close
تبلیغات در اینترنت
خرید دامنه
سیگارشکلاتی (1)
loading...

رمان های ناب رکسانا

مقدمه:سیگار شکلاتی روایتگره داستان یه مرده ... یه مرد خسته و تنها ... بریده از همه و چنگ انداخته به دنیا برای نجات خودش از هر سقوطی ... نه تنها خودش ... که هر کس دیگه ای که شاید مبتلا بشن به دردی که اون کشیده و چشیده ... با سلول به سلول تنش .... با ذره ذره و قطره قطره خونش ... می خواد ریسمانی باشه برای بالا کشیدن هر کسی که تو قعر چاه تنهایی و ضلالت فرو می ره ... حتی اگه باعث بشه خودش سقوط کنه ... با صدای بی صدامث یه کوه بلندمث یه خواب کوتاهیه مرد بود یه مردبا دستهای فقیربا چشمهای محرومبا پاهای خستهیه…

سیگارشکلاتی (1)

رکسانا بازدید : 1809 پنجشنبه 25 مهر 1392 نظرات ()
مقدمه:



سیگار شکلاتی روایتگره داستان یه مرده ... یه مرد خسته و تنها ... بریده از همه و چنگ انداخته به دنیا برای نجات خودش از هر سقوطی ... نه تنها خودش ... که هر کس دیگه ای که شاید مبتلا بشن به دردی که اون کشیده و چشیده ... با سلول به سلول تنش .... با ذره ذره و قطره قطره خونش ... می خواد ریسمانی باشه برای بالا کشیدن هر کسی که تو قعر چاه تنهایی و ضلالت فرو می ره ... حتی اگه باعث بشه خودش سقوط کنه ...
با صدای بی صدا

مث یه کوه بلند

مث یه خواب کوتاه

یه مرد بود یه مرد

با دستهای فقیر

با چشمهای محروم

با پاهای خسته

یه مرد بود یه مرد

یه مرد بود ... یه مرد که همه ازش بریدن و اون هم داره می بره از همه ... تنها کسی که همدمش مونده و ولش نمی کنه حتی اگه مرد بخواد تنهاش بذاره تنهائیه ... اما خوب می دونه می رسه روزی که این تنهایی ها برن کنار و خورشید زندگیش طلوع کنه ...
شب، با تابوت سیاه
نشست توی چشمهاش
خاموش شد ستاره
افتاد روی خاک
سایه اش هم نمیموند
هرگز پشت سرش
غمگین بود و خسته
تنهای تنها

خیلی ساله که تنهاست ... خیلی ساله که خو گرفته به شرایطش ... به سکوتی که توش غرقه و اینقدر دور و برش غرق سکوت شده که نفس کشیدن براش سخت شده و عنقریبه که رهسپار دنیای دیگه بشه ... اما لبخند از لبش نمی ره ... همیشه می خنده ... می خنده تا بلکه .... بلکه! دنیا به روش بخنده ... همه کسایی که میشناسنش به صبوریش غبطه می خورن ... به شجاعتش و به خنده همیشه آویزون کنج لبش ... غریبه ها براش آشنان و آشناها غریبه تر از صد تا غریبه ...
با لبهای تشنه
به عکس یه چشمه
نرسید تا ببینه
قطره، قطره
قطرهٔ آب، قطرهٔ آب

اون می گرده و می گرده ... با پای برهنه ... توی کویر تشنه ... کویر تشنه قلبش که انگاری توش فرو رفته یه دشنه ... می دونه ... خوب می دونه که آخر راهش ... وقتی به هدفش برسه ... وقتی بی هدف بشه ... پوچ می شه ... و چقدر شیرینه به نظرش این پوچ شدن ... این هیچ شدن ... نیست شدن ... فدا شدن در راه هدف ... هدفش فدا شدنه ... می خواد فدا بشه تا دیگه نذاره کسی مثل خودش فدا بشه ... می خواد درک کنه و نذاره کسی مثل خودش از درک نشدن زجر بکشه ... روح خودش که نابود شده ... می خواد جلوی نابود شدن روح های دیگه رو بگیره ...
در شب بی تپش
این طرف، اون طرف
میافتاد تا بشنفه
صدا؛ صدا ...
صدای پا، صدای پا ...

*
و داستان من صدای پای یک زنه ... زن که نور آسمونه ... زن که نور کهکشونه ... زن که آفریده شده برای محبت کردن ... برای نوازش ... زن که ظریف آفریده شده تا ظریف بمونه ... تا ببخشه و نشون بده بخشش چقدر آسونه ... از جنس غرور نیست ... از جنس محبته ... از جنس خاک و پر از بی آلایشی ...

تو روشن می کنی خورشیدو هر روز
تو هر شب توی جلد ماه میری
بگیر دستامو محکم تا نیفتم
زمین میلرزه وقتی راه میری

زنی که توی عنفوان جوونی ... توی روزایی که هم سن و سال هاش به فکر جدیدترین مارک لوازم آرایش و مدل لباس و هزار هزار هزار چیز دیگه هستن تصمیم می گیره مرد باشه ... تصمیم می گیره از چیزی که اونو ضعیف نشون می ده فاصله بگیره ... بره به سمت قدرت ... بره به سمت هر چیزی که اونو به خواسته اش می رسونه ... زنی که خسته می شه از محبت ... و وقتی زن ... لطافت ... پاکی ... بخواد از جنس مهربونی نباشه دیگه چیزی ازش باقی نمی مونه ...

دلم با خنده تو گرم میشه
تو روزایی که دنیا سرد باشه
تو رو حس میکنم میفهمم اینو
یه زن میتونه گاهی مرد باشه

زنی که آفریده شده تا دنیا رو پر از آرامش کنه ... حالا نیاز داره کسی به خودش آرامش رو تزریق کنه ... که کسی باشه تا شونه های پر دردش رو عمیق فشار بده و هر دردی که روی اون شونه های نحیفه رو برداره ... زن حتی اگه خودش بخواد ... حتی اگه به جبر زمونه تصمیم بگیره زن نباشه ... توی یه شکاف کوچیک زندگی ... همین که حس کنه کسی بهش نیاز داره باز زن می شه و سرشار از محبت ... حتی اگه از احساساتش سال ها و قرن ها فاصله گرفته باشه ... این غریزه یک زنه ...

نمی ترسم از اینکه پیر میشیم
از اینکه زندگی بی مکث میره
تموم ساعتا تسلیم میشن
کنار تو زمان برعکس میره

تو چشمات عکس یه دنیا میفته
تو اون چشمای ناز مثل شیشه
مراقب باش پلکاتو نبندی
حواسم با یه چشمک پرت میشه

زن داستان من خالی اما سرشاره از احساسه ... قوی اما ضعیف و شکننده است ... مهربون اما خشن و پردرده .. سنگ صبور اما لبریز از درد و دله ... قلب زن من شکسته و اینه زمانی که یه زن تصمیم می گیره مرد باشه و یک تنه بره به جنگ زمونه ...
**
با مرد تنهای قصه یه وجه تشابه داره ... هر دو آماده فدا شدن و منتظر اونن ... این آرزوی هر دوی اونهاست ...
******************************************
 
پست اول:

- اوففف دستت درد نکنه داداش شهراد ... حال دادی خفن ...
شهراد پوزخند زد، از لب تخت بلند شد. دستمالی که مخصوص پاک کردن دستاش بود رو از توی کیفش بیرون کشید و انگشتای بلند اما پینه بسته اش رو یکی یکی روی دستمال کشید، بعد کف دستش و بعد هم کل دستش رو با وسواس پاک کرد ... بعد از کارش فقط دوست داشت دوش بگیره ... باید تا رسیدن به خونه صبر می کرد. کمربند شلوارش رو که روی صندلی کنار تخت امید بود، برداشت و توی بندینه های شلوارش یکی یکی و با صبر فرو کرد ... از گوشه چشم نگاش افتاد به امید ... ریلکس ترین مشتریش ... ل*خ*ت مادرزاد روی شکم افتاده بود روی تخت و قرمزی بدنش نشون می داد که هنوز درد ضربه ها توی بدنش هست ... اما این کارش بود ... براش اهمیتی نداشت که مشتری ها درد می کشن یا نه، اصلا هم مهم نبود درش براشون همراه لذته یا نه! خودشون می خواستن، پس مسلما دوست داشتن ... به شهراد چه! ... کمربندش رو کشید و شکمش رو داد تو و سگک کمربند رو بست ... صدای امید بلند شد، نصف صورتش روی بالش بود و حرفاش نصفه نیمه توی دل بالش فرو می رفت :
-وای خدا مردم از خوشی ... شهراد من تو رو نداشتم چی می شد واقعا؟!
باز پوزخند زد ... رفت سمت کنسول بزرگ کنار اتاق ... کارش رو بلد بود ... اینقدر اومده بود و رفته بود که خبره شده بود ... کیف پول رو برداشت ... طبق معمول پول خوردهای کیف امید دست مزد اون می شد ... دو تا ده هزاری ... بقیه پولاش چک پول های پنجایی و صدی و حتی پونصدی بود ... نمی دونست این قشر مرفه بی درد این پول ها رو از کجا می یارن! البته در مورد امید که مطمئن بود باد آورده است ... بابای کارخونه دارش بود که شب به شب جیب پسرش رو پر از پول می کرد که مبادا جایی کم داشته باشه ... دو تا ده هزاریش رو برداشت ... برای امید اصلا هم مهم نبود هفته ای سه روز شهراد رو دعوت کنه خونه اش و حسابی از خجالت خودش در بیاد ... امیدی که تموم دغدغه زندگیش پایین تنه اش و بعدش رو فرم موندن هیکلش و عوض کردن رنگ به رنگ ماشینش و ددر رفتن با دوستاش بود ... واسه اش چه فرقی داشت هفته ای شش تا از این ده هزاریای سبز خوشگل از کفش بره ... اصلا به چشمش هم نمی یومد ... شهراد پولشو برداشت چپوند توی کیف پول قهوه ای خودش ... هدیه تولدش ... هه! تولد ... خنده اش گرفت ... کیفو دوباره چپوند توی جیب پشت شلوار جینش و از روی همون کنسول کلاه کاسکت بزرگ سفیدش رو برداشت ... صدای امید دوباره بلند شد، اما اینبار نزدیکش شده بود ... چون از نزدیکی صدا جا خورد چرخید ... امید همونطور لخت پشت سرش ایستاده بود ... نفسشو فوت کرد و صورتشو برگردوند ...
- هی پسر تا کی می خوای خودتو توی اون باشگاه قدیمی تلف کنی؟!! بابا تو با این هیکل با این قیافه ... جون مادرت اذیت نکن شهراد ... بیا تو باشگاه خودم ... کار خودتو بکن ... پورسانتش هم پنجاه پنجاه ... می دونم از هیربد شصت چهل می گیری ... بابا بیا پیش من پنجاه پنجاه ... تازه مزیتای دیگه هم داره ... می دونی که از توی باشگام چند تا مدل دادم بیرون تا حالا؟!! تازه خیلی هاشون فقط واس خاطر هیکلاشون بوده ... قیافه ها شبیه چلغوز یا کریم! تو که دمت گرم ....
خندید ، بی صدا فقط در حد نشون دادن دندوناش، کلاشو زد زیر بغلش و راه افتاد سمت در ... امید پوف کرد ... انتظاری جز این برخورد از شهراد همیشه خونسرد و کم حرف نداشت ... خم شد حوله سفیدی از روی تخت برداشت، پیچید دور خودش و رفت توی سالن ... شهراد جلوی در داشت کفششو می پوشید ... سیریش شد :
- شهراد لج نکن ... بابا تو با هنر پنهانی که داره می تونی بترکونی ... داداش چرا اینقدر لجبازی تو! پسر هم اینقدر لجباز ... بیست و هفت سالته ها! نمی خوای یه تحولی به وجود بیاری؟ دو ساله تو هیربدی ... خوب لامصب اینقدر رو اون هیکل کار کردی که فقط بری خونه مردم واسه خاطر ...
شهراد رفت بیرون و در رو بهم کوبید ... گوشش از حرفای امید پر بود ... توی حیاط بزرگشون با دیدن ماشین مشکی و قرمز امید که جدیداً برای رالی خریده بود پوزخند زد ... اگه امید جوون بود پس شهراد چی بود؟! اما این چیرا براش مهم نبود ... آپاچی 180 زرد رنگش کنار ماشین امید پارک شده بود ... رفت به طرفش، سوئیچشو از جیب شلوارش کشید بیرون، قبل از اینکه سوار بشه باید در رو باز می کرد، کلاهشو گذاشت روی موتور و خواست بره سمت در که یه لنگه از در دو لنگه سیاه رنگ باز شد و آندیا اومد تو ... توجهی نکرد ... نگاه آندیا که به شهراد افتاد همونجا کنار در سیخ ایستاد ... یه دستشو دور کلاسوری که تو دستش بود محکم کرد و با دست دیگه اش در رو بست ... شهراد با دیدن اندیا، خیالش از بابت در راحت شد، سوار شد و روشنش کرد و گاز داد ... آندیا که سکوت شهراد رو دید، خودش سریع گفت:
- سلام آقا شهراد ... دارین می رین؟!!
خندید ، از همون خنده های بی صدای دندون نما و گفت:
- نه دارم می یام ...
دست خودش نبود ... تو خونش بود سر به سر دختر جماعت بذاره ... درست مثل شمیم ... آندیا ولی هول شد و گفت:
- اوا خوب پس بفرمایید داخل ... لابد امید منتظرتونه ...
پوزخندشو جمع کرد، جدی شد و گفت:
- می شه اون در رو باز کنی؟!
تو دلش اضافه کرد لطفاً اما به زبون نیاورد ... آندیا حسابی گیج شده بود ... اگه شهراد اومده بود کجا داشت می رفت اگه می خواست بره پس چرا گفت اومدم؟ شهراد که منگی آندیا رو دید موتورش رو خاموش کرد، روی جک ثابتش کرد و راه افتاد سمت در ... از اول هم باید خودش می رفت و به دختر جماعت رو نمی انداخت. آندیا با ترس یه قدم رفت عقب ... شهراد خندید ... این دختر کوچولوی دبیرستانی ازش می ترسید ... تو دلش اضافه کرد:
- بهتر بذار بترسه بلکه سرش رو به باد نده ... البته اگه اونم مثل خیلی های دیگه بفهمه من چی کارم ترسش می ریزه و بهم به عنوان کبریت بی خطر نگاه می کنه ...
آندیا با اون مانتو شلوار سورمه ای گوشه ای ایستاده بود و به شهراد نگاه می کرد ... بازم محو قیافه جذاب شهراد شده بود ... بازم حسرت خورد که چرا یه کم بزرگتر نیست؟ بازم آه کشید که چرا باشگاه دخترا و پسرا تو ایران مختلط نیست؟ اینقدر تو فکر فرو رفته بود که وقتی به خودش اومد از شهراد فقط یه دود سفید اگزوز باقی مونده بود و یه در باز خونه ... بازم گند زده بود ... پا کوبید روی زمین و رفت سمت در که ببندتش ...
***

جلوی مجتمع صبا ترمز کرد، کلاه رو از سرش برداشت ... داشت از گرما هلاک می شد ... دستی توی موهای پر پشتش کشید و از روی موتور اومد پایین ... ریموت کوچیک رو از توی جیبش در آورد ... نگاهی به نمای ساختمون پنج طبقه روبروش انداخت ... آجرنما بود ... آجرای کرمی ... مخلوط شده با سنگ های سبز تیره براق ... رنگ سبز دوست داشت ...متاسفانه!!! با ریموت در پارکینگ رو باز کرد ... در نرده ای سفید ذره ذره باز شد ... صبر کرد تا در نصفه باز بشه ... از همون گوشه هم می تونست بره تو، اما عجله ای برای زود رسیدن نداشت ... باز دست کرد توی جیبش و چوب قهوه ای سیگارش رو کشید بیرون ... گذاشت گوشه لبش و با دندون جویدش ... در نصفه شده بود ... با پای پیاده موتور رو از رمپ پایین برد و توی قسمت نرده ای کوچیکی که مخصوص موتور و دوچرخه بود پارکش کرد ... از گوشه چشم نگاهی به جایگاه ماشین ها انداخت ... پژو پارس سفید رنگ آقای شاهد سر جاش پارک بود ... این نشون می داد پدرش خونه است ... پوفی کرد و چوب سیگار رو گاز گرفت ... کلاهشو زیر بغل زد و رفت سمت در زرشکی آسانسور ... دکمه اش رو زد و منتظر ایستاد ... سابقه نداشت وقتی می خواست سوار آسانسور بشه آسانسور توی طبقه های پایین باشه ... همیشه توی طبقه پنجم گیر بود ... صدای ماشینی رو از پشت سرش شنید که از رمپ پایین اومد ... مهم نبود کیه ... یه چشمش به شیشه مستطیلی قسمت وسط بالای در آسانسور بود که کی نور اتاقک آسانسور رو می بینه ... یه چشمش هم به فلش روی دکمه کنار در که کی به سمت پایین سبز می شه؟! بالاخره سبز شد ... لبخند زد ... درست همون لحظه دستی نشست سر شونه اش، کاملاً بی اراده با یه حرکت گارد گرفت. دست طرف رو از روی شونه اش گرفت و سریع چرخید طوری که دست طرف پیچ خورد ... صدای داد مردی که دست روی شونه اش گذاشته بود بلند شد:
- آخ آخ شهراد وحشی دستمو شکستی!
شهراد سریع دست مرد رو توی دستش گرفت و با خنده گفت:
- اِ دایی شما بودین؟! ببخشید ... می دونین که ...
دایی دستشو از دست شهراد بیرون کشید، ماساژش داد و گفت:
- بله می دونم ... نشد یه دفعه من تو رو سورپرایز کنم ... دفعه دیگه با اسلحه ازت پذیرایی می کنم ...
شهراد خندید و گفت:
- چه عجب از این طرفا!
- عجب به جمالت اومدم باباتو ببینم ...
بالاخره مستطیل شیشه ای روشن شد، شهراد در آسانسور رو باز کرد کنار ایستاد، سلامی نظامی داد و گفت:
- هرچند با تاخیر ... اما بفرمایید خواهش می کنم ...
دایی با محبت دست روی شونه شهراد گذاشت و هر دو وارد اتاقک شدن ...
- چه خبر پسر؟!
شهراد چوب سیگاری که توی دستش گرفته بود و فشار می داد رو توی جیبش برگردوند، دکمه چهار رو فشار داد و گفت:
- سلامتی دایی جان ...
دایی اخمی کرد و گفت:
- با منم آره ...
هر دو مرد خندیدن و شهراد گفت:
- نفرمایید ...
- باشه به وقتش می فرمایم ...
باز شهراد خندید، اتاقک که ایستاد شهراد کنار ایستاد و گفت:
- بفرمایید دایی ...
دایی رفت بیرون و به دنبالش شهراد ... کریدور بیست متری خلوت بود ... صدا از هیچ کدوم شش واحد طبقه چهارم در نمی اومد ... شهراد کلیدش رو در آورد، رفت سمت در و گفت:
- فقط امیدوارم بابا روی دنده خوبش باشه ...
در رو باز کرد و وارد راهروی سرامیکی جلوی در شد، دایی هم پشت سرش اومد تو. دو مرد هنوز حتی کفش هاشون رو هم در نیاورده بودن که صدای داد آقای شاهد خونه رو برداشت:
- زن! به این تنه لش بگو، کفشاشو دم در در بیاره ... راه نیفته با کفش بره تو اتاقش ... اینبار با کمربند ...
شهراد خندید و آروم گفت:
- گویا روی دنده خوبش نیست!
دایی با خشم دستی به ریش های جو گندمیش کشید و زیر لب گفت:
- لا اله الا الله ...
شهراد با همون خنده کنج لبش، دستی روی سه ستاره بزرگ سر شونه دایی کشید و گفت:
- بفرمایید تو جناب سرهنگ ... می دونین که این چیزا طبیعیه!
دایی با خشم و صدای فرو خورده گفت:
- آخه تا کی شهراد؟!
شهراد دیگه توجهی نکرد، کفشاشو در آورد و یه راست وارد دستشویی شد ... دستشویی درست جلوی در ورودی و انتهای راهروی دو متری جلوی در بود ... سمت راستش آشپزخونه اپن و بعد از اون پذیرایی پنجاه متری خونه قرار داشت ... وسط پذیرایی ، درست سمت چپش هم یه راهرو می خورد و دو تا اتاق خواب قرار داشت ... یکی اتاق شمیم، اون یکی اتاق آقای شاهد و خانومش ... اتاق شهراد هم کوچیکترین اتاق خونه بود ... آخر پذیرایی سمت چپ یه راهروی دیگه بود ... آخر راهرو اتاق ده متری شهراد و سمت راستش حموم قرار داشت ... صدای گپ و گفتگوی دایی رو با آقای شاهد شنید ... جوراباشو در آورد و انداخت توی دستشویی ، آب رو باز کرد روش، دمپایی های بزرگ سورمه ای مخصوص خودش رو پا کرد. کلاً توی اون خونه همه چیزش مخصوص بود! با شلنگ دستشویی پاهاشو شست، سفت و محکم ... وقتی خیالش راحت شد که پاهاش خوش بو شده، رفت سر وقت دستشویی. جورابای سفید رنگش خوب خیس شده بودن، با همون مایع دستشویی یه کم مشتش داد و وقتی اثری از لک روشون ندید آب کشید و گوله شون کرد کنار دستشویی، دست و صورتش رو هم شست و خشک کرد. بعد از اون، آب جورابا رو گرفت و توی دست مشتشون کرد. دمپایی هاشو اریبی کنار دیوار در آورد که آب توشون بره و رفت از دستشویی بیرون. دمپایی های رو فرشیش توی جا کفشی کنار در بود، روی پا دری ایستاد و با پای دراز شده دمپایی ها رو از توی جاکفشی بیرون کشید، با یه پرش پرید سمتشون و پوشیدشون ... بعد با خیال راحت راه افتاد سمت پذیرایی، مامانش توی آشپزخونه مشغول فراهم کردن وسایل پذیرایی از دایی بود ... خم شد از روی اپن و داخل ظرف میوه سیبی برداشت، بلند گفت:
- سلام مامان خانوم ...
همونطور که انتظارش رو داشت هیچ جوابی دریافت نکرد، در ازاش صدای آقای شاهد رو شنید که گفت:
- خانوم اون میوه ها رو دوباره بشور ...
دستش مشت شد، فکش هم منقبض ... دایی داشت منفجر می شد، اما با نگاه شهراد خودش رو کنترل کرد و باز دستی به ریشش کشید ... شهراد گازی به سیب زد و رو به آقای شاهد گفت:
- سلام آقای شاهد ...
خیلی وقت بود باباش رو بابا صدا نمی کرد ... با جیغ شمیم بیخیال نگاه چپ چپ آقای شاهد چرخید. شمیم پیچیده توی چادر سفید رنگ نمازش از اتاق بیرون پریده و یه راست شیرجه زد سمت آغوش داییش که به روش باز شده بود ... دایی با عشق پیشونی شمیم رو بوسید و گفت:
- قبول باشه خانوم دکتر ...
شمیم غش غش خندید و گفت:
- وای دایی دلم براتون یه ریزه ... یه چیکه ... قد سوراخ جوراب مورچه شده بود ...
شهراد با لبخند به شمیم نگاه می کرد، شمیم سنگینی نگاشو حس کرد، سرشو بالا گرفت و برعکس برخورد سرد بابا و مامانش گفت:
- سلام داداش ...
- سلام به روی ماه نشسته ات ... کسی با چادر نماز می یاد از اتاق بیرون؟
سنگینی نگاه آقای شاهد رو که حس کرد، نگاش کرد، معنی نگاشو دیگه خوب می فهمید. این نگاه غضبناک یعنی خاک بر سر توی بی حیای بی دین و ایمون! نصف توئه! یاد بگیر!
شهراد می دونست اگه یه کم دیگه بمونه جلوی خواهرش تحقیر می شه، و این اصلاً چیزی نبود که دلش بخواد. پس گازی به سیبش زد و بعد از عذر خواهی از داییش راهی اتاقش شد. قصد داشت اول از همه دوش بگیره ... پس لباسی که قصد داشت بعد از حموم بپوششه رو ولو کرد روی تخت خواب فلزی یه نفره اش و بعد از برداشتن تن پوشش از اتاق خارج شد و یه راست رفت توی حمام ... زیر دوش همیشه دچار یه رخوت خاص و حس سبکی می شد ... برای همین هم بعد از کارش حتماً دوش می گرفت ... حتی اگه شده فقط سه دقیقه! سه دقیقه زیر آب ... زیر پاکی مطلق ...



از حموم که بیرون اومد بدون اینکه راهشو به سمت پذیرایی کج کنه یه راست رفت توی اتاقش ... کلاه حوله رو کشیده بود روی سرش ... انگشتشو از روی حوله کرد توی گوشش و چند بار محکم تکون داد که آبهای گوشش بیاد بیرون ... چراغ گوشیش روی میز تحریرش که میز کامپیوترش هم بود، چشمک می زد و این نشون می داد اس ام اس داره ... همینطور که با یه دست از روی کلاه حوله آب موهاشو می گرفت با دست دیگه اس ام اس رو باز کرد ...
- شکلات تلخ ... هیربد ... باتر فلای ... لک پرس ...
لبخند نشست کنج لبش ، کد رو وارد کرد و جواب داد:
- سیگار شکلاتی ... مشتری خوبیه ...
سند کرد و گوشی رو انداخت روی میز ... تند تند موهاشو خشک کرد و رفت سمت در، اول قفلش کرد که یه موقع شمیم بی هوا نیاد توی اتاق، بعد حوله رو از تنش بیرون کشید و آویزون چوب لباسی کنار اتاق کرد ... رفت سمت لباسا ... شورت تامی سفیدش رو با لبه های قرمز و سورمه ای برداشت و پوشید ... صدای اس ام اس گوشیش بلند شد ... خیز گرفت سمت گوشی ...
- شکلات تلخ ... موفق باشی ...
لبخند زد و گوشی رو گذاشت سر جاش ... مشتری براش جور شده بود اونم از نوع فرد اعلاش ... این که قبل از اومدن مشتری خبرش بهش می رسید مدیون ذکاوت خودش بود ... شلوار گرمکن سورمه ایشو برداشت و پوشید ... رفت جلوی آینه قدی اتاق ... از قیافه اش بیزار بود .. به صورتش نگاه نکرد ... طبق معمول همیشه ... اما هیکلش رو دوست داشت ... نگاهی به شکم هشت تیکه اش انداخت ... فیگور گرفت ... کل عضله هاش برجسته شدن و بهش اعتماد به نفس دادن ... دستکش های بوکسش رو دستش کرد و رفت سمت کیسه بوکس مشکی که از سقف آویزون کرده بود ... مشت زد ... به کیسه بوکس ... اما توی ذهنش به دهن سپهر ... مشت زد ... به کیسه بوکس ... اما توی ذهنش پای چشم امیر ... مشت زد ... به خاطراتش ... مشت زد به کوه یخی قلبش ... مشت زد ... به حرفای پدرش ... مشت زد ... به قهر مادرش ... مشت زد ... به آینده سیاهش .. مشت زد به گذشته کورش ... مشت زد ... زد ... زد ... اینقدر که آروم بشه ... بتونه بخنده ... بازم بتونه بخنده ... خسته شد ... دستکش ها رو در آورد و پرت کرد گوشه اتاق ... رفت سمت هالترش ... دو تا وزنه بیست کیلویی انداخت اینطرف اونطرفش و مشغول شد ... عضله های جلوی بازوش باد می کردن ... می زدن بیرون و بر می گشتن ... دستش رو که خم می کرد داد عضله ها در می اومد ... دستشو که راست می کرد عضله ها کش می یومدن ... و باز روز از نو روزی از نو ... ستش رو تکمیل کرد ... سه تا هشت بار ... هالتر رو هم گذاشت کنار اتاق ... دمبل های ده کیلوییشو برداشت ... مشغول شد ... پشت بازو ... دستاشو می برد بالا ... همزمان می آورد سمت پایین ... کنار بدنش زاویه نود درجه می ساخت ... می برد عقب و باز کنار بدنش نگه می داشت ... وقتی داد عضله هاش بلند شد و حس کرد عضله هاش دارن می سوزن دمبل ها رو سر جاشون برگردوند ... چشم گردوند روی پوستر های اتاقش ... روی هیکل بی نقص مرحوم روح الله داداشی ... روی قوی ترین مردان جهان و برترین فیت نس کار ها ... فقط هجده سالش بود که دیوار اتاقش رو پر کرد از پوستر مردای قوی هیکل و چیزی نگذشت که خودش هم شد یکی از اونا ... سیستمش رو روشن کرد ... کد عبور داد ... وارد شد ... فایل موسیقی مورد نظرش رو باز کرد ... کنترل ای زد و همه رو با هم انتخاب کرد ... اینتر رو کوبید و کشوی میز رو باز کرد ... یه بسته کاپتان بلک از داخل باکس دوازده تایی بیرون کشید ... بازش کرد ... ضربه زد زیرش ... یه نخ به بیرون سرک کشید ... با دو انگشت گرفتش، گذاشت گوشه دهنش فیلتر شیرینش رو زبون زد . فندکش رو از لب میر برداشت و روشنش کرد ... دهنش طعم گس گرفت ... زیر سیگاریشو برداشت ... دود رو فرستاد بیرون ... ولو شد روی تختش ... زیر سیگاری رو درست پایین تخت جایی که دستش از تخت آویزون می شد قرار داد که خاکستر سیگارش بریزه توی زیر سیگاری ... بوی شکلات اتاق رو برداشت ... پک دیگه ای زد ...
- تکیه کردم بر وفای او غلط کردم ، غلط
باختم جان در هوای او غلط کردم، غلط
عمر کردم صرف او فعلی عبث کردم ، عبث
ساختم جان را فدای او غلط کردم ، غلط
شعر وحشی بافقی ... صدای محسن چاووشی ... چه دنیایی براش می ساخت ... اون قدر که باز ذهن سرکشش شاعر می شد ... شاعر می شد و شعر میگفت ... و باز هم فقط برای خودش ... برای دلش ... برای دلی که دیگه دل نبود ... به یاد پدری که دیگه پدرش نبود ... به یاد پدری که فروختش ... به یاد پدری که برای عقایدش حرمت قائل نشد ... زمزمه کرد:
- من مرد می شم از درد
من مرد می شم از دود
وقتی به جای دستات
سیگار مرهمم بود
سکوت کرد ... پک زد ... دود رو فرستاد بیرون ... به سقف سفید اتاقش خیره شد ... بدنش کوفته بود ... بی حال بود ...
دل به داغش مبتلا کردم خطا کردم ، خطا
سوختم خود را برای او غلط کردم ، غلط
اینکه دل بستم به مهر عارضش بد بود بد
جان که دادم در هوای او غلط کردم ، غلط
پوزخند زد ... ذهنش که سرکش می شد درست مثل این بود که یه نفر بگیره قلقلکش بده ... خنده اش می گرفت ... بعضی وقتا از زور درد به شعر رو می آورد و اینقدر ذهنش می گفت و می گفت و می گفت تا آروم می شد ... الان هم از همون روزا بود ... یاد سیبی افتاد که ظرف برداشت ... صدای پدرش ... اون نجس بود! باید اینو حداقل خودش قبول می کرد که برای اون خونواده نجسه ... پک زد به سیگارش ... یادش افتاد به سیزده سالگیش ... وقتی که برای اولین بار از فشار فکرای عذاب آورش دست توی جیب باباش کرد و اولین نخ سیگار رو کش رفت و اسم سیگاری رو به جون خرید ...
- از پاکت تو جیبت
منم سیگاری شدم
سرفه عذابم می ده
بدم می یاد از خودم
اون موقع خونواده اش رو داشت ... محبتشون رو داشت ... چی شد که توی هفده سالگی همه چی خراب شد؟! چی شد که همه فهمیدن چیزی رو که نباید می فهمیدن ... چی شد که سپهر و امیر نارو زدن؟ هر چند که جوونمردی از اول هم تو خونشون نبود ...
از بــرای خــاطــر اغــیـار خــوارم مــی کــنـی
من چه کردم که اینچـنین بـی اعتـبـارم می کنی
روزگـاری آنـچـه با مـن کـرد اسـتغنـای تـو
گر بگـویـم گـریـه هـا بـر روزگـارم می کنـی
دلش تنگ بود برای نوازش دستای مامانش ... برای نگاه پر افتخار پدرش ... برای بوسه زدن روی دستای پدرش و بغل کردن و چرخوندن مامانش دور خونه ... دلش تنگ بود برای داشتن خونواده ... اما همه رو از دست داده بود و دیگه فرصتی برای داشتنشون نداشت ... اون خودش رو فدا کرده بود ... از بچگی فدا شدن روی پیشونیش حک شده بود ... حالا چی کار می کرد با دل تنگش؟! این رو نمی دونست ...
تو حسرت یه بوسه
تو حسرت یه لبخند
دستای بی روح تو
روحمو از خونه کند
نشست لب تخت ... سیگارش تموم شده بود ... توی زیر سیگاری خاموشش کرد ... سرشو گرفت بین دستاش ... موهاش روی پیشونیش ریخته بودن ... کاش قیافه اش قشنگ نبود ... کاش از بچگی زبون زد خاص و عام نبود ... کاش تو دلبرو نبود ... کاش ....
از بــرای خــاطــر اغــیـار خــوارم مــی کــنـی
من چه کردم که اینچـنین بـی اعتـبـارم می کنی
پدرش قاضی نا مردی بود ... بی دفاع حکم صادر کرد ... شهراد به خودش اومد و دید محکومه ... حبس ابد ... چی می تونست که بگه؟! چی داشت که بگه؟! اون هر چی هم که بود پسر اون مرد بود ... نباید این قدر بی انصافانه طرد می شد ... نباید ...
- تلخی کام دنیا
هر لحظه رو لبامه
آغوش سرد کوچه
لبریز رد پامه
همیشه خندیده بود ... همیشه ... اما دوست نداشت جلوی شمیم هم تحقیر بشه ... دوست نداشت حرفای زشت پدرش رو شمیم بشنوه و روح لطیفش خراش برداره ... همیشه می گریخت ... می گریخت که شمیم نشنوه ... اما چه می کرد روزایی رو که همه فامیل جمع بودن و پدرش برای جمع کردن آبروی خودش اون رو جلوی همه بی آبرو می کرد ... ترجیح می داد تو هیچ مهمونی نباشه ... همه فکر کنن شهراد مرده ...
- سوی بزمت نگذرم از بس که خوارم کرده ای
تا نداند کس که چون بی اعتبارم کرده ای
نا امیدم بیش از این مگذار خون من بریز
چون به لطف خویشتن امیدوارم کرده ای
سیلی خورد ... حرف ها شنید ... سیگار کشید ... خندید ... ترجیح داد سکوت کنه و بخنده ... این شد راه دفاع براش ... آخرین بیت ها توی ذهنش شکل گرفت ...
- نخواستی و ندیدی
سیگار منو کشیده
بابا همیشه اخم و
بابا فقط ، کشیده ....
خندید ... مثل همیشه خندید ... خالی شده بود ... خودش رو حسابی خالی کرده بود .... از جا بلند شد ... صدای شمیم رو می شنید ....
- داداش ... ناهار ....
****************************

از جا بلند شد، تی شرتش رو با یه تی شرت مشکی و سفید عوض کرد، باز مثل احمق ها اول دوش گرفته و بعد اینقدر ورزش کرده بود که بدنش خیس و چسبنده شده بود ... باید دوباره می رفت دوش می گرفت و باز دری وری های باباشو به جون می خرید ... از اتاق که رفت بیرون، راهروی سه متری رو که طی کرد، سفره رو پهن شده کف خونه دید. باباش بالای سفره نشسته بود و داییش دست راستش ... شمیم هم کمک مامانش تند تند وسایل رو از لب اپن بر می داشت و توی سفره می چید ... با دیدن شهراد ایستاد و گفت:
- همون که دوست داری داداش...
شهراد لبخندی تحویلش داد و نشست سر سفره ... شمیم هم دیس برنج رو که روش پر شده بود از زعفرون وسط سفره گذاشت و نشست کنار شهراد ... از پارچ آب لیوانی برای خودش ریخت و لاجرعه سر کشید، چند قطره ته لیوان موند. لیوان رو گذاشت کنار دستش که وقتی باز تشنه شد از همون آب بخوره ... لیوان دهنی دوست نداشت ... شهراد هوس کرد سر به سرش بذاره ... اخم و تخم آقای شاهد هم چندان براش مهم نبود ... عادت کرده بود، هم اون به باباش و هم باباش به اون ... عاشق این بود که خواهر کوچولوشو بچزونه! هر چند که خیلی هم کوچیک نبود! سوم دبیرستان بود ... لیوان آب شمیم رو برداشت و به سرعت همون چند قطره رو پاشید روی صورتش ... جیغ شمیم بلند شد و شهراد قهقهه زد ... صدای لا اله الا الله آقای شاهد و خنده های دایی هم بلند شد ... شمیم پرید روی پاهای شهراد و انگشتش رو برد سمت صورتش ... شهراد خودشو کشید کنار و گفت:
- نکن شمیم!
ولی شمیم از رو نرفت و انگشت اشاره اش رو توی چال گود سمت چپیه شهراد فرو کرد ... شهراد نمی تونست خنده اش رو جمع کنه که چالش هم محو بشه و شمیم دست برداره ... از حرکتش بیشتر خنده اش می گرفت ... خود شمیم هم یه چال کوچولو داشت، سمت راست صورتش بود ... اما محو و کم عمق ... برعکس شهراد که هر دو طرف لپش چال داشت اون هم به چه عمقی!!! بالاخره با تشر آقای شاهد شمیم از روی پای شهراد بلند شد و گفت:
- دمت گرم داداش ... خیلی وقت بود تو چاله ات فرو نرفته بودم ... یه بهونه دادی دستم ...
شهراد خندید و خواست برای خودش برنج بکشه که داد آقای شاهد در اومد ...
- خانوم بشقاب این پسره کو؟!!
مامانش نگاهی به شمیم انداخت، شهراد سر به زیر شد ... شمیم از جا پرید و رفت توی آشپزخونه ... چیزی طول نکشید که با بشقاب ملامین لب پریده نارنجی رنگ و لیوان همرنگ و قاشق و چنگال مخصوص شهراد برگشت ... می دونست چرا داداشش محکومه به جدایی ... اما باور نمی کرد ... باورش نمی شد ... اصلا باورش نمی شد چنین چیزی وجود داشته باشه، چه برسه به اینکه یکی از اون موجودات عجیب و غریب هم توی خونه خودشون زندگی کنن ... هر چی هم که بابا اینو می گفت شمیم باور نمی کرد ... از گوشه چشم نگاهی به شهراد انداخت ... خبری از ناراحتی توی صورتش نبود، برعکس داشت با اشتهای هر چه تموم تر غذا می خورد، بشقاب نارنجیشو تا لب پر از برنج سفید لنجان کرده بود و از توی بشقاب خورش مخصوص خودش چند قاشق لب پر بامیه روی برنجش ریخته بود و داشت دو لپی می خورد ... خنده اش گرفت! اصلاً کی شهراد رو ناراحت دیده بود؟!! این بشر همیشه خونسرد و خندون بود ... دیده بود مواقعی رو که بابا داد می کشید و شهراد می خندید و می رفت توی اتاقش ... مامان پشتش رو می کرد بهش و شهراد می خندید و حرف خودش رو بهش می زد ... خیلی وقتا شهراد با مامان درد دل می کرد ... می دونست مامان به همه حرفاش گوش می کنه، اما جواب نمی داد ... یاد روزی افتاد که مامان از بعدش با شهراد قهر کرد ... روزی که فهمید شهراد چی کار کرده!... ایستاد جلوی شهراد ... دستاشو بالا برد ... این طرف اونطرف صورتش گذاشت ... صورت پسرشو قاب کرد و با چشمای لبریز از اشکش و صدای لرزون و بغض آلودش فقط تونست بگه:
- آره شهـــــراد؟
و شهراد تو سکوت سرشو انداخت پایین، مامان شکست ... له شد ... نابود شد و اینو همه فهمیدن ... بعد از اون قهر کرد ... کم حرف شد ... با شهراد اصلاً حرف نمی زد، ولی حرف زدنش با بقیه هم شده بود در حد چند کلمه ...
- چی بپزم؟! زیر گازو کم کن! پاشو نمازتو بخون آفتاب زد ... سلام ... به سلامت ... ماست نداریم ... نون نداریم ... پنیر تموم شده ...
از این دست مکالمات زوری ... همین بیشتر بابا رو جری می کرد ... دادشو در می اورد ... شهراد رو انداخت از خونه بیرون ... ولی شهراد با وساطت دایی برگشت ... با ضربه ای به روی پاش از جا پرید:
- چته تو کرم ابریشم؟!!
قیافه در هم کشید و گفت:
- کرم ابریشم تویی با اون چشات!
اخمای شهراد در هم شد ... سرشو فرو کرد توی بشقابش و مشغول هم زدن برنج و خورشتش شد ... برنج سفید با آب نارنجی خورش رنگ عوض می کرد و شهراد اصلا انگار توی این دنیا نبود دیگه ... شمیم متعجب با خودش فکر کرد:
- مگه چی گفتم که ناراحت شد؟!!!
شهراد و ناراحتی؟! اونم به خاطر یه جمله؟!! اینقدر نگاش کرد تا بالاخره قاشقی غذا به دهن برد و باز لبخند گوشه لبش جا خوش کرد ... نفس آسوده ای کشید و اونم مشغول خوردن شد ... شهراد بقیه غذاشو هم خورد، دستاشو طبقه معمول مالید به شلوارش که اگه چرب شده تمیز بشه، عادتش بود، بعدش از سر سفره بلند شد و گفت:
- دستتون درد نکنه مامان خانوم ... مثل همیشه عالی!
اما مامانش حتی سرشو بالا نیاورد که نگاه به چشمای پسرش بندازه ... و شهراد می دونست این سکوت لعنتی روزی شکسته می شه که مامانش نگاش کنه ... یادش بود ... با اینکه دور بود اما خوب یادش بود که مامانش همیشه می گفت:
- چشمات جادویی توی خودشون دارن که آدمو لال می کنن ... نگران دخترایی هستم که قراره بیان تو زندگیت ...
و شهراد با خنده می گفت:
- دخترا؟!!! بیخیال مامان! یه دونه م زیاده ... دختر رو خدا آفریده واسه چزوندن ... من با پسرا بیشتر حال می کنم ...
و اون روز نفهمیدم چرا مامانش ضربه ای آروم به گونه اش زد و گفت:
- وای خدا مرگم بده!
اما الان خوب می فهمید ... آهی کشید و رفت سمت اتاقش ... می خواست بار دیگه دوش بگیره ... شبیه اردک شده بود ...
همین که رفت توی حموم و در حموم رو بست ، صدای داد آقای شاهد رو شنید:
- تحویل بگیر خانوم ... پسره روزی دوبار می ره حموم! معلوم نیست تو اون اتاق چه غلطی می کنه! صبح تا ظهر و بعدم عصر تا شب که خونه دوستای گرامیش پلاسه ... اما وقتی هم می یاد خونه انگار هنوز سیراب نشده ... این با خودشم رابطه ...
داد دایی که بلند شد دوش آبو باز کرد ... یخ بود ... اما برای تن ملتهب شهراد دوا بود ... رفت زیرش و نفسشو حبس کرد ... دیگه صداشون رو نمی شنید ... به این جر و بحث ها عادت داشت ... زیر دوش یهو خنده اش گرفت ... انگار پسر هجده ساله بود که به قول باباش با خودش رابطه داشته باشه ... غش غش خندید ... آینه روبروی دوش چشماشو وسوسه می کرد که خیره صورتش بشه ... اما خودش هم مثل مامانش با چشماش قهر بود ... بعد از دوش گرفتن، حوله شو تنش کرد و زد بیرون ... دایی و بابا داشتن حرف می زدن و شهراد خوب میدونست وقت خوردن چائیه ... رفت توی اتاقش ... تند تند لباساش رو تنش کرد، زد از اتاق بیرون و رفت سمت دستشویی ... شمیم توی اتاقش بود ... وقتی آقای شاهد خیلی شورش رو در می آورد و مثل امروز زیادی گیر می داد و بی حیا هم می شد شمیم قهر می کرد و می رفت توی اتاقش ... وگرنه جاش همیشه جلوی تلویزیون بود ... البته نه اینکه حواسش به تلویزیون باشه! می یومد می نشست جلوی تی وی ، لب تابش رو می ذاشت روی پاش و غرق سایت های اینترنتی می شد ... فقط از اتاق می یومد بیرون که کسی بهش غر نزنه ... شهراد حداقل این مزیت رو داشت که کسی ازش نمی خواست بیاد از اتاقش بیرون ... بدون اینکه به کسی نگاه کنه یه راست رفت توی دستشویی وضو گرفت ، دست و صورتش رو حسابی خشک کرد ... دوست نداشت کسی بفهمه وضو گرفته، بعد دوباره برگشت رفت توی اتاقش ... بحث دایی و باباش در مورد معضلات جدید اقتصادی بود ... براش مهم نبود ... سجاده اش رو پهن کرد کف اتاق ... در اتاقش رو قفل کرد ... البته می دونست کسی نمی یاد توی اتاقش ... شاید دایی که اونم مهم نبود ... گاهی هم شمیم که اونم قهر بود ... اما قفل کرد که غافلگیر نشه ... آقای شاهد اگه می فهمید نماز هم می خونه ، خونه رو تو حلقش می کرد که تو خدا رو به سخره گرفتی ... حوصله بحث نداشت ... همیشه دنبال آرامش بود ... و این دقیقاً چیزی بود که هیچ وقت نداشت ... قامت بست ... نیت کرد ...
- الله اکبر ...
دستاشو انداخت و مشغول شد ... تو دل عبادتش فرو رفت ... طوری که اگه اون لحظه باباش پشت در تمام فحش های عالم رو هم بهش می داد اصلا براش مهم نبود ... اون خدا رو داشت ... همیشه خدا رو داشت ... حتی اگه لجن بود! حتی اگه نجس بود! حتی اگه همه چیزهای بد دنیا هم بود باز خدا رو داشت و همین براش بس بود ... بالاترین آرامش رو نماز خوندن و عبادت بهش می داد ... بعد از اون، در مواقعی که نماز های واجبش رو خونده بود و حس متسحب خوندن هم نداشت ، رو می آورد به سیگار و موسیقی و شعر ... نمازش که تموم شد دستاش رو گرفت رو به آسمون نیایش همیشگیشو به لب آورد:
- خدایا ... چه ساختن هایی که منو سوخت و چه سوختن هایی که منو ساخت! خدایا ... به من فهمی بده که از سوختنم ساختنی آباد بجا بمونه.
دستشو روی صورتش کشید، مهر بلندشو که از مشهد خرید بود رو بوسید و سجاده اش رو جمع کرد ... همه اشو زیر تخت جا ساز کرد، افتاد روی تخت و چشماشو بست ... می خواست یه کم بخوابه تا برای قرار عصر آماده و قبراق باشه ...

*****

- هیـــــــــــن!
چشمامو باز کردم و به سرعت نشستم ... عرق از سر و صورتم جاری شده بود و باد کولر باعث می شد لرز کنم. از صدای هین گفتن خودم از خواب پریدم و چه خوب که از خواب پریدم ... چه خواب افتضاحی ... بدنم هنوز داشت می لرزید ... روی تخت چمباتمه زدم و زانوهامو بغل کردم ... باز یاد خوابم افتادم ... یاد ساسان یاد بدن کبودش شده اش ... یاد خط به خط نامه اش ... باز بغض کردم ... جیغ کشیده بودم و از خواب پریده بودم اما می دونستم تو اون خونه برای کسی اهمیت ندارم ... بمیرم هم کسی سراغی ازم نمی گیره! چه برسه جیغ بکشم! سرمو گذاشتم روی زانوهای لرزونم و به اشکام اجازه بارش دادم ...
- چرا رفتی ساسان؟!! چرا بی وفا شدی؟ چرا تنهام گذاشتی؟ ساسان مگه تنهایی منو ندیدی؟ مگه دوستم نداشتی؟ تو که همیشه می گفتی منو از همه تو دنیا بیشتر دوست داری! چرا رفتی ... چرا طاقت نیاوردی؟!!! همه اش تقصیر منه! تقصیر من لعنتی ...
از جا بلند شدم ... بغض و حرص و کینه توی وجودم بیداد می کرد، حس می کردم رگ و پی تنم کش می یاد! دوست داشتم همون لحظه برم از اتاق کوچیکم بیرون و اولین نفری که اومد سر راهم رو بکشم ... می تونسم ... اینقدر غیظ داشتم ، اینقدر نفرت و کینه داشتم که می تونستم ... رفتم سمت در اما دم در که رسیدم زانوهام سست شد. ایستادم ... دستمو گذاشتم روی دیوار و نالیدم:
- چی کار می کنی دختر؟!!! چرا گند می زنی به همه چیز؟!!! به ساسان فکر کن، به روح پاک ساسان ... تو نباید احمق بشی ... نباید کنترل احساستو از دست بدی ... باید همیشه آروم باشی و با وقار و خنثی ... تو می تونی ... تو می تونی! به خاطر ساسان ... فقط به خاطر ساسان عزیزت ...
برگشتم و لب تخت نشستم، صورتمو پنهون کردم بین دستام ... کاش می شد خودمو برسونم بهشت زهرا ... کاش می شد برم درد دل کنم ... برم خودمو خالی کنم ...
- خدایا چرا من باید اون صحنه رو می دیدم؟ چرا منی که از همه عاشق تر بودم باید جون کندنش رو می دیدم؟ چرا باید اینطوری می شد؟ چرا زودتر نفهمیدم چه دردی داره؟ چرا به دادش نرسیدم؟ چقدر عوضی بودم من!
باز از جا بلند شدم، کلافه بودم. رفتم سمت پنجره، دو سه تا لامپ پایه بلند با نور سفید اطراف باغ روشن بود، مسیر ماز رو به خوبی می تونستم ببینم ... تو اون باغ بزرگ شاید تنها چیز جالبی که وجود داشت همین ماز بود ... یه ماز پیچ در پیچ که با شمشادهای بلند ساخته شده بود و مخصوص تربیت سگ های وحشی بود ... اینقدر توی اون ماز سگ ها رو می چرخوندن تا راه رو یاد می گرفتن. کم کم تربیت می شدن و از وحشی بودن فاصله می گرفتن، به خاطر وجود این سگ های وحشی که همه شون پشت باغ نگهداری می شدن کسی جرئت نمی کرد پا به باغ و به خصوص اون قسمت باغ که پشت ساختمون اصلی بود بذاره ... نگام رو زوم کردم به سایه بون تعبیه شده وسط ماز ... زیرش مشخص نبود ... درست جایی که مقصد همه سگ ها بود ... اون وسط ... یه سایه بون زده بودن ... و خوب می دونستم که خونه سگ ها هم همون جاست ... وسط اون ماز پر پیچ و خم ... مطمئن بودم اگه یه روز پا به اون ماز بذارم راه رو گم می کنم ... شمشاد ها بلند تر از قد یه آدم بلند قد بود و هر کس می رفت اون تو مدام توی بن بست های شمشادی گم می شد، آخر هم خوراک سگ های وحشی می شد ... این دلیلی بود که هیچ وقت دلم نخواست رفتن به اون ماز رو امتحان کنم ... هوا گرگ و میش شده بود ... صدای زوزه بعضی از سگ ها شنیده می شد ... دستم رو روی قلب بیچاره گذاشتم، ضربانش هنوز هم نامرتب بود ... دلم تنگ بود برای ساسانم ... عقب گرد کردم و ولو شدم روی تخت، دست بردم زیر بالش و تنها عکسی که از ساسان برای خودم نگه داشته بودم رو بیرون کشیدم ... چشمای خمار آبی رنگش باز آشوب به راه انداختن توی دلم ... پوست سفیدش، لبخند جذاب و دوست داشتنیش ... موهای بورش ... یه کم لپ داشت که همیشه به خاطرش مسخره اش می کردم ... اخرم برای آب کردن اون لپ های ...نفس عمیقی کشیدم و خودم رو با غیظ نفرین کردم:
- الهی بمیری شاهزاده خانوم ... الهی به بدترین شکل و با ذلالت بمیری اگه نتونی جواب گوی ساسان و درخواستش باشی ...
آهی کشیدم، دلم پاره پاره بود. از مردن هیچ هراسی نداشتم، اما نه تا قبل از اینکه به هدفم برسم ... برام اهمیتی نداشت که توی این راه چه بلایی سرم بیاد ... باید یه کاری می کردم ... هر کار که شده! اما باید یه کاری می کردم ... بالاخره باید جربزه ام رو به خودم ثابت می کردم ... به خودم و مامان! من می تونم! می دونم که می تونم! سر روی بالش گذاشتم، ساعت رو کوک کرده بودم برای هفت و نیم ، ساعت پنج بود ... زیاد وقت نداشتم. چشمامو بستم و توی دلم اینقدر اسم خدا و ساسان و مامان رو صدا کردم تا خوابم برد ...

 


 
ارسال نظر برای این مطلب
این نظر توسط امیر علی در تاریخ 1393/5/16 و 11:36 دقیقه ارسال شده است

ببخشید کل رمان رو گذاشتین ؟ منظورم اینکه نویسنده رمانو تمام کرده یا نه؟؟؟؟؟
پاسخ : راستش من خودم این رمانونخوندم ولی می دونم که تموم نشده

این نظر توسط نیلو در تاریخ 1393/2/21 و 18:26 دقیقه ارسال شده است

خوب بودولی من هرکاری میکنم نمیتونم کل رمانو بگیرمشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلک
پاسخ : چرا نمی تونی؟ مشکلشوبگو برات درست کنم

این نظر توسط مینا در تاریخ 1392/7/27 و 12:04 دقیقه ارسال شده است

سلااااام رکسانااا جون.
وای خیلی قشنگه.
مرسی خانمی.شکلکشکلک
پاسخ : ممنون گلم .


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
Profile Pic
با سلام به دوستان عزیزم.به وب سایت رمان های ناب رکسانا خوش آمدید.منبع رمان های این سایت کاربچه های انجمن سایت 98ia ست .ازشون تشکرکرده وبهشون خسته نباشید می گیم... "رکسانا" ID««««« roksanadanesh@yahoo.com
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نویسندگان
    آمار سایت
  • کل مطالب : 3
  • کل نظرات : 282
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 23
  • آی پی امروز : 17
  • آی پی دیروز : 28
  • بازدید امروز : 58
  • باردید دیروز : 36
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 11
  • بازدید هفته : 259
  • بازدید ماه : 792
  • بازدید سال : 11,311
  • بازدید کلی : 267,069
  • کدهای اختصاصی
    mouse code|mouse code

    كد ماوس