close
تبلیغات در اینترنت
خرید دامنه
سیگارشکلاتی (8)
loading...

رمان های ناب رکسانا

چند وقتی بود که جمشید کلید در خونه رو بهش داده بود، نفس عمیقی کشید و کلید رو انداخت توی در ... نون تازه خریده بود برای صبحونه و بوش مستش می کرد. از نگهبانا این سمت باغ خبری نبود. مشخص بود که اونطرف مشغول سگا هستن. مصمم بود که حتماً یه روز یه سرکی هم اون سمت باغ بکشه. درخت های عریان باغ با شاخه های بلندشون دور تا دور دیوار های بلند باغ همه ا رو لخت و بی روح جلوه می دادن. از پله های سنگی ایوون جلوی در بالا رفت ... چهار پله ... پشت در که رسید دستگیره رو چرخوند و وارد شد. موجی از هوای گرم به صورتش خورد.…

سیگارشکلاتی (8)

رکسانا بازدید : 1023 یکشنبه 29 تير 1393 نظرات ()

چند وقتی بود که جمشید کلید در خونه رو بهش داده بود، نفس عمیقی کشید و کلید رو انداخت توی در ... نون تازه خریده بود برای صبحونه و بوش مستش می کرد. از نگهبانا این سمت باغ خبری نبود. مشخص بود که اونطرف مشغول سگا هستن. مصمم بود که حتماً یه روز یه سرکی هم اون سمت باغ بکشه. درخت های عریان باغ با شاخه های بلندشون دور تا دور دیوار های بلند باغ همه ا رو لخت و بی روح جلوه می دادن. از پله های سنگی ایوون جلوی در بالا رفت ... چهار پله ... پشت در که رسید دستگیره رو چرخوند و وارد شد. موجی از هوای گرم به صورتش خورد. شب قبل رو به درخواست خودش رفته بود خونه اردلان ... بعضی وقتا هم نیاز داشت که توی اون خونه نباشه. رفت و اومد با کفش مجاز بود پس با خیال راحت وارد شد، کسی داخل سالن نشیمن نبود ... یه راست رفت سمت آشپزخونه تا صبحونه رو حاضر کنه. حالا که خبری از سارا نبود باید یه مدت خودش مسئول غذا می شد تا نفر بعدی استخدام بشه. فقط باید حسابی حواسش رو به نفر بعدی جمع می کرد تا باز مثل جریان سارا نشه! در مورد سارا شانس باهاش بود ولی معلوم نبود که نفر بعد هم همینطور بشه ... پا که گذاشت توی آشپزخونه جلوی در خشکش زد!! به چشماش اعتماد نکرد و تو دلش گفت:
- حتماً توهم زدم! آره حتماً ...
با صدای جمشید نگاش رو از روی سارا که با لبخندی مرموز مشغول ریختن چایی بود برداشت :
- اومدی شهراد؟! سارا هم صبح زود اومد ... بهت که گفتم اون کبوتر جلد همین خونه است و جایی نمی ره ...
شهراد نفس عمیقی کشید سریع صورتش رو به حالت طبیعیش تغییر داد و با خنده گفت:
- در رفته بود؟!
سارا زیر چشمی نگاهی خشمگین به سمتش انداخت و شهراد سعی کرد نگاهش نکنه ... جمشید گفت:
- نه! البته بد هم نشد، من بعد از اینهمه وقت که با سارا دارم زندگی می کنم تازه امروز فهمیدم مشکلات این دخترو ! نچ نچ نچ ... چقدر غفلت کردم ازش ...
شهراد داشت می مرد بفهمه سارا چی به جمشید گفته ... ولی مطمئن بود از زیر زبون خودش چیزی نمی تونه بیرون بکشه. بدتر از هر چیز از این می ترسید که سارا برای انتقام گرفتن از اونا لوشون بده! اونوقت دیگه حسابشون با کرام الکاتبین بود. می تونست همه چیو رفع و رجوع کنه ولی اصلا دلش نمی خواست چنین اتفاقی بیفته و اعتمادی که تازه کسب کرده بود از جمشید سلب بشه ... کنجکاو نگاهش بین جمشید و سارا تاب میخورد ولی کاملاً مشخص بود که هیچ کدوم قصد ندارن چیزی بروز بدن ... اونم سعی کرد خونسرد باشه. جمشید تکه ای از نون سنگک رو کند توی دهنش گذاشت و گفت:
- اوممم نون سنگک تنها چیزیه که بعدا باعث می شه دلم برای ایران تنگ بشه!
شهراد فقط سری تکون داد و سعی کرد اینقدر با ولع صبحونه اش رو بخوره که کسی بهش شک نکنه. همین که تموم شد از جا بلند شد و گفت:
- جمشید خان اگه با من کاری ندارین می رم اتاقم ... یه ساعت دیگه هم می یام برای ماساژ ...
جمشید سری تکون داد و گفت:
- آره برو ... منم با این دختر حرف دارم ...
استراق سمع تو اون خونه دیوونگی بود وگرنه حتما گوش می ایستاد! با وجود دوربین ها روی راه رفتنش هم حساس بود! یه راست رفت سمت اتاقش و گوشیش رو در اورد، بعد از وارد کردن کد امنیتی شماره بازی دراز رو گرفت و شنید:
- می دونم شهراد ... میدونم!
- ولی قربان ...
- این دختره خیلی سرتق و چموشه! هر چی ساسان آروم بود و سر به زیر این از بچگیش هم از دیوار راست بالا می رفت! همه اش زیر سر سیده! آخه اینم شد تربیت؟!!
- چطور فرار کرد قربان؟
- من خبر نداشتم، همون دیشب از باغ رفتم. براش دو تا نگهبان گذاشته بودم ... کلی باهاش حرف زدم، قانعش کردم که به نفعشه همه چیز رو بسپاره به ما و بکشه کنار! آخر سر قبول کرد، خواهش کرد که فقط بی خبرش نذارم و همه چیز رو به گوشش برسونم. فکر کردم واقع اداره راست می گه! خیالم راحت شد، رفتم قرار گاه، صبح سعیدی یکی از نگهبانا زنگ زد گفت رفته!
- ولی چطور؟!
- فیلمای محوطه باغ رو چک کردیم، نگهبانا که خواب بودن ساعت چهار صبح از پشت باغ خارج شده.
- پشت باغ که در نداره!!
- بله نداره! ولی درخت و دیوار که داره! عین یه گربه از رو درخت رفته بالا و بعدم پریده اونور دیوار !
شهراد هم خنده اش گرفته بود هم مبهوت مونده بود. سرهنگ داشت از زور عصبانیت منفجر می شد و همین بیشتر شهراد رو به خنده می انداخت! تا حالا اینقدر عصبی ندیده بودش ... سعی کرد جلوی خودش رو بگیره و گفت:
- حالا دستور چیه قربان؟ این دختر از من زخم خورده! نکنه ...
- نه نگران اون نباش ... دیشب براش توضیح دادم شما هر دو سرگرد هستین و دارین دستورات دولت رو اجرا می کنین. سارا هم آدمی نیست که برای پرش خودش پا رو جنازه کسی بذاره. اونقدر اطلاعات داره که بدونه اگه لوتون بده ممکنه جونتون به خطر بیفته. پس این کار رو نمی کنه.
- یعنی می خواین اجازه بدین اینجا بمونه؟!
سرهنگ غرید:
- کار دیگه ای هم می شه کرد؟!! اون دختر رو تو زندان هم که بکنم با قاشق کف زمین رو می کنه و تونل می زنه تا برسه به باغ جمشید ... جلوی اونو نمی شه گرفت ولی تو باید حواست رو جمع کنی سرگرد! خیلی زیاد هم باید حواست رو جمع کنی. اصلا دلم نمی خواد ان ماموریتی که دو ساله همه مون رو درگیر کرده به خاطر حضور یه دختر خراب بشه!
بعد نفس عمیقی کشید و گفت:
- علاوه بر اون ... اون دختر امانته دست من! یک سال بود گمش کرده بودم ، پدرش اونو به من سپرده ... ساسان رو که نتونستم حفظ کنم نمی خوام این یکی هم بلایی سرش بیاد. مراقبش باشه شهراد. چشم ازش برندار، فکر کن خواهرته! به اردلان هم سپردم ... هم واسه اینکه ماموریتت خراب نشه و هم برای اینکه ونش به خطر نیفته! نذار دیوونگی کنه! اون الان هیچ جا رو نمی بینه و از هیچ خطری هم ابایی نداره ... می خوام از بابتش مطمئن باشم ...
شهراد خون خونش رو می خورد. اومده بود ماموریت یا اومده بود بچه داری؟! سرهنگ که سکوتش رو دید و پی به دلخوریش برد گفت:
- من مطمئنم تو از پسش بر می یای ... شکی ندارم! دارم سارا رو به بهترین مامورم می سپارم! بذار دلم قرص باشه ...
شهراد چاره ای نداشت جز اطاعت ، سرهنگ کاوه مافوقش بود و ماموریت رو هدایت می کرد. نمی شد سرپیچی کنه! پس به ناچار گفت:
- چشم قربان ...
سرهنگ نفس عمیقی کشید و گفت:
- مطمئن باش شهید صبوری هم دعای خیرش رو بدرقه راهت می کنه ... می تونی از این به بعد رو کمک سارا هم حساب کنی ... اون تو اون خونه اعتماد بیشتری جلب کرده. سعی کن بهش نزدیک بشی و بعضی جاها ازش کمک بگیری ...
- بله قربان ...
- موفق باشی ...
تماس که قطع شد نشست لب تخت ... این دیگه نوبرش بود! ماموریت سری با وجود یه دختر! نفسش رو فوت کرد و ولو شد روی تخت ...
***
شهراد دستش رو از روی دستگیره به نرمی کشید، دست به سینه شد و چرخید سمت سارا ... چند لحظه نگاش کرد و بعد گفت:
- و چرا فکر می کنی در حدی هستی که بتونی برای من شرط تعیین کنی؟!
سارا نشست لب تختش و گفت:
- نیستم؟!! خودت هم خوب می دونی که هستم ...
شهراد چرخید ... اگه الان گزک به دست این دختر می داد دو روز دیگه کلاهش پس معرکه بود. باز دستش رو دراز کرد سمت دستگیره و بازم صدای سارا متوقفش کرد:
- حداقل بشنو ببین چی می گم! کار سختی نیست!
شهراد چرخید و بدون انعطاف کوچک ترین حسی توی صورتش گفت:
- حرفتو بزن ...
سارا یه قدم بهش نزدیک شد و کاملاً جدی گفت:
- خودت خوب می دونی که نارو زدی! من ازت خواهش کردم کاری به کارم نداشتی باشی ولی زیر حرفت زدی ...
شهراد دستش رو بالا آورد و گفت:
- با کسی می خوای در بیفتی با عموت در بیفت! به من مربوط نیست ... ایشون اینطور خواستن ...
- با عموم هم در افتادم! اما فهمیدم به تو و دوستت هم دیگه نمی شه سر سوزنی اعتماد کرد ...
- اگه اینطوره پس برای چی داری بهم پیشنهاد همکاری می دی؟ چرا خواستی بیام اتاقت؟! هان؟
- به دو دلیل! اول اینکه خیلی خوب می دونم عمو حسام منو به تو سپرده! می شناسمش ...
ابروی شهراد بالا پرید ولی چیزی نگفت ... سارا ادامه داد:
- دوم هم اینکه با کمک هم زودتر به هدفمون می رسیم ...
شهراد پوزخندی زد و گفت:
- تو باشی یا نباشی من کار خودم رو خوب بلدم ...
سارا اهل کل کل نبود! ولی شهراد هنوز این رو نفهمیدم! دوست داشتم عصبیش کنه و صداشو در بیاره. اما سارا طبق معمول به روی خودش نیاورد و گفت:
- جواب سوال من رو بده ... من بارها و بارها به اون اتاقی که تو رفتی توش سرک کشیدم تا تمیزش کنم، البته وقتایی که جمشید نبود اما هیچ چیز غیر معمولی پیدا نکردم! چی تو اون اتاقه؟! تو چی پیدا کردی؟!! باید بدونم می خوای چی کار کنی ...
شهراد بدون هیچ حرفی به نگاه خیره اش ادامه داد. سارا داشت عصبی می شد ... اما از رو نرفت و اونم به نگاهش ادامه داد ... بعد از حدود یک دقیقه سکوت شهراد بدون هیچ حرفی چرخید سمت در ... سارا زودتر از اون هجوم برد سمت در و گفت:
- چرا هیچی نمی گی؟!! حرف زدم باهات!
شهراد خندید ، آروم و بی صدا و گفت:
- بهت گفتم در حدی نیستی که واسه من شرط بذاری ...
سارا انگشتش رو بالا برد، توی هوا تکون داد و گفت:
- ببین! تو به من نیاز داری، خودت هم خوب می دونی! من هر چیزی که می دونم رو به تو می گم، در ازاش توام منو در جریان ماجراها بذار.
شهراد کمی ملایم شد و گفت:
- هرچی کمتر بدونی به نفعته! اوکی؟!
سارا جدی گفت:
- می خوام که بدونم! توام که بهم نگی بالاخره تلاشای من روزی جواب می ده. بهتر نیست با هم کار کنیم تا اینکه هی برای هم مزاحمت و دردسر ایجاد کنیم؟
شهراد نفس عمیقی کشید و گفت:
- در حدی می گم که به دردت بخوره! بیشتر نپرس چون چیزی نمی شنوی ...
سارا نفسش رو فوت کرد و گفت:
- خیلی خوب! فعلاً به نفع هر دو نفرمونه که با هم صلح کنیم ... من به تجهیزات تو و دوستای پشت پرده ات نیاز دارم توام به کمک های من.
شهراد پوزخند زد و گفت:
- من به تو نیاز ندارم. اما پیشنهاد صلحت رو در حال حاضر قبول میکنم ...
سارا چشمش رو توی کاسه سر چرخوند، برگشت نشست لب تخت و گفت:
- خیلی خب! حالا بگو توی اون اتاق چیه ...
شهراد برگشت پشت پنجره و به بیرون خیره شد. ماز عظیم پشت ساختمون به نظرش خیلی مشکوک بود. ولی سگ های وحشی کارش رو خیلی سخت می کردن! همینطور که رفت و اومد سه نگهبان رو به همراه سگهای غول پیکر رصد می کرد گفت:
- توی اون اتاق یه زیرزمین مخفی هست. من دنبال سیستم مرکزی این دوربین ها می گردم. جایی که می شه همه دوربین ها رو مشاهده کرد.
سارا سری تکون داد و گفت:
- منم حس می کنم باید همونجا باشه! چون جمشید زیاد می ره اونجا و از اونجایی که دسترسی به همه اتاق های این خونه آزاده و تو هیچ کدوم از اتاق ها هیچ سیستمی وجود نداره باید اونجا باشه ... تو همون زیر زمینی که اون روز جمشید رفت توش ...
شهراد طبق عادت همیشگی مشغول چرخوندن ساعت بزرگش روی مچ دست راستش شد و گفت:
- درسته ...
- حالا می خوای بری اونجا؟! خوب مسلما نیاز داری که یه نفر از بالا ساپورتت کنه و هوات رو داشته باشه ...
- قراره اردلان بیاد ...
- نیازی به اردلان نیست! من هستم ...
شهراد نفسش رو فوت کرد، خودش هم خوب می دونست حضور سارا کمتر ممکنه باعث شک بشه. بهتر بود کمتر برای اون دختر ناز کنه و پیشنهادش رو قبول کنه. تکیه داد به دیوار، پاهاش رو ضربدری جلوی هم قرار داد و گفت:
- باشه .. پس بهتره خودت رو حسابی نشون بدی تا مطمئن بشم می شه روت حساب کرد! با هم می ریم داخل اتاق، من می رم توی زیرزمین و تو سرامیک و فرش رو به حالت اولیه اش بر می گردونی و زیر تخت پنهان می شی کارم که تموم شد به در ضربه می زنم تو دوباره درو باز می کنی تا من بیام بیرون ... باشه؟!
سارا بدون اینکه ترسی به دلش بیفته گفت:
- کار راحتیه ... از پسش بر می یام ...
شهراد نفسش رو فوت کرد و گفت:
- می بینیم و تعریف می کنیم .. خیلی خب! چیزایی که باید می فهمیدی رو فهمیدی ... آماده باش فردا برای ماموریت خبرت می کنم. در ضمن! شماره ت رو به من بگو ...
سارا موبایلش رو از زیر بالشش کشید بیرون، خیلی وقت بود حتی یه زنگ هم نخورده بود و بیشتر حالت دکوری داشت ... پرسید:
- شماره برای چی؟!
- باید با هم در تماس باشیم ...
سارا موبایلش رو بالا گرفت چشماشو ریز کرد و گفت:
- فکر نمی کنی ممکنه خط ها رو هم کنترل کنه؟! اون شماره هر دومون رو داره ...
شهراد سری تکون داد و گفت:
- واسه ات یه کد امنیتی می گیرم ... یه برنامه هم هست شبیه یه بازی کامپیوتریه ... می ریزمش روی گوشیت، کد رو توی اون وارد می کنی و بعد با من تماس می گیری یا اس ام اس می دی ...
- اون وقت چی می شه؟!
- اگه زنگ بزنی همزمان یه صدای ضبط شده پخش می شه ... یعنی اگه کسی بخواد خط رو کنترل کنه اون صدای ضبط شده رو می شنوه که اصولا یه مکالمه روزمره معمولیه! ولی چون ما هیچ صدای ضبط شده ای از تو نداریم نمی تونی زنگ بزنی ... برای اس ام اس دادن هم سودش اینه که اس ام اس هیچ جا ردی ازش باقی نمی مونه ...
سارا با اینکه حسابی تعجب کرده بود اما نذاشت تعجبش توی نگاهش منعکس بشه و به تکون دادن سرش اکتفا کرد. شماره شهراد رو توی گوشیش وارد کرد و بهش تک زد ... بعد از اون شهراد بدون هیچ حرف اضافه ای از اتاقش خارج شد ...
***
کیف کولیم رو انداخت رو دوشم و از پشت درخت اومدم بیرون. بچه ها اونطرف خیابون منتظر علامت من بودن ... اومدم کنار خیابون و دو تا انگشت شست و سبابه م رو کردم توی دهنم و با قدرت تموم سوت زدم. کامیار اولین کسی بود که از پشت درختای اونطرف خیابون سرک کشید و اومد بیرون ... نفر بعدی نازیلا بود و بعدی سیامک ... اشاره ای به سمت کافی شاپ کردم و خودم خیز گرفتم سمت کافی شاپ ... بچه ها پشت سرم یکی پس از دیگری وارد شدن ... نشستم پشت میز مخصوص خودمون و بی توجه به بقیه که توی کافی شاپ بودن ضرب گرفتم روی میز و شروع کردم به خوندن:
- کوچه تنگه بله ! ساها قشنگه بله!! دست به زلفاش بزنی دستت قلم می شه بله!
کامیار هم شروع کرد به قر دادن وسط کافی شاپ ... همه داشتن هر هر می خندیدن به مسخره بازیامون ... دیگه خوب می شناختمون! یک اکیپ دیوونه ... نازیلا هم پرید اون سمت میز و شروع کرد به خوندن:
- کوچه ریگه بله .. ساها چه خیگه بله!
کوله م رو برداشتم از همین سمت میز شوت کردم توی سرش و داد زدم:
- خودت خیگی و هفت جد و آباد مربوط به عمه ت!
سیامک زد تو سر کامیار که اون وسط تو حالت نیمه قر مونده بود و گفت:
- بور بتمرگ چته؟! نیم قر موندی!
کامیار تو همون حالت خشک شده گفت:
- منتظر بقیه اشم! تا بشینم باز شروع می کنن ... بذار من پوزیشنمو حفظ کنم ...
سیامک قاه قاه خندید نشست و گفت:
- جمع کنین بساط مطربی رو ... نیاز کجاست پس؟
فین فین کردم و گفتم:
- چه می دونم! اون همیشه عقب می مونه! گشت مشت نبرده باشتش تا الان خیلیه ...
کامیار بیخیال نیم قرش ولو شد روی صندلی کنار من و گفت:
- شایدم چار میخ رفته تو استاد! اون که اهل پیچوندن نیست ... ماییم که عین جیمز باندا در می ریم!
سیامک مشغول ور رفتن به دستمال روی میز شد و گفت:
- ولی بدم تابلو شدیم! ببین چقدر در رفتیم که سپردن به حراست اینا هر وقت خواستن برن بیرون هم ساعت کلاساشون رو چک کن ....
چهار تایی هر هر خندیدم و گفتم:
- دندشون نرم! ما هم که راهشو یاد گرفتیم تک تک می دِرِزیم! دوزار این درسا به درد آینده ما نمی خوره ... والا!! مثلا من با دونستن ب م م ک م م چی غلطی می تونم بکنم؟
سیامک غش غش خندید و گفت:
- با ک م م می تونی چیز بچه بشوری مثلا ... کهنه اش هم می شه شست!
بی دوربایستی یه دونه کتاب از توی کیفم برداشتم رفتم سمت سیامک ... دستاشو آورد بالا و همینطور که از خنده سیاه شده بود سعی می کرد جلومو بگیره و پشت سر هم می گفت:
- ساها غلط کردم ... ساها جونم ...
بی توجه به عز و جز کردنش شروع کردم با کتاب بکوبم تو سرش ... اونور میز کامیار هم غش کرده بود و نازیلا برعکس داشت تشویقم می کرد محکمتر بزنم! ده تایی که زدم تو سرش دلم براش سوخت ... دستی توی موهاش کشیدم و گفتم:
- ننه ت برات بمیره! ناقص شدی ...
سیامک تو یه حرکت کتابو از دستم کشید بیرون و گفت:
- خب حالا توام ناقص می شی کاری نداره که!
جیغ کشیدم و گفتم:
- به جون بابام دستت به من بخوره روانه بیمارستانت ...
دیگه نتونستم چیزی بگم و جیغ جیغ کنون پریدم از کافی شاپ بیرون و محکم خوردم به یه نفر ... سرمو که آوردم بالا دیدم نیازه ... سریع پشتش مخفی شدم و گفتم:
- نیاز اینو بخور ...
نیاز که کلاسورش رو محکم چسبیده بود گرفت جلوی سیامک که هی از اینور اونور نیاز سرک می کشید تا منو بگیره و گفت:
- ااا! چتونه شما دو تا باز پریدین به همدیگه! خجالتم خوب چیزیه! دو تا خرس گنده ...
سیامک با خنده سر جاش ایستاد و گفت:
- بیا بیرون تخسک ... اینبار رو به خاطر گل روی نیاز ازت می گذرم ... ولی وای به حالت دفعه دیگه دست روی من بلند کنی!
زبونم رو براش در اوردم و بعدش هم اداش رو در آوردم ... سیامک دست به سینه شد و رو به نیاز که می خندید گفت:
- ببینش تو رو خدا!
نیاز دستم رو کشید و گفت:
- بیاین ببینم ... از دست شما من این ترم مشروط نشم خیلیه!
با سیامک همزمان گفتیم:
- خرخون بدبخت ...
همه برگشتیم و تو و نشستیم پشت میزمون ... کامیار گفت:
- من قرم می یاد نیاز ...
نیاز کلاسورش رو شت کرد رو میز و گفت:
- خوب چی کارت کنم! پاشو قر بده ...
فین فین کردم و گفتم:
- چیزی سفارش دادین؟
نازیلا گفت:
- آره ... گفتم پنج تا موکا بیاره برامون با کیک شکلاتی ...
- مهمون کی؟!
سیامک گفت:
- جیب خودت! تو این گرونی انگارکسی وسعش می رسه کسی رو مهمون کنه!
پشت چشمی براش نازک کردم و گفتم:
- گدا ...
کامیار گفت:
- من قرم می یاد نیاز ...
نیاز هم خونسردانه دوباره گفت:
- پاشو برو خونه تا صبح برقص خبرت!
فین فین کردم و خواستم حرفی بزنم که دستی محکم خورد پس کله م و من با دماغ رفتم تا وسط میز و عین یو یو برگشتم ... با چشمای گرد شده برگشتم و با قیافه برزخی نازیلا روبرو شدم:
- نکش بالا لامصب!!! نکش بالا حالمو به هم زدی ...
دستمو گذاشتم توی گردنم و گفتم:
- کوروکدیل! چه مرگته؟! می خوام بکشم بالا ... مال خودمه! مال باباتو که نکشیدم بالا ...
سیامک باز غش غش خندید و گفت:
- پیله کنی بهش مال باباتو می کشه پایین ...
با چشمام براش شاخ و شونه کشیدم و گفتم:
- سیامک یه کاری نکن بیام در گوشت از وضع روده هام بگما!
قیافه سیامک در هم شد و گفت:
- ای گندت بزنن!
حسابی بد مزاج بود و زود حالش بد می شد ... منم خوب بلد بودم حالشو بگیرم ... کامیار گفت:
- من قرم می یاد نیاز ...
همه مون با هم یه نگاه به هم کردیم و تو کمتر از سه ثانیه ریختیم رو سر کامیار ...

*************

خمیازه ای کشیدم و غر زدم:
- خسته شدم .... دلم یه مسافرت می خواد ... پوسیدیم تو این خونه به خدا!
نیاز روی تختش جا به جا شد، لب تابش رو هم روی پاش جا به جا کرد و گفت:
- می ریم ... بذاری یه کم کارامون سبک تر بشه ...
- ای بابا!
گازی به سیبی که دستم بود زدم و داد کشیدم:
- کامیــــار !
جوابی نشنیدم، دوباره و بلند تر داد زدم:
- مُردی؟!!
بازم جواب نیومد ... سیبمو نخوردمپرت کردم سمت سطل آشغال کنار در که افتاد کنارش و گفتم:
- لامصب هر وقت می خوایش نیست! هر وقت نمی خوایش هست! تازه رو ریپیت هم می ره نروتو نابود می کنه!
نیاز غش غش خندید و گفتم:
- لابد یه جا داره قر می ده ...
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
- به نکته خوبی اشاره کردی دلبندم ...
سریع بلند شدم ... لب تابم رو روشن کردم، اسپیکر هامو هم وصل کردم بهش یه آهنگ بیس دار گذاشتم و صداشو بلند کردم ... نیاز دستاشو گذاشت کنار گوشش و فریاد کشید:
- کر شدم!!!
بی توجه رفتم وسط اتاق متوسطمون ... جای خالی زیاد نداشت. دو تا تخت خواب یه نفره توش بود که باعث شده بود فضا برای رقص کم بشه ... همون بین دو تا تخت شروع کردم به قر دادن ماری ... نیاز دست به سینه نشست و خیره شد به من ... چشمکی زدم و به سمت در اشاره کردم ... همون موقع کامیار پرید تو و حالا قر نده کی قر بده! نیاز ترکید از خنده و من سریع پریدم از گردن کامیار آویزون شدم و گردنش رو گاز گرفتم ... داد کامیار بلند شد!
- هوی!! ومپایر عوضی! ذات خبیثت رو رو کردی! هان؟!! ما رو باش با کی هم خونه شدیم ... من تو رو می کشم ! آی آی ...
نیاز که ترکیده بود از خنده لب تاب رو خاموش کرد و گفت:
- عین موش تله داری کامیار! این ساهای ورپریده هم خوب می دونه چه جوری تو رو گیر بندازه!
کامیار نشست لب تخت و همینطور که هنوزم گردنش رو ماساژ می داد گفت:
- من غلط کردم! آقا من اصلا نمی خوام برقصم ... خر ما از بچگی هیچی نداشت!
زدم پس کله اش و گفتم:
- کامی ببند بذار حرف بزنم!
داد کشید:
- هــــــان؟ صاف کردی منو ... بنال بینم چته؟
- هوی حمال! با یه خانوم متشخص درست صحبت کن ...
خنده اش گرفت ولی به زور سعی داشت جلوی خودش رو بگیره و برای همین هم هی فک و دهنش کج و معوج می شد ... سریع گفتم:
- کامی یه مهمونی جور کن با بر و بچ بریم صفا ... حوصله مون سر رفته به جان تو!
کامیار کله اش رو خاروند و گفت:
- نمی فهمی؟! حالیت نیست؟ مستی؟ خماری؟ چته تو؟!! مهمونی چه وقته؟! اصلا من تا حالا مهمونی گرفتم که بار دومم باشه ...
- خوب تو می تونی!
- نمی تونم ... می دونی که راه نداره ...
مشت کوبیدم تو سرم و گفتم:
- مسافرت که نمی شه! مهمونی هم که بی مهمونی! پس من چه خاکی تو سرم کنم که حوصله م سر نره ...
کامیار از جا بلند شد... رفت سر لب تابم و باز آهنگ رو پلی کرد ... رفت سمت نیاز دستش رو کشید و بعد از اون هم دست منو ... با لبخند گفت:
- اینم مهمونی ... برقصین ... منم هستم ... دارمتون ...
نیاز با خنده گفت:
- هر دوتامونو؟
قبل از اینکه کامیار جواب بده سیامک هم سرک کشید توی اتاق و گفت:
- به به! بزن برقصه ؟ منم هستم ...
با اومدن سیامک هر کدوم جفت خودمون رو پیدا کردیم و مشغول رقصیدن شدیم ... توی دنیا دلمون به همین بزن برقصا و دیوونگی ها خوش بود ... همین جوونی ها ... همین بود که می تونست درون طوفانی و داغونمون رو آروم کنه و بهمون آرامش بده ... آرامش بعد از طوفان همین بود ...
***
اس ام اس اومد:
- آماده ای؟!
نفس عمیقی کشیدم و نوشتم:
- اماده ام ...
کار کردن با اون برنامه خیلی هم سخت نبود! شاید شریک شدن با شهراد برام یه شانس بود، فقط اینو خوب می دونستم که نمی شه به این راحت یها بهش اعتماد کرد. اون یه بار منو فروخت شاید بازم این کار رو بکنه. تا وقتی من رو کنارش تحمل می کرد که باعث دردسر نباشم ... غیر از این می شد باز دکم می کرد. من مجبور نبودم به اون باج بدم. ولی می خواستم آتوهای بیشتری ازش داشتم تا مجبورش کنم بهم باج بده! اینطوری بهتر بود ... اینم قانون جدید من شده بود ... رفتم از اتاق بیرون و گوشیمو گذاشتم داخل جیب لباسم ... جمشید توی اتاقش مشغول استراحت بود و من شهراد باید می رفتیم سر وقت سیستم مرکزی البته اگه جاش رو درست حدس زده باشه! جلوی در اتاق منتظرم بود ... کلیدم رو در آوردم و بدون هیچ حرف اضافه ای گفتم:
- اینجا دوربین هست ...
و با سر از پشت به دوربین نشیمن اشاره کردم ... در اتاق که باز شد رفت تو گفت:
- هر چیزی رو که تو می بینی مطمئن باش منم دیدم!
نفسم رو فوت کردم این پسر کلا دوست داشت با من کل کل کنه! کاری که من علاقه ای بهش نداشتم. شهراد سریع رفت سمت فرش و کنارش زد ... کم کم داشتم می ترسیدم. جدی اگه جمشید سر می رسید چی می شد؟! سریع از ذهنم پسش زدم ... بهتر بود اصلاً به این چیزا فکر نکنم. سرامیک رو برداشت و به من اشاره کرد، رفتم جلو، اشاره به در چوبی کرد و گفت:
- من می رم پایین، تو اول در رو ببند و بعد سرامیک رو بذار سر جاش، یه کم سنگینه ولی فکر نمی کنم توام بی عرضه باشی ...
چشم غره ای بهش رفتم که خندید! وای خدا این داشت جدی جدی می خندید!!! من داشتم از استرس می مردم و اون چه سرخوش بود! انگار نه انگار! خوش به حالش ... در چوبی رو برداشت ، چیزی جز تاریکی پیدا نبود ... شهراد قبل از اینکه بره پایین به من اشاره کرد و گفت:
- سرت رو بکن داخل و ببین کسی نباشه ...
چشمامو گرد کردم و گفتم:
- کی باشه؟!
- شاید این جا به یه جای دیگه راه داشته باشه و نگهبان اون پایین باشه! دید زدن تو طبیعی تر از منه! نگران نباش! فکر نمی کنم خبری باشه... نگاه کن ...
پوفی کردم و نشستم روی زمین ... می ترسیدم ... نکنه یه نفر باشه کله مو بکنه! خودم از فکر خودم خنده ام گرفت، سرم رو بردم پایین و صبر کردم تا کمی چشمم به نور کم عادت کنه ... بوی نا می یومد! ی کم که چشمام عادت کرد سیستم های کامپیوتری رو توی یه اتاقک خیلی کوچیک دیدم با یه صندلی خالی ... هیجان زده سرم رو آوردم بالا و گفتم:
- خودشه!! سیستم مرکزیه ...
شهراد ابرویی بالا ااندخت و گفت:
- می دونستم ...
بعد خیز گرفت سمت دریچه، قبل از اینکه بره پایین چرخید به سمتم و گفتم:
- حواست باشه که نامردی نداریم!! از این به بعد نداریم وگرنه بد می بینی! تا زدم به در بازش می کنی! پشیمونم نکن !
سرمو تکون دادم و گفتم:
- من مثل بعضی نیستم! برو ...
چند لحظه تو چشمام خیره شد و بعد به سرعت رفت پایین و ناپدید شد ... نگران بودم ولی سریع در چوبی رو بستم و سرامیک رو که خداییش سنگین بود سر جاش گذاشتم. بعد هم فرش رو صاف کردم و زیر تخت پنهان شدم. نفس تو سینه ام حبس شده بود. تقریباً مطمئن بودم تا یه ساعت آینده از جمشید خبری نمی شه ولی نمی دونم چرا دلشوره داشتم.

*********

از پله های زیر زمین که رفت پایین یه اتاقک خیلی کوچیک روبروش بود با دو تا میز کامپیوتر و چهار تا مانیتور ال سی دی و کیس ... همه شون هم روشن بودن و دوربین های مختلف خونه رو نمایش می دادن. شهراد با عطش تک صندلی اتاق رو کنار کشید نشست روش و مشغول وارسی شد ... هر مانیتور چند دوربین رو پوشش می داد ... یکی از اونا مخصوص محوطه بیرون بود، جلوی در ورودی و قسمت کوچه ، از در ساختمان تا در ورودی ، باغ پشتی و ماز و البته دو قسمت دیگه از کوچه بود که شهراد با کمی دقت مکانش رو متوجه شد و لبخند زد. مانیتور بعدی مخصوص داخل خونه، راهروها ، اتاق ها و پذیرایی و نشمین و آشپزخونه بود که هر چند ثانیه تصویر ها عوض می شد و از یک اتاق به یک اتاق دیگه می رفت ولی تصویر راهرو ثابت بود. مانیتور های بعدی ولی عجیب بودند! شهراد صندلیش رو کمی کنار کشید و زل زد به اونها ... چیزی که دوربین ها نشون می دادند چیزی نبود که توی این خونه باشه! لبخند نشست روی صورتش و موبالیش رو برداشت ... بالاخره به چیزی که میخواستن رسیدن! یه سر نخ عالی ...
از جا بلند شد، چیزی وقت نداشت، یه ربع دیگه جمشید بر می گشت، همه چیز رو دیده و به ذهنش سپرده بود. گوشیش رو توی جیب شلوارش جا داد و از پله های نردبان کوتاه بالا رفت و ضربه ای به در چوبی زد ...
***
صدای تق رو که شنیدم به سرعت از زیر تخت اومدم بیرون خدا رو شکر کارش زود تموم شد انگار! داشتم از زور استرس غش می کردم! جمشید بمیری که اینقدر به آدم ترس و دلهره وارد می کنی!! رفت سمت فرش و سریع پسش زدم، باید سرامیک بزرگتر رو بر می داشتم ولی چه جوری؟!!! شهراد با کارت تلفن برشداشت من که چیزی نداشتم با دست هر کاری کردم نشد که نشد! از جا بلند شدم و دور خودم چرخ زدم ... صدای اس ام اس گوشیم بلند شد، می دونستم شهراده ، محل نذاشتم باید یه چیزی پیدا می کردم تا سریع این سرامیک رو بردارم. توی کتابخونه چشمم به یه خط کش افتاد ... عالی بود! خیز گرفتم سمتش که صدای پا شنیدم ... درست پشت در متوقف شد و بعد صدای فرو رفتن کلید توی قفل در!! نزدیک بود همون وسط فرو بریزم!! اما الان وقت ترس و لرز نبود ... باید یه غلطی می کردم. تنها کاری که می شد اون لحظه بکنم این بود که فرش رو به حالت عادی برگردونم و باز برم زیر تخت... با پام فرش رو شوت کردم سر جاش و خوابیدم روی زمین و غلت زدم زیر تخت ... نفس تو سینه م گره خورده بود! پس شهراد چی؟!!! چشمامو بستم و محکم فشار دادم ... جمشید اومد توی اتاق ... وسط اتاق بود ... خدایا شهراد ... شهراد!!! این عوضی شهراد رو می کشت! شک نداشتم ... فرش رو کنار زد، سرامیک رو با یه چاقوی میوه خوری برداشت و در چوبی رو باز کرد ... چشمامو بستم و توی دلم التماس کردم:
- بابا!!! بابا دعا کن واسه شهراد ... یا امام زمون!!
***
منتظر به در خیره مونده و هر آن انتظار داشت باز بشه تا بتونه بره بالا. ولی هر چی صبر کرد خبری نشد. از پله ها رفت پایین، گوشیش رو از جیبش در آورد غر زد:
- دختره بی مسئولیت! کجا ول کرده رفته؟!!
اس ام اس داد:
- باز کن درو ...
و باز به در خیره شد ... خبری نبود. همین که خواست بهش زنگ بزنه صدای تق تق اومد، و به دنبالش در چوبی تکون خورد، نفس عمیقی کشید و گفت:
- بالاخره تشریف آوردن مادمازل!
خیز گرفت سمت نردبون که صدای سرفه سر جا خشکش کرد ... سرفه مردونه!! اصلاً وقت فکر کردن نداشت تو کوتاه ترین زمان ممکن خودشو انداخت زیر یکی از میز کامپیوترها. جایی جز اونجا توی اون اتاقک برای مخفی شدن وجود نداشت. فعلاً بهترین جا بود. و در عین حال بدترین جا! هیکل شهراد زیر یه میز کامپیوتر کوچیک به زور جا می شد و با کوچیک ترین تکونش کل میز تکون می خورد و لو می رفت. نور که از بالا اومد به دنبالش صدای ترق توروق پله های نردبون شنیده شد. شهراد تا جایی که می تونست خودش رو زیر میز کامپیوتر کشید سمت دیوار. چشماش باز و با همه وجود مراقب بود که صدایی تولید نکنه! با دیدن کفشهای جمشید نزدیک بود آه بکشه! چرا این مرتیکه زودتر اومده بود!! لعنتی! بدشانسی بیشتر از این؟ جمشید نشست روی صندلی و پاشو دراز کرد زیر میز ... شهراد شانس آورد که جمشید پاهاشو زیر میزی که اون بود نکرد! وگرنه لو رفتنش حتمی بود. این اولین باری بود که نمی دونست چه جوری بودنش رو جایی توجیه کنه! از طرز تکون خوردنش مشخص بود لم داده روی صندلی و داره با صندلی تکون می خوره ... صدای تق تق کردن خودکارش روی اعصاب شهراد نقاشی می کشید. معلوم نبود چه مرضی داره که اینقدر با خودکار ور می ره! نمی دونست باید تا کی اونجا حبس باشه! سارای لعنتی آخر کار خودش رو کرد و تلافی کرد! باید به اردلان خبر می داد که خودش رو برسونه و وقتی جمشید رفت در رو براش باز کنه تا بتونه بره بیرون ... چاره ای جز این نبود! از اولش هم نباید به این دختره اعتماد می کرد. همه اش زیر سر سرهنگ بود! همه شون اشتباه کرده بودن و شهراد اصلا دلش نمی خواست یه اشتباه به این کوچیکی کل برنامه شون رو به هم بریزه! صدای تق اینبار بلندتر از دفعات قبل اومد .... سریع چشمش رو چرخوند، خودکار جمشید افتاده بود دقیقاً جلوی پای شهراد!! جمشید صندلی رو کمی داد عقب و خم شد برای برداشتن خودکار ... شهراد آب دهنش رو قورت داد ... دیگه داشت همه چیز تموم می شد ... همه چیز ... جمشید تا نصفه خم شده بود که یه دفعه صدای ناله اش بلند شد و همونطور خم شده سر جاش موند ... تنها چیزی که شهراد می دید موهای جمشید بود، هنوز اونقدر خم نشده بود که با چشمای بد ریختش بتونه شهراد رو ببینه، از جا بلند شد ... کمرش صاف نمی شد. ناله کنون دست روی کمرش گذاشت و رفت سمت نردبون .... چنان ناله می کرد انگار داشت جون می داد. پله ها رو به سختی رفت بالا و بعد هم آه و ناله کنون از اتاق خارج شد ... صدای عربده هاش توی کل خونه پیچیده بود:
- شهراد! ســـــارا!!!

********

شهراد به سرعت از زیر میز بیرون اومد و دوید سمت نردبون ... می دونست جمشید یه راست می ره سمت اتاقش و دیگه نگرانی از بابت اینکه زیر نظر باشه نداشت. از پله ها که بالا رفت سارا و با چشمای گرد شده وسط اتاق دید ... با خشم رفت به ستش، انگشت اشاره اش رو به سمتش تکون داد و غرید:
- حسابم رو بعداً با تو تسویه می کنم!! شک نکن!
بهت توی چهره سارا دو برابر شد ... شهراد دستش رو بالا آورد و گفت:
- نمی خواد فکر کنی که چی جواب بدی! الان بهتره بریم به این یارو برسیم تا خونه رو تو حلقش نکرده ...
سارا نفسشو عمیق از دهن خارج کرد و گفت:
- داری اشتباه می کنی ...
شهراد راه افتاد سمت در و گفت:
- حالا هر چی! فعلا مهم نیست ... بعدا توبیخت می کنم! اینجا من حکم مافوق تو رو دارم و تو از دستور من سرپیچی کردی ... من می رم تو اتاق جمشید ، بهش می گم دستشویی بودم توام بعدش بیا و یه جایی رو بگو که مجهز به دوربین نباشه. چون مسلماً دیده که ما توی اتاقمامون یا جای دیگه نبودیم ...
سارا سرش رو تکون داد و زد از اتاق بیرون ... شهراد هم به سرعت رفت سمت پله ها! خدا نجاتش داده بود، به این ایمان داشت!
***
صداش داشت عصبیم می کرد، با همه وجود سعی داشت داد نزنه و توجه کسی رو جلب نکنه:
- شانس! شانس! شانس! خانوم محترم! توی تموم این عملیات هایی که من انجام دادم چیزی که نجاتم داده شانس بوده و بس! سابقه نداشته من تو کارم اینقدر اشتباه کنم و اینا همه اش تقصیر توئه!
یه قدم بهش نزدیک شدم، نشسته بود لب تخت خواب من، جمشید با آرامبخشی که بهش تزریق شده بود خواب بود، ماساژهای شهراد و داروهای گیاهی که من براش درست می کردم افاقه نکرد زنگ زدیم پزشکش اومد. خیالم راحت بود که فعلا زیر نظر نیستیم. دستم رو توی هوا تکون دادم و گفتم:
- گوش کن جناب سرگرد! من هیچ کاری نکردم که خللی توی ماموریتی تو به وجود بیاره ، برای بار صدم می گم اون سرامیک لعنتی گیر کرده بود! اصلا همه اش تقصیر توئه! تو نشسته بودی جلوی اون دوربین ها! چطور ندیدی جمشید داره می یاد؟!! هان؟!!
شهراد کلافه دستی توی پیشونیش کشید و گفت:
- چون که حواسم به دوربین های این خونه نبود! حواسم به دوربین های یه خونه دیگه بود ...
متعجب نگاش کردم و گفتم:
- چی؟!
دستشو مشت کرد، چند بار کوبید کف دست دیگه اش و گفت:
- همین که شنیدی ! جمشید یه خونه دیگه رو هم زیر نظر داره ... خونه ای که توش خبرای عجیب غریبیه ...
- یعنی چی؟! درست حرف بزن منم بفهمم ..
- در همین حدی که فهمیدی کفایت می کنه ! الان فقط باید بفهمم اون خونه کجاست و از کجا می شه رفت اونجا ... توی این مدت رفت و اومد مشکوکی از جمشید ندیدی؟
نشستم یه گوشه دیگه از تخت و گفتم:
- تو که هیچی به من نمی گی چه جوری توقع داری من هر چی می دونم بهت بگم!
- برای اینکه تو به اندازه کافی خراب کاری کردی ...
- ای بابا! باز گفتیا! بذار راحتت کنم، اون چیزی که تو بهش می گی شانس شانس نیست! شک نکن که دعای بابای منه!
شهراد غش غش خندید و گفت:
- جدی؟!! بابای شما طی این چهارده سالی که من دارم کار می کنم کجا بودن؟! توی عملیاتای دیگه هم دعای بابات بدرقه راهم بود؟!!
- نخیر اینجا پای من وسطه!
- چرت نگو دختر!! من دیگه نمی تونم بیگدار به آب بزنم و ترجیح می دم اگه خواستم با کسی همکاری کنم اردلان رو بیارم ... تو همه مون رو سکته دادی! آخه پیدا کردن یه کاردک یا یه چیزی که بشه باهاش سرامیک رو جا به جا کرد کاری داشت؟!
- من هول شده بودم!
- آدمی که هول بشه توی چنین ماموریتای سری و حساسی به هیچ دردی نمی خوره!
- بار اولم بود و مطمئنم از این به بعد چنین اتفاقی نمی افته!!! باشه؟
با مظلومانه ترین نگاهم نگاش کردم ... از همون نگاهایی که بابا می گفت وادارم می کنه ماه رو هم برات بیارم رو زمین! چند لحظه بهم خیره موند و آخر سر سرش رو تکون داد، قیافه اش اینقدر خونسرد بود که نمی شد چیزی ازش فهمید ... پس مجبور شدم بپرسم :
- این یعنی چی؟!
- یعنی از خطای این بارت می گذرم ولی دلیل نمی بینم بازم بهت فرصت بدم ...
- ولی تو نمی تونی این کار رو با من بکنی!

 



 

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
Profile Pic
با سلام به دوستان عزیزم.به وب سایت رمان های ناب رکسانا خوش آمدید.منبع رمان های این سایت کاربچه های انجمن سایت 98ia ست .ازشون تشکرکرده وبهشون خسته نباشید می گیم... "رکسانا" ID««««« roksanadanesh@yahoo.com
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نویسندگان
    آمار سایت
  • کل مطالب : 3
  • کل نظرات : 282
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 23
  • آی پی امروز : 20
  • آی پی دیروز : 28
  • بازدید امروز : 41
  • باردید دیروز : 43
  • گوگل امروز : 7
  • گوگل دیروز : 10
  • بازدید هفته : 41
  • بازدید ماه : 923
  • بازدید سال : 12,926
  • بازدید کلی : 268,684
  • کدهای اختصاصی
    mouse code|mouse code

    كد ماوس