close
تبلیغات در اینترنت
خرید دامنه
فردای آنروز (2)
loading...

رمان های ناب رکسانا

از کلاس اومدم بیرون که مرتضی رو تو محوطه دیدم سرش پایین بود منم از فرصت استفاده کردم وقدم هامو تند تر برداشتم و سریع از کنارش رد شدم که صداش باعث شد متوقف بشم مرتضی_کجا با این عجله حرصم گرفته بود از اینکه منو می پایید جوابشو ندادم وبه راهم ادامه دادم حس کردم داره پشت سرم میاد منم…

فردای آنروز (2)

رکسانا بازدید : 290 چهارشنبه 22 آبان 1392 نظرات ()
از کلاس اومدم بیرون که مرتضی رو تو محوطه دیدم سرش پایین بود منم از فرصت استفاده کردم وقدم هامو تند تر برداشتم و سریع از کنارش رد شدم که صداش باعث شد متوقف بشم
مرتضی_کجا با این عجله
حرصم گرفته بود از اینکه منو می پایید جوابشو ندادم وبه راهم ادامه دادم حس کردم داره پشت سرم میاد منم بی اهمیت بی اون در حالی که چشام و
به در دانشگاه دوخته بودم راه میرفتم نمیدونم آلزایمر گرفته بودم مشغله هام زیاد بود یا هرچیزی که فقط باید جای خالی ماشینمو میدیم تا بفهمم که نیستش پوفی کشیدم وگوشیمو برداشتم که زنگ بزنم به آژانس اما مرتضی تو یه حرکت گوشیمو از دستم کشید با خشم بهش نگاه کردم
الیسار_گوشیمو بده
مرتضی_بیا تا بت بدم
الیسار_جایی نمیام گفتم گوشیمو میخوام
مرتضی_منم گفتم دنبالم بیا تا بهت بدمش
دلم میخواست با دستام خفش کنم نه خفشم میکردم دلم خنک نمیشد باید زجر کشش میکردم پسره آشغال عوضی از رو نمیره هر چی با خودم کلنجار رفتم نمیتونستم قبول کنم که دنبالش راه بیفتم هر جایی که دلش خواست منو ببره برگشتم سمت دانشگاه
مرتضی_کجا میری؟
الیسار_حراست
خندید یه خنده بلند که بیشتر حرصمو در می آورد وانگیزمو برای کشتنش زیاد تر میکرد
مرتضی_میخوای بری بگی چی؟
الیسار_گوشیمو ازت بگیرن
مرتضی_خوب خودت بیا بگیرش
الیسار_دلم نمیخواد دست نازنینم به دست تو بخوره
مرتضی_ولی من خیلی دوست دارم لطافت دستاتو حس کنم
الیسار_تو غلط کردی بی ناموس
اینو گفتم وراه افتادم که برم
مرتضی_وایسا ببین خوشگلم میخوای بری حراست بگی چی ؟بگی من گوشیت رو برداشتم؟ اونوقت تو چلاق بودی که گذاشتی من برش دارم؟
الیسار_برش نداشتی کش رفتی
مرتضی_حالا هر چی. فکر میکنی اونا حرفتو باور میکنن؟ تاره اون موقع صد تا انگ هم بهت میچسبونن من برا خودت میگم میخوایم برو حراست من اینجا منتظرت میمونم تا دست از پا دراز تر برگردی
خدایا منو از دست این موجود مزاحم نجات بده الهی خبر مرگتو برام بیارن
الیسار_باید بیام چه جهنم دره ای
همینطوری که داشت میرفت وپشتش بهم بود گفت
مرتضی_بهشت نیستم ولی به پای جهنمم نمیرسه
برگشت ویه چشمک بهم زد وگفت
مرتضی_خوش میگذره بهت
ای خدا یعنی این میخواست منو ببره کجا ای الهی به خاک سیاه بشینی الهی که خیر از جوونی بی مصرفت نبینی ئه قافیه هاش با هم جور شد منم تو این وضعیت وقت گیر آوردما ا ا ا ا ا ا نمیدونم از دست خودم بنالم یا مردم
توهمین فکرا بودم که دیدم مرتضی کنار ماشینش ایستاده ودر جلو رو برام باز کرده ویه دستشو گذاشته رو سینش و سرشم به حالت تعظیم پایین گرفته
یعنی من الان باید سوار ماشین این بشم؟
مرتضی_میدونم که امروز ماشین نیاوردی
اه لعنتی
مرتضی_چرا ایستادی؟ نکنه میترسی خوجکل
اه اه اونوقت به دخترا میگن لوس
مثل خر ترسیده بودم ولی برای اینکه کم نیارم گفتم
السیار_عددی بودی که بشد ازت ترسید هم دلم نمیسوخت
مرتضی_به وقتش ترستم میبینیم خانوم خوشگله
وحشت بدی به دلم چنگ میزد ولی سعی کردم خونسرد باشم مرتضی داشت در کمال آرامش رانندگیشو میکرد در کیفمو باز کردم که آدامس پیدا کنم اما تموم شده بود اه لعنتی نمیدونستم باید چطوری از استرسم کم کنم
مرتضی_دنبال چیزی میگردی؟
الیسار_آدامس
مرتضی_تو داشبورد هست میتونی برداری
در داشبورد رو باز کردم چند تا بسته با طعم های مختلف بود نعنایشو باز کردم ودوتا گذاشتم تودهنم
مرتضی_مشکلت با من چیه؟
الیسار_ها؟
مرتضی_چرا از من خوشت نمیاد؟
با خودم فکر کردم الان تو ماشینشم میتونه منو هرجا که میخواد ببره پس نباید زبون درازی کنم
الیسار_من مشکلی با تو ندارم
مرتضی_رفتارت که اینو نمیگه
الیسار_مگه قراره با همه خوب برخورد کنم؟
مرتضی_همه که نه .... من فرق میکنم
الیسار_آهان اونوقت چرا؟
مرتضی_چون قراره زنم شی
انقد از دستش عصبانی شدم که زدم زیر خنده یه خنده فوق العاده عصبی
مرتضی _به چی میخندی؟
الیسار_به تو وافکار مسخرت
مرتضی_ببین الیسار من ترو دوست دارم خونه دارم ماشین دارم چند وقت دیگه مدرکمو میگیرم دانشجوام ولی سرکار میرم اونقدری هم در میارم که بتونه احتیاجاتت رو رفع کنه
زمانی که داشت حرف میزد چشم خورد به گوشیم گذاشتش بودش جلوی ماشین یه دفعه فکری به ذهنم خطور کرد


**************

شاید ریسکش زیاد بود اماباید عصبانیش میکردم



الیسار_انقد به چیزایی که داری نناز تو به گرد پای خواستگارای دیگمم نمیرسی



مرتضی_ببین الیسار به قران قسم هر کی جای تو نشسته بود پودرش میکردم ولی حیف..حیف



الیسار_حیف که چی هان؟



مرتضی_حیف...که دلم ..پیشت گیر کرده



الیسار_هیچ مشکلی نداره گیرو گورشو من حل میکنم



مرتضی_اگه حل شدنی بود خودم دست به کار میشدم



الیسار_نه جونم عرضشو نداری



مرتضی_با اعصاب من بازی نکن الیسار



الیسار_مثلا اگه بازی کنم چطو میشه؟



مرتضی_دیگه داری..



حرفشو خورد



الیسار_ها چی ،چی میخواستی بگی چرا حرفتو خوردی



مرتضی_ د بی وجدان بفهم من دوست دارم



الیسار_تو غلط کردی



به مقصودم رسیدم زد رو ترمز جوری که اگه کمربند نبسته بود با شیشه یکی میشدم خندم گرفته بود این دوبار...



نباید فرصتو از دست میدادم به مرتضی نگاه کردم سرش رو فرمون بود تو یه حرکت سریع وبدون هیچ وقفه ای گوشیمو کش رفتم و از ماشین پریدم بیرون درست مثل پرنده ای که از قفس آزاد شده حس خوبی که با امنیت آمیخته شده بود ذره ذره وجودمو گرفت



برای اولین تاکسی که چشمم دید دست تکون دادم و بی معطلی سوار شدم بی اونکه برگردم وپشت سرم حتی نیم نگاهی به مرتضی بندازم سرمو به شیشه چسبوندم وچشمامو بستم به خودم که نمیتونستم دروغ بگم دلم براش سوخت ولی نمیدونم چرا کلا نمیتونستم به این بشر وحرفاش اعتماد کنم نه تنها مرتضی که به اسم پسر آلرژی پیدا کرده بودم این گریز از جنس مخالف دقیقا از کی شروع شد؟تو همین فکرا بودم که صدای راننده مجبورم کرد چشمامو باز کنم



راننده-منتظر میمونی اینجا مسافر بزنم زیاد معطل نمیشی



باخودم فکر کردم یعنی نگفتم در بست؟



الیسار_کرایه اونا رو هم من میدم



بی توجه به لبخند تشکر آمیزش دوباره چشامو بستم وباز غوطه ور تو دریای فکرهای جور واجور ذهن مشوشم شدم


احساس خفگی میکردم شیشه رو دادم پایین و به بیرون خیره شدم که صدای گوشیم باعث شد چشم از منظره نه چندان جالب خیابون بردارم



الیسار_بله



_سلام خاله



الیسار_سلام نفس خاله خوبی قربونت برم



_نه خاله ارشیا همش منو اذیت میکنه



الیسار_خوب کاری نداره که توهم اذیتش کن



_منکه نمیتونم



الیسار_ چرا عزیزدلم



_خوب اون زورش از من بیشتره تازه وقتی میرم تو کوچه اون با دوستاش بازی میکنه ومنو تو بازی راه نمیده



الیسار_خوب بیا یه کاری کنیم



_چیکار



الیسار_وقتی که خواستیم بریم گردش ارشیا رو نمی بریم



_آخ جو و و و و ن



الیسار_الهی خاله فدای خنده هات شه



_ولم کن ئه ئه نمیدم



الیسار_چی شدی خاله



_خاله الیسار آرشیدا تفنگمو شکوند منم نمیزارم با من ودوستام بازی کنه



تا خواستم جوابشو بدم المیرا خواهرم گوشی رو ازشون گرفت



المیرا_سلام خواهر کوچیکه



الیسار_سلام



المیرا_مختو خوردنه نه



الیسار_اینا جفتشون عشق منن



المیرا_آره شدن هووی آرین



الیسار_خوب چه خبرا چیکار میکنی



المیرا_خبرا که پیش شماست شنیدم بازم از زیرش در رفتی



الیسار_اگه منظورت ارینه من حرفامو زدم



المیرا_خوب دختر جون بشین پای صحبتش شاید اونم حرفی داشته باشه



الیسار_اون حرفشو همون چند سال پیش زد



المیرا_حرف چند سال پیش مال همون موقع بود شاید حرف قانع کننده ای داشته باشه من طرفدار آرین و موافق کاری که کرد نیستم ولی معتقدم باید یه فرصت در حد یه حرف زدن ساده بهش بدی



الیسار_زنگ زدی منو موذه کنی المیرا؟



المیرا_نه نه میخواستم بگم یه روزی که کاری نداری رو انتخاب کن میخوام مامان اینا رو دعوت کنم



الیسار_باشه بهت خبر میدم



المیرا_فقط سریع تر لطفا



الیسار_باشه خداحافظ



المیرا_خداحافظ



پوفی کشیدم و به رو به رو خیره شدم سرکوچمون بودیم کرایه رو از تو کیفم در آوردم و تو دستم گرفتمش

******************

کرایشو دادم و رفتم تو جای خالی ماشینمو دیدم آهی کشیدم و با خودم فکر کردم اگه ماشینم بود امروز مجبور نبودم سوار ماشین مرتضی بشم

رفتم تو و نهار نخورده پریدم تو حموم و بعدش یه سر ودستی به روی اتاق شلوغ تر از جنگلم کشیدم و رفتم نهار خوردم دلم میخواست بخوابم ولی میدونستم اگه بخوابم دیگه حالا حالاها بیدار بشو نیستم بومم که تو ماشین بود. پس از نقاشی هم باید صرف نظر میکردم نمیدونم چرا اما هوس کردم برم خاطراتمو بخونم دفترمو برداشتم ودستی بهش کشیدم و آروم بازش کردم صفحه اولش:

"امیدوارم دوست خوبی برای تنهاییام باشی "

صفحه به صفحه ورق میزدم و خاطراتم برام زنده میشد خاطراتی که ازخوندنش هم لذت میبردم هم خندم میگرفت

نمیدونم چقد گذشته بود اما اینقدر غرق تو خاطراتم شده بودم که گذر زمانو حس نکردم یهو چشم چرخید سمت ساعت، 5 بود باید سریع آماده میشدم کلی دلم برای ماشینم تنگ شده بود با آژانس رفتم دنبال سمانه یه ده دقیقه ای معطلمون کرد سرم تو گوشیم بود وداشتم اس های آرمینو که همش چرت وپرت بود میخوندم که سمانه در ماشینو باز کرد ونشست تا خواستم دهن باز کنم غر بزنم با دیدن قیافش حرفمو خوردم وبی اختیار سوت زدم واونم با یه لبخندی که حاکی از رضایت فوق العادش بود بهم زل زده بود

الیسار_سمانه معلی قصد ازدواج نداره ها

سمانه_خدا رو چه دیدی شاید قبول کرد

الیسار_البته که ارزو بر جوانان عیب نیست

نگام کرد و زد زیر خنده منم که کلی جلوی خودمو گرفته بودم تا میتونستم خندیدم وقتی رسیدیم در پارکینگ سمانه گفت

سمانه_ببین الیسارمن میرم داخل دقیقا 5 دقیقه ی دیگه بیا تو من دقیقا جلوش می ایستم جوری که ترو نبینه ولی محض احتیاط بیا این چادرو بپوش

با تعجب بهش نگاه کردم

الیسار_عجب نقشه ای

سمانه_ما اینم دیگه

الیسار_ ولی سمانه اگه فهمیدنزنه یه بلایی سرت بیاره

سمانه_هیچ کاری نمیتونه بکنه زمانی که به من نزدیک شدی یه نیش ترمز بزن من میپرم بالا که بریم همه چی حله نگران نباش

همونطوری که سمانه گفته بود 5 دقیقه منتظر موندم و بعدش چادرو سر کردم ورفتم داخل دقیقا سمانه رو به روش نشسته بود وانقد محو حرفای سمانه شده بود که اصلا حواسش به اطرافش نبود سوئیچ رو بیرون آوردم و سریع سوار شدم ماشینو که روشن کردم نگاه محمد علی برگشت سمت من تا منو دید از جاش بلند شدو اومد طرف ماشین منم منتظر موندم خوب که بهم نزدیک شد پامو گذاشتم رو گاز ورفتم سمت در سمانه هم بی معطلی سوار شد و بالاخره من تونستم ماشینمو از اون خراب شده بیرون بیارم والبته یه شام مفصل به دوستای پر خورم بدم

میخواستم به سمانه بگم به بچه ها زنگ بزنه اما دیدم اون زودتر از من دست به کار شده

الیسار_برم همون جایی که قرار گذاشتیم؟

سمانه_آره

الیسار_معطل میشیم خوب

سمانه_بچه ها اونجان

الیسار_اونجان ن ن ن ن ن ن؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟

سمانه_اره وقتی داشتم میرفتم تو پارکینگ به نیوشا یه میس دادم

الیسار_دمت آتیش بابا چه اعتماد به نفسی

سمانه_خوبیش اینه که کاذب نیست

الیسار_اونکه صد البته

دقیقا یه ربع بعد سر رسیدیم بچه ها عین گله گوسفند ریختن تو ماشین کاملا پرس شده بودن کم مونده بود دیگه صندقو باز کنم وچند تاشونو اونجا جا بدم توی راه هم کلی متلک شنیدیم

_منم بیام بالا؟

_یه چند تاییتون بیاین اینور

_خدا زیادش کنه

_ای ول چه رنگارنگ

منکه حواسم به رانندگیم بودولی هر کدوم از بچه ها یه جواب دندون شکن بهشون میدادن و کلی کیف میکردن
***************
طبق دستور بچه ها رفتم به همون رستوانی که اوناگفتن موقع پیاده شدن بهناز یه نگاهی بهم انداخت وگفت


بهناز_این چه ریختیه مگه شوهرت مرده؟


یه نگاهی به سرتاپام انداختم تا اومدم بگم مگه چشه بهناز کیف لوازم آرایششو در آورد ونزاشت من پیاده شم هر چی گفتم بابا بیخیال قبول نکرد که نکرد بعد از اینکه کارش تموم شد ما هم رفتیم داخل رستوران دخترا سر یه میز نشسته بودن و نیش همه هم تا بنا گوش باز. یه نگاهی به اطراف کردم انگار ما تنها گروهی بودیم که هیچ پسری باهامون نبود فقط یه میز بود که دوتا دونه پسر با هم تنها بودن


من کلا عادت نداشتم شبا شام بخورم اما اگه میگفتم نمیخوام بچه ها منو بادیوار پشت سرم یکی میکرن به خاطر همین سفارش دادم ولی خیلی نخوردم


سرم پایین بود وداشتم با غذام بازی میکردم که نگاه سنگین یه نفرو حس کردم سرمو آوردم بالا دیدم یه پسرست بالای سرمون ایستاده خوب که بهش دقت کردم فهمیدم یکی از همن دوتایی که با هم تنها بودن هیچ کدوم از بچه ها حواسشون نبود با آرنجم زدم به پهلوی الهه


الهه_چه مرگته


الهه سرشو آورد بالا و چشمش خورد به پسره بعد از الهه کم کم دوزاری بقیه بچه ها هم افتاد حالا اونایی هم که پسره پشتشون ایستاده بودبرگشته بودن و نگاش میکردن خیلی منظره جالبی بود دوباره نگاهم سمتش کشیده شد سرش پایین بود


_بخشید مزاحمتون شدم میخواستم باهاتون صحبت کنم


هممون باهم گفتیم


_با ههممون؟


پسره که مشخص بود خندش گرفته لبشو تر کردو گفت نه باایشون


همه رد انگشتشو دنبال کردن طرفی بود که نیوشا و بهناز وسمانه نشسته بودن


سمانه_با من؟


_نه ..شمانه


نیوشا_من؟


اینباربا من من گفت


_ببخشید بغل دستتیتون


بهناز_منو میگی؟


پسره نفسی از سر آسودگی کشد وگفت


_بله با شما


بهناز یه ذره صندلیشو عقب کشید وسینشو داد بالا و با لحن کاملا صمیمانه ای گفت


بهناز_بچه ها ازخودمونن بوگو دادش جون بوگو


به سمانه نگاه کردم تمام اجزای صورتش منقبض شده بودن خیلی داشت تحمل میکرد که نخنده بچه های دیگه هم همینطور به پسره نگاه کردم ماتش برده بود از این دست وپا چلفتی ها بود با اینکه از پسرای بی عرضه خوشم نمیاد ولی دلم براش سوخت خودمو یه لحظه جاش گذاشتم هیچ دلم نمیخواست تو یه جمع که همشون پسرن ضایع شم یا ندونم که چیکار کنم به خاطر همین رفتم بالا سر بهناز و دستشو گرفتم وبلندش کردم و در گوشش گفتم


_برو ببین چیکارت داره نمیخورتت که


نمیدونم بهناز منتظر چنین فرصتی بود یا نخواست رومو زمین بندازه یه نگاهی بهم کرد و به پسره گفت


بهناز_بریم کجا؟


پسره هم با دست به یکی از میز ها اشاره کرد وباهم رفتن نشستن ما که نمیدونستیم چی میگن ولی از حالت پسره ورفتارای بهناز ترکیده بودیم از خنده


به دهن پسره نگاه کردم کاملا میشد فهمید داره چقدر شمرده شمرده وآروم حرف میزنه وتو تموم طول حرف زدنش سرش پایین بود وگاهی هم سرشو می آورد بالا یه نگاهی به بهناز می انداخت وبازم سرشو می انداخت پایین


برعکس بهناز که دو تا دستشو گذاشته بود کنار لپاش ، دست چپش بالا تر از دست راستش بود وهمین باعث شد بود لب و لوچه وکلا قیافش آویزون بشه
***************
به بشقاب بچه ها نگاه کردم ظاهرا همه دست از غذاشون کشیده بودن وشایدم هنوز سیر نبودن اما فوضولی بهشون اجازه نمیداد شکم مبارک رو راضی نگه دارن به ساعتم نگاه کردم دیر موقع نبود فقط من دیگه حال وحوصله نداشتم واحساس خستگی میکردم بی اونکه از بچه ها چیزی بپرسم بلند شدم ورفتم برای حساب و توی راه برگشت هم سر میز بهناز و اون پسره که هنوز نمیدونستم اسمش چیه ایستادمو با ببخشیدی در گوش بهناز گفتم
_اگه داره ماجرای لیلی ومجنون رو تعریف میکنه پاشو خودم خط به خطشو حفظم
بهناز با حالتی که کلافگی توش موج میزد دهنشوبه گوشم نزدیک کرد
بهناز_خوب شد اومدی کچم کرده خیلی اسگوله به خدا
وبعدش بی اونکه منتظر جواب من بمونه صندلیشو کشید عقب و با گفتن با اجازه دستمو کشید که دوباره با صدای اون پسره مجبور شد باایسته
_خواهش میکنم حداقل شمارمو داشته باش
بهناز با کلافگی ولحنی که حرص توش مشهود بود گفت
بهناز_حفظ میکنم
پسره هم از فرصت استفاده کرد وشمارشو گفت وبهناز بلافاصله قبل از اینکه اون بتونه حرف دیگه ای بزنه دستمو کشید جوری که حس کردم کنده شد و باهم از رستوران رفتیم بیرون
_کندی دستمو ها ول کن
بهناز_تا دستتو قط نکنم دلم خنک نمیشه که
_وا چرا
بهناز_چرا ودرد بی درمون این چی چی بود گذاشتی تو کاسم
برای اینکه بیش تر حرصش در بیاد وکمی بخندم گفتم
_از خداتم باشه پسر به این نازی
بهناز_ارزونی خودت ...اه همه رو برق میگیره
پریدم وسط حرفش
_شمارو چراغ موشی
بهناز_کاش چراغ موشی بود که من به اونم راضیم ..... ننه ادیسون
از تک تک کلماتش ولحن اداکردنشون واون حرص توی حرف زدنش ریسه رفتم به در رستوران نگاه کردم بچه ها رو دیدم در حالیکه با نگاه شماتت باری داشتن برام خط ونشون میکشیدن
نیوشا_خبر مرگت یه اطلاع میدادی که پولو حساب کردی
الهه_بله خانوم سه ساعت داخل موندیم هر چیم بهت زنگ میزنیم جواب نمیدی که
یادم افتاد که گوشیم رو سایلنت بود
_حالا چیکارم داشتین
سمانه_ما که نمیدونستسم تو کدوم جهنم دره ای رفته ی واسه همین پولامونو رو هم گذاشتیم که تهش هزار تومنشم کم بود وبا گردن کج رفتیم حساب کنیم و با ذوب شدنمون از خجالت گفتیم هزار تومنش کمه که طرف با نیش گشادش گفت حساب شده
ماجرای بهناز کم بود سوتی های ایناهم اضافه شد قه قه میخندیدم در حالی که اونا از خنده های من حرص میخوردن
_حالا اومدیم ومن مردم گم شدم اصلا چه میدونم شماها نباید با خودتون پول بیارین؟
سارینا_خوب ما گفتیم بالاخره یا تو مارو مهمون میکنی یا سمانه در هر صورت ما نمیخواستیم پول چیزی رو بدیم
_ای خسیسا بیاین بریم تا بیش تر از این آبرومون نرفته
****
همه بچه ها رو رسوندم در خونشون فردا هیچ کلاسی نداشتیم قرار شد بریم تموم اون وسایل هایی که تو ماشین اون مرتیکه جا مونده بود رو دوباره بخریم البته اگه گیرمون بیاومد چون اکثرا سفارشی بود و دوهفته بعد از اینکه سفارش داده بودیم به دستمون رسیده بود .


دستی رو فرمون کشیدم و لبخندی از سر رضایت زدم شاید مسخره بود اما توی دنیا بیش تر از همه ماشینمو دوست داشتم عشقم بوم نقاشیم بود درست از زمانی که فهمیدم نباید به آدما دل بست حتی شاید از خانوادمم دل کندم ...


سرکوچه که رسیدم به مامنم گفتم در پارکینگ رو باز کنه که دارم با عروسک


میام به در خونه نگاه کردم بسته بود سری از روی تاسف برای خودم که ارزش یه در باز کردنم نداشتم تکون دادم و پیاده شدم داشتم توکیفم دنبال کلید میگشتم که سایه یکی افتاد روم از ترس هینی کشیدم ویه قدم رفتم عقب تر بهش نگاه کردم آرین بود تازه فهمیدم چرا در باز نشده


آرین_نترس الیسارمنم ارینم


_چون تو بودی ترسیدم کسی دیگه بود که دلیلی برای ترسیدن نداشتم


آرین_اونوقت از چی من میترسی


_از وجدان نداشتت


آرین_الیسار باید باهات صحبت کنم


_5 سال پیش شنیدم


آرین_االیسار خواهش میکنم


_از سر رام برو کنار


آرین_تا کی میخوای ازم فرار کنی؟


_تا ابد دلم نمیخواد دیگه ببینمت


آرین_ولی من پسرخالتم الیسار به حرمت نون ونمک به حرمت..


_تو یکی حرف از نون ونمک وحرمت نزن که حالم بهم میخوره تو اگه نون ونمک سرت میشد منو.. منو...


آرین_حرف بزن الیسار خالی کن اینهمه بغضو


با خشم بهش نگاه کردم و دستمو زدم به سینشو با تموم توانم هلش دادم که در نتیجه اینهمه زور زدن ارین یه قدم برگشت به عقب


در پارکینگو باز کردم و دوباره نگاهش کردم ...دستشو گذاشته بود روی سینش


آرین_این همون جایی که یه روزی مامن آرامشت بود


الیسار_بود.. دیگه نیست


بی توجه به مامانم که با یه لبخند محو دم در ایستاده بود رفتم تو اتاقم و درو از پشت قفل کردم وهمونجا نشستم رو سریمو از سرم کندم و پاهامو تو شکمم جمع کردم و سرمو گذاشتم روش اجازه دادم اشکام بریزن اجازه دادم ذره ذره بغضی که روحمو له کرد بترکه 5 سال پیش نه گریه کردم نه خم به ابروم آوردم نه حتی گله نه شکایت فقط شکستم از درون شکستم انقدر گریه نکردم تا بغضم هام توی قلبم رسوب کرد... قلبم سنگ شد سنگی که دیگه معنی عشق رو نمیفهمید و از جنس پسر بیزاربود


با یه دستم پرده رو کنار زدم آرین کف خیابون کنار ماشینش نشسته بود و سرشو با دوتا دستاش گرفته بود زیر لب گفتم


_ هنوزمونده تا بفهمی من چی کشیدم


لبسامو در آوردم وهمونجا وسط اتاق انداختمش وبا تنی خسته وقلبی که انگار تازه داغش تازه شده بود به رخت خواب پناه بردم

****************
با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم سمانه بود ریجکتش کردم وبه ساعت نگاه کردم 8 بود قرارمون ساعت 10 بود برای یه دوش گرفتن وقت داشتم با آب گرم حموم کردم داغ داغ شاید میخواستم خستگی رو از تنم بیرون کنم اما این خستگی مال جسمم نبود مال روح زخم خوردم بود انگار بعد از 5 سال تازه یادم اومده بود چه بلایی سرم اومده انگار تازه فهمیده بودم با دلم چه کرد....
یه نگاهی به اتاقم انداختم مثل همیشه شلوغ پلوغ بود اصولا اتاق شلوغ و درهم برهم دوست دارم لباسامو از کف اتاق برداشتم وتوی کمد آویزون کردم بی اختیار رفتم سمت لپ تاپم روشنش کردم پوشه
faivorit es music
پوشه ای که نمیدونم به ماه میرسید یا سال که داشت خاک میخورد آهنگشو play کردم
چشم من بیا منو یاری بکن ، گونه هام خشکیده شد کاری بکن
غیرگریه مگه کاری میشه کرد کاری از ما نیاد زاری بکن
اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد تا قیامت دل من گریه میخواد
هرچی دریا رو زمین داره خدا با تموم ابر های اسمونا
کاش می داد همه رو به چشم من تا چشام به حال من گریه کنن
اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد تا قیامت دل من گریه میخواد
قصه ی گذشته های خوب من خیلی زود مثل یه خواب تموم شدن
حالا باید سر رو زانوم بزارم تا قیامت اشک حسرت ببارم
دل هیشکی مثل من غم نداره مثل من غربت و ماتم نداره
حال که گریه دوای دردمه چرا چشمام اشکشو کم میاره
خورشید روشن ما رو دزدیدن زیر اون ابرای سنگین کشیدن
همه جا رنگ سیاه ماتمه فرصت موندنمون خیلی کمه
اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد تا قیامت دل من گریه میخواد
سرنوشت چشاش کوره نمیبینه زخم خنجرش میمونه تو سینه
لب بسته سینه ی غرق به خون قصه ی موندن ادم همینه
اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد تا قیامت دل من گریه میخواد
در حالی که اشک چشامو پاک میکردم گفتم
_داریوش بازم هواییم کردی
این اولین باری بود که گریه میکردم اولین باری بود که پا به پای صدای داریوش گریه میکردم چه شب ها تا صبح که به این آهنگ گوش میکردم و به عکس آرین زل میزدم
داشت دیرم میشد میخواستم سر سری یه چیزی بپوشم که یادم افتاد من عهد بستم باخودم عهد بستم دیگه نزارم کسی منو داغون کنه نزارم کسی خنده رو از رو لبام بگیره چرا برگشتن آرین روم تاثیر گذاشته بود نه نباید ... من اونو فراموش کرده بود من اونو کشته بودم توی جای جای قلبم تو نقطه نقطه ذهنم نباید میزاشتم دوباره عشقش شعله بکشه نه
یه مانتوی نارنجی با شلوار لی مشکی و روسری نارنجی که توش با خط های شمکی کار شده بود برداشتم رفتم جلو آیینه آرایش کردم و واسه خودم یه بوس فرستادم و راه افتادم قرار بود همه بچه ها خونه سمانه جمع بشن بهش زنگ زدم گفتم بیاین بیرون حال ندارم از ماشین پیاده شم 5 دقیقه بعد بچه ها اومدن ودر حالی که کلی متلک بارم کردن به خاطر تیپی که زده بودم به سمت مغازه حرکت کردیم
رنگی که من میخواستمو نداشت اما وقتی فهمید فوری نیاز دارم گفت سعی میکنه تا دو روز دیگه برام بیاره چون من ودوستام مشتری ثابتش بودیم اونم هیچ وقتنه نمیگفت خرید بچه ها یه ساعتی طول کشید نیوشا پیشنهاد داد بریم رستوران نهار بخوریم من بدم نیومد از تو خونه نشستن وفکر بیهوده کردن که بهتر بود چون طبق معمول جلوی در جای پارک نبود ماشینو چند متر پایین تر پارک کرده بودم به بچه ها گفتم بمونن تو مغازه تا من ماشینو بیارم توی راه که داشتم میرفتم گوشیم زنگ خورد المیرا بود با دیدن شمارش زدم تو پیشونیم
_سلام
المیرا_سلام خانوم بد قول
_بخدا یادم رفت الیمرا
الیمرا_بله میدونم از همون اولم میدونستم از تو بخاری بلند نمیشه
_ببخشید خوب من فردا که کلاس دارم پس فرداهم همینطور
المیرا_دیگه زحمت نکش زود باش بیا خونه عزیز جون همه اونجاییم
_اما آخه
المیرا_اما وآخه نداره میدونی عزیز حکم کنه کسی رو حرفش حرف بزنه نزده
_بله میدونم خیل خوب تا یه ساعت دیگه اونجام
خیلی بد شد کاش لااقل الیمرا زود تر زنگ زده بود کهمن به نیوشا وبقیه قول نمیدادم میدونستم الان کلی حرف بارم میکنن ولی چاره ای ای نداشتم باید میرفتم .همونطوری که حدس زده بودم قیافه همشون آویزون شد هر چیم گفتم هر جا که بخواید میرسونمتون قبول نکردن همشون رو در خونه سمانه پیاده کردم میدونستم که آرین هم اونجاست در واقع همه بودن ومثل همیشه باید نگاهاشون رو تحمل میکردم با این تفاوت که آرین هم اینبار بود

*****************
دلم نمخواست فکر کنم نه به آرین نه به نگاه های تلخ اطرافیان نه به تفکراتشون نه به.... دلم میخواست ذهنم خالی باشه خالی خالی یه سی دی برداشتتم و بدون اینکه بدونم خوانندش کیه گذاشتم توی پخش ماشین مهم نبود کیه چی میخونه میخواستم شاد باشه وبه قول ارشیدا دختر خواهرم اوس اوس باشه با تموم تلاش هایی که کردم بازم ذهنم تهی از آرین نشد جلوی در خونه عزیز جون ترمز کردم وبه آزرای مشکی آرین خیره شدم با تموم کراهتی که از رفتن به خونه عزیز جون داشتم ناچار پیاده شدم خونه عزیز رو دوست نداشتم چون خاطرات خوبی رو برام زنده نمیکرد ولی خودم عاشق عزیز جون بودم
عزیز یه جورایی بزرگ فامیل ما بود و بعد از فوت پدر بزرگ سعی کرد مهمونی هاو شب نشی ها از بین نره وهمه به نحوی دور هم جمع بشن که تا حدودی موفق شد اما هیچ وقت نتونست کینه بین اونا رو سر قضیه ارث ومیراث ازبین ببره این خونه به نام عزیز بود که قرار شده بود تا 5 ماه دیگه مشخص بشه به کی میرسه به محض شنیدن چنین خبری پای تموم فامیل به خونه عزیز باز شد واونایی که مهمون ثابت بودن از همیشه مهربون تر ...
عزیز رو دوست داشتم چون دردشو میفهمیدم چون اونو به خاطر پولش میخواستن ومنو به خاطر زیبایی چیز هایی که شاید هر کسی آرزوی داشتن رو داره ومن عزیز از داشتنشون بیزار بودیم
با اکراه زنگ رو فشردم و باصدای المیرا که گفت اینم از الیسار وارد خونه شدم مثل همیشه نگاهم کشیده شد سمت اون استخر بزرگ و اون تاب دونفره ای که عاشقش بودم هوا گرم بود وگرنه بدون اینکه برم داخل حسابی میرفتم وتاب بازی میکردم تو خونه خودمون حق نداشتیم با کفش وارد بشیم ولی قانون خونه عزیز این بود که توی راه روی ورودی توی جاکفشی مهمان کفشتو بزاری اما از اونجایی که عزیز به من علاقه شدید داشت گفته بود کفشمو توی جاکفشی خودش بزارم شاید همین علاقه بیش از اندازه عزیز به من بود که باعث شده بود افراد فامیل به شایعه ها یا بهتر بگم حقایق تلخ بین من رو آرین دامن بزنن حقایقی که هیچ کدومشون درستش رو نمیدونستن
وارد پذیرایی شدم و سلامی بلندی کردم ..همه برگشتن سمتم بعضیا به گرمی بعضی ها هم با همون لحن تلخ همیشگی جوابمو دادن این وسط فقط عزیز جون بود که مثل همیشه دستاشو باز کرده بود تا توی آغوش مهربونش منو جا بده به عزیز زیاد سر میزدم اما هر بار باید میبوسیدمش بعد از سلام واحوال پرسی گرمی که با عزیز کردم روی یه مبل تک نفره نشستم و با چشام دنبال دوقلو های خواهرم گشتم
_الیمرا پس بچه ها کجان؟
الیمرا_جفتشون گرسنه بودن کوکب خانم بردشون که یه چیزی بهشون بده
دلم میخواست اونا بودن تا باهاشون خودمو سر گرم میکردم حال حوصله حرفای خاله زنکی اینا به خصوص خالم ،مامان آرین رو نداشتم اما مجبور بودم بشینم ومثل همیشه تحمل کنم همونطوری که حدس میزدم خالم شروع کرد به پر چونگی وزدن حرفای بی مربوط همیشگی
خاله_بچم آرین خیلی سختی کشید ولی هرجوری بود تحمل کرد توی هر بیمارستانی که بره روی چشماش میزارنش از چند جاهم براش دعوت نامه فرستادن ولی میگه اینجا رو دوست دارم خدا میدونه چند تا دختر براش نشون کردم دخترایی که از هر انگشتشون یه هنر میباره دختر هایی که آرزوشونه شوهری مثل آرین من داشته باشن ولی حیف حیف حیف...
پوفی شکیدمو رومو برگدوندم یه سمت دیگه که نگاهم به نگاه آرین گره خورد سریع سرمو انداختم پایین نه اینکه تحمل نگاه کردن تو چشمشو نداشته باشم نه نمیخواستم بعدا جواب پس بدم که اگه تو میخوایش پس چرا تاغچه با لا میزاری واز طرفی هم میدونستم سودابه دخترداییم آرین رو دوست داره نمیخواستم با رفتار هایی که هیچ کدومشون حاکی از علاقه نیست دل قرص شده سودابه رو بلرزونم
وسط حرفای صد تا یه غاز شون بلند شدم و جمعشون رو با یه ببخشید ترک کردم ورفتم توی آشپزخونه از لب ولوچه ارشیدا وارشیا داشت بستنی میچکید انگار با چونشون بستنی خورده بودن تا با دهنشون با دیدن من خواستن بپرن بغلم که با صدایی که بیشتر شبیه فریاد بود گفتم
_بچه ها صبر کنین اول دهنتون رو بشورم بعد جفتشون رو بردم کنار ظرف شویی ودست دهنشون رو شستم وبعد با دستمال خشکشون کردم و دستاشونو گرفتم از آشپزخونه ببرمشون بیرون که سینه به سینه آرین شدم وتو همین حین هم کوکب خانوم اومد تو آشپزخونه
کوکب_سلام خانوم جان خوبی کی اومدی بچه ها بی تابت بودن
_سلام کوکب جون چند بار گفتم به من نگو خانوم بگو الیسار اینطوری راحت ترم
کوکب_چشم خانوم..ئه نه الی.. الیسار خانوم
_باریکلا اون خانومش رو هم اگه برداری دیگه نور علی نور میشه آرین_من چجوری صدات کنم خانومی؟
_هر چیزی جز این کلمه مسخره
آرین_یه روزی دوست داشتی
_میشه انقد حرف قدیم هارو پیش نکشی بله یه روزی عاشقت بودم برات میمردم ولی دیگه نیستم نمیخوام باشم تو همه چیزو خراب کردی تموم پل های پشت سرتو شکستی بعد از اینهمه مدت بعد از اینکه کیفتو کردی اومدی سراغ من؟نه جونم من دیگه اونی که تو میشناختی نیستم بهم نگاه کن بزرگ شدم انوقدری که با دیدنت نه دست وپام بلرزه نه نفس هام به شماره بیفته دست از سرم بردار بزار زندگیمو کنم
آرین_منم میخوام زندگی کنم
_زندگی کن کی جلوتو گرفته؟
آرین_بی تو نمیتونم
_خواهش میکنم دیگه این خزعبلاتو به من نگو
به ارشیا وارشیدا نگاه کردم که سفت بهم چسبیده بودن وحسابی ترسیده بودن گونه جفتشون رو بوسیدم و از آشپزخونه اومدم بیرون
****************
ارشیا_خاله شما داشتی عمو آرین رو دعوا میکردی؟


_اره خاله یه کار بدی کرده بود


ارشیدا_چیکار خاله؟


_کار بد دیگران رو که نباید به زبون بیاری خاله خودش فهمید


ارشیا_یعنی اگه یه روزی ماهمم کار بد کنیم اینطوری دعوامون میکنی؟


به ارشیا که با چشمای ورقلمبیده کنجکاوش و اخمی که تو ابروش بود بهم زل زده بودنگاه کردم از قیافش خندم گرفته بود دسشتو گرفتم وگذاشتمش رو پام و آروم موهاشو ناز کردم


_نه خاله جون شما هنوز کوچولویی اگه کار بدی کردی بهت توضیح میدم


وآهسته تر گفتم


_اما امیدوارم اگه بزرگ تر شدی خودتوگم نکنی


صدای بهم خوردن ظرف وظروف از توی آشپزخونه می اومد داشتن نهار رو میکشیدن با اینکه رغبتی برای خوردن نهار سر میز نداشتم ولی دست بچه هارو گرفتم وبردمشون خودمم رفتم توی آشپزخونه که اگه کوکب خانوم کاری داره براش انجام بدم که گفت همه کار هارو کرده اصولا خیلی عادت نداشتم کار کنم وکمکم به کوکب فقط برای فرار از بودن در کنار بقیه بود ولی بلاخره که چی


برخلاف تصورم نهار توی سکوت مطلق صرف شد وگاهیم که شکسته میشد فقط برای جابه جا کردن یه دیس یا پارچ ولیوان بود حتی ارشیا وارشیدا هم حرفی نمیزدن این وسط حالا چرا شکم من داشت صدا میداد نمیدونم تو دلم هی آرزو میکردم یکی حرف بزنه یا خاله وراجم شروع کنه به صحبت کردن ولی دریغ از یه کلمه ..بعد از چند دقیقه وقتی دیدم اوضاع وخیمه تشکری کردم وبلند شدم نهار که کوفتم شد مونده بودم حالا چیکار کنم به سرم زد که برم لب حوض گرم بود ولی هوس کرده بودم یه دمپایی پوشیدم و رفتم کنار حوض ایستادم دلم میخواست پامو بزارم توی آب ولی لبه حوض خیس بود نمیتونستم بشینم اینطوری که مشخص بود مش رحمت تازه ابشو عوض کره بود دمپاییمو در آوردم وهمونطوری که ایستاده بودم آروم پامو گذاشتم تو آب حس خوبی بود هوای گرم با یه آب نسبتا خنک چشمام رو هم بستم وسعی کردم به هیچی فکر نکنم اما یهوو صدای آرین ازپشت سرم باعث شد از ترس تعادلم رو ازدست بدم وبیافتم توی آب خداروشکر که شنا بلند بودم چون لباسام خیس شده بود احساس سنگینی میکردم با زحمت اومدم از آب اومدم بیرون آرین هم سعی داشت کمکم کنه اما دستشو پس زدم و در حالی که سینم از عصبانیست بالا وپایین میرفت با خشم بهش نگاه کردم


_چرا دست از سرم برنمیداری


ارین_الیسار بخدا نمیخواستم اینطوری شه


-حالا که شد


خواستم برم داخل اما آرین نزاشت وگفت میره که برام حوله بیاره تنم سست شده بود نه به خاطر اینکه توی آب افتاده بودم به خاطر وحشتی که چند دقیقه پیش از شنیدن صدای آرین برام بوجود اومد احساس کردم دیگه نمیتونم بایستم به تاب نگاهی کردم و بی خیال از اینکه خیسم رفتم وروش نشستم وچشمامو بستم


صدای پای ارین مجبورم کرد چشمامو باز کنم دوتا حوله یکی برای بدنم ویکی دیگه برای موهام دستش بود و باحالتی که میخواست نشون بده شرمندست ولی به نظرم نبود بهم زل زده بود و به سمتم می اومد خواست حوله رو بندازه رو دوشم ولی با ضرب ازش گرفتم وانداختمش دورم اونم تو یه حرکت بدون اینکه به من اجازه عکس العملی بده روسریم ودر آورد موهای طلاییم که تا کمرم میرسید به طور نامنظم روی دوش وکمرم افتاددستشو گذاشت رو شونم ومنو نشوند روی تاب و آروم شروع کرد به خشک کردن موهام نمیدونم مرور خاطراتمون بود یا علاقه پنهان من نسبت به آرین که توان هر مخالفتی رو ازم گرفته بود حس شیرینی بود اما نمیتونست برام موندگار باشه چون آرین موندنی نبود چون ثابت کرده بود که موندنی ارین بوسه ای به موهام زدوبعدش حوله رو دور موهام پیچید و اومدم کنارم نشست میخواستم بلند شم اما پاهام یاریم نمیکرد نمیخواستم از بودن در کنار آرین لذت ببرم اما داشتم میبردم


بینمون سکوت بودی سکوتی که با حرفای شمرده شمرده ارین درهم شکست


آرین_درست 5 سال پیش تو چنین روزهایی، روزهایی که بدترین دقایق عمرم بودن به تو فکر میکردم شب ها به امید اینکه برگردم ایران و تو رو ببینم میخوابیدم و روزها با این امید به دانشگاه میرفتم که سریع تر درسم تموم بشه تنهایی حتی تا استخونم رو هم می سوزوند نداشتن یه هم صحبت یه همدرد یکی که زبونم رو بفهمه سخت بود خیلی سخت


_ولی تا دلت بخواد من اینجا هم صحبت داشتم مامانت خواهرعزیزت زندایی هایی گرامیمون تا تونستن نیش وکنایه زدن ومن.. من ..حتی


آرین_میدونم لام تا کام حرف نزدی المیرا همه چیزو بهم گفت


_نه تو هیچی نمیدونی هیچی آرین اون روزی که با گستاخی تمام بیتا رو روبه روی من نشوندی اونم کجا کافه غروب کافه ای که برخلاف اسمش طلوع عشق بین من وتو بود کافه ای الان با دیدنش...


دیگه نتونستم حرف بزنم نمیخواستم بغضم جلوی آرین شکسته بشه نمیخواستم بعد از اینهمه صبوری کردن و دم نزدن جلوی آرین بشکنم بلند شدمو پابرهنه تا خود سالن دویدم و سریع به یکی از اتاق های خونه عزیز پناه بردم
***************
 


 

 

 

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
Profile Pic
با سلام به دوستان عزیزم.به وب سایت رمان های ناب رکسانا خوش آمدید.منبع رمان های این سایت کاربچه های انجمن سایت 98ia ست .ازشون تشکرکرده وبهشون خسته نباشید می گیم... "رکسانا" ID««««« roksanadanesh@yahoo.com
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نویسندگان
    آمار سایت
  • کل مطالب : 3
  • کل نظرات : 282
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 23
  • آی پی امروز : 8
  • آی پی دیروز : 29
  • بازدید امروز : 97
  • باردید دیروز : 53
  • گوگل امروز : 7
  • گوگل دیروز : 9
  • بازدید هفته : 424
  • بازدید ماه : 3,481
  • بازدید سال : 6,453
  • بازدید کلی : 262,211
  • کدهای اختصاصی
    mouse code|mouse code

    كد ماوس