close
تبلیغات در اینترنت
خرید دامنه
هکرقلب (5)
loading...

رمان های ناب رکسانا

***شهاب از پشت تلفن گفت:کی میرسی؟_الان دارم از خونه میام بیرون.تا نیم ساعت دیگه میرسم._باشه.لازم نیست با ماشین خودت بیای.زنگ بزن تاکسی تلفنی.برگشت دیروقته خودم میرسونمت.بچمون تازه غیرتی شده بود.اون چندشب که نصفه شب تنهایی برمیگشتم چی؟!!.با اعتراض گفتم:_نه ممنون.با ماشین خودم میام._گفتم…

هکرقلب (5)

رکسانا بازدید : 312 شنبه 26 مرداد 1392 نظرات ()

***
شهاب از پشت تلفن گفت:کی میرسی؟
_الان دارم از خونه میام بیرون.تا نیم ساعت دیگه میرسم.
_باشه.لازم نیست با ماشین خودت بیای.زنگ بزن تاکسی تلفنی.برگشت دیروقته خودم میرسونمت.
بچمون تازه غیرتی شده بود.اون چندشب که نصفه شب تنهایی برمیگشتم چی؟!!.با اعتراض گفتم:
_نه ممنون.با ماشین خودم میام.
_گفتم ماشین نیار.
_اگه کسی ببینه؟
_تا وقتی با منی نگران نباش.
بدم نمیومد از اینکه با شهاب برگردم.خیلی بهتر از تنهایی بود.
واقعا هم بهش اعتماد داشتم.توی این چند تا برخوردی که با هم داشتیم و تحقیقاتی که در موردش کردم به اعتماد عمیقی نسبت بهش رسیدم..
.میدونم هیچوقت نمیزاره به من آسیبی برسه...یعنی نمیزاره به هیچ کسی از اطرافیانش آسیب برسه...فقط اگه بین راه حرف نمیزد و روی مخم پیاده روی نمیکرد خیلی بهتر میشد..
_باشه.پس قطع کنیم من زنگ بزنم تاکسی بیاد.کاری نداری؟
_نه.مواظب خودت باش.
_اوکی.تو هم همینطور.خداحافظ
_خداحافظ

***
از پله های ورودیه خونش بالا رفتم.خدمتکارش جلوی در وایساده بود.بهش سلامی کردم و گفتم:
_آقا کجاست؟
_توی اتاقشون بودن داشتن...
قبل از اینکه وارد خونه بشم در باز شد و شهاب با تیپی نفس گیر اومد بیرون...
خدمتکار خودش رو کاملا کنار کشید...
تیشرت جذبی که به طرز فجیعی خوش هیکل نشونش میداد پوشیده بود...شلوار لی تیره ای هم به پا داشت...
هیکلش عمودی تو حلقم.لامصب تیکه بود.نگاه نافذی بهم انداخت و اومد سمتم و خم شد گونم رو بوسید وگفت:
_خوش اومدی عزیزم.
لبهاش داغ بود...بار دوم بود که من رو میبوسید...
حرارت توی وجودش بیداد میکرد..لبخندی به روش زدم و گفتم:ممنونم.
خدمتکار در رو برامون باز نگه داشت و منو شهاب وارد خونه شدیم.
با دست راستش من رو توی آغوشش گرفته بود و با هم به سمت پله ها رفتیم.خدمتکار هنوز ایستاده بود شهاب با ملایمت در حالیکه حرکت میکردیم
گفت:بریم بالا من کمی کار دارم.
چیزی نگفتم فقط خودم رو بیشتر توی آغوشش جا کردم...
دمای بدنش بالا بود و ناخودآگاه داشت منم داغ میکرد...
از حق نخوام بگذرم هیکل شهاب فوق س...ک..س...ی... بود.
زیر چشمی به خدمتکار نگاه کردم که داشت به سمت آشپزخونه میرفت.
میدونستم الان شهاب دستش رو باز میکنه.برای همین خودم زودتر از آغوشش اومدم بیرون و بقیه ی پله ها رو در کنارش بالا رفتم.
نه نگاهم کرد نه چیزی گفت.از این همه بی توجهیش دلم میخواست سرمو بکوبم به دیوار
.دستگیره ی اتاقش رو گرفت و انگشت اشاره اش رو روی یک قسمت خاصی گذاشت...در اتاق باز شد...من قبل از سهیل باید رمز و راز های زندگیه این
یارو رو کشف کنم.
خودش گوشه ایستاد تا اول من وارد بشم.مرامشو عشقه..
رفتم توی اتاق....دهنم باز موند...واو...اینجا کجا بود...من توی این اتاق تا به حال نیومده بودم.
اتاق نباید بهش میگفتم..یه خونه ی ساده...به دور از هر نوع کامپیوتر یا چیز مشکوکی...
احتمالا توی این اتاق به هیچ چیز فکر نمیکرد....بالای تخت عکس خودش رو در حالیکه سرش رو بالا گرفته بود و پیرهنی پوشیده بود که دکمه هاش تا وسط شکمش باز بود و عضله های سینه اش رو معلوم کرده بود گذاشته بود
.چه ژست خاصی گرفته بود توی عکس...
...ه...و..س کردم برم از نزدیک عکس و سینه اش رو ببینم و تو دلم به به چه چه کنم که چشمم به شهاب خورد که رفت سر کمدش و بعد از در آوردن یک تیشرت از کمد تیشرت تنش رو کند....
.چشمام چهار تا شد...یا ابوالفضل...چشمام روی کمرش قفل شد...
روش سمت من نبود وگرنه دو سوته میفهمید الان من چه حسی دارم...چشمم رو با سرعت بر گردوندم.
خدایا من غلط کردم...خدایا من به همون عکسش راضی بودم ...اصلا نخواستم خدایا...دوباره زیر چشمی نگاهش کردم که لباسش رو تنش کرد و در همون حال گفت:
_راحت باش بشین...
لباس که رفت توی تنش نفس راحتی کشیدم...جوابش رو ندادم.
به سمت تخت رفتم و بالاش نشستم...
دوباره در کمد دیگه ای رو باز کرد و کت اسپرتی رو در آورد...
رفت جلوی آینه...از توی آینه نگاهش کردم...اون هم منو دید....خودم رو زدم به بیخیالی و همینطوری نگاهش کردم...به من میگن هلیا...چیه فکر کردی
چشامو میدزدم؟!اهلش نیستم داداش من...
همونطوری که خیره از توی آینه نگاهم میکرد کتش رو پوشید...من هم خونسرد نگاهش میکردم...کم کم احساس کردم چشماش خندید.
میدونستم پرروام...ولی این یارو حقش بود...
چشماش رو از روی من برداشت و به وسایل روی میز نگاه کرد...شیشه ی ادکولونش رو برداشت...و زیر گردنش و لباسش رو با دست و دلبازی فراوان زد...بوی خاصی به مشامم رسید...مست شدم...این چه بویی بود...تا به حال این عطر رو نزده بود....
اومد سمتم...کم کم خونسردیم داشت جای خودش رو به وحشت میداد.
نگاهش روی من بود...داغ کرده بودم....میدونستم الان صورتم سرخ میشه..
رسید بهم خم شد سمتم...فقط 10 سانت باهام فاصله داشت...آب دهنم رو به زور قورت دادم...میخواست چیکار کنه..نکنه میخواد؟!!...ولی از کنارم کمربندش رو برداشت...چشمم به گردن خوش فرمش خورد...با خودم یه لحظه فکر های منفی کردم...
مات بهش نگاه میکردم..ولی اون بدون نگاه کردن بهم دوباره به سمت آینه رفت.
اینبار نگاهم رو دزدیدم....ولی سنگینی نگاه اون رو حس میکردم...پس از دستی اومده بود تا رو کم کنه...آشغال پس فطرت...دوباره خیره سریم گل کرد و سرم رو بالا گرفتم و بیخیال گفتم:
_واسه ی ساعت چند قرار داریم؟
بعد از بستن کمربند دستی توی موهاش کشید و گفت:نیم ساعت دیگه...
براق کننده ی مو رو برداشت و به موهاش زد...یاد سروناز افتادم..یعنی امکان داشت که بخاطر اون انقدر به خودش برسه؟
خشمی توی وجودم نشست.مگه شهر هرته...هرچی هم که باشه باهاش یه نسبتی دارم.من روی گربه ی توی ساختمونمون غیرت دارم...این که از اون کمتر نیست.جفت چشاشو در میارم...والا...

صدای گوشی بلند شد.مال من که نبود...
برگشت بهم نگاه کرد و در حالیکه هنوز با موهاش ور میرفت گفت:

_گوشی رو لطفا بده.
متعجب دور و اطرافم رو نگاه کردم.آخر تختش بود.
مجبور شدم روی تختش دراز بکشم..چه تخت نرمی داشت.ای جان...خودشو زنش چه حالی میکردن این بالا....
واقعا حس خوبی به آدم میداد.گوشی رو گرفتم و بدون اینکه به فرد تماس گیرنده نگاه کنم نشستم و گوشی رو به سمتش گرفتم.
من که نباید بلند میشدم و گوشی رو بهش میدادم.خودش باید میومد میگرفت.صداش کردم:
_بیا بگیر
از من بی ادب تر هم هست آیا...ولی خب دلم نمیخواد براش کار کنم..
با ابروهای بالا رفته بهم نگاه کرد و اومد گوشی رو گرفت و همینطور که با لبخند بهم خیره بود جواب داد:
_بگو
چند ثانیه سکوت شد و بعد چهره اش جدی شد و گفت:نفهمیدین کیه؟
دستی رو گردنش کشید و گفت:باشه.شما جلو تر از این نرین.بقیه اش رو بسپرین به من.
توی چشمام زل زده بود..نمیدونم چرا موقع حرف زدن با تلفن به من خیره بود...اخه از رو هم نمیرفت پسره ی فلان شده...من هم بدتر از اون...
انگار خوشش میومد حرص در بیاره...از نگاهش خسته شدم و برای فرار از اون به پشت روی تخت خوابیدم تا کمی از این موهبت لذت ببرم...
عجب تختی بود لامصب.چطوره وقتی کارم تموم شد ازش تخت رو بخوام.
دیگه صداش رو نشنیدم..چشمامو بسته بودم و داشتم به بوی ه.و.س...بر انگیز عطرش و هیکل خوش فرمش فکر میکردم.
ازش بپرسم بدن سازی کجا رفته.اگه زنونه داشت منم برم..
تخت کمی پایین رفت...
با ترس چشمامو باز کردم.کنارم نشسته بود و داشت به رو به رو نگاه میکرد.
نیم رخ جذابی داشت...تو حال و هوای خودم بودم که نگاهمو غافل گیر کرد.
خون سرد به هم زل زده بودیم...با اینکه مچمو گرفته بود حاضر نبودم چشمامو ببرم یه سمت دیگه.
اینطوری آخر سوتی میشد...
نگاه خیره اش برای لحظه ای رفت روی لبهام که قلبم اومد توی دهنم ...منم به لباهاش زل زدم..
یاد قضیه ی پنبه و آتیش افتادم...اون که آخر آتیش بود...یعنی از دور آدمو میسوزوند..وضعیت ما هم که سفید بود..یعنی صیقه بودیم...اگه الان نامزد واقعیم بود پا میشدم همچین ل.ب.ا.ش. میبوسیدم تو شوک بمونه.
نکبت اینطوری زل میزنه به لبام نمیگه هالی به هولی میشم.باید از این موقعیت فرار میکردم.
چون نه من حاضر بودم چشمامو اول بردارم نه اون که عین آقا بالاسرا نگام میکرد...
_بدن سازی کجا میری؟
ابروهاش ناخودآگاه بالا رفت و چشماش گرد شد و گفت:
_چطور؟
من هم بلند شدم و روی تخت نشستم و گفتم:خیلی خوب ساختنت.
بر و بر نگاهم کرد و کم کم سرش رو اورد جلو و مماس با صورتم گفت:دوست داری؟
نفس داغش روی صورتم پخش میشد..نفسشم بو عطر میداد..
باید خوشحال باشه که زنش نیستم.اگه به من بود نمیزاشتم به جز برا من جای دیگه ای عطر بزنه.والا.
از این همه نزدیکی آب دهنم رو قورت دادم و خودمو کشیدم کنار و گفتم:قابل تحمله.
شالم از روی سرم افتاده بود.دوباره جدی شد و با یه حرکت شال رو انداخت روی سرم.بلندم کرد و گفت:بریم.
مات موندم.یه اهنی اوهونی...یهو دستو میکشه نمیگه کش میام.درو باز کرد.دستمو از توی دستاش درآوردم و گفتم:
_هوی چه خبرته؟مگه داری افسار اسب میکشی.صبر کن شالمو درست کنم.
و تو دلم گفتم روانی و به سمت آینه رفتم.
چیزی نگفت.کنار در وایساد.از توی اینه دیدم که گوشیش رو از توی جیبش در اورد و شماره ای رو گرفت...
شیش دونگ حواسم به جای لبه ی شالم رفت سمت حرفاش.
_سلام.خوبی؟
_آره.بلاخره معلوم شد کجا میریم؟
_باشه.45 دقیقه ی دیگه اونجاییم.
_خداحافظ.
بهم نگاه کرد..اینبار سریع نگاهم رو که خیره روش بود دزدیدم..
فهمید داشتم فضولی میکردم.کمی با موهام ور رفتم و بعد خیلی بیخیال و آروم رفتم سمتش.
باهم از پله ها پایین رفتیم.داشتم میرفتم سمت در که دستم رو گرفت و به آرومی منو به یه سمت دیگه کشید...
داشتم کم کم عصبی میشدم.اینم گیر داده دست منو بکشه.بابا دراز میشه...
_کجا میری؟راه اینوره؟
با یه دستش دست منو گرفته بود و دست دیگه اش توی جیبش بود...
طرز راه رفتنش واقعا جذاب بود..
با هر قدمی که بر میداشت آدم میفهمید طرف خدای اعتماد به نفسو غروره...بدون هیچ حسی گفت:
_مگه نمیخواستی بدونی کجا بدنمو ساختم؟
نیشم باز شد.یعنی تو خونش وسایل بدن سازی داشت؟
تا به حال از این سالن خونه عبور نکرده بودم..با چشمای ریز شده از کنجکاوی اطرافم رو زیر نظر گرفته بودم.در به در روی دیوارا دنبال دوربین میگشتم...یا اثرات خیلی کوچیکی از لیزر که نشون از محافظت یه جای خیلی مهم باشه.من چقدر خنگم.مگه لیزر با چشم دیده میشه؟...نمیشه؟میشه؟گزینه ی 1؟گزینه ی 2؟من دیوونم؟
اه..حواسم پرت شد.نفهمیدم کی رسیدیم.در خیلی بزرگی رو باز کرد...
انواع و اقسام وسایل ورزشی جلوی چشمم اومدن..با چشمانی حیرت زده وارد شدم..
این چطوری وقت میکرد از همه ی اینا استفااده کنه؟
شنیده بودم که پولدارا تو خونه هاشون سونا و جکوزی و استخر و سالن ورزشی دارن.
ولی وقتی کمی فکر میکردم میدیدم اینجا زیاد از حد وسیله برای ساختن بدن گذاشته شده بود.
اصولا مردم نصف عمرشونو یا خوابن یا تو دست شویی.این فکر کنم سه چهارم عمرشو یا توی سالنه یا داره یکیو هک میکنه....صداش منو از افکارم بیرون آورد:
_میخوای تو هم رو فرم بیای؟
چپ چپ و با تهدید نگاهش کردم و گفتم:
_خوش هیکل تر از من دیده بودی؟
محکم و خیره نگاهم کرد و گفت:هیکلت ظریفه.ولی اگه بخوای بیرون بزنه و ....
چهره ام توی هم فرو بردم و اومدم وسط حرفش و گقتم:
_ایش..چندش...مثل همین دخترایی که تو شبکه فیزیک تی وی میان خودنمایی میکنن؟!!اونا که واقعا حال به هم زنن.صندوق عقب و جلو برا خودشون گزاشتن...
یهو جلوی دهنم رو گرفتم و وحشت زده نگاهش کردم.
این حرفا چی بود من میزدم...
چشماش برقی زد و لبهاش با خنده ی کنترل شده ای کج شد.خودمو زدم به اون راهو گفتم:بریم دیر شد...
و سریع از سالن زدم بیرون.ای خاک بر سر من با این زبون بی حیام...
دختره ی فلان فلان شده اینکه شهلا و سهیلا نیست از این حرفا جلوش میزنی.حقته از خجالت بری زیر زمین...
ولی خب تنها چیزی که ازخلقتم توی مواد اولیه ی سازنده ی اخلاقم نبود خجالت بود...

سکوت عمیقی بینمون بود...هی نفسمو محکم میدادم بیرون تا شاید یه فرجی بشه زبونشو تو دهنش بچرخونه...ولی انگار نه انگار..
.یه دستش روی ران پاهاش بود و یه دستش روی فرمون ماشین.آخر سر کلافه شدم و گفتم:
_یه آهنگ بزار.حوصلم سر رفت.
نیم نگاهی بهم انداخت.ولی چیزی نگفت.
بعد از چند لحظه دستش رفت سمت ضبط و روشنش کرد.
موزیک ملایمی پخش شد.
_گفتم یه چیز بزار بخونه.تو که آهنگ خالی گذاشتی.
بدون اینگه نگام کنه گفت:
_ندارم.
متعجب گفتم:وا.مگه میشه؟
_علاقه ای به گوش دادن ندارم.
_چرا؟
_بی دلیل.ترجیحا موسیقی گوش میکنم.
سرمو تکون دادم و گفتم:من واست یه چند تا آهنگ میارم بعد نظر بده.
با پوزخند نگاهم کرد و دوباره حواسش رو به خیابون داد.
جدیدا خیلی با هم راحت شده بودیم.دیگه سنگ که نبودیم...بلاخره این دیدار ها و اون رشته ی نامرئیه صیقه باید کمی مارو به هم نزدیک میکرد...سریع
می روند...نمیدونم میخواستیم کجا بریم برای همین پرسیدم:
_میریم خونشون؟
_نه.توی یه باغ قرار گذاشتیم.
سرم رو به نشونه ی فهمیدن تکون دادم
.نه اون چیزی گفت نه من...
به شیشه تکیه دادم و به موسیقیه ملایم فیلم مادیگیلیانی گوش دادم...
ماشین از حرکت ایستاد...از ماشین پیاده شدم....
نگاهم سمت باغ چرخید.....عجب باغی بود...دلم میخواست دهنمو باز کنم زل بزنم به باغش...لامصب از بیرون داشت چشمک میزد...
جدیدا چه جاهایی میرم.اون از شروین اینم از کامران و سروناز..
دستشون درد نکنه...به حق چیزای ندیده...
شهاب قفل ماشین رو زد و وقتی دید تکون نمیخورم به سمتم اومد و آرنجشو آورد سمتم.متوجه منظورش شدم..بازوهامو توی بازوهاش گره زدم و باهم به سمت باغ راه افتادیم.آروم پرسیدم:
_این بازی کی تموم میشه؟
نگاه بی احساسش به جلو بود ولی در جواب سوالم گفت:
_هنوز شروع نشده که بخواد تموم بشه.باید صبر بیشتری داشته باشی.
مشکل من همین صبر نداشتن بود دیگه.حالا از کجا صبر بیارم.
دوست دارم زودتر تکلیفم معلوم شه و برسیم به آخرش و منم مجبورت کنم بشینی هرچی که از هک یاد داری به من یاد بدی.فقط امیدوارم بعدش کارت به تیمارستان نکشه.
جلوی باغ یه مردی با لباس رسمی عین لباس سربازا وایساده بود.با دیدن ما سری خم کرد و گفت:
_خوش اومدین آقای پارسیان.
شهاب هم سری تکون داد و گفت:مهمونام هنوز نرسیدن؟
_یه ربعی میشه اومدن.
دیگه شهاب چیزی نگفت و با هم وارد باغ شدیم.
سر درش با درختای خاصی تزیین شده بود...
چه کیفی میداد یه جایی بیای که شناخته شده باشی...هرچند که این همه احترام بخاطر همراه بودنم با شهاب بود...
نمیدونم چرا جدیدا همش دلم میخواست خودم رو بیشتر به شهاب نزدیکم کنم..
بوی عطرش مشامم رو پر کرده بود...باغ خلوتی بود....از دور سروناز و کامران رو دیدم که روی یک تختی نشسته بودن..
.چه جالب...به اینجا نمیخورد که سنتی باشه...نکنه میخوایم آبگوشت هم بخوریم..
عجب صحنه ای بشه...مرد بزرگ هک ایران پیاز بزاره زیر دستش ومحکم بکوبه روش و بادهن پر حرف بزنه و به به و چه چه کنه...
خندم گرفت ....که این از چشای تیز بین شهاب دور نموند..خیره و سنگین نگاهم کرد که براش ابرو بالا انداختم....بـــــله.پس چی فکر کردی؟فکر کردی
فقط خودت بلدی ابرو بالا بندازی....
کامران و سروناز غرق صحبت بودن که با دیدن ما از جاشون بلند شدن...شهاب و کامران دست دادن منو سروناز هم دست دادیم.ولی نمیدونم چرا تو حرکاتش اکراه بود...دختره خود درگیری داره.از همین اول شروع کرده...من با کمی فاصله از شهاب نشستم که کامران با لبخندی که صورتش رو مزین کرده بود گفت:
_چرا دیر کردین؟نیم ساعت از وقت قرارمون گذشته...
شهاب که یه گوشه نشسته بود من رو هم باخشونت مردونه ای سمت خودش کشید که قلبم اومد تو دهنم و گفت:
_بخاطر هلیامعطل شدیم.
هنوز از شوک کارش بیرون نیومده بودم که با این حرفش با چشمایی گرد تو صورتش نگاه کردم و گفتم:
_چرا میندازی تقصیر من شهاب؟خودت خواستی بریم سالن بدن سازی؟
سروناز که ساکت بود با شنیدن این حرف با لحن مرموز و متعجبی گفت:
_سالن بدن سازی؟منظورت همونیه که تو خونه ی شهابه؟
_آره.چطور؟
پوزخندی زد و گفت:
_آخه شهاب اصلا خوششون نمیومد کسی پاش رو اون جا بزاره...انقدر حساسیت نشون میداد که همه فکر میکردن شهاب گنجاشو اون جا قایم میکنه.....الان که میگی از اون جا اومدین.....
سکوت کرد...شهاب با نیمچه اخمی نگاهش کرد و گفت:فکر نمیکنی همسرم با آدمای عادی فرق داشته باشه؟
سروناز که فهمید شهاب کمی عصبانی شده نیمچه لبخند مزحکی زد و گفت:البته.بر منکرش لعنت...
همون موقع برای گرفتن سفارش ها اومدن...نگاهم به شهاب بود که همچنان با اخم سروناز رو زیر نظر گرفته بود...متوجه نگاهم شد و اینبار خیره من رو نگاه کرد....
داغ شدم...بدون اینکه چشماش رو از روم برداره سفارش همه مون رو گرفت و به پیشخدمت گفت.
چرا جدیدا اینطوری شده بودم...آخه بی جنبه ای هم تا این حد؟!!حالا خوبه کار دیگه ای نکرده فقط کنارت نشسته که انقدر داغ میکنی.والا عیبه..ایراده...خانمی شدی واسه خودت.آخه این حس ها چیه که میاد سراغت..
کامران و شهاب سرگرم بحث و گفت و گو شدن.طبق گفته های شهاب خونواده ی کامران و سروناز هم توی اطلاعات بودن....
خداییش دیگه حتی میترسیدم تو خلوتم دو کلوم با خودم حرف بزنم...پشیمون بودم..آره ...از وارد شدن توی این بازی شدیدا پشیمون بودم...ولی دیگه راه برگشتی وجود نداشت....باید تا تهش میرفتم..و معلوم نبود توی این راه چه اتفاقاتی برام میفتاد....
سروناز هر از چند گاهی نگاه پر کینه بهم مینداخت که بهش بی محلی میکردم.ناسلامتی روان شناس بودم.میدونستم اینکار از صد تا فحش براش بدتره..از یه طرفم هم دلم واسش میسوخت..

فکر کنم خیلی شهاب رو دوست داشت...الان فکر میکنه من یه دختر جلفم که اومدم دوروزه اون رو از شهاب جدا کردم....
البته تا حدی هم حق رو بهش میدادم...برم بهش بگم همه اینا فرمالیته اس بنده خدا انقد حرص نخوره....بهش خیره شدم...دختر نسبتا زیبایی بود...آرایش بی نقصی داشت...
نیم نگاهی هم به شهاب انداختم...
از فکری که کرده بودم قلبم تکون خورد...یعنی من میتونستم شهاب رو با سروناز ببینم؟!!
این چه حسیه که از تصور بودن اون دوتا با هم من رو تا مرز جنون میبره...
دوباره به شهاب نگاه کردم...
چه چهره ی مردونه ای داشت...چقدر خاص و پر جذبه بود...حس میکردم اگه میخواست میتونست خیلی کارا بکنه ولی الان با مخفی کردن خودش خواسته که از خیلی اتفاقات که علیه کشورمون و آشناهاش ممکنه اتفاق بیفته جلوگیری کنه...
متوجه نگاهم شد...سرش رو برگردوند....حرفش با کامران تموم شد...با لبخند و ابروهای بالا رفته نگاهم کرد...
یه چیزی توی وجودم لرزید...لرزیدو وجودم رو نابود کرد...امشب چرا اینطوری شده بودم...
خواستم نگاهم رو بدزدم و از این حس فرار کنم که شهاب ضربه ی آخر رو زد و دستش رو دور شونه هام محکم حلقه کرد و من رو به خودش چسبوند...
چشمام رو بستم...خدای من...خدای من....داری با من چیکار میکنی...
یعنی این کاری که کرده بود نمایش بود یا واقعا با احساس خودش من رو توی آغوشش گرفت؟
نمیدونم چرا دوست داشتم به حدس دومم فکر کنم...ولی شهاب نجوا گونه زیر گوشم گفت:
_چیشده؟حالت خوبه؟
به کامران و سروناز نگاه کردم...که یکی با شیطنت ودیگری با عصبانیت بهمون زل زده بود...
پس باز هم همش تظاهر بود..
خودم رو تشر زدم...خب معلومه دختره ی دیوونه.تو هم امشب توهم زدی...خجالت بکش.فردا به این افکارت میخندی...
سعی کردم خون سردیمو به دست بیارم...
سرم رو برگردوندم سمتش که بخاطر نزدیکیش بهم رخ به رخ شدیم...
ته دلم چیزی تکون خورد ولی کمی بیشتر سرم رو چرخوندم و کنار گوشش با لبخندی که به زور تونستم روی چهره ام بزارم گفتم:
_دارم سعی میکنم تو نقشم فرو برم.
اینبار به جای بوی عطر,گرما و بوی تنش بود که خمارم کرد...ازم فاصله گرفت و با تحسین نگاهم کرد...به روی خودم نیاوردم و سرم رو انداختم زیر و به حرف کامران که رو به شهاب زد گوش دادم:
_فردا کجا میری؟

***

شاممون در سکوت کوفت نشد....از بس که این کامران حرف زد...دلم میخواست برم دهنشو گِل بگیرم...امشب که من علاقه ی زیادی به سکوت پیدا کرده بودم کامران ول کن نبود...
کاشکی میشد الان یه جای خلوت بودم و فکر میکردم...
عجب بدبختی ای پیدا کرده بودم....
وقتی که ظرف های غذا رو بردن شهاب دستاش رو از هم باز کرد و روی دسته های تخت که پشت من میشد گذاشت و نفس عمیقی کشید...
ای تو روحم...آخه با نفس کشیدن شهاب هم کار داری؟بی جنبه...من چی بگم به تو آخه دختر؟
نگاهی به اطرافم انداختم...
یاد شبی افتادم که با شروین اومدم باغ....اعصابم ریخت به هم..چطور به خودش اجازه داده بود؟....
از یک طرف شدیدا نگران بودم که شروین بویی از این اتفاقات ببره.بدون شک ساکت نمیمونه...با این رویی که این بشر داره هر کاری ازش بر میاد...البته خدا رو شکر فعلا که رفته بود یه کشور دیگه....خدا از این عروسی ها بیشتر براش برسونه...اصلا ان شاء الله با دختر پسره ماه عسل هم میره...
صدای سروناز من رو از افکارم بیرون آورد...با عشوه ی خاصی گفت:
_شهاب جان...موافقین بریم قدم بزنیم؟
با چشمایی گرد شده نگاهش کردم.دیگه چی؟همین یه کارش مونده که امشب با تو بیاد قدم بزنه! من که بوق نیستم ت بری باهاش قدم بزنی!شیطونه میگه چفت چشاشو با این ناخونام از کاسه در بیارم....داشتم همینطوری بد نگاهش میکردم که کامران هم گفت:
_آره...به نظر منم بهتره کمی قدم بزنیم.
با حرف کامران نفس آرومی کشیدم.پس بنده خدا سروناز هم منظور خاصی نداشت....شانس آورد...بین افکار ذهنم درگیر بودم که دستی رو روی دستام حس کردم.
برگشتم....شهاب بود.پرسشی نگاهم کرد و گفت:
_نظرت چیه؟
متعجب گفتم:
_در مورد چی؟
_دوست داری قدم بزنیم؟
وای اینو!!!!!چه عمیق توی نقشش فرو رفته بود...یکی بیاد منو بگیره...سعی کردم آروم باشم و خندم نگیره...
_آره.از نظر من هم پیشنهاد خوبیه.
از جامون بلند شدیم..شهاب دستام رو با حالت خاصی توی دستاش گرفت و انگشتاش رو بین انگشت های من گذاشت...

منو به خودش نزدیک تر کرد و به آرومی راه افتاد...لعنت به من..چرا اینطوری میشم...آدم باش هلیا...آدم باش...وگرنه برگردی خونه حسابتو میرسم...
اصلا شهاب کیه؟!! آفرین دختر خوب...تو اصلا شهاب رو نمیشناسی...
بیخیال به اطرافم نگاه کردم..کامران و سروناز هم دنبالمون اومدن...
عجب هوای خوبی بود...شب گردی واقعا حال میداد...
یاد بابا افتادم....یعنی الان اگه میفهمید من دارم همچین کارایی میکنم چه واکنشی نشون میداد؟ منو میکشت یا خودشو؟
نفسم رو با حسرت بیرون دادم...مطمئنم براش اصلا مهم نیست...افکار اروپایی...لعنت به این افکار....
سروناز رفت کنار شهاب و کامران اومد سمت من...صدای سروناز رو شنیدم که به آرومی گفت:
_کی قصد دارین عروسی بگیرین شهاب؟
شهاب نگاهی بهم انداخت و جدی گفت:هنوز در این مورد تصمیم نگرفتیم...
کامران گفت:چرا؟شما دو تا که مشکلی ندارین!پس مراسم عروسیتون نباید خیلی دیر باشه.
بدون اینکه تغییری در شهاب دیده بشه با همون خونسردی و جوری که انگار از قبل میدونست این سوال ها ازش پرسیده میشه گفت:
_برای دانشگاه هلیا صبر میکنیم؟
_حرفایی میزنیا شهاب....
کامران داشت حرف میزد که چشمم به تاب های خونواده گی خورد و بدون فکر با هیجان گفتم:
_اِوا تاب...شهاب بریم اون جا؟
شهاب که بخاطر هیجان من ایستاده بود با ابروهایی بالا رفته نگاهم کرد...تازه متوجه شدم وسط حرف کامران اومدم..آخه این چه کاریه دختر...مگه تو بچه ای!! برگشتم سمت کامران و گفتم:
_واقعا عذر میخوام کامران..حواسم نبود...
_خواهش میکنم.مشکلی نیست
چه زود هم باهاش خودمونی شده بودم..
.سروناز داشت با نیشخند نگاهم میکرد که دستم توسط شهاب کشیده شد...
داشت منو به سمت تاب ها میبرد...ای دمت گرم پسر...بخور سروناز جان...
این آقا شهابتون تا تمام شدن برنامه ها گوش به حرف منه...بســــوز.....
تاب های خونوادگی دو به دو رو به هم بودن...در کل سه جفت تاب بود....شهاب به سمت گوشه ای ترینشون که کنارش درخت کاری شده بود رفت...من هم دنبالش..با هم روی تاب نشستیم..
کامران و سروناز هم روی تاب رو به روییه ما نشستن....پشت چشمی برای سروناز نازک کردم...با خودش چی فکر کرده بود!!به من میگن هلیا...
شهاب با پاهاش آروم تاب رو تکون داد...منو کاملا کشید تو بغلش...سرم روی سینه اش و نزدیک گردنش بود....
سروناز خیره به ما نگاه میکرد..ولی کامران نگاهی به اطراف انداخت و گفت:اینجا واقعا بی نظیره...
حس کردم دست شهاب رفت توی جیبش...اول متوجه نشدم چی در آورد..ولی بعد عطر خوشی به مشامم رسید...داشت پیپ میکشید...خودمو بیشتر تو بغلش فرو بردم..که این از نگاه سروناز دور نموند...
رو به شهاب به آرومی گفت:
_میخوای با ساحل چیکار کنی؟
سرجام خشک شدم...ساحل؟؟؟ساحل کیه؟چه ربطی به شهاب داره؟حس کردم قفسه ی سینه ی شهاب با خشم دوبار بالا و پایین رفت....سروناز حرکاتم رو زیر نظر گرفته بود و در همون حال ادامه داد:
_میدونی که ساحل بخاطر تو به اون ماموریت سخت رفته...ماموریتی که امکان داره جونش رو هم از دست بده...
سعی کردم از بغل شهاب بیام بیرون تا راحت تر به بحثشون گوش کنم.ولی دستای شهاب که دورم بود مانع شد...
صدای مغرور و محکم شهاب رو شنیدم:
_من به ساحل هیچ تعهدی ندادم..
سروناز با خشم گفت:
_ولی ساحل تو رو بیشتر از جونش میخواد..چطور میتونی انقدر بی رحم باشی؟
کامران متعجب داشت به این بحث گوش میکرد...ولی من غیر از تعجب کمی هم عصبانی بودم...
شهاب من رو از توی آغوشش بلند کرد و خم شد و خیره به سروناز گفت:
_تو مثل اینکه حواست نیست من ازدواج کردم...
چند لحظه همون طور نگاهش کرد که من جای سروناز کم مونده بود خودمو خراب کنم...
سپس دوباره تکیه داد و بی احساس گفت:نمیخوام دیگه چیزی در این مورد بشنوم.
سروناز آب دهنش رو قورت داد..ولی همچنان به شهاب نگاه میکرد...
آروم گفت:
_شهاب...اما ساحل حتی خبر نداره تو نامزد کردی...میدونی اگه بشنوه ...
شهاب اومد وسط حرفش:
_خوب گوش کن سروناز...بین منو ساحل چیزی نبوده...من بارها بهش گفتم به ازدواج با من فکر نکنه...
سروناز هم اومد وسط حرف شهاب و با عصبانیت گفت:
_اما تو بوسیدیش...
شهاب از بین دندون های به هم چسبیده غرید:مواظب حرف زدنت باش...من هرگز نخواستم که اون رو ببوسم...
داشتم از بحث بینشون دیوونه میشدم...قلبم تند تند میزد...اعصابم به هم ریخته بود...
حرف کدوم درست بود؟یعنی شهاب با این غرور اون دختر رو بوسیده بود؟!
_نخواستی ولی تــــــو اونو بوســــیدی
شهاب بدون اینکه چشماش رو از روی سروناز برداره چند لحظه نگاهش کرد و وقتی که خونسرد شد گفت:
_دوست تو هیچ ارزشی برای خودش قایل نبود..میدونی عقایدش چی بودن؟
وقتی دید سروناز چیزی نگفت خودش ادامه داد:
_از نظر اون فقط عشق خودش مهمه...وقتی عاشق شد 6 دونگ خودش رو در اختیار کسی که دوسش داره قرار میده.و اصلا هم براش مهم نیست که من میخوامش یا نه...من علاقه ای به بوسیدن اون نداشتم..دوبار براش خندیدم خودش رو کاملا باخت..و اگه یادت باشه بعد از همون بوسه بود که من باهاش دیگه مثل سابق رفتار نکردم.....ساحل عاشق من نیست...فقط هوس داره...اون از من برای خودش یک خدا ساخته.میفهمی یعنی چی؟
توی تاریکی خم شد سمت جلو...
_یعنی اگه بتونه کسی بهتر از من رو پیدا کنه میره سمت اون...
چشمای سروناز گرد شده بود...
من هم توی شوک بودم...کامران چیزی نمیگفت....
سکوتی بینمون برقرار بود که شهاب برعکس همه ی ما با خون سردی به تاب تکیه داد و مشغول پیپ کشیدن شد...
یه فکر عین پتک داشت بر افکارم ضربه میزد....((شهاب و ساحل همدیگه رو بوسیده بودن.....بوسیده بودن....لب های شهاب روی لبهای یه نفر دیگه.....لعنتی ...لعنتی....))......
نگاهی به شهاب انداختم...اون هم به من نگاه کرد..تو چشاش هیچ اثری از ناراحتی ندیدم...احساس من براش مهم نبود...هیچ ارزشی جز کار براش نداشتم...پس چرا من انقدر بهش فکر میکنم؟!!به خودم نهیب زدم...چرا بهش فکر میکنی هلیا.....مثل خودش میشم تا بفهمه دنیا دست کیه...

شهاب دوباره خواست من رو توی بغلش بگیره ولی اینبار من مقاومت بیشتری کردم تا زیاد بهش نزدیک نشم...
سروناز توی فکر رفته بود...کامران صداش در نمیومد..و شهاب هم بیخیال پیپ میکشید..و من درگیر بین افکارم دست و پا میزدم...
با اینکه سعی داشتم از شهاب فاصله بگیرم ولی خیلی دوست داشتم بدونم این ساحل کیه...
سکوت سنگین بینمون توسط صدای یه مردی شکسته شد...سرم رو بلند کردم...یه مرد حدودا 40 ساله ی کت و شلواری و شیک پوش بود که با لبخند داشت میمومد سمتمون و از همون فاصله گفت:
_بَه...ببین کی اینجاست؟دیگه بی خبر میای آقا شهاب...
شهاب ازم فاصله گرفت و از جاش بلند شد...با هم دست دادن...لبخند مردانه ای زدو گفت:
_سلام.زنگ زده بودم هماهنگ کرده بودم.خبرا دیر به دست تو میرسه..دیگه اون ابهت قبل رو نداری.
مرده چپ چپ شهاب رو نگاه کرد..و سپس به سمت سهیل و سروناز برگشت و با اون ها هم احوال پرسی کرد..فهمیدم فامیلیش نیاپوریه...
وقتی نگاهش به سمت من افتاد از جام بلند شدم و رفتم سمتش و باهاش دست دادم..در حالیکه دستم توی دستاش نگاهی بهم انداخت و سپس رو به شهاب گفت:
_پس بلاخره دم به تله دادی.اونم عجب تله ای...میدونستم بعد از این همه مجردی بلاخره یکیو انتخاب میکنی که کاملا بهت میخوره..
در ظاهر لبخند زدم ولی در باطن فقط حرص خوردم..چرا همه میگفتن منو شهاب به هم میایم...چیزی نگفتم...ولی شهاب گفت:
_قرار نبود که تا آخر عمرم مجرد بمونم.
نیاپوری ابرویی بالا انداخت و گفت:
_بعید هم نبود...
سپس با دستش به تاب ها اشاره کرد و گفت:بفرمایین بشینین...اومدم محفل عاشقونتونو خراب کردم..
تو دلم پوزخندی زدم و قبل از شهاب روی تاب نشستم.
شهاب هم کنارم جا گرفت...و نیاپوری هم کنار کامران و رو به روی شهاب نشست..کمی سکوت که شد شهاب گقت:
_خانمت کجاست؟
نیاپوری نفسش رو با حرص بیرون داد و گفت:
_معلوم نیست داره سر کدوم بنده خدایی غر میزنه..از وقتی که اومده داره روی همه چی ایراد میزاره.
شهاب خنده ی آرومی کرد...کامران که سعی داشت سنگین و موقر باشه گفت:
_بلاخره تصمیم نگرفتین اینجا رو عمومی کنین؟
نیاپوری دستی روی پاهاش کشید و گفت:من دیگه توی این قضیه کاملا کنار کشیدم.همه چیز رو به خانم سپردم...میگه فقط بیست تا خانوار اونم از آشناها میتونن اینجا رفت و آمد کنن.
شهاب بدون هیچ نرمشی گفت:کار درستی میکنه..اینطوری آرامش ما هم بیشتره.
عجبا...تو دیگه آرامش میخواستی چیکار.؟من باید نگران باشم که بخاطر خوشگلیم ندزدنم...تو که به من نمیرسی.
اعتماد به نفسم تو حلقم...از رو هم نمیرم....
کمی دیگه نشستیم و شهاب و کامران با نیاپوری حرف زدن که سروناز از جاش بلند شد و گفت:
_من امشب خیلی خسته شدم.بهتر نیست برگردیم؟
شهاب خیره نگاهش کرد...معلوم بود که هنوز ازش عصبانیه..جذبه اش از پهنا تو حلقم...لامصب آدمو قورت میداد...
کامران نیم نگاهی به شهاب انداخت تا ببینه نظرش چیه...ولی قبل از اینکه شهاب چیزی بگه نیاپوری گفت:
_کجا میخواین برین بابا؟تازه سر شبه؟بشینین دور هم یکم گپ بزنیم کم کم خانم منم میاد.
سروناز در حالیکه توی فکر بود گفت:نه.ممنون.اگه مشکلی نیست منو کامران برمیگردیم.
نیاپوری با نارضایتی گفت:هرجور راحتین...
شهاب دست چپم رو بین دستاش گرفت و از جاش بلند شد و گفت:
_بهتره ما هم دیگه بریم.
نیاپوری هم ازجاش بلند شد و گفت:نشد دیگه شهاب جان...خیلی وقته ندیدمت...باید بیشتر بمونی..
شهاب خونسرد گفت:
_ممنونم.ولی هلیا فردا دانشگاه داره.باید زودتر برش گردونم.
با چشمایی که اندازه ی گردو شده بود برگشتم سمتش...برو از عمه ات مایه بزار..با من چیکار داری...اینم هرجا کم میاره اسم منو میاره....
بلاخره بعد از کلی تعارف کردن و حرف زدن از باغ خارج شدیم...
یه بار دیگه به سر در باغ نگاه کردم..دلم نمیخواست همچسن جای خوبی رو هیچوقت فراموش کنم...
از سروناز و کامران هم جدا شدیم.در ماشین رو باز کردم و سوار شدم.شهاب هم از اون سمت سوار شد..
ماشین رو روشن کرد....به ساعت نگاه کردم.یازده بود....در سکوت داشتیم به سمت خونه ی ما میرفتیم...
شیشه ها همه بالا بود و کولر ماشین روشن بود...این فضای بسته عطر شهاب رو بیشتر به مشامم میرسوند...خیلی دوست داشتم به ذهنم سر و سامون بدم...باید میفهمیدم این حس های متضادی که نسبت به شهاب دارم واسه ی چیه؟!!حس حسادت...غیرت...تعصب....غرور...... .اینا نشونه های خوبی نبودن..من رو میترسوند...
لحظه ی آخر که داشتم از ماشینش پیاده میشدم گفتم:
_ممنون.
و با شیطنت گفتم:بالا نمیای؟
برای اولین بار امشب لبخند زد و نگاهم کرد...با همون لبخند گفت:زودتر برو بالا..
پیاده شدم و در ماشین رو بستم...شیشه رو داد پایین.گفتم:
_تو برو.منم میرم.
با ابروهای بالا رفته نگاهم کرد..حساب کار اومد دستم..
.برای همین خداحافظی کردم و به سمت آپارتمانمون رفتم..وقتی وارد ساختمون شدم صدای حرکت کردن ماشینش رو شنیدم...
دوست نداشتم بره..دوست داشتم همیشه نزدیکم باشه...اوه خدایا...دارم روانی میشم....
تو ماشین نه اون از ساحل حرف زد نه من چیزی گفتم..نباید نشون میدادم که این قضیه برام مهمه...تا الان خیلی خوب تونسته بودم ظاهرم رو حفظ کنم...ولی از الان به بعد رو ....خدا میدونست...
رفتم سمت آسانسور...و شماره ی طبقه مون رو زدم...وارد خونه که شدم دیدم تلوزیون روشنه و هما داره فیلم میبینه...
وقتی صدای در رو شنید به سمتم برگشت...از جاش بلند شد..کفشام رو توی جاکفشی گذاشتم و گفتم:سلام...
اومد نزدیکم و زل زد تو چشمام و گفت:تا الان کجا بودی؟
بهش نگاه کردم تا بفهمم منظورش چیه...همین رو کم داشتم...نفسم رو با حرص بیرون دادم وگفتم:
_داشتم دور میزدم.
صداشو برد بالا و گفت:یعنی چی داشتی دور میزدی؟هیچ میدونی ساعت چنده؟12...1÷2 نصفه شب...داری زیادی از نبود بابا استفاده میکنی..
عصبانی گفتم:مگه اصلا برای بابا مهمه؟
اومد کنارم و دستم رو گرفت و گفت:با اوناش کار ندارم.من که هستم..به من بگو کجا بودی؟
کلافه دستم رو از توی دستش در آوردم و در حالیکه به سمت اتاقم حرکت میکردم گفتم:
_یه بار که بهت گفتم.رفته بودم دور بزنم.
دوباره نگهم داشت و گفت:با کی؟
تو چشماش نگاه کردم..عصبیم کرده بود...از لای دندون های به هم چسبیده گفتم:
_با همونی که دوسش دارم...حالا هم دست از سرم بردار...
هما مات موند...وارد اتاقم شدم و درو محکم بستم وسریغ قفلش کردم و به در تکیه دادم....واقعا من شهاب رو دوست داشتم؟!میخواستم که با اون باشم؟با کسی که غرورش اعصاب آدم رو به هم میریزه؟!باید در آینده چیکار میکردم؟!!!!خدایا خودت کمکم کن...

**

چند وقتی از شبی که با سروناز و کامران بیرون رفتیم گذشته...
نمیتونم از فکر شهاب بیام بیرون..توی این چند روز هرلحظه و هر ثانیه به یادش بودم...
حتی زنگ نمیزد..
و من هم غرورم,به هیچ وجه حاضر نبودم باهاش تماس بگیرم...
یه حس پررنگی بهم میگفت شهاب توی قلبم جا باز کرده...
قصد داره فرمانروایی کنه.. این برای من قبولش سخت بود...این که من دوسش داشته باشم ولی اون....!!یه تیکه یخ.....
لعنت به تو شهاب...نه بهتره بگم لعنت به این قلب مزخرف من که یه ادم مزخرف تر رو توی خودش جا داده....
قلبم لرزید...حس گناه وجودم رو گرفت...انگار یه قدرتی بهم اجازه نمیداد به شهاب توهین کنم....
اوف خدایا...
دارم از فکر به اون دیوونه میشم...
باید میرفتم دانشگاه...امروز آخرین جلسه بود و بعد از اون یک هفته فرجه داشتیم برای امتحانات پایان ترم....
سهیل هر شب بهم اس ام اس عاشقانه میداد و با اینکارش کمی ذهنم رو از فکر شهاب منحرف میکرد...
کاشکی میتونستم زودتر بفهمم ساحل کیه....دوباره یاد حرف سروناز افتادم...ب.و.س.ه.....
چرا اینکه شهاب کسی دیگه رو ب.و.س.ی.د.ه باشه برام مهمه؟چرا واقعیت رو قبول نمیکنی هلیا؟چرا میخوای قوانین رو نقض کنی؟
از اول قرارتون چی بود؟
یه نامزدیه مصلحتی...
شما حتی هم خونه هم نبودین..پس چرا دلتو باختی؟!!!
تو این راه میخوای به کجا برسی هلیا؟
شهاب یک فرد عادی نیست...اون مغروره...خود ساخته اس...اگه بری سمتش میشکنتت...خوردت میکنه...
شهاب..شهاب...شهاب...ای تو روحم...آخه چیشد که دلت هوایی شد؟
با کدوم نگاه بی احساسش قلبتو لرزوند...
سرم رو بین دستام گرفتم...و موهام رو با قدرت کشیدم...نه اونطری که کنده بشه...
فقط میخواستم از هجوم افکار جلوگیری کنم...
هلیا منطقی باشه...عشق شهاب غرور چندین ساله ات رو میشکنه....
تو که اینو نمیخوای؟میخوای؟
با عصبانیت از جام بلند شدم و رفتم سمت آینه...به تصویر خودم زل زدم...
به چشمام که وحشی شده بود...خمار هم بود..معصومیت هم داشت...غمگین بود...شاد بود...دو دل بود...سر درگم بود...
این چشما نشونه ی چیه هلیا؟
مردمک چشمم لرزید...باید باور میکردم...باید باور میکردم که عاشق شدم...که دلمو باختم...که زدم زیر همه ی قوانین و قلبم داره ساز جدیدی برای زندگیم میزنه....
ولی من باید چیکار کنم؟تسلیم قلبم بشم؟منطقی فکر کن هلیا...منطقت چی میگه؟تو دوست داری با شهاب باشی؟
قلبم رو پس روندم...تمرکز کردم...روی شهاب روی زندگیش...روی خودم...روی دنیام...
مشتم رو کوبیدم روی میز...این آدم مغرور چی بود که هم قلبم میخواستش هم منطقم...
صدای گوشیم منو از افکارم بیرون اورد...
حوصله ی جواب دادن نداشتم..ولی مجبوری به سمت تخت رفتم و گوشی رو برداشتم...
باز هم شماره ی خارج از کشور...یا بابا بود یا شروین...
بابا که صبح زنگ زده بود پس فقط شروین میموند...چیکار باید میکردم!!
یاد گستاخیه اون روزش افتادم...چرا اون باید منو میبوسید؟چرا نباید شهاب....
یه دونه زدم تو سرم.ای خاک تو سرت...
باز تو جو گیر شدی...
تازه به خودم اومدم..فکر کنم خیلی فاز عاشقونه گرفتم...
چرا انقدر خودخوری میکنی دختر...اگه دوسش داری به دستش بیار...هم فاله و هم تماشا....
اگر هم نتونستی به دستش بیاری به درک...والا ارزش نداره...صدای زنگ گوشی قطع شد...
به کل حواسم ازش پرت شده بود...
دوباره با خودم فکر کردم...من میتونستم یه بازیه جدید رو شروع کنم...همیشه دوست داشتم وقتی از کسی خوشم اومد زندگی رو برای خودم جذاب تر کنم..حاضر نبودم زانوی غم بغل کنم...
آخ شهاب...آخ...شکستن غرور تو چه لذتی داره.....خیلی دوست دارم ببینم در برابر کارهای من چطوری مقاومت میکنی....
دوباره گوشی زنگ خورد..اینبار بدون فکر کردن جواب دادم...
درست حدس زده بودم..شروین بود...صداش خیلی دیر و با قطع و وصل میرسید...
_ا.....لو....
منم از اینور ناخودآگاه داد زدم:الـــــو...شرویـــــن...
_ه...ل..یا....
_الو صدات نمیاد...
_هلیا...سلا....م...
قطع شد...اعصابم ریخت به هم..بابا این چه طرز آنتن دهیه....یه کره ی دیگه که نرفته......خودم رو پرت کردم روی تخت..
حوصله ی کلاس رفتن نداشتم..این جلسه آخرو هم من دودر میکردم...به کجای دنیا بر میخورد؟!!

***
صدای اس ام اس گوشیم اومد...
ای که دلم میخواست دستمو دراز کنم بکوبمش به دیوار...
بر مردم آزار خوابمون لعنت...آخه از جون عمه ات سیر شدی...
یکی از چشمامو باز کردم و دنبال گوشیم گشتم...
بلاخره پایین تخت پیداش کردم..
یعنی پا در آورده بود رفته بود اون جا؟یا من بدبختو شوت کرده بودم!!!
یه نگاه به گوشیم انداختم..اولین چیزی که توجهمو جلب کرد ساعت بود!!!3
بعد از ظهر شده بود؟!!چشمام گرد شد...پس این هما کجا بود؟
یعنی نمیخواست یه سر به من بزنه ببینه من مردم ,زنده ام؟!!
عجب خواهرایی پیدا میشنا..از اون شب دیگه باهام حرف نزده بود فقط چپ چپ نگاهم میکرد..
یادم باشه حتما باهاش حرف بزنم...اس ام اس از طرف سهیل بود.بازش کردم:
_سلام هلیا.خوبی؟دانشگاه نیومدی؟
نفسمو با حرص پوف کردم..آخه اگه اومده بودم که حتما تو کلاس منو میدیدی...آخه این با مغز فندوقیش چطوری هکر شده...replay کردم و نوشتم:
_سلام..ممنون.تو خوبی؟نه حوصلم نگرفت.
چند دقیقه گذشت دیدم جواب نداد داشتم بلند میشدم که گوشیم زنگ خورد...از سرجام به شماره نگاه کردم.خود سهیل بود...
_بله؟
صدای آرومش توی گوشم پیچید..
_الو..سلام هلیا...
همونطوری که به سمت در میرفتم گفتم:سلام.
_خوبی؟
درو باز کردم و گفتم:اوم.تو خوبی؟
_مرسی...
کمی سکوت کرد و گفت:چیزی شده که دانشگاه نیومدی؟
ابروهام ناخودآگاه بالا رفت و گفتم:نه.چی میخواست بشه.
با چشم دنبال هما گشتم...نبود..
_نه..دیدم امروز نیومدی نگران شدم...هلیا...
در اتاق هما رو باز کردم و سرک کشیدم...
_هوم؟
اونجا هم نبود.پس رفته بیرون...خودش عشق و حالش رو میکنه به ما که میرسه وا میرسه...
_هلیا حواست با منه؟
بنده خدا فهمید دارم گیج میزنم..رفتم روی مبل نشستم و گفتم:
_آره گوشم با شماست.بفرمایید...
_میشه امروز بریم بیرون...میخوام باهات حرف بزنم...
مغزم دینگ دینگ کرد...میخواد باهام حرف بزنه...کنجکاو شدم...بیخیال شهاب...الان کشف افکار سهیل حال میداد...برای همین مشتاق گفتم:
_آره..فکر خوبیه؟کی؟کجا؟
اهل تعارف و ناز کردن نبودم...اصلا نمیتونستم خودمو لوس کنم..حالا خدا رو چه دیدی شاید برای شهاب از اینکارا کردم...
_بیام دنبالت؟
_نه نه نه..اصلا...آدرس بده بگو من میام.
حس کردم ناراحت شد..ولی به درک....
ریسکش زیاد بود که با سهیل دم خونه قرار بزارم.
آدرس رو بهم داد و بعد خداحافظی کردیم...لم دادم روی مبل و خواستم تلوزیون رو روشن کنم تا نیم ساعت باقی مونده رو یه جوری بگذرونم که یاد شهاب افتادم...
این بهترین بهانه برای زنگ زدن به شهاب بود...
سریع رفتم توی اتاق و گوشی دومم رو گرفتم و رفتم روی شماره ی شهاب.....دو سه تا بوق خورد که صدای نفس گیرش تو گوشی با جدیت تمام پیچید:
_بله؟
آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:
_سلام خوبی؟
_خوبم....تو خوبی؟
_ممنون.کجایی؟
دیدم سکوت کرد..فهمیدم سوال خیلی بیجایی کردم.. ولی کمی بعد به آرومی گفت:
_شرکتم...چیزی شده؟
بدون صغری کبری چیدن گفتم:با سهیل قرار گذاشتم...
صداش عصبانی شد و کمی ولومش بالا رفت:یعنی چی که با سهیل قرار گذاشتی؟
ترسیدم..ولی خودمو نباختم معلوم نبود دلش از کجا پر بود که میخواست سر من خالی کنه.
_چرا صداتو میبری بالا..دوست داشتم باهاش قرار بزارم...
صدای نفس های عصبیش رو شنیدم..غرید:
_تو غل.....بیجا کردی..
فهمیدم که حرفش رو خورد...اگه میگفت غلط کردی که فحش ناموسی بهش میدادم...
_بیجا خودت کردی...اصلا تو چیکار داری!!
حس کردم که میخواد خونسرد باشه...ولی باز هم با صدای عصبانی ای گفت:اخه دختره خیره سر.تو چرا اصلا به حرف من گوش نمیدی.
منم صدامو بردم بالا و گفتم:مواظب حرف زدنت باش..فکر کردی داری با کی اینطوری حرف میزنی؟حق نداری سر من داد بزنی.
معلوم بود تحریکش کردم که داد زد:حق دارم...چون داری خودسرانه کار میکنی.
_هیچ حقی نداری.من زیر دست تو نیستم.اینو یادت باشه...
حس کردم دندوناش رو از روی عصبانیت بهم فشار داد و در همون حال گفت:
_زیر دستم نیستی ولی زن منی...هرجور بخوام باهات حرف میزنم پس اینو تو گوشت فرو کن..

قلبم به تپش افتاد...نبض گردنم دیوانه وار کوبید...ولی با این حال عصبانی
هم شدم..به نسبت با صدای آروم تری گفتم:
_مثل اینکه حواست نیست همه ی اینا یه بازیه...
با خشم گفت:
_شک نداشته باش که همش بازیه..ولی من بخاطر اون تعهدی که دادی میتونم واسه کارات ازت بازجویی کنم..متوجه شدی؟
دوباره رگ شارلاتانیم فعال شد:
_چه بخوای چه نخوای من امروز میرم...
صدای نفس هاش رو شنیدم..داشت سعی میکرد که داد نزنه..
امروز غیر طبیعی میزد...خیلی کم پیش میومد که خونسردیشو از دست بده..
احتمالا توی شرکت اتفاقاتی افتاده بود..منم چه بد موقع زنگ زدم...چه شانس گندی دارم...
صدای کلافه اش توی گوشم پیچید:
_هلیا...تو با اینکار خودتو توی خطر میندازی؟فکر کنم بهت گفته بودم...دیدن اون خیلی خطرناکه...
وقتی دیدم اون ملایم تر شده منم لحنم رو بهتر کردم و گفتم:
_نمیخواستم قرار بزارم.ولی سهیل گفت میخواد باهام حرف بزنه...فکر کنم حرفاش به هدفمون کمک کنه...
سکوتی کرد...که متوجه شدم داره فکر میکنه.....
دیگه کاملا آروم شده بود و با غرور و خون سرد گفت:
_ببینم چطور میتونم این مشکل رو حل کنم...ولی حواست باشه از این به بعد بدون هماهنگ ی با من هیچ کاری نمیکنی...
خواستم اعتراض کنم که ادامه داد:منتظر زنگم باش..
و گوشی رو قطع کرد...چه بی ادب...چرا خداحافظی نکرد؟
یعنی چی منتظر زنگم باش؟!کش موهام رو باز کردم و کمی دستم رو زیر موهام بردم و رها کردم...
چند بار اینکارو تکرار کردم...
چقدر وقتی عصبانی حرف میزنه ترسناک میشه...کم مونده بود تو شلوارم خرابکاری کنم...
حالا خوبه رو به روش نبودم..وگرنه حسابم با کرم الکاتبین بود...ایشالله اونی که شهاب رو قبل از من عصبانی کرده بود گوشیش زیر ماشین له بشه..
بخاطر اون شهاب با من اینطوری حرف زد..وگرنه غیر ممکنه شهاب زیاده روی کنه...
20 دقیقه ای گذشته بود..دیگه خسته شده بودم..باید کم کم حاضر میشدم...
پس چرا زنگ نزد....همین که این فکر رو کردم گوشیم زنگ خورد....برای اینکه لجش رو در بیارم گذاشتم تا میتونه زنگ بخوره و بعد از کلی وقت تلف کردن جواب دادم و مثل خودش بی ادبانه گفتم:
_بگو...
حس کردم دلم خنک شد...ولی اون اصلا به روی خودش نیاورد و گفت:
_کجا نشستی؟
چشمام اندازه ی گردو شد و با تعجب گفتم:چــــی؟
بی حوصله گفت:جواب سوال منو بده...
خود درگیری داشت اینم..
_روی مبل.
دوباره صداش پیچید:رو به روت پنجره ی رو به بیرون هست؟
خواستم برگردم که سریع گفت:عادی رفتار کن....
ترسیدم.این چرا داشت اینطوری حرف میزد..سعی کردم خون سرد باشم...بدون اینکه به پنجره نگاه کنم گفتم:
_رو به روم نه..پشت سرم...
_پرده اش کناره؟
_آره.
_ده دقیقه ی دیگه جلوی خونتونم...کاری نداری؟
سریع گفتم:صبر کن ببینم..چیشده؟چرا اینا رو گفتی؟
جدی گفت:چیزی نشده.الان میام خونتون.تا اون موقع حرکت غیر عادی نکن...کسی که خونتون نیست؟
گنگ گفتم:نه.
_باشه.خداحافظ
_خدافظ
مات موندم..حتی گوشی رو قطع نکردم..
یعنی چیشده بود که شهاب داشت میومد اینجا!!!اونم تا ده دقیقه ی دیگه....وای خاک بر سرم .....حالا چیکار کنم..عین فنر از جام پریدم...

با عجله رفتم تو اتاقم و اول از همه هرچی که وسط اتاق بود رو توی کمد خالی کردم...
وقتی خیالم راحت شد که چیزی تو دید نیست از اتاقم اومدم بیرون...
ظرف و ظروفی رو هم که روی میزبود انداختم توی ظرفشویی....
با خیال راحت دور تا دور اتاق رو نگاه کردم..
نمیدونم چرا انقدر خونمون به نظرم کثیف میومد...
یه بویی به مشامم رسید...چند بار نفس کشیدم...
سرم رو بردم زیر بغلم....
نـــه خدایا..این غیر ممکنه...عرق کرده بودم...
دوباره برگشتم توی اتاق و لباس آستین کوتاه قهوه ای و شلوار کوتاهی به همین رنگ که چسبان بود رو جدا کردم...
لباس زیری هم انتخاب کردم و سریع لباسام رو در آوردم و با اونا تعویض کردم...
رفتم جلوی آینه و تند تند داشتم موهام رو برس میکشیدم که چشمم به عکس خرس روی لباسم افتاد...لعــــنتی..این تو تنم چیکار میکرد....
من که اینو نگرفته بودم....کم مونده بود بزنم زیرگریه...
خواستم برم دوباره سر کمد که صدای زنگ خونه رو شنیدم..
سر جام خشک شدم...چقدر سریع رسیده بود...الان چیکار کنم.....
دویدم و رفتم سمت در اتاق و در همون حال لباس هایی رو که در آورده بودم شوت کردم زیر تخت.....
از اتاق که خارج شدم نفس عمیقی کشیدم و تا آیقون با طمانینه و ناز تمام راه رفتم...
به من میگن هلیا..در هر شرایطی خون سردیه خودم رو حفظ میکنم....دکمه ی آیفون رو زدم و در واحد رو هم باز گذاشتم....
باورم نمیشد که این شهاب بود داشت میمومد توی خونه...پیش من....
یه حس خاصی داشتم...
حس عجیبی که داشت وادارم میکرد برای یه لحظه فکر کنم این نامزدی مصلحتی نیست....
اصلا حواسم نبود که جلوی در ماتم برده فقط وقتی در باز شد و قامت شهاب جلوی چشمم نمایان شد به خودم اومدم....
قلبم دوباره ناآروم شد...
شلوار کتان مشکی ای به همراه پیرهن مشکیه تنگ و آستین کوتاهی پوشیده بود....چشمای نافذش رو بهم دوخت و اومد داخل...
به خودم اومدم ولبخندی زدم و گفتم:
_سلام.خوش اومدی.
نگاه دقیقی به اطراف خونه مخصوصا به پنجره ها انداخت و به سمتم اومد و گفت:
_سلام.مرسی....
خواستم حرکت کنم که دستم روگرفت...متعجب برگشتم سمتش و نگاهش کردم...با جدیت گفت:
_میبینی چه دردسری درست کردی..
از حالت مهربونم اومدم بیرون و دوباره گستاخ شدم و گفتم:
_که چی؟برای من اصلا مهم نیست...خودم فکر همه جا رو کردم و یه جای خوب باهاش قرار گذاشتم...
و با طعنه ادامه دادم:لازم نیست شما نگران باشی...
محکم بازوهام رو گرفت و من رو به خودش نزدیک تر کرد و چشم تو چشم بهم گفت:
_یه جای امن قرار گذاشتی؟تو با خودت چی فکر کردی دختر؟
خواستم بازوم رو آزاد کنم که نزاشت.با حرص گفتم:
_ول کن بازومو..بریم روی مبل بشینیم عین آدم حرف میزنیم...چته هنوز نرسیده دعوا راه میندازی...
فشار محکمی به بازوم آورد و چهره به چهره طوریکه نفسش به لب هام میخورد گفت:
_هلیا..خوب گوش کن..من امروز اعصاب خوبی ندارم...پس فقط حواست به حرفایی که میزنم باشه....
خواستم چیزی بگم که نزاشت...نمیفهمیدم چرا داخل نمیومد...داشتم از این همه نزدیکی عصبانی میشدم...ادامه داد:
_بخاطر قرار بی برنامه ای که گذاشتی بدجور تو دردسر افتادیم...پس هرکاری که من میگم میکنی تا بتونی به این قرار برسی....
در حالیکه دست از تقلا برداشته بودم گفتم:منظورت چیه؟
ازم کمی فاصله گرفت و به پنجره اشاره کرد و گفت:از اون پنجره زیر نظری...
کم مونده بود شاخ در بیارم...با تعجب گفتم:چــــی؟
_حرفام رو دوبار تکرار نمیکنم پس همون بار اول بفهم...
صدامو انداختم پس کله ام و گفتم:یهو اومدی تو خونه میگی از اون پنجره زیر نظرم انتظار داری همون بار اول هم بفهمم...اصلاحالیته چی میگی؟
دور کمرم رو گرفت و محکم فشار داد و در حالیکه خیره نگاهم میکرد گفت:
_از طرز حرف زدنت اصلا خوشم نمیاد.
_به درک که خوشت نمیاد...مگه برای من مهمه.
یه دستش رو از دور کمرم باز کرد و زیر چونم رو گرفت و کمی بالا داد و گفت:
_تا وقتی که اسم من روته حق نداری روی حرفام حرف بزنی...
در همون حال پوزخند زدم و گفتم:
_وای حاجی چقدر ترسیدم...چشم..چشم..هرچی شما بگید...
سپس دستشو پس زدم و داشتم به سمت مبل میرفتم که با خشونت گفت:سرجات وایسا...
خواستم به حرفش گوش نکنم ولی یاد پنجره افتادم برای همین ناخودآگاه ایستادم...
برگشتم سمتش و گنگ بهش نگاه کردم..همون لحظه صدای گوشیم که روی مبل گذاشته بودمش هم بلند شد...شهاب نگاهی به من و سپس نگاهی به گوشی انداخت و گفت:
_احتمالا سهیله..
سوالی نگاهش کردم و گفتم:بردارم؟
اخماش توی هم جمع شد و گفت:مگه راه دیگه ای هم گذاشتی؟
چپ چپ نگاهش کردم که بی توجه ادامه داد:
_خیلی عادی میری روی مبل میشینی...حواست باشه که اونا منو تو رو از پنجره میبینن...پس خوب نقشتو بازی کن...به سهیل میگی یه مهمون عزیزی برات اومده و تحقیق رو بندازه واسه یه وقت دیگه...
به معنای تفهیم سرم رو تکون دادم...صداش دوباره تو گوشم پیچید:
_حالا برو سمت مبل..منم دنبالت میام...
چشمام رو بستم و چند بار توی ذهنم تکرار کردم که هلیا تو میتونی تو میتونی....تو از پس هرکاری بر میای...
فقط خونسردیتو حفظ کن..چشمام رو باز کردم..
داشت با ابروهای بالا رفته نگاهم میکرد...چشمکی بهش زدم و گفتم:
_کاریت نباشه..بسپرش به من...

رفتم سمت مبل و روش نشستم...گوشی رو گرفتم و با لبخند به شهاب اشاره کردم بیاد سمتم...(این حرکات بخاطر پنجره بود)جواب دادم:
_بله...
صدای سهیل تو گوشی پخش شد:
_الو سلام هلیا..حرکت کردی؟
یکم من من کردم و گفتم:
_سهیل جان یه مهمون عزیزی برام اومده ...قرار امروز رو کنسل کن...من فردا صبح میام در مورد مقاله با هم حرف میزنیم...
متوجه شدم که صداش گرفت:
_باشه..متوجهم..ولی کاشکی زودتر خبر میدادی..
_ببخشید...بخدا یهویی شد..
_اشکال نداره..واسه یه روز دیگه حرف میزنیم...کاری نداری؟
نمیدونستم شهاب هدفش چی بود که ازم خواست قرارو به هم بزنم.ولی بهش شک نداشتم..
_نه ..واقعا متاسفم سهیل...
_خواهش میکنم..این چه حرفیه..من بد موقع ازت خواستم بیای...امیدوارم بهت خوش بگذره...
_ممنون
_خداحافظ
از اینکه ناراحتش کرده بودم دل خودمم گرفت برای همین با ناراحتی گفتم:خداحافظ
و گوشی رو قطع کردم.
شهاب هم با لبخند زیبایی به سمتم اومد...
کاشکی لبخندش بهم واقعی بود...
روی مبل خم شد
قلبم اومد توی دهنم...
لپم رو ب و س ی د...
کنارم جای گرفت و دستش رو از پشت سر انداخت دور گردنم و منو به خودش چسبوند و گفت:
_خوشم اومد...تا اینجاش که خوب بود..امروز باید تکلیفم رو با اینا یکسره کنم...
اومدم توی حرفش و گفتم:از کجا فهمیدی کسی منو از اون پنجره زیر نظر گرفته؟
دستش رو برد توی موهام و با خشونت باهاشون بازی کرد...
د نکن روانی...ناز کردنتم به آدمیزاد نمیخوره...
ولی اگه بخوام از ته قلبم بگم واقعا یه حس خوبی بهم سرازیر شد...
صداش افکار منفیم رو قطع کرد:
_هلیا..من هرچیزی رو که بخوام میتونم بفهمم...دنیای هک دنیای خیلی بزرگیه...کافیه هدف مشخص باشه...چیزی نیست که من بخوام و نتونم جاش رو پیدا کنم...
حس اطمینان خیلی خوبی توی بغلش داشتم..
اینکه همچین مرد قوی ای مواظبت باشه یه جور اعتماد به نفس و عشق رو توی قلبم سرازیر میکرد...
در حالیکه کمی بخاطر نوازش موهام و نزدیکی به شهاب مسخ شده بودم به آرومی گفتم:
_چرا ازم خواستی قرارم رو با سهیل به هم بزنم.مگه نگفتی که باید ببینمش...
دستش توی موهام متوقف شد...بعد از چند لحظه خم شد روی میز و گوشی رو گرفت سمتم و گفت:
_بهش اس ام اس بزن...
خواستم بهش نگاه کنم که چون دستاش محکم روی موهام بود همچین اجازه ای رو بهم نداد...
منم بخاطر نزدیکی به شهاب کمی از زورم رو از دست داده بودم..برای همین در همون حالت گفتم:
_چی بهش بگم؟
موهام رو به آرومی کشیدو با ته مایه های خنده گفت:
_یکم آروم باش دختر جون..چقدر تو عجولی...الان بهت میگم...
سخت بود انقدر بهش نزدیک باشم و بدونم مال من نیست...
خیلی سخت بود...
کاشکی هیچکدومش بازی نبود.....بعد از چند ثانیه ادامه داد:
_بهش بگو تا 1 ساعت دیگه کنار پل هواییه خیابون...منتظر باشه.حتما میای...
متعجب گفتم:یعنی برم سر قرار؟
_دوست نداری بری؟
_چرا..خیلی دوست دارم حرفاشو بشنوم..
_پس سوال نپرس و فقط کاری که ازت خواستم انجام بده...
کاری که ازم خواسته بود انجام دادم...در این بین صدای هیچکدوممون در نیومد که بعد از چند دقیقه واسه گوشیم اس ام اس اومد...
گوشی رو از دستم با خشونت قاپید..تو شوک موندم..دستش رو از دورم برداشت و پیام رو باز کرد...
به خودم اومدم و من هم سرم رو خم کردم..سرامون دقیقا کنار هم بود...سهیل نوشته بود:
_باشه.نمیتونستی حرف بزنی؟
شهاب سرش رو برگردوند ...رخ به رخ شدیم..
زبونش رو به آرومی داخل دهنش تکون داد و نشان از این داشت که داره فکر میکنه..
طاقت نداشتم..برای همین چشمام رو به گوشی دوختم...
چه پررو بود..گوشیمو گرفته...خواستم گوشیم رو بگیرم که در همون حالتی که داشت نگاهم میکرد دستش رو دور کرد و این اجازه رو بهم نداد...
مجبور شدم روش خم بشم...اخمی کرد و گفت:چرا اینطوری میکنی؟
_گوشیمو میخوام..انگار دلت نمیاد بدیش بهم...غصه نخور یکی مثل همینو برات میخرم...
ابرویی بالا انداخت و گفت:تا وقتی این هست چرا یه گوشی دیگه بخرم؟همینو ور میدارم..
با چشمای گشاد شده نگاهش کردم و گفتم:بده من گوشیو .بزار جواب سهیل رو بدم.منتظره...

با دست راستش مانع شد که به گوشی نزدیک بشم و با دست چپش ارسال پیام رو باز کرد و یه دستی اس ام اسی برای سهیل فرستاد..دست از تقلا برداشتم و گفتم:
_چی فرستادی؟
جوابم رو نداد..از جاش بلند شد...
نگاهی به اطراف خونه انداخت...
از پشت سر نگاهش کردم.
چقدر خواستنی بود...چقدر محکم و با صلابت بود...و چقدر مغرور به زمین و زمان نگاه میکرد...
یعنی من میتونستم با همچین ادم مغروری کنار بیام...
من هم از جام بلند شدم...ولی تکون نخوردم...
بعد از چند لحظه برگشت و اومد سمتم....
فاصله اش با من به اندازه ی یک قدم بود که همون رو هم بعد از چند ثانیه طی کرد و حالا سینه اش گهگاهی تنم رو لمس میکرد...
فاصله ی خیلی نزدیکی بود..
اون از بالا نگاهم میکرد و من از پایین..
قدش بلند تر از من بود....
چشمای مشکیش از پایین جذبه ی خاصی داشت...
انقدر هیجان زده شده بودم که نفهمیدم دلیلش از اینکار چی بود...
دست راستشو گذاشت پشتم و من رو با یه حرکت توی آغوشش کشید...
بی حرکت موندم...
باورم نمیشد..این چه کاری بود که کرد...
قلبم داشت از دهنم میزد بیرون...
مطمئنم از سر علاقi نبود..چون توی حرکاتش هیچ دوست داشتنی دیده نمیشد...
با اینکه تو آغوشش بودم ولی حسی راجع به این موضوع نداشتم..
فقط گرمای تنش داشت آرامش خاصی رو بهم سرازیر میکرد...
بعد از چند لحظه من رو از خودش جدا کرد...
خیره شد به پنجره ی رو به روش..
اون سمتمون یه ساختمون دیگه بود که پنجره های اون هم مقابل ساختمون ما بود.ولی پرده هاش کشیده بود.پس باز هم داشت تظاهر میکرد..
خدا میدونست دوباره چه نقشه ای داشت...اول خواستم بخاطر اینکه بغلم کرده داد و بیداد کنم...ولی بعد با نگاهی مرموز و کنجکاو به عکس العمل هاش خیره شدم
بدون اینکه دوباره نگاهم کنه به سمت پنجره رفت...
نمیتونستم بفهمم هدفش از این کارا چیه..
یه دستش رو زده بود توی جیب شلوارش و با خشونت خاصی داشت به پنجره ی ساختون رو به رویی نگاه میکرد..
وزش کم باد موهاش رو به بازی گرفته بود...با اینکارش رسما داشت لومون میداد...آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:
_داری چیکار میکنی دیوونه..ممکنه....
برگشت سمتم و سریع گفت:هــــــیس...صدات در نیاد...از جلوی پنجره برو کنار...میتونن لبخونی کنن...
بیشتر از قبل ترسیدم....آروم از جلوی پنجره کنار رفتم و درحالیکه زیر نگاه خیره ی شهاب بودم ادامه ی حرفم رو گفتم:
_ممکنه بفهمن تو از کارشون باخبری...
یک تای ابروش رو با جدیت داد بالا و خونسرد گفت:
_همین الانم فهمیدن.
متعجب گفتم:پس با این وضع میخوای چیکار کنی؟الان بارو بندیلشون رو جمع میکنن و در میرن...
_نگران نباش...
_یعنی چی نگران نباش.از یه طرف بخاطر کارای من حرص میزنی حالا خودت میای به همه چی گند میزنی..بابا دست مریزاد...انگار فقط با کارای من مشکل داری.
اومد سمتم و با اخم نگاهم کرد و گفت:دهنتو ببند و تو کارای من دخالت نکن.خودم میدونم باید چیکار کنم..
چند لحظه خیره بهم زل زد که قدرت حرف زدن رو ازم گرفت...
و بعد از اون به سمت در رفت...چطور میتونست انقدر خونسرد باشه..قبل از اینکه در واحد رو باز کنه بدون اینکه برگرده گفت:
_همین جا بمون.خودم میرسونمت سر قرار..
و درو باز کرد که ناگهان هما رو پشت در دیدم که با چشمای گرد شده و شوک زده خیره شد به شهاب...
یا ابوالفضل این از کجا پیداش شد..همینو کم داشتم...
شهاب نیم نگاهی به من انداخت و از کنار هما عبور کرد....هما همون طور متعجب وارد خونه شد و گفت:
_این کی بود؟اینجا چیکار داشت؟
حالا یکی باید اینو توجیح میکرد.به سمت اتاقم راه افتادم و بی حوصله گفتم:
_الان نمیتونم چیزی بگم...
یه مانتو و شال برداشتم هما تو چارچوب در بود با عصبانیت و هنوز هم با لحن متعجب گفت:
_یعنی چی نمیتونی چیزی بگی؟تو پسر آوردی خونه هلیــــــــا!!
از جلوی در کنارش زدم که دستم رو گرفت..برگشتم نگاهش کردم..شونه هاش رو گرفتم و گفتم:
_اونطوری که تو فکر میکنی نیست..الان باید برم هما..تا چند دقیقه ی دیگه برمیگردم همه چیز رو واست توضیح میدم.نگران نباش..من کار اشتباهی نکردم...
همونطور مات موند و من با سرعت از خونه خارج شدم ودکمه ی آسانسور رو زدم....
برام مهم نبود که شهاب گفت تو خونه بمون..
فقط کنجکاو بودم بدونم میخواد چیکار کنه...سوار آسانسور شدم..
دل تو دلم نبود..باید زودتر میرسیدم...
این هما نمیدونم یهو از کجا پیداش شد...تو این دنیا من اصلا شانس نداشتم..همیشه بدترین موقع لو میرفتم...
آسانسور نگه داشت..با عجله دویدم به سمت بیرون...
در ساختمون رو به رویی باز بود...شهاب رو دیدم که باآرامش داره سوار آسانسور میشه...
خدایا فکر نیمکنی تو خونسردیه این پسر یکم پارتی بازی کردی؟!!
چطور میتونه انقدر آروم باشه!!
سریع خودم رو کشیدم کنار که دیده نشم...چون آسانسورش رو به روی خیابون بود..
وقتی دیدم حرکت کرد با سرعت اومدم بیرون و دویدم تو خیابون و از اون جا وارد پارکینگ اون ساختمون شدم و دکمه ی آسانسور رو زدم...
با پاهام ضرب گرفته بودم..طبقه ی 3 رفته بود....
خیلی طول نکشید که آسانسور برگشت و من سوار شدم و دکمه ی 3 رو زدم...
وقتی رسیدم به آرومی در آسانسور رو باز کردم...
نگاهی به اطرافم انداختم....عجب راهروی طولانی ای داشت...
معلوم بود تعداد واحد های توی این ساختمون خیلی زیاده...
شهاب رو جلوی یکی از درها دیدم و سریع عقب کشیدم واینبار با دقت بیشتر سرم رو کج کردم..
در آسانسور رو فقط کمی باز کرده بودم برای همین شهاب نمیتونست متوجه بشه...
یه چیز کوچیکی دستش بود..اون یکی دستش هم توی جیبش بود..گیره نبود..هرچی که بود به راحتی باهاش در و باز کردو داخل رفت....
سریع از آسانسور بیرون اومدم و به سمت اون واحد راه افتادم..خدایا شکرت..درو باز گذاشته بود...به آرومی وارد خونه شدم...خیلی وسیله نداشت...وقتی وارد خونه میشدی یک راهروی خیلی کوچیک سمت راست بود...
متوجه شدم یکی از درها بسته شد...شک نداشتم شهاب رفته توی این اتاق....
رفتم پشت در و از توی سوراخ کوچیکی که مخصوص کلید بود داخل رو نگاه کردم و گوشام هم تیز تر از حد معمول شده بود..
یک مرد جوونی رو دیدم که در حالیکه خم شده بود وسیله ای از تجهیزاتش رو از روی زمین برداره مات مونده بود...
فقط پشت شهاب رو میتونستم ببینم...ترس رو توی چشمای طرف خوندم...تیکه تیکه کمرش رو صاف کرد و بلند شد..
دیگه نتونستم چهره اش رو ببینم فقط صدای مضطربش رو شنیدم که با لکنت گفت:
_آق..آقای...پ..پ.پارسیان...

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
Profile Pic
با سلام به دوستان عزیزم.به وب سایت رمان های ناب رکسانا خوش آمدید.منبع رمان های این سایت کاربچه های انجمن سایت 98ia ست .ازشون تشکرکرده وبهشون خسته نباشید می گیم... "رکسانا" ID««««« roksanadanesh@yahoo.com
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نویسندگان
    آمار سایت
  • کل مطالب : 3
  • کل نظرات : 277
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 23
  • آی پی امروز : 1
  • آی پی دیروز : 23
  • بازدید امروز : 41
  • باردید دیروز : 33
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 41
  • بازدید ماه : 2,244
  • بازدید سال : 7,649
  • بازدید کلی : 267,502
  • کدهای اختصاصی
    mouse code|mouse code

    كد ماوس