close
تبلیغات در اینترنت
خرید دامنه
ورود عشق ممنوع (3)
loading...

رمان های ناب رکسانا

دل تو دلم نبود امروز با مژگان قرار داشتيم از صبح دادگرو نديده بودم يعني امروز مرخصي داشت و بهم گفته بود اخر وقت با سرويس نرم و منتظرش بمونم.ساعت 5:15 بود و با مژي ساعت 7 قرار داشتيم داشتم ناخونامو مي جويدمكه صداي زنگ تلفن امد بلهدادگر - بدو بيا من بيرون منتظرتمسريع كيفمو برداشتم و…

ورود عشق ممنوع (3)

رکسانا بازدید : 441 پنجشنبه 17 مرداد 1392 نظرات ()
دل تو دلم نبود امروز با مژگان قرار داشتيم از صبح دادگرو نديده بودم يعني امروز مرخصي داشت و بهم گفته بود اخر وقت با سرويس نرم و منتظرش بمونم.
ساعت 5:15 بود و با مژي ساعت 7 قرار داشتيم داشتم ناخونامو مي جويدم
كه صداي زنگ تلفن امد
بله
دادگر - بدو بيا من بيرون منتظرتم
سريع كيفمو برداشتم و با عجله خودمو به ماشينش رسوندم در جلو رو باز كردم و پريدم تو ماشين
هنوز بهش نگاه نكردم همون طور كه به جلو خيره بودم شروع كردم به حرف زدن
واي دادگر دارم از ترس مي ميرم فكر مي كني نقشمون بگيره.... خداروشكر من این وسط نيستم وگرنه حسابي خراب كاري مي كردم......... مي دوني كه...... من استاد خراب كاريم
از صبح تا بحال هزار بار فكر كردم بي خيالش بشيم.... ولي بازم گفتم نه ...... حالا تو چي... تو چي مي گي بريم نريم بي خيالش شيم نشيم حالشو بگيريم نگيريم خلاصه نمي دونم هرچي تو بگي بازم داشتم ناخونامو مي جويدم
دادگر - عليك سلام خانوم
همونطوركه ناخونامو مي جويدم به طرفش برگشتم
واي خدا جون............. این كيه ؟ چه شيش تيغي كرده .... صورتش از سفيدي داشت برق مي زد موهاي مشكيشو به سمت بالا شونه كرده بود و كمي از موهاشو رو پيشونيش ريخته بود
كت وشلوار طوسي رنگ خوش دوختي پوشيده بود كه خيلي خوش هيكل و خوشتيپش كرده بود
بوي ادكلشو كه نگيد من يكي رو مست كرده بود (واي چقدر من نديد بديدم واي واي واي)
- اوه اوه جلل الخالق خودتي دادگر ؟ بابا چه جيگري شد ي ها
واي بازم هر چي به ذهنم رسيده بود به زبون اورده بودم
سريع دوتا دستمو گذاشتم رو دهنم
- واي ببخشيد
خندش گرفته بود
دادگر - بريم ؟
سرمو اروم تكون دادم و گفتم بريم
دادگر - پس پيش به سوي حال گيري
***
به جلوي كافي شاب مورد نظر رسيدم
دادگر - خوب پياده شو
-نه من ديگه نميام
دادگر - چرا؟
- اخه مي ترسم
دادگر - دباغ تمام مزش به اينه كه تو از نزديك ببيني چطور حالش گرفته ميشه
- يعني بايد بيام
دادگر - خودت مي دوني
- باشه
دادگر - فقط يه جايي بشين كه ديده نشي تو زودتر برو يه جاي دنج پيدا كن
- دادگر بيا برگرديم
دادگر - چرا انقدر تو مي ترسي خوبه قرار نيست تو كاري كني .......... برو انقدرم نترس دختر... يكم دل و جرات بد نيستا
-باشه موفق باشي
دادگر - ممنون تو برو بشين و حالشو ببر
كافي شاب نسبتا خلوتي بود نه اينكه جاي با كلاسي بود سريع دستمو گذاشتم پشت لبم كه از كلاس اينجا چيزي كم نشه . چشم چرخوندم و يه جاي خوب پيدا كردم به اطراف خوب نگاه كردم هنوز مژي نيومده بود
بازم ترسيده بودم و ناخونامو مي جويدم كه مژي وارد كافي شاپ شد.
ای خدا بد سليقه تر از این دختر هم كسي پيدا ميشه.... چي پوشيده بود .....چطور دكمه هاي مانتوشو بهم رسونده بود
واي واي تو رو خدا راه رفتنشو ببين مثل پژو 206 صندوق دار داره راه ميره
فكر كنم هرچي رژ لب تو خونه داشته ريخته رو اون لباي باد كردش
به در خير شدم كه دادگر با يه شاخه گل رز قرمز داشت به در وردي نزديك

منو رو برداشتم و جلوي صورتم گرفتم
در و كه باز كرد سري چرخوند اول چشمش به من خورد و چشمكي برام زد .....دوباره چشم چرخوند و به مژي رسيد
مژي مثل این اسكولا از ديدنش از جاش پريد و براش دست تكون داد
خر خدا انگار ادم نديده.... ببين چطور دار ه براي دادگر له له مي زنه
خوشم مياد تا چند دقيقه ديگه حالش اساسي گرفته ميشه
دادگر به سمت ميزش رفت و براي احترام كمي خم شد و گلو به مژي داد
مژي هم كه انگار بهش دنيا رو داده باشن از خوشي رو پاش بند نبود گونه هاش قرمز شده بود و به قول ما افتاب مهتاب نديده ها گل انداخته بود
بي شرف با چه ذوقي هم به دادگر خيره شده.......... قورتش نديا بد بخت ....صاحب داره
زهرمار كدوم صاحب.... باز جو گير شدي دباغ
نمي دونم دادگر چي بهش مي گفت كه مژي فقط مي خنديد بعد از چند دقيقه مژي بلند شد وروي صندلي كناريه دادگر نشست
نگاش كن نگاش كن تو روخدا دختره چندش اور هيز..... ولش كنن... الان تو ملا عام دادگرو ماچ بارون مي كنه
خدايي ماچ هم داره كي حاضر ميشه این صورت سفيدو تو دل برو رو بي خيال بشه


دختره گيس بريده تو دو روز با يه مرد گشتي از خود بي خود شدي.... خاك بر سرت بي شعورت... ادم شو
من كي با هاش گشتم
خوب چه فرقي داره بيرون بگردي يا تو محل كار ببينيش
نكنه مژي مخشو بزنه
نه بابا انقدر دادگر بد سليقه نيست
اره بد سليقه نيست مژي رو ول مي كنه مياد توي گربه رو مي گيره
شيطونه ميگه با این گلدون برم بكوبم تو سرش
واي خدا چه طوري از دادگر اويزون شد..... مرد غيرتت كو بكوب تو ملاجش

هنوز تو جدال افكارم بودم كه يه پسر با تيپ اسپرت وارد شد تو دستش يه گلدون كاكتوس بود سري چرخوند و نگاش رو مژي ميخكوب شد چهرش درهم رفت و به طرف مژي رفت
واي مژي به شدت رنگش پريده
دادگر نگاهي به پسره و بعد نگاهي به مژي كرد
هنوز بهم خيره بودن كه يكي ديگه امد تو كافي شاپ و البته این بار با گل قورباغه
به جون مادرم اينم با مژي كار داره
بعلهههههههههههههههههههههه ههههههههه


رفت طرفشون حالا هرچي ادم تو كافي شاپه دارن نگاشون مي كنن... اخه خدايش خيلي تابلو بودن
يكي گل رز يكي كاكتوس يكي قورباغه
خدا بگم چيكارت كنه دادگر گل قحط بود گفتي اينارو بيارن
حالا مژي شده بود مثل روحا ....رنگ به رو نداشت
پسر كاكتوسي – خفه شو
مژي- درست حرف بزن
پسر قورباغه اي - هوي چرا اينطوري حرف مي زني...مگه با من قرار نداشتي
دادگر- خانوم من فكر كردم ادمي ...نمي دونستم سر كارم
مژي -نه نه اشتباه شده
سه نفري باهم ..........................چي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مژي زبونش بند امده بود ديگه اشكش داشت در ميومد
دادگر گل رزو از روي ميز برداشت و پرت كرد رو صورت مژي و گفت بي لياقت و از جاش بلند شد
مژي- توروخدا هاني اشتباه شده
دادگر- خفه شو دختره هرزه و بدون توجه به حرفاي مژي از كافي شاپ زد بيرون
پسر كاكتوسي با اون يكي دست به يقه شدن
پسر كاكتوسي- تو با كي قرار گذاشتي
مژي با گيجي گفت با تو
پسر قورباغه اي - مگه ديشب به من نگفتي بيام پس این چي مي گه
مژي - واي توروخدا بس كنيد و دستشو خواست محكو بكوبه به ميز كه دقيقا كف دستش خورد به كاكتوس
مژي - واي مامان سوختم ...بسه ديگه تمومش كنيد
دوتا پسر با عصبانيت به طرفش برگشتن و با هم گفتن خفـــــــه
مژي با ناباوري وايستاده بود و نزاع دو پسرو نگاه مي كرد
كاكتوسي - اصلا ما براي چي داريم دعوا مي كنيم
قورباغه اي -نمي دونم
پسر كاكتوسي دست اشارشو به طرف مژي گرفت..... همش تقصيره اينه
قورباقه ای- اره داريم به خاطر يه دختر ه ايكبيري يقه همو پاره مي كنيم
حالا كافي شاپ شده بود تله تئاتر همه با هيجان این صحنه ها رو نگاه مي كردن
پسر كاكتوسي - حقشه این كاكتوسو تو اون دهن بي ريختت فرو كنم
بعدم گلدونو محلم كنار پاي مژي خرد كرد و از در خارج شد
مژي – باور كن اينا مي خواستن منو پيش تو بد كنن من از این دخترا نيستم احسان
قورباقه ای - اره مي دونم تو الهه پاكي هايي
مژي - بيا بيشين كمي اروم بشي........... اونا لياقت منو نداشتن
قورباقه ای لابد من اسكول لياقت تو رو دارم
مژي - وا احسسسسسسسسسسان
با گفت كلمه زهرمار يه كشيده محكم كوبيد تو دهن مژي
ديگه حسابي خر كيف شده بودم با خوشحالي از جام بلند شدم و از كنار ميز مژي رد شدم در حالي كه دستشو گذاشته بود رو كشيده ای كه احسان بهش زده بود و گريه مي كرد چشمش به من خورد

دهنش باز موندبود تير خلاصو بهش زده بودم
سرمو از روي تاسف براش تكون دادم و از كافي شاپ زدم بيرون


ايول دادگر جون خودم................... دمت گرم.................. قربون اون لپات................ فداي اون چشات .................اوه اوه ببخشيد باز جو گير شدم
ماشينش انور خيابون پارك بود
جلدي پريدم تو ماشين واي دادگر عالي بود تا حالا مژي رو اينطور نديده بودم نمي دوني وقتي كه امدي بيرون با چه حسرتي بهت نگاه مي كرد
كلك این ديگه چه گلايي بود كه گفته بودي بيارن
-خيلي باحالي پسر
دادگر- ممنون دختر با حالي از خودته
- هي هي باز من خنديدم تو پروشدي
دادگر- چرا ضد حال مي زني ای بابا
-خوب بي خيال چي بهش مي گفتي كه انقدر مجذوبت شده بود
دادگر- مي خواي بدوني
-اره
دادگر- نه نميشه
- وا چرا ؟
دادگر- چون حسوديت ميشه
- دادگر؟
دادگر- خيل خوب خيل خوب بذار از اينجا دور شيم بهت مي گم
دادگر گفت كه بهش گفته تو همون شركتي كار مي كنه كه مژي هم اونجا كار مي كنه و وقتي اونو اونجا ديدتش ازش خوشش امده و از این حرفا
و به اون پسرا از طرف مژي گفته بوده فلان ساعت با فلان گل بيان
حالا با ابروريزي كه مژي راه انداخته بود ديگه جرات نداشت چيزي تو شركت بگه و اگه دادگرو هم ببينه چيزي براي گفتن نداره

- ممنون دادگر
فقط خنديد
- يه چيز بگم پرو نميشي
دادگر- نه هرچند شما اجازه پرو شدنو هم به ما نمي دي
- تو خيلي خوبي تو این چند ساله با هيچ كدوم از همكارم انقدر خوب نبودم... تو اولين نفري هستي كه تا به حال بهم هي نگفتي يا چيزاي ديگه.... مي دونم خيلي زشتم و هيچ كس دوست نداره با يه دختري مثل من همكلام بشه ولي براي همه چيز ازت ممنون
دادگر- دباغ انقدر از من تشكر نكن من كاري نكردم
در ضمن تو اصلا زشت نيستي
- چرا هستم ... ببين من گيج هستم........... ولي نه تا اون حد كه نفهمم چقدر زشتم
دادگر- من جدي مي گم دباغ تو ......
حرفشو ادامه نداد
- من چي؟
دادگر- هيچي
- خوب حرفي مي زني تا تهش بزن حالا من بايد تا صبح تو جام هي غلط بزنم بگم این چي مي خواسته بگه
دادگر شروع كرد به خنديدن..... مي دونستي يكي از خوبيات چيه؟
-چيه؟
دادگر- بي شيله پيله اي... هرچي تو دل باشه رو نمي زاري رو دلت سنگيني كنه راحت مي گي
- نه اصلا اينطوري نيست....شايدم نمي دونم كي بايد چه حرفي رو كجا بزنم يا نزنم مشكلم اينه
دادگر- يعني تو ناراحتي هم داري؟
بهش خيره شدم و چيزي نگفتم
دادگر- راستي ديرت نشه خانوادت نگرانت نشن
عينكمو با لا كشيدم
-نه نگران نميشن
دادگر- پس اگه نگران نميشن شام مهمون من.............. دعوتمو قبول مي كني؟
- نهههههههههههههههه جدي مي گي ؟
دادگر- اوف ترسوندي منو دختر اره جدي مي گم مگه چيه؟
- اخه... باز اولين نفري هستي كه منو دعوت مي كني براي شام.... اونم بيرون
دادگر- خوب حالا كه من اولين نفرم الان ميريم يه رستوان شيك
جلوي يه رستوران بزرگ نگه داشت اما تو همين لحظه تصوير خودمو تو اينه بغلي ماشين ديدم .....من با این قيافه برم تو همچين رستوراني........... نه عمرا من روم نميشه ....تازه اگه برم ابروي این بيچاره رو هم مي برم............دختر به فكر خودت نيستي به فكر ابروي ديگران باش
دادگر- نمي خواي پياده بشي
- ببين من شبا زياد شام سنگين نمي خورم
دادگر- يعني چي؟.... نمي خواي شام بخوري؟
- چرا ولي اگه منو به يه ساندويچ مهمون كني بيشتر بهم مي چسبه
دادگر- جدي مي گي ؟
- اره
دادگر- با شه هرچي تو بخواي
دوباره سوار ماشين شد
-ببخش از كارو زندگيت امروز افتادي
دادگر- دباغ چته؟
امروز چقدر ببخشو ببخشيد مي كني .....من خودم خواستم كه امدم .........پس انقدر این حرفو نزن
دلم مي خواست تلافي خوبياشو كنم فكر كردم ببينم چيكار مي تونم براش بكنم....پولي هم نداشتم كه براش چيزي بخرم............ خوب به مخت فشار بيار گربه جون
از چي خوشش مياد؟................ من چه مي دونم مگه چقدر مي شناسمش
دادگر- خوب رسيديم چي مي خوري
- همبرگر
پياده شد
- ببين بگو نون اضافه هم بذاره
دادگر- باشه
هنوز نرفته بود
- ببين نه نه
دادگر- چي نه نه
- همبرگر نه برام كالباس بگير
دادگر- باشه
- ببين ببين
دادگر- ديگه چيه
- اينم نون اضافه داشته باشه
دادگر- چشم ديگه
- ديگه هيچي برو
دستشو به گردنش كشيد و رفت تو مغازه
خوب مخ گربه ايتو راه انداختي يا نه دختر ؟
اممممممممممم.......اهان فهميدم ايول همينه ... اره همينه
بعد از چند دقيقه ای امد
و سوار ماشين شد
طرفم دوتا ساندويچ گرفت
- من يه ساندويچ ازت خواستم نه دو تا
دادگر- يكي همبرگره يكي كالباس هر كدومشو دوست داري بخور
- واي ممنون ميگم باحالي نگو نه
دادگر- من كي گفتم نه
- اه نگفتي تا حالا
با خنده شروع كرد به خوردن ساندويچش
- تو چي براي خودت گرفتي
دادگر- مغز
ايييييييييييييييييييي حالت ميشه بخوري؟
دادگر- اره خيلي خوشمزه است
سر ساندويچشو به طرفم گرفت ............مي خواي امتحان كني
- نه نه ممنون خودت بخور مغز بشه به مخت
با سر خوشي سرشو تكوني داد.... از دست تو دباغ
دادگر- راستي براي خونه چيكار كردي؟
داشتم ساندويچو گاز مي دادم همزمان با انگشت اشاره عينكو كشيدم بالا
- هيچي فعلا نمي دونم چيكار كنم بايد تا اخر ماه خونه رو خالي كنم
دادگر- مي خواي بيام باهاش صحبت كنم شايد قبول كنه تا اخر سال بشينيد
-نه بابا اون مي خواد خونه رو بكوبه.................. دنبال مستاجر نيست
به ساعتش نگاه كرد
دادگر- ساعت 11 است حسابي دير شد
- براي شما دير شده
دادگر- نه براي تو.... پدر مادرت بهت گير نمي دن تا دير وقت بيروني
- نه......................ببين يه چيزي
دادگر- چي؟
-هنوز دوست داري وارد اطلاعات مركزي بشي؟
با خنده به طرفم برگشت و دست از خوردن كشيد
دادگر- يعني بازم مي توني؟
- اره مي تونم....ولي گفتم براي كپي كردن اطلاعت مشكل دارم
دادگر- مي توني كاريش بكني ؟
- منم چشمكي براش زدومو گفتم يه كاريش مي كنم ديگه...... اخه يه اقا دادگر كه بيشتر نداريم لبخندي زدو دوتايي شروع كرديم به خوردن


منو تا سر كوچه رسوند
دادگر- خيلي تاريكه مي توني بري نمي ترسي
- اره مي تونم برم
دادگر- نمي خواي تا دم در خونتون برسونمت البته اگه دوست نداري خونتونو ياد بگيرم
- نه نيازي نيست من كه بهتون ادرس دادم براي چي بترسم كه خونمونو ياد بگيري ولي اگه حس كنجكاويتون مثل دسترس به اطلاعات مركزيه مي تونيد بيايد.
دادگر- خوب مخ ادمو مي خوني دختر
باهام تا دم در خونه امد كليدو در اوردم و دروباز كردم
دادگر- مگه كسي خونه نيست كه خودت درو باز مي كني
- نه
- بفرمياد تو.... خونه قابل داري نيست
زودتر از اون وارد خونه شدم
با تعجب خونه رو نگاه مي كرد
ياد دستمالش افتادم
-يه لحظه الان ميام
وارد اتاق شدم ساندويچ و كيفمو پرت كردم رو تشكا و دستمالو از زير تشك برداشتم و رو هوا نگهش داشتم تا ببينم لكي داره يا نه
خوشبختانه لكش از بين رفته بود ولي هنوز چروكيش مشخص بود.
اشكالي نداره دختر.... بگو اتومون خراب بود كي به كيه؟
هنوز تو حياط وايستاده بود حياط كه چه عرض كنم حياطي بود به اندازه 3 قدم راه رفتن
دادگر- پدر و مادرت نيستن
- نه
دادگر- خواهر و برادر چي نداري؟
- نه من تك فرزندم
دادگر- راستي عمه ات اونم نيست
- نه
دادگر- پس براي همين بود كه براي برگشتن عجله نداشتي چون كسي تو خونه منتظرت نبود
در حالي كه دستمالو تا مي كردم از دوتا پله سيماني امدم پايين
- هيچ وقت كسي منتظر من نيست
دادگر- چي؟
-پدرم خيلي وقت عمرشو داده به شما........... مادرمم كه تو همون بچگي هوس عشق تازه زد به سرش و رفت پي عشق 60 سالش
بعد از اونم پيش عمه ام زندگي كردم........ اونم سه سال پيش عمرشو دربست به شما داده
بفرمايد دستمالتون ببخشيد اتو خراب بود نتونستم اتوش كنم
رنگ صورتم به خاطر دروغم كمي پريد
دادگر حسابي دگرگون شده بود دستمالو ازم گرفت
دادگر- دستت چطوره؟
به دستم نگاهي كردم
- خوبه سلام مي رسونه بهتون
دادگر- تنها زندگي مي كني نمي ترسي ؟
- نه براي چي بترسم
دادگر- فردا يه سر به صاحب خونت مي زنم شايد وقت داد
وقت تلف كردنه ..... در ضمن شايد درباره من فكراي بدي كنه....مي دونيد كه اينجور محله ها اني براي ادم حرف درست مي كنن و تا صبح نشده هزارتا وصله به ادم مي چسبونن...... بهتر دنبال يه جاي ديگه باشه
دادگر- باشه منم ببينم مي تونم جايي رو پيدا كنم كه پول پيش نخوان
صداي تلفن همراشش در امد
اه تلفن داشته ناكس صداشم در نمي يورده
خوب داشته باشه تو رو سننه.... مگه مردم هرچي مي خوان داشته باشن بايد از توي گربه اجازه بگيرن
دادگر- سلام نه الان ميام يه كار برام پيش امد..... اره پيش يكي از همكارم هستم تا 1 ساعت ديگه خونم ......داروهاتونو بخوريد بخوابيد...... فقط برق راهرورو روشن بذاريد منم زود ميام قربونتون

دادگر- خوب من ديگه برم كاري نداري
- نه بازم ممنون بابت امروز
از در خارج شد
دادگر- موقع خواب درو قفل كن
- اقاي دادگر من چند ساله اينجا زندگي مي كنم نگران نباشيد
چيزي نگفت و به طرف ماشينش رفت
با صداي بلند گفتم هي دادگر
اخ ببخشيد اقاي دادگر فردا براتون اطلاعاتو در ميارم
با دست اشاره كرد كه جيغ نزنم و برم تو
وا این چرا اينطوري شد
مرد ديگه........ همه ي مردا اينطورين
درو بستم و رفتم جايي كه تا چند دقيقه پيش وايستاده بود وايستادم.... بوي ادكلونش هنوز تو حياط بود و بينيم پر شده بود از بوي ادكلونش
از كار خودم خندم گرفته بود با دست يكي كوبيدم رو سرم...... ياد ساندويچ كالباس افتادم
واي كالباسو عشق است و بدو بدو رفتم طرف اتاق

دادگر- خوب چطور مي خواي اطلاعاتو كپي كني
- ببين من فكر كنم كامپيوتر اصلي بايد تو قسمت مديريت باشه.... شايد نيازي به سوئيچ نباشه و بدون اونم بشه اطلاعتو كپي كرد
دادگر- يعني برم اونجا
- خوب اره
دادگر- پس بزار ببينم.... اهان بايد چندتا پرونده رو امروز بهشون تحويل بدم تو هم با من بيا
چندتا از پروند ها رو دستم داد و خودشم چندتا يي رو برداشت
- واي باورتون ميشه من تو این 3 سال اولين باره كه دارم مي رم قسمت مديريت
دادگر- پس تا حالا كي پروند ها رو مي برد؟
- حيدري..........نمي دوني چه ذوقي مي كرد وقتي پرونده مي برد
-راستي شما هم ذوق مي كني پرونده مي بري
دادگر- نه به اندازه تو
با خنده گفتم من اولين بارمه .....بعدشم دوست دارم ببينم اونجا چه شكلي
دادگر- شكل خاصي نيست فقط كمي شيكتر از ساختون شماست
- خوب به يه بار ديدنش مي ارزه
دادگر در حال حرف زدن با منشي بود.....
این پروند ها بايد امروز امضا بشن قسمت هايي هم هست كه بايد خودم به ايشون توضيح بدم
منشي - باشه صبر كنيد باهاشون هماهنگ كنم
منشي- بله اقاي رئيس ............چشم بهشون مي گم
منشي- ايشون هنوز به شركت نرسيدن بشينيد تا بيان
دادگر- ميشه بريم تو اتاقشون
منشي- نه
دادگر- من بايد قسمتايي از پروند ها رو جدا كنم تا ايشون راحتر ببينتشون
منشي – خوب همين جا هم مي تونيد اين كار كنيد
دادگر- يعني نريم تو
منشي – نه اقا نميشه
دادگر داشت تلاششو مي كرد يه جور بريم تو دفتر قبل از امدن رئيس ولي مرغ منشي يه پا داشت و نمي ذاشت بريم تو
دادگر- نمي زاره بريم تو ...... اگه رئيس بياد ديگه از اين موقيتا حالا حالا ها گير مون نمي ياد
- پس بايد چيكار كنيم
دادگر موبايلشو در اورد
دادگر – اين پرونده ها رو بگير الان ميام
نمي دونم كجا رفت تا بياد چشم چرخوندمو به اطراف نگاهي كردم انگار ديگه چندان جذابيتي برام نداشت
همين طور در حال ديد زدن بودم كه تلفن رو ميز منشي صداش در امد
منشي- بله
............
منشي- بله خودم هستم
..............
ديدم منشي صورتش رنگ به رنگ شد
............
من كه شما رو نمي شناسم
.................
نه به جا نمي يارم
..............
واقعا اينجا پس چرا من تا بحال شما رو نديدم
...............
نه مشكلي نيست
......................
باشه
.................
نه من تا 3 هستم
.............
بله
.........................
الان ... كجائيد؟
...
اخه من سر كارم نبايد اينجا رو ترك كنم
...........
اما
................
باشه
گوشي رو كه گذاشت دستي به شال در حال سقوطش كشيد خيلي خوشحال بود چند باري پا شد و از پنجره بيرونو نگاه كرد
منشي – اون اقايي كه همراتون بود كجا رفت
- رفت بيرون الان مياد
كمي ترديد داشت اينه اي از تو كيفش در اورد و زودي پريد تو ابدار خونه
بعد از چند لحظه ديگه امد به نظر مياد ارايشو كمي تجديد كرده باشه چند باري بهم نگاه كرد
منشي – شما اينجا منتظر باشديد من الان ميام
چيزي نگفتم
پس دادگر كجاست انگار رفته گل بچينه
تا منشي رفت بيرون دادگر امد تو
-كجا بودي؟
دادگر- با خنده گفت هيچ جا... اين كجا رفت
چه مي دونم يكي زنگ زد اينم عين اين برق گرفتها رفت بيرون
دادگر – خوب تا از برق گرفتگي در بياد بدو بريم تو
ما كه اجازه نداريم
تا با من هستي بدون اجازه مي توني هر جا بري
-واقعا
دادگر- اره
چه خوب يعني بدون بليت هم مي تونيم سوار اتوبوساي واحد هم بشيم
دادگر سرشو كج كرد و با چشاي گشاد شدش بهم خيره شد
باشه بابا نخواستيم پس نگو هر جايي... راستي اين (منشي )نياد
دادگر- نه فعلا داره دنبال دوست جديد خياليش مي گرده
تو از كجا مي دوني؟
اخه اون دوست خياليش منم ديگه
نه
اره
نه
دادگر –دباغ بدو بريم تو تا نيومدن
سريع چندتا از پروند ها رو از دستم گرفت و رفت تو اتاق .. منم دنبالش
خواستم زودي برم طرف كامپيوتر كه بازومو گرفت و با حركت سر منعم كرد وبا انگشت اشاره بالاي سرمو نشون داد
ديدم يه دوربين كار گذاشتن پروند ها ي تو دستشو گذاشت رو پروند هاي من يه صندلي اورد و اروم از روش رفت بالا
از توي جيبش يه چاقو در اورد فكر كنم از این چاقوهاي چند كار ه بود كمي با دوربين ور رفت .
دادگر- خوب اينم از این بدو ببينم چيكار مي كني
ولي من همونطور بهش نگاه مي كردي
دادگر- چرا نگام مي كني برو ديگه الان مياد
سريع پشت سيستم خوش دست جناب رئيس نشستم دادگر از پشت در كيشيك مي داد
دادگر- چي شد؟
- صبر كن
دادگر- زود باش الان ميان
- صبر كن ديگه انقدر هم راحت نيست
چون از قبل وارد سيستمشون شده بود وقت چنداني نگرفت كه وارد اطلاعات بشم
- بين خوشبختانه ميشه از اينجا چندتا فايلي رو كپي كرد من این فايلا رو فعلا كپي مي كنم تا بعد ببينم ميشه بازشون كرد يا نه
دادگر- باشه
سريع دست كرد تو جيبش و يه فلش مموري در اورد
دادگر- دباغ
- هان
دادگر- بريز این تو
و فلشو به طرفم پرت كرد
تو هوا قاپيدم
دادگر- زود باش ديگه
- باشه باشه هولم نكن
خوب اينم از این تموم شد
سريع بلند شدم و به طرف دادگر رفتم
- واييييييييييي دادگر
دادگر- چي شد
-سيستم روشنه يادم رفت خاموشش كنم
صداي كسي مي يموند انگار داشت به اتاق نزديك مي شد كه دادگر يه جهش از روي مبل ويه جهش ديگه از روي ميز زد و سريع سيستمو خاموش كرد
و دوباره با پريدن به طرفم امد
- تو احيانا ميمون نيستي دادگر
شونه هاش افتاد پايين
با عصبانيت گفت
دباغ
- باشه باشه يه چيزي گفتم داغ نكن
خواست چيزي بگه كه در باز شد
و رئيس به همراه منشي و يه اقاي ديگه وارد شدن
منشي – شما اينجا چيكار مي كنيد مگه قرار نبود بيرون منتظر باشيد
دادگر – ما هم منتظر مونديم همين الان كه ديديم جناب رئيس امدن ما هم امديم تو
منشي چيزي نگفت و بعد از گرفتن چندتا امضا و نگاههاي خصمانه به ما از اتاق خارج شد
قيافه منشي شبيه كسايي بود كه حسابي سر كار گذاشته شده باشن
نمي دونم دادگر چيكار كرده بود كه حسابي تو پر منشي خورده بود
بعد از يه سلام كه اونم فقط دادگر كرد پروند ها و زونكها رو ديد و جاهاي لازمو امضا كرد
اولين باري بود كه رئيس شركتو مي ديدم
حدودا 40 ساله و قد بلند ، سبزه رو همونطور بهش خيره بودم كه نگاش به نگام گره خورد وبعد از چند لحظه بهم پوزخند زد

كمي ناراحت شدم ....حقم داشت بهم بخنده با اون عينك و اون سبيلا اگه نمي خنديد به خل بودنش شك مي كردم
يعد از 0 1دقيقه از اتاق زديم بيرون
دادگر- خوب فلشو بده به من
- چي؟
دادگر- فلشو مي گم مگه اطلاعاتو تو اون نريختي
- واي خداي من انقدر هول كرده بودم كه گذاشتم لب پنجره
دادگر- واي واي دباغ
- حالا چيكار كنيم
دادگر- با من بيا

سريع خودشو به پشت ساختمون رسوند.... دوتاييمون تو این گرما حسابي عرق كرده بوديم ساختمونو براندازي كرد
دادگر- این پنجره است
زونكنا رو روي زمين گذاشت و سعي كرد خودشو به پنجر برسونه
دادگر- نه نميشه جاي پا هم نيست.... فاصله پنجره تا زمين هم خيلي زياده
اطرفشو نگاهي كرد
-دنبال چي هستي
دادگر- يه چيز كه بشه از روش رفت بالا
منم نگاهي كردم نه نبود كه نبود
دادگر- اخه دباغ چرا حواستو جمع نمي كني .... مي دوني اگه فلشو پيدا كنن بد بخت مي شيم ...تازه متوجه دستكاريه دوربين هم ميشن واول از همه به ما شك مي كنن
-به ما چه........... چرا ما؟
دادگر- واقعا عقل كلي..... ما الان اونجا بوديم قبل از اينكه بيان
- خوب چيكار كنيم
كمي فكر كرد در حال خاروند پشت كلش
دادگر- يه كار بگم مي توني انجام بدي
- چه كار؟
دادگر- فقط تو روخدا مواظب باش .......باشه
- باشه
دادگر- من قلاب مي گيرم تو برو بالا
-واي نگو .............. نه نه
دادگر- دباغ تنها راه همينه
-نه اصلا.......... من نمي تونم
دادگر- كاري نداره كه.... فلش هم كه دم پنجره است.....خواهش مي كنم
-اخه این اطلاعات به چه دردت مي خوره من نمي فهمم.........من نمي خوام كارمو از دست بدم مي فهمي
دادگر- همين يه بار................. باشه............ قول مي دم مشكلي پيش نياد
بهش نگاه كردم لابد لازم داره كه انقدر التماس مي كنه (اخيه اين دباغ چقدر خوبه )
- باشه فقط محكم بگيريا
دادگر قلاب گرفت
خواستم پامو بذارم كه ديدم كفش پامه و دوباره پامو رو زمين گذاشتم
-بين با كفش برم رو دستت اشكال نداره؟
دادگر- واي نه برو....... راحت باش فقط اونو براي من بيار
دستامو به شونه هاش تكيه دادم و پای راستمو گذاشتم تو قلاب دستاش .
خواستم خودمو بكشم بالا كه چهره به چهره شديم به چشاي مشكيش خيره شدم
نفسشو داد بيرون و اروم سرشو تكون داد
دادگر- افرين دختر خوب... اصلا نترس.... برو بالا
اب دهنمو قورت دادم و خودمو كشيدم بالا اروم سرمو بردم بالا ....رئيس با يكي ديگه تو دفترش بود رئيس كه رو صندليش نشسته بود و اون يكي مدام راه مي رفت
اول موقعه رفتن پشتش به من بود..... به در اتاق كه رسيد روشو كرد طرف من..... سرمو بردم پايين بعد از چند ثانيه دوباره بهم پشت كرد
چشم چرخوندم فلشو ديدم بايد دستمو از ميله ها رد مي كردم كمي ازم فاصله داشت
از بالا به دادگر نگاه كردم دستمو دراز كردم كه بردارم دوباره طرف برگشت
سري سرمو قاپيدم
-مي ميري ارومتر راه بري .....انگار كورس راه انداخته بي پدر
دادگر- چيكار مي كني دباغ........ دستام خسته شد زود باش
- باشه باشه الان
دستمو دراز كردم اندازه يه بند انگشت با فلش فاصله داشتم
چرا من ناخونامو بلند نمي كنم اگه الان ناخونام بلند بود كار تموم بودا ......رو نوك پا بلند شدم و خودم بيشتر كشيدم بالا
در حالي كه با دندونام لبامو گاز گرفته بودم با يه جهش فلشو برداشتم
سريع دستمو از ميله ها در اوردم كه احساس سقوط كردم تا خواستم جيغ بزنم تو بغل دادگر فرو امدم و دستشو گذاشت رو دهنم و منو به خودش چسبوند
رئيس - صداي چي بود نمي دونم
چيزي نيست شايد صدا از يه جاي ديگه بود
رئيس - نمي دونم
-حساس نشو چيز مهمي نيست راستي چي مي گفتي
رئيس - اهان داشتم مي گفتم كه...
هنوز دستش رو دهنم بود و به چشمام خيره.... من ريزه ميزه هم حسابي تو بغلش گم شده بودم ..... گر گرفتم و تو اون گرما احساس سرما كردم دوتايي اروم نفس مي زديم هنوز به چشاش خير ه بودم كه چشماشو بست و دوباره باز كرد با حركت سر ازم خواست كه جيكم در نياد

وقتي اونا از پنجره دور شدن منو اروم كشيد طرف ديگه و از پنجره دور شديم ....وقتي حسابي دور شديم به ديوار ديگه ای تكيه داديم و نفسي تاره كرديم
هنوز تو بهت اون بغل گرم بودم زير چشمي بهش نگاه كردم سرش پايين بود روم نمي شد حرفي بزنم منتظر شدم اون حرفي بزنه
چند بار دست كشيد تو گردن و موهاش
دادگر- تو كه منو دق دادي دختر ...فلشو برداشتي
با صداي اروم و لرزوني گفتم اره بيا
نگاهي به فلش انداخت و زود گذاشت تو جيبش
دادگر- بيا زود بريم تا كسي ما رو اينطرفا نديده

- بين مي تونم يه چيز ازت بپرسم
دادگر- نه
- تو مي دوني چي مي خوام بپرسم
دادگر- اره
- خوب چرا نمي خواي جواب بدي
دادگر- بعدا بهت مي گم باشه.............. ولي الان نه
- اخه چرا؟
دادگر- خواهش مي گنم بعدا بهت مي گم....براي من يه دوساعتي مرخصي رد كن ....من تا 2 ساعت ديگه بر مي گردم
- باشه
این چرا تازگيا انقدر عجيب شده راستش يكم از دستش عصباني شدم همه كار براش مي كردم ولي نمي گفت داره چيكار مي كنه

دو ساعت هم بيشتر طول كشيد و نيومد تا اينكه ساعت 4 امد
من داشتم بر چسباي جديدو براي زونكنا اماده مي كردم
دادگر- سلام
سرم پايين بود ....سلام
دادگر- نتونستم زودتر بيام
-خوب به من چه............ براي چي به من مي گيد
دادگر- كارت خيلي مونده
-نه
دادگر- پس اخر وقت وايستاد تا برسونمت
- نه خودم ميرم
دادگر- اخه كارت دارم كه مي گم برسونمت
عينكو جابه جا كردم
با اخم گفتم چيكارم داريد؟
دادگر- حالا چرا اخم كردي بهت گفتم مي گم ...........ولي الان نه
- اصلا به من چه.... ديگه برام مهم نيست.... ديگه هم نمي خوام چيزي بگيد
دادگر- دباغ خيلي لجبازي مي د وني تو ...
بين حرفاش از جام بلند شدم
هول كرد
دادگر- كجا؟
- چايي مي خوري؟
دادگر- اوه...... من هيچ وقت نتونستم اخلاقات پيش بيني كنم
نه ممنون مي شم برام يه ليوان اب خنك بياري
از ابدارخونه در حالي كه يه ليوان اب و يه ليوان چايي دستم بود خارج شد از بغل اتاق مژي رد شدم چشمش بهم افتاد
سرخ شد و سرشو انداخت پايين
خدا خيرت بده دادگر منو از دست این يكي راحت كردي
ليوانو به طرفش دراز كردم
- چيكارم داريد همين جا بگيد ديگه مزاحم نمي شم
دادگر- از كي تا به حال تعارفي شدي
پشت ميز خودم نشستم و ليوان چاي رو به لبام نزديك كردم

*****
-كجا مي ري خونمون از این طرفه
دادگر- دباغ مي دونم يه لحظه دندون رو جيگر بذار مي فهمي
به ساختمونا و خيابونا كه نگاه كردم متوجه شدم امديم بالاي شهر
بعد از اينكه چندتا كوچه رد شد ماشينو جلوي ساختمون بزرگ و قشنگي نگه داشت
دادگر- پياده شو
- اينجا كجاست؟
دادگر- بيا مي فهمي
- تا نگي پياده نمي شم
دادگر- دباغ نترس بخدا جاي بدي نيست
- ببين گفتم پدر و مادر ندارم ولي معنيش این نيست تو هر كاري دلت خواست باهام بكني
دادگر- دباغ مي فهمي چي مي گي من باهات چيكار دارم بكنم دختر....بخدا من از اون ادما نيستم
درو برام باز كرد
خوب تو این چند وقت چيز بدي ازش نديده بودم كه نخوام بهش اعتماد كنم پياده شدم
با هم وارد ساختمون شديم
سوار اسانسور شديم عينكو از روي چشام برداشتم و تو دستم نگهش داشتم
دادگر- چرا عينكتو برداشتي
روم نشد بهش بگم اينجا خيلي شيكه منم دوست ندارم با این قيافه بيام مخصوصا بااین عينك كه ده من روش چسب چوبه
به طبقه 10 رسيديم
به زور به دنبال سايه ای كه از دادگر مي ديدم راه افتادم
فكر كنم فهميد براي همين اروم به طرفم برگشت
دادگر- اونو بزن به چشمت
- هان؟
دادگر- از كي خجالت مي كشي
-من؟كي گفته من خجالت مي كشم
دادگر- پس بزن به چشمت مي دونم كه بدون عينك هيجا رو درست و حسابي نمي بيني
- اخه اخه
عينكو از دستم گرفت و گذاشت رو صورتم
سرمو از خجالت گرفتم پائين
پشت دري وايستاد كنار در يه تابلو زده شده بود دقت كردم
دكتر پرهام پور اهر جراح و متخصص چشم
دادگر زنگو فشار داد بهش خيره شدم
بعد از چند ثانيه در باز شد و منو دادگر وارد شديم

به محض ورود چند نفرو ديدم كه رو صندلي نشستن و با ورود ما سرشونو به طرف ما بر گردوندن كمي این طرف تر هم ميز منشي بود كه دختري ريز نقش وبا نمكي پشتش نشسته بود

منشي- سلام اقاي ....
دادگر سريع تو حرف دختره پريد سلام خانوم طاهري دير كه نيومديم
نه
دادگر- پرهام مريض داره
منشي- بله الان مريض دارن بعد از اينكه مريض امدبيرون شما مي تونيد بريد تو
دادگر- ممنون
و دختر با يه لبخند گفت بفرمايد بشينيد
منو و دادگر نشستيم دوباره عينكو از چشام برداشتم و تو دستم نگهش داشتم چون بقيه يه جوري نگام مي كردن كه خجالت كشيدم
انقدر محو مطب شده بودم كه اصلا يادم رفته بود بپرسم براي چي امديم اينجا
رومو كردم طرف دادگر ....هي صبر كن ببينم
دادگر - ببين خوشت مياد كسي بهت بگه هي
- خوب نه
دادگر - پس چرا به من مي گي هي
-ببخشيد از دهنم پريد
دادگر - مهم نيست حرفتو بزن
-براي چي امديم اينجا
دادگر - براي چشماي تو
- چرا؟
دادگر - چون دكتر چشماتو معاينه كنه
يه لحظه ازش بدم امد و از جام بلند شدم و به طرف در خروجي رفتم
بلند شدو دنبالم امد
دادگر - كجا؟صبر كن ببينم باز كه قاطي كردي دختر
-قاطي نكنم اينكارات چه معني مي ده
دادگر - چي شد مگه
- ببين من چند ساله به هر جون كندني هست دارم زندگيمو مي چرخونم ولي معني اينكارتو نمي فهمم
- من صدقه بگير و بد بخت بيچاره نيستم كه تو بخواي از این محبتا در حقم بكني
دادگر - صدقه چيه دختر خوب...این در عوض كمكيه كه به من كردي
-چه كمكي ؟
دادگر - تو نبودي كه من نمي تونستم اون اطلاعاتو به دست بيارم
تو حتي بهم نمي گي كي هستي و قصدت از این كارا چيه؟
دادگر - يواشتر بذار دكتر چشاتو ببينه بعد از اون باهم صحبت مي كنيم قول مي دم
نه من بازيچه شما نيستم
دادگر- بازيچه چيه دباغ ... گفتم بهت مي گم ولي الا ن نه
- پس منم حرفي با شما ندارم
دوباره به سمت در خروجي رفتم
دادگر- باشه باشه مي گم ولي بذار اول بريم پيش دكتر بعد قول مي دم همه چي رو بگم باشه ... قول مي دم
بهش خيره شدم كه با عجز بهم خيره شده بود
- قول
دادگر- اره قول قول
دوتايي برگشتيم و نشستيم سر جامون چشمم خورد به منشي كه با يه حالتي بهم نگاه مي كرد
حتما با خودش مي پرسه این گربه ديگه كيه كه با دادگر امده
به در و ديوار مطب نگاه مي كردم كه خانوم طاهري با دوتا ليوان شربت جلومون ظاهر شد و سيني رو طرف دادگر گرفت
دادگر سرشو بالا اورد
منشي- بفرمايد هوا گرمه مي چسبه
دادگر- ممنون زحمت كشيديد ولي من ميل ندارم
دختره كه حالش گرفته بود به زور خندشو رو صورتش نگه داشت
دادگر- حالا كه براتون اوردم برداريد گرم ميشه
دادگر با نارضايتي ليوانو برداشت وبعد در حالي كه با دادگر حرف مي زد سيني رو طرف من گرفت
انگار طرفش يه بچه باشم كه ارزش يه نگاه كردن هم نداره
چون خيلي تشنه ام بود ليوانو برداشتم
- ببخشيد خانوم اينجا هميشه از مريضا پذيرايي مي كنن؟
به طرفم برگشت و من ادامه دادم
- خوب چرا شما مگه اينجا ابدار چي نداره
خانوم طاهري همچين با غضب بهم نگاه كرد كه يه لحظه فكر كردم كه شايد من باباشو كشتم كه داره اينطوري نگام مي كنه
دادگر خندشو قورت داد
خانوم طاهري با عصبانيت رفت تو اشپزخونه و بعد از چند دقيقه ای دوباره برگشت و پشت ميزش نشست
- این چرا يهو هار شد
دادگر- این چه حرفي بود كه تو زدي
- اخه نديده بودم تو مطب از بيمارا پذيرايي كنن برام سوال بود نبايد مي پرسيدم
دادگر خودشو با روزنامه سرگرم كرد
دوباره نگاهي به منشي انداختم
رنگ موهاش چقدر نازه... باز م كمي بلند حرفمو زده بودم كه دادگر شنيد
دادگراروم دم گوشم گفت:رنگ موهاي خودش نيست اصلانم قشنگ نيست
-ببين انقدر حاليم ميشه كه رنگ كرده گفتم رنگش نازه
دادگر - باشه منم گفتم رنگش خيلي زشته

دادگر- دباغ انقدر خيره بهش نكن
به بقيه مريضا نگاه كردم كسي حواسش به ما نبود انگار از نگاه كردن به يه گربه با عينكش سير شده بودن
انگشتمو گذاشتم رو دماغم و نوكشو كشيدم بالا
- به نظرت منم دماغم مثل این منشيه عمل كنم خوشگل ميشه
باخنده گفت دباغ زشته نكن داره مي بينه
- خوب اونكه از خداشه اينطرفو ببينه
دادگر- دباغ
- راست مي گم تازه اگه تو يه نگاشم كني كلي ذوق مي كنه
ديگه جوابمو ندادم و مشغول خوندن روزنامه شد تا اينكه نوبتمون شد

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
Profile Pic
با سلام به دوستان عزیزم.به وب سایت رمان های ناب رکسانا خوش آمدید.منبع رمان های این سایت کاربچه های انجمن سایت 98ia ست .ازشون تشکرکرده وبهشون خسته نباشید می گیم... "رکسانا" ID««««« roksanadanesh@yahoo.com
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نویسندگان
    آمار سایت
  • کل مطالب : 3
  • کل نظرات : 282
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 23
  • آی پی امروز : 8
  • آی پی دیروز : 29
  • بازدید امروز : 105
  • باردید دیروز : 53
  • گوگل امروز : 7
  • گوگل دیروز : 9
  • بازدید هفته : 432
  • بازدید ماه : 3,489
  • بازدید سال : 6,461
  • بازدید کلی : 262,219
  • کدهای اختصاصی
    mouse code|mouse code

    كد ماوس