close
تبلیغات در اینترنت
خرید دامنه
سیگارشکلاتی (14)
loading...

رمان های ناب رکسانا

سرم رو تکون دادم و گفتم:- دیگه بریده بودم، دوست نداشتم زندگی کنم، خدا خیلی دوستم داشت که اینجا رو پیدا کردم.نیاز از جا بلند شد و سعی کرد بخنده:- ببین دیگه غصه تموم شد. تو اومدی بهترین جا! توی این خونه سر دسته ها تربیت می شن، بعدش می شی رئیس یه خونه دیگه. فقط دستور می دی. پس نبینم غصه بخوریا!…

سیگارشکلاتی (14)

رکسانا بازدید : 1532 یکشنبه 29 تير 1393 نظرات ()

سرم رو تکون دادم و گفتم:
- دیگه بریده بودم، دوست نداشتم زندگی کنم، خدا خیلی دوستم داشت که اینجا رو پیدا کردم.

نیاز از جا بلند شد و سعی کرد بخنده:
- ببین دیگه غصه تموم شد. تو اومدی بهترین جا! توی این خونه سر دسته ها تربیت می شن، بعدش می شی رئیس یه خونه دیگه. فقط دستور می دی. پس نبینم غصه بخوریا! همه غمات دود شده رفته هوا ...
واقعا تعجب کردم و گفتم:

- تربیت؟ برای چی؟!
نشست لب تخت من، دستشو آورد جلو، یه تیکه از موهای بلندم رو گرفت توی دستش و گفت:
- چه موهای قشنگی داری!
همون یه تیکه مو فقط از شال افتاده بیرون، شب قبل کاملاً بی اراده همونطور با شالم خوابیده بودم. نیاز زل زد توی چشمامو ادامه داد:
- بدبختی ما با تازه واردا همین توجیح کردنشونه! حالا صبر کن، ما کم کم می ریم و خودت می شی قدیمی ترین عضو این خونه اون وقت هر تازه واردی که وارد خونه می شه رو تو باید توجیح کنی. ببین ما اینجا کم کم و روی تایم بندی یه سری کار رو یاد می گیریم. برای اینکه بعد از گذشت یه مدت که بین چند ماه تا چند سال متغیره یه خونه جداگونه با چند نفر آدم مبتدی تازه وارد گروه شده رو می اندازن زیر دستمون تا سرپرستیشون رو بر عهده بگیریم. باید حواسمون باشه چطور پیش بریم تا مشکلی برامون پیش نیاد و چطور قانون رو دور بزنیم ...
من پی همه چیز رو به تنم مالیده بود، حاضر بودم برای رسیدن به سر دسته این باند از هر چیزیم بگذرم! برای همین هم اصلاً نترسیدم، ولی خودم رو ترسیده نشون دادم و گفتم:
- ولی من چنین قدرتی توی خودم نمی بینم!! من خودم یه نفر رو نیاز دارم که کمکم کنه ...
همون لحظه در اتاق باز شد، دختری شر و شوری که قبلا هم توی خونه جمشید و توی کلاس رقص شهراد دیده بودمش پرید تو. فکر کنم شب قبل خودش رو ساها معرفی کرد! دختره در حالی که به لقمه نون پنیر بزرگش گاز می زد با دهن پر گفت:
- نترس! لابد جمشید جونی توی تو یه چیزی دیده که فرستادتت اینجا! ما هم هستیم راهت می اندازیم. الان که نمی فرستنت بگن بفرما بشو رئیس! کلی کار داری ...
بعد از جا بلند شد، اومد سمت من و ادامه داد:
- اولین کار اینه که این لچک رو از سرت برداری. ببین دخمل من! وقتی تمایلاتت برعکسه یعنی همون خدا از تو دین نخواسته، وگرنه مگه می شد همچین نیازی بذاره تو بدنت؟ هان؟! خودش می گه این کار حرومه، گناهه، ولی وقتی به یه بنده می ده یعنی چی؟ یعنی اون بنده رو از هفت دولت آزاد آفریده پس بردار اینو قربون قدت برم.
بغض تو گلوم پیچید، ولی نه نگفتم و دستم رو بردم سمت شالم. به خاطر ساسان، به خاطر انتقام خون نا حق ریخته شده ساسان آتیش جهنم رو هم به جون می خریدم! این که چیزی نبود، آماده بدتر از اینا بودم. دخترایی که دور و بر من نشسته بودم همه همجنس گرا بودن و امروز فردا می یومدن سر وقتم. توی همین فکرا بودم که یهو در اتاق باز شد، پسر لاغر اندام و بلندی پرید تو و گفت:
- چه نشستین؟! یعنی چی مثلاً؟!! ما اینجا چهار تا خانوم داریم یه صبحونه نباید به ما چهار تا مرد بدین؟!
بعد صداش رو یواش کرد و آروم گفت:
- به خصوص که اون دو تا جدیدا حسابی هم غول تشنن! حرف مفت بزنین می خورنتون!
ساها سریع با مشت کوبید تو سینه اش و گفت:
- الهی فدای استادم بشم، صبحونه استادم با منه!
با تعجب نگاش کردم، دو تا غول تشن، استاد؟ شهراد و اردلان هم اینجا بودن! حدس می زدم که جمشید همه رو منتقل کنه یه جا، ولی یعنی اونا هم قرار بود برن سردسته یکی یه خونه دیگه بشن؟ بد هم نبود! حداقل دو تا از این خونه های فساد لو می رفت. ولی برای من بس نبود! من باید می رسیدم به اون بالا بالاها و خودم با دستای خودم رئیس اصلی رو خفه می کردم! نا خوداگاه با یادآوری اینکه شهراد و اردلان هم همین جا و کنار من هستن دلم قرص شد، می خواست لبخند بیاد روی لبم که جلوش رو گرفتم. بیشتر و بیشتر به خودم و توانمندی هام امیدوارم شدم و اعتماد به نفسم بالاتر رفت. چون اطمینان داشتم با وجود اون دو نفر به فرض که من خراب کاری هم بکنم بلایی سرم نمی یاد. باز حرف ساها اومد تو ذهنم، یه جور خاصی در مورد شهراد نظر داد! مگه این دختر هوموسکشوال نبود؟! پس چه جوری اینقدر عاشقانه در مورد شهراد نظر می داد؟! با صدای جیغش حواسم جمع شد:
- آییی کامیار عوضی ول کن گردنو!

*************

کامیار مهره گردنش رو از پشت گرفته بود و مشخص بود حسابی در حال چلوندنشه ، در همون حالت با غیظ گفت:
- تو اگه لز نیستی اون گیه! می فهمی؟! نبینم دور و برش بپری برامون دردسر درست کنیا!

اشک تو چشمای ساها جمع شد و غرید:
- قرار بود بین خودمون بمونه!
کامیار گردن ساها رو ول کرد، زیر چشمی منو پایید و گفت:
- تازه واردا باید بدونن تو براشون پارتنر خوبی نمی شی ...
گیج گیج نگاشون می کردم. پس ساها همجنس گرا نبود! ولی پس اینجا چه غلطی می کرد؟! ساها پیچید جلوی کامیار و گفت:
- نذار شهراد اینا بفهمن اونوقت دیگه بهم توجه نمی کنن. علاوه بر اون ممکنه به گوش جمشید و رئیس برسونن! پدرم در می یاد. تو رو خدا کامی ...
کامیار پوفی کرد و گفت:
- یه ساله رازت پیش من جاش امنه! نترس ...
بعد از این حرف زد بیرون از اتاق و ساها نشست لب تخت و بغضش ترکید. نیاز پرید به سمتش، کشیدش توی بغل خودش و گفت:
- بیخیال ساها جونی! گفت نمی گه دیگه!
ساها سرش رو بالا آورد و گفت:
- تف به این شانس! اگه نازیلا نفهمیده بود حالا اون دو تا عوضی هم نمی دونستن!
- سیامک که خطر نداره، می دونی که عاشق توئه! کامیار هم از ترس اینکه سیامک دیگه محلش نذاره صداش در نمی یاد شک نکن.
ساها با پشت دست اشکاشو پاک کرد، نگاشو سر داد سمت من و گفت:
- قول می دی هر چی دیدی و شنیدی بین خودمون بمونه؟!
از لب تخت پاهامو آویزون کردم و گفتم:
- خوب تو ... تو اینجا چی کار داری پس؟!
باز چونه اش لرزید و با صدایی که بیشتر از چونه اش می لرزید گفت:
- یه روزی برات می گم، ولی قول بده منو بدبخت نکنی!
سرمو تکون دادم، فعلا نیاز داشتم همه اهالی اون خونه بهم ایمان بیارن. ساها از جا پرید و گفت:
- پس پاشین بریم بیرون امروز یه صبحونه مفصل بکنیم تو حلق پسرا ...
چقدر این دختر راحت همه چی رو برای خودش حل می کرد. دست منو گرفت کشید به سمت در و گفت:
- پاشو سارا، با پسرا آشنا بشی عاشقشون می شی!!
از جا بلند شدم، بابت موهام معذب بودم، بغض می یومد توی گلوم می رفت ، نگاه خشمگین ساسان و دلخور بابا دلم رو می لرزوند. ولی راهی بود که شروع کرده بودم! پشت سر نیاز و ساها از اتاق رفتم بیرون ، صدای پسرها از توی آشپزخونه می یومد :
- خوب بلد نیستی دست نزن!! کل گاز رو پر از تخم مرغ کردی! اه!! بو گند گرفت خونه رو ...
- بده من ببینم! یعنی داری آبمیوه می گیری؟!
ساها کوبید تو سرش و همینطور که سرعت قدماشو به سمت آشپزخونه بیشتر می کرد گفت:
- وای باز سیامک و کامیار گند زدن به آشپزخونه!
اصلا حواسم به این چیزا نبود، بیشتر دلم می خواست موهامو مخفی کنم، معذب بودم! اعصابم حسابی تحریک پذیر شده بود و همین منو می ترسوند که کنترلم رو از دست بدم و خدایی نکرده حرفی بزنم که باعث دردسر بشه. کش مویی که توی مچ دستم بود رو بیرون کشیدم ، سریع موهامو دم اسبی بالای سرم بستم و کل موهامو دور کش پیچ دادم. خیالم راحت تر شد، دیگه پیچ و تاب موهای بلندم دورم رو نمی گرفت. یه گلوله کوچیک شده بود روی سرم و حداقل کمتر جلب توجه می کرد. می دونستم وقت روبرو شدن با شهراد و اردلانه، نفس عمیقی کشیدم و خونسرد وارد آشپزخونه شدم. واقعا گند زده بودن به آشپزخونه!! ساها سعی داشت کامیار و سیامک رو بندازه بیرون از آشپزخونه، نگاهمو چرخوندم. خبری از شهراد و اردلان نبود.

************

ساها که منو محو و مات جلوی آشپزخونه دید گفت:
- سارا جون، تا من صبحونه رو حاضر می کنم استادو دوستشو صدا کن بیان بیرون. فکر کنم خوابشون برده. اتاقشون اون اتاق ته سالنه ...

از این بدتر که می خواست منو بفرسته سر وقت اونا؟! مطمئن بودم دو نفری تیکه تیکه م می کنن. خواستم غر بزنم که ساها داد کشید:
- سیا برو بیرون اینم ببر!!! اه ! نیاز بیا کمک دیگه چرا ماتت برده ...
چاره ای نبود باید می رفتم. آب دهنم رو قورت دادم و راهمو به سمت تک اتاق ته سالن کج کردم. خودم رو به خدا سپردم. بدون روسری بیشتر از همه جلوی اون دو نفری خجالت می کشیدم که تا به حال منو بی حجاب ندیده بودن. به خودم توپیدم:
- مهمه؟!
مهم نبود، تا وقتی ساسانی و انتقامی وجود داشت، حتی آبرو هم اهمیتی نداشت! نه نداشت! بذار تا آخر عمر تف و لعن بشم. تقه ای به در اتاقشون زدم، صدای پر عشوه اردلان رو تشخیص دادم:
- کیه؟!
بی توجه باز ضربه زدم، و شنیدم:
- هـــــان؟!! می یایم الان ! وقت بده تمبونمو بکشم بالا ...
این یکی شهراد بود، لبخند نشست روی لبم. می دونستم رد گم می کنن، و خبری از تمبون بالا کشیدن نیست. پس ریلکس در اتاق رو باز کردم و رفتم تو. اردلان لب تخت نشسته و به شهراد نگاه می کرد که داشت دکمه های بلوزش رو می بست. معنی تمبون رو هم فهمیدم! دست شهراد روی سومین دکمه پیرهنش خشک شد و اردلان از جا پرید. لبخند زدم، تکیه مو دادم به در که پشت سرم بسته شده بود و گفتم:
- چیزی شده که اینطوری به من نگاه می کنین؟
کاملا مشخص بود که دیشب اومدن من رو فهمیدن چون اونقدر که باید و شاید تعجب نکردن! انگار بیشتر تعجبشون از رفتن من به اتاقشون بود. قبل از اردلان شهراد به خودش اومد، یه قدم اومد به سمتم و با صدایی که به شدت سعی می کرد بالا نره غرید:
- تو اینجا چه غلطی می کنی؟!! نمی خوای آدم بشی؟! تا وقتی خودت و ما رو با هم تو هچل نندازی دست بردار نیستی؟!! لعنتی چرا گورتو گم نمی کنی؟!!!
اردلان که از جا بلند شده و اومده بود کنار شهراد ایستاده بود دستشو گذاشت روی بازوی شهراد و گفت:
- آروم باش ...
بعد به من نگاه کرد و گفت:
- راست می گه شهراد سارا! چرا همه چیو به بازی می گیری؟!! اومدنت اینجا اصلا صحیح نبود. ما خودمون هم نمی دونیم تو کدوم قبرستونی گیر کردیم.با تو باید چی کار کنیم؟

شهراد اردلان رو پس زد، با خنده گفت:
- حس مارپل بودن بهت دست داده هان؟ زیاد کتابای آگاتا کریستی رو می خونی ؟ ولی دختر خانوم این زندگی واقعیه! یه دو روز بین اینا حواست رو جمع خودت کن حیثیتت رو به باد ندی تا یه غلطی بکنیم بفرستیمت بری.
از اون همه بی پروایی شهراد جا خوردم! خواستم چیزی بگم که اردلان اجازه نداد و گفت:
- گوشیت همراهته؟! اگه این چند وقته احساس خطر کردی به من یا شهراد یه تک بزن! به هر بهونه ای که شده باشه نجاتت می دیم. دختر تو واقعا نفهمیدی کجا اومدی؟! اینا یه مشت ....
به اینجا که رسید دستی روی پیشونیش کشید و غرید:
- لا اله الا الله ...
شهراد با خنده دستی زد سر شونه اردلان و گفت:
- بیخیالش ! اصلا شاید خودش اینکاره است ... شاید انتقام و اینا همه اش بهونه ...
چند دقیقه ای بود جلوشون ایستاده بودم و اجازه می دادم هر غلطی می خوان بکنن و هر چی به زبونشون می رسه رو بگن! ولی دیگه خونم به جوش اومد، این پسره پیش خودش چه فکری کرده بود که مستقیما بهم توهین می کرد؟!! دیگه طاقت نیاوردم، پسره ابله بدجور داشت روی اعصاب من راه می رفت. فاصله م باهاش به اندازه نیم متر بود، خیلی راحت دستم رو بردم بالا و خیلی راحت تر از اون با نیم قدرتم توی صورتش کوبیدم. می دونستم اگه محکم تر بکوبم جاش روی صورتش می مونه و همه اون بیرون می فهمن یه طوری شده! اینقدر محتاط شده بودم که برای نشوندن یه نفر سر جاش هم باید همه حواسم رو جمع می کردم. دست شهراد روی صورتش نشست و نگاش روی صورت من. با غیظ کف دستم رو ماساژ دادم و بدون اینکه صدام رو بالا ببرم با غیظ گفتم:
- یه وقتایی باید در دهن تو یکی رو به زور بست! فقط اومدم بگم بیاین بیرون صبحونه بخورین ، همین و بس! بقیه زندگیم به خودم مربوطه ...
اردلان نالید:
- سارا چت شده تو؟!
پوزخندی زدم و گفتم:
- چیز جدیدی نیست ، از اول همین بودم. زود بیاین بیرون تا تابلو نشدین ...
بعد هم چرخیدم و بی توجه به شهراد که هنوزم نگاه مبهوتش قفل شده بود توی نگاهم زدم از در اتاق بیرون. بوی نیمرو حتی توی اون شرایط هم اشتهام رو تحریک می کرد ....

***********

با انگشت اشاره دست چپ تلنگر می زد به صفحه بزرگ ساعت بند چرمیش، در عین حال سعی می کرد همه حواسش رو معطوف کنه به حرفای اردلان:
- دو سه تا خونه دیگه هم پیدا شده ...

ضربه محکمی کوبید، بدون اینکه چشم از ساعتش برداره گفت:
- پیدا شده یا شک کردن بهشون؟
اردلان نشست لب تخت، چشمش به پرزهای بلند فرشی بود که نصفش زیر تخت و نصفش بیرون تخت، قهوه ای پارکت ها رو مخفی کرده بود. نفس عمیقی کشید و گفت:
- اگه منظورت اینه که خونه مشکوکی مثل خونه جمشید پیدا شده یا نه که باید بگم نه. این خونه هایی که می گم با تعقیب یه سری از افراد مشکوک کشف شده. از توی مهمونی هایی که عوامل نفوذیمون می رن. یه سری اکیپن که کار مشکوک خاصی ندارن.
ضربه محکم تری روی ساعتش کوبید که ناخن انگشت سبابه اش تیر کشید، بیخیال ساعت، انگشتای هر دو دستش رو توی هم قفل کرد ، صاف نشست و خیره به چشمای قهوه ای اردلان گفت:
- و ربطش به ماموریت ما؟
- داریم دنبال ارتباط می گردیم، به این ماموریت ربطی نداره ولی به ماموریت بعدی شاید داشته باشه!
بعد چشمکی زد و با سر اشاره ای کرد که شهراد منظورش رو خیلی خوب فهمید و دستاشو مشت کرد. اردلان با پوزخند گفت:
- به قدری مبتدی و احمقن که باورت نمی شه! کار دو روزه دستگیر کردنشون، ولی نگهشون داشتم برای بعد از جمشید! می دونی که سیگار جان، منو تو بی ماموریت می میریم !!
شهراد خم شد سمت عسلی کنار تخت، همیشه عسلی های کنار تخت نگه دارنده تلخ ترین شی زندگیش بودن. پاکت سیگار کاپتان بلکش رو در آورد، با لبخند مخصوص کنج لبش زیر پاکت ضربه ای زد یه نخ بیرون کشید، گذاشت کنج لبش، پاکت سیگار رو دوباره انداخت توی کشوی عسلی، بستش و در همون حالت گفت:
- گفتی سیگار، شکلات جان! یادم افتاد ...
اردلان کش و قوسی به بدنش داد، از جا بلند شد و گفت:
- شهراد باید یه فکری واسه این دختره بکنیم!
شهراد پک محکمی به سیگارش زد، چقدر دلش تنگ بود برای چراغ خواب اتاقش! چقدر دلتنگ بود برای جا نماز و عطر خوش سجاده اش! برای دستای مامانش، برای بوی سبزی های سرخ شده قرمه سبزی، برای روزایی که خسته و کوفته از مدرسه می یومد خونه و از همون دم در داد می کشید:
- مامان گشنمه ناهار چی داریم؟!
و مامانش با چشم غره می گفت:
- تو که دیگه سیری مادر! سلامت رو خوردی ...
با ضربه دست اردلان از جا پرید:
- هوی مشتی کجایی؟!! با تواما!
شهراد پک بعدی رو محکم تر زد و آروم سیگار رو توی جاسیگاری کریستال تعبیه شده توی پایه تخت تکون و همینطور که دود از دهنش خارج می شد گفت:
- چی کارش کنم؟ خودمون کم درد و بدبختی داریم؟!
اردلان کلافه چنگی توی موهاش زد و گفت:
- نمی گم به خاطر خود دختره! به خاطر این ماموریت که براش چند سال زحمت کشیدیم!! خرابش می کنه شهراد ...
شهراد شونه ای بالا انداخت، از جا بلند شد، نگاهی به سیگار که با سر سرخ بین انگشتاش می سوخت انداخت و گفت:
- تجربه چندین ساله من می گه این دختر تا قربونی نشه کوتاه نمی یاد! پس بذار بشه!
اردلان از کوره در رفت، از جا پرید، ایستاد جلوی شهراد و گفت:
- می فهمی چی می گی؟! اگه شمیم هم بود نظرت همین بود؟!!
چقدر دلش تنگ بود برای شمیم، برای داداش گفتن هاش، برای سر به سر گذاشتن هاش! برای کشیدن چادر نماز از سرش، وقتی کش چادر ضربه می زد زیر چونه اش، وقتی جیغ می کشید، وقتی دور خونه دنبالش می دوید و جیغ جیغ می کرد! وقتی اذیتش می کرد و توی دلش اعتراف می کرد عاشق حرص خوردناشه!
- خیر تو امروز کلا تو باغ نیستی!
تو باغ؟! نه نبود، توی دلتنگی غوطه می خورد، این دور و برا نبود، دور و بر خونه شون بود. چی می گفت اردلان؟! چرا دست از سرش بر نمی داشت، اردلان رفت سمت در و گفت:
- من خودم باهاش حرف می زنم، قانعش می کنم از اینجا بره ...

*****************

شهراد نشست لب تخت، کامی از سیگارش گرفت و گفت:
- اردلان تو کجا آموزش دیدی؟!

اردلان متعجب از سوال بی معنی و بی ربط شهراد سر جاش جلوی در خشک شد و گفت:
- هان؟!
- یه سوال بود دیگه! یه جوابم داره ...
اردلان با دست به در اشاره کرد و گفت:
- اولا که جوابش رو خودت می دونی، دوما، حواست هست کجاییم؟! یکی از اینا بفهمه چی داریم می گیم کارمون تمومه ...
شهراد از جا بلند شد، سیگارش رو انداخت توی جا سیگاری و گفت:
- کل این خونه در برابر من و تو جوجه ان! ما اینجاییم واسه گنده هاشون، پس نگران نباش، اونقدر حواسم هست که آموزش هام یادم نرفته باشه!
- که چی؟!
- کسی گوش وایسه سایه اش از زیر در به راحتی مشخصه! علاوه بر اون من سنگینی حضور یه نفر رو پشت در حس می کنم! چهار سال گشنگی و تشنگی کشیدم، بی لباس تو سرما آموزش دیدم! مطمئن باش به این راحتی ها دم به تله نمی دم. برای همین ازت پرسیدم کجا آموزش دیدی که یادت بیاد چه روزایی رو پشت سر گذاشتی! اردلان جان اگه به این راحتی خودت رو ببازی و نگران بشی وقت بازنشستگیت رسیده! یادت هست همه به چی من و تو غبطه می خوردن؟
اردلان پوزخند زد، همونجا کنار در روی قسمت پارکت بدون فرش سر خورد و نشست، زمین خنک بود، با وجود شوفاژهای روشن ولی بازم زمین خنک بود. کف دست داغ و ملتهبش رو گذاشت روی زمین و گفت:
- به خونسردیمون!
- آفرین! راز موفقیت من و تو همین بوده، همیشه! ولی این اردلانی که جلومه رو نمی شناسم!
اردلان دستاشو روی پارکت ها مشت کرده بود، یعنی شهراد فهمیده بود؟! نه اگه فهمیده بود باهاش حرف نمی زد دو تا مشت می کوبید توی صورتش! اونا قسم خورده بودن، اونا زخم خورده بودن، یاد ارسلان افتاد. ارسلان همه زندگی اون بود، همه چیزی که داشت! باید دو دستی همون رو می چسبید و قید هر چیز فرعی دیگه ای رو می زد. مطمئن بود توی یکی از این عملیات ها کشته می شه، چون پلیس معمولی نبود اونا خیلی بیشتر از پلیس های معمولی توی قلب خطر فرو می رفتن و با کوچکترین اشتباهی باید با زندگی خداحافظی می کردن. دلش به این موفقیت های کوچیک خوش بود. به این اخباری که از خونه های جمشید می فرستادن. مطمئن بود به اون بالاها هم می رسن. باید به این چیزا فکر می کرد نه به چیزای دیگه، به آینده نباید فکر می کرد چون اون آینده ای نداشت! به کسی جز خودش نباید فکر می کرد چون همه توی آرامش می موندن اگه اون می تونست کارش رو درست انجام بده. زندگی اون توی حال خلاصه می شد. به امروز بودن و شاید فردا نبودن! صدای تقه محکمی که به در خورد هر دو رو از جا پروند. این همیشه آماده باش بودن آزاردهنده بود ، صدای ظریف ساها لبخند روی لب اردلان و پوزخند روی لب شهراد نشوند ...
- بچز یه لحظه بیاین بیرون، کار داریم!
شهراد نگاشو روی سقف تاب داد و زمزمه کرد:
- من تو این عملیات چیزیم نشه از دست ناز و اداهای این دختره می میرم!
اردلان قهقهه زد و شهراد هم با لبخند که لپشو سوراخ کرده بود در رو باز کرد و رفت بیرون. توی هال خونه، کامیار و سیامک و سارا و نیاز نشسته بودن. شهراد خونسرد با همون لبخند روی لبش گفت:
- چه خبره؟ دور همیه ؟
ساها ضربه ای به صندلی کنار خودش زد و گفت:
- استاد شما تشریف بیارین اینجا بشینین، مستقیما با خودتون کار دارم.
شهراد ابرویی بالا انداخت، لبخندشو یه کم عمق داد و گفت:
- با من؟!!
به دنبال این حرف جلو رفت ، مبلمان راحتی خونه رو به صورت نیم دایره جلوی ال سی دی چهل و دو اینچ خونه چیده بودن، روی کاناپه سه نفره سیامک و کامیار و نیاز نشسته بودن. سارا یه مبل یه نفره رو اختیار کرده بود و ساها هم روی مبل دو نفره نشسته بود. اردلان بی توجه به بقیه رفت روی یه مبل یه نفره روبروی سارا نشست و پا روی پا انداخت و عشوه ای به سر و گردنش داد. شهراد هم بیخیال ولو شد روی مبل و سعی کرد خیلی با ساها تماس نداشته باشه. لباس پوشیدن توی این خونه زیادی تحت محیط غرب بود! ساها یه تاپ سورمه ای پوشیده بود با شلوار برمودای اسپرت سفید. نیاز هم یه شلوارک کوتاه جین تنش بود با تی شرت قهوه ای. با اینکه هوا بیرون از خونه سرد بود این دخترا دست از تاپ پوشیدنشون برنداشته بودن! بی اختیار نگاهش رفت سمت سارا، هنوزم یادگی از این دختر چکه می کرد! می خواست بد باشه ولی راه و رسوم بد بودن رو بلد نبود. بلوز آستین بلند پشمی سبز رنگی تنش بود با شلوار گرمکن مشکی. تنها تغییری که کرده بود برداشتن روسریش بود. موهاشو گلوله ای روی سرش می بست و همین باعث می شد کسی نتونه حتی تشخیص بده موهاش چه حالتی و چقدریه! چشم از دخترا گرفت و گفت:
- خب!
ساها پا روی پا انداخت دستشو گذاشت روی پای شهراد و با هیجان گفت:
- آخر هفته یه فستیوال داریم! کلا پنج روز وقت داریم تا آماده بشیم، این بزرگترین مهمونی ماست! همه بچه ها از کل ایران دور هم جمع می شیم...
شهراد اینقدر که منتظر چنین برنامه ای بود بی توجه به دست ساها گفت:
- خب؟
ساها خودش دستشو برداشت، هر دو دستش رو به هم کوبید و گفت:
- سالی یه بار این برنامه رو داریم. همه دور هم جمع می شیم بزن و برقص و عشق و حال ... اما این وسط اصل قضیه سورپرایز برنامه است. برای اون سورپرایزه بهت نیاز داریم استاد ...
بعد از این حرف نگاشو بین بچه ها تاب داد تا دوباره رسید به شهراد و چشمای قهوه ای شیطونش رو یه کم گرد کرد و گفت:
- قراره امسال یه گروه رقص داشته باشیم! یه گروه رقص هماهنگ، دوازده جفت می شیم و می رقصیم ... عالی می شه نه؟!!

اینقدر هیجان داشت که گونه هاش گل انداخته بود. اردلان خیره مونده بود به شهراد ... یه مهمونی! کل ایران همه جمع می شدن. عالی بود ، عالــــی!! ولی نه برای حمله بلکه برای جمع کردن اطلاعات برای پیدا کردن خیلی از خونه های فساد برای نفوذ بیشتر! شهراد هم توی همین فکرا بود و اصلا متوجه منظور ساها نبود ...

***********

ساها همونطور هیجان زده ادامه داد:
- اون کلاسای رقص که می یومدیم واسه همین بود دیگه، قرار بود شما من و اون سه تای دیگه رو که توی خونه های دیگه هستن رو آموزش بدین تا ما هر کدوم به چند نفر آموزش بدیم و گروهمون رو بسازیم که خوب فرصت نشد. حالا پنج روز وقت داریم ، همه رو جمع می کنم همین جا. بیست و چهار نفر می شیم. همه زوج! خیلی خوب می شه استاد، کامیار و سیامک باهمن، سارا و نیاز هم با هم. بقیه بچه ها هم می یان همین امروز ... باید شروع کنیم به تمرین. انتخاب آهنگ هم با شما ... خوبه؟!!
حرفاش که تموم شد خیره شد به شهراد، نگاه شهراد به یه گوشه مات مونده بود، خواست چیزی بگه که سارا با کلافگی که با همه وجود سعی در مخفی کردنش داشت گفت:
- فستیوال برای چی هست؟!! چه سودی برای ما داره؟
ساها نفس عمیقی کشید و گفت:
- سودش تفریحی بودنشه. بقیه شو من دیگه نمی دونم. یه سال داریم زحمت می کشیم ، باید یه روز هم تفریح کنیم دیگه. البته مهمونی های دیگه هم داریم ولی این فستیوال خیلی بزرگه. توی باغ یکی از کله گنده های گروهمونه، خارج از شهر! اینقدر خوش می گذره سارا که اصلا دلت نمی خواد برگردی دوباره اینجا!
سارا اینقدر که لپش رو از درون جویده بود طعم خون رو به راحتی توی دهنش حس می کرد، ولی اصلا کم نیاورد و سعی کرد مثل ساها هیجان زده باشه. چشماشو گرد کرد و گفت:
- باید خیلی عالی باشه!!
اینبار نیاز سرش رو تکون داد و گفت:
- من که دلم هر سال به این فستیوال خوشه!
سارا سعی کرد با نگرانی بگه:
- دردسر نشه؟!!
ساها غش غش خندید و گفت:
- می دونی چند ساله بچز گروه ما دارن پلیس رو دور می زنن؟ هیچی نمی شه! اونا خوب بلدن با پلیس بازی کنن ...
نگاه اردلان و شهراد با همه وجود می خواست به سمت هم بچرخه ولی خودشون رو کنترل کردن ، هر نگاه می تونست شک برانگیز بشه. سارا باز گفت:
- وای چی بپوشیم!
اردلان خنده اش گرفته بود! سارا خیلی خوب بلد بود عین یه دختر عادی رفتار کنه! یه دختر معمولی با همه دغدغه های دخترونه اش ... سیامک گفت:
- جون تو جونتون کنن به فکر لباس تنتونین!
کامیار هم دو دستی تو سرش کوبید و گفت:
- مسئول لباس شماها منم ، خودم می برمتون لباس بخرین.
ساها بی توجه به کل کل بچه ها گفت:
- استاد کلاسمون از همین امروزه ها! جواب منو ندادی ...
وقتی عکس العملی از شهراد که به جلو مات مونده بود ندید، کلافه دستش رو جلو برد، جلوی صورت شهراد تکون داد و گفت:

- استاد شهراد! با شما بودما!!
شهراد همینطور که توی فکراش غرق بود می خواست بگه خفه شو بذار به کارم برسم! ولی هنوز تصمیم نگرفته بود در جواب ساها چی بگه که ساها کلافه از عدم تحرک شهراد دستش رو محکم کوبید روی پاش، شهراد از جا پرید، سیامک با خنده گفت:
- شهراد جون نیستیا! کلا زیاد می زنی ، نه؟
شهراد خندید از همون خنده هایی که خنده بود ولی هزار جای طرف مقابل رو می سوزوند. طرف تیکه می انداخت که بسوزونه ولی با دیدن لبخند شهراد خودش می سوخت. در جواب سیامک گفت:
- آره دیگه، زیاد می زنم که هیکلم اینجوریه ...
کامیار که دوست نداشت رفیقش کم بیاره ابرویی بالا انداخت و گفت:
- خدا داند! حالا از کی شروع کنیم؟!!
شهراد حواسش به حرفای ساها نبود ولی فهمیده بود چی گفته. برای همین هم شونه ای بالا انداخت و گفت:
- آماده م! ولی خودم نمی خوام توی گروه باشم. فقط آموزش می دم.
ساها جیغ کشید:
- چی؟!! اصلا اصل قضیه شمایی، در اصل من و شماییم!! تنها جفت نا همجنس گروه ...
اینو گفت و ابرویی بالا انداخت. شهراد توی دلش گفت:
- این دختر می دونه! این تیکه ها، اون حرفی که اون شب زد ، این دختر می دونه من همجنس باز نیستم! ولی آخه چه جوری؟!!

***********


 

 

 

ارسال نظر برای این مطلب
این نظر توسط بهار در تاریخ 1393/5/15 و 10:20 دقیقه ارسال شده است

سلام عزیم مرسی از جوابت لطفا اگه با هما ارتباط داری از طرف همه خوانندها بگو که زود به زود پست بذاره خیلی سخته انتظار کشیدن
مرسی عزیزم
پاسخ : سلام بهارجون وظیفه مه عزیزم . هما تقصیرنداره دانشجوئه بالاخره زمان می بره

این نظر توسط تلخک در تاریخ 1393/5/14 و 23:38 دقیقه ارسال شده است

عزیزم عالی اما اگه میشه زودتر بقیشو بزار دیگه من طاقتم داره تموم میشه از یه طرف اگه مدرسه ها شروع بشه دیگه نمیتونم بخونم ممنون
پاسخ : گذاااااااااااشتم خانمی

این نظر توسط شیدا در تاریخ 1393/5/13 و 17:17 دقیقه ارسال شده است

تور خداسرستر بنویسید


پاسخ : عزیزم هرموقع نویسنده گذاشت منم میذارم

این نظر توسط بهار در تاریخ 1393/5/12 و 16:50 دقیقه ارسال شده است

هما جون تورو خدا سزیعتر بنویس دارم دیونه میشم
پاسخ : بهارجون من هما نیستم ولی هرموقع بذاره منم میذارم

این نظر توسط زهرا در تاریخ 1393/5/8 و 21:17 دقیقه ارسال شده است

رکساناجون کی رمان سیگارشکلاتی روتموم میکنی
پاسخ : زهراجون من نویسنده ش نیستم دست هماست . هرموقع بذاره منم سریع میذارم

این نظر توسط مریم در تاریخ 1393/5/5 و 21:27 دقیقه ارسال شده است

سلام قسمت بعدیشو کی میزارین؟؟؟؟؟
پاسخ : سلام . هرموقع نویسنده ش گذاشت منم بلافاصله میذارم عزیزم

این نظر توسط Sahar در تاریخ 1393/4/30 و 12:03 دقیقه ارسال شده است

سلام،مرسى عزيزم خسته نباشى
پاسخ : سلام گلم ممنون


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
Profile Pic
با سلام به دوستان عزیزم.به وب سایت رمان های ناب رکسانا خوش آمدید.منبع رمان های این سایت کاربچه های انجمن سایت 98ia ست .ازشون تشکرکرده وبهشون خسته نباشید می گیم... "رکسانا" ID««««« roksanadanesh@yahoo.com
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نویسندگان
    آمار سایت
  • کل مطالب : 3
  • کل نظرات : 277
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 23
  • آی پی امروز : 1
  • آی پی دیروز : 23
  • بازدید امروز : 3
  • باردید دیروز : 33
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 3
  • بازدید ماه : 2,206
  • بازدید سال : 7,611
  • بازدید کلی : 267,464
  • کدهای اختصاصی
    mouse code|mouse code

    كد ماوس