close
تبلیغات در اینترنت
خرید دامنه
سیگارشکلاتی (7)
loading...

رمان های ناب رکسانا

قیافه اش مثل همیشه بود سرد و خونسرد. ضربه ای به در اتاق زد و وارد شد. چهار دختر و پسر وسط اتاق ایستاده و مشغول تو سر و کله هم زدن بودن. یه اتاق تقریباً سی متری مربعی شکل، یه جورایی بزرگترین اتاق اون خونه بود! دور تا دورش رو آینه گذاشته و کفش رو سنگ کرده بودن که کمی لیز باشه. لامپ های…

سیگارشکلاتی (7)

رکسانا بازدید : 943 یکشنبه 29 تير 1393 نظرات ()

قیافه اش مثل همیشه بود سرد و خونسرد. ضربه ای به در اتاق زد و وارد شد. چهار دختر و پسر وسط اتاق ایستاده و مشغول تو سر و کله هم زدن بودن. یه اتاق تقریباً سی متری مربعی شکل، یه جورایی بزرگترین اتاق اون خونه بود! دور تا دورش رو آینه گذاشته و کفش رو سنگ کرده بودن که کمی لیز باشه. لامپ های زیادی هم توی اتاق روشن بود و اتاق رو حسابی روشن کرده بود. استریوی کنار اتاق همه چیز رو برای یه کلاس رقص عالی فراهم کرده بود. همین که شهراد وارد شد هر چهار نفر چرخیدن به طرفش و سلام کردن، شهراد سری تکون و تک تکشون رو از نظر گذروند. همه شون به نظر کم سن و سال می یومدن. یکی از دخترا موهای بلند تا سر شونه اش داشت، یه تاپ مشکی و سفید خط دار پوشیده بود با شلوار جین دو وجبی و یه جفت کفش اسپرت به اضافه جوراب های تا سر زانو ... اون یکی موهای بلوطی بلند داشت تا کمرش، از چشمای شیطون قهوه ای رنگش شرارت می ریخت و مشخص بود آروم و قرار نداره! یه شلوار جین کوتاه پوشیده بود تا سر زانو به اضافه ی هفت کفش آل استار سفید که خودش روش رو پر از ستاره های رنگ رنگی کرده بود و یه تی شرت مخملی سفید و قرمز ... پسر ها هر دو شلوار گرم کن پوشیده بودن با تی شرت و همه شون برای تمرین هیپ هاپ آماده آماده بودن. شهراد دستش رو به هم کوبید و گفت:
- خب ... بهتره با هم آشنا بشیم ...

دختر چشم قهوه ای جلو پرید و گفت:
- من بچه ها رو معرفی می کنم ... این آقا خوشگله ...
و با دستش به یکی از پسرا که قد بلند و استیل ظریفی داشت اشاره کرد و گفت:
- حامده! اون یکی آقا خوشگله هم سامه ...
بعد چرخید سمت دختره و گفت:
- اینم ملیناست ...
بعد چرخید سمت شهراد و گفت:
- اسم شما چیه آقا معلم؟
شهراد موشکافانه به دختر خیره شد و گفت:
- بهم می گن شهراد ... خودتو معرفی نمی کنی؟
دختره ابرویی بالا انداخت و گفت:
- حالا آشنا می شیم با هم کم کم ...
بعد جلو اومد و کلاه نقاب دار قرمزی که روی سر خودش بود رو برداشت و گذاشت روی سر شهراد. شهراد خنده اش گرفته بود ولی اصلاً به روی خودش نیاورد، دو کف دستش رو به هم کوبید، چرخید سمت آینه ها و گفت:
- خوب دوستان ! با یکی از آهنگای لیدی گا گا شروع می کنیم ... یه آهنگ پر طرفدار و جنجالی ... هر جلسه هشت حرکت بهتون اموش می دم و آروم آروم تا ته آهنگ می ریم با هم ... سعی می کنم حرکات اصولی رو بهتون آموزش بدم که بتونین ازشون توی هر آهنگی استفاده کنین ... وقتی این آهنگ تموم شد همونطور که جمشید خان اصرار داشته می ریم سر هیپ هاپ های دو نفره! الان برای اون کار زوده!
همه سرهاشون رو تکون داد و شهراد آهنگ رو پلی کرد ... همزمان شروع کرد به آموش دادن:
- با یه پرش خیلی کوتاه پاهاتون رو به عرض شونه باز کنین! حرکت دستش هم این می شه که کف هر دو دست رو به شدت به سمت جلو پرت می کنین! هر چی حرکاتتون قدرتی تر باشه قشنگ تر می کنه رقصصتون رو! یک دو سه ...
خودش حرکت رو انجام داد و بچه ها که مشخص بود استعداد زیادی هم دارن پشت سرش همون حرکت رو اجرا کردن ...
I wanna hold’m Like they do in Texas Plays
یک بازی هُلدِم (در پوکر)مثل اونایی که در تگزاز بازی می کنن میخوام
Folde’m let’em Hit me,Raise It Baby Stay with me
فُلدِم (در پوکر) کنم..اجازه بدم اونها به من لطمه بزنن..عزیزم بیشتر پیشم بمونه
(کنایه از حریفی که از اون خوشش آمده)
شهراد یکی پس از دیگری داشت حرکات تکنیکی رو بهشون آموزش می داد:
- پای راست رو ضربدری از روی پای چپ رد کنین روی زمین دور تا دورتون باهاش یه دایره فرضی بکشین ، حالا با یه حرکت بشینین روی زمین ... وقتی که بلند شدین سه قدم مایکلی می ریم عقب ... یک ... دو ... سه ...
love game intuition play the cards with
spades to start
الهام بازی عشق بهم میگه بازی رو با پیک شروع کنم
after he’s been hooked I’d play the &
one that’s on his heart
و وقتی توی تله گیر کرد همون بازی رو میکنم که دلش میخواد
oh o o o oh o o o o ooh I’ll get him hot..
show him what I’ve got
من اونو سر شوق آوردم و استعدادهامو به رخش میکشم
oh o o o oh o oo o ooh I’ll get him hot..
show him what I’ve got
من اونو سر شوق آوردم و استعدادهامو به رخش میکشم
به اونج آهنگ رسیده بود که در اتاق باز شد و جمشید خان هم اومد تو ...
can’t read my..can’t read my..no he
cant read my..poker face…
نمیتونه بخونه..نمیتونه بخونه..نه اون نمیتونه از قیافه ی
بی حالت من چیزی بخونه
she’s got to love nobody
اون مجبور شده عاشق هیچکس نباشه
I wanna roll with him a hot pair we will be
میخوام با اون پیچ و تاب بخورم جفت پر شوری خواهیم بود
a little gambling is fun when you’re
with me
وقتی تو با منی با یه قمار بازی کوچیک هم بهم خوش میگذره
ًRussian roulette is not the same
without a gun
رولت روسی دیگه مثل اون موقع ها غیر مسلح نیست
baby when it’s love if it’s not rough &
it isnt fun..fun…
و عزیزم..وقتی عشق هست اگه خشونت نباشه حال نمیده
عرق از سر و روی همه شون می چکید ... هشت حرکت تموم شده بود ولی شهراد معلم سختگیری بود تا وقتی بارها و بارها تمرین نمی کردن ول کنشون نبود! جمشید خان به دیوار تکیه داده و با لذت به اندام تک تک دختر پسرها خیره شد. اونا سرمایه اش بودن!
I wont tell you that I love you
بهت نمیگم که عاشقتم
kiss or hug you
ببوسمت یا بغلت کنم
cause I’m bluffin’ with my muffin’
چون اینطوری اگه بازی رو خراب کنم قپی اومدم
I’m not lyin’ I’m just stunnin’ with my
love glue gunnin’
دروغ نمیگم..فقط دارم با اسلحه باز چسبِ عشقم همه را مبهوت میکنم
just like a chick in a casino
درست مثل یک دخترک توی قمار خونه
check your bank before I pay you off
حسابتو چک کن قبل از اینکه باهات تصفیه حساب کنم
I promise this..promise this
من اینو بهت قول قول میدم
take this hand cause I’m marvelous
این دست رو بازی کن که هیجان زده ام!
بالاخره آهنگ تموم برای بار سوم تموم شد و هر کدومشون یه طرف ولو شدن. جمشید دستی سر شونه شهراد که عرق از پیشونیش پاک می کرد زد و گفت:
- عالی بود! انتخابای من هیچ وقت غلط از آب در نمی یاد ...
شهراد هم سری تکون داد و بی هیچ حرف دیگه ای از اتاق رقصشون خارج شد. باز هم ذهنش مشغول بود. اون دختر و پسرها کی بودن؟ از کجا اومده بودن و چرا جمشید اصرار داشت اونا رقص یاد بگیرن؟! هزار سوال بی جواب توی ذهنش داشت که مصمم بود حتما به جواب همه شون برسه ...

*

از وقتی که جمشید خان اجازه داده بود با شهراد صمیمی تر بشم کارم راحت تر شده بود. نفس عمیقی کشیدم و ضربه ای به در اتاقش زدم. چند لحظه ای طول کشید تا صداش اومد:
- بله؟
با صدایی که سعی می کردم هیچ نرمشی توش نباشه که فکر کنه دارم براش عشوه خرکی می یام گفتم:
- سارا هستم ...
چند لحظه سکوت ... و بعد صدای گرفته اش بلند شد:
- بیا تو ...
دستگیره در رو چرخوندم و رفتم تو. با دیدن دود غلیظ سیگار سرفه ای کردم و با دست هوای جلوی صورتم رو پس و پیش کردم. بی توجه به چهره منقلب من به تک صندلی اتاقش اشاره کرد و گفت:
- بشین ...
نشستم و با عجز به سیگار توی دستش نگاه کردم. اصلا نمی تونستم تحمل کنم دودشو! نگاهمو که دید سرشو به نشونه سوال تکون داد و گفت:
- چیه؟!
- می شه خاموشش کنی؟! از دود سیگار خوشم نمی یاد ...
با پوزخند پک طولانی به سیگار زد و گفت:
- ببین دختر خانوم! انگار متوجه نیستی کجا اومدی! اینجا سیگار کشیدن کمترین کاریه که باید بکنی ... شاید بهتر باشه یه کم چشماتو باز کنی. تو مادرت رو گذاشتی آسایشگاه سالمندان و اومدی اینجا که به چی برسی؟!! هان؟!! به توام می گن آدم!
دستمو مشت کرد و گفتم:
- من برای این حرفا نیومدم اینجا ... اومدم ببینم تو از کجا منو شناختی؟ خونواده منو؟!! تو کی هستی لعنتی؟!!
با لبخند سیگارش رو روشن کرد و گفت:
- و چرا من باید بهت جواب دم؟
با بغض محکمی که تو گلوم چنگ انداخته بود گفتم:
- ازت خواهش می کنم!
شهراد جا خورد!! کاملا از قیافه اش مشخص بود! شاید انتظار نداشت اینقدر راحت ازش خواهش کنم و غرورم رو زیر پام بذارم. ولی هدفی که داشتم خیلی با ارزش تر از غرورم بود. نفس عمیقی کشید و گفت:
- دیدی که اثر انگشتت رو اسکن کردم. از اونجا فهمیدم سارا صبوری هستی، فرزند ارشد شهید حاج علی صبوری یکی از فرمانده های عالیرتبه زمان جنگ ...
اشک به چشمم نشست، ولی الان وقتش نبود! مگه نه اینکه احساس رو توی خودم کشته بود تا بتونم مردونه مقاومت کنم؟!! ایستادم و گفتم:
- حالا می خوای چی کار کنی؟!!
- هیچی ... قصد ندارم کاری بکنم. البته تا جایی که تو حواست به کار خودت باشه ...
- ولی من باید بفهمم تو کی هستی!!
- نه ... هیچ دلیل نداره تو بدونی من کی هستم. شتر دیدی ندیدی! همینطور که تا الان اینجا کار می کردی به بقیه کارت برس ... هر چند که خوب می دونم تو برای امرار معاش اینجا نیستی! دختری که شهید صبوری پرورش داد مستعد تر از اونه که بخواد کلفت بشه ... دختری که هر کاری بلده! تکواندو ، تیراندازی، سوارکاری ... غیر از اینه سارا خانوم؟
خشمگین از جا بلند شدم و گفتم:
- چرا طوری حرف می زنی که انگار پدرم رو می شناسی؟!
بی توجه به سوالم گفت:
- هدف من و تو تقریباً مشابهه ... ولی من می دونم دارم چی کار می کنم و تو نه!
چه سرخوش بود این پسر! پوزخندی زدم و گفتم:
- هدف مشابه!! فکر نکنم!
- چرا ... فکر کن! تو اگه برای انتقام اومدی بودی تا الان کارت رو کرده بودی و رفته بودی ... ولی اینکه یه ساله اینجایی نشون می ده میخوای از ایران بری ... هدفت بالا تر از این حرفاست!
بهت زده بهش خیره شدم! این پسر کی بود؟!! اون تلفنی که بهش شد چه کوفتی بود که حالا اون همه چیز رو می دونست؟ حتی چیزایی که جرئت تکرارشون رو تو ذهن خودم هم نداشتم! یه قدم عقب رفتم و گفتم:
- لابد اینا رو هم از اثر انگشتم فهمیدی! نکنه یه نفر اون پشت برات کف بینی می کنه!
شهراد غش غش خندید ... متنفر بودم از اینکه وقتی عصبیم کسی جلوم بخنده. کمی صدام رو بالا بردم و گفتم:
- نخند ... جواب منو بده ...
شهراد دستی تکون داد و گفت:
- نه ... کف بینی نکردیم. ولی حسم بهم می گه و دروغ هم نمی گه ... توام مثل منی می خوای بری اون بالا بالاها! دیگه نمی دونی که اونجا جای تو و امثال تو نیست ... البته من خبر ندارما! دیگران می گن تو اهل این برنامه ها نیستی ... شاید هم باشی ...
می دونستم قصد داره عصبیم کنه تا از عصبانیتم لذت ببره ... ولی الکی که نبود! درست عین فامیلیم صبور بودم ... برای همینم نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- اینکه اونور قراره چی بشه به خودم مربوطه! من باید فقط کمی بیشتر حواسم رو جمع کنم ... ازت یه خواهشی دارم! توام کاری به کار من نداشته باش ... زحمات یک ساله منو به باد نده ...
سری تکون داد و گفت:
- سعی می کنم ..
همین کافی بود. نمی دونم چرا ولی دلم می گفت به این پسر اعتماد کن. از همون اول مشخص بود کاسه ای زیر نیم کاسه اشه و مطمئن بودم اگه آدم کثیفی بود تا الان منو کشته بود! از جا بلند شدم، رفتم سمت در و گفتم:
- ممنون ...
بعد از اون از اتاق خارج شدم ...

*
- الو قربان ... دختره داره می ره آسایشگاه دیدن مادرش ... دستور چیه؟
- بله چشم ...
بعد از قطع گوشی اس ام اسی نوشت :
- همین الان بیا داخل خونه ... وقتشه ...
اس ام اس که سند شد به سرعت از پله ها رفت پایین، جمشید جلوی تلوزیون نشسته و مشغول تماشای یکی از کانال های خارجی بود، سارا هم کنارش نشسته و مشغول صحبت بودن. همین که جمشید سرش رو به نشونه مثبت تکون داد سارا از جا بلند شد، الان وقتش بود، همون لحظه هم در خونه باز شد و اردلان با ناز و کرشمه اومد داخل ، سلام بلند بالایی کرد و یه راست اومد سمت شهراد و گونه اش رو بوسید. شهراد دست انداخت دور کمرش و رو به جمشید خان گفت:
- اگه اجازه بدین می خوایم بریم با اردلان یه دوری بزنیم ...
جمشید خان لبخند تلخی زد و گفت:
- همه تون با هم می خواین برین؟!
شهراد خودش رو به نفهمیدن زد، خیره شد به سارا و گفت:
- مگه سارا هم می خواد جایی بره ...
جمشید آروم نگاهشو از اونا گرفت ... خیره شد به تلویزیون و گفت:
- می ره آسایشگاه به مادرش سر بزنه ...
شهراد کاملاً طبیعی گفت:
- من و اردلان می رسونیمش ... جایی کاری نداریم که ...
جمشید شونه ای بالا انداخت و گفت:
- هر جور خودش می دونه ...
سارا خواست اعتراض کنه که ادرلان با عشوه گفت:
- بیا بریم عسلی ... نمی خوریمت نترس!
سارا که خودش هم راغب نبود پیاده تا سر خیابون رو طی کنه دیگه تعارف نکرد و همراهشون از خونه خار شد. توی اون بعد از ظهر زمستونی همه جا رو گرد و غبار غم پوشونده بود انگار ... تا جلوی در زمین تیکه به تیکه یخ بسته بود و استخر سمت چپشون خالی از آب دهن کجی می کرد. سارا پالتوش رو محکم تر به خودش پیچید و رفت بیرون. هر سه نفر سوار دویست و شش مشکی رنگ اردلان شدن و اردلان با لحن عجیبی گفت:
- کجا برم شهراد ؟
سارا جا خورد! این پسر رو زیاد دیده بود، همیشه هم اوا خواهر بود و حال به هم زن! این لحن جدی چی بود؟!! این نگاه پر از اخم ... بهت زده بهش خیره مونده بود ... شهراد ولی بی تفاوت گفت:
- برو آسایشگاه ارغوان ... بلدی که؟
ادرالن بدون هیچ حرفی سرش رو تکون داد و راه افتاد ... شهراد که هنوزم نگاه متعجب سارا رو حس می کرد گفت:
- قرارمون چی بود سارا خانوم؟!! شتر دیدی ندیدی!
اردلان هم توی آینه نگاهی به چشمای سیاه سارا انداخت و زمزمه کرد:
- باید گاهی خودم باشم! داره خودم بودن یادم می ره ...
سارا تازه داشت می فهمید با بد کسایی طرف شده! نقشه اونا گسترده تر از چیزی بودکه اون فکر می کرد! ولی کاش می تونست بفهمه قضیه چیه! با صدای اردلان به خودش اومد:
- بلند بگو منم بشنوم ...
روی صحبتش با شهراد بود ... شهراد آهی کشید و گفت:
- چیز خاصی نیست ...
اردلان دنده عوض کرد و گفت:
- همیشه همینو می گی! چیز خاصی نیست ...
شهراد خندید، دستش رو به سمت ضبط صوت دراز کرد و روشنش کرد. یه آهنگ ملایم از مرحوم نوری بود. سارا سرش رو به صندلی تکیه داد چشماش رو بست و غرق صدای موسیقی شد. با توقف ماشین چشماش رو باز کرد، رسیده بودن جلوی آسایشگاه، نگاه هر دو پسر به روبرو بود، در ماشین رو باز کرد و گفت:
- ببخشید زحمت دادم ...
به جای شهراد صدای اردلان رو شنید:
- زحمت نبود ... هستیم تا بری و بیای ...
سارا سریع گفت:
- نه ... خودم بر می گردم ...
اخمای اردلان بیشتر در هم شد و گفت:
- اینو نگفتم که تعارف کنی. صبر می کنیم تا برگردی ...
سارا که تحت تاثیر جذبه اردلان حرف زدن هم یادش رفته بود ناچاراً سری تکون داد و پیاده شد.

***با چشمای نمناک و قلب گرفته از آسایشگاه خارج شدم. دلم برای مامان ریش بود! دقیقا بعد از مرگ ساسان همه چیزش به هم ریخت، فقط از نگاهش می فهمیدم که دوست داره پیشش باشم. وگرنه حرف که نمی زد! اون سکته لعنتی مامانمو زمین گیر کرد. و من برای اینکه بتونم تقاص پس بگیرم مجبور شدم مامان رو بذارم توی آسایشگاه. ولی هر روز و هر شب براش خون گریه می کردم. معلوم نبود بعد از من چی به روزش بیاد. تصمیم داشتم مامان رو بسپارم به بنیاد شهید ، مطمئن بودم خودشون خوب می تونن ازش مراقبت کنن. آینده من که معلوم نبود به کجا کشیده می شه. به ماشین که رسیدم با دیدن اردلان که تنها پشت فرمون نشسته بود جا خوردم. شهراد کجا رفته بود؟! با این فکر که شاید رفته چیزی بخره در عقب رو باز کردم و نشستم روی صندلی عقب ... صدای سلامم اینقدر ضعیف بود که اگه سلام نمی کردم سنگین تر بودم. برعکس من اردلان بلند و واضح گفت:
- سلام ... بریم؟!
لبمو با زبونم تر کردم و گفتم:
- شهراد نمی یاد؟!
- نه براش کاری پیش اومد رفت ... من می رسونمت و می رم ...
- خوب اینجوری که ...
نذاشت حرفم تموم بشه. راه افتاد و گفت:
- باز می خوای تعارف کنی؟!! متنفرم از این تعارفای زنونه!
ابروهام بالا پرید و ترجیح دادم سکوت کنم. از پلاستیکی که روی صندلی کناریش بود یه دونه آبمیوه بیرون کشید، گرفت به سمتم و گفت:
- بگیرش، نبودی من و شهراد به خودمون رسیدیم ...
از لحنش خنده م گرفت و گفتم:
- نوش جون ...
گلوم حسابی خشک بود، آبمیوه رو گرفتم و با ولع خوردم.
- برای چی مامان بیچاره ت رو گذاشتی اینجا؟!
اخمام در هم شد و گفتم:
- فکر نکنم لازم باشه برای کارای شخصیم توضیح بدم!
پوزخندی زد و گفت:
- شخصی؟!! کاری به شخص تو ندارم ... مادر تقدس داره! هر چقدر هم که حالش بد باشه بچه اش وظیفه داره ازش مراقبت کنه! اینقدر برات سخت بود ...
- خواهشا فکر نکنین فقط خودتون از این چیزا سر در می یارین! منم می فهمم ولی چاره ای جز این نداشتم ...
- یعنی انتقام گرفتن اینقدر مهم بود که به خاطرش مادرت رو بذاری جایی که خیلی زود جونشو می گیره؟!! به این می گن عاطفه؟!! شک دارم ذره ایش توی وجودت باشه ...
کمی خودم رو کشیدم بین دو تا صندلی و گفتم:
- اگه قصد داری با این حرفا آزارم بدی ترجیح می دم خودم برم خونه ...
پوزخند تلخی زد، دست دراز کرد ضبط رو روشن کرد و گفت:
- من سکوت میکنم تا خانوم با وجدان آسوده شون آسوده تر باشن!
خون خونم رو می خورد! اون لعنتی چی می فهمید که من خودم داشتم دق می کردم از کاری که کرده بودم؟! ولی چطور می تونستم بگذرم از خون به ناحق ریخته شده ساسانم؟ چطور می تونستم یه عمر چشممو ببندم و بگم قسمت اینطور بود؟!! من طاقت نداشتم ! نداشتم و تا وقتی اون چیزی که می خواستم رو به دست نمی آوردم به آرامش نمی رسیدم. با صدای لایت موسیقی کم کم چشمام گرم شد و آروم آروم به خواب رفتم ... با شنیدن سر و صدایی چشمام رو باز کردم.
- هنوز خوابه؟!
- بله قربان ...
بهتره بیدارش کنیم، مگه چقدر دارو به خوردش دادی ...
- چیز زیادی نبود قربان ... قاعدتا باید الان بیدار بشه ...
آروم سر جام نشستم ... هنوز توی ماشین بودم! ولی هوا تاریک شده بود! با دیدن آسمون سیاه و درخت های بلند اطراف ماشین با ترس سیخ نشستم سر جام ... دو مرد کنار ماشین در حال گفتگو بودن ... اردلان رو می دیدم ولی مرد دیگه پشتش به من بود ... مرد دستی سر شونه اردلان گذاشت و گفت:
- کارت خوب بود سرگرد ... حالا بهتره برگردی به موقعیت خودت! شهراد تنهاست ...
اردلان پا کوبید و راه افتاد سمت یکی دیگه از ماشین هایی که با کمی فاصله پارک شده بود! یا خدا اینجا کجا بود؟!! اینقدر همه جا تاریک بود که نمی تونستم تشخیص بدم کجا گیر افتادم. مرد که چرخید تقریبا سکته کردم!!! فقط تونستم بنالم :
- عمو حسام ...-

***

نفسش رو فوت کرد و زنگ در رو زد. کمتر از سه ثانیه طول کشید تا در توسط ارسلان باز شد و با دیدن شهراد با لبخند گفت:
- به!!! ببین کی اینجاست ... چطوری پسر؟!!
شهراد با لبخند وارد شد، دستش تو دست ارسلان قفل شد و شونه هاشون رو محکم کوبیدن به هم ... شهراد نگاهی به پذیرایی کم نور خونه که توی هاله از دود قلیون ارسلان فرو رفته بود انداخت و گفت:
- تو کور می شی آخرش با این نور ... اردی کجاست؟!
ارسلان با خنده اشاره ای به اتاق ته راهرو کرد و گرفت :
- طبق معمول ... پای سیستم... تو اتاقش ...
شهراد سرش رو تکون داد و راه افتاد سمت راهروی سمت چپ خونه. پذیرایی خونه شکل یه مستطیل دراز بود و انتهاش وصل می شد به راهرو و دو اتاق خواب ... شهراد سرفه ای کرد و گفت:
- اردلان ...
صدای بم و گرفته اردلان بلند شد:
- بیا تو شهراد ...
شهراد دستگیره در اتاق رو چرخوند و وارد اتاق شد. اردلان با تی شرت و شلوار مشکی جلوی مانیتور ال سی دی هفده اینچش نشسته و مشغول زیر و رو کردن وب های هک شده اش بود. شهراد رفت به سمتش و گفت:
- چطوری پسر؟!!
اردلان از جا بلند شد ... با اخمی که صورتش رو جدی تر از همیشه نشون می داد گفت:
- می خوای چطور باشم؟!! فکر کن خوبم ...
شهراد با سر اشاره ای به بیرون کرد و گفت:
- ارسلان که خوب بود ...
اردلان پوزخندی زد و گفت:
- وقتی اون خوبه منم به خودم اجازه می دم که خوب باشم ...
شهراد نفسش رو فوت کرد و گفت:
- بیخیال پسر ... عملش کیه؟!!
- یکی دو ماه دیگه ...
- پولش جور شد؟!
اردلان ولو شد روی تخت و گفت:
- آره ... از اداره وام می گیرم ...
شهراد با چشمای گرد شده گفت:
- رفتی اداره؟!!
- نه بابا! خلی تو؟!!! زنگ زدم سرهنگ قدیری ... مشکلو گفتم گفت جورش می کنه ...
- خوب خدا رو شکر ...
- اوضاع تو چطوره؟!
شهراد نشست لب تخت و گفت:
- خوبه ... حالا که این دختره نیست بهترم می شه ... چی کار کردی باهاش؟
اردلان پوزخندی زد و گفت:
- هیچ وقت فکر می کردی توی عملیات به این بزرگی پای یه دختر هم باز بشه؟!!
- معلومه که نه ... اونم یه همچین دختری! سرهنگ تعریف میکرد از کاراش! از صد تا پسر بدتره!

اردلان خنده اش گرفت، اما مثل همیشه خنده اش رو قورت داد و گفت:
- در موردش یه کم عذاب وجدان دارم. به من و تو اعتماد کرده بود ...

شهراد دستی سر شونه اردلان زد و گفت:
- به من و تو مربوط نیست! دستور سرهنگ بود ...

- سرهنگ از کا می شناختش؟
- دختر همرزمش بوده ... در اصل دختر فرمانده گردانشون ... یادت نیست؟ تو دوران خدمتشون خیلی نقل قول می کرد ازش ، چپ می رفت راست می رفت می گفت به قول شهید صبوری ... به قول شهید صبوری ...

اردلان سرش رو تکون داد و گفت:
- آره آره یادمه ... عجب! پس عجیبم نیست اینقدر قوی و مقاوم باشه! می دونی که مدال تکواندو داره ...

- آره می دونم ... تو اکثر ورزشای رزمی سر رشته داره، سرهنگ برام گفته ...
- دختر شهید صبوری ... یه گردان از شنیدن اسمش تنشون می لرزیده! کم از این باشه جای حرف داره ...
شهراد لپش رو جوید و گفت:
- خبر نداری دیشب چی شده؟
- من داشتم می یومدم از باغ بیرون که صدای یغ و داد شنیدم، برگشتم دیدم بیدار شده ... فقط اشک می ریخت و می گفت عمو پس کار شما بود. شما برام بپا گذاشتین ... سرهنگ خیلی سعی داشت آرومش کنه ولی نمی شد! کلی دری وری هم بار من و تو کرد ... ولی دلم براش سوخت ... بنده خدا یه سال عمرش تو اون خونه تلف شد ..

- شاید اطلاعات خوبی هم داشته باشه!
- قراره سرهنگ ازش بپرسه ...

- سرهنگ گفت دلیل اومدنش به اون خونه مرگ برادرش بوده ... تو میدونی برادرش چی شده؟!
اردلان پوزخندی زد و گفت:
- تو نمی دونی؟! یعنی یه درصد هم تو ذهنت احتمال نادی که سارا خواهر ساسان صبوری باشه؟!

داد شهراد بلند شد!
- نه!!! امکان نداره!!!

اردلان با ناراحتی دستی به سرش کشید و گفت:
- خودشه ...
- پس برای همین اومده اونجا ... خدای من!!!
اردلان لبش رو جوید و گفت:
- در هر صورت باید حواسمون جمع باشه ... جمشید الان به پر و پای تو می پیچه که سارا چی شده!
- همون دیشب پیچید ... منم گفتم ما دم آسایشگاه پیاده اش کردیم و رفتیم ...
- امیدوارم شر نشه!
شهراد لحظاتی توی سکوت نشست لب تخت و بعد یه دفعه انگار که چیزی به ذهنش رسیده باشه گفت:
- چطوری وارد اون خونه شده؟!!!
لبخند محوی نشست روی لبای اردلان و گفت:
- دختر زرنگیه! جهل هویت ... هم خودش و هم مادرش ... شناسنامه هر دوشون رو عوض کرده ... اسمش همون ساراست اما فامیلش شده عسگری ... فامیل مادرش رو هم تغییر داده ... حتی یه هویت جعلی هم برای پدر مرحومش درست کرده که کسی نفهمه فرزند کیه و گفته باباش فوت شده ... توی شناسنامه جدید مامان باباش هم فقط اسم یه فرزند ثبت شده ... اثری از ساسان نیست ...
- چه جلبه این دختر!!!!
- شدید! انتقام کورش کرده اما حواسش هم حسابی جمعه ...
همون موقع صدای موسیقی کر کننده از بیرون به گوش رسید. اردلان از جا بلند شد و با اخمای درهم رفت سمت در ... در اتاق رو باز کرد و تقریباً عربده کشید:
- خفه اش کن ارسلان!!!
بعد از اون در رو محکم به هم کوبید و سرش رو گرفت بین دستاش ... شهراد با نگرانی گفت:
- خوبی اردلان؟!!!
اردلان سرش رو تکون داد و گفت:
- داره می ترکه ... هیچ مسکنی هم دیگه روش تاثیر نداره ...
- لعنتی دیوونه! از بس قرص ریختی توی معده ات!
- چی کارش کنم؟ عین بازار مسگر ها می کوبه!
شهراد نشست روی صندلی کامپیوتر اردلان و گفت:
- تو کی بهمون ملحق می شی؟!
- آدمای جیمی توی باشگاه اومدن سراغم ... داد و هوارای مامان بابا اینبار کارساز شده ...
- که چی؟!!
- هم از خودم هم از ارسلان دعوت کردن بریم جایی که دیگه تحقیر نشیم و آزادانه زندگی کنیم ...
شهراد بهت زده گفت:
- اینو الان می گی؟!!
- می دونستم می یای اینجا ... چه فرقی داشت ...
شهراد نفسش رو فوت کرد و گفت:
- تو محشری!
- جمشید که شک نکرده بهت؟!
- نه بابا ... اینقدر من و تو لاس می زنیم کی می تونه شک کنه؟!
اردلان پوزخندی زد و گفت:
- بعضی وقتا حرف زدن عادی خودم یادم می ره ...
- می گم اردلان ... فکر میکنی اونجا چیزی هست؟!!! من همه جا رو گشتم ...
- هست .... شک ندارم که هست ...
- شاید مکانشون جای دیگه باشه ...
- غیر ممکنه ...
- ولی توی اون خونه جز چند تا اتاق و حمومو دستشویی جایی نیست ...
- مطمئن باش اونا هم طوری ساختن اونجا رو که به عقل من و تو و امثال ما نرسه ... من که به زودی می رم اونجا ... شک ندارم تو رو هم می یارن همونجا ... می فهمیم ...
- امیدوارم ... خوابگاه ها رو هنوز زیر نظر دارین؟
- آره ...
- خوبه ...
- خسته ای ... میخوای بخوابی؟!
- نمازم رو می خونم و می خوابم ... هنوز عذاب وجدان اون چند وقتی رو دارم که به خاطر زیر نظر بودن نتونستم اونطور که دوست دارم نماز بخونم ...
اردلان اشاره به سجاده کنار اتاقش کرد و گفت:
- بخون ... بعدش می گم ارسلان برات رخت خواب پهن کنه ..
همین که شهراد رفت سمت جا نماز ارسلان در اتاق رو باز کرد و اومد تو ... قد بلند و کشیده ای داشت ...هیکلش لاغر بود و قیافه اش ظریف و دخترونه ... سینه های نارسش حرف ها داشتن از دردی که توی وجودش بود ... با دیدن اون دو نفر با خنده گفت:
- سرگردین عزیز ...
اردلان از جا پرید و غرید:
- ببند دهنت رو ارسلان ... صد بار بهت گفتم این واژه رو به کار نبر!
بعد سرش رو گرفت رو به آسمون و گفت:
- من چه گناهی به درگاه خدا کرده بود که خواهرم باید نابغه در می یومد؟! بعدش می یومد سرک می کشید توی زندگی من و ...
ارسلان با ناراحتی گفت:
- برادر!
اردلان نفسش رو فوت کرد و گفت:
- هنوز خواهری ...
ارسلان با دلخوری سرشو زیر انداخت و رفت از اتاق بیرون ... شهراد چرخید سمت اردلان و توپید:
- همیشه باید مثل سگ با این بچه رفتار کنی؟!!! کم از بابا مامانت کشیده که توام اینجوریش می کنی؟!!
اردلان نشست لب تخت ... خم شد از پا تختی پاکتی سیگار بیرون کشید و بی حرف آتش زد ... وقتی غرق دود شد شهراد فهمید که جوابی از طرفش نمی شنوه ... پس بیخیال جا نماز رو پهن کرد و قامت بست ...
****


 

 

 

 

 

 

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
Profile Pic
با سلام به دوستان عزیزم.به وب سایت رمان های ناب رکسانا خوش آمدید.منبع رمان های این سایت کاربچه های انجمن سایت 98ia ست .ازشون تشکرکرده وبهشون خسته نباشید می گیم... "رکسانا" ID««««« roksanadanesh@yahoo.com
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نویسندگان
    آمار سایت
  • کل مطالب : 3
  • کل نظرات : 282
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 23
  • آی پی امروز : 8
  • آی پی دیروز : 29
  • بازدید امروز : 77
  • باردید دیروز : 53
  • گوگل امروز : 7
  • گوگل دیروز : 9
  • بازدید هفته : 404
  • بازدید ماه : 3,461
  • بازدید سال : 6,433
  • بازدید کلی : 262,191
  • کدهای اختصاصی
    mouse code|mouse code

    كد ماوس