close
تبلیغات در اینترنت
خرید دامنه
سیگارشکلاتی (10)
loading...

رمان های ناب رکسانا

- صد و یک ... صد و دو ... صد و سه ... صدایی از پشت سرم بلند شد:- بسه ساها!!! اه!بی توجه بهشون به کارم ادامه دادم ... جز غر زدن کاری بلد نبودن! منم جز طناب بازی تفریح دیگه ای نداشتم. انواع و اقسام مدل های طناب بازی رو بلد بودم و باهاشون عشق می کردم! ضربدری می رفتم و بی توجه به اینکه شاید حرکاتم…

سیگارشکلاتی (10)

رکسانا بازدید : 1100 یکشنبه 29 تير 1393 نظرات ()

- صد و یک ... صد و دو ... صد و سه ...
صدایی از پشت سرم بلند شد:
- بسه ساها!!! اه!
بی توجه بهشون به کارم ادامه دادم ... جز غر زدن کاری بلد نبودن! منم جز طناب بازی تفریح دیگه ای نداشتم. انواع و اقسام مدل های طناب بازی رو بلد بودم و باهاشون عشق می کردم! ضربدری می رفتم و بی توجه به اینکه شاید حرکاتم برای بقیه آزاردهنده باشه بپر بپر میکردم. عرق از سر و روم می ریخت اما بی توجه داشتم به کارم ادامه می دادم:
- صد و چهل ... صد و چهل و یک ...
دستی از پشت دور کمرم پیچید و نفس داغش توی گردنم پخش شد. مو به تنم راست شد و سریع طناب رو ول کردم و با یه جیغ فرا بنفش چرخیدم. با دیدن سیامک مشت و لگد پروندم و گفتم:
- ااا! ول کن منو! مگه خودت خواهر مادر نداری! چندش!
سیامک دستاشو کشید کنار، خودش هم یه قدم رفت عقب، خندید:
- تو رو فقط اینجوری می شه نگه داشت ...
دستمو تو هوا تکون دادم و گفتم:
- چشم داشته باشین تنها تفریح منو ببینین! چی کا ره کار شما دارم آخه؟ یه گوشه وایسادم دارم برای خودم بپر بپر می کنم!
دقیقا هم توی گوشه ای ترین نقطه پذیرایی بودم، یه جایی که نابم هم از پشت به دیوار نخوره. پشت سرم یه پنجره سرتاسری بود که می تونستم حین طناب زدن آسمون رو هم رویت کنم و به قول خودم فیض ببرم اساسی! سیامک دست به کمر شد و گفت:
- مگه تو و اون نیاز جونت چشم دارین تفریح منو کامی رو ببینین؟
- شما می شینین فیلم ترسناک نگاه می کنین ، نصف شب ، با صدای بلند!
خواست ادامو در بیاره قری به سر و گردنش داد و گفت:
- شما هم در طول روز مدام داری رو اعصاب من بالا و پایین می پری! این به اون در ...
کامیار که پای تلویزیون ولو بود یهو از جا پرید و گفت:
- ای تف تو ذاتت احمق!! خوب تو که عرضه نداری چرا پاس نمی دی؟!!!
چشمامو گرد کردم که دوباره از جا پرید و اینبار بلندتر از قبل گفت:
- عمتو ... !!! هند بود داور ....!!!
جیغ کشیدم:
- هوی! در دهنتو گل بگیرا! اینجا مادمازل وایساده! همین کارا رو می کنین که نمی ذارن بانوان محترم برن استودیم! یه جو شعور تو وجود شما نر های محترم نیست!
کامیار که اصلا نمی شنید من چی می گم! هشت چشمی رفته بود توی تلویزیون و تخمه می شکست. سیامک چپ چپی نگام کرد و گفت:
- یه بلا نسبتی! دور از جونی!
- بلانسبت و این حرفا نداره! در اصل اینطوری باید بگم که رو مردا تاثیری نداره ، اول آخر همه عین همین ...
کامیار بی توجه به جر و بحث ما باز از جا پرید و گفت:
- بزن دیگه!! بزن!!!
پوفی کردم و بی توجه به جفتشون راه افتادم سمت آشپزخونه، درست روبروم بود، کمی متمایل به سمت راست، انتهایی ترین قسمت سالن . سالن خونه حدودا شصت متر بود، خونه مون خیلی بزرگ نبود ولی کوچیک هم نبود. آشپزخونه اپن مجهزمون با ست چوب قهوه ای و نارنجی به خونه روح می داد. خبری از نازیلا و نیاز نبود. مطمئن بودم تو اتاق در حال خرخونی هستن، البته بیشتر نیاز خر می زد، نازیلا تو این وادی ها نبود. بعضی وقتا فکر می کردم هیچی تو این دنیا براش اهمیت نداره ... قرار بود به زودی منتقل بشه جای دیگه ، ولی نه ناراحت بود نه خوشحال. بعد از رفتن اون می موندیم ما چهار نفر! یا در اصل ما چهار تا سگ و گربه! که کاری جز پریدن به هم نداشتیم بکنیم . البته می دونستم این وضعیت چندان دووم نداره و بازم بهمون اضافه می شن، این رسم خونه ما بود. یه دونه سطل ماست برداشتم و گرفتم زیر شیر آب سرد ... گذاشتم تا سرش پر بشه ... سیامک سرک کشید و گفت:

- می خوای غذا بپزی؟! دستت درد نکنه! راضی به زحمتت نیستیم ...
شکلکی براش در آوردم و گفتم:
- برو بگو عمه ت برات غذا بپزه! نوکرت که نیستم ...
چشماشو چرخوند و گفت:
- بی تربیت ...

بعد هم بی توجه به من عقب گرد کرد و رفت کنار کامیار ولو شد ... سطل پر شده بود. از زیر شیر در آوردمش، یه سطل پر از خشم اژدها!!! همین که از آشپزخونه رفتم بیرون نیاز هم از اتاق اومد بیرون. اتاق ها درست روبروی ورودی آشپزخونه و اون سمت سالن بودن، سه در کنار هم، یه اتاق یه اندازه! هر کدوم چیزی حدود بیست متر. نیاز با دیدن من شصتش خبردار شد کجا چه خبره! با چشم التماس کرد بیخیال بشم و سرش رو به طرفین تکون داد، چشمکی بهش زدم و بیخیال رفتم سمت پسرها ... کاملا ریلکس مشغول تخمه خوردن بودن. همه گند کاریاشون یه طرف اون لنگای دراز شده شون هم یه طرف ... میز رو به گند می کشیدن هر روز با این حرکت چندششون. دلم می سخوت واسه کاناپه خوشگل کرم قهوه ایمون، اما چاره ای نبود! دلم رو به این خوش کردم که بعدا وادارشون می کردم کاناپه رو بشورن!

**********

همین که رسیدم پشت سرشون اول از همه سیامک متوجه من شد و برگشت ولی برگشتن همان و خالی شدن سطل آب روی سر جفتشون همان! سیامک که تقریباً فهمیده بود قراره چی به روزشون بیاد کمتر جا خورده ولی بازم دهنش باز مونده و با چشمای گرد شده بهم خیره مونده بود. برعکس اون کامیار همون جور سر جاش خشک شده و دستاش از طرفین باز مونده بود. جوری دهنش باز و بسته می شد انگار افتاده تو دریا و داره غرق می شه! بچه م توهم زده بود ... صدای خنده نازیلا و نیاز هم بلند بود ... نازیلا هم از اتاق اومده بیرون و مشغول فوت کردن ناخنای لاک زده دستش بود. سیامک زودتر به خودش اومد، پرید اینور کاناپه و خشمگین غرید:
- ساها! ساهـــــــا!
در حین ساها ساها کردنش با خشم سرش رو هم تکون می داد، شونه ای بالا انداختم و بدون اینکه بترسم، رفتم جلوتر و گفتم:
- هوم؟! چته؟! همینه که هست ... می خواستی منو حرص ندی ... ساها انتقام نگیره که ساها نیست ... تا چشت دراد!
کامیار که به خودش اومده بود از جا بلند شد، چشماش پر از غضب بود، می دونستم جفتشون الان رم می کنن. ولی برام مهم نبود. یه جورایی سر به سر گذاشتن با اونا برام عادت بود. کامیار با حرص و حالت پر از انزجار، با دست تی شرتش رو کمی از بدنش فاصله داد و گفت:
- ساها گور خودتو کندی !
یه قدم رفتم عقب و گفتم :
- ببینید ! گفته باشم دستتون به من بخوره ... چی؟!! نخورده ... دفعه دیگه یخ خالص می ریزم تو یقه هاتون ...
کامیار اشاره ای به سیامک کرد و قبل از اینکه بتونم فرار کنم اول سیامک پرید سمت من و به دنبالش کامیار هم پرید اینور کاناپه و دوتایی گرفتنم! من یه دختر و اونا دو تا پسر! درسته که خیلی هم درشت هیکل نبودن ولی دلیل نمی شد که قوی تر از من نباشن! سعی کردم هولشون بدم ولی نمی شد ، نیاز جلو اومد و گفت:
- ولش کنین ببینم!
سیامک دستاشو حلقه کرد دور گردنم و گفت:
- ولش کنم؟!! می خوام خفه اش کنم!!!
کامیار دستم رو کشید و گفت:
- بیارش ببینم! یه نقشه بهتر دارم براش ...
جیغ کشیدم:
- ولم کنین بی جنبه ها! جنبه شوخی هم ندارین! اصلا خوب کردم باهاتون! باید بدتر می کردم ...
نازیلا بیخیال تکیه داده بود به دیوار و می خندید، کلا وقتی می افتاد به خندیدن دیگه نمی تونست تکون بخوره! کل بدنش شل می شد انگار بچه م! نیاز هم غش غش میخندید و سعی می کرد دست من رو از توی دست کامیار و سیامک در بیاره ولی موفق نمی شد .. منو کشیدن سمت راهروی کنار آشپزخونهف دستشویی و حموم توی اون راهرو بود و من خیلی خوب م یدونستم قراره چه به روزم بیاد. جیغ کشیدم:
- جفتتونو تو خواب خفه می کنم!!! گفتم دست از سرم بردارین!!!
اونا هم داشتن غش غش می خندیدن و با همه زورشون من رو می کشیدن. سیامک در حموم رو باز کرد و برام ابرو انداخت بالا، قیافه گریه دار به خودم گرفتم و رو به نیاز گفتم:

- حلالم کن!
سیامک و کامیار هم هنوز داشتن هر هر می خندیدن. دستامو به چارچوب در حموم گرفتم و سفت سر جام موندم ... سیامک تو حموم بود و کامیار بیرون ، اون می کشید و این هل می داد ... کاش می شد نخندم! خنده قدرتم رو کم می کرد ... هر از گاهی بین این تقلاها یه جفتک هم می پروندم، یکی سمت سیامک یکی سمت کامیار اما فایده ای نداشت، چون تا به خودم اومدم کشیدنم زیر دوش و آب یخ رو باز کردن روی سرم ... بگم سکته کردم کم گفتم! بدن خشک من یه دفعه مورد خجوم قطرات آب یخ قرار گرفت و تا مرز سنکوپ پیش رفتم! نفسم بند اومد و جیغ تو دهنم ماسید ... با چشمای گرد شده خیره مونده بودم به سیامک که روبروم بود، هنوز داشت می خندید، ولی من خنده م بند اومده بود، می خواستم خودم رو بکشم کنارف بدنم داشت یخ می زد، دیگه جونی تو تنم نمونده بود ولی کامیار محکم گرفته بودم و اجازه نمی داد تکون بخورم. اینقدر یخ کرده بودم که نمی تونستم یه جفتک بپرونم تو شکم سیامک بلکه دلم خنک بشه! سیامک تی شرتش رو در آورد و گفت:
- دوش دو نفره می چسبه نه؟!!
کامیار هم که مطمئن بود از زور سرما دیگه نمی تونم تکون بخورم، ولم کرد، رفت سمت سیامک و همراه چشمک اونم تی شرتش رو در آورد و گفت:
- شایدم سه نفره ...
نیاز پرید تو و با جارو دستی که تو دستش بود شروع کرد کتک زدنشون و داد زد:

- برین بیرون ببینم! روانیا! خیسش کردین بسه دیگه ... واسه دوش گرفتن بشینین تو نوبت !!
من بی حال کمرم رو چسبوندم به دیوار پشت سرم .. چشمامو هم بستم ... فقط داشتم دعا می کردم، گم شن بیرون، اصلا نمی دونستم باید چه غلطی بکنم. گیج و منگ بودم. سیامک و کامیار همونجور لخت با هر هر خنده زدن از حموم بیرون و اینو از صداشون فهمیدم. یه دفعه آب گرم شد ، چشمامو باز کردم، نیاز با خنده نگام می کرد، آب رو اون گرم کرده بود ... فقط تونستم در جواب خوبیش لبخند بزنم ...
***

سرمو فرو کردم زیر بالش و غر زدم:
- خوابم می یاد ...
پتو از روم کشیده شد و صدای پر از خنده ساسان اومد:
- نق نزن تنبل بانو! پاشو ببینم! اینهمه صخره نوردی کردی که چی؟!! بگیری بخوابی؟!

یکی از پلکامو باز کردم و گفتم:
- چی می گی؟!! صخره؟!!
همین که چشمای بازمو دید دستمو گرفت و با یه حرکت از تخت بلندم کرد و گفت:
- نه تنبل جونم ... بخوای هم صخره نوردی کنی باید از رو نعش اینجانب رد بشی ... از اول گفتم مخالفم با این ورزش! می خوایم فقط بریم از هوای صبحگاهی استفاده کنیم ! اون بالا مالاها یه قلیون توپ بزنیم تو رگ ...
خنده م گرفت و همینطور که می رفتم سمت در اتاق گفتم:
- به خدا تو دو تا تخته ت کمه ساسان!
ساسان طبق عادت همیشگیش رفت سمت کمد من و گفت:
- اون فرشه که دو تا تخته اش کمه!
رفتم از اتاق بیرون لحظه آخر سرمو دوباره کردم داخل اتاق و از لای در گفتم:
- ساسان ، رنگ روشن برندار به درد کوه نمی خوره ...
سریع تر از چشم به هم زدن آماده شدیم ، همیشه عادت داشتیم لباسای همو انتخاب می کردیم ، حتی توی خرید هم همیشه همراه هم بودیم، من برای اون یه تی شرت سورمه ای انتخاب کردم با یه بافت زیپ دار چسبون سرمه ای و آبی کمرنگ، همراه با شلوار جین سورمه ای ... بهش افتخار می کردم!! اونم برای من یه مانتوی سرمه ای انتخاب کرده بود با یه شلوار سرمه ای و شال سورمه ای و قرمز، کوله پشتی مخصوص کوهمو هم برداشتم و دو تایی زدیم از خونه بیرون. ساسان تازه تونسته بود به کمک پس انداز های خودش و یه کم هم کمک مامان یه هاچ بک مشکی بخره ، چقدر دوستش داشت فقط خدا می دونست! بعضی وقتا به اون پاره آهن هم حسودی می کردم. البته ساسان میتونست خیلی راحت به کمک وام بنیاد شهید یه ماشین بهتر بخره، ولی به هیچ عنوان زیر بار نمی رفت ... عقاید مخصوص خودش رو داشت. دوتایی سوار ماشین شدیم و ساسان پرسید:
- خوب شاهزاده خانوم ، بگو ببینم چرا یهو اخمات رفت تو هم ...
خیلی راحت گفتم:
- به ماشینت حسودیم می شه ، نگاش که می کنی از چشمات قلب قلپ قلپ می زنه بیرون ...
خنده اش گرفت، قهقهه زد، از همونا که عاشقش بودم. از همونا که حاضر بودم جونم رو بدم ولی همیشه ببینمشون ... وقتی خوب خندید، دستش رو جلو آورد، گونه مو کشید و گفت:
- حسود کوچولوی من!
اخم کردم و گفتم:
- اولاً راه بیفت که دیره الان آفتاب می زنه ، دوماً شما کوچیک تری!
اینبار نوبت اون بود که اخم کنه و گفت:
- همه اش واسه دو سال ناقابل؟!! قابل بدونین شاهزاده خانوم ...
دلم می لرزید برای چشمای مخمور آبیش ... منی که به ماشینش حسادت می کردم چطور می خواستم دو روز دیگه حضور یه زن رو کنارش تحمل کنم؟!! چطور؟!! می دونستم بد خواهر شوهری می شم ... اصلا می ذاشتم از این شهر می رفتم! ساسان راه افتاد و گفت:
- چرا اینجوری نگام می کنی؟ دارم می میرم؟!
با اخم کوبیدم تو بازوش و گفتم:
- دهنتو ببند ! لازم نیست اصلا حرف بزنی ...
با خنده بازوش رو با دست دیگه اش مالش داد و گفت:
- وحشی هم باشی باز می خوامت ...
دستامو تو هم تابوندم و از شیشه به بیرون خیره شدم، چند لحظه ای بینمون سکوت بود تا اینکه گفت:
- بگو ...
چرخیدم طرفش و با حواس پرتی گفتم:
- چیو؟! من که چیزی نگفتم!

**********

- می دونم! ولی اون چیزی که ذهنت رو داره سوراخ می کنه رو بگو ... می خوام همین جا ریشه کن کنمش! هیچی حق نداره شاهزاده مارو دلخور کنه ... ذهنش نباید با هیچی جز درسش مشغول باشه ...
لبخند نشست کنج لبم و بی اراده گفتم:

- ساسان نمی گی اینقدر لی لی به لالای من می ذاری دو روز دیگه که زن بگیری من از حسودی دق می کنم؟!
ساسان لبخند محوی زد و گفت:
- کی به یه پسر بیست و یک ساله زن می ده آخه آبجی خانوم؟!! کسی که باید از حسودی و غیرت بمیره منم! بعضی وقتا نمی تونم هضم کنم که یه روز تو شوهر کنی! اوووف! چطور بقیه داداش غیرتی نمی شن؟!! ببین درد من بدتره ... تازه بزرگتر هم هستی ... خیلی زودتر از من ازدواج می کنی سارا خانومی .. می ری اصلا یادت می ره ساسانی هم بوده!
چشمامو گرد کردم و گفتم:
- من محاله تو و مامانو تنها بذارم ...
گونه م رو دوباره کشید و گفت:
- پس شک نکن که منم همینطورم! مگه می تونم؟ دو تا بانو رو بذارم تو یه خونه تنها و بچسبم به یه بانوی دیگه ...
خندیدم و گفتم:
- عشقه دیگه ! یهو پیداش می شه ... تا همین جاش هم خیلی بی عرضه بودی که یه نفرو واسه خودت دست و پا نکردی ...
باز لبخند زد و گفت:
- دست شما درد نکنه!بی عرضه هم شدم! ولی ربطی به بی عرضگی نداره ... از صدقه سر این چهره زیبا که خدا داده ...
به اینجا که رسید بادی به غبغب انداخت و با دست یقه اش رو مرتب کرد، خندیدم و کوبیدم تو شونه اش ... اونم خندید و ادامه داد:
- دروغ می گم؟! بگو دروغ می گی ...
سرمو به طرفین تکون دادم که یعنی دروغ نمی گی ... ساسان کپی برابر اصل مامان بود! به همون زیبایی! اما یه فرقی با مامان داشت، زیبایی مامان همراه با ملاحت بود اما زیبایی ساسان وحشی بود ... یه جور عجیبی که آدمو وادار می کرد ساعت ها بهش خیره بشه و تصمیم بگیره بره به جنگ با چشماش ... خوش به حالش، چهره من برعکس ساسان بیشتر شبیه پدرم بود ... ابروهای پر و مشکی ، چشمای معمولی نه چندان درشت قهوه ای سوخته ... کلاً از زیبایی آنچنانی بهره ای نداشتم! بیشتر می شد بهم گفت معمولی ! ولی بابا همیشه یادم داده بود بگم خدا رو شکر که زشت نیستم! هر وقت بابا اینو می گفت ساسان شروع می کرد به مسخره بازی ...
- آره حاجی شمام بله! زشت و زیبا و ... حوری موری و ...
بابا چپ چپ نگاش می کرد و سرشو تکون می داد ... ساسان به بابا تیکه می انداخت و بابا همیشه فقط با نگاه تنبیهش میکرد. اخلاقش بود ... با صدای ساسان از فکر بابا خارج شدم:
- آره دیگه! به لطف این چهره بسی زیبا ، این دخی ها دست از سر مودار من بر نمی دارن که! اما به نظرت من همچین آدمیم؟! من اهل دختر بازیم؟! پسری که حاجی تربیت کرده اینقدر بی غیرته که بره سر وقت ناموس مردم؟!! آره شاهزاده خانوم؟
ابروهام رو گره زدم و گفتم:
- من اینو نگفتم، منظورم یه عشق همیشگی بود ...
- اونم به وقت خودش ... الان یه آبجی خانوم داریم واسه مون یه دنیا می ارزه و هیچی دیگه هم نمی خوام. مگه یه پسر چی می خواد؟ من یکی که فقط می خوام خوش باشم برم بیرون بگردم، بخندم، حرف بزنم، گاهی درد دل کنم ... خوب من همه اینا رو با تو دارم ... دوستای هم جنس خودمم هستن! من آدمی نیستم که برای تفریحات دو روزه م کسی رو بازیچه کنم. حرف حاجی خوب یادم مونده! گفت ساسان اگه دلت لرزید، باید رو طرفت غیرت داشته باشی همونطور که باباش روش داره ... باید بدونی تا وقتی مال تو نشده امانت باباشه دست تو و وقتی هم مال تو شد امانت خداست تو دستای تو ... مثل چشمات باید مراقبش باشی ... من رو اصل حاجی پیش می رم ... مطمئن باش مرتاض نیستم ... ولی شل و ول هم نیستم ... هر وقت وقتش بشه ازدواج می کنم خواهری ...

با اخم گفتم:
-خوب منم همینو می گم دیگه برادر من! تو زن بگیری من ...
ساسان با لبخند دستمو گرفت و گفت:
- د نمی ذاری که نطق بنده تموم بشه ... می خواستم همینو بگم ... مطمئن باش من ازدواج هم که بکنم بازم تو تاج سرمی ... تو همه کس منی سارا ... اینو باور کن! هیچ وقت هیچ کس نمی تونه جای تو رو پر کنه ... تو همیشه جای خودت رو داری و من ذره ای از محبتم نسبت به تو کم نمی شه ... هیچ وقت! باشه؟!!
بدون حرف بهش خیره شدم، اونم زل زد به من و گفت:
- بگو باشه تا تصادف نکردیم ...
خندیدم و گفتم:
- باورت دارم ...
دستمو فشار داد و گفتم:
- نوکرتم ...
اینقدر سرگرم حرف شده بودیم که اصلا نفهمیدم کی رسیدیم، ساسان ماشین رو پارک کرد و پیاده شدیم . مسیر انتخابیش می شد گفت کمی سنگلاخی و سخت بود ولی قبل از اون مسیر سنگلاخی یه مسیر خاکی نسبتا کم شیب بود که تا اواسط دامنه کوه امتداد داشت ... وسط جاده خاکی بودیم که ایستادم و گفتم:
- من تشنه مه ساسان ...

***********

سر جا ایستاد و گفت:
- خوب مگه تو کوله آب نیست؟! بر دار بخور دیگه ..
یکی از بندای کوله رو آزاد کردم، کشیدمش جلوم و بازش کردم، همزمان گفتم:
- تو آب برداشتی ؟
ساسان قیافه شو در هم کرد و گفت:
- شوخی نکن! کوله رو تو بستی ...
از گشتن کوله دست برداشتم و با اخم گفتم:
- همین یه قلم رو یادم رفت! نمی شد تو چک کنی؟ همیشه همینجوری ... همه کارارو من باید بکنم! حالا چی کار کنم از تشنگی؟! من دیگه نمی یام بالا ... خسته شدم ...
همیشه همینطور بودم وقتی خسته می شدم غر غرو هم می شدم ... ساسان با خنده جلو اومد دستشو گذاشت جلوی دهنم که جلوی حرف زدنم رو بگیره و گفت:
- هیشش! غر غرو! رفتی رو موج غر غر اف ام؟! الان می رم برات آب می خرم ... دکه صد متر پایین تر بود تو همین جا بشین من الان می یام ...
بعد آروم دستش رو کنار کشید و یه بار سرش رو به نشونه تایید حرفاش تکون داد یعنی باشه؟! مگه کسی می تونست در برابر آرامش ساسان آروم نباشه؟! سرم رو تکون دادم یعنی باشه و بعد با دست به سنگی که همون نزدیکی بود اشاره کردم یعنی می شینم اونجا ... سرش رو تکون داد و به سرعت عقب گرد کرد که بره آب بخره ... منم رفتم سمت اون تیکه سنگ و نشستم روش ... حسابی تو حال و هوای خودم بودم ... خدا رو شاکر بودم بابت داشتن ساسان، همه دوستام به رابطه صمیمی بین من و ساسان غبطه می خوردن ... بعضی وقتا فکر می کردن دروغ می گم! اینکه هر وقت گوشیم زنگ می خورد با لبخند می گفتم داداشمه! فکر می کردن دوست پسر دارم و برای اینکه حفظ آبرو کنم به دروغ می گم داداشمه ... چقدر با ساسان بهشون می خندیدم ... اوج جریان وقتایی بود که ساسان می یومد دم دانشگاه دنبالم! چشمای همه شون راست می ایستاد و وقتی هیچ شباهتی بین من و ساسان نمی دیدن افکار منحرفانه شون وسعت پیدا می کرد و من هیچی برام مهم نبود ... هیچی ...
- دیر کرده؟! چه پسر بدی واقعا!
سرم رو بالا گرفتم و با تعجب به دو پسر روبروم نگاه کردم ... ظاهرشون خیلی هم عجیب غریب نبود، دو تا پسر معمولی ولی اینکه جلوی من ایستاده بودن خیلی عجیب بود. سعی کردم بی تفاوت باشم و به مسیری که ساسان رفته بود خیره موندم ... یکیشون جلو اومد و گفت:
- می شه من اینجا بشینم؟! آخه اینجا همیشه ایستگاه اول استراحت من بوده ... امروز دیدم تو اومدی جامو گرفتی ... با هم می شینیم منتظر دوست پسر بی مسئولیتت که تو رو اینجا کاشته!
همین که نشست کنارم از جا پریدم و گفتم:
- چی می گی آقا؟!! خجالت هم خوب چیزیه ...
دوستش خندید و گفت:
- پاشو بریم پدرام! آخه این که ارزش نداره ...
پسره که دوستش پدرام صداش زده بود از جا بلند شد و گفت:
- نشنیدی می گن در بیابان کفش کهنه نعمت است؟! چشمامو نگاه! عین بچه گربه می مونه! پنجولمون نکشه ممد؟
نمی ترسیدم، می دونستم قدرت دفاع کردن از خودم رو دارم ... ولی نگران این بودم که ساسان برسه و خون راه بیفته ... می شناختمش! علاوه بر اون هوا هنوز روشن نشده بود و همین یه کم استرس بهم وارد می کرد. به خاطر تاریکی هوا شاید جرئت جسارتای بیشتری رو به خودشون می دادن ... تصمیم گرفتم خودم برم سمت ساسان ... کوله م رو انداختم رو دوشم و راه رو کشیدم به سمت پایین ، پدرام دنبالم دوید و گفت:
- ا کجا؟! داشتیم گپ می زدیم ... ببین می خوام یه لطفی در حقت بکنم و جور اونی که تو رو اینجا کاشته رو بکشم ... می فهمی که؟! بالاخره تنهایی کوه اومدن اصلا نمی چسبه ...
آب دهنم رو قورت دادم و سرعت قدمامو بیشتر کردم، اینبار پیچید جلوم و رخ به رخم گفت:
- بذار ببینمت اصلا! در حدی هستی که برای من ناز کنی؟!!
دیگه داشت توهین می کرد، خواستم یه جوابی بهش بدم که هم نونش بشه هم آبش. بیخیال موعظه های ساسان شدم که گفته بود به پسر جماعت اصلا جواب نده! فحشم که بدی اون حالشو می کنه ! فقط سکوت می تونه براش مثل تو دهنی باشه همین و بس! ولی من همیشه کم می اوردم و آخر سر کار می کشید به دعوای لفظی و یکی به دو! هنوز جوابی نداده بودم که صدای ساسان از پشت سرم مو به تنم راست کرد:
- شما وایسا عقب خانوم ...


****سریع چرخیدم و با التماس به ساسان نگاه کردم، از چشماش خون می بارید و خیره شده بود به پدرام ... می دونستم الان دعوا می شه ... ساسان قد بلند بود و درشت هیکل ... البته هنوز خیلی عضله ای نشده بود، کلا تو پر بود و استخون بندی درشتی داشت. قدش هم یک و نود بود و همین باعث می شد کسی زیر بار دعوا باهاش نره ... پدرام اول خواست قلدر بازی در بیاره ... چپ چپی نگاه به ساسان کرد و گفت:
- شما با این خانومی؟!

ساسان رفت جلو ، رخ به رخ پدرام ایستاد و غرید:
- ببین جوجه! حرف ندارم باهات بزنم ... پس هیچی نگو!
اینو که گفت دستش رفت سمت یقه پسره ، دوست پدرام که اندام ریزه تری داشت سریع جلو اومد و گفت:
- آقا شما ببخشید، باور کنین ما دیدم این خانوم تنها هستن ....
ساسان چنان عربده کشید که دستم رفت سمت گوشم:
- تنهاست که باشه! تو رو سننه؟! هر کی تنها بود باید به خودت اجازه بدی انگشتش بزنی؟!! بی غیرت ! خواهر خودت هم بود این گهو می خوردی؟!!
پدرام دم سکته بود، قدش تا دم چونه ساسان بود، می دونستم حساب کار دستش اومده، رفتم جلوی ساسان بازوش رو گرفتم و آروم گفتم:
- ساسان جان ... بیخیال داداش ... بیا بریم ...
ساسان بدون اینکه به من نگاه کنه خیره به چشمای ترسیده پدرام نفس نفس می زد ... می دونستم آروم تر شده وگرنه تا الان با یه مشت نصف صورت پدرام رو پیاده کرده بود، دوباره بازوش رو فشار دادم و گفتم:
- ساسان ... عزیزم ...
ساسن دستش رو محکم از یقه پدرام کشید و گفت:
- هری ... گمشو تا لهت نکردم !!
دلم می خواست همونجا رگ غیرت داداشم رو ببوسم و تو بغلش حل بشم ... چه خوب بود که غیرت تو داداشم نمرده بود ... یادمه یکی از دوستام تعریف می کرد داداشش همیشه بهش م گه یه جوری دنبال من نیا بیرون که دعوا بشه ... من اصلا حال حوصله ش رو ندارما! گفته باشم!! ولی ساسان ... اصلا قابل قیاس نبود ... اینقدر تو افکارم غرق شده بودم که نفهمیدم پسرا رفتن ... وقتی به خودم اومدم که ساسان دستامو گرفت بین دستاش و گفت:
- سارا جان ... خوبی؟!! اذیتت کردن؟!
لبخند نشست روی صورتم و با همه وجودم خودم رو انداختم تو بغل ساسان و گفتم:
- با وجود تو مگه کسی جرئت داره منو اذیت کنه ؟
منو کشید عقب، لبخند روی صورتش بود، آروم پیشونیمو بوسید و گفت:
- چاکر آبجی خانوم خودمم هستم ... ببخش که تنهات گذاشتم سارا ! اصلا حواسم نبود ... نباید اینکار رو می کردم ...
- بیخیال ساسان ... طوری نشد ...
ساسان پوفی کرد ، یه قدم رقت عقب و گفت:
- می دونی از چی می سوزم؟!! از اینکه هیچ مشکلی تو ظاهرت نیست! نه آرایش داری ، نه موهات بیرونه، نه لباسات مشکل داره!! چشونه این پسرای عوضی؟!! چشونه آخه؟!!
آهی کشیدم و گفتم:
- اینا همه اش حرفه ساسان ... همه اش حرفه که می گن حجاب مصونیت است ... آدم بیمار همه جا هست! البته اینو هم می گم، این مشکلات برای آدمای با حجاب کمتر پیش می یاد، ولی پیش می یاد!! برای همه هست ... حجاب همه چیز نیست ... حجاب فقط یه طرف قضیه است ... اونور قضیه آقایون هستن که کسی نیست ارشادشون کنه ... ارشاد فقط مال زنه ...
ساسان دستم رو گرفت و با چشمایی که غم ازشون چکه می کرد گفت:
- ببخش سارا ... ببخش که به خاطر نگاه بازی و بیماری مردا شما رو محدود می کنن ... ببخش که به خاطر یه مشت آدم بیمار شما رو زیر سوال می برن ... من با داشتن تو اینو فهمیدم که همیشه هم کرم از درخت نیست ... ببخش سارا که اینقدر خوبی و بهت بدی می کنن ...
خواستم جورو عوض کنم خندیدم و گفت:
- اوف چقدر فلسفی شد ساسانی ... الان مغزم ارور می ده! آبت کو؟!! مردم تشنگی!
قیافه اش رو مظلوم کرد، دستی تو موهای پر پشت بورش کشید و گفت:
- تا دیدم این پسرا دور و برتن اصلا نفهمیدم چی کارش کردم! فقط پرتش کردم یه طرفی و دویدم سمت تو ...
می دونستم اگه باز بخوام احساساتی بشم ، باز جو سنگین و رسمی می شه، برای همین قیافه ام رو در هم کردم و خواستم چیزی بگم که ساسان با خنده دستم رو کشید و گفت:
- باز داری آماده می شی بری رو موج غر غر اف ام ... بزن بریم یکی دیگه بخریم ... اینبار دوتایی ...
دستش رو فشار دادم و با لبخند گفتم:
- همیشه دوتایی!!
***
****پشت در خونه ایستاده بود و دو دل بود بره داخل یا نه ... ولی دلتنگ بود، چاره ای جز این نداشت که وارد بشه. ماشین پدرش توی پارکینگ خونه دو دلش کرده بود، از کسی نمی ترسید ولی از جنگ اعصاب فراری بود. شغلش به اندازه کافی براش مشغله فکری ایجاد می کرد. دیگه نیاز به یه فشار دیگه نداشت ... اما دلتنگیش برای شمیم به همه اینا می چربید، پس دل رو به دریا زد کلیدش رو از توی جیبش بیرون کشید و توی قفل در چرخوند ... همین که در باز شد از دیدن اون همه کفش پشت در جا خورد، سر و صدای زیادی هم شنیده می شد ... اینقدر که تو فکر این بود بره تو خونه یا نه متوجه سر و صدا نشده بود! نمی دونست کی اونجا مهمونه! تو همین فکرا بود که صدای شمیم رو شنید:
- یکی درو باز کرد! کیه ؟!!

خواست در رو به هم بزنه و برگرده، از اون جمعیت بیزار بود. می دونست خودشونن، کس دیگه ای اونجا نمی رفت! به خصوص الان که شهرادی هم در کار نبود مطمئن بود مهمونی های دوره ای دوباره بر پا شده. در رو گرفت و کشید سمت خودش ... اومدنش از اولش هم غلط بود، ولی هنوز بسته نشده بود که انتهای راهرو شمیم رو دید و با هم چشم تو چشم شدن ... تنها دختری که لبخند می نشوند روی لبهاش ، تنها دختری که برای شاد نگه داشتنش حاضر بود هر کاری بکنه! شمیم با دیدن شهراد چند لحظه خشک شد و بعد یه متر پرید بالا و جیغ کشید:
- داداش!!!
لبخندی تلخ نشست روی لبای شهراد، دیگه راه فرار نداشت. پس دستاشو از طرفین باز کرد و شمیم از خونه بیرون پرید و شیرجه زد توی آغوش باز برادرش ... شهراد سرش رو محکم روی سینه اش فشار داد، عطر موهاش رو بلعید که بوی پاکی و معصومیت داشت و گفت:
- تو هنوز آدم نشدی؟!
شمیم با صدایی که تهش خنده موج می زد گفت:
- هر وقت تو شدی منم می شم ... خیلی بی معرفتی!! اینهمه وقت معلومه کجایی؟! مگه نگفتی می یای منو ببینی؟!! کجا مونده بودی پس؟! یه سینما نیومدی منو ببری خسیس ...
شهراد با لبخند گوش میکرد، همه درد دل دلتنگ خواهرش رو به جون می خرید و جون می داد برای اون غر غر های از سر دوست داشتن ... همه حسش رو در گیر می کردن و این چیزی بود که خیلی وقت بود لمسش نکرده بود ... شمیم رو محکم تر فشار داد و گفت:
- بسه دیگه! آب لمبوت می کنما!
شمیم با هیجان جیغ کشید و گفت:
- نه! غلط کردم ... غلط کردم ....
بعد سریع از شهراد جدا شد و گفت:
- بیا بریم تو ببین چه بزمیه ... بیا بریم بزنیم وسطش!
شهراد با اخم به در اشاره کرد و گفت:
- چه خبره؟!
- نمی دونی؟!! شب یلداست دیگه خنگول!
شهراد آه کشید ... خیلی وقت بود که هیچی نمی دونست ... از همه چی غافل شده بود ... آروم شمیم رو که سعی داشت دستش رو بکشه سمت در نگه داشت و گفت:
- بیخیال شمیم ، باز می شه مثل شب تولدت! بذار من برم ... اومده بود تو رو ببینم و مامانو ... تو رو که دیدم ، یه روز هم می یام مامانو می بینم ...
شمیم چشماشو گرد کرد و گفت:
- نمی ذارم بری! حالا که اومدی باید تا آخر شب پیشم باشی ... می فهمی؟! من هنوز درست ندیدمت ...
شهراد پوزخندی زد و گفت:
- اون تو کسی علاقه ای به دیدن من نداره! می بینی که هیچ کس نیومد جلوی در ببینه چه خبره! با اون جیغی که تو کشیدی همه می دونن من دم درم ... پس کجا بیام شمیم؟
- بیا که فکر نکنن تو برای همیشه از ما گذشتی و رفتی ... اونا با حرفای مسخره شون فقط می خواستن تو رو فراری بدن که دادن! نذار فکر کنن داداش من یه بازنده است ...
شهراد لبخند زد ... به افکار مغز خواهر کوچولوش ... اون تو چه فکری بود و شمیم تو چه فکری ... اونا عدید نبودن که بخوان تعیین کنن شهراد بره یا بمونه ... برای همه شون داشت ولی به وقتش! هنوز وقتش نرسیده بود ... با این وجود چندان هم بدش نمی یومد بره عیششون رو زهرمارشون کنه، حالا که دیگه نگرانی از بابات مامانش نداشت بقیه دیگه اهمیتی نداشتن ... پس چشمکی به شمیم زد و گفت:
- بریم یه ذره کرم بریزیم ...


***

 

 

 




 

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
Profile Pic
با سلام به دوستان عزیزم.به وب سایت رمان های ناب رکسانا خوش آمدید.منبع رمان های این سایت کاربچه های انجمن سایت 98ia ست .ازشون تشکرکرده وبهشون خسته نباشید می گیم... "رکسانا" ID««««« roksanadanesh@yahoo.com
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نویسندگان
    آمار سایت
  • کل مطالب : 3
  • کل نظرات : 282
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 23
  • آی پی امروز : 8
  • آی پی دیروز : 29
  • بازدید امروز : 61
  • باردید دیروز : 53
  • گوگل امروز : 7
  • گوگل دیروز : 9
  • بازدید هفته : 388
  • بازدید ماه : 3,445
  • بازدید سال : 6,417
  • بازدید کلی : 262,175
  • کدهای اختصاصی
    mouse code|mouse code

    كد ماوس