close
تبلیغات در اینترنت
خرید دامنه
ورود عشق ممنوع (5)
loading...

رمان های ناب رکسانا

شهاب- با دكترت حرف زدم گفت امروز هم اخر وقت .....وقتش ازاده مي تونيم به جاي فردا امروز بريم.- چرا اينكارو برام مي كني جوابي نداد- فقط براي تلافي كارامشهاب- نه- پس چي؟شهاب- به عنوان يه دوست.... اشكالي داره براي دوستم كاري كنم-با این كارت من بيشتر احساس حقارت مي كنم (نه بابا از این حرفا هم…

ورود عشق ممنوع (5)

رکسانا بازدید : 329 پنجشنبه 17 مرداد 1392 نظرات ()
شهاب- با دكترت حرف زدم گفت امروز هم اخر وقت .....وقتش ازاده مي تونيم به جاي فردا امروز بريم.
- چرا اينكارو برام مي كني
جوابي نداد
- فقط براي تلافي كارام
شهاب- نه
- پس چي؟
شهاب- به عنوان يه دوست.... اشكالي داره براي دوستم كاري كنم
-با این كارت من بيشتر احساس حقارت مي كنم (نه بابا از این حرفا هم بلد بوديو ما نمي دونستيم )
شهاب- احساست الگي احساس حقارت مي كنه يه دوست خوب براي يه دوستش هر كاري كه از دستش بر بياد انجام ميده
- ولي
شهاب- انقدر ولي نيار باشه
چيزي نگفتم و به منظره بيرون نگاه كردم
همين طور كه داشتم بيرون نگاه مي كردم يه دفعه برگشتم طرفش
- ببين درد كه نداره
شهاب- تو هنوز این عادت برق گرفتگيتو فراموش نكردي
سرمو با شرم انداخنم پايين
- ببخشيد
شهاب- نه درد نداره
- مگه خودت ليزيك كردي؟
شهاب- نه
- پس داري بچه گول مي زني
شهاب- مگه تو بچه ای..... نترس پرسيدم درد نداره تازه قطره بي حسي مي ريزه تو چشت ديگه اصلا متوجه نمي شي
- هزينه اش خيلي زياده ؟
در حالي كه دنده رو عوض مي كرد.... تو به این چيزاش كار نداشته باش
- خوب شايد خواستم يه روز پولتونو پس بدم
نفسشو بيرون داد و چيزي نگفت
منم فكر كنم با سكوتش بهم فهموند كه تا مطب خفه شم و منم همين كارو كردم

****
هنوز خانوم طاهري به من به چشم قاتل باباش نگا مي كرد و من به اون به عنوان ابدارچي نگاه مي كردم
ما اخرين نفر بوديم بنابراين كسي جز ما تو مطب نمونده بود.
كمي مي ترسيدم رو صندلي راحتي دراز كشيدم
دكتر پرهام چند قطره بی حسی تو چشا ریخت و سر مو زیر دستگاه لیزر قرار داد . با يه چيزي كه نمي دونم چي چي بود پلکاي چشممو باز نگه داشت و شروع به كار كرد
فكر كنم تا روي دوتا چشمم كار كنه نزديك يه ساعتي شد تو این مدت چند باري تلفن همراه شهاب زنگ خورد و اون براي جواب دادن بيرون رفت

دكتر ديگه كارش با چشاي من تموم شده بود.
چند بار چشامو باز و بسته كردم چشام شروع كردن بودن به خارش به مهتابيه اتاق كه نگاه كردم انگار دورش يه هاله بود
دكتر- چيه چشات دارن اذيت مي كنن
نه يكم چشام مي خارن
طبيعيه چندتا قطره ديگه برات مي نويسم بگير و به چشات بزن فردا هم حتما اخر وقت يه سر بزن تا ببينم كه ديگه مشكلي نداره
شايد هنوز كمي تار ببيني ولي تا فردا ديدت بهتر مي شه به مرور بهترم ميشه ولي زياد با دستت چشاتو نمالون و از قطر ها هم استفاده كن
اگر هم ديدي خيلي چشات دارن اذيت مي كنن زودي بيا
دكتر داشت حرف مي زد كه شهاب وارد شد
شهاب - چي شد تموم شد
دكتر پرهام - اره شهاب جان تمومه يعني كار من ديگه تمومه
به من نگاه كرد مشكلي كه نداري
- نه
شهاب - پس برو بيرون تا من بيام
از اتاق دكتر كه امدم بيرون خانوم طاهري رو ديدم كه رو مبلي نشسته و يه پاشو انداخته رو اون يكي پاش و يه مجله مي خونه
به اطرافم نگاه مي كردم باور نمي شد كه بتونم يه روز هم بدون عينك همه چي رو ببينم
(كسايي كه بعد از يه مدت عينكو از چشاشو بر مي دارن مي دونن چي مي گم خيلي حس خوبيه ديگه چيزي رو صورتت نيست و احساس سنگيني نمي كني ... ولي تا يه مدت دنبال يه گمشده مي گردي به اسم عينك و هر بار كه دنبالش مي گردي مي فهمي ديگه بهش نيازي نداري وكلي ذوق مرگ ميشي .... شايدم من خيلي بي جنبه ام كه اون موقعها زياد ذوق مرگ ميشدم .....بچه ها من دباغ نيستماااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ااااااا من روح سرگردونشم يوهاهاهاهاهاهاهاها)
نگا ههاي كينه توزيانه طاهري برام مهم نبود چون مي دونستم ديگه قرار نيست اونجا زياد بيام
هنوز در حال برانداز كردن مطب بودم
شهاب - بريم
با لبخند گفتم بريم
شهاب - اذيت كه نشدي
نه اصلا ....فكر مي كردم خيلي بايد وحشتناك باشه .....هر چقدر كه مي گذره احساس مي كنم ديدم بهتر ميشه
فقط با لبخند بهم نگاه مي كرد
- راستي كسي كه سروانه خيلي مقامش بالاست
شهاب - نمي دونم
- واقعا نمي دونيد
فقط خنديد
- الان حتما خيليا جلوت خم و راست ميشن
شهاب - براي چي خم و راست
- چون سرواني ديگه
سرشو با خنده تكون داد

-راستي حالا ديگه كارت تو شركت تموم شده
شهاب - نه
- يعني بازم مياي شركت
شهاب - اره چون هنوز سوئيچو پيدا نكردم
-از كجا فهميدي سوئيچ مي خواد
شهاب - فايلايي كه كپي كرده براي بچه ها بردن اونا هم حرفاي تو رو زدن
با ذوق گفتم پس هنوز به كمك من نياز داري مگه نه
شايد
- باز داري كجا مي ري
حرفي نزد و جلوي يه خونه جمع و جور ويلايي وايستاد
پياده شد منم به تبعيت از اون پياده شدم در خونه رو با كليد باز كرد

شهاب - بفرمايد
اروم وارد خونه شدم
- چه حياط نازي دارين
شهاب - خوشت مياد
اره خيلي باحاله مي شه حسابي توش دويد كلي هم لي لي رفت
ديدم به طرف ساختمون رفت
شهاب - بابا بابا...كجايي؟ خوابي؟
شهاب رفت تو خونه
به در ورودي ساختمون خيره شدم
ديدم شهاب با يه مردي كه رو ويلچر بود.... امد بيرون
با تعجب بهشون نگاه كردم
شهاب - ايشون پدر من هستن
بابا این خانوم هم خانوم دباغ از همكاراي منه
- سلام اقاي احمدي
احمدي بزرگ - سلام دخترم خوبي .....شهاب این همون خانوم دباغي كه مي گفتي
شهاب - اره بابا
اه چه جالب درباره منم با باباش حرف زده (تو دلم كلي ذوق كردم بي جهت .............بس كه سر خوشي ديگه هههههه)
شهاب - خانوم دباغ اگه عيبي نداره اينجا باشيد من بايد برم جايي كاري برام پيش امده..... از اون ور هم داروهاتونو بگيرم .....ببخشيد تا مي خواستم برم بگيرم و براتون بيارم تا اون سر شهر خيلي طول مي كشيد
- نه اشكالي نداره
شهاب - پس من تا 2 ساعت ديگه ميام
بابا با من كاري نداري
احمدي بزرگ - نه برو از اول هم با تو كاري نداشتيم
شهاب- بابا
احمدي بزرگ- باباو درد برو ديگه هي خودشو لوس مي كنه
شهاب - ببخشيد خانوم دباغ باز يه تازه وارد ديدن به كل منكر من شد
فقط خنديدم
********
احمدي بزرگ -خيلي اذيتت مي كنه
-كي؟
احمدي بزرگ - شهاب
- فكر كنم تنها چيزي كه بلد نباشه اذيت كردنه
احمدي بزرگ - اره پسر خوبيه فكر نكني چون پسرمه مي گما
نمي گفتين هم معلوم بود
تو اون دوساعت حسابي با هم حرف زديم و كلي شوخي كرديم مرد خوش مشربي بود
احمدي بزرگ - ديدي به حرف كشوندمت ازت پذيرايي هم نكردم برم برات ميوه و چايي بيارم
- نه نه شما چرا.... فقط بگيد كجاست من خودم ميارم
نه زحمت مي شه دخترم
وا مي گيد دخترم بعدش اندازه دخترتون منو قبول نداريد
احمدي بزرگ - برو اشپزخونه همه چي اونجا هست
الساعه قربان
پيرمرد با نمكي بود من از پدرم چيز زيادي يادم نمياد ولي دوست داشتم اگه قرار بود يه بابا داشتم مثل اقاي احمدي بود باحال....... شيرين زبون.... با نمك
بعد از 3 ساعت شهاب امد
شهاب- بازم دير امدم ببخشيد
- خوب منم ديگه برم ديرم شده
شهاب- كجا؟
- برم هوا تاريك شده تا برسم خونه طول مي كشه
شهاب- خودم مي رسونمت
-نه
شهاب- نه........ پس كي بايد این غذا ها رو بخوره
احمدي بزرگ- دختر نه نگو شهاب هميشه از این دست و دلبازيا نمي كنه
شهاب- بخشكي شانس هركاري هم مي كنم این حنا رنگي نداه كه نداره
پس تا شما دوتا شامو اماده كنيد من برم يكم استراحت كنم
شهاب- زود خسته ميشه
- باباي پر شرو شوري داري
شهاب- اوه پس جونيايشو نديدي
- لابد مثل تو بوده
شهاب- اره
-خيلي اعتماد به نفست بالاست
شهاب- مگه من پر شرو شور نيستم
چيزي بهش نگفتم
شهاب- راستي چشات چطورن
-خوبن
شهاب- عينك نمي زني قيافت خيلي عوض ميشه
اره خودمم فكر مي كنم بايد كلي تغيير كرده باشم ... زشت تر كه نمي شم ؟
شهاب- باز تو گفتي زشت
ولي نبايد انقدر خودتون به خرج مي نداختيد من مي خواستيم با حقوق این ماهم برم و عينك بگيرم
شهاب- از عينك خوشت مياد
- معلومه كه نه
شهاب- پس هي نگو مي خواستم عينك بگيرم مي خواستم اينكارو كنم
و در حالي كه كيسه غذاها رو بر مي داشت
شهاب- حيف اون چشا نيست كه پشت عينك پنهون بشن
از حرفش خوشم امد يعني چشام قشنگن؟
پس چرا تا حالا دقت نكردم من كه چشام تا حالا درست نمي ديد كه بخوام دقت كنم
شهاب- چرا نشستي نكنه تو هم انتظار داري من غذاها رو آماده كنم
- نه نه الان ميام
كفشامو در اوردم
ای بابا این كجا سوراخ شده پامو كمي اوردم بالا شصت پام از جوراب زده بود بيرون .
بايد فردا جوراب بگيرم
شهاب- كجا موندي پس
سريع نشستم و جورابامو در اوردم
امدم امدم (اينم شده عين این زن باباها هي داد مي زنه)
شب خوبي بود ..... براي اولين بار بعد از چند سال به عنوان يه مهمون واقعا لذت داشت مخصوصا كه از بودن در اونجا اصلا احساس بدي نداشتم

اخر شب بود.... پدرش كه بيمار بود بايد زودتر مي خوابيد بعد از دادن داروهاي پدرش
خوب بريم تا برسونمت
نه خودم مي رم ديگه مزاحمت نميشم
بدون توجه به حرفم رفت و سوار ماشين شد و منتظر من تا سوار بشم.
خوب وقتي مي خواد برسونتم چرا هي دست دست مي كنم ....منم كه از خدامه
- شما با پدرتون تنها زندگي مي كنيد؟
شهاب- اره مادرم چند ساله كه فوت كرده
- خدا بيامرزتشون....خواهر يا برادري
شهاب- نه مثل تو ام........ يكي يه دونه خل ديونه
از حرفش خندم گرفت و اونم خنديد
- يه چيز بپرسم جوابمو مي دي
شهاب- بپرس
- چرا شركت ما.... مگه تو اون اطلاعات چيه كه مجبور شدي اينطوري وارد شركت بشي و انقدر خودتو به زحمت بندازي
شهاب- خيلي وقته گرفتار شركت شما يم ....تازگي نداره.... هر كاري كرديم نتونستيم عليه شون مدركي گير بيارم
-مگه اونا چيكار مي كنن؟
شركت شما همون طور كه وارد كننده و صادر كننده قطعات كامپيوتر وارد كننده و صادر كننده مواد مخدر هم هست
ما به اون اطلاعات احتياج داريم تا بتونيم دستشونو رو كنيم مطمئنم همه اطلاعات مربوط به خروج و ورود مواد تو اون اطلاعاتيه كه سخت دنبالشونم وحضورمنم اونجا برا بدست اوردن همين اطلاعاته
ولي بدون سوئيچ هيچ كاري نميشه كرد.
- چه وحشتناك ولي اصلا بهشون نمياد از این كارا كنن
شهاب- به منم مي يومد پليس باشم؟
- نه راستش اولين بار كه ديدمت فكر كردم شايد تو سيرك كار مي كني
با ناراحتي به طرف م برگشت و دهنش باز موند
خوب اخه خوب اينطرفو اونطرف مي پري
براي همين گفتم شايد...
خواهش مي كنم ديگه ادامه نده
ببخش ولي منظوري نداشتم
حرفي نزد و منم ساكت شدم
اخه دختر بي خودي چرا فكتو باز مي كني و هر چي توشه مي ريزي بيرون
- ببين ببخش يه حرف بي ربط زدم ديگه قهر نكن
شهاب- من كه قهر نكردم
- پس چرا حرف نمي زني
شهاب- دارم فكر مي كنم
- به چي
شهاب- به اون سوئيچ فكر نمي كنم تو شركت هم بتونم پيداش كنم
نفسمو دادم بيرون و دوباره بيرونو نگاه كردم
- خوشبحال ادم حسابيا
شهاب- چرا؟
- چون مي تونن تو هر مهموني شركت كنن
شهاب- يعني فقط ادم حسابيا مي تونن مهموني برن
- اره ديگه................... همين مهموني رئيس ما..... اخر هفته است
هيچ سالي من نمي تونم برم ... چون ادم حسابي نيستم
شهاب- مگه ادم حسابيا چه شكلين
-خوشگلن.... خوش لباسن ...تحصيلات دارن... خوب صحبت مي كنن.... ديگه ديگه...
داشتم فكر مي كردم كه يه چيز ديگه در مورد ادم حسابيا بگم كه
شهاب- فهميدم
-چي رو فهميدي........... اينكه ديگه ادم حسابيا چطورين ؟

شهاب- گفتي اخر هفته
- اره اخر هفته چه ربطي به ادم حسابيا داره اخر هفته
شهاب- من و تو هم بايد تو این مهموني شركت كنيم
-چه حال خجسته ای داري شما
شهاب- چرا
-كي منو شما رو دعوت مي كنه
شهاب- اگه من بخوام حتما دعوتيم
-يعني ميشه
شهاب- اره چرا نشه
- قضيه هموني نيست كه شما هر جايي بخوايد مي تونيد بريد
شهاب- اره دقيقا
- پس منتفيه
شهاب- چرا
-وقتي شما نمي توني بدون بليط سوار واحد بشي چطوري همچين جايي مي خوايد بريد
ديدم جواب نمي دم
برگشتم طرفش كه ديدم داره با حرص نگام مي كنه اگه دست خودشم بود فكمو ميورد پايين
اب دهنمو قورت دادم باشه باشه اونطوري نگاه نكن خواستم چيزي بگم جو عوض بشه
بازم همونطوري داشت نگاه مي كرد
-جو عوض نشد؟خوب ببخشيد
برگشتم و تو جام صاف نشستم تا باز حرف بي ربط ديگه نزنم

بازم ساكت بود
- ببين شما مي خواي برو من نميام اخه مي دونم به من خوش نمي گذره
شهاب- صبر كن ببينم تو فكر مي كني من براي خوش گذروني مي رم
- پس براي چي مي ري
شهاب- من فقط اون سوئيچو مي خوام
- خوب چيكاري از دست من ساخته است
شهاب- تو هم بايد كمكم كني ....دست تنها نمي تونم
(زرشك)
- از كي هم كمك مي خوايد با استعداد تر از من كسي رو پيدا نكردي
با خنده گفت نه
- ولي من گند مي زنم به كارات
شهاب- اتفاقا تو تنها كسي هستي كه مي توني برام فلشو بياري
- منظورت چيه؟
شهاب- صبر داشته باش بهت مي گم ....فردا صبح لازم نيست بياي سركار
- چرا؟
شهاب- انقدر نگو چرا جايي هم نرو تا من بيام دنبالت فهميدي
-نرم سركار؟
شهاب- نه

خدا اخر و عاقبت منو با این جناب سروان بخيره كنه معلوم نيست چه خوابي براي من ديده
تا صبح با افكار مختلف دست و پنجه نرم كردم
دم دماي صبح خوابم برد
نمي دونم چقدر خوابيده بودم كه با صداي در بيدار شدم
-هوي چه خبره مگه سر اوردي كله سحري
با چشاي خواب الود درو باز كردم
-اه شمايي چه خبرته
شهاب- تو هنوز خوابي
- نبايد باشم
شهاب- خوبه گفتم صبح منتظرم باش
-ای بابا مگه مي خوايم چيكار كنيم ....اگه قرار به رفتن باشه كه اونم اخر هفته است نه الان......الانم بريد من خوابم مياد....تا صبح نخوابيدم
داشتم درو مي بستم كه با دست درو نگه داشت
شهاب- ای بابا فقط مهموني رفتن كه نيست..بايد قبلش يه كاريي بكنيم
- خوب بريد كاراتونو بكنيد بعد بيايد دنبالم براي مهموني
شهاب- واي من از دست تو بلاخره سكته مي كنم
-شما كه هنوز جوني سكته مال پيراست.....خواهش مي كنم من خوابم مياد
دوبار امدم درو ببندم كه خودشو پرت كرد تو خونه و در محكم بست و بهش تكيه داد
شهاب- يه بار يه چيز بهت مي گن عين بچه ادم گوش كن و بگو چشم
- مگه من بچه چيه ام كه مي گي بچه ادم
شهاب- خواهش مي كنم برو اماده شو بريم
- اگه نخوام چي
شهاب- انوقت به زور مي برمت
-انوقت منم از تون شكايت مي كنم
شهاب- به چه جرمي
-به جرم ورود به منزل بدون اجازه...ضرب و شتم.... تهديد...هم كلام شدن با من...ديگه ديگه فعلا همينا
شهاب همين طور دهنش باز مونده بود
شهاب- اگه خواهش كنم چي
- خوب انوقت بايد تازه بشينم فكر كنم ببينم ارزششو داريد كه به خواهشتون فكر كنم
با صداي بلند كه چيزي كمتر از فرياد نبود گفت تازه ببيني ارزششو دارم بعد فكر كني
- واي نه نه شما جوش نيار من الان اماده ميشم
هر چي بي مخه نصيب من ميشه.... اول صبحي هل و كك پا شده امده اينجا يكي نيست بگه بابا مگه قرار چيكار كنيم........... كو این جورابم

شهاب- صبحونه خوردي
- نه
شهاب- پس يه چيز بخور ضعف نكني
-ضعف بابات نكنه مردم ازار......... واي نه باباش ادم خوبيه
-ممنون از لطف شما صرف شد اول صبحي
وا این چرا سوراخه حالا مقنعه ام كو.... ديدي يادم رفت جوراب بخرم
متكاهارو زير رو كردم ديشب انقدر خسته بودم كه تا رسيدم هر كدومشونو يه جايي پرت كردم
شهاب- دباغ چيكار مي كني چرا انقدر لفتش مي دي
- امدم امدم امدم غر غرنكن
خوب براي اينكه دلم ضعف نره يه نون پنير براي خودم درست كنم این كه سر اورده ديگه وقت چايي دم كردنم ندارم
رو پله ها نشستم و شروع به بستن بند كفشام كردم
دستشو كرده بود تو جيب شلوارش و بر بر منو نگاه مي كرد
شهاب- تموم شد
به نون پنير تو دستم يه گاز زدم از پله ها پريدم پايين ... بله بله بله تموم شد....بفرمايد در خدمتم
چند ثانيه ای بهم خير شد
- باز چيه دوباره چيكار كردم چرا اونطوري نگام مي كني
هيچي هيچي بدو بريم
-ببين گفته باشم من فقط شام مي خورم و ميام.... حوصله ميوه خوردن و نشستن ندارم
شهاب- نه مثل اينكه تو باورت شده فقط داريم براي مهموني مي ريم
-پس براي چي داريم مي ريم
شهاب- اوه خدا بهم صبر بده
-وايييييييييييييييي خدا جون
شهاب سريع زد رو ترمز
شهاب- چيه؟ چي شده؟ زهرمو اب كردي كه تو
- ديدي چي شد
با اضطراب بهم نگاه كرد
- من كه لباس ندارم
سرشو گذاشت رو فرمون ... ای خدا من چه گناهي به درگاهت كردم
- خيلي بد شد لباس ندارم نهههههههههه.... همه ي نقشه هات بهم ريخت
....ولي باور كن تقصير من نيست خوب تا حالا مهموني نرفتم كه لباس بخرم
شهاب- دباغ
-بله
شهاب- الهي در دو بلات بخوره تو فرق سر من ...فكر مي كني براي چي صبح به این زودي امدم دنبالت
- نهههههههههههه
شهاب- اره
- اما من كه پول ندارم لباس بخرم تازه هنوز پول دكترو جراحي رو بهتون ندادم
شهاب- دباغ دكترو جراحي رو بي خيال شو لباسم من خودم برات مي گيرم
- نه نه من زير دين كسي نمي رم
شهاب- دباغ اخه چه ديني ....فكر كن هديه است
- بابا هديه يه بار گيرم دوبار ولي هربار كه هديه نميشه.....تازه كي براي هديه انقدر خرج مي كنه
شهاب- چرا نمي فهمي رفتن به این مهموني برام خيلي مهمه
- جدا
شهاب- اره
- باشه پس من تو اولين فرصت پولتونو پس مي دم
شهاب- باشه بعدا هر كاري كه دلت خواست بكن فقط الان هرچي مي گم گوش كن
سرمو تكون دادم باشه
**********
ای خدا اينجا چند طبقه است واي چه لباسايي ....حتما قيمتاشونم خدا تومنه
انقدر مغازه هاي رنگا رنگ وجود داشت كه ادم توشون محو مي شد شهاب جلوتر از من مي رفت و من اروم دنبالش
از كنار هر مغازه رد مي شد م چند ثانيه ای پشت ويترينش وايميستادم و با هيجان اجناس داخل مغازه رو نگاه مي كردم
شهاب- كجايي بيا ديگه وقت نداريم
ديدم دم در مغازه ای وايستاده سريع پيشش رفتم
شهاب- بيا تو
باهم رفتيم تو ..... مغازه مانتو فروشي بود
شهاب- كدومشو دوست داري؟
-من انتخاب كنم
شهاب- نه من... مگه من مي خوام بپوشم .... هر كدومو دوست داري بردار؟
كمي فكر كردم .............ميگم ممنونا ولي تو مهموني كه مانتو نمي پوشن
عزيزمن..... دباغ جان.... مي دونم ..........ولي از اينجا تا اونجا هم كه نمي توني با لباس مجلسي بري
- اره راست مي گي خوب بذار ببينم
شهاب- چي شد انتخاب كردي؟
-نه
چرا؟
-نمي دونم كدومو بردارم اصلا نمي دونم تو اينجور مهمونيا چطور لباس مي پوشن.
شهاب- ناراحت نمي شي من برات انتخاب كنم
با لبخند گفتن نه
چرخي تو مغازه زد و برام دو دست مانتو برداشت
شهاب- برو امتحان كن ببين از كدومشون خوشت مياد
واقعا سليقه اش حرف نداشت ست تنم بود هر دوتاشم خوب بود و نمي دونستم كدومشو بردارم
از اتاق پرو امدم بيرون
شهاب- خوب كدوم ؟
- نمي دونم دوتا شم خوبه
شهاب- باشه بده..... اقا دوتاشو بر مي داريم
- نه نه
شهاب- قرار شد امروز رو حرف من حرفي نزنيم
به همبن ترتيب برام كيفو كفش و شال و روسري و چيزاي ديگه گرفت

در حالي كه دستامون پر بود به يه پاساژ ديگه رفتيم
- هنوز تموم نشده
شهاب- نه اصل كار مونده
- با خستگي گفتم چي؟
لباست
- ببين گرمت نيست ؟
شهاب- چرا .....ابميوه چي مي خوري برات بگيرم
- من بستني مي خوام اونم كيم
شهاب - وايستا الان ميام
چند دقيقه بعد امد برام يه كيم و براي خودش ابميوه گرفته بود
در حال خوردن كيم از پشت ويترين مغاز ه لباس عروس رد شديم وايستادم و به يكي از لباس عروسا نگاه كردم
يه لحظه خودمو توش مجسم كردي
زهي خيال باطل
شهاب- چرا نمي ياي
ديدم شهاب كنارم وايستاده
- هيچي بريم
شهاب- خوشت امده
- نه داشتم نگاش مي كردم
شهاب- كدومشو ؟
همونطور كه به كيمم گاز مي زدم
اوني كه بنديه مي بيني چقدر ناز سنگ دوزي شده دامنشم زياد پفي نيست
ديدم شهاب هم با دقت نگاه مي كنه
شهاب- خوب بريم دير شد
باشه بريم اخرين گازو به كيم زدم و پرتش كردم تو جوي فاضلاب و همراهش وارد يه پاساژ شديم.
شهاب- اينجا ديگه خودت انتخاب كن من از این چيزا سر در نميارم
واقعا لباساش معركه بود نمي دونستم كدومشو انتخاب كنم
شهاب- چندتا رو كه مي پسندي بردا و برو امتحان كن
با هيجان چندتا رو برداشتم و رفتم تو اتاق پرو هر كدوم مي پوشيدم به دلم نمي نشست تا اينكه اخري رو امتحان كردم فوق العاده بود حسابي قد بلندم كرده بود رنگش هم بهم مي يومد
اره همينو بر مي دارم
-اينو بر مي دارم و گذاشتم رو ميز جلوي صاحب مغازه
شهاب- ببخشيد يه لحظه
شهاب لباسو برداشت و نگاش كرد این نه يكي ديگه انتخاب كن
-ولي این قشنگتره
شهاب- يادت باشه گفتم براي مهموني نمي ريم... در ثاني حتي اگه براي مهموني هم مي رفتيم فكر نمي كنم این در شان تو باشه
-مگه چشه
شهاب - يقه لباسش خيلي بازه مناسبت نيست
تو دلم گفتم ولي من اونو بيشتر دوست دارم
با ارامش و لبخندگفت يكي ديگه رو انتخاب كن
چرخيدم ولي انگار همون تو مخم هك شده بود و چيزي ديگه ای به چشمم نمي يومد .
شهاب- نظرت درباره این يكي چيه ......هم مثل اونه هم همرنگشه...پوشيده ترم هست
مغازه دار گفت تازه روش شال هم داره
ته دلم كه راضي نبودم ولي چيزي نگفتم و رفتم كه امتحانش كنم
خوب این چه انتخاب كردنه ميگي خودت انتخاب كن اخر سرم خودت برام انتخاب مي كني
با غر غر تنم كردم برگشتم و خودمو تو اينه اتاق پرو ديدم
حالا كه دقت مي كردم این بيشتر به تنم مي يومد و رويايي ترم مي كرد
(فكرشو كنيد احساس رويايي بودن هم مي كرد ای خدا من سرمو كجا بكوبم )
شهاب- چه طور بود
-عالي
اقا اينو بر مي داريم اون يكي رو هم بر مي داريم
-نه اون ديگه نه
شهاب- ولي اونم قشنگه
-نه اون يقش خوب نيست
شهاب- اره براي اون مجلس خوب نيست ولي نگفتم براي هر جايي
صاحب مغازه ببندم اقا
شهاب- بله دوتاشو ببنديد
*****
- ديگه تمو م شد
شهاب- ای بگي نگي
واي بازم مونده .........بخدا لازم نيست
فقط بهم خنديد و چيزي نگفت
ظهر شده بود
شهاب- من خيلي گشنمه اينطرفا بايد يه رستوران خوب باشه
-بريم رستوران؟
شهاب- پس كجا بريم
-ميگم كه...............
شهاب - شما هيچي نگو مي ريم رستوان من حوصله ساندويچ و از این چيزا رو ندارم
خوب پيش دستي كرده بود و با زبون بي زبوني زده بود تو دهنم كه حرفي نباشه كه حرف حرف خودمه
****

خدايا شكرت ديگه اون عينك رو چشام نيست
خدايا صد هزار مرتبه شكر كه سفيد رو هم هستم كه سبيلام از راه دور زياد ديده نميشه
بازم يك ميليون بار خدارو شكر كه به يه رستوران خلوت رفتيم
بازم يك ميليارد بار خدا روشكر كه موقعي كه گارسون امد تا سفارشو بگيره من رفته بودم دستشويي
بازم يك تيليارد بار شكر كه شهاب غذاي مورد علاقه منو سفارش داده.. جوجه
خيل خوب بابا خفه بمير بزار بقيه داستانو بخونيم .......وا چرا مي زني تو ذوقم نيلا جون ......چون حقته بس كه مخ مي خوري )
خيلي با ارامش غذا مي خورد
در حال خوردن
- يه چيز بپرسم
شهاب- بپرس
- تو از اينكه من باهات اينور اونور ميام خجالت نمي كشي
شهاب- خجالت بكشم براي چي؟مگه چته؟
شونه هامو بالا انداختم و چيزيي نگفتم
شهاب- ببين خودت وقتي این فكرا رو مي كني به بقيه هم اجازه مي دي كه اينطوري فكر كنن
- اخه من خيلي زش..
شهاب- براي اخرين بارم مي گم تو اصلا زشت نيستي ديگه این حرفو پيش من تكرار نكن
لبامو ورچيدم و چيزي نگفتم
شهاب- من يه چندتا جا كار دارم اشكالي نداره اگه كمي معطل بشي
نه اشكالي نداره ولي خوب من كه كارم تموم شده مي تونم ماشين بگيرم و برگردم
شهاب - نه هنوز بايد يه جاي ديگه هم بريم
- بازم خريد
شهاب - خانوما كه از خريد خوششون مياد ... تو خوشت نمياد؟
-زياد خريد كردن هم دل ادمو مي زنه... نگفتي باز بايد چي بگيريم
صبر داشته باش
كنار يه پارك ماشينو پارك كرد
شهاب- من بايد برم تو این ساختمون اگه حوصلت سر مي ره برو پارك
نه تو ماشين مي شينم تا برگردي
شهاب – شايد طول بكشه
- منتظر مي مونم من كه تو خونه كاري ندارم
به صندلي عقب نگاه كردم پر شده بود از بسته ها و مشماي لباسا
نمي دونم با خودش چه فكري مي كنه كه اينطوري خرج مي كنه من پول اينارو چطور پس بدم
يعني بعد از مهموني بايد اينا رو پس بدم واي نه من همشونو دوست دارم ....گربه خانم تازه پس هم ندي كجارو داري كه اينا رو بپوشي....واي راستي من بايد با این قيافه بيام مهموني .....
افتضاحه........ فكرشو كن لباس انچناني بپوشي بعد با سبيلاي گربه ايت بري اون وسط كه بگي به چند منه
واي مژي و فريده مگه برام ابرو مي زارن
اوه......... واي نه بهتره بهش بگم من نمي يام مهموني.... بريم اينا رو پس بديم
اخه جناب سروان عتيقه تر از من نبود...... مي رفتي براي كسي خرج مي كردي كه ارزششو داشته باشه
نه من كه تمام برنامه هاتو هم بهم مي ريزم .
تازه يادم افتاده بود كه قراره كجا بريم به دستام نگام كردم شروع كرده بودن به لرزيدن
درسته كه به حرفاشون عادت كردم ولي اونجا نه..... نمي تونم...
اگه چيزي بهم بگن ديگه چيزي هم برام مي مونه ؟
به ساختوني كه شهاب رفته بود توش نگاه كردم .....پس چرا نمياد
نه نبايد بري ....اون كه اونجا كار نمي كنه فردا پس فردا مي زاره مي ره انوقت تو مي مونيو افتضاح مهموني كه بايد تا يه عمر از اينو اون متلك بشنوي
يعني كارش تموم بشه مي زاره مي ره ؟
پس من چي ؟
يعني به منم فكر مي كنه لابد اره ديگه كه انقدر برات خرج مي كنه
خره تو هم همه چي رو تو پول ببين
الان برات خرج مي كنه كه فردا زبونت باز نباشه
نه اون اونطوري نيست
از كي تا به حالا ادم شناس شدي....... نه نه من اون مهموني نمي رم
از حالا نفسم بالا نمياد
نفس عميقي كشيدم و سرمو تكه دادم به صندلي و چشامو بستم
چرا نمياي بيا ديگه خسته شدم
من نميام نميام نميام نميام خواهش مي كنم من نميام
شهاب- با كي داري حرف مي زني
-اه امدي
شهاب - نگفتي با كي حرف مي زدي
- ببينيد شما كه نبوديد من خيلي فكر كردم و به این نتيجه رسيدم كه امدن من به اون مهموني يه اشتباه محضه
بهش نگاه كردم كه با تفكر بهم نگاه مي كرد
- مي دونم به این خريدا فكر مي كني ...ما كه بسته هاشو باز نكرديم مي تونيم بريم همشونو پس بديم...... هان چطوره ؟
سرمو تكون دادم تا ببينم متوجه حرف شد
-فهميديد چي گفتم
در حالي كه ارنجشو تكيه داده بود به فرمون و با دستش لبشو مي خاروند
شهاب- خوب مي گفتي چرا ساكت شدي
- اوه خداروشكر كم كم فكر مي كردم كر هم شديد
- خوب گفتم ما... يعني من و شما مي ريم تك تك اون مغازه هايي كه رفتيم و لباساشونو كه خيليم قشنگن پس مي ديدم و شما پولتونو مي گيريد و مي زاريد تو جيبتون و فكر مي كنيم كه امروز امده بوديم تفريح و قضيه مهموني رو فراموش مي كنيم.
- به قول اون يارو تو اون فيلم كه نمي دونم اسمش چي چي بود..... اوكي ؟
بهش خيره شدم
ابروهاشو بالا انداخت
- این يعني چي؟
بازم ابروهاشو بالا انداخت
- ببين من ای كيوم در حد صفره منظورت واضح بگو
شهاب- يعني نچ

-واي من كه تا الان براتون روضه نمي خوندم .....مي خوايد يه بار ديگه از اول بگم....باشه مي گم
-ببينيد من اون مهموني نميام و شما مي توني.....................
شهاب- و من مي تونم شما رو يه جاي ديگه ببرم براي تكميل كارم
و به قول تو به قول اون يارو تو اون فيلم كه نمي دوني اسمش چي بود اوكي؟
- نه
شهاب- اره
- نه
شهاب- اره رو حرف منم حرف نزن
و ماشينو روشن كرد
از ناراحتي دست به سينه نشستم و شروع به گاز گرفتن گوشه لبم كردم
این چرا حرف منو گوش نمي كنه.... اقا من نمي خوام به كي بگم مگه زوره
زير چشمي بهش نگاه كردم رو لبش يه لبخند نشسته بود... از اون لبخندايي كه ادم بايد ازش ترسيد .
چون ممكنه با اون لبخندكذايي براي طرف فكرايي هم كرده باشن كه اون سرش ناپيداست .........من كه عقلم قد نميده شايدم زيادي الكي خوشه
يعني چي مونده كه نخريديم
-كجا ميريم
جواب نداد
خميازه ای كشيدم و دوباره به بيرون نگاه كردم كه صداي تلفنش در امد
شهاب – سلام كجايي؟
.............................
اره ما همون نزديكايم
..........
ماشين اوردي؟
.......................
باشه پس تا دو دقيقه ديگه اونجائيم
بعد از اينكه يه ميدون رد كرد كنار يه پژوه 206 وايستاد و براش بوق زد
چند لحظه بعد دختري از ماشين پياده شد و به طرف ما امد.
به به جناب سروان چه عجب ما شما رو ديديم ....ستاره سهيل شدي ديگه كم كم داشتيم فراموش مي كرديم شخصي به اسم شهاب احمدي هم وجود داره
شهاب - باز تو منو ديدي شروع كردي .....سلامتم كه طبق معمول از گشنگي خوردي
عليك سلام جناب سروان اخمو
ای خدا این ديگه كيه ؟.... چقدر خودموني با شهاب حرف مي زنه
شهاب - رويا باز كارم به تو افتاد تو هم شروع كردي
اه وا شهاب من چي رو شروع كردم
واي بهش شهابم ميگه ..نكنه ... نكنه نامزدشه ............واي نه ............اينطوري باشه من كه دق مي كنم
شهاب - انقدر حرف زدي فراموش كردم خانوم دباغو بهت معرفي كنم
ايشون رويا هستن دختر خاله من
اخيش بخير گذشت دختر خالشه ............. خله دختر خالش باشه ....مگه نشنيدي ميگن عقد پسر خاله و دختر خاله رو تو اسمونا بستن حالا اسمون چندمشو الله و اعلم ...چقد خوشگلم هست
رويا- سلام من رويام از اشنايي با شما خوشوقتم
چه با نمك مي خنده منم جاي شهاب بودم عاشق همين خند هاش مي شدم خر كه نيست عاشق سبيلاي من بشه
-سلام منم ژاله هستم
رويا - چه اسم قشنگي
-ممنون
شهاب - رويا كارتون چقدر طول ميكشه
رويا- فكر نكنم بيشتر از يكي دوساعت طول بكشه
شهاب - پس این خانوم دباغ دوساعت دست شما امانت تا كارتون تموم بشه
رويا- ای به چشم جناب سروان شما جون بخواه كيه كه بهت بده

شهاب - رويا حيف عجله دارم و گرنه خودت مي دوني نمي زارم بي جواب بموني
رويا در حالي كه مي خنديد در طرف منو باز كرد
رويا- خوب بنده در خدمتم
با تعجب به شهاب نگاه كردم و سرمو تكون دادم كه این چي مي گه
شهاب - رويا جون شما برو تا سوار اون غار غاركت بشي خانوم دباغ هم مياد
اينم به چشم به ماشين خوشگل منم توهين نكن و بعد در حالي كه براي شهاب شكلك در مي يورد به طرف ماشينش رفت
-من بايد كجا برم
شهاب - برو خودت مي فهمي
-اخه اينجايي كه مي گه كجاست
شهاب - چرا انقدر ترسيدي دختر به من اعتماد كن به رويا هم بگو دو ساعت ديگه ميام اينجا دنبالتون
-اخه
شهاب - برو ديگه منتظرته
با ترس و دودلي از ماشين پياده شدم و به طرف ماشين رويا رفتم كه شهاب برام بوق زد و حركت و كرد و رفت

رويا- خوب خوب يه بار ديگه سلام این پسر خاله اخموي من كه نمي زاره ادم عين ادميزاد سلام و عليك كنه و دستشو به طرف دراز كرد سلام من رويام خيلي خيليم از اشنايت خوشوقتم عزيزم
منم اروم بهش دست دادم و با يه لبخند كوچيك
-سلام
رويا- خوب بريم كه خيلي كار داريم
-ببخشيد مي پرسم كجا بايد بريم
جوابي نداد و فقط خنديد
تا چشم باز كردم ديدم توي ارايشگاهيم
اصلا براي چي اينجايم
رويا با دستاش اروم بازوهامو گرفت
رويا- خوب عزيزم برو اونجا بشين كه خانوم رحيمي خوشگلت كنه
-چيكار كنه
رويا- خوشگلت كنه ديگه
-اخه براي چي
رويا- ژاله جون صبر داشته باش مي فهمي
-اخه
رويا- عزيزم بشين باور كن این خانوم رحيمي كارش حرف نداره
-اما
دستاشو رو شونه هام گذاشت و با زور منو رو صندلي نشوند
رويا- ببين من مامورم و معذور اگه كارمو درست انجام ندم تو بيخ مي شم ....تو كه دلت نمي خواد برام چند سال حبس ببرن
با درموندگي به رويا نگاه كردم كه با خنده هاي شيرينش بالاي سرم وايستاده بود .
و با يه حركت مقنعه رو از سرم برداشت
نمي دونم چرا مانعش نشدم شايد بخاطر اينكه تا بحال جرات اينكه با چيزي يا كسي مخالفت كنمو نداشتم .و هميشه دربرابر همه چيز سر تعظيم فرود مي اوردم .
رويا- واي چه موهاي بلند و قشنگي داري
انقدر دلهره داشتم كه متوجه حرفا و تعريفاي رويا نمي شدم اگه دست خودم بود پا مي شدم و فرار مي كردم يه احساس گنگ و نامفهومي داشتم كمي هم ترسيده بودم

رويا- قربونت خانوم رحيمي دست بجونبون كه تا دوساعت ديگه بايد يه تيكه ماه تحويل يكي بدم
منظورش از این حرفا چي بود ....تحويل كي؟ تحويل چي؟.... يعني اينا همش يه تو طعئه خانوادگي بوده
از كار شهاب اصلا خوشم نيومد.... خوب مي تونست مثل ادميزاد بهم بگو برو ارايشگاه به خودت برس حالم بهم خورد بس كه این قيافتو ديدم ....به دختر خالش نگاه كردم از نظر قيافه زمين تا اسمون با شهاب فرق داشت
نمي دونم به رويا چي گفته بود كه اون مامور انجام اينكار كرده بود .........پس شهابم به من به ديد يه ادم زشت نگاه مي كنه ...و همه حرفاش شعار بوده ....قبل از اينكه ارايشگر بندو بياره نزديك صورتم .....دستشو پس زدم و از جام بلند شدم .
مقنعم كه رو دسته صندلي بود و برداشتم و سرم كردم
رويا – چي شد ژاله جون ؟
جوابشو ندادم و از پله هاي ارايشگاه رفتم بالا
رويا – صبر كن دختر حداقل بگو چي شد.
-شما درباره من چي فكر كرديد
رويا – منظورت چيه ؟
-اقاي احمدي گفته منو بياري اينجا .منظورشو از اينكارا نمي فهم
رويا -ببين به من فقط گفته بيام و تو رو بيارم ارايشگاه ديگه هيچي بهم نگفته
-خوب این يعني چي؟
عزيزم ژاله جون باور كن منم هيچي نمي دونم ولي تنها چيزي كه مي دونم اينه كه شهاب ادمي نيست كه بخواد به كسي توهين كنه عزيزم ...باور كن من ديگه هيچي نمي دونم
به صوتش نگاه كردم يعني اينم فكر مي كنه من زشتم پس چرا مثل ديگرون كنار لبش يه نيشخند نيست يا حرفي نمي زنه كه مسخرم كنه.
شهاب تو كه مي گي من زشت نيستم .....پس چرا منو فرستادي اينجا
هزارتا چراي ديگه امد تو ذهنم .
اگه توي شرايط و موقعيت ديگه بودم بدون اينكه به پشت سرم نگاه كنم مي رفتمو و به همشون بدو بيراه مي گفتم
اما حالا نه..... از ته دلم با خبر بودم . دلم به وجود شهاب عادت كرده بود .دوسش داشت . عاشق لبخنداش بود.عاشق چشاي مشكيش
حالا كه مي دونستم دوسش دارم نمي تونستم راحت بذارم و برم نمي دونستم اون چه احساسي نسبت به من داره.
شايد هدفش از اينكار این بود كه ببين من چقدر تغيير مي كنم بعد ببينه مي تونه دوسم داشته باشه يا نه ؟
نه خره خيلي خودتو تحويل گرفتي
شايدم مي خواد بگه من مي تونستم زودتر از اينا به خودم برسم ولي اينكارو نكردم .
شايدم.... چه فرقي مي كنه كه اون چه فكري مي كنه من كه دوسش دارم چرا به خودم نرسم و به خاطر اونم كه شده از این ريخت و قيافه در بيام
هنوز رويا منتظرم و ايستاده بود سرمو پايين انداختم و دوباره وارد ارايشگاه شدم و رويا بدون حرفي دنبالم امد
وقتي بند و نزديك صورتم اورد چشامو بستم
واي خدا .............جونم در امد فكر نمي كردم انقدر درد داشته باشه
تا ابروهامو برداره فكر كنم نيم كيلويي اشك ريختم
ارايشگر- خانومي مي خواي موهاتم كوتاه كنم
رويا - حيف این موهاي بلند نيست كوتاه بشن نظرت چيه يكم مرتبشون كني
فقط سرمو تكون دادم كه يعني باشه
و ارايشگر هم موهامو مرتب كرد و كمي جلوي موهامو حالت داد .
وقتي كارش تموم خودمو تو اينه ديدم
نه باورش سخت بود چقدر عوض شده بودم ديگه اون گربه ای نبودم كه مي شناختمش
رويا - واي چقدر صورتت روشن شده ژاله جون
ارايشگرر- این ابروهاي كشيده با چشاي عسليت صورتت ناز كرده
نمي گم محشر شدم يا يه پري دريايي.... اما اوني نبودم كه خودم از ديدنش خجالت مي كشيدم
تازه به این سوال رسيده بودم چرا هيچ وقت به ارايشگاه نيومده بودم. شايد براي اينكه مي ديدم وجودم براي كسي ارزشي نداره ...پس براي چي اينكارو مي كردم .
شايد فكر مي كردم نبايد قبل از ازدواج اينكارو كنم .
شايدم از ترس حرف مردم كه بهم هر عنگي رو نچسبونن شايدم نمي دونم نمي دونم
فقط مي دونستم حالا ژاله تو اينه رو بيشتر دوست دارم .
احساس اعتماد به نفس بيشتر .
احساس وجود داشتن .
احساس نفس كشيدن
قبل از هر حرفي رويا پول ارايشگاهو حساب كرد و باهم امديدم بيرون
رويا- خوب بدو بريم كه اگه دو دقيقه ديگه دير برسيم پوست سر دوتامون كنده است
با خنده ها و شوخي هاي رويا سوار ماشين شديم
حالا دوست داشتم سرمو بالا بگيرم و بگم منم هستم
(اخيش رويا جون شهاب جون خدا خيرتون بده منو راحت كرديد از دست این ژاله... خسته شدم انقدر جواب بچه ها رو دادم كه چرا براي این دختر پاشكسته كاري نمي كنم .....

)رويا- چرا انقدر كم حرفي
- اخه حرفي براي گفتن ندارم
رويا- البته تقصير تو هم نيستا من زياد وراجي مي كنم
-نه اتفاقا اصلا ادم وقتي پيشته به چيز ديگه فكر نمي كنه
راستي شما نامزد اقاي احمدي هستي
رويا- من ؟
- اره؟
بلند خنديد ....يه دفعه این حرفا رو جلوي شوهرم نزنيا
شوهرت؟
رويا- عزيزم من ازدواج كردم.... دو ساله ....
اه ...با این حرفش انقدر خوشحال شدم كه نزديك بود از خوشي زياد بلند بخندم
رويا حرف مي زد و مي خنديد و من از خوشي زياد داشتم با دم نداشتم گردوها رو يكي يكي مي شكستم
انقدر این ارايشگاه و اصلاح كردنم براي من اني و يهو شد كه به كل مهموني رو فراموش كرده بودم .
به ميدون مورد نظر رسيديم هنوز شهاب نيومده بود .
رويا شمارشو روي برگه نوشت
رويا- بيا این شماره منه
خوشحال مي شم منو مثل دوست خودت بدوني و هروقت مشكلي داشتي يا اينكه دلت خواست يكي مختو بخوره باهام تماس بگير
برگه رو از دستش گرفتم
رويا- تو شماره داري؟
-نه من ندارمم
رويا- شماره خونه چي؟
-خونمون تلفن نداره
يه نگاهي كرد خواست چيزي بگه كه ماشين شهابو انور ميدون ديد و براش بوق زد و اون ميدونو دور زد و كنار ماشين رويا وايستاد
رويا- خوب عزيزم خيلي خوشحال شدم ديدمت حتما يه بار بگو شهاب بيارتت خونمون
- ممنون خيلي امروز زحمتت دادم
رويا- نه عزيزم چه زحمتي تا باشه از این زحمتا يادت نره تونستي باهام تماس بگير
- باشه
از ماشين پياده شدم نمي دونم چي دم گوش هم پچ پچ مي كردن كه نيش شهاب تا بنا گوشش باز بود
همين طور وايستاده بود و داشتم نگاشون مي كردم كه يادم امد بايد الان برم و سوار ماشين شهاب بشم
واي خدا جون با این صورت من الان از خجالت اب مي شم .....اصلا روم نمي شه ... مقنعمو كمي كشيدم جلو و سعي در مخفي كردن صورتم مي كردم رويا بعد از اينكه از شهاب خداحافظي كرد براي منم دست تكون داد و با ماشينش رفت .

حالا با چه رويي برم بشينم مي دونستم از خجالت حسابي سرخ كردم اروم در جلو رو باز كردم و نشستم
انقدر هول بودم كه حتي يه سلام كوچولو هم نكردم و سريع رومو كردم طرف شيشه و ساكت شدم .....اونم حرفي نزد
تا منو برسونه خونه شب شده بود .
جلوي در خونه ماشينو نگه داشت و پياده شد تا وسايلو بياره پايين
منم كمكش كردم بدون كوچيكترين حرف
هنوز سرم پايين بود و روم نمي شد بهش نگاه كنم در حالي كه گاهي سنگيني نگاشو رو خودم احساس مي كردم
.وقتي اخرين بسته رو هم به دست داد .....جرات كردم و اروم بهش گفتم
- اصلا كار خوبي نكرديد
صبر كردم ببينم چيزي مي گه يا نه.... ولي چيزي نگفت و به طرف ماشينش رفت و ماشينو روشن كرد و دنده عقب گرفت و منم به رفتنش نگاه كردم...... به انتهاي كوچه كه رسيد برام چراغ زد .
فكر كردم داره خداحافظي مي كنه ولي ديدم مدام داره برام چراغ مي زنه و اخرم با دست بهم اشاره كرد كه طرفش برم
. باز كمي مقنعه رو كمي جلو كشيدم و به طرفش رفتم و دستمو گذاشتم رو سقف ماشين و به طرف پنجره ماشين خم شدم ببينم چي مي گه
شهاب- پس فردا كمي زودتر ميام دنبالت تا....ادامه جملشو نگفت و بهم نگام كرد تا منم مثلا يه چيزي بنالم ولي من چيزي نگفتم
شهاب- كاري نداري
با صدايي كه از ته چاه در مي يو مد . نه خداحافظ
خداحافظ
و سر جام وايستادم كه بره.... كمي عقب رفت ولي وايستاد دوباره با ماشين به طرف امد و در حالي كه كمي مي خنديد
دوباره خم شدم كه ببينم باز چي مي خواد بگه
شهاب – ژاله
وقتي اسممو گفت گر گرفتم و بهش خيره شدم
شهاب - خيلي قشنگ شدي
و با گفتن این حرف بدون اينكه مجالي بهم بده با سرعت دنده عقب گرفت و از كوچه زد بيرون
شايد این بهترين جمله ای بود كه تو تمام این سالا كسي مي تونست بهم بگه و چقدر برام دلچسب و شيرين بود .
حال خودمو نمي دونستم يا مي خواست اشكم در بياد يا مي خواستم بخندم هنوز به انتهاي كوچه نگاه مي كردم شايد باز ببينمش ولي اون رفته بود و با حرفش منو برده بود تو ابرا
اروم به طرف در رفتم قبل از وارد شدن به حياط دستمو به چارچوب در تكيه دادم و دوباره به ته كوچه نگاه كردم . احساس مي كردم هنوز اونجاست نا خوداگاه لبخندي به لبام نشست . و با دست ديگم دستي به صورتم كشيدم تا باورم بشه ديگه خبري از اون گربه هميشگي نيست .
(خوب خوب خوب هندي بازي بسته ديگه ............ ای نيلاي بي ذوق :D)

استرس دارم ...حالت تهوع شديد......سردرد .....احساس مي كنم خون به مغزم نمي رسه ......نه شام خوردم نه صبحونه.......هر 15 دقيقه فشارم ميفته و منم مدام با اب قند در حال پيدا كردن این فشار خون بد مصبم .........نا خون تمام انگشتامو هر كدومو 10 بار خوردم ......از صبح تا حالا دو بار دوش گرفتم .......از ديروز تا حالا چيزي قريب به ده هزار بار همه لباسامو پوشيدمو و جلوي اينه رژه رفتم ....... زمان داره برام به اندازه سرعت نور مي گذره ..............مي خوام فرار كنم ................ولي مي دونم عرضه این كارو هم ندارم.........مي خوام يكي كنارم باشه ولي خبري از هيچ موجود زنده ای نيست ..............مي خوام خودمو اروم كنم پس هي ايت الكرسي مي خونم و لي تا نصفش نمي تونم بيشتر بخونم.......اخه تا همون نصفه بيشتر حفظ نيستم .........
ديروز دوباره كيوان پسر صاحب خونه امد و ياد اوري كرد كه خونه رو تا اخر ماه بايد خالي كنم .
نگراني مهموني كم بود این بد بختي هم به بد بختيام اضافه شد .

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
Profile Pic
با سلام به دوستان عزیزم.به وب سایت رمان های ناب رکسانا خوش آمدید.منبع رمان های این سایت کاربچه های انجمن سایت 98ia ست .ازشون تشکرکرده وبهشون خسته نباشید می گیم... "رکسانا" ID««««« roksanadanesh@yahoo.com
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نویسندگان
    آمار سایت
  • کل مطالب : 3
  • کل نظرات : 282
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 23
  • آی پی امروز : 8
  • آی پی دیروز : 29
  • بازدید امروز : 108
  • باردید دیروز : 53
  • گوگل امروز : 7
  • گوگل دیروز : 9
  • بازدید هفته : 435
  • بازدید ماه : 3,492
  • بازدید سال : 6,464
  • بازدید کلی : 262,222
  • کدهای اختصاصی
    mouse code|mouse code

    كد ماوس