close
تبلیغات در اینترنت
خرید دامنه
روح دوست داشتنی (5)
loading...

رمان های ناب رکسانا

نمی دونستم بااین مسئله چطورکنار بیام . ازاینکه فرار کنم یا برای کسی تعریف کنم که باعث تمسخرم بشه نفرت داشتم ... باید یه فکری می کردم . نمی تونستم دوباره برگردم خونۀ فریبا ؛ پیدا کردن خونه هم به این زودیا مقدورنبود . ازطرفی هم ترس تمام وجودمو احاطه کرده بود ... باید یه فکری می کردم ، اینطوری نمی شه که دائم یا فرار کنم یا ازترس خودمو حبس کنم . نمی دونستم واقعا" چیزی که دیدم روح بود یا یه توهم واهی ... در هرصورت هرچیزی که بود قصد صدمه زدن به من رو نداشت چون کوچکترین آزاری بهم نرسونده بود ... ترس توأم…

روح دوست داشتنی (5)

رکسانا بازدید : 1368 جمعه 04 بهمن 1392 نظرات ()

نمی دونستم بااین مسئله چطورکنار بیام . ازاینکه فرار کنم یا برای کسی تعریف کنم که باعث تمسخرم بشه نفرت داشتم ... باید یه فکری می کردم . نمی تونستم دوباره برگردم خونۀ فریبا ؛ پیدا کردن خونه هم به این زودیا مقدورنبود . ازطرفی هم ترس تمام وجودمو احاطه کرده بود ... باید یه فکری می کردم ، اینطوری نمی شه که دائم یا فرار کنم یا ازترس خودمو حبس کنم . نمی دونستم واقعا" چیزی که دیدم روح بود یا یه توهم واهی ... در هرصورت هرچیزی که بود قصد صدمه زدن به من رو نداشت چون کوچکترین آزاری بهم نرسونده بود ... ترس توأم با کنجکاوی وجودمو دربرگرفته بود .

دم دمای ظهربود . انگار کوه کنده و خیلی خسته بودم درجاییکه ازدیشب تا الان درخواب و بی خبری سپری کرده بودم ... همونطورطاق باز به سقف خیره شدم و فکرم به سمت اون مه پرکشید . ازجا بلند شدم داخل حموم رفتم و زیردوش آب سرد ایستادم و به موهام دست کشیدم ، مجددا" یاد دیشب افتادم و احساس کشیده شدن موهام توسط یک دست نامرئی ! ازحموم خارج شدم و موهامو همونطورخیس بالای سرم جمع کردم. یه تی شرت سفید با شبوار زرشکی به تن کردم و وارد حیاط شدم . آفتاب دلچسبی همه جا پهن شده بود همونطور قدم زنان فکر می کردم ... صدای شکستن گلدونی بلند شد . سریع به سمت صدا چرخیدم ، متوجه شدم یه بچه گربه ست ولی چیزی که متعجبم کرده بود راهی باریک که ازکنار ساختمون ادامه داشت . ناخوداگاه به اون سمت کشیده شدم ... مثل یه کوچۀ باریک به پشت ساختمون وصل می شد . درازاش با عرض ساختمون امتداد داشت . وقتی به انتهاش رسیدم وارد یه محوطۀ کوچیک شدم . دور تادور حیاط از درخت پوشیده بود ویه تک درخت بید مجنون وسط یه باغچۀ نقلی جا خوش کرده بود با دوتا نیمکت چوبی خوشگل ، ولی کف حیاط از برگ پوشیده شده بود . حس عجیبی داشتم ! قدم زنان وارد باغچه شدم و به درخت تکیه دادم ... ناگهان نسیم ملایمی شروع به وزیدن کرد و برگای کف حیاط وجابجا کرد وعجیب تراینکه شاخه های بید مجنون کوچکترین حرکتی نمی کرد . با وحشت به برگهای کف حیاط خیره شدم . ناگهان ازدیدن چیزی که دیدم از حیرت چشمهام داشت از حدقه خارج شد !!

یه قبر !!!

با پاهای سست ولرزون به اون سمت رفتم و نشستم روی زمین چون پاهام طاقت نگه داشتنن وزنم رو نداشت ! با دستهای لرزون برگهارو کنار زدم . یه سنگ قبر کهنه که یه نوشتۀ محو به زور خونده می شد .

"هومن راستین"

از جا برخاستم ولی چشم از اون سنگ قبرکهنه بر نمی داشتم . آخه این قبر توی این حیاط چیکار می کرد ؟ یعنی کی می تونه باشه . احتمالا" یکی ازساکنین این باغ بوده و یا شایدم کسی رو کشته بودن و اینجا خاک کرده بودن ! ولی این با عقل جوردرنمیومد چون دراین صورت سنگ قبر براش نمی ذاشتن . مغزم داشت سوت می کشید ... نمی دونستم چیکار کنم . باید به کلانتری خبررمیدادم ؟ توی همین فکرا بودم که باز احساس کردم سایۀ کسی روم سنگینی می کنه .حس کردم کسی پشت سرم ایستاده . آب دهانمو قورت دادم و با ترس ولرزبه پشت سربرگشتم ...

ناگهان دوتا چشم درشت عسلی با چشمهام تصادف کرد !!!

************

شاید دوثانیه بیشترطول نکشید زبونم بند اومده بود ولی موضوع تعجب آور این بود که ازاون ترس وحشتناک خبری نبود . سرمو برگردوندم به سمت قبر و خیره شدم ... خدایا یعنی این چشمها متعلق به صاحب این گورخاموشه ؟! سرمو به اطراف گردوندم و به دقت نگاه کردم ؛ تمام توان و نیرومو جمع کردم و فریاد زدم: چرا خودتو نشون نمی دی ؟! چرا هرجا که میرم پشت سرمی ولی تا برمی گردم غیب میشی ؛ فکر نکنی من ازت می ترسم اصلا" اینطور نیست !!

ناگهان صدای خش خش برگ از فاصلۀ چند متری به گوشم خورد . به سمت صدا چرخیدم . دقیقا"برگها در مسیر راه رفتن شخصی به حرکت درمیومد ... با کنجکاوی زایدالوصفی بدون اینکه پلک بزنم به اون سمت زل زدم ... یه دفعه مسیر حرکتش به سمت من تغییر کرد !!

ناگهان جیغ بلندی کشیدم ! برگها از حرکت ایستاد ... صدای خندۀ خفیفی به گوشم خورد . دستهامو مشت کرده و گره خوردمو و به سینه فشار داده و با چشمهای از حدقه دراومده به اون سمت خیره بودم . شاید هروقت دیگه ای بود پا به فرارمی ذاشتم ولی کنجکاوی و اون چشمها پاهامو زنجیر کرده و با این احساس عجیب در حال مبارزه و جدال بودم که ناگهان صدایی از فاصلۀ نه چندان دور به آرومی گفت : تو که گفتی ازمن نمی ترسی ؟!!

با یه جیغ بنفش آمادۀ فرار شدم که این بار صدای خنده ش بلندتر شد . در جا خشکم زد ... خدایا چه صدایی !

دیگه از فرار منصرف شدم ! باید سردرمیاوردم موضوع چیه ؟ با صدایی که سعی می کردم لرزش نداشته باشه ولی صددرصد نا موفق بودم گفتم : ت ت تو چ چ ی از جون من می خ خ وای ؟

صدا به آهستگی گفت : تو توی خونۀ من اومدی از من می پرسی چی می خوام ؟!

با اخم و استرس گفتم : یعنی چی که خونۀ تورو اشغال کردم ؟ من موقت اینجارو اجاره کردم ؛ اگه می دونستم تو اینجا تشریف داری غلط می کردم پامو اینجا بذارم !!

این بار صدا دم گوشم زمزمه کرد : مطمئنی از حرفت پشیمون نمی شی ؟

از ترس به شدت خوردم زمین که صدای خنده ش بلند شد ! خدایا چه گیری کردم ... بخاطر ضربه ای که به ساق پام وارد شد به شدت درد می کرد ؛ تقلا می کردم از جام بلند شم . با صدایی که حس می کردم کمی غمگینه گفت : نباید می ترسوندمت اجازه میدی کمکت کنم ؟!

با چشمهای گرد شده گفتم : خواهش می کنم به من نزدیک نشو ! این بزرگترین کمکه !

با همون لحن گفت : باورکن من نمی خوام بهت صدمه بزنم اصلا" نیاز نیست از من بترسی !

گفتم : اگه یک درصد حس کرده بودم تو می خوای بهم آسیب برسونی حتی یک لحظه ام تو این خونه بند نمی شدم ! اینطور احساس نکردم که موندم اینجا ؛ ولی بهم حق بده ؛ تو یه مورد غیر طبیعی هستی واین عادیه که دچار ترس بشم !

گفت : یعنی تو دوست نداری منو ببینی ؟

همونطور که روی زمین ولو بودم کمی فکر کردم . از طرفی می ترسیدم با یه انسان وحشتناک و عجیب روبرو بشم از طرفی هم کنجکاوی امانمو بریده بود ولی به اون چشمها نمی خورد دارای صورتی نا خوشایند باشه

ازافکارم خنده م گرفت ، انگار داشتم به خواستگارم فکر می کردم ... همین موقع صدا گفت : نترس زشت نیستم لازم نیست انقدر منو سبک سنگین کنی !!

خدایا یعنی افکار منو خونده بود ؟ کمی گونه هام گل انداخت که شروع به خنده کرد و گفت : آماده ای منو ببینی ؟

هر چی فکر کردم دیدم نمی تونم از کنجکاویم بگذرم بنابراین خیلی نامحسوس فقط سری تکون دادم که مطمئنم متوجه شد اصلا" نیاز نبود به زبون بیارم ...

ناگهان روبروم همون مه نمایان شد درست مثل دفعۀ قبل غلیظ و غلیظ تر و کم کم به شکل یه انسان دراومد . تمام این مراحل رو به دقت زیر نظر داشتم . چند تا احساس متفاوت وجودمو احاطه کرده بود . ترس ؛ کنجکاوی ؛ اشتیاق و آخری رو که نمی دونستم اسمشو چی بذارم ... اول یه تصویر ساه و سفید که به مرور رنگ می گرفت وپررنگ و واضحتر می شد تا بالاخره شبیه یک انسان کامل شد ... یک انسان تنومند و ورزیده با چشمهای عسلی گیرا و صورتی جذاب و گیراتر ... با لبخند زیباتری گفت : هومن راستین هستم واز آشنایی باهات خوشحبختم خانم " دُرینه " . . .

ارسال نظر برای این مطلب
این نظر توسط لعیا در تاریخ 1392/11/11 و 20:41 دقیقه ارسال شده است

رکسانا بزار دیگه جمعه شدا افریییییییییین شکلکشکلکشکلک
پاسخ : گذاششششششششتم خخخ

این نظر توسط پونه در تاریخ 1392/11/11 و 19:10 دقیقه ارسال شده است

سلام اجی جوووونم ادامشو بزار خواهش عزیزمشکلک
پاسخ : سلام خانمی . گذاشتم فدات شم .

این نظر توسط یاسمن در تاریخ 1392/11/11 و 18:08 دقیقه ارسال شده است

سلام خانومی خوبی ؟ادامشوکی میزاری خیلی داستان جالبیهشکلک
پاسخ : سلام یاسمین جون . گذاشتم عزیز دلم

این نظر توسط نسترن در تاریخ 1392/11/11 و 7:04 دقیقه ارسال شده است

سلام رکسانا جوون الان من دارم میلرزم چوون ترسناک بود توخونه روح باشه

ععزیزم ادامشوکی میزاری؟شکلک
پاسخ : سلام نسترن جون.عوضش بعدا" جذاب میشه .

این نظر توسط زهرا در تاریخ 1392/11/10 و 21:02 دقیقه ارسال شده است

ووووییییییییشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلک
پاسخ : زهـــــــرااااااا خ خ خخخخ

این نظر توسط فرانک در تاریخ 1392/11/10 و 16:23 دقیقه ارسال شده است

سلام رکساناجدن دقیقابگو ادامشو کی میزاری؟شکلک
پاسخ : سلام عزیزدلم . انشالله جمعه شــــــــب

این نظر توسط لعیا در تاریخ 1392/11/9 و 19:25 دقیقه ارسال شده است

سلام رکساناجوون ادامشوبزار دیگه مردیم از انتظاDشکلک
پاسخ : سلام لعیا جون.دورازجونت چشم

این نظر توسط dooostjooon در تاریخ 1392/11/9 و 18:13 دقیقه ارسال شده است

سلام عزیزم... دیر ب دیر میذاریا... من ب شخصه یادم میره داستان چی بود، انقد ک مشغله ذهنی دارم.... زودتر بذار.... مرسی
پاسخ : سلاااااااام دوستی ام . خوبی خانمی . فاطمه منم مثل خودت خیلی مشغله دارم ولی چشم سعــــــــــــی می کنم

این نظر توسط فاطمه در تاریخ 1392/11/9 و 9:45 دقیقه ارسال شده است

سلام رکسانا جون من تازه با وبت اشناشدم رمان روح دوست داشتنی خیییلی قشنگه ادامشوزودتربزار بعدیه سوال عکس وب من عکس خودته رکساناجوون؟؟؟؟شکلک
پاسخ : سلام فاطمه جون.خوشحالم که خوشت اومده .چشم سعی می کنم تایپشو سریعترپیش ببرم .

این نظر توسط سپیده در تاریخ 1392/11/9 و 9:12 دقیقه ارسال شده است

مرسی خانومی میشه ادامشوبزاری خیلی مشتاقم بدونم چی میشهشکلک
پاسخ : خواهش می کنم سپیده جون.چشم گلم حتما" .


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
Profile Pic
با سلام به دوستان عزیزم.به وب سایت رمان های ناب رکسانا خوش آمدید.منبع رمان های این سایت کاربچه های انجمن سایت 98ia ست .ازشون تشکرکرده وبهشون خسته نباشید می گیم... "رکسانا" ID««««« roksanadanesh@yahoo.com
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نویسندگان
    آمار سایت
  • کل مطالب : 3
  • کل نظرات : 282
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 23
  • آی پی امروز : 20
  • آی پی دیروز : 28
  • بازدید امروز : 82
  • باردید دیروز : 43
  • گوگل امروز : 7
  • گوگل دیروز : 10
  • بازدید هفته : 82
  • بازدید ماه : 964
  • بازدید سال : 12,967
  • بازدید کلی : 268,725
  • کدهای اختصاصی
    mouse code|mouse code

    كد ماوس