close
تبلیغات در اینترنت
خرید دامنه
فردای آنروز (10)
loading...

رمان های ناب رکسانا

الیسار من نـــــــ_مامانم کجاست_رفت خونه بابات اومده بود_هه چقدر نگرانم بوده پس_هر 5 دقیقه یک بار زنگ زده بنده خدا نمیدونی چقد گریه کردو با من....باهام..دعوا کرد_خداروشکر پس حدااقلش اینکه احساس کردم یکی خودشو صاحب من معرفی کرده که هر کس وناکس اجازه هر غلطی رو به خودش نده کنار خیابون پارک کرد و دستمو گرفت که به ضرب کشیدمش بازهم گرفت و اینبار نگاش کردم و محکم تر از قبل از تو دستاش جداش کردم باز دستمو گرفت اینبار اون محکم گرفت اونقدی که هر چی تلاش کردم نتونستم از تو دستاش درش بیارم کلافه رومو برگردوندم…

فردای آنروز (10)

رکسانا بازدید : 447 پنجشنبه 23 آبان 1392 نظرات ()

الیسار من نـــــــ
_مامانم کجاست

_رفت خونه بابات اومده بود
_هه چقدر نگرانم بوده پس
_هر 5 دقیقه یک بار زنگ زده بنده خدا نمیدونی چقد گریه کردو با من....باهام..دعوا کرد
_خداروشکر پس حدااقلش اینکه احساس کردم یکی خودشو صاحب من معرفی کرده که هر کس وناکس اجازه هر غلطی رو به خودش نده
کنار خیابون پارک کرد و دستمو گرفت که به ضرب کشیدمش بازهم گرفت و اینبار نگاش کردم و محکم تر از قبل از تو دستاش جداش کردم باز دستمو گرفت اینبار اون محکم گرفت اونقدی که هر چی تلاش کردم نتونستم از تو دستاش درش بیارم کلافه رومو برگردوندم که با دستش دیگش سرمو به سمت خودش چرخوند و دست گذاشت کنار پارگی خفیف لبم
_الهی بشکنه دستم
_الهی
_یه لحظه خون جلو چشمامو گرفت ترو خدا منو ببخش
_خیلی رو داری
_الیسار....غلط کردم...خورد شه دستی که رو تو بلند شه به خداوندی خدا تحمل ندارم که اونطوری راجع به خودت حرف بزنی حتی نمیتونم تصور کنم تو و یکی دیگه..
لبشو گاز گرفت و سرشو انداخت پایین
_مرد نیستی که بفهمی ناموست وقتی اونطوری از خودش حرف میزنه یعنی چی مرد نیستی که بفهمی وقتی عشقت تو خونه یه پسر غریبه اونم مجرد زندگی میکنه یعنی چی نیستی که بفهمی ....نیستی
_مرد بودی که خام دوتا چشم و ابرو شدی و منو با این فامیل وحرفاشون تنها گذاشتی؟
_یادم نیار الیسارم شرمندم نکن خانومم نمیدونم چطوری جبران کنم نمیدونم چکار کنم که یادت بره که منو ببخشی من پشیمونم مثل سگ پشیمونم الیسار هیچکی برای من "تو"نمیشه الیسار هیچکی..
بغضم گرفت نه از حرفای آرین که از تنهایی خودم که از قلب سادم که داشت نرم میشد خام میشد...
بلاخره دستامو از حصار دستاش بیرون کشیدم
_برو خونه حالم خوب نیست
تا در خونه هیچی حرفی بینمومن رد و بدل نشد فقط وقتی میخواستم پیاده شم صدام زد
_الیسار
فقط نگاش کردم
_جان دوقولو های المیرا منو ببخش
پیاده شدم و به آرین که منتظر بودم برم داخل و بعد بره نگاه کردم چی میگفتم اخه روی رفتن نداشتم جایی هم جز اینجا نداشتم ناچارا در زدم که فورا در باز شدم با چهره مضطرب آسیه خانوم روبه رو شدم مادرانه تو آغوشم کشید جوری که دونه دونه های اشکم جرات کردن خودی نشون بدن
آسیه خانوم_کجا رفتی مادر ددق کردم از نگرانی نبودی ببینی مامانت چطوری داشت پر پر میزد یهو چی شد کجا رفتی
واز آغوشش بیرون اومدم که با چهره بی تفوات جویا رو به رو شدم بم نگاه کرد و رفت
آسیه خانوم_جویا ده مرتبه تا حالا خیابون ها رو گشته دیگه کم کم میخواست بره ادارشونو و اونطوری اقدام کنه
جویا...با اون چهره بی تفاوت؟؟؟با این آرامش...؟
سرمو انداختم پایین که چشم خورد به چادرش وخفه گفتم:
_ببخشید چادرتونو بی اجازه برداشتم...کثیف شده
_فدای سرت مادر چادر میخوام چیکار تو سلامت باشی خدا روشکر که سالمی حالا هم برو یه دوش آب گرم بگیر که سر حال بیایی بعدشم بیا پیشم یه چایی بخوریم
_ ببخشید آسیه خانوم خیلی خسته ام میخوام بخوابم میشه یه روز دیگه بیام؟
_هر جور که میلته دخترم برو استراحت کن اما یادت باشه ادم با هر چیزی از خونش بیرون نمیزنه خونه یعنی سر پناه .امنیتِ اینجا رو هیچ جای دیگه نداره برو دخترم خدارو صد هزار مرتبه شکر که سالمی
محبت های خالصش قرمزی شرم رو روی گونه هام کاشت بعد از عذر خواهی ازش رفتم توی خونه اول یه دوش آب گرم گرفتم و بعد از اینکه لباس پوشیدم با همون موهای خیس خوابیدم

******

با بی حسی چشممو باز کردم اونقدر اتاق تاریک شده بود که هیچ جارو نمیدیدم پشت گردنم و بالشم خیس بود حس کردم هنوز دهنم مزه خون میده دستمو به گوشه لبم کشیدم و اروم نوازشش کردم و اروم زمزمه کردم :اون سیلی ها حق من بود؟ موهامو با دستم جمع کردم تا بیش تر از این خیسیش به لباسم نخوره و با کشی که به زحمت تونستم پیداش کنم بستمش از جام بلند شدم که سرم یهوو گیج رفت با یه دستم دیوار و گرفتم و با دست دیگم چراغ و روشن کردم حس بدی داشتم یه حسِ بی حسی دلم ضعف می رفت پاهام جون نداشت از خیسی گردن وموهام چندشم شد به زحمت خودمو به آشپزخونه رسوندم و شیر آب ظرف شویی رو باز کردم و چند تا مشت آب یخ به صورتم پاشیدم و با حوله آویزون شده از دیوار خشکش کردم کمی سرحال شدم ولی ضعفم هنوز همرام بود در یخچال رو باز کردم و شربت سن ایچ پرتقال رو برداشتم و یه لیوانش و یه نفس سر کشیدم گرسنه بودم ولی میلی به جویدن و قورت دادن چیزی نداشتم اصلا تکون خوردن دهنم باعث میشد یادم بیاد گوشه لبم پاره شده و این پارگی خیلی حرفا برای گفتن داشت





بلوزمو که از قسمت انتهایی گردنم خیس شده بود عوض کردم و اونو همراه چادر آـسیه خانوم کنار گذاشتم که بشورم چراغ اتاق و خاموش کردم که نور گوشیم باعث شد برگردم و نگاهی بهش بندازم یه عالمه میس کال و اس ام اس و این چند تای آخری که همه از آرین بود که داشت با ببخشید ببخشید گفتناش خودشو خفه میکرد میخواستم بهش بی اعتنا باشم اما نتونستم قصد کرده بودم تا مدت ها بهش بی محلی کنم اما نتونستم یعنی نشد یه چیزی ته دلم نزاشت. دستم رفت سمت شماره های 8،5،3،...نوشتم فراموشش کن خواستم گوشیمو قفل کنم اما پشیمون شدم... شماره جویا رو آوردم و سعی کردم حفظش کنم اما به جای تکرار کلمات اسمشو صدا زدم...غصم گرفت از حرفایی که بش زدم اس ام اس آرین رو forwardکردم برای جویا و حین فرستادنش اونو چسبوندم به سینم من به جویا به عنوان یه حامی نگاه میکردم که غریبه بود ولی بهم آشنایی داده بود با مهربونیاش.... محبتاش .....حمایتاش.... با بودنش... حتی با حرفاش چه خودش چه مادرش چه دختر خالش...تمنا!!!!...تمنا...چقد دلم براش تنگ شده بود مدت ها بود که ازش خبر نداشتم لبخندی زدم و گوشی رو از خودم جدا کردم و شمارشو گرفتم خیلی بوق خورد داشتم نا امید میشدم که جواب داد صداش که بی شباهت بی جیغ نبود توی گوشم پیچید
تمنا _الیـــــــــــسار
_جونم
تمنا_وای دختر کجایی تو چقد دلم برات تنگ شده خوبی خوشی سلامتی خوش میگذره
_ بنده که خوبم دقیقا همون اندازه که از من خبر میگیری
تمنا_پس اوضات داغونه داغونه
_خوبه خودتم میدونی که بی معرفتی
تمنا_الیسار نمیدونی تو این مدت چه به سرم اومده دختر باید همه رو برات تعریف کنم
_حتما امیر طلاقت داده
تمنا-نه خدا روشکر این یکی هنوز سرم نیومده
_دلم برات تنگ شده بی معرفت حالا من هیچی این خاله و پسر خالتم باید از دیدنت محروم بشن؟
تمنا_باور کن تا حالا چند بار برنامه ریزی کردم بیام اون ورا ولی هر بار نشده
تا خواستم جوابشو بدم صدای یه خانوم توی تلفن پیچید
مسافران پرواز شماره...
با تعجب گفتم:
_تمنا تو فرودگاهی؟
تمنا_آره
_به سلامتی میخوای بری کجا؟
تمنا_من که نه ولی آقامون عازمه اومدم بدرقش کنم
_ای وای من چه بد موقع زنگ زدم ببخشید
تمنا_نه عزیزم خیلی هم خوشحال شدم فقط بزار خداحافظی کنم حدود یه ربع دیگه بهت زنگ میزنم
گوشی رو قطع کردم و به عکس تمنا که بعد از قطع شدن تماس سریع محو شد زل زدم بدجوری دلم هواشو کرده بود کلا من تو این آلونک با این حجم تنهایی دلم هوای خیلی هارو کرده بود جوری که اگه الان آرین می اومد پشت این در با روحیه باز ازش استقبال میکردم تلوزیون رو روشن کردم و مشغول دیدن سریال مورد علاقم شدم که از سر بیکاری هر شب نه تنها این و که خیلی های دیگه رو دنبال میکردم گوشیم زنگ خورد تمنا بود باهاش صحبت کردم مثل اینکه امیر به خاطر یه سفر کاری تقریبا دو هفته باید می رفت اصفهان منم از فرصت استفاده کردم و از تمنا خواهش کردم که شب بیاد پیشم خوب میدونستم الان دمغه به خاطر رفتن امیر با اینکه من اون تمنا رو با شوخی هاش میخواستم و دلم لک زده بود برای شیطونیاش اما یه دوست اونم تو این شب ساکت و دلگیر تو خونه ای که من بودمو من و بازهم من....
سطر به سطر شعر میشوم
غزل میشم
ترانه میشوم
سرشار از حس مبهمی که همیشه همراه من است
مملو از بودنی که نبودنش از خالی ازدرد است
من از هم آغوشی با تو برچسب هرزگی به خود میزنم
از هم خوابگی با تو..
چیزی ندارم جز درد و درد...
بیزارم از تو..
همدم همیشگی من..
تنهایی!!!


از اینکه امشب قرار نیست تنها بخوابم لبخندی مهبون لبام شد لبی که هنوز گوشش یه زخم داشت....زخمی که حق نبود...
شونمو برداشتم و درحالی که یکی از آهنگ های رضا صداقی رو زمزه میکردم دسته دسته موهای پریشون و نمناکمو شونه زدم و باز گذاشتمش فقط با یه تل ساده که بالاش یه پاپیون کوچولو داشت جلوی موهامو نگه داشتم به بلوز سبزم نگاهی کردم و فرچه سایمو توی سبز اکلیلی فرو کردم ساده چشمامو آرایش کردم البته از رژ گونه رژ لب و خط چشم مایه هم نگذشتم لاک سبز نداشتم وگرنه حتما اونا رو هم میزدم بعد از تموم شدن صورتم یه دستی به سر و روی خونه کشیدم و مواد کتلت رو که از قبل برای چنین روز هایی توی فریزر گذاشته بودم توی آب گرم گذاشتم تا یخش وا بشه مامانم همیشه به خاطر اینکه مواد غذایی فریز شده رو توی آب اونم گرم میزاشتم سرم غر میزد آخ که چقد دلم برای اون آشپزخونه و اون فریزر و مواد توش و اون آب گرم و غر غر های مامان و شونه بالا انداختن خودم تنگ شده...
توی یخچال رو نگاه کردم نه خیار شور داشتم نه نون باگت به ساعت نگاهی کردم سوپری سر کوچه همیشه تا دیر وقت باز بود ولی میخواستم تا قبل از اومدن تمنا همه کارامو کرده باشم که وقتی که رسید فقط باهم حرف بزنیم ...سریع اماده شدمو گوشیمو برداشتم و بدون اینکه درو قفل کنم رفتم توی حیاط همه جا تاریک بود همیشه آسیه خانوم یکی دوتا چراغ رو روشن میزاشت ولی هیچ چراغی روشن نبود داشتم میرفتم سمت در که با صدای جویا دو متر پریدم هوا..
_جایی میری؟
کنار حوض نشسته بودو داشت وضو میگرفت دستمو گذاشتم رو قلبمو چشامو بستم شیر آبو بست و بی اونکه به من نگاه کنه همزمان با کشیدن مسح سر خیلی اروم پرسید:
_ترسوندمت؟
منم لحن صدامو با تن صداش میزون کردم و تنها به یه نه اکتفا کردم
موقع باز کردن درسعی کردم تو اون تاریکی حالت صورتش رو ببینم اما چیزی عایدم نشد... اروم خداحافظی کردم و فقط شنیدم ....به سلامت!!!
دلم از این جویایِ بی اعتنا گرفت از این لحن یخ...از این رفتار سرد...تقصیر خودم بود جای گله وشکایت نبود اما دل من گرفته بود حق و به جویا داده بود و گرفته بود مقصر بود و گرفته بود دل من تنها بود تنها هم گرفته بود دلم امشب غصه داشت از غصه زیاد گرفته بود از این همه بی کسی گرفته بود....دل من درست از بی محلی های آدمای اطرافش گرفته بود....از نبودن کسایی که باید باشن و نیستن...از داشتن کسایی که مال من بودن و مال من نبودن...مثل بابام ...مامانم...حتی آرین....از نداشتن کسایی که مال من نبودن و مال من بودن مثل آسیه خانوم.... تمنا و این جویایی که به دله زخم خوردم نمک پاشید...
**************
هوا یه ذره سرد بود البته بیش تر از یه ذره ولی من عجیب گرم بودم عجیب التهاب داشتم عجیب عطش داشتم...عطش داشتن یه شونه..یه تکیه گاه...یه کسی که از صبح تا شب بهش نق بزنم و جز لبخند چیزی تحویل نگیرم ...امشب من عجیب تشنه بودم...تشنه بودن کسی ...داشتن کسی...اعتر اف سختی بود...اما...من بریده بودم ..مدت ها بود..اما امشب به زبون اوردمش...تنهایی برنده شد..منو به زانو در آورد...ومن با همین شونه های خالی از توان...با بی رمق ترین کلمه ها ..دنبال آشنایی بودم که غریبگی هامو با همین باد سرد زمستونی نابود کنه...


خرید هارو کف آشپزخونه ولو کردم وبعد از تعویض لباس مشغول آماده کردن شام شدم تمنا زنگ و زد گفت که اول یک ساعتی میره پیش آسیه خانوم و بعدش تا صبح اینجا می مونه منم که از خدا خواسته از این فرصت استفاده کردم و یه شام حسابی درست کردم ساعت ده و ده دقیقه بود که شنیدن صدای تق تق یه انگشتایی روی در خونه خوشحالم کرد به محض باز کردن در تمنا خودشو انداخت توی بغلم و حسابی با بوس های آب دارش از خجالت رژ گونم در اومد دستمو کشیدم به صورتم ودر حالی که تموم صورتم جمع شده بود گفتم:
_اه اه امیرم همینطوری بوس میکنی؟؟؟؟حالم بهم خورد
تمنا_نه صورتش خارخاریه
_میخوای بگی تا حالا بوسش نکردی دیگه؟
تمنا_لبش که خارخاری نیست
نیشگونی از پهلوش گرفتم که جیغ زد و پرید
تمنا_آی چی گفتم مگه داغونم کردی الیسار امیر ببینه میکشتت
_اوه اوه چه امیر امیر هم میکنه برام جمع کن بابا فعلا که نیستش کسیم نیست که نازتو بخره البته زمان خوبیه که آب بندی بشی اخه زنم انقد لوس؟؟
تمنا_بزا ازدواج کنی اونوقت که نازت خریدار داره ببینم بازم این حرفا رو میزنی؟
_من کلا میرم لب چشمه خشک میشه اگه منم که ازدواجم کنم باید روزی یه پرس کتک بخورم
تمنا_بله اگه تویی که اول اونو به یه پرس کتک دعوت میکنی..
_حالا تو بزار اول ادمش پیدا شه اینکه کی بزنه پیشکش
تمنا_تا جایی که من میدونم ادمش زیاده ...خودتی که نمیخوای..
_نه که نخوام..نمیدونم..گیجم..گمم..اص لا اونی که من میخوام نیست
تمنا_ هر آدمی یه نیمه گمشده داره..
_من هنوز خودمو هم پیدا نکردم
تمنا_مگه گم شدی؟
_اه تمنا...واسه هر کدوم از حرفام یه جوابی داری که تهش نقطست دیگه نمیشه ادامش داد..
تمنا_پس شایدتو باید نگاهتو به زندگی عوض کنی
_اینکه من نمیتونم اون کسیو که قالب تنمه پیدا کنم به نگاهم به زندگی مربوط میشه؟
تمنا_تو باید بتونی راجع به هر ادمی درست و حساب شده فکر کنی و بعد اگر خودتو در جایگاه قضاوت دیدی اونو بررسی کنی اما تنها برای خودت. درست عین دبستان که روی تخته خوب و بد می نوشتیم باید تفکیک کنی وعلاوه بر دیدن بدی ها خوبی هاشو هم درک کنی تو حتی گاهی بدون اینکه هیچ کدوم اینا یعنی خوبی و بدی رو دیده باشی برای خودت نتیجه گیری میکنی و یه ذهنیت که شاید درست هم نباشه برای خودت میسازی
_اشتباه میکنی
تمنا_امیدوارم...اما هیچ وقت اولین نگاهت توی اولین دیدارمون رو فراموش نمیکنم تو از من بدت می اومد و اینو داشتی با نگاهت بهم میفهموندی اما من با تو عین خودت رفتار نکردم و بهت ثابت کردم اونی نیستم که تو فکر میکنی
لبمو گاز گرفتم و سرمو انداختم پایین
تمنا_قیافشو..حالا نمیخواد واسه من لبو بشی اگه قرار بود ناراحت باشم که الان اینجا نبودم بدو برو شامو بیار که بد رقم گشنمه
دیگه چیزی نگفتم و رفتم توی آشپزخونه تمنا هم اومد دنبالم همه چی تقریبا اماده بود فقط داشتم اونا رو توی ظرف میچیدم تمنا هم هی ناخونک میزد و از هرچیزی یه ذرشو میچشید
تمنا_بهت نمیاد دستپخت خوشمزه ای داشته باشی
_خیلی چیزای دیگه هم بم نمیاد
تمنا_مثلا؟
_بگذریم بیا بریم بخوریم که دلم حسابی واسه یه شام دو نفره رفیقونه تنگ شده
کلی تمنا سر به سرم گذاشت و حسابی خندوندم طوری که یادم رفت تا چند ساعت پیش چه حالی داشتم دقیقا برعکس تصورم شاد و سر حال بود و ریز به ریز کلماتش یه جور انرژی مثبت بود که من با تک تک سلول هام اونارو دریافت میکردم و یه جورایی زیر پوستی به امیر حسودیم میشد بعد از خوردن شام ظرف ها رو انداختم توی ظرف شویی و هرچی تمنا اصرار کرد که اونا رو بشوریم قبول نکردم همیشه این سینک و ظرف های کثیف توش بودن و همیشه تنهایی همراه من بود اما یه دوست خوب والبته واقعی مثل تمنا چیزی نبود که با اراده کردن داشته باشمش هرچی تنقلات چه اونایی که تو خونه از قبل داشتم و چه چیپس و پفک هایی که خریده بودم و همه رو گذاشتم کف هال و خودم کنارش دراز کشیدم تمنا هم مثل من دراز کشید و دستشو گذاشت زیر سرش
تمنا_خوب بعتریف
_تو تعریف کن عروسیت که عقب افتاد حالا میخوای چی کار کنی؟
تمنا_هیچی حدودا یک ماه دیگست چند روز بعد از چهلم اون بنه خدا اقوام خیلی نزدیک نبوده اگه خدایی نکرده دوباره کسی طوریش نشه من شوت بشم خونه بخت
_ایشالا که همه سر و مر گنده تا شب عروسی تو می مونن بعدش شاهزادت سوار بر اسب سفید میاد و شرتو از سر خونوادت کم میکنه
دستشو از زیر سرش برداشت و دراز کشید و همینوطوری که به سقف نگاه میکرد:
_آخ شاهزاده....چقد دلم براش تنگ شده..
_هنوز نرفته؟
تمنا_اینکه میدونم خیلی میخواد بمونه عذابم میده
_ولی بعضی وقتا این دوری ها لازمه
تمنا_چرا؟
_دلتنگی اونم برای کسی که دوسش داری یه حسه مفیده همونطوری که اسیژن برای شش و خون برای رگ...دلتنگی هم برای قلب عاشق لازمه...
**********
تمنا_بلدیا کلک..!!
_یاد گرفتن بعضی چیزا خیلی گرونِ... به قیمت تموم شدن یه دل...خراب شدن یه باور...شکستن یه غرور..له شدن یه قلب حساس...پایمال شدن یه احساس خیلی شیک...جاری شدن یه اشک بی گناه..خراب شدن وجهه عشق...اعتماد...
تمنا_دلت چه پره..
_پر از چیزایی که وجودمو خالی کردن
تمتا_خالی از چی..!!!!
تمنا_شوق
دوباره دستشو زد زیر سرش و به سمتم برگشت
تمنا_تو عاشقی الیسار..؟
لبخند تلخی زدم..
_بهم نمیاد؟
تمنا_فقط پرسیدم..
_بودم..
تمنا_دیگه نیستی...؟
_توقلبی که خونه نفرت شد عشق جایگاهی نداره
تمنا_تنفر از کی؟
_از همون کسی که اولین بار عشق رو برام هجی کرد
ع:علاقه
ش:شدید
ق:قلب
تمنا_ولی بازم میشه عاشق بود
_خسته ام..!!
تمنا_پس یه شونه میخوای
_شایدم یه سینه ستبر مردونه ....برای گم شدن هق هق هام...
تمنا_تنها جاییه که از گم شدن خودت توش احساس پشیمونی نمیکنی..
_از این حسی که میگی یه خاطره دارم فقط..!!
تمنا_چرا از نو شروع نمیکنی؟
_نمیدونم ...شاید چون از اعتماد کردم می ترسم
تمنا_ولی این تنهایی حق تو نیست..
_خیلی چیزا حق من هست که ندارمشون..و خیلی چیزا حق من نیست و عین کنه به تموم جونم چسبیدن
تمنا_دلت گرفته..؟
_زیــاد..
تمنا_منم همینطور...حتی جویا..اونم حالش خوب نبود
با شنیدن اسم جویا آهی کشیدم
تمنا_اونم پاسوز دلش شد..
_ولی اینبار من دلشو شکوندم
تمنا_تو؟؟؟؟
تموم ماجرا رو حتی چک های آرین و فرار کردنمو براش تعریف کردم نمیدونستم چه عکس العملی نشون میده بلاخره جویا پسر خالش بود ولی با شعور بودنش ایمان داشتم بعد از کمی فکر کردن آهسته پرسید:
چرا این حرف و زدی؟
_نمیدونم تمنا...اصلا انگار اختیار زبونم دست خودم نبود اون لحظه
تمنا_شنیدن این حرفا از رفتن سارا براش سخت بوده
_ترو خدا بهم اینا رو نگو میدونم که حرف بدی زدم اشتباه کردم میخوام ازش معذرت خواهی کنم اما اون حتی بم نگاه هم نمیکنه
تمنا_تو ازش چه انتظاری داری؟
_منو ببخشه
تمنا_اون فشار زیادی رو داره تحمل میکنه بهش فرصت بده جویا اصلا کینه ای نیست چیز زیادی به عید نمونده و بهار سالگرد نامزدیشونه...باورم نمیشه حتی یه سالم نشد ولی سارای از خدا بی خبر جویا رو پیر کردهمه چی باهم شده پرواز سارا دقیقا تو فروردینه...فکر میکردم جویا به خاطر اینا داغونه که البته اینام دلیل های کمی نیستن حالا بیخیال جویا اونقدر قوی هست که از پسش بر بیاد من مطمئنم خدا روشکر که کارشون به ازدواج نکشید شکست واقعیش اونجا بود اون الان اینودرک نمیکنه بعد ها میفهمه که این براش برد بوده نه باخت..
با حرفای تمنا بهد فکر فرو رفتم...یعنی جدایی من از آرین و تموم شدن این رابطه هم یه برد بوده؟ یعنی من و جویا جفتمون از شکستی که داغونمون کرد سود بردیم و در واقع برنده شدیم..؟
با تمنا از همه چی حرف زدیم اونقد حرف زدیم که چشمامونم مثل فکمون خسته شد..منم صبح ساعت 10 کلاس داشتم تقریبا نیمه های شب بود که دیگه خوابیدم و جفتمون سرمون نرسیده به بالشت چشامونو بستیم..

****************
صبح با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم اولین چیزی به زحمت باچشمای خمارم دیدم جای خالی تمنا بود کش و قوسی به بدنم دادم و با پشت دست چشامو مالوندم با همون ریخت و قیافه بلند شدم صدای ترق و توروق از آشپزخونه می اومد هم زمان با کشیدن یه خمیازه بلند وطولانی گفتم
_چیکار میکنی؟
تمنا_خاله آسیه برامون صبحونه آورده دارم دنبال شکر پاش میگردم
_دستش درد نکنه تو کابیت سوم سمت راسته البته فکر کنم خالیه باید پرش کنی شکر همون جا هست
رفتم دستشویی وسرو صورتمو شستم و بعد از شونه کردن موهام برگشتم پیش تمنا همه چیزو اماده کرده بود داشت کانال های تلوزیون رو یکی یکی میزد
_بزن شبکه آموزش یه برنامه داره الان خیلی باحاله
تمنا_نه بابا!!!! تو شبکه آموزشم می بینی؟
_دیگه وقتی شبکه جم و پی ام سی و من وتو ندارم مجبورم اینارو نگاه کنم البته همچین بدم نیست
تمنا_حالا بیخیال تلوزیون بیا تخم مرغی که خاله درست کرده رو بخوریم که داره حسابی از دهن میفته
نون و برداشتم که تمنا گفت:
_جویا خریده صبح زود ولی ترسیده خواب باشیم برامون نیاورده
یه قاشق زدم به نیمرو
_اینام محلیه به سفارش جویا اوردن براشون
_دستش درد نکنه خوش مزست
و تودلم گفتم ولی هیچ وقت جای اون نون و پنیرایی که تو ماشین خوردیم و نمگیره اصلا اون لقمه هایی که با دستش خودش می گرفت یه مزه دیگه ای داشت نه پنیرش محلی بود و نه نونش تازه ولی طعم تازه ای داشت یه طعم نو..!!
تمنا خودش سفره رو جمع کرد و گفت که من سریع اماده شم که دیر نرسم آخرشم خودش منو رسوند و گفت که ظهر دعوت آسیه خانوم هستیم اما گفتم که خیلی محترمانه بهش بگه من نمیام کارو بهونه کردم برای ندیدن جویایی که رفتاراش اذیتم میکرد و میتونستم حدس بزنم بودن من هم اونو اذیت میکنه هر چی تمنا اصرار کرد قبول نکردم و اونم دیگه ساکت شد کلاسم تا ساعت 12 بود عصر هم باید می رفتم آموزشگاه یه کلاس کودک واسه عصرم برداشته بودم بچه های 6 تا 8 سال خیلی شلوغ میکردن ولی بودن باهاشون بهم لذت میداد تصمیم گرفته بودم به المیرا بگم دوقولو ها رو هم بیاره همین جا منکه دارم به بچه های غریبه مردم نقاشی یاد میدم بچه های خواهر خودم چرا از این غافله باید عقب می موندن بلافاصله بعد از تموم شدن کلاس برگشتم خونه دلم بدجوری ضعف می رفت ولی خیلی خسته بودم با اینکه صبح زود بیدار نشده بودم ولی خوب شب دیر خوابیده بودم دیگه شب زنده داری برام معنی نداشت عادت کرده بودم شب از بی حوصلگی زیاد بخوابم اصولا این مدت همش یا کلاس بودم یا آموزشگاه یا خواب نه از تفریحات اون دوران خبری بود و نه از رفاقت دوستام اثری. درست شده بودم مثل زنی که ازدواج کرده و این تاهل دست وپاشو بسته اما این وسط یه فرقی بین من و یه زن متاهل زیادی خود نمایی میکرد اونم اینکه حداقل اون به عشق یه زندگی به شوق یه لبخند یا حتی به خاطر رضایت کسی که دوسش داره از تموم علایقش گذشته ولی اینهمه تنهایی من تهش برام چه سودی داشت چی عایدم می شد فکر میکردم کار توی آموزشگاه سرمو گرم کنه خوب بود اما حجم تنهایی من با این چیزا پر نمیشد مدت ها بود که به این پی برده بودم که وقتشه دردایی که خیلی رو شونم سنگینی میکنه رو بسپرم به یه شونه مردونه کسی که از پسش برمیاد از تکیه گاه بودن لذت می بره و به من اجازه تکیه کردن رو میده
مانتومو همون جا دم در در اوردم و همراه مقنعه ام پرتش کردم یه گوشه یه دستم رو شکمم بود و با دست دیگم دریخچال و باز کردم تقریبا هیچ چیز آماده ای نبود از شام دیشبم هیچی نمونده بود حال و حوصله پخت و پز نداشتم از حرص در یخچال و کوبیدم و رفتم توی اتاق دراز کشیدم از عالم و ادم شاکی بودم اشکام قطره قطره سر می خوردن و روی بالشتم پهن میشدن خونه ساکت بود و صدای شکمم بدجوری عذابم میداد انگاری ته دلم هیچی هیچی نبود میخواستم بهش بی اعتنا باشم اما نتونستم .گشنگی درد من نبود بهونم بود چشمامو محکم بهم فشار دادم آخرین قطره های اشکمم از تو چشمای غمگینم آزاد شدن سعید کردم یه ذره بخوابم کاری که تو این مدت زیاد انجامش میدادم خوابم نمی برد و مدام فکرای جور واجور توی ذهنم وول می خورد صدای گوشیم از تو آشپزخونه بلند شد حوصله نداشتم تا اونجا برم بیخیالش شدم که اینبار صدای در اومد قید این یکی رو نمیتونستم بزنم مطمئنا کسی که پشت در بود از بودن من توی خونه خبر داشت با بی میلی از جام بلند شدم و درو باز کردم که دیدم آسیه خانوم پشت دره اولین چیزی که به ذهنم خطور کرد این بود که چادرش هنوز تو حمومه لبمو به دندون گرفتم و خواستم قبل از سلام و احوال پرسی بگم شرمنده ام که خودش اول حرف زد
**************
_سلام مادر تو چرا این ریختیی مگه نمیخوای بیای نهار اونور غذا ها آمادس نمازو که بخونیم سفره میندازم گفتم شاید یادت رفته اودم خبرت کنم قبلشم بت زنگ زدما جواب ندادی دیگه این شد که خودم اومدم
لب وا کردم که بگم من نمیام بگم من به تمنا گفته بودم اما به جاش گفتم باشه و درو بستم نمی دونم شاید گشنگی تنهایی یا هر چیز دیگه ای باعث شد که به آسیه خانوم نه نگم دوباره همون لباسارو پوشیدم و تقریبا ده دقیقه بعد رفتم هر چی در زدم کسی درو باز نکرد ناچار خودم درو باز کردم و رفتم تو جویا داشت نماز می خوند همون جا نشستم ...کنارش...به صورت ارومش خیره شدم و به سر به زیری که خیلی بهش می اومد بعد از دوتا سجده نشست و سرشو به چپ و راست تکون داد و یه تسبیح آبی رنگ از تو سجادش برداشت آروم گفتم سلام اول سرشو تکون دادو بعد آهسته گفت:علیک سلام
دلم میخواست همون موقع برم پیشش بشینم زل بزنم تو چشماش و بگم بابا من غلط کردم بیخیال ببخشید انقد منو با این رفتارات آزار نده اما نشد که بگم تمنا از تو اتاق اومد بیرون اول یه نگاهی به جویا انداخت و بعد یه چشمک حواله من کرد
_سلام الیسار خانوم چقد دیر کردی
چشم غره ای بهش رفتم و رومو کردم اونور اومد نشست کنارمو در گوشم جوری که جویا نشنوه گفت:
_اینجا نشستی منت کشی کنی؟
_منکه نمیخواستم بیام جنبعالی به خالت هیچی نگفتی
_نکه حالا خیلیم برات بد شد .خدا از ته دلت بشنوه
بازم بهش غره رفتم و خواستم درشت بارش کنم که اینبار آسیه خانوم اومد و بحثمون نیمه تموم موند رفت توی آشپزخونه و تمنا هم بلند شد و من به تبعیت از اون بلند شدم هر چی آسیه خانوم گفت برو بشین همه کارهارو خودم کردم تو کتم نرفت حالا نه که خیلی اهل کار باشم نه کنار جویا معذب بودم واین حس هم داشت جزء اون دسته ای میشد که من تازه داشتم میچشیدمش "معذب بودن"
خدایی سنگ تموم گذاشته بود حیف که روم نمیشد وگرنه در حین بردن غذا ها خودمو سیر میکردم سفره رو که چیدیم تازه یادم افتاد باید فکر کنم که چی بخورم یه نگاهم می رفت سمت عدس پلو و دلم براش قیلی ویلی می رفت و از اون ور هم قیمه بدجوری چشمک می زد میخواستم تو دلم ده بیست سی چهل کنم که آسیه خانوم نزاشت
_چرا استخاره میکنی مادر بکش دیگه من ترو مهمون نمیدونم که تعارفت نمیکنم تو هم عین تمنایی
میخواستم لب وا کنم بگم منم با شما تعارف ندارم سر دور راهی بدی گیر کردم که ترجیح دادم سکوت کنم و از دیس عدس پلویی که نزدیک تر بود بهم برای خودم کشیدم تو تموم طول خوردن کاملا حواسم به خودم و غذام و شکمم که از سکوتش میشد فهمید داره پر میشه بودو برخلاف همیشه فکرای جور واجور نیومد تو سرم آخرین نفر از غذام دست کشیدم البته اگه روم میشد یه بشقاب دیگه هم می خوردم ولی ترجیه دادم یه ذره حیا کنم آخه سه تا بشقاب که هر کدوم دو کفگیر بود و خوردم آخرشم بشقابمو تمیز کردم یعنی نیاز به شستن نداشت
آسیه خانوم_مادر سیر شدی؟غذا هستا یه وقت تعارف نکنی
منظوری از حرفش نداشت ولی خجالت کشیدم و به دروغ گفتم نه دارم می ترکم به صورت تمنا نگاه کردم داشت ریز ریز می خندید خوب میدونستم داره به من میخنده فقط صبر کردم تا تنها شیم و به حسابش برسم نزاشتم آسیه خانوم بلند شه مطمئن بودم حسابی خسته ست با اصرار گفتم بره اتاقش و یه ذره استراحت میدونستم عادت به خواب ظهر داره خودم و تمنا هم سفره رو جمع کردیم و ظرفا رو بردیم که بشوریم از تو آشپزخونه سفره پاک کن اوردم که تمیزش کنم اما جویا تا دسمو دید بلند شد و بدون اینکه بهم نگاه کنه دستشو دراز کرد که ازم بگیرتش گفتم خودم تمیز میکنم بدون اینکه حرفی بزنه یا بهم نگاه کنه گوششو گرفت منم محکم تر تو مشتم گرفتمش واین کارم باعث شد که سرشو بیاره بالا و نگاهم کنه سرشو به چپو راست تکون داد یعنی چته آهسته گفتم:
_ازم ناراحتی؟
جوابی نداد
خواست بره بشینه صدامو بلند تر کردم
_به اون خدایی که می پرستی و می پرستم به اون نمازی که میخونی و من نمیخونم......منظوری نداشتم از دهنم پرید
برگشت و زل زد تو چشمام غمِ ته نگاهش شرمندم کرد
_معذرت میخوام...منو ببخش..!!!
لبخند گوشه لبش خیلی حرفا برای گفتن داشت...اون لبخند بهم جرات داد...بهم توان داد....نیرو داد که دهنمو باز کنم...و با یه لبخند عین خودش از جنس خودش بگم:
بخشیدی؟
کمی مکث کرد و تو این فاصله خوب تونستم بهش نگاه کنم وچشمامو از دیدنش سیراب کنم
جویا_یه ظرف بیار برای پس مانده های سفره
_یعنی بخشیدی؟
جویا_جدیدا خیلی از زیر کار در میری هاااابرو دیگه
با اینکه بهم جواب نداد با اینکه نگفت با اینکه حس می کردم هنوزم ته ته دلش دلخوره ولی خوشحال بودم راضی بودم اون بار سنگین از رو دوشم برداشته شد...اون عقده از تو دلم کنده شد...د.باره من شدم همون الیسار شر و شیطون و جویا هم همون مرد مقتدر و حامی....
******************

آخرین دونه ظرف رو هم خشک کردم و دادم به تمنا و با خستگی بلند شدم
_من برم آماده شم
تمنا_به جویا بگم برسونتت؟
_نه نه اصلا
تمنا_اصرار نمیکنم چون لابد خودت بهتر میدونی
_آره مرسی که درک میکنی
دستام کمی نم داشت اونارو به لباسم کشیدم و بهش دست دادم و روشو بوسیدم میخواست عصر بره و نمیدونستم دوباره کی میتونستم ببینمش جویا پای تلوزیون بود و آسیه خانوم هنوز خواب بود یه نگاهی به جویا انداختم محو تلوزیون بود از جلوش رد شدم ...متوجه ام شد
جویا_کجا؟ بودی حالا؟
_مرسی کلاس دارم عصری میترسم بمونم تو ترافیک
جویا_باشه به سلامت
برگشتم و نگاهی به تمنا که تو دهنه آشپزخونه ایستاده بود کردم و سرمو به نشونه خداحافظی تکون دادم انتظار داشتم جویا تعارف کنه و من بگم نه ولی اون پافشاری کنه اصرار کنه بگه مگه میزارم که خودت تنها بری این موقع ظهر ولی هیچ کدومو نگفت حتی بام خداحافظی هم نکرد ....تماشا ی اون فوتبال مسخره رو هم به تماشای رفتن من ترجیح داد.....خواستم زیاد بود...غیر معقول بود.....طبیعی نبود..ولی!!بـــــود...!!ولی "دلم"میخواست ....با چرا بی پاسخ...با سوال...بی دلیل....اون لحظه فقط وفقط میخواستم که جویا منو یه جور دیگه ای ببینه...اون لحظه باتموم وجود به سارا حسودی کردم و یک دنیا تعجب رو برای حس سرزده م خرج کردم...در خونه رو که باز کردم حس کردم این درو دیوار خونه داره بیش از اندازه آزارام میده...همین روزاست که به ازای هر ثانیه یه خط روی دیواراش بندازم تا زمان نامعلومی که این کابوس تنهایی به رویای دورم تبدیل بشه...
تا آخرین لحظه یعنی تا زمانی که ته کوچه بودم هم منتظرش بودم ولی انتظار بیهوده ای بود..با دلخوری سرمو به میله سرد کنار شیشه تکیه دادم...تسکین خوبی برای پیشونی داغم بود....برعکس دلم...سردیش داشت احساسمو از کار می نداخت و من نمیتونستم دلمو به هیچ چیز...هیچ چیز!!خوش کنم...!
-خانوم رسیدیم پیاده نمیشین؟
با بهت نگاش کردم
_چرا پیاده میشم
بنده خدا اونم ماتش برده بود ....پولو بهش دادم و باقیش که همش 300 تومن بود رو گرفتم..شاید انتظار داشت حالا که انقد منگم که نمیفهمم کی رسیدیم بیخیال این یه ذره پول شم و رامو بکشم و برم...اما این پول فرق میکرد نمیشد ازش گذشت یعنی نباید ازش گذشت..،پولی که فقط برای من بود و همین یه ذره یه ذره ها باعث میشد دستم دراز و گردنم کج نشه...
حال و حوصله نداشتم ولی اون بچه های بیچاره چه گناهی داشتن با اینکه شیطون بودن اما سعی میکردم به اعصابم مسلط باشم اون دوساعتم هرجوری بود تموم شد و دوباره آواره خیابونی شدم که تهش منو به تنهایی محض می رسوند تصمیم گرفتم یه ذره از مسیرو پیاده برم یه آهنگ گذاشتم و باهاش میخوندم و سنگ فرش خیابون رو متر میکردم یهو من خوندم و آهنگ نخوند به گوشیم نگاه کردم داشت زنگ میخورد مامانم بود
_جانم
_سلام مامانم خوبی
_مرسی تو خوبی؟
_آره خیلی خوبم یه خبر دارم واست
_چیه چی شده؟
_بابات داره پس فردا میره سفر
_خوب؟
_یه روز دو روز هم نیست دقیقا یک ماه
_مرگ من؟؟؟واسه چی؟
_چه میدونم خودش میگه یه سفر کاریه حالا هرچی که هست مهم اینکه یه ماه میتونی بیایی پیشم
_حالا کجا میره
_گمونم گفت مکزیک
_پس ایران نیست..!
_نه خداروشکر
_ای ول
_صبح زود هم پرواز داره معطل نکنیا از هر چی خرت و پرت داری هم همین امشب جمع وجور کن
_چشم
_اگه وسیله مسیله تو یخچال داری هم بیار اینجا که خراب نشه
_چشم
لباس تو حموم نباشه ها بو میکنه...ها راستی شیرگازو حتما حتما ببند
_چشم
به آسیه خانوم اینا هم خبر بده که نیستی دلواپس نشن یه کلید هم بشون بده شاید نیاز شد
_چشم
_تو چه حرف گوش کن شدی
_دلم برا سفارشات بلند بالات تنگ شده بود
_دل منم برای این چشم هایی که هیچ وقت نمیگفتی تنگ شده بود
_مااامااان
_مامان و کوفته دروغ میگم مگه...قربونت برم چقدر دلم برات تنگ شده نمیدونم فردا رو چجوری سریع شب کنم
_باشه مامان پس فردا میام حسابی باهم حرف میزنیم فعلا کاری نداری؟
_نه...یعنی چرا به آرین زنگ میزنم بیاد دنبالت
_نمیخواد خودم میام
_اینهمه با آژانس اینور اون ور رفتی بس بود میگم بیاد دنبالت اونم از خداشه
_بله..!!!
دستامو به همراه گوشیم فرو کردم توی جیبم و لبخندی از سر رضایت زدم انگار خدا بالاخره منو از بین بنده های خوبش دید و فرصت کرد به آمین دعاهام مهر تایید بزنه..!!
دیگه قید پیاده روی و زدم و سریع برگشتم خونه ...در حیاطو بستم و خواستم وارد خونه بشم که یه چیزی کف حیاط توجهمو جلب کرد جلو تر که رفتم یه کاغذ مستطیل شکل سفید و دیدم برش داشتم و برعکسش کردم...عکس جویا بود..رفتم طرف خونشون که بهش بدمش اما یه چیزی مانع حرکتم شد ...یه چیزی نزاشت ..چیزی که بعد ها فهمیدم چی بود ...
************
برای بار آخر چمدونمو چک کردم و زیپشو بستم و چساباشو از بالا روش محکم کردم در کیفمو هم باز کردم و به بهونه چک کردنش کیف پولمو بیرون آوردم و به عکس سه رخ جویا نگاه کردم واقعا جذاب بود بود یا تو این عکس این مدلی شده بود؟شونمو بالا انداختم و لبخندی به عکس جدیش زدم و گذاشتمش سرجاش به آسیه خانوم خبر داده بودم ولی باید دوباره خداحافظی میکردم به ساعت نگاه کردم همیشه همین حول وهوش جویا از خونه میزد بیرون چمدونمو همون جا وسط هال گذاشتم و رفتم توحیاط که با چهره خواب آلود جویا مواجه شدم داشت بدنشو میکشید صدای خمیازش تموم گوشمو پر کرد خندم گرفته بود تا حالا اینجوری ندیده بودمش یه ذره ژولیده بود ...خمیازش که تموم شد برگشت و من دید...صاف سرجاش وایساد و بعد از مالوندن چشماش سرشو خاروند یه شلوار سورمه ای که کنارش دو تا راه راه قرمز داشت با یه بلوز آستین بلند قهوه ای پوشیده بود اصولا زیاد با لباس خونگی نمیدیدمش خط نگاهمو گرفت و به لباساش نگاه کرد
_سلام
سرشو بلند کرد ...دوباره بهم نگاه کرد
_سلام صبح بخیر..کلاس داری؟
_آسیه جون بهت نگفت؟
همینطوری که داشت می رفت سمت حوض پرسید:
_چی رو؟
_مگه تو خونه روشویی نیست که هر روز صورتتو اینجا می شوری؟
_تو از کجا میدونی همیشه اینجا میشورم ؟
_بعضی موقع ها که کلاس دارم و صبح زود بیدار میشم از پشت پنجره میبینمت
_آبش یخه بعدشم تا بیام و به صورتم بزنم و دوباره برگردم خواب از کلم میپره
_عجب..آسیه خانوم خونه ست؟
_آره
_پس فعلا
رفتم تو آسیه خانوم تو آشپزخونه بود و از همون جا داشت باهام حرف میزد
_سلام مادر صبحت بخیر
_سلام صبح شما هم بخیر
_چه زود شال و کلاه کردی بمون صبحونه بخور بعد برو
_نه مرسی پسر خالم الاناست که دیگه سرو کلش پیدا شه
مطمئن بودم که آرین به خوبی معرف حضورش هست و محاله اون روز و دسته گلی که اب داد و فراموش کنه ولی خانوم تر از این حرفا بود که به روم بیاره
_خوب بگو اونم بیاد با شکم گشنه که نمیشه برید
_ممنون میرم خونه یه چیزی میخورم مامانم منتظره
جویا_میری خونتون؟؟؟
رگه های تعجب توی تموم صورتش مخصوصا چشمای از حدقه بیرون زدش مشخص بود حوله ای که رو دوشش بود و انداخت روی صندلی تو آشپزخونه و با نگاهش منتظر جوابم شد
_آره بابا یه مدتی میخواد بره مسافرت
دستشو تکیه زد به دسته صندلی و نشست
_چقد؟
هنوزم همون حالتشو حفظ کرده بود و مدل نگاهش تغییر نکرد...
_حدودا یک ماه
_یک ماه؟؟؟؟
حالتش چشماش تغییر کرد تعجبش بیشتر شد
_یک ماه زیاد نیست؟
نمیدونستم چی بگم که آسیه خانوم به جای من جواب داد
_نه مادر مگه یه دختر چقد میتونه از خانوادش دور باشه حالا شاید پسر بتونه تحمل کنه ولی دختر وابسته ست
جویا_نه..پسرهم نمیتونه
از جوابش من و آسیه خانوم همزمان زدیم زیر خنده
_از چی میخندین چی گفتم مگه؟
_هیچی ...دیگه اومدم بگم یک ماه از شر من خلاص میشید...چی میگن اینجور موقع ها...خوبی بدی دیدن حلال کنین ..
_ما جز خوبی چیزی ندیدیم مادر
شما آسیه خانوم بله ...ولی فکر کنم جویا...بهش نگاهی کردم ..خوب منظورمو فهمید..لبخندی زد و گفت به سلامت ...امیدوارم خوش بگذره...ومن این حرفشو به فال نیک گرفتم و گذاشتم به پای اینکه اون موضوع رو فراموش کرده ...ازشون خداحافظی کردم و اومدم بیرون ..آسیه خانوم هم جویا رو فرستاد که چمدون هامو بزاره دم در...اصراری برای کمک نکردنش نکردم ...نمیدونم چرا اما دوست داشتم تو خلوت دوتاییمون حرفی بزنه که جلوی آسیه خانوم نتونست بگه...
_با چی میری میزاشتی برسونمت
_پسرخالم میاد دنبالم
تا اسم آرین رو شنید اخماش رفت تو هم و دیگه چیزی نگفت گذاشتن چمدون ها دم در هم هم زمان شد با اومدن آرین...جویا که دسته چمدون رو ول کرده بود دوباره گرفتش و رفت سمت ماشین آرین هم با اخم محسوسی پیاده شد و بعد از سلام و احوال پرسی کاملا تصنعی خواست که چمدون رو ازش بگیره ..نگاهم به دستای جویا بود با اصرار های آرین بیشتر تو مشتش گرفتش و مانع آرین شد و چمدون گذاشت کنار صندوق و بعد بی توجه به آرین اومد کنارم ایستاد
_اگه میگفتی خودم می رسوندمت دیگه انقدر ها هم غریبه نیستیم
نمیدونستم چی بگم...از توجهش ذوق کنم یا از دلخوریش ناراحت شم...منتظر حرفم نموند و رفت تو درو هم نبست برگشتم و خودم درو بستم و تو ماشین نشستم آرین هم که تا اون موقع داشت به من جویا نگاه میکرد و وقت نکرده بود چمدون رو بزاره توی صندوق به خودش اومد و چمدون رو گذاشت و نشست...بدون اینکه سلام کنه یا بزاره من سلام کنم حین روشن کردن ماشین پرسید:
_چی بت میگفت
************
_خداحافظی کرد
_همین؟ یه ذره بیش تر از خداحافظی طول کشید ها..
حال و حوصله جر و بحث نداشتم ...حالم خوش تر از اونی بود که حرفاش برام اهمیت داشته باشه...!!!!!!
اون تو حال و هوای خودش بود و من هم...کنار یه پارک ایستاد و ماشین و خاموش کرد
_مگه نمیریم خونه؟
_نه
_چرا؟
_گرسنت نیست؟بریم صبحونه بخوریم
_خوب میریم خونه میخوریم
_حالا تو هوای آزاد بخوریم اشکالی داره؟
چیزی نگفتم و و زود تر از خودش پیاده شدم
اونم پیاده شدو از صندوق یه سبد آورد....از قبل برنامه همه چی رو چیده بود..احتمالا هم دستش با مامانم تو یه کاسه بود..!!یه جا رو چمنا رو انتخاب کرد و یه زیر انداز کوچلو انداخت و خودش یه گوشش نشست و مشغول بریدن سفره یه بار مصرف بود...کفشامو بیرون اوردم و کنارش نشستم...سبدو کشیدم سمت خودم که کمکش کنم ...دستشو گذاشت رو دستم..خیلی دستش یخ بود..مور مورم شددستمو کشیدم...خندید
_ببخشید دستم یخ بود؟
_آره ..سردته..؟
_یه کمی...به این سبد دست نزن میخوام تمومشو خودم بچینم
لبخند بی تفاوتی زدم و به ذهنم که داشت به عکس توی کیف پولم فکر میکرد توجه کردم..به سفرش نگاه کردم دوتا تخم مرغ آب پز شکل قلب توی یه بشقاب گذاشته بود یه کاسه کوچولو عسل، نون های مربعی کوچیک که مشخص بود با قیچی بریده شده یه فلاکس صورتی و نارجی کوچولو...با نمک بودن...یه لیوان رو جلوی صورتم گرفت و توش چایی ریخت...اولش لیوانه خاکستری بود و کم کم روشن تر شد...عکسم بود که روش خودنمایی میکرد...بامزه بود ...لبخندی زدم و ازش گرفتمش و چرخوندمش...به لیوان خودش نگاه کردم....اینبار عکس من و اون کنار ظاهر شد...عکسی که چند سال قبل توی تولد خودش گرفتیم...خوب یادم می اومد که کی این عکسو گرفتیم ...بهم نگاه کرد...منتظر عکس العمل بود..
_قشنگن...مرسی
_خیلی گشتم از بین عکسات به نظرم این از همه بهتر بود
_مرسی
_قابل شما رو نداره دختر خاله
به سفرش نگاهی کردم ..انقد قشنگ و با سلیقه چیده شده بود که ادم سیر هم هوس میکرد از هر کدوم یه ناخونک بزنه
_تو انقد سلیقه داشتی و من خبر نداشتم؟
_زندگی تنهایی اون ور خیلی چیزا رو بم یاد داد
_همچینم تنها نبودی
_بیتا همش دو هفته با من موند
_دو هفته....با تو موند...با تو...موند...بیتا...همش؟
_اگه بیتا جون باهات می موند که الان سر این سفره رنگی ننشسته بودی و از درد تنهایی که کشیدی برام قصه نمیگفتی
_اون لیاقت نداشت
_اگه می موند لیاقت داشت؟من چی؟ بودن و نبودن من داشتن و نداشت من به لایق بودن بیتا مربوط بود ؟ زندگی من به تصمیم بیتا وابسته بود؟؟
_نه نه الیسار اصلا منظورم این نبود
_پس دقیقا منظورت چی بود
_من فقط ....میخواستم بگم...بگم که بیتا....که ...دختر...خوبی ..نبود
_تمومش کن آرین
_اصلا گور بابای بیتا بیا در مورد خودمون حرف بزنیم
_اگه منظورت از خودمون عروسیه و رسیدن من به تو باید بگم محاله بتونم از کاری که کردی بگذرم...مردی که برای رفتن به خارج از کسی که به اصطلاح دوسش داره میگذره و صوری با یکی ازدواج میکنه برای چی ؟؟؟؟هه گرین کارت اون مرد نیست!!!...وجالب اینجاست شاهزاده قصه ما عاشق اون دختر میشه و نامزد خودشو به کلی فراموش میکنه...
یه دختر 18 ساله که میدونه تو اون سن براش شده همه پناهش...اره پناهم بودی آرین..همه بودن ولی من بی تو تنها بودم....من فقط ترو میخواستم...حتی آغوش مادرانه مامانم برام لذتی نداشت وقتی دستاش مثل دستای تو موهامو نوازش نمیکرد...هیچ نفسی بوی نفس های ترو نمیداد...داشتم خفه میشدم تو هوایی که تو دیگه توش نفس نمیکشیدی...احمق...روانی... بفهم..!!!
منِ دیوونه...دیونت شدم... و تو با رفتنت..دیوونه ترم کردی...وقتی تصور میکردم رویه تخت مثل همین تختی که شب تا صبح صبح تا شب فقط دارم اشک می ریزم..تو با اون دختره ی.....تو با اون دستای آشغال دوست داشتنیت داری نوازشش میکنی...تو آغوش لعنتیت که جای منه...داری جاش میدی...ازت متنفر شدم آرین...آره من از عشقم متنفر شدم...چون نمیتونم تنتو که بوی خیانت میده تحمل کنم...آزارم نده ارین...من دیگه نمیتونم ترو بفهمم...پس تو اینو بفهم و برو...بفهم و دست از سرم بردار...بفهم و راحتم بزار...
**************




 

 

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
Profile Pic
با سلام به دوستان عزیزم.به وب سایت رمان های ناب رکسانا خوش آمدید.منبع رمان های این سایت کاربچه های انجمن سایت 98ia ست .ازشون تشکرکرده وبهشون خسته نباشید می گیم... "رکسانا" ID««««« roksanadanesh@yahoo.com
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نویسندگان
    آمار سایت
  • کل مطالب : 3
  • کل نظرات : 282
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 23
  • آی پی امروز : 20
  • آی پی دیروز : 28
  • بازدید امروز : 53
  • باردید دیروز : 43
  • گوگل امروز : 7
  • گوگل دیروز : 10
  • بازدید هفته : 53
  • بازدید ماه : 935
  • بازدید سال : 12,938
  • بازدید کلی : 268,696
  • کدهای اختصاصی
    mouse code|mouse code

    كد ماوس