close
تبلیغات در اینترنت
خرید دامنه
فردای آنروز (12)
loading...

رمان های ناب رکسانا

_سلامجویا_سلام خانوم کم پیدا تور اروپا خوش گذشتمن فقط منتظر کوچک ترین چیز بی مزه ای بودم که اون بگه و من فقط بخندم..._اره خوب بود مرسیو تو دلم اضافه کردم نه اصلا افتضاح بوداون از من چشم برداشت و به آرین نگاه کرد ولی من..!!برگشت و بانگاه خیره م مواجه شدجویا_پسر خالته؟_آرهجویا_برم تعارف…

فردای آنروز (12)

رکسانا بازدید : 209 پنجشنبه 23 آبان 1392 نظرات ()
_سلام

جویا_سلام خانوم کم پیدا تور اروپا خوش گذشت
من فقط منتظر کوچک ترین چیز بی مزه ای بودم که اون بگه و من فقط بخندم...
_اره خوب بود مرسی
و تو دلم اضافه کردم نه اصلا افتضاح بود
اون از من چشم برداشت و به آرین نگاه کرد ولی من..!!
برگشت و بانگاه خیره م مواجه شد
جویا_پسر خالته؟
_آره
جویا_برم تعارف کنم بیاد داخل
_نه میخواد بره
به آرین نگاه کردم...تلفنش تموم شده بود و داشت به من و جویا نگاه میکرد با سر دوباره ازش خداحافظی کردم و دسته چمدون رو گرفتم جویا هم سری براش تکون داد دستشو آورد سمت دسته چمدون...با برخورد دستاش با دستم....دلم یهو خالی شد...سریع دستام شل شد وچمدون رو پاس داد به جویا ..جای دستاش و روی دستام لمس کردم...آرین هنوز تماشاچی بود...و من میخواستم آقای گل این بازی باشم...همه جا تاریک بود...فقط نور کمی از روزنه چشم جویا...داشت دنیای منو روشن میکرد..
هیچ چیز نمی توست تو اون لحظه نگاه ممتد من و منقطع کنه...
جویا_چه خبر الیسار خانوم زود برگشتی انگار
_این مدت از دستم راحت بودی؟
جویا_این چه حرفیه..
ادامه بده حرفتو بگو دلت واسه سرک کشیدنم از پشت پنجره تنگ شده بگو کسی نبود که سر به سرش بزاری که سر به سرت بزاره..بگو جویا....
جویا_از کار چه خبر؟با آقای شفق..
به تخته شاسی توی دستم نگاه کرد
جویا_زیاد مشغولی انگار
بی اراده عقب کشیدمش و گوشه برگشه سفید مو سفت گرفتم که مبادا بره کنار
_ایشون اقای محترمی هستن خیلی از کار کردن تو اونجا راضیم
با گفتن خداروشکر چمدون رو تا در خونه هدایت کرد..
جویا_من می رم نماز بخونم اگه خسته نیستی بیا تو حیاط یه ذره حرف بزنیم
بازم مسخش شدم چیزی نگفتم و اون رفت...چی داشت بهم میگذشت و نمی دونم....فقط حس میکردم چشمام توی چهرش دنبال چیز دیگه این چیزی فراتر از تصویری که همیشه می دیدم
وارد خونه شدم..دسمت رفت پریز..نگاهی به دور تا دور آلونکم انداختم...بی مبالغه...دلم براش تنگ شده بود...چمدون و توی اتاقم گذاشتم و برگشتم توی آشپزخونه آب جوش گذاشتم و از توی کابیت ها اون بسته بیسکوت کاکاویی برداشتم که خیلی وقت پیش خریده بودم و هنوز بازش نکرده بودم اول تازخ انقضاشو نگاه کردم 6 ماه دیگه وقت داشت ...بازش کردم و توی یه بشقاب با سلیقه چیدمش...چایی رو درست کردم و دو تا لیوان دسته دار توش گذاشتم...جویا چایی لیوانی میخورد...سینی رو روی تخت گذاشتم و دور تا دور حیاط چرخیدم...رنگ و روی حوض رفته بود و حیاط حسابی کثیف شده بود...به جز از درختا از هیچ چیز دیگه ای نمی شد فهمید که عید داره میاد...روی تخت نشستم و خیره به پاهام شدم که به نوبت تکونشون می دادم سایه کسی رو کنارم حس کردم...خودش بود...مدت ها بود که مشامم بوی تنشو حس نکرده بود...
_قبول باشه
سینی رو کنار کشید و نشست
جویا_قبول حق ...خوب الیسار چه خبر نگفتی چی شد که زوود تر برگشتی
سرمو انداختم پایین و آه کشیدم
_بابام برگشت
قیافه جویا یه ذره آویزون شد انگار از سوالش پشیمون شد چون سریع بحث و عوض کرد

*******قیافه جویا یه ذره آویزون شد انگار از سوالش پشیمون شد چون سریع بحث و عوض کرد
جویا_برنامت برای تعطیلات عید چیه؟

_برنامه خاصی ندارم
جویا_من و مامان میخوایم بریم سفر
_کجا؟
جویا_اینکه کی و کجا بریم و هنوز نمیدونم باید تاریخ عروسی تمنا مشخص بشه
لبخند تلخی زدم
_خوش بگذره
لباشو تر کرد و چایی رو برداشت...دستشو دور لیوان حلقه کرد...و اون یکی دستشو بالای لیوان گذاشت....درست عین کاری که همیشه من میکردم...خوردن بخار داغ به دستای سردم...
جویا_تو هم بامون میای؟
حرفشو به حساب تعارف گذاشتم
_نه مرسی امیدوارم که سفر خوبی داشته باشین
یه تای ابروشو داد بالا و شیطون نگام کرد
جویا_ببینم تو از کی تا حالا یاد گرفتی انقد لفظ قلم حرف بزنی؟
جوابشو فقط با یه لبخند دادم
جویا_من جدی گفتم به پیشنهادم فکر کن مامان هم خیلی خوشحال میشه
_راستی آسیه خانوم کجاست؟
جویا_دیروز رفت پیش پروانه...میگفت حوصلم خیلی سر رفته منم این روزا سرم خیلی شلوغ بود
_پروانه...هنوز نگفتی که چرا با هم اختلاف دارید؟
جویا_خوب معلومه ..به خاطر سارا..درواقع سارا و پروانه با هم اختلاف داشتن که باعث شد بین من و خواهرم جدایی بیفته..
_خواهر خیلی دوست داشتنیهِ
جویا_من رنجوندمش...اگه به حرفاش گوش میکردم...الان تو این منجلاب دست و پا نمی زدم
_نمیگم گذشته ها گذشته...ولی خیلی دیر به اشتباهت پی نبردی
جویا_چند وقت دیگه می پره
_هنوزم بش فکر میکنی؟
جویا_من که نه...ولی..دلم...یادش میکنه
آهی از ته دلم کشیدم...
جویا_به مامان گفتم اومدی خیلی خوشحال شدگفت برم دنبالش تو هم میای باهام؟
_خونشون دورِ
سرشو خاروند...بازهم رنگ نگاهش شیطون شد
جویا_همون جاییه که اولین بار همو دیدم
یه کمی فکر کردم...پقی زدم زیر خنده
_فیلم پلیسی با یه پلیس واقعی...خودمونیماا قاطی بودی
نیش خندی زد و دیگه چیزی نگفت...
رفتم در خونه کفشامو پوشیدم و دنبالش راه افتادم..
آسیه خانوم با دیدنم لبخند پَت و پهنی زد و در آغوشم گرفت...بوی تن این زن...چه آرامشی داشت..
_دلم برات تنگ شده بود مادر کجا گذاشتی رفتی؟
_منم دلتنگتون بودم
_حالا خوش گذشت مامان اینا خوب بودن؟
_ممنون به لطف شما
بعد از تیکه پاره کردن تعارف ها رو کرد به جویا:
پروانه دوست داشت ببینتت نمی ری داخل؟
جویا داشت با سنگ ریزه زیر پاش بازی میکرد...سکوت کرده بود..
_برو مادر خوبیت نداره خواهر بردار انقد از هم دور باشن
جویا کلافه دستی توی سرش کشید و به آسیه خانوم خیره شد شاید شکستن غرورش براش سخت بود شایدم جلو من...کاش نیومده بودم..
جویا_خسته ام بزار برای یه وقت دیگه
پوفی کرد و دیگه چیزی نگفت و رفت سمت ماشین در جلو رو براش باز کردم اونم بی حرف نشست
******ساعت11 از خواب بیدار شدم دوباره همون زندگی روتین..منتها این بار یه ذره برام فرق داشت...هدف های گنگی که توی سرم می چرخید...وباعث سرگیجه منطق و احساسم شده بود...
چیزی تا جون گرفتن صورت جویا نمونده بود...و من هنوزم نمیدونستم ...مصرف اینهمه مداد و کاغذ و وقت و ...برای چی بوده...وقتی حتی جرات ندارم به جویا نشونش بدم...

گوشیم زنگ خورد....یه شماره ناشناس...جواب ندادم...چند ثانیه بعد..یه پیام اومد..
«شبا موقع خواب خوب درو قفل کن شهر ناامنه»
دلم ریخت..این کی بود..؟با ترس شمارشو گرفتم
یه بوق..
دو بوق..
سه بوق..
و درنهایت بوق اشغالی..
خدایا چرا آرامشو بهم بر نمیگردونی...ترسیده بودم...شماره جویا رو گرفتم
جویا_جانم؟
_سلام جویا خوبی؟الیسارم
جویا_شناختم...طوری شده؟
_کار داری الان؟
جویا_ای تقریبا چطور؟
_کی میای خونه؟
جویا_اگه چیزی شده مرخصی بگیرم بیام نگرانم کردی
_نه فقط میخواستم باها ت حرف بزنم
جویا_ساعت3 خونم
_نه 3 من کلاسم
جویا_5 تموم میشه؟
_آره
جویا_میخوای بیام دنبالت؟
_خسته نیستی؟
جویا_نه منتظرم بمون
کم کم داشتم به این پی می بردم که بودن جویا..برام معنی آرامش رو تلقی میکنه...حتی تُن صداش...دل طوفانیمو...می بره به ساحل آرامش..با خیال راحت تری رفتم توی آشپزخونه و مشغول پخت و پز شدم...
به ساعتم نگاه کردم...یه ربع به پنج رو نشون میداد ....جویا smsداده بود که تو راهه و من دل تو دلم نبود برای تموم شدن کلاس با اینکه دلم میخواست سریع بگم خسته نباشید و بلند شدم...اما اینکارو نکردم...آقای شفق به وقت شناسی معروف بود...ومطمئنا از بی انظباطی خوشش نمی اومد..بالاخره این انتظارهم تموم شد و زودتر از همه از کلاس بیرون رفتم ...یه سری لیست رو باید می بردم دفتر آقای شفق...اول در زدم و با شنیدن بفرمایید داخل شدم...سرمو بالا آوردم و با چهره خسته جویا مواجه شدم...سلام کردم...
مشغول حرف زدن بودن..همون حرفای مردونه...مخلوطی از سیاست و...چیزهایی که هیچ خوشم نمی اومدازشون سر در بیارم...کلافه شده بودم انگار جویا فهمید ...دستشو دراز کرد سمت شفق و رو به من:
جویا_بریم؟
لیست ها رو روی میز گذاشتم و با سر تایید کرد
جویا هم بعد از خداحافظی پشت سر من اومد همزمان با بستن در:
جویا_خوب من در خدمتم الیسار خانوم بگو که خیلی نگرانم کردی..
گوشیمو از تو جیب مانتوم بیرون آوردم و مقابلش گرفتم چند ثانیه ای هیچی نگفت و همونطور که گوشیم توی مشتش بود جلو تر از من راه افتاد ..و نشست توی ماشین..
***************

 

گوشیمو از تو جیب مانتوم بیرون آوردم و مقابلش گرفتم چند ثانیه ای هیچی نگفت و همونطور که گوشیم توی مشتش بود جلو تر از من راه افتاد ..و نشست توی ماشین..
جویا_می دونی کیه؟
_نه
جویا_لعنتی...حتما از طرف اون پسرست...من نتونستم هیچ مدرکی پیدا کنم..
_من فقط یه ذره ترسیدم فکر نکنم جرات داشته باشه کاری کنه
جویا_از این جماعت هر چی که بگی بر میادحالا بیا بریم خونه یه کاریش میکنیم
تقریبا نزدیک خونه بودیم که گوشیش زنگ خورد
_سلام
_...
_نه یادم رفت..خیلی واجبه؟
_...
_کی هست حالا؟
_...
_خیل خوب بر میگردم
_...
_الیسار همرامه میگم اون بگیره خوبه؟
_...
_باشه خیالت راحت
جویا_مامان بود میگه مهمون داریم باید بریم خرید...یه لیست بلند بالا داده بعدم میگه تو بلد نیستی خرید کنی...از دست این زنا...
خندم گرفته بود مثل مردای متاهل صد سر عائله شکایت میکرد...
_کی هست مهمونتون من میشناسم؟
جویا_نمیدونم به منم نگفت
جویا لیست و بهم داد و جلو یه هایپر مارکت ایستاد
جویا_تو برو داخل من یه جا پارک پیدا کنم میام
باشه ای گفتم و پیاده شدم از جلو در یه سبد برداشتم و مشغول شدم ...جویا رو هم دیدم که داره میاد تو...حس عجیبی بود..با جویا خرید کردن...اونم خرید خونه...کارهاش برام بامزه بود...فرق بین لوبیا چیتی و لوبیا قرمز و نمیدونست ...به جای کرم مرطوب کننده یه کرم دور چشم برداشته بود..و..3 بسته دستمال کاغذی رولی...
_من هم باید خرید کنم هم خرابکاری های ترو درست کنم
جویا_چه خرابکاری؟
_آدم جلو مهمون که دستمال رولی نمی زاره...به دست و صورتش که کرم دور چشم نمی ماله...آسیه خانوم بنده خدا یه چیزی می دونسته پس
جویا_چه فرقی میکنه شما خانوما خیلی سخت میگیرین
سری تکون دادم و در حالی که لبخند از رو لبام کنار نمی رفت همه رو درست کردم
جویا_دیگه باید بریم کجا؟
_میوه فروشی...البته اینجا ها نمیخواد وایسی یه دونه کنار خونه هست از همون میگیرم تو اینا رو ببر برای آسیه خانوم که لَنگ نمونه
منو کنار همون میوه فروشی پیاده کرد و رفت و یه ربع دیگه دوباره برگشت
_گفتم خودم میام
جویا_مگه جرات دارم رو حرف مامان حرف بزنم
چشماش از خستگی سرخ شده بود
_خسته ای؟
جویا_چطور؟
_چشمات قرمز شده
جویا_یه ذره...یه خاطر بیخوابیه
_شرمنده...به خاطر من افتادی تو زحمت
جویا_می موندم خونه هم از تق و توق کار کردن مامان توی آشپزخونه خوابم نمی برد وقتی مهمون داره یه لحظه هم نمیتونه آروم بشینه
کیسه های خرید و از توی صندوق برداشت و رفت منم دنبالش راه افتادم باید به آسیه خانوم کمک میکردم...توی آشپزخونه بود و همونطور که جویا میگفت حسابی مشغول..برخلاف مخالفت های آسیه خانوم موندم که بهش کمک کنم اخه مگه چقدر می تونست کار کنه
آسیه خانوم_مانتو در بیار جویا بیاد در میزنه...یاالله میگه همینطوری نمیاد تو
بی حرف مانتومو در آوردم و در حالی که پشت پرده ذهنم این حروف داشت کنار هم چیده میشد:

*************


بدم هم نمیاد منو اینطوری ببینه...شاید باعث بشه یه ذره خیره تر نگام کنه..کمی بیشتر جذبم بشه..یا توی ذهنش...لبمو گاز گرفتم و به فکرم ادامه ندادم جویا شبیه پسرای اطرافم نبود پس باید تفکراتم رو هم در موردش تغییر می دادم

_دیگه چی مونده
_هیچی فقط سالاده که خودم درستش میکنم تو برو که خیلی تو دردسر افتادی
_نه بابا چه دردسری من که بیکارم وشمایی و هزار جور کار
تک خنده ای کرد و مهربون نگام کرد
_شیطون..پس بی زحمت برو از توی اون اتاق چند تاظرف به سلیقه خودت بیار سالاد فصل درست کنیم
اومدم همون جوری از در برم بیرون که :
_نکنه میخوای جویا رو با این تاپ صورتی یقه بازت سکته بدی ...بچم ندیده تا حالا
با این حرفش ریسه رفتم از خنده...معمولا کم شوخی میکرد...یا بهتر بگم این جنس شوخی ها رو کم تر لابه لای حرفاش میشد پیدا کرد...به همین خاطر برام خیلی بامزه بود چادری که پشت در برای اینجور مواقع آویزون کرده بود رو بهم نشون داد و گفت بپوش
میخواستم برم توی همون اتاقی که گفته بود..اما...جویا پای تلوزیون رویی مبل خوابش برده بود دست پاهاش کاملا جا نشده بود و خیلی جمع شده بود...زیر گردنش هیچی نبود...چقدر توی خواب معصوم میشد...چند ثانیه ای نگاش کردم و بعد دوباره برگشتم توی آشپزخونه
_پیدا نکردی؟دَم دست گذاشته بودما بزار خودم بدارم
_نه اصلا نرفتم اونجا
_ئه چرا
_جویا خوابش برده ماهم که اینجا داریم کلی سر و صدا میکنیم میخواین بگم بره اتاق من؟
نمیدونم چرا اون لحظه از لفظ خونهِ من استفاده نکردم
_نه صداش میکنم بره اتاقش ...شاید خونه رو مرتب نکرده باشی یا وسایلات
_نه نه خونه مرتبه من مشکلی ندارم
-من پام خواب رفته مادر خودت زحمت میکشی بیدارش کنی؟
_خوابش سنگینه؟
_نه خیلی یکی دوبار صداش کنی بیدار میشه اصلا شایدهمین الان هم بیدار باشه تو سر و صدای زیاد نمیتونه بخوابه
_ای وای کاش از اول بم گفته بودین
بیچاره به خاطر من ظهر هم نتونسته بود بخوابه..و حالا با همون لباس های بیرونی...به صورتش نگاه کردم غرق خواب بود...این چهره تو هر حالتی می تونست دوست داشتنی باشه...و..من فکر میکنم...موفق شده بود(تونسته بود)آروم صداش کردم هیچ واکنشی نشون نداد دوباره صداش زدم..یه ذره تکون خورد...بازم ...اینبار با صدای بلند تری ..چشماشو مالید و نگام کرد..
جویا_اومدن؟
_کیا؟
جویا_مهمونا
_نه هنوز نیومدن
جویا_پس بزار نیم ساعت دیگه بخوابم
_باشه بخواب فقط اینجا نه...
کلید و به سمتش گرفتم
_خونه مرتبه میخوای بالشت و پتو با خودت ببر نمیخوای هم اونجا هست همون جا استراحت کن اینجا سر و صدا زیاده

***************

_چرا همینجوری بِر و بِر منو نگاه میکنی برو دیگه...مهمونا هم که اومدن صدات میکنم
جویا_همین جا خوبه حال ندارم برم تا اونجا
_تنبلی نکن بلند شو
جویا_پروانه که رفت دلم خوش بود تنها زنِ تو خونه مامانمه که خوب با یکیش با هر بدبختی هست کنار میام ولی نه!!! انگار شما زنا دست از سر ما مردا بر نمیدارید
خواست کلیدو ازم بگیره که کشیدمش عقب
_خودت خواستی بگیر همین جا بخواب
خنده شیطون و در عین حال بی جونی کرد و چشماش و بست تو دلم گفتم کاری بکنم که از گفته هات پشیمون بشی
آسیه خانوم_بیدار شد؟
_آره
_خدا خیرت بده یه ظرف از تو کابینت میدی بهم میخوام برنج و آبکش کنم
در کابینت وکه باز کردم کلی ظرفا رو بهم زدم
_اگه پیدا نمیکنی بیام
_نه پیدا میکنم شما بشینید
یه چند بار دیگه ای هم اینکارو کردم و بعد ظرف مورد نظرم بیرون آوردم و بعد هم به بهونه بردن بعضی از وسایل به اتاق رفتم بیرون
جویا_این سرو صدا ها مال چیه؟
_وجود دو زن در خانه
جویا_صد البته
_با من کل نندازا
جویا_باشه بابااین گردن من از مو باریک تر کلید و بده
_نوچ قیافت پشیمون نیست
با صدای دو رگه ای که هم به خاطر خواب و هم به خاطر خستگی بود گفت:
_الیسار بده خستم
دلم خیلی از این حرفش سوخت کلید و گرفتم سمتش تشکری کرد و رفت انتظار داشتم دم در حرفشو پس بگیره چیز دیگه ای بگه ولی خسه تر از این حرفا بود
حدودا یک ساعتی آماده کردن غذا و مرتب کردن خونه طول کشید واقعا اگه من نبودم آسیه خانوم تنهایی از پسش بر نمی اومد ...توی هال دراز کشیده بودم و آسیه خانوم هم رفته بود نماز بخونه چشمام و روی هم گذاشتم ...به اتفاق های اخیر فکر کردم..پرهام...آرین...جویا..جوی ا...جویا...کجای زندگی من بود..؟چی از جون فکر هام میخواست...اینهمه باور بهش و اعتماد از کجا ریشه گرفته بود؟از تو قسمت شیشه ای در یه سایه دیدم حدس می زدم جویا باشه حرکت پنجشو روی در دیدم و با گفتن یه ذره صبر کن مانتو و منقعه ای که برای کلاس پوشیده بودم و هنوز وقت نکرده بودم عوضشون کنم و تنم کردم درو باز کردم..
-خوب خوابیدی؟
_هوم..خدا خیرت بده داشتم خفه میشدم از بیخوابی
کلیدو گرفت سمتم
_بازم مرسی
_خواهش میکنم من دیگه می رم آسیه خانوم داره نماز میخونه تو اتاق
_بری کجا؟
_خونه دیگه
_نمی مونی؟
_نه..مهمون دارید مثل اینکه ها..کاری چیزی داشتین خبرم کن

**********

_الیسار
_بله
_نگفتم؟
-چی شده؟
مامان میگه برو خونه لباساتو عوض کن یه ذره استراحت کنم شام بیا
_آخه منکه..
_دیگه آخه نداره نیای مامان از چشم من میبینه ها..صد بار بت گفتم منو با زنا در ننداز
لبخندی زدم و سرمو تکون دادم..چه مطیع شده بودم...تنها یه چیز میتونست سرکشی های منو سرکوب کنه..و اون...
افکارمو پس زدم..و مشغول انتخاب لباس شدم کمی آرایش هم بد نبود خط چشم مایعم و برداشتم ..یه هلال بالا و یه خط نسبتا صاف پایین چشمم کشیدم بد نشد کارمو با رژ گونه و رژ لب تموم کردم..هم زمان با خارج شدن من از در خونم صدای زنگ و شنیدم قدم هام و تند تر کردم که من زود تر اونا برسم جویا هم رفت که درو باز کن ...رفتم تو..آسیه خانوم داشت از پشت پنجره سرک میکشید..جالبه..این کار ازش بعیدبود
آسیه خانوم _.خیلی وقته کنار همیدگه ندیدمشوم
با گیجی گفتم
_کیا رو؟
پرده رو انداخت و با لبخند بهم نگاه کرد
_پروانه و جویا بلاخره با رفتن سارا کدورت اینا هم حل شد
پس مهمون امشب اون بود..خیلی کنجکاو بودم ببینمش منم میخواستم عین آسیه خانوم از پشت پنججره سرک بکشم که سر و صداشونو از پشت در شنیدم دستی به لباسام کشیدم و ایستادم یه خانوم که شباهت زیادی به جویا داشت و یه اقا و خود جویا وارد شدن...باهاش دست دادم و سلام کردم آسیه خانوم منو معرفی کرد
_عزیزم این پروانه خواهر جویاست و این هم مهدی شوهر خواهرش و داماد منه
لبخندی زدم
_خوشبختم
پروانه _تعریفتو از مامان زیاد شنیدما
به لبخندی اکتفا کردم چیزی نگفتم
قیافه جویا کمی تو هم بود چرا شو نمیدونم شاید از این دیدار خیلی خوشش نیومده شاید هم به خاطر اتفاقات اخیرو رفتن سارا بود...انگار با اومدن پروانه خاطراتش مرور شده بودپروانه دختر خوش برخوردی بودوالبته دوست داشتنی ولی به نظرم باز هم به پای تمنا نمی رسید...چشم و لبش منو یاد جویا مینداخت...والبته بعضی از حرکاتش...
آسیه خانوم رفت توی آشپزخونه و منم دنبالش رفتم
_تو برای چی اومدی مادر برو که خیلی خسته شدی الان که کار ندارم بعد هم میگم پروانه بیاد
_نه آسیه خانوم کمکتون می کنم
لبخندی زد و دست هاشو به شکل دعا بالا گرفت و گفت الهی هر چی از خدا میخوای بهت بده دخترم
چقدر این کلمه اخر بهم چسبید...تشکری ازش کردم وظرف میوه رو بردم...گره اخم های جویا شل تر شده بود و در شرف باز شدن بود...جویا و اقا مهدی مشفول حرف زدن بودن و پروانه هم داشت تلوزیون تماشا میکرد...
پروانه_شما چرا الیسار جون صدام میکردی خودم می اوردم
_خواهش میکنم کاری نکردم
پروانه_درس میخونی؟
_آره...عاشق نقاشیم...رشتمم هنره
پروانه_خوشبحالت من هیچ وقت نقاشیم خوب نبود بر عکس جویا
پروانه_ازدواج کردی؟
_نه
پروانه_چرا؟
_نمی دونم شاید موقعیتش پیش نیو مده
پروانه_پسرای این دوره که فقط دنبال خوشگلین که تو ماشالا چیزی کم نداری
_خوب منم دوست ندارم که شوهرم جز این دسته از افراد باشه
پروانه_چی بگم..حرف حساب جواب نداره..ان شالا همونی که دلت میخواد و پیدا کنی
_مرسی
آسیه خانوم با سینی شربت وارد شد و جویا اونو ازش گرفت و تعارف کرد بعد از کمی نشستن و صحبت کردن آسیه خانوم بلند شد که سفره رو بندازه اما پروانه نزاشت
_مامان جون بشین میخوام یه چیزی بگم
آسیه خانوم برگشت سر جاش و حواس همه رفت پی پروانه
_بهت زنگ زدم و خودم خودمو دعوت کردم که هم داداش گلمو ببینم
به جویا نگاه کرد و لبخندی زد که البته بی پاسخ هم نموند
_و بهت یه خبر خوب بودم
آسیه خانوم_ایشالا همیشه خوش خبر باشی مادر
سرشو پایین انداخت و لبخند شرمناکی زد!!!
_داری مامان بزرگ میشی...و جویا هم دایی...
آسیه خانوم چند لحظه مات مونده بود..کم کم اشک توی چشماش جمع شدو...بلند شد پروانه رو بغل کرد و بوسید جویا هم به آقا مهدی تبریک گفت و هم پروانه رو برادرانه تو آغوشش کشید فکر کنم پروانه خیلی منتظر این لحظه بود چون وقتی از بغل جویا بیرون اومد چشماش خیس بود...جویا داشت دایی میشد...هم خنده دار بود..هم جالب...اگه سارا بود..اون هم الان داشت زندایی میشد...ولی نیست...و چه خوب که نیست...
************
مهمونی خوبی بود بلاخره من پروانه رو دیدم و کنجکاویم ارضا شدمن و جویا تا دم در اونا رو بدرقه کردیم ولی آسیه خانوم به خاطر درد پاهاش که ناشی از کار زیاد بود نیومد و من خواستم برم خونه که جویا صدام کرد
_الیسارصبر کن
_بله
_دیگه از اون یارو خبری نشد؟
_کی؟همونی که smsداده بود؟
_اوهوم
_نه بابا لابد خواسته اذیتم کنه الکی بترسونتم
_ولی من میگم صلاح نیست اینجا بمونی
_کجا برم پس
_تو برم پیش مامان من اینجا میخوابم
_بیخیال جویا طوری نمیشه
_اگه شد؟
_نمیدونم آخه اینطوری که نمیشه تو اینجا راحتی؟
_مثل اینکه یه زمانی کلا اینجا بودم ها
_جدی میگی؟
_اره تا قبل از رفتن پروانه
_خوب حالا میگی من چکار کنم؟
_اگه وسیله ای داری با خودت ببر من شب اینجا میخوابم تو برو پیش مامان
_خوب اینجوری که بازم من و آسیه خانوم تنهاییم
_نه تنها نیستین کسی نمی دونه که تو میخوای بری اونجا بخواد اتفاقی هم بیفته باید اول از خونه تو شروع بشه
_وای جویا نه من می ترسم
_از چی میترسی؟
_اگه بلایی سر تو بیارن چی؟
صداشو کلفت تر کردو یه تای ابروشو داد بالا
_غلط می کونن ما رو دسِ کم گرفتی آبجی
بلند بلند خندیدم..ته همه خندم هام هم یه ذوق خاص بود...شاید از بودن با جویا...هم کلام شدن باهاش...یا گره خوردن نگام تو نگاش...
من برم بخوابم؟چیزی نمیخوای برداری
_چرا چرا حتما میخوام برو کنار
_خیل خوب بابا خونه که فرار نمی کنه راستی به مامان این جریانات رو نگو نگران میشه بگو می ترسم از تنهایی
_باور می کنه؟
_می کنه
رفتم توی اتاق و یه دست تاپ شلوارک ست مشکی وطلایی برداشتم جویا توی هال ایستاده بود
_خواستی بخوابی تموم چراغ هارو خاموش کن یخچال و چک کن درش چفت باشه
_بله چشم بانو امر دیگه؟
سمت چپ و راست لبم یهو از هم فاصله گرفت..به من می گفت بانو...چقدر با نمک این جمله رو ادا میکرد...اونوقت عزیزم رو چجوری تو دهنش می چرخید ...یا مثلا خانومم...خانومی...
************
_مواظب خودت باش
لبخند نمکینی زد
_اونم به چشم
_من می رم شب بخیر
_شب تو هم بخیر
از حالت هایی که درونم به وجود اومده بود ترسیدم...حق هم داشتم..این الیسار..همیشگی نبود...طبیعی نبود...داشت اتفاقاتی تو وجودم رخ می داد که قبلا یه بار تجربش کرده بودم اما نمی خواستم باور کنم که این تحولات از همون جنسِ...
شهر و ادماش کم کم داشتن زمستون و بدرقه میکردن و به پیشواز بهار می رفتن همه جا پر شده بود از ماهی قرمز و سبزه عید...منم تصمیم گرفته بودم به حیاط خونه یه سرو دستی بکشم وحوض رنگ و رو رفته یکمی نو کنم...صبح زود از خواب بیدار شدم آسیه خانوم خونه پروانه بود صبح باجویا رفته بود هیچکس خونه نبود...از چند روز قبل چند تا سطل رنگ گرفته بودم...مانتوی رنگیم پوشیم و مشغول شدم اول یه کمی تمیزش کردم و برگ های توش رو جمع کردم و بعد بهش رنگ زدم جویا امروز زودتر می اومد خونه مرخصی گرفته بود برای سفر یک هفته ایمون قرار بود سال تحویل و توی تخت جمشیدِ شیراز باشیم...من هم هنوز هیچ چیزمو اماده نکرده بودم..کارم که تموم شد نگاهی به حوض کردم و با لبخند از خودم تشکر کردم و وسایل هامو برداشتم که برم یه دوش جانانه بگیرم....جویا همون موقع رسید...
_سلام خسته نباشی
با تعجب به من و سطل های تو دستم نگاه میکرد
_سلام..چکار میکردی؟
به حوض اشاره کردم
_رنگش کردی؟
_مشخص نیست؟
_چه تمیز شده...مامان بفهمه نمی دونه از خوشحالی چکار کنه چند بار تا حالا بهم گفته بود ولی من پشت گوش انداخته بودم
_خصلت شما مرداست دیگه
_باور کن گرفتارم... واقعا قشنگ شده
_خواهش میکنم در برابر لطف هایی که شماها بم کردین اصلا به چشم نمیاد
_نداشتیما..برو خودتو آماده کن که فردا صبح زود راهی میشیم
_ساعت چند؟
_6
_وای جویا من خوابم میاد
_خوب تو توی ماشین بخواب
_نه بدنم کوفته میشه
_غر نزن دیگه برو خسته نباشی
رفتم ولی دوست داشتم بمونم من ناز کنم...و...اون همشو بخره سرو روم حسابی رنگی شده بوداول یه دوش جانانه گرفتم و یک ساعتی استراحت کردم یه ساک کوچولو برداشتم و چند دست لباس توش چیدم...مانتویی هم که میخواستم اونجا بپوشم و اتو زدم خونه رو هم مرتب کردم و یه سری خرت و پرت اضافی رو جمع کردم و گذاشتم توی کمد که چشمم خورد به نقاشی جویا ...بهش خیره شدم..و اونقدر جسور نبودم که اینجوری مردمک چشمشو هدف قرار بدم...ولی حالا....با خودم زمزه کردم..می ترسم از عشق..از وابستگی...از دلتنگ شدن...از شکست دوباره..از خودم...از...از...جویـــــا
صدای گوشیم از تو هال می اومد همون جا گذاشتمش...اوووف این داشت کم کم منو دیوونه می کرد
*************
صدای گوشیم از تو هال می اومد همون جا گذاشتمش...اوووف این داشت کم کم منو دیوونه می کرد
_بله؟
_سلام
_علیک سلام
میخوای بری مسافرت؟
_تو از کجا میدونی؟
_کلاغ ها گفتن
_ماشالا ورژن کلاغ ها هم روز به روز بالا تر می ره یه ذره دیگه بگذره اسپیدشون(speed) از برق هم بیشتر میشه
_نگفتی؟
_تو هم..
_خیل خوب بابا المیرا گفت
_از دست این خواهر پر چونه من
_با اون پسره داری میری؟
_اسم داره
_هه چه باغیرت
_بعدش؟
_بعد چی؟
_همه این خزعبلات
_میخواستم بهت بگم بیایی ببینمت ولی انگار دیگه خیلی دیره
_برای اولین بار هوشت بهم ثابت شد
_با اینکه می دونم مایل نیستی ولی میگم
_می شنوم
_مامان چند وقت پیش حالش بد شد بردمش بیمارستان ازش آزمایش خون گرفتم و گفتم فوری جواب و بدن و خودم باهاش رفتم خونه که بالا سرش باشم دوستم قرار بود جواب و بگیره زنگ زد... گفت سرطانه..سرطانه خون
هینی کشیدم
_وای نه..سرطان؟؟؟؟
_آروم باش الیسار صبر کن..... همه چیزو می گم...داشتم دیوونه میشدم واسه همین به مامان گفتم زن میخوام گفتم برو پیش خاله بگو آرین به دست و پات میفته....میخواستم خودمم بیام مامان نزاشت...خیلی خدا خدا کردم...خیلی امیدوار بودم..ولی تو امیدم و نا امید کردی...
صداش خش داره شده بود شمرده تر از قبل حرف می زدم...صدای نفس های کش دارش و خوب میشنیدم...
_مامان سودابه رو انتخاب کرد...گفتم هر چی تو بگی هر چی تو بخوای..همه چی یهویی شد بی اونکه بفهمه کی و چطوری دیدم یه دختر ور دستم وایساده که قرار باهم نسبت قلبی پیدا کنیم.....در حالی که قلب من به ضریح دیگه ای گره خورده...دو سه روز بعد همون دوستم زنگ زد و گفت که جوابا اشتباه شده...دنیا رو سرم خراب شد...از طرفی خوشحال بودم به خاطر سالم بودن مامان و از طرفی...به خاطر یه اشتباه من ترو از دوست دادم
_آره آرین به خاطر یه اشتباه ولی نه اشتباه دوستت اشتباه خودت من میخواستمت من همه جوره پات وایساده بودم...خودت پس کشیدی کنار کشیدی..منم داغون شدم تا فراموشت کنم...له شدم..ولی شد بلاخره..از تو قلبم محوت کردم..
_الیسار بگو که داری با خودت واحساست می جنگی من حرفاتو باور ندارم
_این رو میگی که چی بشه که چیو ثابت کنی؟هر چی بوده بلاخره توالان نامزد داری به چند و چونش کاری ندارم ولی دیگه متعهد شدی بفهم
_الیسار فقط یه چیزی بگو اگه جوابت اره بود دیگه می رم و پشت سرمم نگاه نمی کنم
سکوت کردم..دروغ چرا از سوالش ترسیدم
_این پسره رو دوست داری؟
میخواستم با تشر بگم چند بار گفتم اسم داره اسمش جویــاست ولی هیچی نگفتم هیچی....
_جویا رو دوست داری؟
***************
 

 


 



 

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
Profile Pic
با سلام به دوستان عزیزم.به وب سایت رمان های ناب رکسانا خوش آمدید.منبع رمان های این سایت کاربچه های انجمن سایت 98ia ست .ازشون تشکرکرده وبهشون خسته نباشید می گیم... "رکسانا" ID««««« roksanadanesh@yahoo.com
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نویسندگان
    آمار سایت
  • کل مطالب : 3
  • کل نظرات : 282
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 23
  • آی پی امروز : 8
  • آی پی دیروز : 29
  • بازدید امروز : 107
  • باردید دیروز : 53
  • گوگل امروز : 7
  • گوگل دیروز : 9
  • بازدید هفته : 434
  • بازدید ماه : 3,491
  • بازدید سال : 6,463
  • بازدید کلی : 262,221
  • کدهای اختصاصی
    mouse code|mouse code

    كد ماوس