close
تبلیغات در اینترنت
خرید دامنه
روح دوست داشتنی (9)
loading...

رمان های ناب رکسانا

بی اراده زنگ رو فشردم به یک دقیقه نرسیده بود که کسی درو بازکرد . با دیدن یه مرد تنومند ودرشت اندام یکه خوردم . البته تعجبم ازاین بود که لباسش هیچ سنخیتی با کاراداری نداشت . یه تی شرت که آستینهاش بیش ازحد معمول کوتاه بود وشلوارفاق کوتاه تنگ که بدجورتوی ذوق میزد . موهای بلندشو ازپشت با کش کاموایی جمع کرده بود و سیبیلهای پرپشت و بد فرمی داشت . از نگاهاش اصلا" خوشم نیومد . با ولع سرتا پامو براندازکرد . کمی عصبی شدم گفتم : من برای کار وقرارداد اومدم ... به محض شنیدن حرفم فورا" ازجلوی درکناررفت و منه…

روح دوست داشتنی (9)

رکسانا بازدید : 1041 شنبه 24 اسفند 1392 نظرات ()

بی اراده زنگ رو فشردم به یک دقیقه نرسیده بود که کسی درو بازکرد . با دیدن یه مرد تنومند ودرشت اندام یکه خوردم . البته تعجبم ازاین بود که لباسش هیچ سنخیتی با کاراداری نداشت . یه تی شرت که آستینهاش بیش ازحد معمول کوتاه بود وشلوارفاق کوتاه تنگ که بدجورتوی ذوق میزد . موهای بلندشو ازپشت با کش کاموایی جمع کرده بود و سیبیلهای پرپشت و بد فرمی داشت . از نگاهاش اصلا" خوشم نیومد . با ولع سرتا پامو براندازکرد . کمی عصبی شدم گفتم : من برای کار وقرارداد اومدم ... به محض شنیدن حرفم فورا" ازجلوی درکناررفت و منه احمق سرمو انداختم پایینو رفتم داخل ... با دیدن سه مرد دیگه که دست کمی ازاولی نداشتن و بدتراینکه با دیدن قلیون روی میز یکیشون که ظاهرا" رئیس اون شرکت کذایی بود برجا خشک شدم . نگاهای بدی داشتن . سعی کردم خونسردیمو حفظ کنم و یه جوری ازسرم بازشون کنم .

با من و من گفتم من ازطرف خانم اخشابی اومدم . ایشون معرف من هستن .

خندۀ کریهی کرد وگفت : عزیزم شما احتیاجی به معرف نداری . اینجا متعلق به خودته !

دیگه حسابی ترسیده بودم . کمی به اطراف نگاه کردم ؛ اثری ازهومن نبود ! ... چرخیدم برم سمت در که دیدم همون غول تشنی که دروبه روم بازکرده بود کلید رو روی قفل چرخوند !!

با عصبانیت گفتم : داری چیکارمی کنی ؟ بذارید من برم .

شخص سوم که نسبت به این دو جثه ای کوچکترداشت گفت : کجا قناری ؟ تو حالا حالاها مهمون ما هستید !!

ازترس تا مرزجنون رسیده بودم . مردی که به اصطلاح رئیس بود پکهای محکم به قلیون میزد و با چشمهای سرخ و ازحدقه دراومدش به اون دو اشاره ای کرد ... هردو شروع کردن به سمت من اومدن و من دردل با تمام وجود خدا رو صدا می کردم . یکیشون مچ دستمو محکم گرفت تا اومدم جیغ بکشم اون یکی دستشوگذاشت جلوی دهنم ... شروع کردم به تقلا کردن . درهمون لحظه معجزه اتفاق افتاد ! یک آن چشمم خورد به هومن که مثل فرشتۀ نجات سررسید . فقط دیدم قلیون روهواست و یک تیکه ذغال سرخ شده ازآتش پرید توی چشم چپ رئیس . داد و هواری راه انداخت که حس میکردم شیشه ها به لرزه دراومد ! اون دونفر سریع یورش بردن سراغش ... برجا خشک شده بودم و مثل منگها اون سه نفروتماشا می کردم که هومن دم گوشم عربده کشید فرار کن زود باش !

مثل کسی که ازخواب بیدارشده ازجا پریدم و پا به فرارگذاشتم ... خوشبختانه انقدرهول شده بودن فراموش کردن کلید و ازروی دربردارن . با دستای لرزون کلید ودرقفل چرخوندم و با حالت دوبه سمت پله ها یورش بردم و با سرعت باورنکردنی خودمو به ماشین رسوندم و تا جایی که می تونستم پا روی پدال گازگذاشتمو نفهمیدم چطوری خودمو به دورترین نقطۀ اونجا رسوندم . کنارپارک خلوتی توقف کردم ... تازه یادم افتاده بود چه بلاییی ازسرم گذشته با صدای بلند زدم زیرگریه !! همونطور که زیرلب اسم پدرومادرموصدا می کردم و می نالیدم ؛ صدای گرم و گوشنواز هومن درگوشم پیچید : چرا گریه می کنی ؟ حالا که به خیرگذشت .

با چشمهایی اشکبار به صورتش نگاه نکردم . فاصله م باهاش خیلی کم بود . برخلاف تصورم ترسناک نبود ؛ زیبا بود ؛ زیبا و دوست داشتنی ...

نمی دونم چرا گریه م شدت پیدا کرد . چشمهای زیبای عسلیش رگه های از قرمزپیدا کرد ... چشمهاشو آروم بازوبسته کرد و گفت : خواهش می کنم گریه نکن ؛ اگه کریه کنی میرم دیگه پیشت برنمی گردما !!

با استرس به چشمهاش خیره شدم و اضافۀ بغضموبلعیدم . با گوشۀ شالم چشمهامو خشک کردم و سرمو دو سه بار تکون دادم و گفتم : نه !! تو دیگه تنهام نذار !

لبخند قشنگی زد و گفت : پس بخند تا بمونم .

نا خوداگاه لبخند زدم ! نمی دونم چی بود ولی هرچیزی که بود حاضرنبودم ازدست بدمش ... وقتی آروم شدم گفت حالا ماشینتو روشن کن برواینجایی که من بهت میگم . . .

ارسال نظر برای این مطلب
این نظر توسط پریسا در تاریخ 1393/1/17 و 22:03 دقیقه ارسال شده است

رکساناجون من ادامه شومی خوااااااااام شکلک

این نظر توسط Sahar در تاریخ 1393/1/2 و 11:32 دقیقه ارسال شده است

سلام عزيزم،عيدت مبارك،سال خوب وخوشى داشته باشى- ادامشو كىميزارى؟

این نظر توسط لعیا در تاریخ 1392/12/29 و 7:32 دقیقه ارسال شده است

خیلی چرت بود این قسمت داستاناحساس میکنم داره سروتهش وهم میاره شکلک

این نظر توسط لعیا در تاریخ 1392/12/26 و 8:33 دقیقه ارسال شده است

سلام رکسانا عزیزم مرسی از اینکه مارو از انتظار در اوردی
خیلی عالی بود رکسانا چهرت کپی یکی از دوستان دبیرستانمه. که خیلی وقته ندیدمش

ایشالاخوش باشی خانومیشکلکشکلک

این نظر توسط الهه در تاریخ 1392/12/26 و 0:53 دقیقه ارسال شده است

سلام رکسانا جون
مرسی از پست قشنگت فقط اینکه خیلی کوتاه بود اینقده مارو تو خماری نگه ندار عزیزم
ان شااله همیشه موفق باشی

این نظر توسط بهار در تاریخ 1392/12/25 و 10:05 دقیقه ارسال شده است

سلام همين يك ذره بعد از اين همه مدت ركساناشکلک


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
Profile Pic
با سلام به دوستان عزیزم.به وب سایت رمان های ناب رکسانا خوش آمدید.منبع رمان های این سایت کاربچه های انجمن سایت 98ia ست .ازشون تشکرکرده وبهشون خسته نباشید می گیم... "رکسانا" ID««««« roksanadanesh@yahoo.com
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نویسندگان
    آمار سایت
  • کل مطالب : 3
  • کل نظرات : 282
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 23
  • آی پی امروز : 9
  • آی پی دیروز : 18
  • بازدید امروز : 44
  • باردید دیروز : 34
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 1
  • بازدید هفته : 44
  • بازدید ماه : 1,383
  • بازدید سال : 8,491
  • بازدید کلی : 264,249
  • کدهای اختصاصی
    mouse code|mouse code

    كد ماوس