close
تبلیغات در اینترنت
خرید دامنه
هکرقلب (4)
loading...

رمان های ناب رکسانا

اداشو از پشت سر در آوردم و به سمت اتاقم رفتم.از نظر من هردوشون دیوونه بودن.تو اتاق چشمم به کتابهام افتاد.کمتر از یک ماهه دیگه امتحانات شروع میشد ولی من اصلا آماده نبودم.همش تقصیر پارسیان و سهیل بود...دقیقا یک ماهه که از کارو زندگی افتادم...تیپ اسپرت زدم و مانتوی کوتاهی پوشیدم...خط…

هکرقلب (4)

رکسانا بازدید : 242 شنبه 26 مرداد 1392 نظرات ()

اداشو از پشت سر در آوردم و به سمت اتاقم رفتم.از نظر من هردوشون دیوونه بودن.تو اتاق چشمم به کتابهام افتاد.کمتر از یک ماهه دیگه امتحانات شروع میشد ولی من اصلا آماده نبودم.همش تقصیر پارسیان و سهیل بود...دقیقا یک ماهه که از کارو زندگی افتادم...تیپ اسپرت زدم و مانتوی کوتاهی پوشیدم...خط چشم و رژ لبی هم زدم...آماده شدنم خیلی طول نکشید برای همین زودتر از هما از اتاق خارج شدم و دوباره روی مبل نشستم...یه ده دقیقه ای گذشت و نیومد...حقش بود برم سرش غر بزنم.این باز داشت به من میگفت زود حاظر شو عشقم منتظر نمونه...گوشیم رو در آوردم و خودم رو بابازی انگری بردز سرگرم کردم....بعد از 15 دقیقه در اتاقش باز شد...میخواستم غر زدن رو شروع کنم که چشمم به تیپش افتاد....وقتی از شوک خارج شدم سوتی زدم و همونطور مات به سمتش رفتم....محجوبانه و با شرم عکس العمل هامو زیر نظر گرفت...
_چطوره؟بهم میاد؟
_فکر نمیکردم انقدر زود دست به کار بشی.
_دیروز خریدمش.فرزاد هم خبر نداره...گفتم الان که میریم بیرون سورپرایزش کنم.البته با وجود مزاحمی مثل تو نمیتونه ابراز احساسات کنه....
ابروهامو با شیطنت انداختم بالا و گفتم:خب اول من میرم پایین..اونو میفرستم بالا...حرکات عشقولانتون که تموم شد شما هم بیاین..
پررو پررو برگشت گقت:نه فعلا بزار تو کف بمونه.موقع برگشتن تو رو میرسونیم خودمون میریم .
با چشم هایی گرد شده گفتم:روتو برم هما.
کمی از موهاش بیرون بود.موهاش رو زدم داخل و گفتم:تو که این همه زحمت کشیدی حجابتم قشنگ حفظ کن که کارت ارزش داشته باشه.
دوباره برگشت توی اتاقش و خودش رو توی آینه نگاه کرد..جلوی در وایسادم و گفتم:نمیخواین با بابا حرف بزنین؟
برگشت سمتم و گفت:واسه قرار و مدار خواستگاری؟
سرم رو تکون دادم...دوباره نگاهی توی آینه به خودش انداخت و کیفش رو گرفت و اومد سمتم و گفت:وقتی بابا برگشت ان شاء الله به زودی همه چیز درست میشه...
با متلک گفتم:دیرتر بهم خبر میدادی.
_غر نزن.بیا زودتر بریم.فرزاد پایین منتظره...
کفشامون رو پامون کردیم و وارد آسانسور شدیم.چند دقیقه ای بهش خیره بودم و آخر حرفم رو به زبون آوردم:
_رابطه ی تو وفرزاد در چه حده؟
نیشم رو باز کردم...نگاهی بهم انداخت و منظورم رو گرفت و بیخیال گفت:بوس و بغل و همینجور چیزا...
با شیطنت گفتم:همین جور چیزا؟
چشم غره ای رفت و گفت:فکر منفی نکن.
دوباره نیشخند زدم و گفتم:نه...اصلا...
چشماشو گرد کرد و گفت:با تو بودما...چرا نیشخند میزنی!گفتم چیزی بینمون نشده.
ابروهامو دو سه بار بالا پایین کردم و باشیطنت گفتم:باشه بابا...کاملا افتاد...
خواست هجوم بیاره سمتم و دو سه تا ضربه نوش جانم کنه که با باز شدن در آسانسور پریدم بیرون.داشتم اذیتش میکردم وگرنه خودم هم مطمئن بودم هما از این کارها نمیکنه.حالا من رو بگی یه چیزی...درجه ی شیطتنتم بالاست...تا جلوی در دویدم..ولی هما با دیدن ماشین سمند فرزاد مثل یک خانم متین ادامه ی راهو اومد.برگشتم و لبخند حرص در آری به سمتش روانه کردم و درو باز کردم و رفتم بیرون.فرزاد به ماشین تکیه داده بود وقتی من رو دید از ماشین جدا شد و به سمت در اومد.پشت سرم هما هم بیرون اومد..فرزاد اول سر به زیر دستش رو به سمتم دراز کرد و سلام کرد...سپس به سمت هما رفت و با دیدن چادرش نگاه عمیقی بهش انداخت که واقعا حس کردم اون لحظه من و تمام خونه ها مزاحمیم....باید میزاشتیم خلوت کنن...رومو کردم اون سمت که حداقل مانع نگاه های عاشقونشون نشم.....
بلاخره بعد از کمی حال و احوال پرسیه فرمالیته اومدن.فرزاد قد متوسط ولی اندام ورزشکاری ای داشت.چشمای قهوه ای...در کل حالت صورتش جالب بود...و میتونست هواخواه زیاد داشته باشه..ولی خب خواهر من یه چیز دیگه بود...سوار ماشین شدیم...میتونستم به سراحت اعلام کنم که از اومدنم پشیمون شده بودم..من به زور سعی میکردم یخ ماشین رو باز کنم اون دو تا هی نگاه معنی دار به هم مینداختن...تعجب کردم با این همه عشق و علاقه و خواستن چطوری تا الان دووم آوردن...
مارو برد شهر بازی.خدا خیرش بده...با این یه کارش خیلی حال کردم واون دو تا رو تنها گذاشتم و رفتم پی عشق و حال خودم...فقط یه مشکل داشتم که اون هم یه پسره ی سیریش بود...سوار هرچی میخواستم بشم اون هم میومد...به زور میخواست شماره بده....متنفر بودم از همچین پسرای ولگردی...داشتم ناهار رو با فرزاد و هما توی یه رستوران همون اطراف میخوردم که گوشی دومم زنگ خورد...همون گوشی ای که مخصوص شهاب بود...اصلا انتظار نداشتم.آخه کار خاصی دیگه با هم نداشتیم...قلبم از هیجان نمیدونست باید چیکار کنه...هما خیره نگاهم کرد و گفت:چرا جواب نمیدی؟
فرزاد بی توجه خودش رو مشغول غذا خوردن نشون داد.از جام بلند شدم و هما رو در خماری گذاشتم و کمی دورتر دکمه ی اتصال رو زدم.
_بفرمایین.
_سلام خانم طراوت.حالتون خوبه؟
_سلام...ممنون.حال شما چوره؟
بدون اینکه جواب سوالم رو بده گفت:باید فورا ببینمتون.
نمیدونم چرا با این حرفش یه حس بد توی وجودم سرازیر شد...انقدر رک حرف زدن شهاب نشون از این داشت که اتفاق خوبی نیفتاده...
_چیزی شده؟
_باید حضوری بهتون بگم.دو ساعت دیگه خونه ی من.
***

از تاکسی پیاده شدم...هما رو با فرزاد تنها گذاشتم.اون دو تا هم از خداشون بود.حالا خوبه پیشنهاد بیرون اومدن رو من داده بودم.زنگ خونه رو فشار دادم....در باز شد...ولی لحظه ای دچار تردید شدم...من چطوری به همین راحتی به پارسیان اعتماد کرده بودم....اگه بلایی سرم میاورد چی؟....بفکر این که بلاخره باید از آموزش هایی که توی کلاس های رزمی دیدم استفاده کنم آروم شد.....ولی با این حال باز هم باید خیلی باید مواظب باشم..تو این دوره و زمونه نمیشه به هیچکس اعتماد کرد..و من به چه راحتی این اواخر به همه اعتماد کرده بودم....نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم افکار منفی رو بزارم کنار..در هر صورت من هم انقدر بی عرضه نبودم که نتونم از خودم دفاع کنم...اینبار هم شهاب جلوی در اومده بود...با شلوار لی و تی شرت....چقدر تو خونه به خودش عذاب میداد...خوب یه لباس راحت تر بپوش...مثلا شلوارک..هههه..منو اون که این حرفا رو نداریم.دوباره یاد حرفای پشت تلفن افتادم که گفت باید سریعا ببینمتون...دلم شور میزد...سعی کرد لبخندی بزنه ولی بیشتر از لبخند به اخم شباهت داشت...نیمچه لبخندی زدم و گفتم:سلام.
_سلام..بفرمایین داخل.
چرا انقدر عنق بود...حتی حالم رو نپرسید.با دست بهم طارف کرد که وارد بشم...همون طور که داخل میرفتم آروم گفتم:چیزی شده آقای پارسیان؟
نگاهی بهش انداختم...چهره اش تو هم بود.در رو بست و گفت:بفرمایین بشینیم براتون میگم.
دیگه شکم به یقین تبدیل شد که یه چیزی شده....نکنه سهیل فهمیده و فرار کرده...الان من در خطرم..اوه خدایا...با ترسی که در درونم داشتم ولی سعی میکردم در ظاهر معلوم نباشه روی مبلی نشستم...شهاب هم روی مبلی که نود درجه با مبلی که من روش نشسته بودم زاویه داشت نشست..منتظر بهش چشم دوختم..معلوم بود که شدیدا بهم ریخته اس و این من رو میترسوند...نگاهی خیره بهم انداخت و گفت:همه ی برنامه ها عوض شده...
با چشمایی گرد شده گفتم:یعنی چی؟مگه چیشده؟
همون لحظه خدمتکار با سینیه شربت وارد شد..شهاب بر خلاف حالت های قبلش لبخند مهربونی به من زد که شک نداشتم فقط تظاهر بود...گفت:الان برات توضیح میدم...
با نگاهش حرکات خدمتکار رو دنبال کرد.بعد از اینکه کارش تموم شد گفت:دیگه چیزی نمیخوایم...به بقیه هم بگو وارد این قسمت نشن.
خدمتکار چشمی گفت و از سالن خارج شد.من منتظر بهش چشم دوختم...دوباره اخماش توی هم رفت.پس اون لبخند هم بخاطر حضور خدمتکار بود..ولی چرا؟...باورم نمیشد که حدسم به یقین تبدیل شده و سهیل همه چیز رو فهمیده...کلافه گفتم:
_لطفا سریع تر بگید چی شده؟
چشماشو بست و گفت:متوجه رابطه ی من و شما شدن...
نفهمیدم منظورش چیه.دوست داشتم کامل برام توضیح بده..ولی مثل اینکه برای هرکلمه که از دهنش در بیاد باید کفاره میدادم....
_کی؟کی فهمیده؟سهیل؟
مضطرب بهش زل زدم..اون هم توی چشمام نگاه کرد....خیره....چشم تو چشم...طوری که لحظه ای قلبم از جا کنده شد....آروم گفت:مسول های دولت ایران و شرکت سایبری....
متعجب گفتم:چطوری فهمیدن؟
دستی روی ران پاش کشیدو گفت:این رو هنوز نمیدونم.ولی به زودی میفهمم...احتمالا کسی بهشون خبر داده...
از نظر من چیز مهمی نبود...گفتم:
_خب بفهمن..کار شما که خلاف قوانین نیست...اینطوری خیلی بهتر و راحت تر میتونید به هدفتون برسید...
با عصبانیت نگاهم کرد....قبض روح شدم...شمرده شمرده گفت:یه بار گفته بودم خانم طراوت...هیج کس...هیچ احدی نباید از این موضوع با خبر بشه....
سعی کردم خونسردیمو حفظ کنم و خودم رو نبازم...ابرویی بالا انداختم و گفتم:حالا که فهمیدن...دیگه نمیتونیم کاریش بکنیم.
نفسش رو با حرص بیرون داد و گفت:اون ها الان به رابطه ی منو شما مشکوکن...اگه همینطوری بخوایم ادامه بدیم متوجه میشن تو داری با من همکاری میکنی....و این اون چیزی نیست که من میخوام.

کنجکاو گفتم:شما راه حلی دارید؟به نظرتون بهتر نیست من برای یه مدت کنار بکشم؟
برای اولین بار توی اون روز خندید...از اون خنده های خوشگل و تو دل برو....با لبخند گفت:خانم طراوت شما چی فکر کردید؟در حال حاضر چون مشکوک حساب شدید اگه کنار بکشید هم تا آخر عمرتون تحت نظر هستید...نه تنها شما...بلکه تمام اطرافیانتون...
شوک زده داشتم نگاهش میکردم..این خارج از تصورات من بود...کمی نگاهم کرد و ادامه داد:اطلاعات ایران خیلی قویه...نمیتونه به راحتی از هرچیزی بگذره...

_آخه منو شما فقط دو سه بار با هم دیده شدیم.
متوجه شدم از اینکه مجبوره هرچیزی رو برام توضیح بده کلافه شده...ولی دستی به موهاش کشید و خونسرد گقت:
_خیلی سخته که بخوام از این گروه توی یه روز همه چیز رو براتون بگم...مخصوصا اینکه شما نباید خیلی از موارد رو بدونید وگرنه براتون دردسر میشه...
تودلم گفتم دیگه دردسر از این بزرگتر؟فعلا که متوجه شدم از الا به بعد هر لیوان آبی که بخورم شمرده میشه...دیگه هیچ غلطی نمیتونستم بکنم.عصبانی بودم از خودم...آخه چرا من باید از اون اول پیشنهادش رو قبول میکردم...اصلا از کجا معلوم راست بگه؟من حتی یه بار هم چیزی در مورد این آدم نشنیده بودم و به این راحتی بهش اعتماد کرده بودم...آروم گفتم:
_شما راه حلی دارید؟
انگار منتظر همین سوالم بود...به پشتیه صندلیش تکیه داد و پاهاش رو روی هم انداخت و گفت:فقط یه راه داره....
خیره شد توی چشمام و با تاکیدی که هم توی چشماش بود و هم توی کلامش گفت:فقط یک راه....
کمی امید درونم زنده شد...چشمامو ریز کردم و گفتم:اینطوری یعنی هنوز شانسی داریم...چه راهی؟
بدون اینکه چشماش رو از روم برداره گفت:توضیحات کاملی رو در این مورد بهتون میدم..ولی این رو یادتون باشه که جز این , راه دیگه ای نیست...مگر اینکه بخواید تا آخر عمرتون زیر نظر باشید...البته باید اقرار کنم که این مشکلات بخاطر من پیش اومد...و شما لطف بزرگی رو به من کردید...این چیزی که میخوام بگم برای من هم خوشایند نیست....ولی قبل از گفتن راهی که برامون مونده باید بگم شما بعد از اتمام ماموریت هرچیزی که بخواید براتون فراهم میشه....
متوجه منظورش نشدم..برای همین پرسیدم:
_هرچیزی که بخوام؟یعنی چی؟
_یعنی هر خواسته ای...پول...ملک..ماشین...برنامه. ..کار...یا هرچیز دیگه ای...برای من مشکل نیست که با یک اشاره بهترین ماشین یا بهترین کار رو براتون فراهم کنم...این ماموریت انقدر برام مهمه که بیشتر از این رو هم حاضرم براش بدم.
با چشمایی گرد شده نگاهش کردم..یعنی اگه میگفتم الان بوگاتی هم میخوام برام فراهم میکرد؟دوست داشتم بپرسم ولی خیلی سوتی میشد...شدیدا کنجکاو شده بودم که بدونم راه حل باقی مونده چیه؟هرچی که باشه بهتر از تحت نظر بودنه....با دستبند توی دستم بازی کردم و گفتم:راه حل رو بگید...میشنوم...
خونسرد نگاهم کرد و گفت:باید با هم رابطه داشته باشیم...
شوک زده فریاد زدم:چـــــــــــی؟
شوکی بزرگتر از این نبود که بخوان به من بدن.بلند زدم زیر خنده و گفتم:شوخیه خوبی بود آقای پارسیان..حالا لطفا راه حل اصلی رو بگید....
خیره نگاهم کرد...چیزی نگفت....درکش برام سخت بود...نمیخواستم مثل دخترای دست و پا چلفتی باشم..برای همین سعی کردم خون سردیمو حفظ کنم و گفتم:
_آقای پارسیان...متوجه هستید دارید چه پیشنهادی به من میدید؟
باز هم خونسرد گفت:
_میخوام ازتون در خواست ازدواج بکنم..
نیشخندی زدم و گفتم:منم کاملا موافقم...
از جام بلند شدم...بدون اینکه تکونی بخوره قاطع گفت:بشینین....
نگاهم با نگاهش گره خورد....مجبور به نشستن شدم...به حرف اومد:
_همونطور که گفتم این تنها راهیه که داریم.شما در بین روسا و مقامات بالا مثل نامزد و همراه من برای یه مدت نقش بازی میکنید.البته این رو هم هنوز
باید در نظر داشته باشیم که سهیل هیچی از اتفاقات ندونه.یعنی اون اصلا متوجه نمیشه که شما با کسی هستید...هدف ما پرت کردن حواس افراد دیگه اس.در طی این مدت رابطه تون با سهیل به حداقل میرسه...بعد از مدت کمی که بهتون اطمینان میدم اتفاقی براتون نمیفته من وارد کار میشم و افرادی رو که سعی دارن شما رو زیر نظر بگیرن زیر سوال میبرم.چون اون ها حق ندارن روی نامزد من کنترلی داشته باشن...این موقع من رفتاری شدیدا تند باهاشون دارم.برای همین مجبور میشن کنار بکشن...و این رو هم میدونن که کوچترین حرکتشون از دید من پنهان نمیمونه....وقتیکه همه چیز درست شد و دیگه تهدیدی برای شما نبود بدون هیچ سر و صدایی این رابطه رو تموم میکنیم...
فکر همه جا رو کرده بود...بعد از زدن این حرف ها با پرسش نگاهم کرد...توی صداش چی بود که آروم میکرد؟چی بود که نمیزاشت من در برابر پیشنهادش طوفانی رفتار کنم...ولی هنوز هم برام سوالاتی مونده بود:
_خونوادم چی؟اگه از اون ها اطلاعاتی بگیرن؟
از جاش بلند شد و اومد نزدیکم نشست و خم شد سمتم و گفت:اینکار رو نمیتونن بکنن.اون ها فقط میتونن از دور شما رو تحت نظر بگیرن..الان هم نمیدونن که من متوجه کارشون شدم...هیچوقت ریسک نمیکنن که اطراف خونواده و فامیل و آشناهاتون بچرخن...چون در صورت فهمیدن من کل گروهشون زیر سوال میره....بهتره بگم اون ها شما رو زیر نظر دارن..طوری نیست که برن از همسایه یا دوست یا شخصی که شما رو بر حسب اتفاق میشناسه چیزی بپرسن...البته این امکان هم هست که فردی رو به عنوان یک آدم عادی بفرستن اطرافتون...ولی احتمال این مورد هم به همون دلایل خیلی کمه....
بوی عطرش توی مشامم پیچیده بود...سعی کردم خونسرد باشم و روی این مشکل تمرکز کنم..گفتم:
_آقای پارسیان...حرف من یه چیز دیگه اس...به هر حال ممکنه پدرم چیزی بفهمه...اونوقت من چطوری بگم این فرد نامزدمه؟
نزدیک بودنش برام خوشایند بود...باز هم کنترل شده گفت:
_طی اطلاعاتی که من دارم پدر شما مشکلی دررفت و آمدتون با یک پسر نداره....به طور کل در دید خونوادتون من مثل یک دوست اجتماعی و البته صمیمی حساب میشم...در دید سهیل من نباید وجود داشته باشم...و در دید مسولین من نامزد شمام...دو شرط اول سخت نیست.ولی شرط سوم نزدیک بودن ما به هم رو خواستاره.....
نگاهم کرد و پرسشی گفت:متوجه شدید؟
نفهمیده بودم...اصلا متوجه نشده بودم.ولی خب دوست نداشتم بهش بگم متوجه نشده...نمیدونم چی توی چشمام دید که خودش ادامه داد:
_من و شما صیغه ی مدت دار میخونیم...
قهقهه ای زدم که با نگاه جدیه اون ساکت شدم..و با خنده نگاهش کردم...داشت از بازیش خوشم میومد...هیجان زیادی توی این بازی بود....
محکم و با تاکید گفت:هیچ مشکل و اتفاقی برای شما پیش نمیاد که نگران باشید...
با لبخند مرموزی نگاهش کردم..ادامه داد:
_فقط از این به بعد اول شخص و صمیمی همدیگه رو صدا میکنیم...صیغه هم برای اینه که در جمع های دوستانه اگه تماسی بینمون بود ناراحتتون نکنه....رابطتون باید در دید بقیه خیلی نزدیک و با عشق باشه...
نتونستم جلوی خودم رو بگیرم...و دوباره خندیدم...شماتت بار نگاهم کرد و گفت:
_میدونم مشکله...ولی چون من با کسایی که آشنا هستم صمیمی رفتار میکنم بدون شک باید نامزدم از اون ها نزدیک تر و صمیمی تر باشه.وگرنه ممکنه این فکر رو براشون به وجود بیاره که همه چیز یک نقشه اس.....

درسکوت بهم خیره شد....من هم اینبار محکم نگاهش کردم....نمیدونم توی نگاهم چی دید...یا من این اعتماد به نفس رو از کجا آورده بودم....حس کردم چشماش از جسارتم خندید...ولی خیلی جدی گفت:موافقید؟
نیشخندی زدم و چشم تو چشم با ابروهایی از اعتماد به نفس بالا رفته گفتم:باید فکر کنم....

هرچی هما پاپیچم شد که جمعه کجا رفتم بهش چیزی نگفتم....هر شب سهیل بهم اس ام اس میداد...و من توی این فکر بودم که با قبول درخواست شهاب باید رابطم رو چطوری با سهیل کم کنم؟...بزرگترین مشکل رو وقتی متوجه شدم که شروین دوباره بهم زنگ زد....اوج مصیبت وقتی بود که شروین چیزی از این اتفاق میفهمید....باید خیلی مقاوم میشدم...وگرنه ممکنه از همه سمت بهم فشار بیاد...امروز باید به شهاب خبر میدادم...من همون روز تصمیم رو گرفته بودم...جسارتی که در خودم دیدم باعث شد بدون در نظر گرفتن چیز دیگه ای این پیشنهاد رو قبول کنم.ولی نظر قطعیمو باید امروز میدادم..به هرجال کم چیزی نبود.مخصوصا این که باید صیغه میخوندیم....بابا زیاد روی ما حساس نیست.بعضی اوقات از این افکار اروپاییش اذیت میشم...به هرحال من دختر اونم...غیرتش فقط محدود به این میشه که دختر بودن من و هما باید در هر شرایطی حفظ بشه...البته این رو رک و راست به خودمون نگفته....شاید اگه مامان بود اوضاع فرق میکرد....کاشکی همه ی مردم غیرت ایرانی روداشتن...توی راه بودم...با سهیل کلاس داشتم.باید نشون میدادم که دختر دست و پا چلفتی و ساده ای نیستم...تصمیم داشتم خیلی عادی با سهیل رفتار کنم.به هیچکسی هم ربطی نداشت...به هرحال اون دوستم بود..ساعت 12 و نیم بود که ماشین رو بیرون از دانشگاه پارک کردم.از ورودیه خواهران داخل شدم...توی آلاچیق اولی سهیل رو دیدم که با دوستاش نشستن...متوجه من شد...با لبخند سری تکون داد...منم به تبعیت سرم رو تکون دادم و به راهم ادامه دادم...وسط راه بودم که متوجه شدم یکی کنارمه.نگاه کردم..سهیل بود...هم پام قدم برداشت و گفت:خوبی؟
_آره.مرسی.تو خوبی؟
_ای بد نیستم.میخوای بری سر کلاس؟
متعجب برگشتم سمتش.عینک دودی ای که به چشماش زده بود خیلی دختر پسندش کرده بودش...
_نرم؟
به رو به رو نگاه کرد و گفت:حوصله ی کلاس رفتن رو ندارم.اگه ناهار نخوردی بیا با هم بریم یه چیزی بخوریم.
ابرویی بالا انداختم و من هم به روبه رو خیره شدم و با جدیت گفتم:کلاسو بیخیال نمیشم.
رسیدیم به ساختمون...ایستاد..برگشتم سمتش و گفتم:من میرم تو کلاس.خوش بگذره....
عینکش رو برداشت و لبخندی زد....
وارد کلاس شدم و با بچه ها گپ کوتاهی زدم و روی صندلیه آخر نشستم.بعد از چند دقیقه سهیل هم وارد شد و روی صندلیه کناری من نشست.متعجب بهش خیره شدم.
در حالیکه جزوه اش رو روی میز میزاشت لباش رو گاز کوچیکی گرفت و گفت:بیرون رفتن بدون تو لطفی نداره.
****

گوشیم رو از توی کیفم در آوردم..لبخندی به سهیل زدم و سوار ماشینم شدم...اون هم سوار ماشینش شد.چند دقیقه ی پیش شهاب زنگ زده بود..ولی خب چون داشتم با سهیل میومدم نتونستم جواب بدم.شماره اش رو گرفتم...بعد از مدت نسبتا طولانی ای جواب داد:
_بفرماینن.
_سلام آقای پارسیان..روزتون بخیر.
_سلام.ممنون روز شما هم بخیر.
پوزش طلبانه گفتم:واقعا عذر میخوام.سهیل کنارم بود.نمیتونستم جواب بدم.
_مشکلی نیست.تصمیمتون رو گرفتین؟
مکث کوتاهی کردم..میدونم منتظر بود.برای همین از اینکار لذت میبردم...بعد از چند لحظه که باشنیدن نفس خشمگین شهاب همراه شد گفتم:با پیشنهادتون وموافقت میکنم.
_میدونین که کارتون خیلی حساسه؟
_البته.
_پس هیچ گونه بچه بازی...یا اینکه من روم نمیشه من خجالت میکشم و خیلی چیز های دیگه هم در موردش بحث نمیشه.
از حرفش لجم گرفت...با اعتماد به نفس گفتم:مطمئن باشید...من خودم خواستم توی ای جریان باشم..پس به راحتی هم از پس اینکار بر میام...امیدوارم فقط فرو رفتنم توی این نقش رو واسه ی خودتون تعبیر دیگه ای نکنید.
با تمسخر خندید و گفت:نگران نباشید.در ازای اینکار چی میخواید؟
_بعد از تموم شدن این برنامه خواستم رو بهتون میگم.
تصمیمم رو گرفته بودم...لطف بزرگی داشتم بهش میکردم..پس باید وقتی همه چیز تموم شد به من آموزش خصوصی بده...میخوام از این به بعد من هم یک
هکر باشم....

***

((سهیل...))
صدای خشکش توی تلفن پیچید:نمیتونم زیاد حرف بزنم.پس خوب گوش کن.
سکوت کرد...میدونستم بین صحبت هاش نباید حرفی بزنم.وگرنه عصبانی میشد...و این اصلا برای من خوب نبود...ادامه داد:
_فرهاد روشن...گروه کوچیکی توی ایران بوده که سعی داشته تاسیسات ما رو از بین ببره...الان خطر بزرگی حساب میشه.میدونی که کارت چیه؟
به گلدون روی میز آشپز خونه زل زدم...مگه میشد ندونم؟گفتم:
_آره.تا دو روز دیگه...
تلفن رو قطع کردم..نشستم روی صندلی...نمیتونستم به افکارم سر و سامان بدم...دو راه برای زندگیه روشن وجود داشت...یا اطلاعات شرکتش برباد میرفت...یا کشته میشد...
در لپ تاپ رو باز کردم...لعنت به این آدما...لعنت بهتون...چرا وارد این بازی ها میشید...همه شون برای قدرت با هم در میفتن...چشمم به صفحه ی لپ تاپ افتاد...چه زیبا بود....ستایش کردنی....دستی روی چشماش کشیدم...کاشکی میشد به چند سال قبل برگشت ....کاشکی عشق تو من رو از همه چیز دور میکرد....
***

((هلیا:))
یک هفته گذشته بود...با شهاب صیقه کرده بودم...به همین راحتی....ولی جالب بود که توی این یه هفته فقط یک بار همدیگه رو بیرون دیده بودیم...خنده دار بود...تظاهر به دوست داشتن...یه ساعت پیش شهاب زنگ زد..گفت تحقیقشون در مورد من جدی شده...اون هم در همین رو میخواست...وقتی اون ها تحقیقشون رو در مورد من بیشتر کردن باید رابطمون صمیمی تر میشد و در آخر از میدون خارجشون میکرد....سهیل بیچاره دو سه بار بهم پیشنهاد داد که بریم بیرون...ولی هر بار مجبور شدم مخالفت کنم....تو چشماش یه چیزی رو میدیدم که وقتی به شهاب گفتم دوباره با خشونت گفت نباید همچین اتفاقی بیفته...نباید....ولی حس میکردم کار از کار گذشته..شک نداشتم سهیل از من خوشش اومده...برای من مهم نبود...شروین یکبار دیگه بهم زنگ زد ولی بخطار برخورد شدیدی که داشتم فقط گفت برگردم میدونم باهات چیکار کنم...خیلی پررو شده بود..باید آدمش میکردم...با عمو بختیار هم که هنوز حرف نزده بودم...قرار بود فردا برگرده..نفسمو با یادآوری این موضوع با حرص دادم بیرون.همین یکیو کم داشتم...شیطونه میگه برم بهش بگم من الان به عنوان یک شخص مهم توی یک عملیات فوق سری هستما...والا....امشب خونه ی شهاب یک مهمونیه دوستانه بود...البته شهاب بهم گفته بود که منظورش از دوست چند تا فرد کله گنده با همسراشونن.

نمیدونستم باید چی بپوشم...تصمیم گرفتم پیرهن مشکی اندامی کوتاه با ساپورت بپوشم....اگه دیدم با جو اون جا هماهنگی نداره قبل از اینکه مانتوم رو در بیارم میرم بالا و با لباس اضافه ای که با خودم میبرم عوضش میکنم...
مانتوم رو تنم کردم...آرایش کاملی کردم..اینبار هم ریمل زدم..بهتره بگم فقط به آرومی به مژه هام حالت دادم...دستی زیر موهام کشیدم..قصد داشتم موهام رو بالا ببندم تا چشمام کشیده تر بشه...
کفش پاشنه بلندی رو از توی کمد برداشتم و بعد از اطلاع دادن به هما از خونه خارج شدم...ساع 8 شب بود...خیلی دیر کرده بودم..اوف کی حالا حوصله ی اخم و تخم این یارو رو داشت...واقعا شخصیت مزخرفی داشت...مست بودم اون روزای اول ازش خوشم اومده بود...وگرنه...
پامو گذاشتم روی گاز و سرعت بیشتری گرفتم..بلاخره رسیدم.جلوی خونش پارک کردم...خدا کنه مهمون ها نیومده باشن..چون من به عنوان نامزدش حتما باید زودتر از بقیه میرسیدم...آیفون رو فشار دادم..در باز شد...سریع به سمت خونه حرکت کردم...در باز شد..اینبار به جای شهاب یکی از خدمتکار ها در رو برام باز کرد...لبخندی زد و گفت:
_خوش اومدین خانم.
من هم لبخندی بهش زدم...اینها هم فکر میکردن من از همون اوایل که اومدم به این خونه نامزد شهاب بودم...دلیل اینکه بی سروصدا نامزد کرده بودیم هم به خدمتکار ها گفته شد بود که بخاطر درخواست من بوده....من میخواستم تا قبل از ازدواج نامزدیمون جایی درز نکنه..یعنی این شهاب داستانی ساخته بود که من هم باورش کرده بودم...در حالیکه وارد میشدم با اضطراب گفتم:
_مهمونا اومدن؟
_آره خانم.یه ساعتی میشه...راهنماییتون کنم.
لبم رو گاز گرفتم...این از اولین بازیمون که من خرابش کردم...
_نه..ممنون.خودم میرم...
نزدیک سالن رسیده بودم که صدای جدی شهاب رو شنیدم:
_فکر کنم هلیا است.من میرم پیشش.
صدای مردی رو شنیدم که گفت:خواهش میکنم..بفرمایین.
چند تا نفس عمیق کشیدم و قبل از اینکه شهاب بیاد بیرون من با لبخند
کنترل شده ای وارد سالن شدم..با دیدن من سر جاش ایستاد...چه تیپی زده بود نامرد...شلوار پارچه ای مشکی به همراه پیرهن تنگ سفید که با باز گذاشتن دکمه های بالایی عضلاتش رو بخوبی به نمایش گذاشته بود...آستین هاش رو هم به سمت بالا تا کرده بود...تو دلم خندیدم...الان همه با خودشون فکر میکردن من با داشتن همچین شوهری دیگه چی میخواستم...شهاب لبخند زیبایی زد و اومد کنارم و گونم رو بوسید که باعث شد شدیدا داغ بشم...بوسه اش کوتاه بود...با مهربونی و صد البته جدیت خاص خودش گفت:
_چرا دیر کردی عزیزم؟
به چشماش نگاه کردم...چیزی جز عصبانیت ندیدم...چقدر بنده خدا تاکید کرده بود که زودتر بیام...من هم لبخندی متقابل زدم و گفتم:معذرت میخوام شهاب...هما سرم رو گرم کرد..
در ادامه به بازوش زدم و گفتم:حالا چرا اخم میکنی عزیزم.اتفاقه دیگه.
بی توجه به سمت مهمون ها رفتم که ایستاده بودن...میدونستم که شهاب هم از این همه طبیعی رفتار کردنم متعجب شده...اول یک آقای حدودا 40 ساله رو دیدم..که خیلی شیکپوش بود..بهتره بگم همه توی این جمع شیک پوش بودن و معلوم بود که کله گنده ان...باهاش دست دادم و با لبخند اظهار خوشوقتی کردم...شهاب هم اومد کنارم و تک تک معرفیشون کرد...
_ایشون آقای سیروانی هستند...
به خانم کناریش نگاه کردم.پیرهن بلندی پوشیده بود..خیالم راحت شد.پس تیپم کاملا با اینجا هماهنگ بود..
_خانم سیروانی...همسر آقای سیروانی هستند...
فامیلیشون یکی بود..پس یعنی فامیل هم هستند...دختر چشم سبز و برنزه ای هم کنارشون بود که حدودا 25 ساله میخورد...پیرهن کوتاه مشکی ای پوشیده بود...شهاب اون رو شراره خواهر خانم سیروانی معرفی کرد...یک خانم 50 ساله ی دیگه هم بود که نسبتا از بقیه با حجاب تر بود.خانم رمضانی یکی از همکارای شهاب بود...بقیه ی مهمون ها هم به گفته ی شهاب هنوز نیومده بودن...بعد از سلام کردن و آشنایی دست شهاب رو گرفتم و آروم ولی طوری که بقیه بشنون گفتم:
_عزیزم من میرم بالا لباسم رو عوض کنم...
ابرویی بالا انداخت و گفت:برو تو اتاق من...
_باشه.
ازشون جدا شدم و به طبقه ی دوم رفتم...آخه من از کجا بدونم اتاق اتاق تو کدوم گوریه...اون اتاق مرموز که از اونجا میشد کل خونه رو زیر نظر گرفت دوباره دیدم....بهم چشمک میزد...خارج از تصور بود...نمیدونستم اتاق شهاب کدومه....دور تا دور سالن رو نگاه کردم...کمی جلو هم رفتم...رو به روی یک اتاق با در مشکی که بزگتر از درهای دیگه هم بود ایستادم...در رو بررسی کردم...فکر کنم همین باشه..دستم رو روی دستگیره گذاشتم ولی باز نشد...متعجب به دستگیره نگاه کردم..چیزی روش نبود.خم شدم و از پایین نگاه کردم...یک حسگر داشت...اه لعنتی...پس الکی گفته بود بروتو اتاق من...شیطونه میگه بزنم در اتاقش رو بشکونم...عصبانی به سمت یک اتاق دیگه رفتم و درش رو باز کردم...
اتاقی با ست کامل وسایل...تخت خوابش یک نفره بود...دور تا دور دیوار ها رو دیدم..شک نداشتم اینجا هم دوربین داره...داشتم کلافه میشدم..تازه فهمدیدم بودن با شهاب چقدر سخته...بیخیال شدم و مانتوم رو درآوردم...توی کمد آویزونش کردم...خودم رو توی آینه نگاه کردم..وقتی از تیپم مطمئن شدم بیرون رفتم....

آروم و با طمانینه وارد سالن شدم...مهمون ها خیلی بیشتر شده بودن...فکر کردم با رفتن من 10 نفری اضافه شده بودن..چه خبر بود!!... الان دیگه گروه گروه داشتن صحبت میکردن... افراد حاضردر سالن با لبخند به من و بعد به شهاب نگاه میکردن.دلیلش رو نمیدونستم...شهاب کنار یک مرد حدودا 50 ساله بود و داشت حرف میزد...با دیدن من اول خیره نگاهم کرد...غرق لذت شدم...ولی نمیدونم چرا کم کم اخماش رفت تو هم...جوری با خشونت تو چشمام زل زد که فکر کردم گناه بزرگی رو انجام دادم...از مرد کناریش عذرخواهی کرد و به سمت من اومد...سعی کرد جلوی بقیه بهم لبخندی بزنه....شراره که از اول باهاش آشنا بودم اومد کنارم و گفت:چقدر خوشگلی هلیا جون.بیا بریم پیش بچه ها به هم معرفیتون کنم.
نگاهی به یه دختر و سه پسری که شراره بهشون اشاره کرده بود انداختم..و خواستم که با خوش رویی دعوتش رو قبول کنم که صدای شهاب رو از بغلم شنیدم:
_خانم سیروانی شما بفرمایین الان هلیا هم میاد.
قدش از من بلند تر بود.طوری که من تا شونه هاش بودم..توی چشمام نگاه کرد و با لحنی مهربون که صد درجه با حس چشماش فرق داشت گفت:عزیزم لطفا بیا اینجا کارت دارم.
منم فرمالیته لبخندی واسش فرستادم و رو به شراره گفتم:معذرت میخوام...الان میام.
_اشکال نداره خانمی.راحت باشین..
راحت باشینش رو با شیطنت گفت...میخواستم بگم خوشگله ما در ملا عام راحت نیستیم...ولی خب من رو سننه..نه با شهاب کار دارم نه با شراره...شهاب که دید با رفتن شراره حرکتی نکردم بازوهام رو کشید....سعی کردم با خونسردی دنبالش برم...زیاد نباید جلب توجه میکردیم..من رو ازسالن برد بیرون و بازوم رو ول کرد...دلیل عصبانیتش رو نمیفهمیدم.حیف که نمیخواستم اینجا آبروریزی راه بندازم..وگرنه بخاطر کشیدن دستم چند تا حرف بارش میکردم...از حد گذرونده بود.نفس عمیفی کشید و سعی کرد خون سرد باشه.چشماش رو به آرومی بست و گفت:این چیه پوشیدی؟
متعجب نگاهی به لباسم انداختم و گفتم:لباس
خیره در سکوت با لوچه ای کج شده و دست به سینه سر تاپام رو نگاه کرد...به آرومی ولی محکم گفت:
_چون نمیدونستی اینبار رو میبخشم..ولی تمام افراد این مهمونی میدونن که من روی پوشش حساسم....نمیگم حجابت رو کامل حفظ کن...ولی....
نگاهی از پایین پاهام تا جایی که به پیرهنم میرسید انداخت و بعد خیره به بازوهای لختم زل زد و ادامه داد:از پیرهن کوتاه خوشم نمیاد...برای امشب باید یک پیرهن بلند تنت میکردی.
عصبانی شدم.طرز فکر شهاب به من هیچ ربطی نداشت.که چی؟چون قبول کردم صیقه کنیم و جلوی بقیه نقش بازی کنم باید من تغییر کنم؟چرا اون نباید تظاهر کنه که عقیده اش بخاطر من عوض شده...نیشخندی زدم و گفتم:اگه سخنرانیت تموم شد من برم.
اومد نزدیکم...جوری که سینش چسبید بهم...از بالا بهم نگاه کرد...لبام پایین تر از لبای اون بود...داشتم خودم رو میباختم...ولی اون مثل اینکه از نیشخند من عصبانی شده بود..دستی با عصبانیت روی بازوهام کشید و گفت:بار آخرت باشه توی یک مجلس شخصیت من رو زیر سوال میبری.
بعد از گفتن این حرف نگاه پر جذبه ای بهم انداخت و وارد سالن شد...دندونام رو از خشم روی هم فشردم...حتی ایست نکرد جوابم رو بگیره...عوضی...زور میگفت...به من چه ربطی داره که شخصیتت زیر سوال میره..میخواستی من رو انتخاب نکنی....با خودش چی فکر کرده؟اینکه از من سر تره؟اینکه هرچی بگه من میگم چشم...کور خوندی آقا...اگه عصبانیم کنی منم میزنم به سیم آخر...

سعی کردم خون سردیمو به دست بیارم...هرچقدر هم که باهم درگیری داشتیم نباید جوری رفتار میکردیم که بقیه متوجه میشدن.چون از وقتی تصمیم به بازی کردن در این نقش رو گرفته بودم خطر من رو هم بیشتر تهدید میکرد.برای آروم شدنم دستی به پیرهن و موهام کشیدم.مشکل از لباس من نبود.مشکل از افکار خودش بود.باز هم لبخندی برای حفظ ظاهر روی لبم نشوندم و وارد سالن شدم...حتی به جایی که میدونستم شهاب نشسته نگاه ننداختم...چون با دیدنش اعصابم میریخت به هم..اگه اون غرور داره من خدای غرورم...شراره با دیدنم لبخندی زد.به سمت گروهش رفتم...چند تا مهمون دیگه هم وارد شدن..رسیدم کنارشون.
_ببخشید عزیزم که طول کشید...
چشمکی زد و گفت:فدای سرت
حالا یکی باید ذهن منحرف این رو درست میکرد...اشاره ای به کسایی که اطرافش بودن کرد و به ترتیب برام معرفیشون کرد.تنها دختر توی اون جمع به جز خودش سولماز بود.سه تا پسر هم بودن که به ترتیب از سمت چپ من شهریار,فردین و بهروز بودن...با همه شون دست دادم و اظهار خوشبختی کردم...تعداد مهمون ها الان به 20 نفری میرسید...قرار بود فقط یک مهمونیه دوستانه باشه....جشن گرفتن...هنوز هم مهمون داشت میومد..به سمت در نگاه کردم...سروناز و کامران رو دیدم..ابروهام از تعجب بالا رفت..این ها حتی توی چنین جمع هایی هم میومدن!صدای شهریار رو شیندم به سمتش برگشتم با شوخی گفت:
_هلیا خانم میشه سوالات خصوصی ازتون پرسید؟
_البته.بفرمایین.
_واسه ی ما خیلی عجیبه که شهاب ازدواج کرده...
سرش رو آورد نزدیکم و آروم گفت:ناراحت نشین از حرفام.ولی اون محل سگ به هیچ احدی نمیزاره..نه به دختر نه به پسر..فکر کنم اینکه به دختری محل نمیزاشت بخاطر شما بود..ولی پسر رو هنوز نفهمیدیم..خیلی وقته باهاش آشنایین؟
اینا حتما رفتارش رو با سروناز ندیده بود..خیلی با هم خوب و صمیمی رفتار میکردن..حتی با دو سه تا خانم دیگه هم که من دیدم با شخصیت و مودبانه رفتار میکرد...تعبیر اینا از محل سگ چی بود!!من که نفهمیدم..لبخندی زدم و گفتم:تقریبا..
دوباره برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم..وسط سالن سروناز و کامران رو دیدم که شهاب هم بهشون ملحق شده بود و داشتن سلام و احوال پرسی میکردن.بدون اینکه جلب توجه کنم برگشتم که لحظه ی آخر متوجه شدم شهاب متوجهم شد.اینبار بهروز بود که به حرف اومد..بقیه با لذت داشتن نگاه میکردن.مثل اینکه خیلی کنجکاو بودن از زندگیه من و شهاب بدونن.
_تقریبا یعنی از کی؟جای خاصی همدیگه رو دیدین؟یا آشنا بودین؟البته ببخشید فضولی میکنیم...
تو دلم گفتم ارواح عمت ببخشیدت دیگه واسه چی بود..ولی در ظاهر با خونسردی گفتم:خواهش میکنم این چه حرفیه..میشه گفت من...
سایه ی ای رو کنارم دیدم که وقتی برگشتم سمتش مجبور شدم حرفم رو نصفه ول کنم.شهاب بود...که با آرامش کنارم وایساده بود.دستم رو گرفت و
گفت:هلیا جان.سروناز و کامران اومدن.باهام بیا...
و سری برای افراد اون جمع تکون داد و دستم رو کشید.من هم به تبعیت سرم رو تکون دادم و به دنبالش رفتم..خیلی از سروناز و کامران خوشم میومد بیام بهشون خوش آمد هم بگم.باز نمیدونم به چی میخواست گیر بده که این رو بهونه کرد...نگاهی به یه ام انداختم.درسته باز بود ولی چیزی معلوم نبود.رسیدیم کنار سروناز و کامران...کامران با شیطنت دستش رو به سمتم دراز کرد و گفت:به به سلام خانم طراوت...حال شما چطوره؟تو و شهاب ادم رو سورپرایز میکنین.اصلا دهنم وا موند وقتی شنیدم.
خندیدم و گفتم:
_سلام..ممنون.شما خوبید؟
به سمت سروناز هم دستم رو دراز کردم.ولی اون با اکراه دست داد...در ظاهر مهربون بود ولی باطنش رو نمیتونستم حدس بزنم..
کامران ادامه داد:ولی باور کنین من از همون روز که اومدین آموزشگاه فهمیدم که شما باید یه نسبتی با شهاب داشته باشین..وگرنه شهاب به کسی تدریس خصوصی نمیکنه...حالا فکر کرده هک کردن بلده دیگه چه کار شاقی کرده.تو ایران خودمون پر از هکر های حرفه ایه که برای دولت کار میکنن.
دلم میخواست قاه قاه بزنم زیر خنده.اینکه هیچی از شهاب نمیدونست و اینطوری جلوش حرف میزد واقعا مزحک بود.به شهاب نگاه کردم که با جدیت داشت به حرف های کامران گوش میکرد...البته من هم تا شبی که توی اینترنت تحقیق نکردم وچیز هایی در مورد حرفای شهاب که اون روز توی خونش بهم زده بود نخوندم برام باورش سخت بود که سهاب همچین شخص مهمی باشه...البته انکار نمیکنم که بهش میخورد کله گنده باشه.ولی اینکه بخواد هکر.......
صدای شهاب افکارم رو پاره کرد:کامران جان.از خودتون پذیرایی کنید..
با هم قدم به قدم رفتیم روی یک مبل نشستیم.در حالیکه خیره به اطرافش نگاه میکرد محکم به من گفت:بهت چی میگفتن؟
ههه.از حرفش خندم گرفت..عجب غیرتی داشت.فکر نمیکردم از اینکه با شهریار و بقیه حرف زدم عصبانی بشه.با اینکه توی دلم خندیدم ولی بخاطر قبلش برای لباس بی حس گفتم:چیز خاصی نمیگفتن.
دلم میخواست بیشتر غیرتش رو تحریک کنم تا عذاب بکشه..دستش رو انداخت دور شونه هام و من رو کشید سمت خودش و در دید بقیه عاشقونه ولی برای من جدی گفت:
_اینکه با افراد حاضر توی این مهمونی حرف بزنی مهم نیست.ولی قبلش باید بدونی که تمام افراد اینجا هرکدوم یک سِمَت بالایی دارن.اون کسایی که داشتی باهاشون حرف میزدی حتی شراره یا توی اطلاعاتن یا یک ربطی به اونجا دارن.
متعجب برگشتم نگاهش کردم...باورم نمیشد...اینها که خیلی جوون بودن..حس میکردم بین یک گروه خوناشامم...شهاب هم در حالیکه هنوز دستاش دورم بود توی چشمام نگاه کرد و دوباره با تاکید گفت:همه شون...هر سوالی پرسیدن با آرامش جواب میدی.سعی کن از من دور نشی.اینطوری خیلی بهتره...
لبخند نامطمئنی بهش زدم و دستاش رو از دورم باز کردم و با فاصله نشستم.اون هم دیگه سعی نکرد دستش رو دورم بندازه...اینکه شخصیت همه ی این افراد برام در هاله ای از ابهام بود من رو میترسوند.

مردی روی مبل کناریم نشست...آهنگ ملایمی پخش میشد...چند نفری وسط در حال رقصیدن بود...صدای کناریم رو شنیدم که گفت:
_چطوری شهاب؟
شهاب هم که تازه متوجهش شده بود بهش نگاه کرد...به حرکاتشون دقت کردم.کم کم اخم دو تاشون رفت توی هم....ولی برای تظاهر شهاب تنها به زدن
لبخندی اکتفا کرد.. و دوباره به رو به رو نگاه کرد..چه غروری داشت شهاب..حتی پشیزی هم براش ارزش قایل نشد.طرف هم بدون اینکه کم بیاره به من نگاه هیزی انداخت و با لبخند گفت:خانم هلیا طراوت...بانوی واقعا برازنده ای هستید.
شهاب باهاش درگیری داشت.من که نداشتم..لبخندی زمینه ی حرفم کردم و گفتم:ممنون.
مردی حدودا 35 ساله بود.که کت و شلوار شیک و رسمی ای پوشیده بود.ولی توی ابهت به شهاب نمیرسید...ادامه داد:
_جدی گفتم..بعضی اوقات به انتخاب های شهاب حسودی میکنم...
سرش رو آورد نزدیک و گفت:همیشه بهترین ها رو داره...
چشمکی بهم زد...خندیدم.خوشم اومد که با شهاب لجه.این پسره ی پاچه گیر رو اصلا نباید محل داد.منتظر بودم شهاب اعتراضی بکنه..ولی انگار نه انگار..اصلا براش مهم نبود.بابا تو که روی لباسم غیرت نشون میدی.حداقل جلوی دیگران از خودمونی حرف زدن ناموست با یه غریبه جلوگیری کن.اه اه..بدم اومد ازش.مغرور بودن هم حدی داره.برای اینکه بیشتر تحریکش کنم رو به مرده گفتم:شما از دوستان شهاب هستید؟
از اینکه باهاش گرم گرفتم خوشش اومد.گفت:
_بله.تقریبا زمان زیادی میشه که همدیگه رو میشناسیم.ولی هیچوقت نتونستم از کارهای شهاب سر در بیارم...
از گوشه ی چشم حواسم به شهاب بود.اصلا حواسش به ما نبود.برگشته بود و داشت با کناریش حرف میزد...چه الکی دل خوش کرده بودم.منم بیخیال شدم.و رو به مرده گفتم:
_آره شهاب خیلی تو داره.
و با ابروهایی بالا رفته از شیطنت نگاهش کردم.خندید و گفت:عجیبه که دختری با روحیات شما جذب شهاب شده.از اول مهمونی حواسم بهتون بود.شما واقعا پر جنب و جوش و با روحه هستید..
از تعریفش در دل نیشم باز شد.ولی در ظاهر به لبخندی متین اکتفا کردم و گفتم:اغراق میکنید.
مرموزانه گفت:
_نه.واقعیت رو گفتم.شهاب خیلی اعصاب خورد کن باید باشه.
با شیطنت خندیدم و گفتم:البته عنق رو هم بهش اضافه کنید.
چه بحث لذت بخشی داشتیم..حالا که حواسش نیست حقشه.بزار تمام صفاتش رو بگم.مرده بلند زد زیر خنده...یه لحظه ترسیدم که شهاب متوجه بشه.ولی وقتی برگشتم دیدم اون هم گرم صحبت با کناریشه.هر دوتاشون خشک بودن خیلی بهم میومدن.هههه.وقتی که خنده ی این آقاهه تموم شد با ته مایه های خنده گفت:
_خودخواه.
با نیشخند گفتم:خودپسند.
_غد
ریز ریز خندیدم...دیگه چیزی نگفتیم.کمی که آروم شدیم گفتم:فامیلیه شما چیه؟
_اردلان هستم..اردلان شاهینی.
_خوشبختم.
_من بیشتر.
با روحیه ای که گرفته بودم به جمع رقصنده ها زل زدم.ولی متوجه نگاه های خیره و شرورانه ی اردلان بودم...میدونستم نمیتونه ساکت باشه.خودمونی گفت:
_پیشنهادم رو برای رقص قبول میکنید؟
همون طور که به جلو خیره بودم گفتم:بدم نمیاد.
رقص ایرانی بود.زیاد نزدیکی نداشت که بخوام معذب بشم.از جاش بلند شد.من دستم رو گذاشتم روی زانوهام تا بلند بشم که دستی محکم روی دستام قرار گرفت...متعجب به شهاب نگاه کردم.هنوزم روش اونور بود...ولی دستش محکم دست من رو گرفته بود و نمیزاشت بلند بشم.اینم چه موقعی دستم رو گرفت.با اون یکی دستم آروم تکونش دادم.حرفش رو با کناریش قطع کرد و خیره نگاهم کرد.نگاهش نابودم کرد...چه قدرتی داشت چشماش...تا عمق وجودم نفوذ کرد...به آرومی گفتم:میشه دستم رو ول کنی عزیزم؟
چشماش رو ازم گرفت و به وسط خیره شد وخیلی ناگهانی از جاش بلند شد و من رو به دنبال خودش کشید...اردلان سر جای خودش میخکوب شد...من هم شوک زده شده بودم..منو برد وسط پیست رقص...خواستم دستام رو از توی دستش در بیارم که متوجه نگاهش به پشت سرم شدم...برگشتم نگاه کردم.یکی از خدمه بود...سرش رو کمی خم کرد و به سمت ضبط رفت.تو کف موندم !!شهاب که چیزی نگفت.یعنی فقط با یک نگاه؟!!!!برقای سالن خاموش شد و فقط یک نور کمرنگی توی فضا پخش شده بود.آهنگ تند ایرانی با آهنگ ملایمی عوض شد.چند تا زوج دیگه هم وسط اومدن..شهاب دستش رو خشن دور کمرم گذاشت..و زل زد توی چشمام...ترسیدم....ترسیدم....دو سه بار به آرامی پلک زد ولی چشماش رو از روم برنداشت...یه حسی بهم میگفت حرفامون رو شنیده...ولی عصبانی نبود.بی حس بود...انگار اصلا براش مهم نبود...بدون اینکه چیزی بگه چشمش رو به گوشه ی دیگه ای سوق داد و من رو محکم به خودش چسبوند..طوری که صورتم به دلیل باز بودن دکمه های بالاییه پیرهنش به سینه و گردنش خور..سرم رو کج کردم..نمیتونستم چیزی بگم..از این وضعیت راضی نبودم..یه چیزی ناآرومم میکرد..دوست داشتم فرار کنم.پسره ی شرور چطوری بدون اینکه نظرم رو بپرسه من رو آورد وسط....سرش کنار گوشم بود ونفس های داغش از گوشم تا گردنم میرسیدن...آروم حرکتم میداد...من هیچ کاری نمیکردم..چند لحظه ای طول کشید که به خودم بیام وخواستم بهش بتوپم که صدای محکم ولی بی احساسش رو شنیدم:
_اجازه ی رقصیدن با مردهای غریبه رو نداری...
مات موندم...چه خلاصه زور میگفت...اعصابم خورد شد..عصبانی گفتم:
_فکر نمیکنی داری از حد میگذرونی؟
دستش رو محکم تر دورم فشار داد..طوری که بزور جلوی آخ گفتنم رو گرفتم...ولی اون اصلا تغییری توش ایجاد نشه.مثل یک پر توی دستاش زندونی بودم..
_مواظب رفتارت باش.دیگه اون دختر آزاد قبل نیستی.
_نفسم گرفت لعنتی.ولم کن.
بدون اینکه تغییری بکنه و یا به حرفم توجهی نشون بده ادامه داد:
_اینکه قبلا چطور رفتاری داشتی یا بعد از تموم شدن این اتفاقات میخوای چه رفتاری با مردهای غریبه داشته باشی به من مربوط نیست.
_پس دیگه حرف مفت نزن..
به حد مرگ عصبانی شده بودم و نفهمیدم این حرف چی بود که از دهنم در اومد..فقط وقتی فهمیدم که شهاب جوری محکم کمرم رو فشار داد که اشک توی چشمام حلقه بست..ولی بازم خودش بی احساس و بی تغییر مونده بود.آروم و خونسرد گفت:
_تذکر رو یه بار میدن...اجازه نمیدم آبروم رو توی این جمع ببری...
عوضی...داشت رسما بهم توهین میکرد..با تمام توانم برای رهایی از فشار دستاش روی پاهاش رو با کفش های پاشنه دارم لگد کردم...پاهاش رو از فشار عقب کشید...من رو از خودش فاصله داد....بهش نگاه کردم..بدون اینکه اثری از درد یا عصبانیت توی چهره اش باشه بی احساس گفت:زیاده روی نکن..
آهنگ تموم شد....نمیتونستم از شوک بیام بیرون...این کی بود...این چی بود؟چرا انقدر یخ بود؟چرا انقدر غرور داشت؟چرا انقدر انعطاف ناپذیر بود؟برقا روشن شد..جلوی دید بقیه لبخندی بهم زد...من هم در حالیکه توی افکارم درگیر بودم لبخند بی معنی ای زدم.به سمت مبل رفت....من هم بعد از مدت کوتاهی دنبالش رفتم....

با فاصله کنارش نشستم..اینطوری نمیشد.امروز خیلی من رو توی شوک برد..گفته بود صمیمی ولی فکر نمیکردم بخواد توی زندگیم دخالت کنه...این من بودم که باید منت میزاشتم سرش که پیشنهادش رو قبلول کردم...آروم و قرار نداشتم...تا تلافی نمیکرم آروم نمیشدم..ولی نمیدونستم چی این مرد مزخرف رو عصبانی میکنه...شاید مخالفت کردن با عقیده هاش و کل کل....
**
چه شب مزخرفی بود دیشب...و چه مزخرف تر از اون بود امروز.....هما بالای سرم نشسته بود و داشت تکونم میداد تا بیدار بشم.کلافه درحالیکه بالشت رو روی سرم میزاشتم داد زدم:
_ولم کن همــــــــا.جون عمت دست از سرم بردار.
خنده ی خبیثانه ای کرد و گفت:
_پاشو ببینم.آقاتون داره بخاطر شما میاد..پاشو باید بریم پیشواز.
غر زدم:میخوام صد سال سیاه نیاد.پسره ی لندهور.خودمو ج...ر دادم گفتم اینو نمیخوام..باز حرف خودتونو میزنین.
_خب پاشو حالا.آقاتون نه مجنونتون.پاشــو دیگه.
با عصبانیت سر جام نشستم و گفتم:من عمرا بیام پیشواز اون عوضی.خودت پاشو برو.
و دوباره دراز کشیدم.هما دوباره اومد تکونم بده...که سریع از جام بلند شدم و گفتم:دست بهم زدی نزدیا...میدونی که من تو تلافی کردن استادم...
سرجام دراز کشیدم...تهدید های من همیشه عملی میشد...ادامو در آورد و از روی تخت بلند شد...لحظهی آخر که داشت میرفت محکم تکونم داد طوری که رو ی تخت چرخیدم...و خودش دوید سمت در.خواستم هجوم ببرم سمتش که جلوی در خندید و گفت:نمیای دیگه؟مطمئنی؟
فقط نگاهش کردم...
_باشه بابا..چقدر سخت میگیری.خب نیا.خودم میرم.
باز هم نگاهش کردم...عاجزانه گفت:
_فقط مهربون تلافی کن.باشه آبجی؟
هیچی نگفتم..بر و بر بهش خیره بودم.با لحن بچگونه ای گفت:
_من میرم تا آبجی کوچولوم راحت بخوابه...
درو بست و رفت...پوفـــی کردم و با چشمانی کاملا باز روی تخت دراز کشیدم...کوفتم شد.اون میخواست بیاد ..من رو سننه.گوشیمو نگاهی انداختم.هیچ پیامی نبود.عمرا اگه دیگه میتونستم بخوابم.زهر مار شده بود به جای خواب.امروز از اون روزا بود که اخلاقم سگی میشد و پاچه میگرفتم.خبر مرگت تو هم دو هفته دیگه میموندی.همینم مونده بود بابام تورو بفرسته تر و خشکم کنی.تاپ شلوارکم رو عوض کردم...به دل خودم بود تو خونه هیچی نمیپوشیدم...از اتاق رفتم بیرون.هما داشت از خونه خارج میشد که چشمش به من افتاد:
_هلیا نمیای؟شروین قاط میزنه ها..گناه داره...
چشمامو بستم و عصبانی گفتم:برو...برو هما...اگه من بیام اعصابشو آشغالی میکنم..اونوقت روز تو هم کوفت میشه...
رفتم توی دستشویی و صورتم رو شستم...صدای در اومد...پس هما رفت...الکی گیر میدن به آدم.خوبه خودشم میدونه که من از شروین خوشم نمیاد...نمیدونم عصبانیتم دقیقا بخاطر چی بود.اینکه از دنده ی چپ بیدار شدم یا شهاب و کارهای دیشبش...بعد از اون جلوی مهمون ها خیلی راحت برخورد کردیم.ولی وقت رفتن محل سگ بهش نزاشتم...به امید روزی که از این ماموریت اعصاب خورد کن بیام بیرون دیگه ریختشو نبینم.هرچی میگذره بیشتر میفهمم که در برابر کارهاش غرورم شکسته...توی اتاق بودم که صدای اس ام اس گوشیم اومد.کنار آینه بودم ولی آنچنان یورش بردم سمت گوشی که اگه جون داشت دمشو میزاشت رو کولشو در میرفت.سهیل بود.نیشم باز شد...اس ام اس رو باز کردم :
_((حافظ واسه چشمان قشنگت غزلی ساخت...هرکس که تو را دید به چشمان تو دل باخت..نقاش غزل تا که به چشمان تو پرداخت دیوانه شد از بـــــرق نگاهت قلم انداخت))
خیره شدم به صفحه...الان باید خودم رو خر فرض میکردم و متوجه منظور اس ام اسش نمیشدم یا به خودم اعتراف میکردم که سهیل حسی بهم داره...ضایع بود...آخه الانم وقت لو رفتن بود...اگه لو نمیرفتیم به راحتی میتونستم سهیل رو به خودم وابسته تر کنم.والا.حرف شهاب هم بهم هیچ ربطی نداره.مگه میشه یه پسر به دختری نزدیک بشه و کاملا بهش اعتماد کنه بعد اون وقت علاقه ای بهش پیدا نکنه؟نمیشه برادر من.نمیشه.خواستم من هم یک اس ام اس مفهومی بفرستم.ولی به روحیم نمیخورد.برای همین اس ام اس خنده دار فرستادم:
_((انگلیسی ها یک زن دارن و یک معشوقه,اما معشوقه شون رو بیشتر دوست دارن,آلمانیها یک زن دارند یک معشوقه اما زنشون رو بیشتر دوست دارن,ایرانی ها دو تا زن دارن,سه تا معشوقه,هفت تا دوست دختر,آخرشم خاک بر سرا ننه شونو از همه بیشتر دوست دارن))
دیگه جوابی نداد...دوتا جوک میفرستادی دلمون شاد شه...

***
((شهاب))
از روی تخت بلند شدم..خستگیه دیشب توی تنم مونده بود... حوله رو برداشتم و یک راست به سمت حموم رفتم..رفتم جلوی آینه..تی شرت سفیدی تنم بود و موهام بهم ریخته بود.به چشمای بی حالم نگاه کردم..خون سرد بودم...خون سرد...مثل همیشه...بی احساس...دستم رو با خشم کوبیدم به دیوار کنار آینه...دوباره به خودم نگاه کردم و لبخندی زدم و گفتم:
_میبنی چقدر خون سردی پسر...
توی وان رو با آب گرم پر کردم.لباسم رو در آوردم و رفتم داخلش...دستی به بازوهام و سینه ام کشیدم و بیشتر تو آب فرو رفتم...چه آرامشی داشت...چشمام رو خیره به دیوار رو به روم دوختم...نمیزارم نابود شی....
نیم ساعت بعد با حوله ای دور تنم بیرون اومدم...در حالیکه از اتاق خارج میشدم حوله رو روی سرم میکشیدم.از پله ها پایین رفتم.میز صبحونه آماده بود.سهیلا داشت شربت رو میزاشت که متوجه من شد و گقت:
_صبح بخیر آقا
سرم رو تکون دادم و نشستم.تخم مرغ روی میز حالم رو بهم میزد...کنارش زدم...شربتم رو یک نفس سرکشیدم..بعد از حموم بیشتر از هرچیزی میچسبید.به آرومی کمی پنیر و گردو خوردم..از مربا خوشم نمیومد...همونطور که از سر میز بلند میشدم گفتم:کسی برام زنگ نزد.
_آقای وطنی تماس گرفتن.مثل اینکه به گوشیتون زنگ زدن ولی برنداشتید.گفتن توی شرکت مشکلی پیش اومده..
چشمام رو به معنیه فهمیدم آروم بستم و بی حوصله دوباره به اتاقم برگشتم.حوصله ی رفتن به شرکت رو نداشتم.گوشیم رو گرفتم.رفتم روی اسم مورد نظرم و دکمه تماس رو زدم...بعد از چند تا بوق برداشت:
_سلام آقا.
_سلام.کجایی؟
_دارم میرم دانشگاه.
کلاه حوله رو از روی سرم برداشتم و گفتم:نمیخواد بری.یه سر برو شرکت.
_مشکلی پیش اومده؟
_ببین وطنی چیکار داره.
_ولی...
حوصله ی بحث نداشتم.کمی خشن گفتم:اون دو تا رو ول کن رامین .برو شرکت.
_چشم آقا.
ذهنم خسته بود...چشمام رو بستم تا کمی آروم بشم...تلفن رو قطع کردم...به خودم اومدم و رفتم توی اتاق مخصوص کارم...در لپ تاپ رو باز کردم...باز هم نفوذ....باز هم جستجو...اینبار هم داشت اتفاقی میفتاد...باید چیکار میکردم؟نباید خیلی دیر میشد..
**

ای تو روح هر چی دانشگاس...مزخرف...کیفم رو برداشتم و از کلاس زدم بیرون...روز از این بدتر غیر ممکن بود.هما بدون اینکه بهم بگه با ماشین من رفته بود دنبال شروین و دیگه هم برنگشته بود.از خروجی خواهران بیرون رفتم.چشمم به سهیل افتاد که با عینک دودی توی ماشینش نشسته بود.من رو دید.عینک دودیش رو برداشت و لبخندی زد.من هم لبخند زدم.از ماشین پیاده شد و خواست به سمتم بیاد.من هم به طرفش حرکت کردم که یه ماشین محکم جلوی پام نگه داشت.با خشم برگشتم فحشش بدم که شروین رو با عینک دودی و چهره ای جدی دیدم..دهنم بسته شد..این اینجا چیکار میکرد...کمی ترسیدم...ولی خب خودم رو نباختم...سهیل که داشت به سمتم میومد سر جاش وایساد و کم کم عقب گرد کرد و توی ماشینش نشست.شروین شیشه اش رو داد پایین.رفتم سمتش و گفتم:
_اینجا چیکار داری؟

عینکش رو برداشت و ابرویی بالا انداخت و گفت:خوش آمد نمیگی عزیزم؟
با تمسخر خندیدم و گفتم:همینم مونده به یه آدم کنه خوش آمد بگم.
خندید و گفت:نزن این حرفو عشقم.بیا بالا
در حالیکه داشتم ازماشینش فاصله میگرفتم نیشخندی زدم و گفتم:باشه اومدم.
در ماشینش رو باز کرد و عصبانی جلوم رو گرفت و گفت:ببین بعد دو هفته دارم میبینمت.پس رو مخم نرو.
_اگه برم مثلا میخوای چه غلطی بکنی؟
آروم نگاهم کرد و گفت:اذیت نکن هلیا.ازت خواهش میکنم سوار شو.توی راه حرف میزنیم.
_تو اذیت نکن شروین.اگه میخواستم ببینمت میومدم فرودگاه.
عصبانی شد.با صدای نسبتا بلندی گفت:یا میای یا این دانشگاه رو رو سرت خراب میکنم.میدونی که روانی بشم هیچی حالیم نیست.
_این دانشگاه هم وایمیسه که تو خرابش کنی.برو بابا
کمی در سکوت نگاهم کرد و نفس های عمیق کشید و بعد به آرامی
گفت:مطمئنن دوست نداری اینجا داد و بیداد راه بندازم.
توی چشماش نگاه کردم.تهدیدش جدی بود.با نرفت نگاهش کردم و در ماشین رو باز کردم و سوار شدم.پشت سرم اون هم با رضایت سوار شد.ماشین رو روشن کرد...سهیل دیگه اونجا نبود.ترسو رو هم باید به خصلت های سهیل اضافه میکردم.بدم میاد از همچین پسرایی.
_عینکتو بردار.
منظورش به عینک دودیم بود.صدام رو انداختم پس کله ام و گفتم:پررو نشو توهم.هی هیچی بهت نمیگم هی قلدر بازی در میاری.حرکت کن تا از اومدنم پشیمون نشدم.
نفسش رو داد بیرون و ماشین رو روشن کرد....بینمون سکوت بود..بعد از یه مدت گفت:
_معذرت میخوان هلیا...
جوابش رو ندادم.نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:خیلی دوستت دارم هلیا...ولی تو هیچوقت کوتاه نمیای.همیشه عذابم میدی....از بچگی عاشق خودسری هات بودم...یکم منو هم ببین دختر..
با تمسخر خندیدم..بی توجه ادامه داد:دوست داشتم امروز اولین نفر تو رو ببینم.درکش برام سخت بود که تو نبودی...دو هفته دوری خیلی زجرم داد...انقدر بی انصاف بودی که حتی نزاشتی صدات رو بشنوم.
کلافه گفتم:شروین بس کن...متنفرم از این حرفا.منو زودتر برسون خونه.مگه تو خسته نیستی.برو استراحت کن دیگه.
از شیشه ی سمت چپش نگاهی به بیرون انداخت و گفت:فکر کردی ازت میگذرم؟
سعی کردم آروم باشم و باهاش دهن به دهن نشم.خنده ی پر حرصی کرد و گفت:
_تو مال منی هلیا...مال من...
روانی بود.باشه بابا.من مال تو.یارو میخواست حالا همین جا حرفش رو اثبات کنه..میخوای تو همین ماشین شروع کنیم مال تو بشم؟.شیطونه میگه یه چیز بهش بگما.جمع کن این مسخره بازیا رو.ویبره ی گوشی دومم رو حس کردم.ولی نمیتونستم جلوی شروین درش بیارم...کمی که زنگ خورد قطع شد...نگاهی به شروین انداختم...دلم سوخت..چقدر زود حس و حال عوض میکنم من....توی خودش فرو رفته بود...شاید اگه کمی دوسش داشتم میتونستم با این همه عشق و علاقه ی شروین آینده ی خوبی رو برای خودم بسازم.آروم گفتم:
_سریع تر منو برسون خونه.کار دارم.
نگاهم کرد ولی چیزی نگفت.گوشیش زنگ خورد.از روی داشبورد برش داشت و نگاه کرد.عصبانی ماشین رو زد کنار و از ماشین پیاده شد...مات موندم.چرا رفت بیرون حرف بزنه.شاید یکی از دوست دختراش بود.اینکارها ازش بعید نبود.به هرحال نیاز داشت و افکارش هم فوق العاده اروپایی بود.از توی آینه دیدمش که پشت ماشینه...با خشونت داشت بایکی حرف میزد و اینور اونور میرفت..خود درگیری هم داشت.بعد از مدت کوتاهی تلفن رو قطع کرد.پشتش به من بود.دستش رو توی موهاش کشید ...بعد از چند ثانیه اومد و محکم دروباز کرد و نشست توی ماشین...گوشیش رو با عصبانیت پرت کرد روی داشبورد متعجب گفتم:
_خوبی تو؟

نگاهی سرسری بهم انداخت و گفت:
_میخوای بری خونه؟
_آره.کار دارم.
چیزی نگفت و در سکوت به سمت خونه حرکت کرد...من روونی..این روونی..سهیل روونی...شهاب روونیه اعصاب خورد کن..هما لج آور...شهلا و بروبچ قاطی...باید یه تیمارستان بزنم.اطرافیام شدیدا بهش نیاز دارن.والا...اولین نفرم خودم میرم.آخه دختره ی دیوونه...از همه ی اینا بگذریم تو چرا خل شدی با شهاب نامزد کردی...فکر اینجا رو کردی که شروین بفهمه روزگارتو کوفت میکنه....ماشین رو جلوی خونه نگه داشت.خداحافظی کردم و پیاده شدم.قبل از اینکه حرکت کنم صدام زد و شیشه رو داد پایین.نگاهش کردم.
_فردا شب آماده باش میریم بیرون.
تا خواستم چیزی بگم ماشین رو حرکت داد.عوضی...دوباره گوشیم زنگ خورد.جواب دادم:
_بله؟
_کجا بودی؟
به تو چه...آخه تو رو سننه.خونسرد گفتم:
_کاری داشتی؟
نفسشو عمیق فرستاد بیرون و گفت:
_فردا شب جایی قرار نزار.کامران و سروناز دعوت کردن.
ای وای بر من.همین الان شروین قرار گذاشت.میمردین یکیتون واسه یه روز دیگه میزاشتین.البته دلم نمیخواست با شروین برم اما اینکه شروین بیاد و ببینه نیستم یا دارم میرم بیرون...الله اکبر...بابا هم که نیست از چیزی بترسه.کمی من من کردم و گفتمک
_میشه بندازیم واسه پس فردا؟
مشکوک پرسید:فکر میکنم فردا مناسب باشه.مشکلت چیه؟
رک و راست گفتم:قرار دارم..
کمی سکوت کرد و بعد با لحنی ملایم که ازش بعید بود گفت:
_ببین هلیا...الان وضعیت خیلی خوب نیست.میدونم زندگیته.ولی تو خودت قبول کردی که توی این راه بیای و مطمئن باش آخرش هم با رضایت از این ماجرا بیرون میری.ولی الان زمان حساسیه.ما با پلیس و یا گروه های کوچیک در تماس نیستیم.چیزایی که من الان درک میکنم و تو نمونه هاییشو میبینی مواردین که آدم های عادی حتی نمیتونن فکرشو بکنن.یک اشتباه همه چیز رو به باد میده.........
از حرف زدنش خوشم اومد...چقدر وقتی ملایم بود به دل مینشست...پرسید:
_با سهیل قرار گذاشتی یا شروین؟
بدون اینکه بهش چیزی بگم میدونست شروین از سفر برگشته.عجب آدمی بودا...
_شروین.
_قرار گذاشتن با شروین مشکلی نداره.البته اون رو هم باید کم کنی.ولی
حتی الامکان با سهیل قرار نزار..
تو دلم گفتم منم گوش کردم...هرکاری رو که صلاح بدونم انجام میدم.خوشمم نمیاد یکی بگه اینکارو بکن اونکارو نکن.بی توجه گفتم:
_فرداشب چی میشه؟
_کنسلش میکنم.برای پس فردا شب با کسی قرار نزار..
دیگه انقدرم سرم شلوغ نیست که عزیز من.فکر کرده مدلم که هر شب با یکی باشم...
***
((شخص مجهول))
از جام بلند شدم و با داد گفتم:مگه چه غلطی میتونن بکنن؟
دختر از ترس زبونش بند اومده بود.با من من گفت:آقا به خدا من براتون پیام آوردم.من هیچ کارم.گفتن بهتون بگم یک نفر داره مخفیانه تحقیق میکنه.
روی میز رو ریختم به هم..غریدم:مگه شهر هرته.این همه سال تلاش نکردیم که یه عوضی بدون هیچ نشونی از خودش برای ما تهدید بشه.
رفتم رو به روش و خیره شدم توی چشماش و گفتم:دیگه چی گفتن؟
آب دهنش رو قورت داد و گفت:گفتن در خطریم..تمام سازمان ها و شرکت هامون در خطرن.مثل اینکه با شخص قوی و خاصی طرفیم.
خنده ی هیستریکی کردم...
دختر وحشت زده نگاهم کرد و گفت:من میتونم برم آقا؟
حوصله شو نداشتم.با سر اشاره کردم از جلوی چشمام دور بشه....به سرعت از خونه خارج شد.دخترکی که برای جلب توجه نکردن به عنوان خدمتکار مرتب کردن خونه فرستاده بودنش که پیامشون رو به من برسونه.
رفتم سمت میز و تمام وسایل روش رو با حرص ریختم پایین.یعنی چـــی؟یعـــنی چی لعنتی..میخوای منو بازی بدی...میخوای منو از دور خارج کنی؟کور خوندی.آخه تو یهو از کجا پیدات شد.تو یه روز مگه من چقدر توان دارم....
قرصم رو از توی جیبم درآورد و بدون آب قورتش دادم..فشارم داشت بالا میرفت....نباید حرص میخوردم...درسته خبر شوکه کننده ای بود ولی به آرومی اونی رو که باعث این مشکلات شده مات میکنم....

***
هما اومد توی اتاق و گفت:تو هنوز حاضر نشدی دختر؟داره میاد بالا.
عاجزانه گفتم:نمیخوام برم هما..بابا من یکی دیگه رو دوست دارم.چند بار بگم.از شروین خوشم نمیاد.
هما دوباره عصبانی شد و گفت:دیگه این حرفو نزن.میدونی این شروینه بدبخت چند وقته به پای تو نشسته...خورد میشه هلیا..سر عقل بیا.
پوزخند زدم و گفتم:آره..میدونم فقط به پای من بوده.آخه خواهر من تو که باید بهتر بدونی با هردختری که خواسته عشق و حالشو کرده.
_مهم این نیست.مهم اینه که وقتی ازدواج کنین مطمئن باش جز تو کسی رو نمیبینه...بعدشم الان چند ماهی میشه دیگه از هر دختری بریده و فقط چشمش دنبال توا...
صدای در اومد.هما سریع دستش رو گذاشت روی بینیش و گفت:بیا بیرون
و خودش از اتاق خارج شد.لبم رو کج کردم و با حرص گفتم:
_اینم خواهره ما داریم؟
از جام بلند شدم.صدای مردونش رو از پشت در شنیدم که به آرومی گفت:داخل اتاقشه؟
نفهمیدم هما چی جواب داد.ولی حس کردم داشت به به اتاقم نزدیک میشد...فهمیدم میخواد بیاد تو برای همین ریسک نکردم و سریع از اتاق پریدم بیرون.تی شرت تنگ آبی به به همراه شلوار پارچه ای مشکی پوشیده بود...عضلاتش بهم چشمک میزد...متعجب نگاهم کرد و گفت:هنوز حاضر نشدی؟
هما پشت سرش بود...گفتم:
_سلام.
_سلام.چرا مانتو نپوشیدی..
نگاهی به لباس آستین کوتاهم انداختم وخواستم چیزی بگم که چشمم به هما خورد که داشت با چشماش التماس میکرد برم...بخاطر رفتن با شروین قرارم با شهاب رو عقب انداختم.پس زیاد هم بد نمیشد که باهاش میرفتم...حرفم رو عوض کردم و گفتم:
_حواسم به ساعت نبود...یکم صبر کن تا حاضر بشم.
بدون توجه به حضور هما گفت:چشم عزیزم.هرچقدر دوست داشتی وقت صرف حاضر شدن کن...تا صبحم بشه منتظرت میمونم.
ای تو روحت..پسره ی جلف .برگشتم توی اتاقم و حاضر شدم.حوصله ی آرایش نداشتم....همینم مونده بود واسه این ...و..س..باز خودم رو هم خوشگل کنم..روی مبل منتظرم نشسته بود.با دیدنم از جاش بلند شد و با دستانی باز به سمتم اومد..خودم رو کنار کشیدم...سرتاپام رو برانداز کرد و گفت:
_نمیخواستی آرایش کنی؟من عجله ندارم.
_نه..بریم.
لبخندی به هما زدم و ازش خداحافظی کردم...شروین در ماشین رو برام باز کرد.سوار شدم...درو بست..دوست دخترش بمیره براش...اومد سوار شد و
گفت:کجا بریم؟
_تو منو آوردی بیرون..اونوقت از من میپرسی.
ماشین رو روشن کرد و پاش رو روی گاز گذاشت و گفت:بداخلاق نباش عزیزم...خواستم نظر تو رو هم بپرسم.
_هرجا دوست داشتی برو.
با سرعت میروند...جای نسبتا پرتی نگه داشت.یک باغ کوچیک که معلوم بود زیاد شناخته شده نیست...ولی جای شیکی بود...وارد باغ شدیم...شروین اومد کنارم و دستام رو گرفت...اعتراضی نکردم...برام مهم نبود...مردی با فرم خاص جلومون تعظیم کوتاهی کرد و ما رو به سمت میزی راهنمایی کرد.سرجامون نشستیم.فضای اطراف نیمه تاریک بود و سر میز شمع های بزرگی قرار داشت.شروین خیره شد بهم....چپ چپ نگاهش کردم و وقتی مرده رفت گفتم:چیه بر و بر منو نگاه میکنی.آدم ندیدی؟
خندید و گفت:زبون دراز..
دستاش رو روی میز گذاشت و کمی خم شد و با تخسی گفت:مال خودمی...دلم میخواد نگاهت کنم.
اخمی روی پیشونیم نقش بست.با همون اخم گفتم:به همین خیال باش.
چشمای هیزش رو با لبخند دوباره روم انداخت و چیزی نگفت...زیر لب گفتم:هیز
فکر کنم شنید.چون خنده اش عمیق تر شد.چشماش رو به لبام دوخت و با ابروهایی بالا رفته زیر نظرشون گرفت...معذب شدم و گفتم:آدم باش شروین.پشیمونم نکن.
همون موقع گارسون اومد و سفارش ها رو گرفت.شروین بطری مشروب هم سفارش داد..با تعجب گفتم:
_مگه اینجا مشروب هم سرو میشه.
گردنش رو کج کرد و صدای ترق توروق استخو هاشو در آورد و گفت:آره عزیزم.اینجا هرچیزی سرو میشه.رستوران قانونی نیست..شخصیه.کمتر کسی اجازه ی ورود به اینجا رو داره.
بی تفاوت شونه ای بالا انداختم و گفتم:
_باشه.فقط زیاده روی نکن.
غذامون رو آوردن...شروین دستمالی روی پاهاش انداخت و با لذت به غذا ها زل زد و دستاش رو به هم کوبید و گفت:
_این غذا خوردن داره.
_مثلا چرا؟
تو چشمام خیره شد و گقت:چون دارم با خانمم میخورم.
دور و اطرافم رو نگاه کردم و گفتم:کو؟من که نمیبینم.توهم زدی داداش.
خبیثانه خندید و گفت:اتفاقا رو به روم نشست و چند برابر غذا داره بهم چشمک میزنه و ه...و..س...خوردنش رو کردم..
با چشمایی ریز نگاهش کردم و گفتم:
_سرت به تنت زیادیه؟
زد زیر خنده و گفت:غذاتو بخور عزیزم.بحثمون پیش بره فکر کنم همه ی این طرف ها رو خورد کنی.
_عزیزم و کوفت.عزیزمو مرگ...عین آدم حرف بزن...
هرچی من حرص میخوردم این بیشتر با لذت نگاهم میکرد..شدیدا به درمون نیاز داشت..
نصف غذام رو خوردم ولی بیشتر از اون تبم نگرفت...با دستمال صورتم رو تمیز کردم و رو به شروین گفتم:ممنون.
اون هم از خوردن دست کشید و گفت:غذاش خوب بود؟
_ای بد نبود.ولی بیشتر از منظره ی اینجا خوشم اومد.واقعا سرسبز و با صفاست.
بطری مشروب نصف شده بود.کمی ازش دور کردم تا بیشتر از این نخوره.ظرف غذاش رو کنار داد و گفت:میخوای بریم همین دور و اطراف کمی دور بزنیم؟
_تاریکه...ترجیح میدم بریم خونه.
از جاش بلند شد و گفت:فقط اینجا تاریکه..بریم اونطرف تر روشن میشه.بلند شو..حرف رفتن رو هم نزن..

کنجکاو شده بودم که قسمت های دیگه ی باغ رو هم ببینم.به هرحال اینجا یک جای غیر قانونی بود و مکان های غیر قانونی هم کنجکاوی آدم رو بر می انگیخت.برای همین بلند شدم و مستقل به سمت یه توده از درختا که پشت شروین بود حرکت کردم.شروین هم کنارم قرار گرفت و بازوهام رو توی بازوهای خودش قرار داد...از کارش خوشم نیومد برای همین بازوهام رو درآوردم.ولی اون از رو نرفت و دستم رو گرفت..بشر به این پررویی ندیده بودم...وقتی میزدم تو فاز بی توجهی درجه ی لجبازیم هم کاهش پیدا میکرد.برای همین چیزی بهش نگفتم.آروم منو به سمت آلاچیق هایی کشوند و گفت:من یه بار تو روز بارونی اومدم اینجا...زیر آلاچیقاش تو بارون واقعا حال و هوای خاصی داره...

با دقت به آلاچیق ها نگاه کردم...خیلی زیبا بودن..و آدم رو به و..س..و..س..ه ی نشستن توشون مینداختن...از کنار اون ها گذشتیم...سمت چپم رو نگاه کردم.کمی دوتر چند تا کلبه بود...رو به شروین پرسیدم:
_اون کلبه ها واسه ی چیه؟
تو حال و هوای خودش بود...زیادی رویایی شده بود.نگاه خاصی بهم انداخت و گفت:کدوم؟
با دست به سمت مورد نظرم اشاره کردم و گفتم :اونا..
وقتی دید با شیطنت نگاهم کرد و گفت:اونجا مال دختر پسرای عاشقیه که نمیتونن دوریه همو تحمل کنن...
هول شدم...بی حیا...آب دهنم رو قورت دادم و یه چند تا سرفه ی مصلحتی کردم تا حواسش پرت بشه...رسیدیم به یک آبشار مصنوعی...جای خیلی خلوتی بود.وقتی داشتیم شام میخوردیم کمی که دقت میکردم میتونستم دو سه تا جوون دیگه رو هم ببینم...ولی اینجا به جز یک مراقل شخص دیگه ای نبود...تک و توک لامپ های زیبایی رو اطراف آبشار گذاشته بودن.طوری که آدم رو جذب خودشون میکرد...دستم رو از توی دستای شروین در آوردم و مست به سمت آبشار رفتم....شروین دنبالم نیومد...وقتی نزدیکش رسیدم دستم رو توی آب زدم...توی این هوای گرم واقعا لذت بخش بود...
احساس شادابی و نشاط کردم...خندیدم و بیشتر دستم رو توی آب بردم..چه حس خوبی داشت...دوست داشتم از هیجان جیغ بزنم.یه شب تاریک داخل یه باغ با صفا..کنار یک آبشار با بهترین تزیین.....واقعا رویای بود...آهان یه مزاحمم همراهم بود...اگه این نبود عین دیوونه ها قهقهه میزدم..ولی خب با بودن اون نمیشد..آب خنکش داشت بیش از حد و..س..و.س.ه...ام میکرد...اطرافم رو نگاه کردم..فقط شروین بود که سرجای قبلش با لبخند و دست به سینه وایساده بود و شیش دانگ حواسش به من بود...که اون هم مهم نبود...برای همین کمی سرم و تنم رو زیر آب بردم که بخاطر خنکیه آب لرزیدم و سریع کنار کشیدم...چند ثانیه صبر کردم و خواستم دوباره این لذت رو احساس کنم که دستی من رو برگردوند و گفت:نکن اینکارو خیس می....
ادامه ی حرفش رو نزد و خیره نگاهم کرد...من هم با چشمای گشاد شده بهش چشم دوختم...منتظر بودم ادامه ی حرفش رو بزنه که حس کردم حالت
چشماش تغییر کرد و.....
د.ا.غ.ی. ل.ب.ه.ا.ش رو روی ل.ب.ه.ا.م حس کردم...آروم ل.ب.ا.ش رو حرکت میداد که به خودم اومدم و سریع ازش فاصله گرفتم...گرمم شده بود...متعجب نگاهش کردم...داد زدم:
_این چه کاری بود کردی عوضی؟به چه حقی منو بوسیدی پسره ی لندهور...
صدام رو انداخته بودم پس کله ام و داشتم هوار میزدم که اومد سمتم و شونه هام رو گرفت و گفت:آروم باش...آروم باش هلیا..خواهش میکنم...
_گمشو...ولم کن لعنتی...دستتو بکش...
ازش فاصله گرفتم و با خشم حرکت کردم تا از اون جا دور بشم...صدای کفش هاش روشنیدم که به سرعت دنبالم میومد...
_هلیا صبر کن عزیزم...معذرت میخوام هلیا...
دستم رو گرفت و نگهم داشت...با خشونت نگاهش کردم...ملتمس گفت:نزار شبمون خراب بشه..خواهش میکنم.
داد زدم:تو حق نداشتی منو ببوسی شروین.حق نداشتی.
در حالیکه شونه هام رو محکم گرفته بود گفت:دست خودم نبود هلیا...
به لبام نگاه کرد و ادامه داد:وقتی برگشتی....لبات...خیس شده بودن...مژه هات....چشمات...خیلی خواستنی شده بودی هلیا...باور کن دست خودم نبود...
دندون قروچه ای کردم و گفتم:آره میدونم دست خودت نبود...واسه اینکه تو یه ه.و.س بازی.یه آشغال...
ازش جدا شدم و دوباره راه خودم و گرفتم.در حالیکه پشت سرم میومد گفت:حالا که چیزی نشده هلیا.فقط یه بوسه بود.
بدون توجه بهش از باغ خارج شدم.نمیدونستم باید چیکار میکردم یا با کدوم تاکسی تلفنی تماس میگرفتم.پشت سرم اون هم بیرون اومد.تصمیم گرفتم برگردم توی باغ و از یه نفر شماره ی تاکسی تلفنی رو بگیرم که شروین دستمو گرفت و گفت:میخوای چیکار کنی دختر...لجبازی نکن.من که معذرت خواستم.
_ولم کن نفهم...
ولم نکرد..آروم و پوزش طلبانه گفت:بیا تو ماشین بشین هلیا...میرسونمت خونه.
پوزخندی زدم و گفتم:برو بابا.هری...فکر کردی دوباره با تو میام.
صداش کمی بلند شد و گفت:پس میخوای چه غلطی کنی.
داد زدم:غلطو که تو میکنی.میخوام برم یه تاکسی بگیرم.
_این وقته شب تاکسی بگیری؟بیا سوار شو من میرسونمت خونه.
_از اینجا تاکسی بگیرم خیلی بهتر از اینه که با تو بیام.
صورتش رو نزدیک تر کرد و گفت:از اینا کمک بخوای بدتر از کاری که من کردم نصیبت میشه.فکر کردی اینا چه جور آدمایین.بیا سوار شو...
پاهام سست شد.راست میگفت..نمیتونستم بهشون اعتماد کنم...نگاه تهدید کننده ای به شروین انداختم و به ناچار سوار ماشین شدم...حتی الامکان سرم رو چرخوندم تا چشمم به شروین نیفته...بار ها سعی کرده بود من رو ببوسه و من با خونسردی پسش زده بودم.ولی اینبار نمیدونم چیشد..شاید خیلی ناگهانی اومد سمتم...یا شاید فضای اونجا بود که خمارم کرده بود..با کلافه گی نفسش رو بیرون داد و حرکت کرد.توی راه سکوت محض بود...صدای هیچکدوممون در نمیومد...من به بی هواس بودنم فکر میکردم و اون شاید به کار اشتباهش..وسط راه بودیم ک بلاخره سکوت رو شکست و به آرومی گفت:
_شاید اون بوسه تو رو اذیت کرد ولی برای من بهترین چیزی بود که میتونستم از کسی بگیرم..
برگشتم و چشمای وحشیمو بهش دوختم...بدون اینکه نگاهم کنه ادامه داد:فردا صبح زود دوباره باید برم...
با اینکه عصبانی بودم ولی لحظه ای متعجب شدم و خواستم بگم واسه ی چی که خودش جوابم رو داد:
_مجبورم برای یه مدت دیگه ازت دل بکنم هلیا...میرم مسافرت..
آروم گفتم:دوباره میری پیش بابام؟
_نه اینبار باید برم یک کشور دیگه.عروسیه یکی از دوستامه.
بی اهمیت سرم رو به سمت پنجره برگردوندم.دستم رو گرفت و گفت:
_دلم برات تنگ میشه.ولی زود برمیگردم.
دستم رو پس کشیدم و چشم غره ای بهش رفتم و از زیر دندون هام غریدم:بهم دست نزن.
***
وارد سلف دانشگاه شدم که سهیل رو گوشه ای در کنار دوستاش دیدم.با دیدن من لحظه ای نگاه کرد و به سرعت از جاش بلند منتظر موندم که بهم برسه.وقتی کنارم قرار گرفت با خوش رویی گفتم:
_سلام خوبی؟
_سلام.ممنون .تو خوبی؟
_آره.کاری داری؟
به میزی اشاره کرد و گفت:
_اگه فلش آوردی بیا یه لحظه بشین تا فایل آماده شده رو بهت بدم.پس فردا باید تحویل بدیم.
سرم رو تکون دادم و گفتم:باشه.
و به سمت میز مورد نظر حرکت کردم.اومد روی صندلیه کناریم نشست و لپ تاپش رو روشن کرد.با دقت تمام کارهایی که میکرد زیر نظر گرفتم.عجیب بود...اینبار میخواست جلوی من رمز رو بزنه....قلبم داشت از هیجان داشت میومد تو دهنم.دو تا چشم داشتم 1000 تا دیگه قرض گرفتم و عین وزغ زل زدم به کیبورد...حرف L یا همون م خودمون رو زد..ولی بقیش رو انقدر با سرعت زد توی کف موندم...اه لعنتی ...انگار داره رمز چیو وارد میکنه.خب آروم تر میزدی دیگه.هی روی روان من کار میکنن.همه ی حس و حالم رفت.ولی خب هنوز زود بود برای کنار زدن برای همین بقیه ی کارهاش رو هم زیر نظر گرفتم...فلشم رو درآوردم و قبل از اینکه کاری کنه سریع گذاشتم روی میز.فلش رو گرفت و به لپ تاپ وصل کرد و گفت:
_ممنون.
ددد یه دیقه حرف نزن ببینم چه غلطی میکنی تمرکزم میریزه به هم.رفت توی درایو d .سه تا پوشه بود.اسم همه ی پوشه ها رو در صدم ثانیه خوندم...رفت توی پوشه ی پروژه.و فایل ورد رو باز کرد...سریع توی ذهنم پردازش کردم..شخصیت های مرموزی مثل سهیل که اطلاعاتشون براشون مهمه امکان داره اون اطلاعات رو توی پوشه هایی با این اسامی ذخیره کنن؟با کمی فکر کردن و روان شناسی میتونستم تا حدود89 درصد مطمئن بشم که همچین درایوی اون ها رو نزاشته.فایل رو برام توی فلش ریخت و بعد فلش رو بهم داد.گفتم:
_تموم شد؟
_آره.
درحالیکه فلش رو توی کیفم میزاشتم گفت:
_کی وقت داری بریم بیرون؟
بیرون رفتن با سهیل رو دوست داشتم...برخلاف تصورات اولیه ام اون یک شخصیت آروم داشت که خیلی به دل مینشست....نمیدونستم باید واسه یکی قرار بزارم.حرف شهاب توی ذهنم اومد...حتی الامکان با سهیل قرار نزار...آیا الان باید به حرفش اهمیت میدادم؟آیا من همچین آدمی بودم؟لبخند مطمئنی به سهیل زدم و گفتم:
_معلوم نیست واسه ی کی بیفته.خودم بهت خبر میدم.
آروم گفت:باشه..ولی اگه میتونی زودتر قرار بزاریم...
دستم رو گذاشتم روی میز و موشکافانه سوال توی مغزم رو پرسیدم در حالیکه تمام حرکاتش رو زیر نظر گرفته بودم:
_سهیل چرا شخصیتت عوض شده؟
متعجب گفت:منظورت چیه؟
_تو یک پسر مغرور و بهتره بگم تا یه حدی شرور بودی...الان برام عجیبه که انقدر...
نگاه مظلومش قدرت حرف زدن رو ازم گرفت...شک نداشتم این نگاه عاشقانه اس...لب بالاییش رو کمی توی دهنش فرو برد و آروم گفت:
_یه نفر وارد زندگیم شد و همه چیزی رو که از خودم ساخته بودم به هم ریخت...غرور..خشونت...شرارت...ه� �هه چیز رو ازم گرفت..
بدون اینکه چیزی بگم توی چشماش خیره شدم..اون هم چشماش رو برنداشت...تا اینکه ناگهانی از جام بلند شدم و گفتم:
_بهتره بریم کلاس..استاد الان دیگه میرسه...

 

 

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
Profile Pic
با سلام به دوستان عزیزم.به وب سایت رمان های ناب رکسانا خوش آمدید.منبع رمان های این سایت کاربچه های انجمن سایت 98ia ست .ازشون تشکرکرده وبهشون خسته نباشید می گیم... "رکسانا" ID««««« roksanadanesh@yahoo.com
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نویسندگان
    آمار سایت
  • کل مطالب : 3
  • کل نظرات : 277
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 23
  • آی پی امروز : 1
  • آی پی دیروز : 23
  • بازدید امروز : 47
  • باردید دیروز : 33
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 47
  • بازدید ماه : 2,250
  • بازدید سال : 7,655
  • بازدید کلی : 267,508
  • کدهای اختصاصی
    mouse code|mouse code

    كد ماوس