close
تبلیغات در اینترنت
خرید دامنه
سیگارشکلاتی (11)
loading...

رمان های ناب رکسانا

شمیم از بازوی شهراد آویزون شد و گفت:- اینه! این داداش منه!هر دو با خنده وارد شدن، شهراد کفشاشو طبق عادت جلوی در در آورد و دمپایی های رو فرشش رو که هنوز روی جا کفشی بود رو پا کرد ... همین که راهرو تموم شد و پیچیدن سمت راست وارد راهروی متصل به پذیرایی شدن و شهراد لبخندش کمی وسعت گرفت ...…

سیگارشکلاتی (11)

رکسانا بازدید : 1310 یکشنبه 29 تير 1393 نظرات ()

شمیم از بازوی شهراد آویزون شد و گفت:
- اینه! این داداش منه!
هر دو با خنده وارد شدن، شهراد کفشاشو طبق عادت جلوی در در آورد و دمپایی های رو فرشش رو که هنوز روی جا کفشی بود رو پا کرد ... همین که راهرو تموم شد و پیچیدن سمت راست وارد راهروی متصل به پذیرایی شدن و شهراد لبخندش کمی وسعت گرفت ... جمع ارازل و اوباش جمع بودن! و در صدرشون امیر و سپهر ... شهراد بلند گفت:
- سلام ...
و باز نصف اون جمع جوابش رو دادن و نصفشون نه ... صدای اعتراض عموش اولین اعتراضی بوذ که بلند شد:
- داداش ... مگه نگفتی ...
آقای شهراد از جا بلند شد و با چشمای گرد شده خیره موند به شهراد ... مشخص بود آماده انفجاره ... و شهراد خودش رو برای هر حرفی آماده کرده بود، اما درست همون لحظه که آقای شهراد دهن باز کرد و گفت:
- پسره ی ...
صدای مادرش هم بلند شد:
- کسی به شهراد بی احترامی بکنه انگار که به من کرده!
سکوت جمع اینقدر سنگین شد که شهراد احساس خفگی بهش دست داد ... اما چه لذتی برده بود ... بالاخره یه نفر ازش دفاع کرده بود ... بالاخره حمایت مادرش رو به دست آورده بود ... چقدر شیرین بود داشتن محبت مادر! چه شیرین بود داشتن رضایت مادر ! لبخند افتخارش ... می دونست این قضیه برای همه شک بر انگیره! به مادرش هشدار داده بود که بازم مثل همیشه رفتار کنه که کسی شک نکنه ... اما مادر بود! مگه طاقت داشت بیشتر ا زاین بی حرمتی به پسر بی گناهش رو تحمل کنه ... و شهراد خوشحال بود که مادرش همه جریانات رو نمی دونه ... که اگه می دونست الان این جماعت با اون لبخندای مسخره اونجا نبودن! آقای شاد بهت زده گفت:
- خانم!
- شهراد پسره منه ... چهارده سال به خاطر حرفای شما عاقش کردم و لام تا کام باهاش حرف نزدم! ولی بسه ... اون پسرمه و هر چی که باشه پاره تنمه! برام عزیزه و تو این خونه به بنی بشری اجازه نمی دم آزارش بده ...
بعد از این حرف بالاخره زنجیر هایی که تا اون لحظه به دست و پاش زده بود تا پر نکشه سمت پسرش رو پاره کرد و از جا پرید سمت شهراد و شهراد هم با تموم احساس سرکوب شدش مادرش رو توی آغوشش جا داد و آروم کنار گوشش زمزمه کرد:
- نوکرتم مامان خانوم ... این بود قرارمون دیگه؟ هان؟
و صدای آروم مادرش:
- مادر دلم طاقت نمی یاره! می ترکه وقتی یادم می یاد چهارده سال باهات چه کردیم ... باشه چشم! من هیچی نمی گم ولی ازم نخواه برات مادر نباشم ... همون چهارده سال کافیه که تا اخر عمر باز عذابشو به دوش بکشم ...
شهراد آروم تر گفت:
- هیششش الان وقتش نیست مامان من! بعدا صحبت می کنیم ...
همین که از هم جدا شدن تازه تونستن نگاه های گرد و بهت زده فک و فامیل رو ببینن ... مادرش بی توجه به نگاه های همه راهی آشپزخونه شد تا از دردونه اش پذیرایی کنه و داییش با لبخند وسیع روی لباش به صندلی کنارش اشاره کرد و گفت:
- بشین پسر ...

****لبخند شهراد از همیشه وسیع تر بود ... شایدم برای اولین بار بود که توی این شرایط از ته قلبش لبخند می زد ... همین که نشست داییش آروم کنار گوشش گفت:
- خوبه که اینجایی ...
- ممنون دایی ...
- نگرانت بودم ...
- برای چی؟!
- با اون وضعیت اون روز ...
- ما کتک خوردتونیم دایی ... بار اول که نبود !
دایی لبخند تلخی زد و گفت:
- بار قبل با این بار فرق داشت ...
شهراد آهی کشید و گفت:
- بیخیالش دایی چیزی که الان اینجا زیاده چشم و گوشه !
- بمون تا آخر شب باهات کار دارم ...
- چشم ...
چشمای ریزبین و کنجکاو سپهر و امیر یه لحظه هم از روی شهراد تکون نمی خوردن ... شمیم خودش رو کنار شهراد جا کرد و آروم گفت:
- من اگه می فهمید این دو تا بوزینه چرا اینقدر با تو بدن خیلی خوب می شد ...
شهراد شیطون نگاش کرد و گفت:
- باز فضولی؟!
شمیم دلتنگ و ذوق زده موهای شهراد رو آشفته کرد و گفت:
- خاک بر سرت که نبودی! خیلی دلم برات تنگ شده بود ...
شهراد دستای شمیم رو از مچ نگه داشت و گفت:
- نکن!
شمیم ابرویی بالا انداخت و گفت:
- جلوی هر کسی که می خوای می تونی از اون دو تا گودالی روی صورتت و موهات مراقبت کنی ولی من آزادم! هر کاری دلم بخواد می کنم ... شیرفهم گشتی؟!
شهراد سرش رو به چپ و راست تکون داد و گفت:
- یه مدت نبودم گوشمالیت بدم زبون دراز شدیا!
- همینیه که هست ...
صدای عمه خط کشید روی آرامش خواهر برادریشون ...
- خوب عمه ... چه خبر از خونه مجردیت؟ خوش می گذره؟!
جوری روی خونه مجردی تاکید کرد که بتونه درست و حسابی تیکه کلامش رو برسونه ... البته نیازی هم نبود عمه حرفی جز تیکه انداختن بلد نبود. معمولی هم می گفت همه می فهمیدن قضیه چیه ... شهراد خونسرد پا روی پا انداخت و گفت:
- خوبه عمه جان ... حیف که چند تایی هم خونه دارم وگرنه یه روز دعوتتون می کردم بیاین از نزدیک ببینین ...
عمه سرخ و سفید شد و گفت:
- من نماز می خونم! جایی که معصیت بشه پامو هم نمی ذارم ...
شهراد با پوزخند گفت:
- جدی؟! پس چطور خونه خودتون می رین؟!! آخه چند وقت پیش دیدم که هادی با یه ...
صدای سرفه های بلند و منقطع هادی که بلند شد شهراد سریع از جا بلند شد و گفت:
- اِ چی شدی پسر عمه؟!!
نشست روی دسته صندلی هادی ، هادی طوری با التماس نگاش کرد که خنده اش گرفت ... این جماعت فقط مواقعی مهربون می شدن که پای منافعشون می یومد وسط ... شهراد بیخیال مشغول ماساژ دادن کمر هادی شد و ادامه داد:
- علاوه بر اون ... حاج آقا رسولی هم معرف حضور بنده هستن ...
اشاره ای به شوهر عمه اش کرد و گفت:
- مگه اینکه یه حاج که می یاد سر اسمت خدا ببرتت جز معصومین! همینه عمه جان؟ اعتقاد شما اینه؟! یا قضیه اون کبکه است؟ فکر نکنم در این موارد نیاز باشه بنده حرفی بزنم ... یه سری چیزا رو باید گفت چه حاحت به بیان است ...
عمه دم به سکته از جا پرید و گفت:
- چی می گی تو پسره آشغال؟!! هر چی هیچی بهت نمی گیم هی روتو زیاد می کنی؟ انگ چسبوندن به سپهر و امیر ارضات نکرد حالا اومدی سر وقت شوهر و پسر من؟ پاشو بریم حاجی ... تف تو روت بیاد پسر! داداش دستت درد نکنه با این پسر بزرگ کردنت! تو خونه ت بی حرمتم نکرده بود که کرد ...
عمه داشت جز و ور می کرد و حاج رسولی و هادی هم از خدا خواسته از جا بلند شدن و هجوم بردن سمت در .. همه شون دیگه خیلی خوب شهراد رو می شناختن ... اگه تصمیم می گرفت آبرو ببره می برد! کم کم فهمیده بودن شهراد اون پسر سر به زیر و آروم قدیما نیست ... تو بهش بگن تو می شنون بدم می شنون ... آقای شاهد از جا بلند شد و راه افتاد دنبال خواهر و شوهر خواهرش ... سعی داشت دلخوری ها رو رفع کنه ... اما شهراد خیلی خوب لبخند روی لبای تک تک حضار رو حس کرد ... انگار همه لذت برده بودن از حرکت شهراد ... عمه با زبون نیش مارش به همه شون زخم زده بودن و هیچ کس جرئت نکرده بود خودی نشون بده جلوش ... ولی شهراد با حرکتی که انجام داد دل کل فامیل رو خنک کرد! اولین بار بود که همه دوست داشتن به نوعی ازش تشکر کنن ... شهراد اما توی دل خودش آشوب بود ... قلبش هنوزم طالب جنگ نبود ... طالب صلح و آرامش بود ... دوست داشت یه فامیل مهربون و صمیم داشته باشه نه فامیلی که تک تک اعضاش برای هم دندون تیز می کردن و شمشیر می کشیدن ... آهی کشید و گفت:
- اوپس! مثل اینکه خراب کردم!
هیچ کس جوابی نداد ... فقط مادرش بود که بالاخره از آشپزخونه خارج شد با سینی حاوی یه لیوان شکلات داغ و بیسکوئیت های شکلاتی تلخ ... خوراکی و نوشیدنی مورد علاقه شهراد ... همین که سینی رو گذاشت جلوی شهراد آروم گفت:
- خوب کردی مادر! بعضی وقتا باید با این قوم همینطور رفتار کرد ... من پشتتم! نگران پدرت هم نباش ...
شهراد دست مادرش رو گرفت و آروم گفت:
- من جز خدا و دل شکسته تو نگران هیچی نیستم مادر ...


****نگاه های سنگین آقای شاهد اینقدر سنگین بود که لج شهراد رو در بیاره ... ولی فعلا کاری از دستش بر نمی یومد! چه زوری داشت آدم توی خونه خودش زیادی باشه ... اونجا خونه اونم بود ... پیش خونواده اش ! ولی اینکه پدرش به چشم یه عوضی بهش نگاه می کرد خونش رو به جوش می آورد ... صدای دایی اونو از فکر خارج کرد:
- پدرت حق داره شهراد! اون که چیزی نمی دونه ... مطمئن باش اگه بفهمه بهت افتخار هم می کنه ...
شهراد پوزخندی زد و گفت:
- دایی یه سوال! اگه بیان بهتون بگن محمد رضا همجنس گراست، شما چی کار می کنین؟!
دایی چند لحظه به فکر فرو رفت، خوب می دونست جوابش تازه بدتر کینه شهراد رو عمیق تر می کنه. پس سکوت رو ترجیح داد. هر چند که سکوتش هم بیانگر همه چیز بود ... آقای شاهد بد کرد و همه این رو می دونستن! صدای شهراد با خنده بلند شد:
- سکوت می کنین دایی؟! خودتون هم خوب می دونین که چی کار می کردین، شما نمی تونین بگین خودم می گم! اول که محال بود باور کنین، دوم تحقیق می کردین، اگه مطمئن می شدین از خود محمدرضا هم می پرسیدین، اگه تایید کرد مطمئنم ترکش نمی کردین، اولین کار بعد از تایید شدن قضیه بردنش پیش روانشناس و درمانش بود. بیشتر حمایتش می کردین، تو دهن همه حرف مفت زنا می زدین ... غیر از اینه دایی؟!
دایی دستش رو روی دست شهراد روی دسته صندلی گذاشت، فشاری خفیفی به دستش وارد کرد و گفت:
- شهراد جان داری سخت می گیری!!
شهراد پوزخندی زد و گفت:
- سخت؟! نه دایی جان! اتفاقاً دارم آسون می گیرم ... وگرنه نباید دیگه تو روی همچین پدری نگاه کنم.
دایی باز خواست حرفی بزنه که صدای آقای شاهد بلند شد:
- حسین! مگه قرار نبود این پسره دیگه اینورا آفتابی نشه؟! زبون آدمیزاد حالیش نیست؟ باید همه جا منو سکه یه پول کنه؟!! تا کی باید از دست این لندهور بکشم؟!! تا کجا می خواد باعث سرافکندگی و دق من بشه! نشد یه روز فامیل رو دور هم جمع کنم این نیاد گند بزنه توش! دیگه من تو روی کی می تونم سرمو بلند کنم!!
اینا رو می گفت و صداش لحظه به لحظه بالا تر میرفت ... دایی از جا بلند شد، رفت طرفش و گفت:
- بس کن مرد! این حرفایی که می زنی فقط خودتو خراب تر می کنی! اون پسرته!
آقای شاهد از جا بلند شد و پوزخند زد:
- هه!! پسر! من فقط یه دختر دارم ... خیلی ساله پسری نیست ...
شهراد بی طاقت از جا بلند شد، آه عمیقی کشید و گفت:
- نیومده بودم شما و فامیل بسیار محترمتون رو ببینم، قصدم دیدن خواهر و مادرم بود و یه سری کار هم تو اتاقم داشتم. خواهر و مادرم رو دیدم، حالام می رم سراغ کارام. شما دو دستی فامیلت رو بچسب!
اینو که گفت دیگه منتظر نموند تا چیزی بشنوه، یا لبخندای شاد دشمناشو روی لباشون ببینه، یه راست به سمت ته سالن و راهروی متصل به اتاقش رفت. همین که رفت توی اتاق و در اتاق رو بست تازه حس کرد واد آرامش شده ... پوفی کرد و رفت سمت تخت خوابش و ولو شد ، صدای در رو که شنید می دونست کیه، پس گفت:
- بیاین تو دایی ...
در اتاق باز شد و داییش اومد تو، با لبخند کنج لبش گفت:
- پس چرا آمپر چسبوندی با مرام؟
شهراد خندید و گفت:
- سالی یه بار این آمپره می چسبه! کم کم اینو هم ترک می کنم ...
- زیادی خندیدن هم خوب نیست! عادی باش شهراد ، نه از اینور بوم بیفت نه از اونور ...
- برای عادی بودن باید بخندم دایی وگرنه این چیزایی که دور و برمه لهم می کنه! این افکار پوسیده که دست از سرم بر نمی داره بیچاره م می کنه ... خندیدن بهم آرامش می ده!
دایی نشست لب تخت و گفت:
- حف زدن در مورد این چیزا برای من و تو آب با هاون کوفتنه! نه تو قانع می شی نه من، بیا در مورد ماموریت حرف بزنیم ...
شهراد چشمشو دور اتاق چرخوند و گفت:
- دایی بیخیال!
- چیو بیخیال؟! اون روزی که اومدی پیشمو گفتیی می خوای وارد نیرو انتظامی بشی بهت چی گفتم؟! گفتم همه جوره هواتو دارم، به شرطی که بدون نظرم کاری نکنی و اجازه بده کنارت باشم. باید بدونم داری چی کار می کنی!
- خودتون خوب می دونین دایی!

-----------

 

- حدس می زنم، ولی مطمئن نیستم.
- می دونستم تحقیق می کنه و پی می بره که من یه دایی سرهنگ دارم، و اون کار تنها کاری بود که می شد نشون داد من رابطه م با شما شکرآبه!
- شک نکرد ...
- نه! البته مطمئنم کلی تحقیقات چاشنی اون اتفاق شده، اما ما همه رد ها رو گم کردیم.
- شهراد! مراقب که هستی؟! می دونی که چقدر برام عزیزی؟
شهراد لبخند زد، از جا بلند شد، یه راست رفت سمت کیسه بوکسش و گفت:
- مراقبم دایی! الکی به اینجا نرسیدم!
دایی لبخند زد و گفت:
- بهت ایمان دارم! به خودت و کارت ... از اردلان چه خبر؟
- اونم خوبه ... درگیر ارسلانه فعلاً.
- بنده خدا!
- ارسلان رو که می بینم دردای خودم از یادم می ره، نه تنها از خونواده که از جامعه طرد شده، با تنها کسایی که می تونه رابطه داشته باشه کسایی هستن که دردشون عین درد خودش باشه ...
دایی آهی کشید و گفت:
- کاش می شد یه خط تفکیک کشید بین اونایی که بیمارن و اونایی که از عمد همه جا رو به گند می کشن.
شهراد دستکش هاش رو دستش کرد و گفت:
- بالاخره اون روز می رسه دایی ... من مطمئنم!
همزمان شروع کرد به مشت کوبیدن به کیسه بوکسش، دایی جایی نزدیکش ایستاد و گفت:
- سرهنگ از کارت خیلی تعریف می کنه، شنیدم دختر دوستش هم تو اون خونه است!
شهراد چند لحظه از مشت زدن ایستاد ، پوفی کرد و گفت:
- دست سرهنگ درد نکنه! یعنی کار ما مخفیه!
دایی خندید و گفت:
- مثلاً من معرفت بودما!
- حالا هر چی!
- ماموریت قبلیتون خیلی عالی تموم شد، امیدوارم این یکی رو هم خیلی زود و تمیز تمومش کنی ...
شهراد سری تکون داد و دوباره مشغول مشت کوبیدن شد ...
***
- بچه ها سر جاهاتون بایستین! خوشم نمی یاد اینقدر شیطنت داشته باشین سر کلاس! شماها باید از من جدی تر باشین تو کارتون!!
هر چهار نفر صاف ایستادن و دخترک شیطون ادای شهراد رو در اورد، شهراد از توی آینه دیدش ولی به روی خودش نیاورد، آهنگ رو پلی کرد و گفت:
- من می شمارم، تا وسط آهنگ رو می ریم جلو بعد حرکات جدید رو بهتون آموزش می دم ... اوکی؟!
هر چهار نفر با هم گفتن:
- اوکی!
- یک دو سه چهار پنج شش هفت هشت ... یک دو ...
همه می شماردن و با ریتم آهنگ پیش می رفتن، رقص گروهی خیلی قشنگی شده بود و پیدا بود هر پنج نفر دارن ازش لذت می برن. شهراد حرکات جدید رو آموزش داد و خودش جایی کنار سیستم صوتی روی زمین نشست، پاهاش رو به صورت قائم جلوش نگه داشت، از بطری آبش، کمی آب خورد و گفت:
- شما تمرین کنین، من حواسم بهتون هست ...
دختر شیطون کلاس درست تمرین نمی کرد و از زیرش در می رفت، شهراد هم همه حواسش به اون بود. سه تای دیگه به شدت و با دقت در حال تمرین بودن ولی اون یکی هر کاری که دلش می خواست می کرد ... هنوز نمی دونست اسمش چیه! کسی هم صداش نمی کرد که بفهمه ، از جا بلند شد، باید اینو ادب می کرد، رفت به سمتش و گفت:
- هی تو!
دختر چرخید، با اون چشمای شیطون قهوه ایش چشمکی زد و گفت:
- هوی تو کلات!
شهراد اخمی کرد و گفت:
- تو یه سری چیزا رو نمی فهمی که باید حالیت کنم! یک ... با بزرگترت درست صحبت کن! دو ... سر کلاس من اینقدر ورجه وورجه نکن! جز حرکاتی که بهت اموزش می دم، حرکت دیگه ای مجاز نیستی انجام بدی ... سه ... یه بار دیگه ببینم حواست به کارت نیست من می دونم و تو! چهار ... اسمت چیه؟!
دختر که تموم مدت با لبخند خیره به شهراد زل زده بود، یه قدم بهش نزدیک شد و گفت:
- واسه شما شیرین! منو شیرین صدا کن ...
***********

شهراد چشماشو تاب داد و گفت:
- حالا هر چی ... شیرین خانوم فهمیدی چی گفتم بهت؟!

شیرین تابی به چشم و ابروش داد و گفت:
- معلومه که فهمیدم استــــاد! خنگ که نیستم ... ولی من یه پیشنهاد بهتر دارم ...
شهراد اخماش رو در هم کرد و گفت:
- چی؟!
قبل از اینکه بتونه خودش رو یکشه کنار دستاشو توی دست دخترک اسیر شد و شنید:
- بیا دوتایی برقصیم ... من عاشق رقصای تند و تیز دو نفره م !
ریتم آهنگ به شیرین کمک کرد که سریع حرکاتی که خودش از قبل بلد بود رو رو کنه و شروع کنه جلوی شهراد تکون خوردن! شهراد سریع و با قدرت و کمی خشونت دستش رو کشید و گفت:
- یعنی چی؟! اینجا کلاس رقص هیپ هاپه! نه این سوسول بازیا ...
شیرین لب ورچید و گفت:
- بد اخلاق1 قبول کن که رقص هیپ هاپ هم دو نفره اش قشنگ تره ... فیلم استپ آپ 4 رو دیدی؟ دیدی دختر پسره هیپ هاپشون رو هم با هم می رقصن؟! چرا ما اونجوری نرقصیم؟ من تو مغزم پر از ایده و حرکت جدیده ... معرکه می شه ! امل بازی در نیار تو مثلا معلم رقصی ... بیا دیگه!
شهراد پوفی کرد یه قدم عقب کشید و گفت:
- شما فعلا این چیزایی که می گم رو تمرین کن، هر وقت امادگی بدنیت به اون حد رسید خبرت می کنم ...
شیرین هم پشت چشمی نازک کرد و گفت:
- باشه جناب از دماغ فیل افتاده ...
شهراد دستاش رو به هم کوبید، شیرین زبونی این دختر براش جالب بود، برای اینکه بهش توجه نکنه بلند گفت:
- خوبه بچه ها کنار هم بایستین، یه بار دیگه از اول آهنگ تمرین می کنیم ... همه با هم بلند ضرب ها رو بشمارین که ریتم رو از دست ندین ... بریم ...
آهنگ رو پلی کرد و همه با هم از اول شروع کردن، هر از گاهی توی آینه نگاهش می رفت سمت شیرین، و در کمال تعجب نگاه خیره اون رو هم روی خودش حس می کرد. این دختر عجیب نگاهش داغ بود و سوزاننده ... باید از راز اون اون چهار نفر آگاه می شد و می فهمید کی هستن و از کجا اومدن و برای چی جمشید می خواد رقص یاد بگیرن ... باید هر چی زودتر می فهمید ...
***
صدای آهنگ رو تا ته بلند کرد و گفت:
- با ارسلان چی کار می کنی؟!
- یکی از بچه ها رو می ذارم پیشش ..
- اردلان این کار رونکن! نیازی نیست ...
- چرا نیست؟ اون معلوم نیست کی تو رو به اون خونه راه بدهف راه برای من باز شده، بهش گفتم بدون تو جایی نمی رم ... مطمئن باش می یاد سراغت ...
- کی قراره بری؟!
- گفته هفته آینده ...
- من همه تلاشم رو می کنم که قبل ا زاینکه تو بخوای وارد اوناج بشی خودم کشفش کنم ...
- به چه دردی می خوره؟!
- شاید اصلا نیازی نباشه تا اون حد وارد سیستم بشیم و خیلی راحت بشه لوشون داد ...
- من که همچین فکری نمی کنم ...
- ولی من پیدا می کنم اون خونه لعنتی رو ...
- هنوزم فکر می کنی از همون خونه راه داره ؟
- مطمئنم! جمشید از این خونه بیرون نمی ره ... محال ممکنه خودش بهشون سر نزنه! به توام گفته بیای اینجا تا از اینجا با هم برین ... مگه نه؟
- آره ...
- پس راه همین جاست ...
- شهراد درسته که ذهن تو تو این موارد قوی تر از منه! ولی حرف گوش کن پسر! نیازی به این کارا نیست ... همین که وارد اون خونه بشیم خیلی پیش می افتیم ...
شهراد آهی کشید و گفت:
- روش فکر می کنم ...
- هفته آینده همه چی مشخص می شه ...
- باشه ... مراقب خودت باش ..
- تو بیشتر ...
- فعلا ...
گوشی رو قطع کرد و یه راست رفت سمت کیسه بوکسش ... از خونه آورده بودش ... باید با ضربه زدن و تخلیه خودش ذهنش رو متمرکز می کرد روی کارش ... عملیات داشت حساس می شد ...
***

در خونه رو زدم به هم. دو طرف بافت سورمه ایم رو به هم نزدیک تر کردم و دستامو زیر بغلم فرو کردم. هوا سوز خیلی تند و تیزی داشت و حس می کردم تا وسط مغزم رو می سوزونه! سرم رو پایین انداخته بودم که کمتر هوای سرد از راه بینی وارد سرم بشه. دور و بر کوچه برف ها یخ زده بودن و من سعی می کردم بیشتر از وسط راه برم که لیز نخورم ... یادآوری برف بازی چند شب پیش لبخند روی لبم می آورد اما یاداوری آخر شبش اینقدر به همم می ریخت که با همه وجودم تلاش می کردم همه چیز رو فراموش کنم ...
باید تا سر کوچه رو پیاده می رفتم و از اونجا سوار اتوبوس می شدم، بعدش هم باید چند تا خط اتوبوس عوض می کردم تا به آسایشگاه برسم، دلم خیلی برای مامان تنگ بود. برای همون زبون بسته شده ، برای همون سکوت پر معنی، برای همون زبونی که یه روز خودمو هلاک حرفاش می کردم، برای اون زبونی که دیگه قدرت تکون خوردن نداشت و همه حرفش رو می ریخت تو نگاهاش و من دوست داشتم جون بدم برای اون نگاه. برای نگاهی که نگران بود ولی بهم ایمان داشت ... می دونست کاری که می کنم برای آرامشمه و اونم همینو می خواست. کل زندگیش می خواست بچه هاش آرامش داشته باشن، یکیشون سینه قبرستون به آرامش رسید و اون یکی هم ... خدا عالمه! سوز سردی که می یومد برفا رو بلند می کرد و توی صورتم می کوبید. شالم رو جوری بسته بودم که فقط چشمام بیرون بود، بدون اینکه دور و برم رو نگاه کنم تند تند قدم بر می داشتم که به سر کوچه برسم ... متنفر بودم از این مسیر طولانی خسته کننده! دفعه قبل که با ماشین رفتم بد عادت شدم ... تو دلم غر زدم:

- حالا نیست خیلی ختم به خیر شد؟!! دیدی که تهش رسید به باغ امن عمو حسام ...
سرعتمو بیشتر کردم تا زودتر برسم، اگه اتوبوس می رفت باید نیم ساعت معطل اتوبوس بعدی می شدم.
- اکس کیوزمی خانوم طلا ...
به گوشام شک کردم از چیزی که شنیده بود، ولی تو همون حالت راه رفتن چرخیدم پشت سرم و با دیدن پسر قد بند لاغر اندامی که پشت سرم بود و اونم با سرعت می یومد جا خوردم، سریع با نگاه رفتم تا ته کوچه و بعدم چرخیدم رفتم تا سر کوچه! قو پر نمی زد!! حرف زدن این یارو هم که کاملاً تابلو نشون می داد قصدش چیه! شنقولم می فهمید! آب دهنم رو قورت دادم و سرعتم رو بیشتر کردم، اینجا دیگه محافظ نداشتم، خودم بودم و خدای خودم ... باید در می رفتم، اصلاٌ دلم نمی خواست با پسره درگیر بشم. بابا همیشه بهم گفته بود در صورتی درگیر شو که پای شرفت وسط باشه! وگرنه خودت رو انگشت نما نکن ... اونم تو خیابون! راه حل هام تو ذهنم ردیف شدن، محل نذار و تند برو، برگرد بخوابون تو صورتش، فحشش بده، جیغ و داد راه بندازه که بترسه در بره ، یه شماره ازش بگیر تا سریع گورشو گم کنه ، قبرتو بکن بخواب توش! حالا اون وسط خنده م هم گرفته بود، رفتم سراغ راه حل اول و به سرعت تقریباً شبیه دویدن به مسیر ادامه دادم، ولی گویا طرف از رو برو نبود، چون صدای قدمهای تند شده اش رو شنیدم و همینطور قهقهه ی مستانشو و همزمان بازوم کشیده شد. همین که دست کریهش رو دور بازوم دیدم اون روی مبارکم بالا اومد، دیگه شوخی بی شوخی مرتیکه! الان آدمت می کنم، محکم هولش دادم عقب، با همه قدرتم دستش از بازوم جدا شد و کمرش خورد تو دیوار ... همزمان صدای فریاد شنیدم:
- سارا بیا اینور ولش کن ببینم چه غلطی کرد این مرتیکه!!
با دیدن اردلان خوشحال شدم، ولی خونم به جوش اومده و باید آرومش می کردم. اشاره ای به سمت اردلان کردم یعنی جلو نیا و خیز گرفتم سمت پسره ... از دیوار کندمش با یه لگد به مچ پاهاش ولوش کردم روی زمن و حالا نزن کی بزن، خوب می دونستم چطور و کجا ضربه بزنم! طرف روی زمین گرد دور خودش حلقه زده بود و به خودش می پیچید از درد، ولی من با بی رحمی می زدم. کسی که بخواد مزاحم من بشه رو مادر نزاییده! حالا دیگه ساسانی نبود که هوامو داشته باشه، خودم که چلاق نبودم! با حس دستی روی بازوم با خشم چرخیدم و مشتم رو محکم کوبیدم توی صورت طرف ... با صدای آخش یهو به خودم اومدم و نگام خیره موند به اردلانی که دو دستی صورتش رو چسبیده بود و یه قدم پریده بود عقب ... دستامو گرفتم جلوی دهنم و گفتم:
- وای!! آقا اردلان ... شرمنده! ندیدم شمایین!!
یکی از دستاشو آورد بالا و به زحمت گفت:
- من خوبم! تو اونو نکشی!!
نگام اینبار چرخید سمت پسر مزاحم که وو شده بود روی زمین و هنوز می نالید ... با غیظ گفتم:
- این تنه لش بمیره هم حقشه!
اردلان همینطور که هنوز یکی از دستاش روی دمغش بود و اخماش هم در هم جلو اومد و گفت:
- دختر تو چرا اینجوری هستی؟!! کم مونده بود طرف رو بکشی!
راه افتادم سمت خونه و گفتم:
- شما بیا من زخم دماغت رو پانسمان کنم، اون هم همینطور که گفتم حقش بود، جوش اونو نزن!
روم نمی شد دیگه تو صورت اردلان نگاه کنم! چه گندی زده بودم ... تو عصبانیت دیگه هیچی نمی دیدم! اگه دماغش شکسته باشه چی؟!! تند تند می رفتم و هی زیر لب با خودم حرف می زدم:
- نه خدا نکنه! زبونت رو گاز بگیر ... چیو شکسته باشه! وای خدا اگه شکسته باشه هیچ وقت خودمو نمی بخشم! من عادت نداشتم تو صورت کسی بزنم! چه مرگم شد یهو؟!!
صدای خنده که شنیدم ایستادم و برگشتم، اردلان هم پشت سرم ایستاد، دستش رو از روی دماغش برداشت، وسط تیغه دماغش کمی قرمزی به چشم می خورد و یه زخم کوچیک ... همین که نگاه شرمنده م رو دید گفت:
- چی می گی با خودت تو؟! چی شد مگه؟! اشکال نداره! من از این ضربه ها زیاد خوردم تا سفت شدم ...
- آخه ... می ترسم یه موقع ...
دستی به دماغش زد و گفت:
- هیچیش نشده! فقط بزن بریم واسه اون پانسمانی که قولشو دادی ...
بعد لبخندی زد و گفت:
- از اون نمی تونم بگذرم ...
با تعجب نگاش کردم که لبخندش عمق گرفت و گفت:
- چرا اینجوری نگام می کنی؟ تو که هر دماغی رو پانسمان نمی کنی! فرض می کنیم دیه دماغیه که له کردی ..
بی اراده خنده ام گرفت، لبخند زدم و گفت:
- باشه قبول ... بریم!
***

- شهــــــراد!
- سارا زود باش دیگه، اون دوربین باید سریع فعال بشه ها!
سارا پوفی کرد و گفت:
- خیلی خب! چشم ... شما برو ببین چی کارت داره! یه ذره هم سرشو گرم کن تا من بیام ... وقت می گیره خوب!
- حواست باشه درست بکشی! یه روزی اون به کارمون می یاد ...
سارا به در اشاره کرد و گفت:
- شما برو! اینقدر هم منو هول نکن گند می زنم ... خودم می دونم چی کار کنم!
شهراد خندید و گفت:
- آره همه دخترا می دونن چی کار کنن! برای همینه که تو همه کارا مردا بهترن ...
سارا چشماشو گرد کرد و شهراد قهقهه زنون از اتاق رفت بیرون. جمشید دو سه بار صداش کرده بود و می تونست حدس بزنه که باهاش چی کار داره. داشت به خواسته اش نزدیک می شد و از این بابت حسابی خوشحال بود. یه راست رفت سمت اتاق جمشید و ضربه ای به در کوبید. شنید:
- شهراد؟
- بله جمشید خان ... خودمم ...
- بیا تو!
در رو باز کرد و رفت تو، طبق معمول همیشه جمشید روی تخت ولو بود، بدون لباس ...شهراد تعجب کرد، زمان ماساژ نبود! اما بی توجه رفت جلو و گفت:
- ماساژ می خواین؟!
- می خوام باهات حرف بزنم، در حینش ماساژ هم بدی بد نیست!
شهراد کمربندش رو باز کرد، نشست لب تخت و دست به کار شد، از شونه ها شروع کرد به سمت کمر و همزمان شنید:
- لابد در مورد پیشنهاد من به اردلان و خواهرش شنیدی ...
شهراد سکوت کرد،می دونست جمشید نیازی به جواب اون نداره و خودش ادامه می ده، همینطور هم شد:
- ازش خواستم به خونه بچه ها برن ، من یه سری از جوونایی رو که مشکلات مشابه شما دارن دور هم جمع کردم ، نمی گم برام بیفایده هستن، اما بیشتر از هر چیز دنبالل آرامش اونام. منم یه روزی جوون بودم و از سختی های روابط بین جوونا آگاهی دارم. حتی بین اونا هستن کساییکه مشکل همجنس گرایی ندارن ولی آزاد نبودن. من بهشون آزادی که خواستن رو دادم ... از اردلان هم خواستم که با خواهرش به جمع اونا بپیونده ... اما ! خودت خوب می دونی اون بدون تو هیچ جایی نمی ره ... پیشنهادم رو قبولل کرده منوط به اینکه توام باشی ... حالا نظر تو چیه؟
شهراد پوفی کشید و گفت:
- قرار ما چیز دیگه ای بود جمشید خان ... گفتم که می خوام با اردی برم از ایران! من نیاز به راحتی و آزادی تو ایران ندارم! که چی؟! یه خونه راحت داشته باشم؟! نه من یه کشور آزاد می خوام ...
- گاماس گاماس جوون! خیلی هولی! به اونجا هم می رسیم ، به خصوص در مورد تو ... چهره منحصر به فردت برات خیلی کارا می تونه بکنه اما اگه عاقل باشی!! من تو و اردلان رو می فرستم به خونه ای که می گم. با هم باشین ... بچه ها راه و چاه رو نشونتون می دن ... باید برام سود داشته باشین، بعد از اون می فرستمون برین!
- کی؟!!
- خیلی زود ... زودتر از اون چیزی که فکرش رو بکنی ... نگران نباش!
شهراد فشاری به کمر جمشید وارد کرد که آخش رو در آورد و گفت:
- خونه ای که می گین کجاست؟!
- زیاد دور نیست، وقتی قرار شد برین می فهمین کجاست! باید بارت رو ببندی، امروز فردا منتقل می شی ... اما اونجا قوانین خاص خودش رو داره ...
شهراد لبخند کجش رو از چشم جمشید دور نگه داشت و گفت:
- مثلا چی؟!
- آسه می ره ... آسه می یای ... تا چی؟!! گرگه شاخت نزنه!
شهراد تویی سکوت به کارش ادامه داد و جمشید هم حرفش رو از سر گرفت:
- خللاصه حرفم اینه که اونجا هم باید ثابت کنین وفادارین، وگرنه بچه ها باهاتون برخورد می کنن ... اگه نشون بدی لیاقت داری حتی می تونی جای منو هم بگیری ...
شهراد مزموزانه گفت:
- برای چی اینکار رو می کنین؟ چی گیر شما می یاد که به این بچه ها کمک کنین؟
جمشید دست شهراد رو پس زد، به پهلو چرخید، زل زد توی چشمای شهراد و گفت:
- گفتم، برای منم کم سود نداره! سودی که از تو گیر من می یاد اینه که به بچه ها رقص یاد بدی ...
- و از اردلان؟
جمشید چونه اش رو خاروند، نشست لب تخت، پاهاشو آویزون کرد، پیرهنش رو از پشتی تخت برداشت، پوشید و گفت:
- برای اردلان هم یه فکرایی دارم ... اما فعلاً هیچی. فقط نمی خوام از دستش بدم! مطمئن باش تا به اندازه کافی بهره ازتون نبرم نمی ذارم برین ...
اینو گفت و غش غش خندید. شهراد حس انزجار داشت از اون مرد ولی همه اش رو پشت لبخندش مخفی کرد و گفت:
- از اینجا بریم دیگه شما رو نمی بینیم؟
جمشید از ب تخت بلند شد، شلوارش همراه با شورت پاچه دار طوسیش برداشت ، کمی خم شد و شورتش رو پوشید، همزمان گفت:
- چرا که نه! بهتون سر می زنم ... من پسر خونده عزیزم رو هیچ جا تنها نمی ذارم ... حتی اونور آب!
شهراد ابرویی بالا انداخت و گفت:
- قرار ماساژمون چی می شه؟
جمشید شلوارش رو پوشید و گفت:
- هر وقت احساس نیاز داشتم می یام پیشتون! نگران اون نباش .. تو طلای منی!
چشمکی حواه شهراد کرد که دل و روده شهراد توی هم پیچ خورد، راه افتاد سمت در و گفت:
- بریم دیگه ... حرفامون تموم شد ...
شهراد هم دنبالش راه افتاد و هر دو از اتاق خارج شدن ... همین که وارد راهرو شدن سارا سر راهشون سبز شد و بی توجه به شهراد رو به جمشید گفت:
- جمشید خان ... خانومی که گفته بودین برای مصاحبه بیاد اومده ...
جمشید سری تکون داد و بی حرف راه افتاد سمت پله ها، سارا هم خواست پشت سرش بره که شهراد سریع رفت کنارش و آروم پرسید:
- مصاحبه چی؟
سارا با لبخند شونه ای بالا انداخت و گفت:
- خدمتکار قراره بشه ... اومده جای من ...
همه صورت شهراد شبیه علامت سوال و تعجب شد و گفت:
- چی؟!! پس خودت چی؟!!
سارا بخند زد، ابرویی انداخت بالا و بدون جواب از پله ها سرازیر شد ...

***********

با حس لرزش روی شکمش لای پلکاش یه کم از هم باز شد، از زور خواب چشماش می سوخت و حس می کرد چشماش پر از پف هستن. با شصت و انگشت سبابه دست راستش محکم دو تا چشمش رو فشار داد و با دست چپ گوشیش رو از روی شکمش برداشت و گذاشت کنار گوشش ... سرش رو که یه کم بالا گرفته بود دوباره ول کرد روی دسته کاناپه و با غر غر جواب داد:
- هوم اردلان؟
صدای اردلان از جایی خیلی نزدیک تر از اون ور خط باعث شد باز چشماشو باز کنه و سرشو یه کم بچرخونه:
- هوم و ... چی بهت بگم آخه جیگرم؟!! این بود قرارمون؟ جمشید جون منتظرمونه خوب ... بیدار شو دیگه!
شهراد گوشی رو توی دستش فشار داد، نشست و گفت:
- این گوشی کی اومد رو شکم من ؟
اردلان فاصله چند قدمیش تا شهراد رو طی کرد، کنارش روی کاناپه ولو شد و همینطور که دستاشو با کلی ادا توی هوا تاب می داد گفت:
- من گذاشتم! بهترین وسیله برای بیدار کردن تو از خواب همین بود! عسل خیلی خوابت عمیقه ها! می دونستی؟
شهراد لبخند زد ، می دونست ... چالش که نمایان شد اردلان نیش باز کرد و گفت:
- آخ من عاشق این چاله هاتم!
شهراد ابرویی بالا انداخت و گفت:
- لوس نکن خودتو! بار آخرت باشه از این راه ها برای بیدار کردن من استفاده می کنیا!!
اردلان با نگاه دور تا دور سالن رو نگاه کرد و وقتی مطمئن شد کسی نیست سرش رو جلو برد، دقیق جایی بین گردن و گوش شهراد توقف کرد، می خواست صحنه طوری باشه که اگه از دوربین دیده شدن یه صحنه نرمال بین دو تا آدم گی باشه ... ولی لحنش برعکس صحنه ای که ساخته بود خیلی جدی گفت:
- تازه خبر نداری چه کیفی می ده گوشی رو بذاری زیر تشک و بعد به خودت زنگ بزنی. تشکت می شه ماساژور ... دنیائیه!!
شهراد خنده اش گرفت ولی سریع خنده اش رو قورت داد، دستش رو بالا آورد و در جواب فیلم بازی کردن اردلان آروم گونه اش رو نوازش کرد. در همون حین نگاش آروم کشیده شد سمت کوله اردلان و گفت:
- آماده ای؟!
اردلان یه کم خودشو کشید کنار، دستاشو مشت کرد تو هوا تکون داد و گفت:
- آماده آماده! تو چی؟!! نگو که خوابت برد هیچی آماده نکردی ...
شهراد خمیازه ای کشید و گفت:
- نه از صدقه سر این دختره سارا ، همه چی آماده است ...
اردلان یه لحطه فیلم بازی کردنش یادش رفت، ابروهاش رو تو هم گره زد و گفت:
- چطور؟
شهراد دراز کشید، سرش رو گذاشت روی پای اردلان ، و اردلان هم سریع برای ادامه فیلم مشغول نوازش کردن موهای خرمایی شهراد شد، شهراد آهسته گفت:
- مشکوکه!
دست اردلان چند تار از موهای شهراد رو مشت کرد و گفت:
- یعنی چی؟!
- دیشب تا صبح کشیک کشیدم بلکه سر از کارش در بیارم. با جمشید بدجور تیک می زنن، دیروز تا حالا هم یه آشپز و خدمتکار دیگه اومده اینجا. سارا دیگه کار نمی کنه ... انگار قراره بره! نمی دونم ... نمی شه از زیر زبونش حرف کشید. نامه ساسان رو هم به هیچ عنوان تسلیم نمی کنه.
قیافه اردلان بدون اینکه خودش بفهمه حسابی در هم و متفکر شده بود. شهراد ضربه ای به پاش زد و گفت:
- اردی ... حواست باشه! عشوه ت کو؟!
اینو که گفت هر دو خنده شون گرفت و اردلان ضربه ای به بازوی شهراد کوبید. سریع تغییر حالت داد و با ناز و ادا ولی با صدای خیلی آروم گفت:
- هیچی نفهمیدی؟!! کار دست خودش نده؟!
- دست خودش بده به من ربطی نداره! کار دست ما نده!!
اردلان پوفی کرد و گفت:
- یه شنود تو لباساش می ذاشتی.
- چطور برم تو اتاقش وقتی همه جای این خراب شده دوربین داره. رفتن تو اتاقش فقط وقتی میسره که جمشید تو اتاق خودش باشه نه پشت دوربین ها ... اون وقتا هم سارا تو اتاقشه ...
اردلان غرید:
- پس کی وقت می کنه با جمشید تیک بزنه؟!!
- وقتایی که منو می فرستن پی نخود سیاه! جدیدا جمشید زیاد ازم می خواد برم سوپر و بیام! در حالی که قبلاً نوکراش می رفتن.
- پس حق با توئه ... مشکوکه!
- چی مشکوکه؟!!
با شنیدن صدای جمشید تموم سلول های آوران و وابران شهراد بهش دستور دادن سیخ بشینه سر جاش ...

 







*

 

 

 

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
Profile Pic
با سلام به دوستان عزیزم.به وب سایت رمان های ناب رکسانا خوش آمدید.منبع رمان های این سایت کاربچه های انجمن سایت 98ia ست .ازشون تشکرکرده وبهشون خسته نباشید می گیم... "رکسانا" ID««««« roksanadanesh@yahoo.com
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نویسندگان
    آمار سایت
  • کل مطالب : 3
  • کل نظرات : 282
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 23
  • آی پی امروز : 8
  • آی پی دیروز : 29
  • بازدید امروز : 56
  • باردید دیروز : 53
  • گوگل امروز : 7
  • گوگل دیروز : 9
  • بازدید هفته : 383
  • بازدید ماه : 3,440
  • بازدید سال : 6,412
  • بازدید کلی : 262,170
  • کدهای اختصاصی
    mouse code|mouse code

    كد ماوس