close
تبلیغات در اینترنت
خرید دامنه
سیکارشکلاتی (9)
loading...

رمان های ناب رکسانا

از جا بلند شد، دقیقا جلوم ایستاد و گفت:- کسی که تو این ماموریت به من نیاز داره تویی! من به تو نیازی ندارم ... پس با من اینجوری حرف نزن ... دستامو جلوش گرفتم و گفتم:- خیلی خب! باشه من به تو نیاز دارم ... آره من به نیرویی که از تو پشت بانی می کنه نیاز دارم! ولی الان نیاز دارم نه بعداً! فکر نکن منم بیکار نشستم! منم مطمئنم جایی به غیر از اینجا وجود داره ... مطمئنم! از نامه ای که ساسان برام نوشته بود ... منم اومدم که به اونجا برسم و مطمئن باش خیلی زودتر از اینکه تو با تحقیقاتت بفهمی اونجا کجاست من بهش…

سیکارشکلاتی (9)

رکسانا بازدید : 1438 یکشنبه 29 تير 1393 نظرات ()

از جا بلند شد، دقیقا جلوم ایستاد و گفت:
- کسی که تو این ماموریت به من نیاز داره تویی! من به تو نیازی ندارم ... پس با من اینجوری حرف نزن ...
دستامو جلوش گرفتم و گفتم:
- خیلی خب! باشه من به تو نیاز دارم ... آره من به نیرویی که از تو پشت بانی می کنه نیاز دارم! ولی الان نیاز دارم نه بعداً! فکر نکن منم بیکار نشستم! منم مطمئنم جایی به غیر از اینجا وجود داره ... مطمئنم! از نامه ای که ساسان برام نوشته بود ... منم اومدم که به اونجا برسم و مطمئن باش خیلی زودتر از اینکه تو با تحقیقاتت بفهمی اونجا کجاست من بهش راه پیدا کردم ... اونوقت تویی که باید دنبال من بدوی!
شهراد از جا بلند شد، یه سر و گردن ازم بلند تر بود و باید سرم رو کامل بالا می گرفتم تا بتونم بببینمش ... اخم نداشت! بازم خونسرد بود ، لبخندی زد و گفت:
- ببین خانوم! یه بار دیگه می گم ... توی این خونه تو همکار من محسوب می شی! اونم به خواسته سرهنگ و رو همین حساب من مافوقتم. می دونی وقتی یه زیر دست از دستور من سرپیچی کنه یا به قول امروزی ها برام شاخ بشه چه جوری توبیخش می کنم؟!! اولین کار خلع سلاح کردنشه و بعد از اون بازجویی و بازداشت به بدترین شکل ممکنه ... حالا اینکه تو خانومی و رسمی نیستی دلیل نمی شه من توبیخت نکنم! پس تو حرف زدن با من حواست رو جمع کن ... حتی می تونم به جرم خلل وارد کردن توی ماموریت بفرستمت بازداشت!
همه حرفاش رو می دونستم، منم دختر یه فرمانده بودم این چیزا رو زیاد از زبون بابا شنیده بودم ، بابایی که جذبه اش زبون زد خاص و عام بود! سرم رو تکون دادم و گفتم:
- قبول دارم همه حرفات رو! من نمی خوام خلل ایجاد کنم یا سرپیچی کنم ... من فقط می خوام همکاری کنم. می خوام کمک کنم! اگه تو بذاری ...
شهراد نفسش رو فوت کرد و گفت:
- الان چه کمکی از دست تو بر می یاد ...
از جا بلند شدم و رفتم پشت پنجره ، گفتم:
- بیا تا بهت بگم ...
شهراد با چند قدم نا مطمئن و آروم اومد سمتم ... اشاره کردم به وسط ماز و گفتم:
- اون وسط رو می بینی؟!
سرش رو تکون داد ... ادامه دادم:
- یه سایه بون هست ، تموم سگ ها رو بعد از از اینکه صبح تا شب دووندن و روشون کار کردن برای استراحت می برن زیر اون سایه بون که فکر می کنم باید سگ دونیشون اون زیر باشه. چون ندیدم بعد از اون از اونجا خارج بشن ... باید اتاقکی چیزی اون زیر باشه ...
- خوب؟ این کجاش مشکوکه؟
- نکته اینجاست که بعضی وقتا جمشید هم می ره اون زیر و ساعت ها نمی یاد ... بیشتر هم توی روز می ره ... هر چند روز یه بار می ره ... یه چیز عجیب دیگه اینکه تا حالا جمشید از خونه بیرون نرفته! هیچ وقت! یعنی توی این یه سال حتی یه بار هم ندیدم از خونه بره بیرون ...
شهراد دستی به سرش کشید و گفت:
- حالا این شد یه چیزی ...
- من مطمئنم اون زیر چیزی هست ...
شهراد خیره شد به وسط ماز ... از نگاهش چیزی نمی شد خوند و همین این پسر رو حسابی عجیب می کرد! چرا هیچ وقت نمی شد از توی چهره اش به چیزی پی برد! چرا انگار همیشه خونسرد بود و بیخیال! دستی روی ریش کوتاه چند روزه روی صورتش کشید و گفت:
- باید روش کار کنم! نمی شه به این زودی نتیجه گرفت ... اما ... ازت ممنونم! به نکته خوبی اشاره کردی ... حالا یه سوال پیش می یاد ... تو به جمشید چی گفتی؟!
فهمیدم منظورش رو ولی خودم رو زدم به نفهمیدن و گفتم:
- کی؟!
تکیه داد به پنجره دست به سینه شد و به من که هنوز به ماز خیره شده بودم خیره شد و گفت:
- اون روز که بردیمت پیش سرهنگ ... وقتی برگشتی ... چی بهش گفتی؟! چی گفتی که الان هم اعتقاد داری زودتر از من به اون خونه می رسی؟!
سرم رو گرفتم رو به سقف و گفتم:
- در این مورد فعلا چیزی نپرس! به وقتش بهت می گم ...
بعد از این حرف راه افتادم سمت در اتاق و گفتم:
- تنها خوری تو مرام من نیست! مطمئن باش ...
بعد از این از اتاق خارج شدم و در رو بستم ...


*********
دیدن دونه های درشت برف همیشه هیجان زده م می کرد اما اون لحظه فقط دلم می خواست زار بزنم. حالم اصلا خوب نبود! یادش بخیر چقدر با ساسان برف بازی می کردیم، چقدر تو و مغز هم می کوبیدیم و عقده گشایی می کردیم به قول ساسان. بی اختیار از پنجره فاصله گرفتم و رفتم سمت چوب لباسی پشت در، پالتوی قهوه ایم رو برداشتم و تنم کردم خزهای دور یقه پالتو منو برد به گذشته ها ...
- این بیز بیزیا چیه؟!
- هان؟!!
- دم آهوئه!!
هر هر خندیدم و گفتم:
- بیسواد! آخه دم آهو این شکلیه؟! حداقل بگو دم روباه دلم نسوزه!
- من چه می دونم! اینا قرتیش مامانیا دختراست ...
هولش دادم تو برفا و گفتم:
- یه بار دیگه منو مسخره کنی با من طرفی!
از جا بلند شد، یه قدم بهم نزدیک شد و گفت:
- به به! کی بهتر از شما شاهزاده خانوم ...
از صدای خرچ خرچ برفا زیر قدمام حس خوبی بهم دست می داد. باغ غرق سفیدی برف ها بود و از باغ پشتی صدای زوزه می یومد ... به این صدا عادت داشتم ... رفتم سمت در ، م خواستم بزنم به کوچه و خیابون ... حوصله این باغ و آدماش رو نداشتم. آهی کشیدم و زمزمه کردم:
-
خسته شدم از این شبای تبدار ...
خسته شدم از این روزای تکرار
خدایا کی تموم می شد؟! تیر برق های کوچه با نوری که اطرافشون پراکنده می کردن دونه های برف رو درخشان تر نشون می دادن و صحنه بکری می ساختن.
***
شهراد آهی کشید و رفت پشت پنجره، توی اتاق خودش که پنجره ای نبود، وقتایی که دلش می گرفت می رفت توی اتاق بغلیش تا بتونه از پنجره اش استفاده کنه. اینقدر که لحظه به لحظه ماموریت رو تو ذهنش مرور کرده بود مغزش رو به انفجار بود ... علاوه بر اون چند روزی بود که فکر گذشته باز به ذهنش سرک می کشید و آزارش می داد اونقدری که دلش تنگ می شد برای کیس بوکس عزیزش برای مشت زدن به صورت آدمایی که به این روز انداختنش ... دونه های برف رو که دید پوزخند زد و گفت:
- آدم وقتی این برف رو می بینه به آرامش خدا غبطه می خوره! چه با حوصه این دونه ها رو می فرسته پایین!
خنده اش گرفت دستی توی گردنش کشید و گفت:
- مثل بچه ها شدم!
با دیدن برف نمی تونست فقط به آرامش و زیبایی و سفیدی فکر کنه! فکرش می رفت سمت بچه هایی که کفش نداشتن، بچه هایی که لباس گرم نداشتن! آدمایی که آب گرم نداشتن! اونایی که گاز نداشتن! وقتی یاد اونا می افتاد این زیبایی ها زهرمارش می شد. چرا آدما اکثرشون عادت داشتن دنیا رو از دید خودشون نگاه کنن؟ چرا خیلی وقتا یادشون میرفت هستن کسای دیگه ای که دنیای زیبای اونا رو با زجر تماشا کنن ... که هیچ چیز زیبایی وجود نداره براشون! یاد بچگی های خودش افتاد ... روزایی که با خونواده اش می رفتن پارک ... می نشست کنار مامان باباش و با حسرت به بازی بچه ها نگاه می کرد ... تاب بازی ... سرسره بازی ... فوتبال ...
-
هیچی یادم نمی یاد بهم بگین
بچه گیم توی کدوم کوچه گذشت؟
چونه اش لرزید ... دستش لبه های پنجره رو چنگ زد ... باز دلش گرفته بود! متنفر بود از این حالت! کاش می شد احساسات رو به طور کامل تو خودش بکشه! کاش می تونست همینجور که در برابر هر اتفاقی بی تفاوته در برابر درد درونش هم بی تفاوت باشه و از روش بگذره! حسرت یه برف بازی به دلش مونده بود! حسرت یه بار که با دوستاش بره وسط برفا ! قهقهه بزنه ... از ته دلش! غلت بزنه روی برفا ... آدم برفی درست کنه. خوش بگذرونه لذت ببره ... هیچ وقت نتونست زیبایی برف رو ببینه. هیچ وقت مثل بقیه وقتایی که برف می یومد به تعطیلی روز بعدش فکر نکرد ... به خوش گذرونی با رفقا ... اذیت کردن دخترا با گلوله های برفی ... پیست رفتن و اسکی کردن ... هیچ وقت برف رو نتونست از دید جوونا ببینه ... احساس پیری می کرد ... انگار دنبال یه بهونه بود، یه جرقه برای اینکه پر در بیاره ...
ا
ون کی بود که تو شبم پرسه می زد
اون کی بود که رفت و دیگه بر نگشت!
کف دستای داغ و تبدارش رو گذاشت روی شیشه یخ کرده ، دور دستش بخار گرفت روی شیشه رو ... صورتش هم داغ بود و می سوخت ، صورتش رو هم چسبوند به شیشه ... بین دو تا دستاش ... یه کم از التهاب بدنش کم شد ... چند بار پشت سر هم نفس عمیق کشید ... می خواست بزنه بیرون ، بره برای یه بار هم شده برای خودش زندگی کنه ... پوزخندی نشست کنج لبش و نالید : تنها؟!
همه با دلم غریبی می کنن
کوچه ها ، پنجره ها ، خاطره ها
نمی تونم دیگه اینجا بمونم
می دونم باید برم اما کجا؟!
ذهنش هنوز درگیر شعر پر از غمش بود که کسی رو توی حیاط دید، چشماش رو ریز کرد و دقیق شد. بعد از چند لحظه پوفی کرد و گفت:
- باز این دردسر می شه!

***
زیاد از در خونه فاصله نگرفته بودم که صدایی شنیدم:
- وایسا ببینم! کجا داری می ری؟!
چشمامو بستم و نفس عمیقی کشیدم، الان اینقدر احساساتم تحریک شده بود که جایی برای یه تشنج دیگه نداشتم. سر جام چرخیدم و گفتم:
- من اسیرم؟
روی موهاش دونه های برف نشسته بود ...
***********
دستاش رو توی جیبش فرو کرده بود و نوک دماغش سرخ بود مطمئن بودم که خودم هم دقیقا همینجوری هستم چون صورتم داشت یخ می زد ... جلوی که رسید با اخم گفت:
- اسیر نیستی! ولی توی ...
صداش رو آهسته کرد و آروم گفت:
- ماموریتی! نمی شه که همینجوری ول کنی ...
بغضی که تو گلوم بود رو قورت دادم و بی اختیار گفتم:
- دلم خیلی گرفته ! خیلی زیاد ...
قیافه اش شبیه کسایی شد که می خوان مسخره کنن! اومدم راهمو بگیرم برم که گفت:
- اومم! خوب از اونجایی که منم حوصله ندارم و از اونجایی که داره برف می یاد و از اونجایی که من و تو باید روحیه مون رو حفظ کنیم ... می شه یه کاری کرد!
کنجکاو نگاهش کردم و گفتم:
- چه کاری؟!
موبایلش رو از جیبش کشید بیرون و گفت:
- الان می فهمی ...
همونطور نگاش کردم تا اینکه تماسش برقرار شد و گفت:
- اردی کجایی؟!
- دارمت داداش! امنه ... زنگ بزن یه نفر بیاد جات می خوایم بریم یه جایی ...
- دِ! کاری که می گم رو بکن!
- بله مافوقتون نیستم ولی می دونی که زورم بهت می چربه!
- مرگ نخند! منتظرم ...
لبخند گوشه لبش لپش رو چال انداخته بود. من موندم این بشر با این نیش گشاد و ریلکش چه جوری سرگرد شده! اصولا سرگردهای آدمای جدی و اخمویی هستن. یکی شبیه اردلان! از نظر من اردلان واقعاً سرگرد بود ... شهراد بیشتر سرباز صفر بود! از فکر خودم خنده م گرفت و صورتم رو بگردوندم ... سریع چرخید جلوم ایستاد و گفت:
- به چی خندیدی؟
- چیز خوبی نبود!
- بگو! این یه دستوره!
چشمامو گرد کردم و گفتم:
- خیلی توهم زدیا!
خنده اش عمق گرفت و گفت:
- باز با من بد حرف زدی؟!
هنوز جوابش رو نداده بودم که گوشیش زنگ خورد، راه افتاد سمت سر کوچه و گفت:
- بیا بریم ...
و جواب داد:
- چی شد؟!
- خوب راه بیفت بیا سمت سر خیابون ... حواست هم جمع باشه!
وقتی قطع کرد گفتم:
- چی شد؟
- هیچی اردلان هم داره می یاد ... مامور جایگزینش اومده! نمی شه همینجوری بریم که!
- حالا کجا قراره بریم؟!
سرعت قدماشو بیشتر کرد و گفت:
- بیا می فهمی ...
سر خیابون که رسیدیم ماشین اردلان رو منتظر دیدیم و رفتیم به سمتش، زمینا حسابی لیز شده بود و مجبور بودیم مثل پنگوئن راه بریم که یه موقع لیز نخوریم ... در ماشین رو که باز کردیم موج هوای گرم توص صورتمون خورد، نشستیم و سریع در رو بستیم ... قبل از اینکه وقت کنم سلام کنم شهراد زد سر شونه اردلان و گفت:
- بد نگذره برادر! سونا راه انداختی تو ماشین؟!
اردلان لبخند محوی زد و گفت:
- ببند دهنتو!
شهراد ابرویی بالا انداخت و گفت:
- پرو شدی باز ...
منتظر بودم ساکت شن تا بتونم اعلام وجود کنم، ولی قبل از من اردلان آینه رو تنظیم کرد روی صورتم و گفت:
- سلام ...
نمی دونم چرا جلوش معذب می شدم، شاید برای اینکه جور دیگه ای در موردش فکر می کردم و الان اونو کاملا متضاد جلوی خودم می دیدم. دست و پام رو گم می کردم. سعی کردم مثل همیشه قرص و محکم باشم و گفتم:
- سلام ...
اردلان چرخید سمت شهراد و گفت:
- خوب حالا قراره کجا بریم؟! چه کار واجبی داشتی که از ماموریت عزیزت گذشتی؟!
- تجدید قوا و ترمیم روحیه داغون من و سارا ...
یه تای ابروی اردلان بالا پرید و گفت:
- اوهو! حالا باید چی کار کنیم ..
- برو یه جا که بتونیم برف بازی کنیم!
چشمای من و اردلان همزمان گرد شد و اردلان قبل از من گفت:
- چی؟ زده به سرت!
شهراد آهی کشید و گفت:
- نه! فقط باید یه کاری بکنم که یادم نره آدمم ... زندگیم شبیه ربات شده ... برو حرف هم نزن ...
اردلان راه افتاد و زیر لب غرید:
- توبیخ بشیم با دستای خودم می کشمت.
************
اردلان سعی کرد حسابی از خونه دور بشه ماشین رو نزدیک یه پارک ، پارک کرد و گفت:
- خودمو به خدا می سپارم! کم پیش می یاد شهراد دیوونه بشه!
خندیدم و سه تایی پیاده شدیم ... شهراد جلو جلو راه افتاد و من و اردلان هم پشت سرش بودیم! اردلان خیلی آروم حرف می زد، حسابی محتاط بود ... گفت:
- تا حالا تو عمرم همچین کاری نکرده بودم! ماموریت رو بپیچونم برم برف بازی ...
لبخند تلخی زدم و گفتم:
- حق با شهراده! گاهی اوقات آدم نیاز داره! اینجوری خیلی سنگی می شین! به احساساتتون هم بها بدین!
چرخید به سمتم، چشمای قهوه ایش برق خاصی داشتن :
- آخه تو این شرایط ...
- نگران نباشین! وضع اون خونه یک ساله که همین جوری راکده! چیزی قرار نیست عوض بشه! جمشید هم الان پای تلویزیونه و بعد هم می ره می خوابه ... بعدش هم خوشحال می شه بدونه من با شهراد اومدیم بیرون. مسلما دیده اومدیم بیرون ...
- چرا باید خوشحال بشه؟
به اردلان خیلی راحت تر از شهراد تونستم اعتماد کنم ، نمی دونم دلیلش چی بود! گفتم:
- چون از من خواسته با شهراد قاطی بشم و براش اطلاعات ببرم ...
چشماش گرد شد، ایستاد و گفت:
- شهراد این رو می دونه!
به روبرو و شهراد که دنبال یه منطقه بکر می گشت برای برف بازی نگاه کردم و گفتم:
- نه ولی مهم هم نیست! من که جز اخبار معمولی چیزی برای جمشید ندارم ...
سرش رو تکون داد و گفت:
- هنوزم با شهراد مشکل داری؟!
پس شهراد در مورد من باهاش صحبت کرده بود ... شونه بالا انداختم و گفتم:
- من با اون مشکلی ندارم! اونه که با من مشکل داره و هی قدرتش رو به رخم می کشه ...
لبخند محوی زد و گفت:
- حالشه! همیشه با تازه کارا جوری برخورد می کنه که حساب کار دستشون بیاد! ولی همین که الان خواسته با ما و اینجا باشی نشون می ده جلوت کوتاه اومده ...
هنوز چیزی نگفته بودم که گلوله برفی محکمی توی قفسه سینه اردلان خورد، اردلان بدون اینکه خم به ابرو بیاره با دستش کمی جای اصابت رو مالش داد و بعد با اخم داد کشید:
- جواز دفن خودت رو صادر کردی شهراد!
از همون لحظه برف بازی شروع شد، اول سعی می کردن خیلی به من حمله نکنن اما کم کم وقتی دیدن من بی رحمانه می زنمشون دیگه کوتاه نیومدن و جنگ برابر شد! هر کدوم پشت یه درخت سنگر گرفته بودیم و همدیگه رو به رگبار بسته بودیم. چون هر سه تامون هم توی تیراندازی مهارت داشتیم کم پیش می یومدم گلوله هامون به خطا بره ... وسطای بازی بودیم که شهراد با خنده نیم بوتش رو در اورد و با غیظ پرت کرد سمت اردلان ... من از خنده ولو شدم روی برفا و نیم بوت شهراد هم با فاصله زیاد از روی سر اردلان رد شد و افتاد روی برفای درخت کاج ... از عمد با فاصله زده بود! اردلان خندید و گفت:
- آخ آخ ... حالا که بی کفش رفتی خونه آدم می شی تا دیگه ناجوانمردانه نجنگی ...
شهراد گفت:
- شده باشه کلا بی کفش برم خونه تو رو نفله می کنم!
بی توجه به کری خوندنا و جر و بحثای اونا نگاهی به درخت کردم ... از درخت بالا رفتن برام مثل آب خوردن بود. فقط باید کفشام رو در می آوردم. بی توجه به برفا کفشام رو در آوردم، بالاخره منم باید بعضی وقتا یه کار مفید می کردم. با چالاکی خودم رو از درخت کشیدم بالا ، درخت کاج خیلی بلندی نبود، اما قطور هم نبود و باید سریع می پریدم پایین، کفش رو برداشتم و سریع از روی تنه سر خوردم سمت پایین. همین که پام رسید روی زمین چرخیدم به سمت اردلان و شهراد و دیدم با دهن باز خیره موندن به من! با انگشت اشاره دماغم رو خاروندم و گفتم:
- چتونه؟!!
شهراد یه قدم جلو اومد و گفت:
- خوبی تو؟!! از درخت رفتی بالا برای چی؟!
- خوب کفشت افتاد اون بالا رفتم بیارمش ...
اردلان هم اومد جلو و زد سر شونه شهراد و گفت:
- گویا من و تو اینجا نقش هویج رو داریم!
شهراد بدون اینکه چشم از من برداره سرش رو تکون داد و گفت:
- دقیقا الان همون حس رو دارم! من و تو عنر عنر اینجا وایسادیم برف بازی می کنیم یه دختر می ره نوک درخت کفش می یاره پایین ...
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
- بیخیال بابا! بیاین آدم برفیمون رو بسازیم دیگه ... بسه برف بازی ...
به دنبال این حرف جورابای خیسم رو از پام در آوردم و کردم توی جیبای پالتوم و نیم بوت های بدون پاشنه م رو پا کردم ... اون دو نفر هنوز همونطور مات سر جاشون وایساده بودن ... خم شدم دو تا گلوله درست کردم ، نشونه رفتم به سمتشون ، گلوله اولی رو توی قلب شهراد و دومی رو توی قلب اردلان زدم ... داد هر دوشون بلند شد ... غش غش خندیدم و گفتم:
- زود باشین دیگه دیر شد باید برگردیم!
هر دو به سمتم اومدن و به سرعت مشغول درست کردن تنه آدم برفی شدیم ... شهراد از ما فاصله گرفت و گفت:
- من می رم کله شو بسازم ...
غرق جمع کردن برف بودم که صدای اردلان رو کنارم شنیدم:
- سارا خانوم ...
چرخیدم به طرفش ... فاصله کمی داشت با هام ... با دست برفای روی سرش رو تکوند و گفت:
- راستش می خواستم عذرخواهی کنم ازتون بابت جریان اون روز ... دست من و شهراد نبود! دستور بود از بالا ... می دونم دلخورین ...
سریع گفتم:
- فراموش کنین، عمو منو نشناخته بود که شناخت! من راحت خودمو به اینجایی که الان هستم نرسوندم که به این راحتی هم پا پس بکشم! می دونم که شما هم چاره ای جز این نداشتین ...
صدای شهراد بلند شد:
- بیاین پس!
**************
لبخندی به قیافه درهمش زدم و رفتم سمت شهراد ، آدم برفیه تقریباً تموم شده بود. شهراد رفت سمت اردلان و گفت:
- چته تو ؟ شکل چک برگشتی شدی...
چقدر این پسر منو یاد ساسان می انداخت ، همه حرکاتش، حرف زدناش، خنده سرخوش گوشه لبش ... تیکه انداختناش به خصوص! اردلان اخمی کرد بهش و گفت:
- جمع کن خودتو! چه خوشحالی امشب ...
دستاشو رو به آسمون باز کرد و گفت:
- اگه مثل من بودی می فهمیدی چه حس خوبی دارم! شاید فردایی نباشه ... تو که دیگه خوب می دونی! پس لذت امروز ببر ...
اردلان پوزخندی زد و گفت:
- جای ارسلان خالیه ...
شهراد پوفی کرد و گفت:
- آره ... خبر داری ازش؟
- با دوستاشه ... ترسم از اینه که اذیتش کنن ...
- باز رفته پارک دانشجو؟
- نه ... از سری قبل که اونجا تا سر حد مرگ زدنش دیگه نمی ره اونور ... هر بار یه جا اتراق می کنن ...
- انشالله که زود عمل می شه و از این جریان خلاص می شین ...
- امیدوارم ...
با بهت بهشون خیره موندم ... اما مشخص بود هیچ کدوم قصد ندارن حرفی بزنن ... شهراد برای عوض کردن جو نشست کنار آدم برفی کوچیکمون و گفت:
- هیچ کوفتی هم نداریم تزئینش کنیم! یه آدم برفی سفید سفید ...
رفتم کنارش، دلم می خواست یه شعر بگم مخصوص آدم برفیمون. یه شعری که بعد توی دفتر اشعارم بنویسمش و بشه یه خاطره از این شب برفی و قشنگ. قبل از اینکه بتونم جلوی اولین بیتی که از ذهنم پرید بیرون رو بگیرم آروم گفتم:
- تو شب ساکت و برفی ، ته کوچه تک و تنهاست ...
سریع با دست جلوی دهنم رو گرفتم! حالا بهم می خندیدن! پسر جماعت چه سر در می یاره از شعر و شاعری؟! همه شون فقط بلدن مسخره کنن آدمو! خودمو برای تیکه های شهراد آماده کرده بودم که سرش رو با تعجب بالا آورد و گفت:
- چی گفتی؟!
سریع خودم رو زدم به نفهمیدن و دستم رو نوازش گونه کشیدم روی سر آدم برفی و گفتم:
-هیچی ...
ذهنم به هم ریخته بود، هم می خواستم گندی که زده بودم رو جمع کنم و هم می خواستم مصرع بعدی رو تو ذهنم شکل بدم. حسابی ذهنم درگیر بود که صدای شهراد گیجم کرد:
- با تموم انتظارش چشم به راه صبح فرداست ...
وقتی چشمای گرد من رو دید شونه ای بالا انداخت و گفت:
- طبع آدم گل می کنه یهو!
آروم گفتم:
- مگه توام از این چیزا سر در میاری؟!!
پوزخندی زد و گفت:
- کل احساسات دنیا رو دخترا قبضه کردن؟!!
اردلان که تا اون لحظه یه کناری ایستاده بود جلو اومد و گفت:
- حالا دعوا نکنین ... شعرتون رو کامل کنین ببینم چند مرده حلاجین!
با تعجب نگاش کردم ... دوباره؟!! نه ... نه من طاقت نداشتم! من فقط یه بار با یه نفر دیگه شعر گفتم و اون هم ساسان بود ... دیگه نه ...
شهراد نفسش رو فوت کرد و رو به من گفت:
- هر چند که فکر نکنم بتونی! ولی یه چیزی بگو که نشون بده این آدم برفیمون قصد خودکشی داره ...
پسره ... لا اله الا الله ! باید نشونش می دادم کسی که نمی تونه پا به پای من پیش بیاد اونه! من به خودم ایمان داشتم، ذهنم کمپانی واژه و قافیه بود ... آه کشیدم ... از اعماق وجودم ... با بغض و صدای لرزون گفتم:
- عشق خورشید توی قلبش داره آشیون می سازه ...
اردلان نگاهش ما بین من و شهراد در نوسان بود ... شهراد سرش رو انداخته بود زیر و با برفای جلوش بازی بازی می کرد. حس کردم کم اورده خواستم بازی رو به نفع خودم تموم کنم و شعر رو ببندم که گفت:
- نمی دونه پای این عشق باید عمرشو ببازه ...
آب دهنم رو قورت دادم ... عشقی که باید به پاش عمر رو باخت ... عمر رو ... عمر رو ... بیتش بدجود تکونم داد ... شاید باید به توانایی های اون هم ایمان می آوردم. شهراد انگارر تو این دنیا نبود ... همینطور که من داشتم دق می کردم به یاد ساسانم! چونه ام لرزید و گفتم:
- نمی دونه چتر آفتاب هستیشو ازش می گیره ...
شهراد آه کشید ، تکه چوبی به جای دست آدم برفی توی تنش فرو کرد و سرش رو گرفت بین دستاش، صدای تقی اومد و به دنبالش دست اردلان همراه با یه نخ سیگار دراز شد سمت شهراد، شهراد بدون اینکه سرش رو بلند کنه سیگار رو گرفت و پک محکمی زد ... همراه با دود غلیظی که از دهنش خارج شد گفت:
- آب می شه تو دست خورشید توی تنهایی می میره ...
همه مون سکوت کردیم، قصد نداشتم دیگه بیت جدیدی رو شروع کنم اونم قصد نداشتم. توی سکوت داشت سیگارش رو میکشید و قیافه درهمش بیشتر منو یاد دردام می انداخت! هر چی آب دهنم رو قورت می دادم تا بغض لعنتیم همراه باهاش بره پایین فایده نداشت ... نمی رفت ... نمی خواست که بره ... مثل تیغ خراش می داد ... می سوزوند ... باد می کرد ولی از جاش تکون نمی خورد ... جا خوش کرده بود لعنتی ... نمی دونم چقدر زمان گذشته بود که صدای شاد شهراد رو شنیدم:
- چته خانوم شاعر؟! عین این دختر کوچولوها شدی که دم به گریه ان! دماغت در نیاد که من کاری از دستم بر نمی یاد!
این پسر هیچ چیزش طبیعی نبود! تا همین الان از چهره اش غم می بارید و حالا یه دفعه ... خواست با شوخی جو رو عوض کنه ولی بدتر شد! بدتر منو یاد ساسان انداخت و لوده بازیایش ... بدتر یاد داداش جوون مرگم افتادم ... داداش عزیزم ... مهربونم ... داغم تازه شد ... کهنه که نبود ولی تازه تر شد ... بغضم شکست و نالیدم:
- ساسان ...
نگاه اردلان و شهراد بین هم تاب خورد ، نشستم رو زمین و صورتم رو بین دستام پوشوندم ... صدای خرچ خرچ برف که اومد دستم رو برداشتم، اینطرف اونطرفم نشسته بودن. داشتم یخ می زدم ، انگشتام سر بود، صدای شهراد بغضم رو غلیظ تر کرد:
- چیزی تو رو یاد ساسان انداخت ؟
گریه م بند اومد، چی می گفت این؟ چیزی منو یاد ساسان انداخت؟! بهتر بود بگه چیزی هست که تو رو یاد ساسان نندازه؟ پوزخندی زدم و گفتم:
- شما چی از داداش من می دونین؟
اردلان آه کشید و شهراد گفت:
- اونقدر می دونم که بگم حق داری براش دلتنگ باشی ... پسر فوق العاده ای بود ...
با تعجب نگاش کردم و گفتم:
- تو ... تو ساسان رو می شناختی؟
سرش رو تکون داد و گفت:
- توی باشگاه ، یکی از شاگردام بود ... اینقدر شیطون و شوخ بود که از همه بیشتر باهاش احساس راحتی می کردم، علاوه بر اون زیبایی چهره اش زنگ خطر بود برای ما .. می دونستم دیر یا زود طعمه می شه ...
از جا پریدم و گفتم:
- می دونستی و هیچ کاری نکردی؟!! آره لعنتی!!
اردلان اومد وسط و گفت:
- هیششش آروم! گوش کن! توی اون ماجرا ما مقصر نبودیم، ما در حدی که در توانمون بود به ساسان هشدار دادیم خودش جدی نگرفت! بعد از اون هم به جایی که با ما صحبت کنه اون کار احمقانه رو کرد ...
پا کوبیدم روی برفا و گفتم:
- روح داداش من سلاخی شده بود! چی می یومد به شما می گفت؟! به عزیزترین کسش نگفت! بیاد به غریبه ها بگه! شما دیگه کی هستین! چرا مراقبش نبودین؟!! چرا؟!!! هیچ نمی فهمین داغی که روی سینه منه چه داغیه! ساسان فقط برادرم نبود ، همه کسم بود! زندگی من بود! امیدم بعد از پدرم بود!
شهراد هم از جا بلند شد و گفت:
- همونقدر که تو ضربه خوردی منم خوردم چون ساسان واقعاً برام یه دوست منحصر به فرد بود. دوستی که حاضر شدم به خاطرش خودم رو تو خطر بندازم و بهش هشدار بدم! کاری که در مورد هیچ کس نمی کردم، اما ساسان عادت داشت به هر چیزی بخنده! فکر کرد شوخیه! باور نکرد!!! من براش مراقب گذاشته بودم، اما کار اونا خیلی حرفه ای تر از ما بود، بعد از مرگ ساسان فهمیدم.
- یعنی چی؟!!
- یعنی اینکه برای اینکه طعمه اصلی اعتماد کنه از آدمای دور و بر خود طعمه استفاده می کنن، یکی از دوستای ساده و ابله ساسان رو قبل از اون گول زده بودن، به وسیه اون ساسان رو سوار ماشین کردن و بردن. وگرنه ساسان هم اونقدر پخمه نبود که خودش رو ببازه ...
هق هق کردم و گفتم:
- چه می دونین من چه کشیدم وقتی در اتاق داداشم رو باز کردم تا با یه لیوان آب برم سر وقتش و از خجالتش در بیام با چی روبرو شدم ... چه می دونین شما؟!!!
هق هق می کردم و نفسم بالا نمی یومد ... اردلان از جا بلند شد و گفت:
- من می رم یه شیشه آب از اون دکه بگیرم ، شهراد ببرش تو ماشین تا من بیام.
شهراد اومد سمتم و خواست زیر بازوم رو بگیره که نذاشتم و گفتم:
- خودم می تونم! وقتی بعد از مرگ ساسان روی پا ایستادم، مسلماً الان هم می تونم! من تا وقتی انتقامش رو نگیرم می تونم روی پام بایستم ... شک نکن!

*************
توی مسیر برگشت ماشین غرق سکوت بود، اردلان می خواست هر طور شده سکوت رو از بین ببره ولی هر چی فکر می کرد چیزی به ذهنش نمی رسید تا یخ اون دو نفر رو آب کنه. یه تفریح ساده زهرمار هر سه تاشون شده بود ... صدای زنگ گوشی اردلان سکوت رو شکست و اردلان خواست نفس راحتی بکشه که بالاخره از اون جو متشنج خلاص شده ولی با دیدن شماره اخماش در هم شد و سریع جواب داد:
- الو ... ارسلان ...
نگاه نگران شهراد هم به سمت اردلان چرخید ... اردلان معلوم نبود چی شنیده که چشماشو چند دقیقه با درد بست و بعد گفت:
- یکی از بچه ها رو می فرستم بیاد دنبالت ... نگران نباش! فقط ... خوبی؟
نفس عمیقی کشید و گفت:
- بعدش برو خونه ... سریع ... منم می یام... می بینمت ... فعلاً
گوشی رو که قطع کرد شهراد با نگرانی پرسید:
- چیزی شده؟!
اردلان پیچید داخل فرعی ویلا و گفت:
- طبق معمول! یه تعداد علاف ریختن رو سرشون ... کلی زدنشون ...
شهراد چشماشو بست و نفسش رو فوت کرد ... ماشین که توقف کرد دستش رو جلو برد، گذاشت سر شونه اردلان و گفت:
- بیام باهات؟
- نه ... حضورت اینجا مهم تره ... میگم یکی بره دنبالش ...
- پس بی خبرم نذار ...
جواب اردلان فقط بستن و باز کردن پلکاش بود... شهراد در ماشین رو باز کرد و رو به سارا که تا اون لحظه سکوت کرده بود و اصلا حواسش به بحث پیش اومده بین شهراد و اردلان نبود گفت:
- پیاده شو ...
ولی سارا بازم نفهمید ... کلا توی این دنیا سیر نمی کرد... اردلان نگاه نگرانی به شهراد انداخت و آروم گفت:
- حق داره ناراحت باشه ... هیچ کس کار ما رو درک نمی کنه! باهاش تند نباش ... گناه داره!
شهراد چشماشو توی کاسه سر چرخوند و گفت:
- بله چشم ...
بعد پیاده شد و ماشین رو دور زد، در سمت سارا رو که باز کرد سارا تازه تکون خورد و گیج به شهراد نگاه کرد، شهراد با چشماش توی هوا خطی کشید و گفت:
- پیاده شو ... رسیدیم ...
سارا آهی از اعماق وجودش کشید و آروم گفت:
- خداحافظ ...
جواب اردلان هم به همون اندازه آروم و بی حال بود ...
***
وارد حیاط که شدیم دستامو بغل کردم و به قدمام سرعت دادم ... برف ها تا قسمت ورودی ساختمون به خاطر رفت و اومد تقریبا له و صاف شده بودن ... چند قدمی پله ها بودم که شنیدم:
- سارا ...
نمی خواستم بشنوم ... عصبی بودم ... داغون بودم. دوست داشتم جیغ بکشم ولی توی اون خونه نمی شد. دلم می خواست کتکش بزنم ولی آدم این حرفا نبودم. دلم می خواست خودمو بزنم ولی اینم اوضاع رو بهتر نمی کرد. بی توجه خواستم برم که باز صدام کرد:
- سارا ... اینجوری نری تو به نفعته ... بیا حرف بزنیم ...
روی پاشنه پا چرخیدم و با صدایی که با همه توان نداشته م سعی می کردم بالا نره غریدم:
- در مورد چی؟! سهل انگاری شماها؟!
- نه ... در مورد هر چیزی که باعث می شه از این قیافه برزخی در بیای ...
-آهان! بله شما فقط به فکر ماموریتتون هستین ...
در جا آروم چرخی زد ، سرش رو رو به آسمون گرفت و گفت:
- حالا هر چی ...
یه قدم بهش نزدیک شدم و گفتم:
- همین خونسردیت باعث شده به اینجا برسی نه؟ همین موفقت کرده؟ تو اصلا احساس داری؟! متاسفم برات! تو خودت رو کشتی ... آدم بی احساس مرده متحرکه ... داری مردگی می کنی جای زندگی!
ابرویی بالا انداخت، دستاشو کرد توی جیب شلوارش و با لبخند گفت:
- به به! دیگه چی؟!
- چطور تونستی بذاری با ساسان ...
سریع گفت:
- هیششش!
نیازی نبود ادامه بده ... دلیل تذکرش رو خوب می دونستم ... آهی کشیدم و گفتم:
- دیگه به تو نیازی نیست ... من به زودی منتقل می شم ...
چشماشو گرد کرد و گفت:
- به کجا؟
- نمی دونم ... به جایی که بعد از اونجا برم اونور آب ...
پوزخندی زد و گفت:
- تو کلا اینجوری زندگی می کنی؟!
با تعجب گفتم:
- یعنی چی؟!
- همین قدر راحتی؟! ساده ای؟ احمقی؟!
چشمامو گرد کردم و گفتم:
- ببین شازده! یه کاری نکن قید همه چی رو بزنم چشمای تو یکی رو با ناخنام در بیارم خیالم راحت بشه یه غلطی کردم بالاخره ها! تو رو هم بکشم یه ذره آروم می شم ... تا الان فکر می کردم دوستی برام ... ولی ...
دست کرد توی جیبش ، سیگاری بیرون کشید و روشن کرد ... نفس نفس می زدم ... نفس نفس می زدم و عقده ها رو با دم و بازدمم بالا و پایین می فرستادم ... این بالا و پایین رفتنش باعث زخم می شد ... باعث درد می شد ... باعث شکنجه بود ... یادم می آورد که نباید یادم بره که چه کشیدم! که چه کشیدیم ... پک غلیظی به سیگارش زد ... سیگاری زیاد دیده بودم ولی تا به حال کسی رو ندیده بودم که اون مدلی سیگار بکشه ... با هر پک چشماش بسته می شد و اخماش در هم می رفت ... غلیط بودن پکاش رو حتی من هم می تونستم حس کنم ... بعد از دو پک محکم گفت:
- از ساسان نامه داری ... درسته؟!
جا خوردم. یه لحظه یادم رفت از کجا جریان نامه ساسان رو فهمیده بعد یادم افتاده تو حرفای خودم از دهنم پریده. آب دهنم رو قورت دادم به خوبی می دونستم نامه ساسان دست کسی بیفته دیگه به من برش نمی گردونن. اون نامه از جونم برام با ارزش تر بود. آخرین دست خط ساسانم بود ... آخرین چیزی که ازش برام باقی مونده بود ... رفتم سمت استخر و سعی کردم خونسرد باشم ... گفتم:
- که چی؟!
اون از من خونسرد تر گفت:

- باید بخونمش ...
بیچاره شدی سارا! آخه دیوانه مگه قرار نبود هیچ وقت کسی از اون نامه بویی نبره! چطور نتونستی جلوی دهن رو بگیری؟ مسلما پلیسا از نامه می تونستن به عنوان مدرک استفاده کنن ... بعدش چی می شد؟ هیچی فاتحه اش خونده بود ... آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:

- نمی شه ...
اومد سمتم، از صدای قدماش فهمیدم ... درست پشت سرم بود ... اینو هم از فاصله صداش فهمیدم:

- می تونم بدونم چرا؟!
از گوشه چشم نگاش کردم، پشت سرم بود ولی سمت چپم ... می تونستم ببینمش ... داشتم کم می آوردم. حس می کردم می خوان از عشقم جدام کنن، گفتم:

- اون نامه مثل وصیت نامه ساسانه ... به هیچ احدی نشونش نمی دم ... خطاب به خودم نوشته شده ...
واقعا هم خطاب به من نوشته شده بود ... آخرین تقاضای عاجزانه ساسان توش بود ... درسته که من کاری که اون خواسته بود رو نکردم، ولی داشتم به روش خودم اون رو به خواسته اش می رسوندم. شهراد گفت:

- اون نامه هر چی که هست تو رو کشونده به اینجا ...

زیادم جای تعجب نداشت! باید می فهمید ... اون پلیش بود و شم پلیسیش قوی بود ... ولی منم کوتاه بیا نبودم ...

- خوب که چی؟
با تحکم و عامرانه گفت:

- باید ببینمش ...
دیگه خبری از لطافت و صبوری توی صداش نبود. همین منو می ترسوندو مگه چقدر می تونستم جلوش مقاومت کنم؟ سعی کردم جور دیگه ای برخورد کنم، چرخیدم به سمتش، چند لحظه عاقل اندر سفیه نگاش کردم ... انگار نمی فهمید من چی می گم! بیخیالش شدم، راه افتادم سمت در خونه و گفتم:
- گفتم نمی شه ...
باید فرار میکردم، اون لحظه بهترین کار همین بود. من تو فکر در رفتن بودم و اصلا حواسم به عکس العمل اون نبود برای همینم وقتی سریع پیچید جلوم جا خوردم و یه متر پریدم بالا ... چشماشو ریز کرد، فهمیده بود حسمو! این حساس ترش می کرد ... خاک بر سرت سارا ... صداش روی اعصابم سنگ میکوبید ...
- به حرف تو نیست! دستوره ...
با عجز گفتم:

- نه!
هر چی من بیشتر اصرار می کردم ، اون خشن تر می شد ...

- می یاریش ... همین امشب ...
طوطی وار نالیدم:

- نه!
سرش رو چند بار بالا و پایین کرد و اینبار با لحن ملایم ولی طوری که انگار به خودش مطمئن بود گفت:

- می یاری خانوم! می یاری ...
بعد از این هم لبخندی زد و رفت سمت استخر ... دود سیگارش تو فضا پخش بود .... بی اختیار ایستادم و بهش خیره شدم، بی توجه به برف نشست لب استخر و پاهاش رو آویزون کرد ... یه دستش به سیگارش بود و دست دیگه اش رو از پشت حائل بدنش کرد ... نگاش به آسمون بود و دودی که از دهنش خارج می شد ... اونم غرق دنیای خودش شده بود. انگار دیگه این دنیا رو لمس نمی کرد ... اون بود و آسمون و سیگار ... چشم ازش گرفتم و راه افتادم سمت ساختمون ...


ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
Profile Pic
با سلام به دوستان عزیزم.به وب سایت رمان های ناب رکسانا خوش آمدید.منبع رمان های این سایت کاربچه های انجمن سایت 98ia ست .ازشون تشکرکرده وبهشون خسته نباشید می گیم... "رکسانا" ID««««« roksanadanesh@yahoo.com
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نویسندگان
    آمار سایت
  • کل مطالب : 3
  • کل نظرات : 282
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 23
  • آی پی امروز : 20
  • آی پی دیروز : 28
  • بازدید امروز : 74
  • باردید دیروز : 43
  • گوگل امروز : 7
  • گوگل دیروز : 10
  • بازدید هفته : 74
  • بازدید ماه : 956
  • بازدید سال : 12,959
  • بازدید کلی : 268,717
  • کدهای اختصاصی
    mouse code|mouse code

    كد ماوس