close
تبلیغات در اینترنت
خرید دامنه
وارث عذاب عشق (11)
loading...

رمان های ناب رکسانا

محمد به مهشید و دختری که تازه فهمیده بود نامش غزل است چشم دوخته بود.امیدوار بود مهشید بتواند او را قانع کند که اجازه دهد او را برسانند،زیرا نگران او بود،تنها چیزی که نمیفهمید این بود که چرا باید به دختری که برای نخستین بار بود او را می دید این همه توجه نشان بدهد.محمد بارها این را از خود پرسید و فقط یک پاسخ برای آن یافت و آن اینکه او احساس میکرد این دختر را میشناسد،اما نمیدانست کجا او را دیده است.زمانی که مهشید به همراه غزل به سمت خودرو آمدند لبخندی لبان محمد را از هم باز کرد،اما نقاب بی تفاوتی به…

وارث عذاب عشق (11)

رکسانا بازدید : 451 پنجشنبه 17 مرداد 1392 نظرات ()
محمد به مهشید و دختری که تازه فهمیده بود نامش غزل است چشم دوخته بود.امیدوار بود مهشید بتواند او را قانع کند که اجازه دهد او را برسانند،زیرا نگران او بود،تنها چیزی که نمیفهمید این بود که چرا باید به دختری که برای نخستین بار بود او را می دید این همه توجه نشان بدهد.

محمد بارها این را از خود پرسید و فقط یک پاسخ برای آن یافت و آن اینکه او احساس میکرد این دختر را میشناسد،اما نمیدانست کجا او را دیده است.

زمانی که مهشید به همراه غزل به سمت خودرو آمدند لبخندی لبان محمد را از هم باز کرد،اما نقاب بی تفاوتی به چهره زد و برای کمک به آن دو پیاده شد.

غزل با دیدن محمد ابروانش را بالا برد و گفت:"شما؟"

محمد لبخندی زد و سرش را خم کرد و گفت:"از دیدارتان خوشبختم."

مهشید نگاهی به آن دو کرد و گفت:"شما همدیگر را میشناسید؟"

غزل به او نگاه کرد و گفت :" نه،ولی ایشان در سالن باعث شد من از یک زمین خوردن حتمی نجات پیدا کنم."

محمد با لبخندی به او نگاه میکرد،غزل خیلی قشنگ صحبت میکرد و او به نظرش میرسید که خنده غزل هم برایش آشنا است.

مهشید به محمد که به غزل خیره شده بود نگاه کرد و گفت:"خوب معرفی میکنم،برادرم محمد"

سپس رو به محمد کرد و گفت:"ایشان هم دوست عزیز و خوبم غزل"

محمد و غزل بهم اگاه کردند و هر دو با هم گفتند :"خوشبختم"

مهشید رو به محمد کرد و گفت:"محمد چمدان غزل جون رو هم بردار ،غزل جون تو هم سوار شو."

غزل با خجالت رو به محمد کرد و گفت:"پس از این قرار این دومین باری است که شما به من لطف میکنید."

محمد سرش را با تواضع خم کرد و گفت:"خواهش میکنم ،من کاری نمیکنم.بفرمائید سوار شوید." سپس چمدان را بر داشت و آن را در صندوق عقب جای داد.

غزل کنار کتایون نشست و با لبخند مشغول صحبت با او شد.مهشید هم از روی صندلی جلو به عقب برگشته بود و با آن دو صحبت میکرد.در این میان محمد بود که کم حرف و متفکر مشغول رانندگی بود.

وقتی از محوطه فرودگاه بیرون آمدند مهشید نگاهی به غزل انداخت و گفت:"اگه اشکالی نداره امشب بریم خونه ما،فردا تو را به منزل عمویت میرسانیم،آخه دوست دارم هم منزل مامان را یاد بگیری که برای آمدن به عروسی مشکلی نداشته باشی و هم با محبوبه آشنا بشی." غزل به او نگاه کرد و گفت:"مهشید جون خیلی دلم میخواد ،اما میدونم عموم تا الان هم خیلی نگران شده،اون هیچ وقت بد قول نبود،مطمئن هستم که اتفاقی برایش افتاده که نتوانسته خودش را به فردگاه برساند.در ضمن امشب پدرم پرواز دارد و من باید پیش از رقتن او تلفن کنم و خبر رسیدن خودم را بدهم .
مهشید گفت : با این که خیلی دلم می خواهد تو پیش ما باشی اما اصرار نمی کنم ولی باید قول بدب برای عروسی محبوبه بیایی ."
مهشید نگاهی به برج ازادی انداخت و گفت : راستی نشانی منزل عموت را بگو تا بدونیم از کدوم راه باید بریم ."و خنده ای کرد و گفت : هر چند که مننم به خیابونهای تهران اشنا نیستم .اما فکر می کنم یک چیزهایی تو ذهنم مانده "
محمد نگاهی به مهشید کرد و گفت : پاک خودتو شیرازی جا زدی .ببینم می دونی اسم این میدان چیه ؟"
مهشید خنده بلندی کرد و گفت : "کاکو جان درسته که پنچ شش ساله که ساکن شیراز شدم اما اونقدر خنگ نشدم که میدان ازادی را فراموش کنم ."
همه با هم خندیدیند .غزل از داخل کیف دستی اش تقویم جیبی اش را در اورد و به ان نگاه کرد و نشانی را خواند .
محمد احساس کرد که نفسش در حال بند امدن است با هر کلامی که غزل می گفت احساس می کرد بدنش سردتر می شود و لرزش ان به حدی اشکار بود که تا چند لحظه نتوانست خودرو را هدایت کند و مجبور شد کنا ر خیابان بایستد .
"محمد چرا ایستادی ؟"
محمد با تمام قوا می کوشید کسی از تنش درونش با خبر نشود .
"می خواهم ببینم برای رفتن به این نشانی باید از کدوم سمت برویم . محمد بدون اینکه غزل نام عمویش را ببرد می دانست که او کیست .هم اکنون نگاه و لبخند اشنای او را به یاد اورد درست بود که محمد تا کنون این دختر را ندیده بود اما این نگاه گیرا و این لبخند قشنگ را پیش از ان در چهره کس دیگری دیده بود کسی که با او خیلی صمیمی بود صمیمیتی خیلی خالصانه و برادروار دوستی دیرین و دشمنی خونین .
حال محمد می دانست که غزل دختر عموی فرشاد رهام است . همان دوستس که نا رفیقانه به او خیانت کرده بود . و نا جوانمردانه عشق او را تصاحب کرده بود .
محمد دست به صورتش کشید و بدون کلامی راه افتاد از به یاد اوردن فرشاد تمام حس نفرتی که در عرض این چند سال می رفت تا به گور فراموشی سپرده شود به ناکاه در وجودش سر به طغیان برداشت .او با تمام وجود از فرشاد متنفر بود . کم کم تمام صحنه های زجر اور گذشته پیش رویش زنده شدند .صحنه شناسایی فرشته در پزشک قانونی چالوس صحنه به خاکسپاری او وصحنه هایی که هر کدام مانند حنجری بر قلبش فرو می رفتند . محمد احساس می کرد می خواهد فریاد بکشد و خودرو را به جدول کنار بکوبد .عقده های سه ساله او چون اتش زیر خاکستر بود که هم اکنون در حال زبانه کشیدن بودند.
محمد احساس کرد که مغزش در حال انفجار است .کنار بزرگراه توقف کرد و رو به مهشید گفت : من دچار سر درد شده ام اگر اشکالی ندارد می روم کمی هوای ازاد بخورم ."
مهشید با نگرانی به او نگاه کرد و گفت : برای چی ؟"
"دیشب کشیک داشتم امروز هم فذصت نکردم ککمی استراحت کنم .البته چیزی نیست کمی هوای ازاد حالم را جا می اورد "بدون اینکه به مهشید فرصت حرف زدن بدهد پیاده شد و چند قدمی از ماشین فاصله گرفت .
محمد در فکر بود و افکارش چنان تلخ بودند که زمانی که برگشت گویی محمد نبود که بازگشته بلکه روح رامبی در جسم او حلو ل کرده بود .
"محمد بهتر شدی ؟
"بله تا به حال بهتر از این نبودم "
محمد حرکت کرد اما در فکر فرو رفت . از اینه به غزل نگاه کرد .زیبا بود روسری مشکی با خال های قرمز به سر داشت .چشمان زیبایی داشت که خنده و شیطنت از ان می بارید .صورتی گندمگون و لبهایی صورتی و کوچک زیبایی چهره اش را تکمیل می کرد .خال زیبایی روی گونه راستش بود که جذابیت خاصی به او می بخشید .
افکار شیطانی محمد را احاطه کرده بود . حس انتقام و نفرت راهیب برای عقل و تدبیر باقی نمی گذاشت . با ر دیگر به غزل نگاه کرد و دیو خفته درونش بیدار شد با خود می اندیشید که از این دختر می تواند برای گرفتن انتقام از فرشاد بهره بگیرد .
مهشید از غزل چیزی پرسید .غزل نگا هش را از پنجره برگرداند تا پاسخ دهد که نگاهش با نگاه محمد که از اینه به او دوخته بود برخورد کرد و در یک ان قلبش فرو ریخت . نگاه محمد انقدر عمیق و در عین حال ترسناک بود که او را در عینی که به وحشت می انداخت اما در همان حال اسیر جذبه خود نمود .
از چشمان سیاه محمد برقی ساطع بود که غزل را از درون سوزاند و خاکستر کرد و باز از نو ساخت .
از نگاه محمد سرخی اشکاری بر گونه های غزل نشست و پاسخی که قرار بود بدهد را از یاد برد .محمد بدون اینکه بار دیگر نشانی را از غزل بگیرد او را جلوی درمنزل عمویش پیاده کرد .هنگامی که محمد چمدان غزل را از صندوق عقب بیرون می اورد با لحنی که نشان می داد خیلی مشتاق است به غزل گفت :"به امید دیدار در عروسی خواهرم "
غزل بهت زده به او نگاه کرد . اما حضور مهشید اجازه نداد بیش از این به او فکر کند .مهشید در حالی که به سختی پیاده می شد گفت : "خب غزل جون می خوای بایستیم تا اگر کسی در منزل عموبت نبود تو را با خود ببریم ؟"
غزل نگاهی به منزل عمویش که غرق در نور و روشنایی بود انداخت و گفت :"مطمئنم کسی در این خونه پیدا می شه .از شما و اقا محمد به خاطر محبتتان تشکر می کنم ."
"خب بهتر از هم خداحافظی کنیم . اگه یک موقع خواستی برای عروسی محبوبه بیایی می توانی به منزل زنگ بزنی .من و محمد می توانیم به دنبالت بیاییم ."
"از لطفتان متشکرم .اما ترجیح می دهم مزاحمتان نشوم یک جوری خودم را به عروسی می رسانم ."
غزل پس از خداحافظی به محمد نگاه کرد و از او تشکر کرد .او نیز متواضع سرش را زیر انداخت و نشان داد که او هم از این اشنایی خوشحال است .
غزل به پلاک خانه نگاه کرد و با تردید زنگ منزل عمویش را فشار داد برایش به اندازه ی یک ساعت طول کشید تا زنی مسن در را به رویش باز کند او نمی دانست ان زن کیست . و او را چه بنامد با توصیفی که از زن عمویش شنیده بود می دانست ان زن نمی تواند زن عمویش باشد ..
غزل در این فکر بود که چه بگوید که زن خود به صدا در امد و گفت : "غزل خانم ؟"
غزل از اینکه ان زن کارش را اسان کرده بود خوشحال شد و به او لبخند زد و گفت :بله خانم من غزل رهام هستم "
زن نیز خود را پروانه صالحی معرفی کرد . غزل به او لبخند زد و دستش را فشرد . برای پروانه چنین برخوردی از عضو ی از خانواده رهام کمی غیر منتظره بود . او در حالی که دست و پایش را گم کرده بود غزل را به سمت خانه راهنمایی کرد .
غزل ساختمان بزرگ و مجللی را دید که حیاطی وسیع و زیبا با چشم اندازی فوق العاده ان را احاطه کرده بود با اینکه حیاط خانه به وسعت حیاط خانه منزل خودشان در شیراز نبود اما از ان خیلی قشنگتر بود . غزل با خوشحالی به اطراف نگاه کرد و با دیدن استخر زیباییکه کنار حیاط قرار داشت به وجد امد .او در حالی که به اب زلال و ابی استخر چشم دوخته بود برای مطالعه درسهایش در کنار ان نقشه کشید .
پس از گذشتن از حیاط چشم او به ساختمان افتاد که نمای زیبایی داشت و شامل دو طبقه بود .غزل مشغول نگاه کردن به ساختمان و شمردن پنجره های ان بود که پروانه با لحنی رسمی به او توضیح داد "اقای رهام برای اوردن سر کار خانم به فرودگاه می رفتند که گویا مشکلی برایشان پیش می اید و موجب می شود که ایشان نتوانند به موقع خود را به فرودگاه برسانند .ایشان از همان جا با تلفن همراهشان تاکسی تلفنی خواستند تا برای اوردن شما به فرودگاه بیایند .تا حالا دو بار با منزل تماس گرفته اند تا ببینند ایا شما به منزل رسیده اید یا نه "
سپس از او پرسید :ایا تاکسی رسید ؟"
غزل سرش را تکان داد و گفت : نه یکی از دوستانم که در هواپیما با او اشنا شدم لطف کرد و مرا به منزل رساند ."
برخورد زن خیلی رسمی بود و غزل احساس کرد از این نوع برخورد خوشش نمی اید .به زن نگاه کرد و گفت : می توانم شما را پروانه صدا بزنم ؟"
زن بی معطلی سرش را تکان داد و گفت : شما هر جور که دوست داشته باشید می توانید مرا صدا بزنید "
غزل لبخند زد و گفت : شما هم مرا غزل صدا کنید. غزل بدون پیشوند و پسوند .تو رو خدا اینقدر هم رسمی صحبت نکنید احساس می کنم معذب می شوم "
پروانه با تعجب به او نگاه کرد .غزل که به سمت ساختمان می رفت :پروانه جون چرا هر چی تلفن کردم کسی گوشی را برنداشت ؟"
نخستین بار بود عضوی از این خانواده را می دید که بی تکلف و راحت رفتار می کند بنا براین از همان موقع از غزل خوشش امد .در پاسخ او گفت :تلفن ها ازاد بودند و جز دو باری که اقا زنگ زدند کسی به اینجا تلفن نزده "
غزل فکری کرد و گفت :پس شاید من شماره را اشتباه گرفتم ."
پروانه چیزی به یادش امد گفت :"بله حالا فهمیدم لابد شما شماره تلفنی را گرفته یاد که به اتاق اقا فرشاد وصل است بله ان تلفن اکثر اوقات از پریز کشیده می شود که ان هم خیلی کم پیش می اید .
غزل به پروانه نگاه کرد .خیل دوست داشت در مورد فرشاد بپرسد زیرا او تا حدودی از جریان او مطلع بود البته چیز زیادی نمی دانست فقط از پدرش شنیده بود که پس از بازگشت از مسافرت انگلیس متوجه می شود دختری که قرار بود با او ازدواج کند بر اثر حادثه ای در گذشته است .البته غزل از هیچ چیز خبر نداشت زیرا منوچهر با وجودی که خود از تمام ماجرا با خبر بود اما در این رابطه چیزی به غزل نگفته بود او فقط همان چیزی را می دانست که بقیه از ان مطلع بود ند {460-461}
غزل می دانست که فرشاد پس از ان حادثه یک بار دست به خودکشی زده بود . که خوشبختانه خیلی زود نجاتش دادند وهمچنین می دانست او معتاد شده است .غزل با شیطنت تمام فکر کرد که چقدر خوب است که مردی انقدر به دختری علاقه مند باشد که پس از مرگش دست به انتحار بزند .با اینکه او می دانست که افکارش دور از عقل و منطق است اما وجود چنین عشقی برایش خیلی شاعرانه و هیجان انگیز می رسید . او ناخوداگاه به پسر عمویش علاقه مند شد به همین دلیل با اینکه از خیلی وقت پیش فرشاد را ندیده بود و چهره او را زایاد بردهب ود اما نسبت به او علاقه خاصی احساس کرد .
صدای زنگ تلفن پروانه را به سمت ان کشاند .غزل شنید که او می گوید "بله بله اقای رهام ایشان حدودو پنج دقیقه است که رسیده اند ..بله ...بله ..چند لحظه گوشی "
غزل با لبخند به طرف تلفن رفت و ان را از پروانه گرفت "سلام عمو جان ..شما چطورید ؟بله خیلی راحت رسیدم ..بله ...منتظرتان هستم ..خدانگهدار ...راستی عموجان مواظب خودتان باشید "
پروانه با لبخند به او می نگریست که اینچنین صمیمانه با عمویش گفتگو می کند در تمام مدتی که در خانه رهام کار می کرد تا کنون چنین لحن صمیمانه ای را از خانواده نشنیده بود .تنها کسی که او هم چنین بی ریا و بی تکبر بود فرشاد بود که از وقتی که ان حادثه برایش پیش امد ه بود انسانی متفاوت شده بود پروانه از به یاد اوردن فرشاو شاد و خنده روی سه سال پیش اهی کشید و برای اوردن شربت به سمت اشپزخانه رفت . هنوز چند قدمی دور نشده بود که غزل او را صدا کرد .
"غزل می تواننم از این تلفن برای تماس با شیراز استفاده کنم ؟پدر منتظر تماس من است "
"خانم اختیار دارید این منزل متعلق به خودتان است "
زمانی که پروانه بازگشت غزل را ندید .برای یافتن او از سالن خارج شد و او را دید که به طرف در حیاط می رود متوجه شد که غزل برای استقبال از عمویش از ساختمان خارج شده است .
غزل از پنجره مشغول تماشای حیاط بود که عمویش را دید که در حال اوردن خودرواش به حیاط می باشد .غزل صبر نکرد تا عمویش داخل شود خود را با شتاب برای استقبال از او به حیاط رساند .
محمو به محض دیدن غزل بدون اینکه خودرو را سر جای همیشگی اش پار ک کند ان را به همان صورت رها کرد تا رحکان که برای بستن در رفته بود این کار را انجام بدهد .او به طرف غزل رفت که با لبخند به طرف او می امد دستهایش را بریا در اغوش گرفتن او باز کرد .
محمود با محبت او را بغل کرد و پس از بوسیدن و احوالپرسی از او در حالی که دستش را دور شانه های او انداخته بود به اتفاق داخل خانه شدند .
محمود به خاطر اینکه نتوانسته بود خود را به موقع به فرودگاه برساند از غزل معذرت خواهی کرد و دلیل ان را تصادف کوچکی ذکر کرد که برایش پیش امده بود ....
غزل نگران به عمو نگاه کرد و رسید :"عمو جان خودتان که صدمه ندیدید ؟"
عمو از محبت غزل تشکر کرد و به او اطمینان داد که خودش اسیبی ندیده است .
غزل از حال همسر او پرسید و می خواست بداند انها کجا هستند محمود به او گفت منیژه برای شرکت در مهمانی به منزل برادرش رفته و ممکن است دیر برگرددد و غزل می تواند او را صبح فردا ببیند .{462-463}
غزل خیلی کنجکاو بودبداند که فرشاد کجاست اما نمی توانست بدون مقدمه و ناگهانی حال او را از عمویش بپرسد .بنابراین اول حال فرانک را پرسید .محموئ به او اطلاع داد که فرانک هنوز در اصفهان زندگی می کند و به زودی صاحب فرزندی خواهدشد .غزل با لبخند سرش را تکان داد و گفت :"پس عمو جان بزودی پدر بزرگ خواهی شد "
محمود با لذت خندید و گفت : "برای من که خلی خوشحال کننده است اما مواظب باش این حرف را جلوی منیژه نزنی که ممکن است سرت را به باد دهی !!"
غزل خندید و با شیطنت گفت :"مطمئن باشید به او نمی گویم که شم به زودی مادربزرگ می شوید "سپس مکٍی کرد و ادامه داد "به او می گویم به شما نمی اید که به زودی مادر بزرگ شوید "
محمود از حرف غزل با صدای بلند خندید و از بیان شیرین برادر زاده اش لذت برد .
پروانه و همچنین اشپزشان خانم مرادی تا کنون نشنیده بودند که اقای رهام این چنین با صدای بلند بخندد .بنا براین هر کدام از جایی که بودند سرک کشیدند و ان دو را نگاه کردند محمود برادر زاده اش یعنی غزل و فرزانه را خیلی دوست داشت .به خصوص غزل را که هم خیلی شاد و بازیگوش بود و هم در بیان و ابراز محبتش خیلی صزیح و رک بود .
لحظه ها می گذشتند و غزل و محمود بدون اینکه متوجه گذر زمان شوند همچنان از مصاحبت با یکدیگر لذت می بردند .به خصوص محمود که پس از مدتها هم صحبتی به شیرینی غز ل پیدا کرده بود .ان دو در اتاق نشیمن وسیع پایین نشسته بمدند و صحبت می کردند و محمود از غزل حال پدرش را پرسید و به او گفت که ایا هنوز هم به وسایل پدر از جمله رایانه او دست می زند یا نه .غزل برای محمود تعریف کرد چه بلایی سر لوازم پدرش اورده است و طوری این اتفاقات را بیان می کرد که محمود از خنده ریسه رفته بود .
فرشاد در اتاقش که در طبقه دوم قرار داشت نشسته بود و مشغول تماشای مسابقه فوتبال بود اما در حقیقت توجهی به ان نداشت و در افکار دور و دراز ی غرق شده بود .او مدتها بود که ورزش را کنار گذاشته بود اما هنوز ضمیر نا خوداگاهش او را به دیدن مسابقات فوتبال و والیبال تر غیب می کرد . در حقیقت این تنها چیزی بود که او را سرگرم می کرد .
فرشاد دنیای جداگانه ای برای خود ساخته بود وقتی در منزل بود خود را در چهار دیواری اتاقش محصور می کرد و اجازه نمی داد کسی به خلوت او پا بگذارد تمام اهل منزل موظف به رعایت حال او بودنند .حتی منیژه زمانی مهمانی تر تیب می داد که فرشاد منزل نبود .چون او به شد حساس و اسیب پذیر شده بود .گویی خنده و تفریح او را به سختی می ازرد و اعصاب او را ناراحت می کرد .
هر صدای بلندی برای او غیر قابل تحمل شده بود مگر خودش صدای ضبط صوت اتاقش را تا اخر زیاد می کرد محدودیتی برای خارج شدن او نبود و هر وقت می خواست از منزل خارج و هر زمان که اراده می کرد به منزل می امد منیژه و محمود نگران او بودند زمانی که اب منزل خارج می شد ممکن بود اتفاقی برایش رخ دهد و در صورت بروز هر پیشامدی نمی دانستند سراغش را از کجا بگیرند .فرشاد هیچ وقت به انان نمی گفت کجا می رود و کی می اید . از ان غیر قابل تحمل تر اخلاقش بود که با کوچکترین چیزی که موافق میلش نبود داد و فریاد راه می انداخت که به توبیخ و تنبیه دیگران منجر می شد به همین دلیل بود که جز رحمان و پروانه که سالها پیش با انها زندگی کرده بودند و کم و بیش به خصوصیات اخلاقی فرشاد اشنا شده بودند مستخدمان منزل مرتب عوض می شدند . {464-465}
فرشاد با هیچ کس معاشرت نمی کرد .سیم تلفن اتاقش همیشه از پریز در امده بود به جز در مواقعی در مواقعی که قرار بودو برای مصرفش جنس اورده شود .فرشاد روز به روز بیشتر الوده مواد مخدر می شد و خواهش و تمنا و اتماس دیگران دراو اثری نداشت .
کسی که روزی باعث افتخار خانواده و اشنایانش بود به موجودی تبدیل شده بود که تحملش برای اطرافیان مشکل می نمود . با تمام اینها تنها چیزی که در فرشاد تغییر نکرده بود زیبایی چهره و اندامش بود که با وجودی که مقدار زیادی از وزن بدنش را از دست داده بود اما همچنان محکم و استوار بود و همین باعث جذب دختران اشنا و فامیل می شد .انان با وجودی که می دانستند فرشاد معتاد می باشد اما امید داشتند با زدواج با او بتوانند او را به زندگی عادی باز گردانند . ازجمله این دختر ها پری سیما بود که هم چنان امیدوار بود و چشم به این داشت که روزی فرشاد او را به خود بخواند و برای این کار عهد کرده بود تا هر زمان که لازم باشد به انتظار او بشیند .
فرشاد همچنانکه به صفحه تلویزیون چشم دوخته بود متوجه شد از طبقه پایین صدای خنده و صحبت به گوش می رسد اما وقعی به ان نگذاشت و همچنان به صفحه تلویزیون چشم دوخت تا اینکه به خاطرش امد با خود قرار گذاشته بود جایی برود با وجود رخوت و سستی که احساس می کرد از جا برخاست و پس از پوشیدن لباس از اتاق خارج شد .
وقتی در اتاقش را باز کرد متوجه صدای خنده ی بلند پدر شد و در همان حال با خود اندیشید که چه چیز او را چنین شاد کرده است که صدای خنده اش در فضا ی منزل پیچیده است ؟ در همان حال شانه هایش را با بی تفاوتی بالا انداخت که نشان دهد هیچ چیز برای او اهمیت ندارد .
فرشاد اواسط پله های مار پیچ منزل بود که از همان جا چشمش به پدرش افتاد که روی مبلهای وسط اتاق در کنار دختر جوانی نشسته و بازویش را دور شانه او حلقه کرده و مشغول صحبت و خنده می باشد .فرشاد برای شناختن دختر جوان نگاهش را به روی او دوخت اما نتوانست او را بشناسد . سپس مکثی کرد و به نشانه تمرکز چشمانش را تنگ کرد در همان حال با خود فکر کرد که این دختر کیست که چنین صمیمانه در اغوش پدر نشسته است ؟
چشم محمود به فرشاد افتاد و با صدای بلند ی گفت : سلام پسرم بیا ببین کی اینجاست "
فرشاد نشان داد که برایش اهمیتی ندارد که او چه کسی می باشد و با بی تفاوتی به غزل نگاه کرد .
غزل خود به صدا در امد و گفت :"سلام پسر عمو از اینکه دوباره می بینمت خوشحالم "
فرشاد همچنان که به غزل چشم دوخته بود از پله ها پایین امد و چند قدم مانده به ان دو ایستاد و سپس اخمهایش را در هم کشید و گفت :پسر عم ؟"
و بعد مانند کسی که از خواب برخاسته باشد گفت "غزل ؟تو غزل هستی درست است ؟"
غزل به سر تا پای فرشاد نگاه خریدارانه ای کرد که فرشاد هم متوجه شد قدمی جلو برداشت و با لبخندی معنی داری گفت :بله من غزل هستم اما مثل اینکه شما فرشاد نیستید ببخشید اشتباه گرفتم "{466-467}
فرشاد از حرف غزل خیلی تعجب کرد اما ار انجا که خیلی وقت پیش عادت کرده بود که به چیزی اهمیت ندهد این بار هم بدون توجه و بدون اینکه کلامی بگوید چرخی زد و از منزل خارج شد .
محمود بدون اینکه حرفی بزند به غزل و فرشاد نگاه کرد .زمانی که فرشاد از منزل خارج شد رو به غزل کرد و گفت :"راستی تو فرشاد را نشناختی ؟"
غزل لبخند زد و گفت :"چرا عمو جان ولی می خواستم چیزی را به او بفهمانم "
محمود لحظه یا فکر کرد و بعد که متوجه منظور او شد به غزل نگاه کرد و برای در اغوش کشیدن او زا جا برخاست .
فرشاد بدون هیچ واکنش از منزل خارج شد اما مدام یک چیز در مغزش تکرار می شد :معنی حرف غزل چه بود ؟فرشاد به خوبی می دانست که غزل به عمد خود را به ان راه زده اما هر چه فکر کرد دلیلی برای این کار او نیافت .
فرشاد شانه هایش را بالا انداخت و با خود گفت : هر منظوری داشته برای من اهمیتی ندارد که بخواهم به ان فکر کنم و سوئیچ را از جیبش خارج کر د تا در را باز کند .
فرشاد بدون هیچ حرکتی روی صندلی خودرو اش نشستهب ود و به فکر فرو رفته بود کم کم پرسشهایی زیادی در مغزش پیدا شده بود که دلش می خواست پاسخ انها را داشته باشد از جمله اینکه غزل اینجا چه یم کند ؟او می دانست که مادر با وجود گذشت شش سال از مرگ غزاله هنوز کینه و خصومت خود را با او از یا نبرده .اما حالا می دی که غزل در کنار پدرش نشسته و او تا کنون تا این اندازه خوشحال نبود .
فرشاد دستی به موهایش کشید و با خود گفت :تو این مدت چه اتفاقاتی افتاده که من از ان یب خبرم ؟او به غزل فکر می کرد و به اینکه در مدت چهار سالی که او را ندیده چقدر تغییر کرده است تنهاچیزی که در او فرق نکرده بود همان شیطنتی بود که در چشمان به رنگ شبش برق می زد .فرشاد خیلی دلش می خواست به منزل بر گردد و از غزل معنی حرفش را بپرسد اما نمی خواست با این کار خانواده اش را شاد کند .شاید فرشاد فکر می کرد با در امدن از لاک تنهایی خیال خانواده اش راحت خواهد شد و او این را نمی خواست زیرا دوست داشت انان هم در عزابی که یم کشید سهیم باشند .
فرشاد هم خودش نمی دانست چرا از پدر و مادرش انتقام می کشد گاهی اوقات که سر حال تر بود و می توانست فکر کند با خود می گفت :چرا ؟؟انان چه تقصیری دارند ؟ انان که با ازدواج من مخالفتی نداشتند .حتی مادر اولش شاخ و شونه کشید اما بعد که قبول کرد پس چرا باید به اتش من بسوزند ؟ اما فقط تا زمانی که خودش بود این فکر ها را یم کرد و به محض اینکه مواد مخدر تاثیرش را در وجود او شروع می کرد گویی روح دیگری در او حلول می کرد و او را وادار می کرد تا به زجر دادن اطرافیانش بپردازد .
فرشاد زمانی که به خود امد متوجه شد هنوز انجا نشسته و مشغول فکر کردن می باشد با اینکه حوصله رفتن به جایی را نداشت اما خودرو را روشن کرد و به طرف مقصد ی که فقط خودش می دانست کجاست به راه افتاد.
او با گذشتن از شلوغی شهر خود را به کمر بندی ازاد راه قم – بهشت زهرا رساند . به سرعت به طرف بهشت زهرا راند .سرعتش زیاد بود و چون وسط هفته بود ازاد راه خلوت بود و او خیلی زود خود را به انجا رساند . فرشاد چون خیلی زیاد به انجا می رفت چشم بسته هم می توانست مسیر را تشخیص دهد بنابراین خیلی زود خود را به سر خاک فرشته رساند و طبق معمول هر بار ی که به انجا می رفت بالای گور نشست و غرق در فکر شد .
هیچ کس نمی دانست گاهی که فرشاد غیبش می زند کجا می رود اما در حقیقت او غیر از مواقعی که کار بخصوصی نداشت به بهشت زهرا می رفت و سر گور فرشته با خود خلوت می کرد .اغلب این کار را وسط هفته انجام می داد تا کسی مزاحم او نشود او ساعتها به سنگ گور فرشته خیره یم شد و به روزهای که در طول زندگی مشتر ک مخفیانه شان با هم داشتند فکر می کرد گاهی اوقات هم سر گور مهدی می رفت که چند قدم با گور فرشته فاصله داشت .پس از ان به منزل باز می گشت و با کشیدن مواد مخدر خود را به دنیای بی خبری می برد .
این بار فرشاد پس از رسیدن به منزل خود را به اتاقش رساند موسیقی ارامی گذاشت و پس از روشن کردن سیگاری که خود ان را پر کرده بود روی تختش دراز کشید و مشغول فکر کردن شد .
صبح روز بعد غزل طبق عادت هر روز یعنی پیش از ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد . به خواست اقای رهام پروانه اتاقی را که پیش از ان متعلق به فرانک بود برای شاماده کرده بود .غزل وقتی چشمانش را باز کرد و به دور و اطراف نگاه کرد همه چیز برایش غریب به نظر می رسید اما به یاد اورد اینجا اتاق خودش در شیراز نیست و هم اکنون در منزل عمو یش و در اتاقی که پیش از ان متعلق به دختر عمئیش بوده قرار دارد .غزل از رختخواب بیرون امد و در اتاق شروع کرد به قدم زدند . تمام چیزهایی که در اتاق بود نشان می داد که این اتاق متعلق به دختری بوده که علاقه زیادی به وسایل تزیینی داشته است زیرا اتاق پر بود از گلهای مصنوعی از جنس بلور و مجسمه های زیبای کریستالی و عروسکهای فانتزی چینی .رنگ تخت و کمد و همچنیین قسمتهایی از اتاق به رنگ لیمویی بود که نشان می داد رنگ مورد علاقه فرانک بوده است . همچنین عکس بزرگی از او در قابی به رنگ لیمویی قرار داست که در ن شانزده و هفده سال او را نشان می داد .غزل نگاهی به ساعت انداخت ومتوجه شد که هنوز ساعت هشت و نیمه صبح است .با یب حوصلگی نفس کشید و به طرف پنجره اتاق رفت و از انجا به حیاط نگاه کرد . در نگاه اول چشمش به استخر زیبای حیاط افتاد که اب زلال ان بر اثر وزش نسیم صبحگاهی موج می خورد .غزل در تلاش برای باز کردن پنجره اتاق بود که چشمش فرشاد افتاد که در حال قدم زدن در محوطه حیا ط بود سر فرشاد پایین بود و دستهایش را به پشت قلاب کرده بود .غزل با دیدن او لبخندی زد و از باز کردن پنجره اتاق منصرف شد . پس از تعویض لباس که ان را به سرعت انجام داد به طرف در اتاق رفت تا خارج شد .
غزل نگاهی به پله ها انداخت .کسی در راهرو نبود اما همین که پا به اتاق نشمین گذاشت با پروانه روبرو شد .
غزل با لبخند به او سلام کرد و پروانه با خوشرویی پاسخ او را داد پروانه نگاهی به غزل که اماده و مرتب بود انداخت و به او گفت "خانم میل به خوردن چیزی ندارید ؟"

غزل گفت : نه پروانه جون گرسنه نیستم تر جیح می دهم صبحانه را با عمو و زن عمو جان صرف کنم ."
بعد مثل اینکه چیزی یادش امده باشد گفت : راستس پروانه جان .زن عمو دیشب از مهمانی برگشته ؟"
"اره عزیزم ایشان دیشب دیر وقت از مهمانی امدند به محض ورود هم پرسیدند ایا مهمان اقا امده اند یا نه ؟"
غزل سرش را تکان داد و به فکر فرو رفت . چرا زن عمو او را مهمان همسرش خوانده است . وقتی پاسخی برای این پرسش نیافت سعی کرد به ان فکر نکند .
غزل به طرف در حیاط رفت که پروانه او را صدا کرد و گفت : خانم جایی می خواهید بروید ؟"
"بله می خواهم گشتی در حیاط بزنم "
پروانه با نگرانی به او نگاه کرد و گفت "اما ..."
"چیزی شده ؟"
"خانم جسارت است اما اقای رهام در حیاط مشغول قدم زدن می باشند ."
غزل با اینکه می دانست منظور پروانه از اقای رهام فرشاد می باشد با این حال با حالتی خوشحال گفت : اه چه خوب عمو جان در حیاط هستند ؟"
" نه نه منظورم م ایشان نبود بلکه اقا فرشاد ...."
غزل به پروانه نگااه کرد و گفت " بله متوجه شدم از نظر من اشکالی ندارد به هر حال او پسر عمویم می باشد اما از نظر شما اشکالی دارد ؟"
پروانه سرش را تکان داد و گفت " نه عزیزم جسارت نشود اما منظورم این بود که ایشان عر صبح تننها قدم می زنند و می خواهند کسی مزاحمشان نشوند ."
غزل چشمکی به پروانه زد و به او گفت : نگران نباشید من در این خانه مهمان هستم و تا کنون کسی در این باره به من چیزی نگفته است از ان گذشته من امروز صبح شما را ندیدم "و بدون اینکه منتظر پاسخی از جانب او بماند به طرف حیاط رفت .
پروانه با ناراحتی سرش را تکان داد و با خود گفت :" خدا بخیر بگذراند " سپس برای انجام دادن کارهایش به طرف اشپزخانه رفت .
غزل بدون انکه به اطراف نگاه کند به طرف استخر رفت و کنار ان ایستاد و دستهایش را از هم باز کرد و نفس عمیقی کشید . او به خوبی می دانست که فرشاد در گو شه ای مشغول نگاه کردن به او می باشد و این طور نشان داد که از حضور او در محوطه بی اطلاع است .
همانطور که غزل حدس زده بوود فرشاد با ورود غزل به حیاط .کناری ایستاده بود و به او که بی خایل و شاد قدم می زد به طرف استخر می رفت نگاه می کرد . غزل سرشار از شادیو نشاط جوانی بود .
فرشاد دستی به صورتش کشید .زیری ان را لمس کرد و به یاد اورد دو روزی می گذرد که اصلاح نکرده است .
غزل برای پیدا کردن جایی برای نشستن سرش را چرخاند .به ظاهر نشان می داد که تازه متوجه او شده است .مدتی بدون هیچ واکنش به او نگاه کرد و بدون اینکه به او توجه کند به طرف میز و صندلی هایی رفت که وسط محوطه و زیر درخت پر شاخ وبرگی قرار داشت .یکی از صندلی ها را برداشت و ان را کنار استخر برد و در جایی گذاشت که احساس می کرد بهترین دید را به تمام استخر دارد بدون توجه به اطراف روی ان نشست و پاهایش را روی هم انداخت و مشغول تماشا کردن فضای زیبای استخر شد .فرشاد با کنجکاوی به او نگاه می کرد و انتظار داشت غزل با دیدن او سرش را تکان بدهد و لبخندی به او بزند و او با بی محلی کردن به غزل او را هم شامل کم لطفی خود کند .اما وقتی دید غزل به توجه نمی کند و وجودش را ناندیده گرفته احساس کرد خیلی عصبانی است و دلش می خواهد داد و فریاد کند .اما سعی کرد ارام بماند و با قدمهای محکمی به طرف اتاقش رفت .
غزل زیر چشمی او را نگاه می کرد و در همان حال با حالت موذیانه ای لبخند زد پیش خود گفت : این نخستین قدم برای اینکه به تو نشان بدهم من هم خونی چ.ن خون تو در رگهام جاری است و به همان اندازه می توانم مغرور و خود خواه باشم .
وقتی پروانه غزل را بریا صرف صبحانه صدا زد قلب او از جا کنده شد . می دانست که باید با منیژه روبرو شود .غزل به یاد نداشت که چ وقت او را دیده اما می دانست که زن عمویش زیاد از او و خواهرش خوشش نمی اید و باید مواظب باشد که دست از پا خطا نکند .با خود فکر کرد ایا در صورت بروز خطایی از او منیزه می توانند او را از منزل بیرون کند ؟ و از تصور ان لبخند زد و با خود گفت پس مسافر خانه و هتل را بریا چی ساخته اند ؟ و با اطمینان از اینکه از چیزی نمی ترسد به طرف اتاق غذا خوری رفت .
همین که وارد اتاق شد چشمش به زنی قد بلند و با اندامی متناسب و صورتی زیبا افتاد و حدس زد باید همسر عمویش باشد . با اینکه غزل بیش از یک بار او را ندیده بود و حتی به یا نمی اورد چه وقت او را دیده اما احساس کرد انطور که در خیالش فکر می کرد زن عمویش بدجنس و بد اخلاق نیست و می تواند او را دوست داشته باشد .غزل با صدای بلند به عمو و همسرش که پشت میز صبحانه نشسته بودند سلام کرد و در همان حال با صدای بلندی گفت : خدای من فکر ننمی کردم زن عمویم تا این حد زیبا و دوست داشتنی باشد "
محمود با اوجودی که می دانست غزل خیلی صریح و رک افکارش را برزبان می اورد اما از این حرف او جا خورد و به منیژه نگاه کرد تا واکنش او را ببیند .
منیژه بدون اینکه لبخند بزند به غزل نگاه کرد .زیبایی چهره او و لبخندی که به لب داشت تر کیبی از منوچهر و غزاله .با یان حال احساس کرد که از این دختر بدش نمی اید به خصوص که صداقت را در کلام غزل به خوبی احساس کرد متوجه شد که او برای خوش امدن او این کلام را نگفته است . غزل به طرف منیژه رفت و خم شد تا صورت او را ببوسد منیژ] اعتراضی نکرد محمود هاج وواج به این صحنه نگاه کرد .برای او دیدن چنین صحنه ای مانند این بود که شاهد معجزه ای باشد زیرا هرگز به یا نداشت که حتی فرانک چنین صمیمانه او را بوسیده باشد و او اعتراضی در این مورد نداشته باشد .
غزل پس از بوسیدن منیژه کنار او سر میز صبحانه نشست و با لبخند به او نگاه کرد منیژه با لحن ارامی شروع به صحبت کرد .با اینکه صحبتهایش معمولی و در حد معارفه بود اما محمود که عمری با او زندگی کرده بود و با اخلاق او اشنا بود برای نخستین بار گوشه ای از روح او را مشاهده می کرد .
اوبارها صحبت کردن منیژه را با افراد مختلف دیده بود اما نخستین بار بود که او تظاهر به چیزی نمی کرد و راحت و ارام با دختر جوانی صحبت می کرد .غزل با لبخند به پرسشهای منیژه پاسخ می دا منیژه همان اول فهمید که غزل دختر با صداقتی است و مانند دیگر دختران جوانیکه به او به چشم مادر فرشاد نگاه می کنند تظاهر به چیزی نمی کند .
منیژه لبخندی به لب نداشت با ین حال غزل می دانست که او بد اخلاق و بد خلق نیست .
منیژه پرسید :"غزل فکر کردی من چه قیافه ای داشته باشم ؟"
محمود به غزل نگاه کرد . او با تمام وجود دلش می خواست غزل پاسخی بدهد که منیژه را راضی کند .
غزل بدون توجه به عمویش که با حالتی نگران به او نگاه می کرد گفت :"راستش من یک بار عکس شما را در البوم مادرم دیده بودم شما و عمه مهتاب و مادر جلوی سالن تئاتر شهر ان عکس گرفته بودید . در ان عکس قد شما کمی بلند تر از مادر و عمه جان بود اما چهره هایتان زیاد مشخص نیود با این وجود من چهره ی عمه مهتاب و مادر راتشخیص دادم اما وقتی از مادر پرسیدم نفر سوم کیست او گفت که ان خانم همسر عمو محمود م می باشد من دنبال عکسس از شما در البوم مادرم گشتم اما چیزی پیدا نکردم . وقتی از مادر پرسیدم که ایا عکس دیگری از شما دارد یا نه با تاسف سرش را تکان داد و گفت : نه من که خیلی کنجکاو شده بودم تا بدانم همسر عمویم چه شکلی است از مادرم پرسیدم شما چه قیافه ای دارید و مادرم گفت :ان زمان که من و عمه مهتاب و زن عمو منیژه در دبیرستان درس می خواندیم او دختری زیبا و فتان بود که هر وقت سه نفری تو خیابون را ه می رفتیم مردم از ما سه نفر فقط به او نگاه می کردند زیرا هم صورت قشنگی داشت و هم اندام متناسب این حرف او مدتها در ذهن ممن مانده بود تا اینکه شما را دیدم و به یاد حرف مادرم افتادم .
غزل نفس عمیقی کشید و سرش را با تاسف تکان داد مشخص بود به یاد مادرش افتاده است .
منیزه سکوت کرد .به فنجان چای پیش رویش نگاه کرد و بعد بدون گفتن کلامی از جا برخاست و به طرف طبقه بالا به راه افتاد .
غزل و محمود با تعجب به او نگاه می کردند .
غزل با نگرانی به عمو محمود نگاه کرد و به ارامی گفت :"وای مثل اینکه خراب کردم .اینطور نیست ؟"
محمود نفس عمیقی کشید و گفت :"نه عزیزم فکر نمی کنم اینطور باشد "
منمیژه خود را به اتاقش رساند و بدون ینکه به سراغ داروهایش برود روی تخت نشست .این بار سرش درد نمی کرد بلکه این قلبش بود که به درد امده بود .در کلام غزل خنجری بود که غرور و تکبر او را قطعه قطعه کرده بود .غزل از او تعریف کرده بود اما منیژه احساس می کرد که این تعریف یاد اور پستی و حقارت او به خودش بود .
دل منیژه گرفته بود اما از غزل دلگیر و ناراحت نبود چون او را دختری دوست داشتنی و شیرین یافته بود اما دل گرفتگی او از خودش بود که تمام این سالها جون عنکبئتی تار تنفر را دور خودش تنیده بود و چشمانش را برای دیدن حقایق بسته بود . یک هفته از ورود غزل به منزل عمویش می گذشت و در این مدت خود را حسابی در دل افراد خانواده جا کرده بود.غزل نیرویی فوق العاده در شادی و صحبت داشت.مانند این بود که هیچ چیز در دنیا نمی تواند او را ناراحت کند.
پروانه و رحمان و همچنین خانم احمدی به او عادت کرده بودند و برای نشان دادن محبتشان در مورد مسایل مختلف از او نظر میخواتسند.صدای شاد غزل فضای منزل را عوض کرده بود.گویی گرد مرده ای که سالها در زیر سقف منزل وسیع رهام پاشیده بودند با آمدن او از پنجره های بزرگ و پرنور خانه خارج شده بود.غزل با شادی در بین خانه به این طرف و آن طرف می رفت و صدای خنده و شادی اش دلهای سرد افراد منزل را که سالها به بی تفاوتی عادت کرده بودند گرم و گرمتر می کرد.با وجود یک عمر خودخواهی ، تغییر قابل ملاحظه ای در رفتار منیژه پیدا شده بود.خودش هم اینطور احساس می کرد که حالش خیلی بهتر شده و احتیاجش نسبت به مصرف قرص کمتر شده است.
غزل در مورد همه چیز نظر میداد و مانند کدبانویی قابل مدیریت منزل را به عهده گرفته بود و عجیب که نظراتش نشان از سلیقه عالی و بی نقصش داشت.او به سلیقه خود دکور منزل و همچنین نوع پختن غذاها را تغییر می داد.خیلی عجیب بود که در این بین هیچ یک از افراد منزل اعتراضی نداشتند ، حتی منیژه با اینکه مانند دیگران با لبخند و ابراز احساسات نظرش را نسبت به کارهای او عنوان نمی کرد اما با سلیقه او در بسیاری از مواقع موافق بود ، اگر اعتراضی هم نسبت به بعضی مسائل داشت غزل و او با یکدیگر تبادل نظر و گاهی بحث دوستانه داشتند.منیژه کم کم به وجود غزل و صدای پر نشاط او عادت کرده بود و احساس میکرد که او را دوست دارد ، زیرا غزل به غیر از دختران دیگر بود.
محمود میدانست تمام تغییرات در وجود همسرش به خاطر حضور غزل و رفتار شاد او می باشد که باعث شده تا گرد غم تا حدودی از منزلشان پاک شود.
در این مدت تنها فرشاد بود که همچنان رفتاری خصمانه و غیر قابل تغییر در پیش گرفته بود.
بین غزل و فرشاد مبارزه ای پنهانی در گرفته بود و هر کدام به عمد دیگری را نادیده می گرفتند.در این میان غزل موفق تر بود زیرا او آگاهانه مبارزه را آغاز کرده بود و هدف مشخصی از ایم مبارزه داشت.
فرشاد متوجه شده بود که غزل از کم محلی کردن نسبت به او هدف خاصی دارد.با دیدن غزل خود را به آن راه میزد و او را نادیده می گرفت.زمانی که این کار را میکرد غزل لبخند میزد و با خود می گفت:آقای خودخواه ، عاقبت مبارزه شروع شد ، حالا ببینم کدام یک از ما برنده می شویم."
صبح نهمین روز ، غزل به همراه محمود برای ثبت نام در یکی از مراکز آموزش زبان و همچنین کلاسهای آمادگی کنکور رفت.زمانی که به منزل بازگشت پروانه به او اطلاع داد که خانمی به نام مهشید تلفن کرده و گفته که باز هم تلفن می کند.غزل با خوشحالی به طرف اتاقش رفت و پس از تعویض لباس بازگشت و گوشی تلفن را برداشت و شماره تلفن مهشید را گرفت.
پس از چند بوق ممتد خانمی گوشی را برداشت و غزل خود را معرفی کرد آن خانم مادر مهشید بود.با شناختن او با خوشحالی گفت که مهشید از شما برای من صحبت کرده و خوشحال می شویم که با تشریف آوردن به مراسم عروسی دختر کوچکم ما را خوشحال کنید.
غزل از محبت او تشکر کرد و قول داد که روز جمعه برای شرکت در مراسم عروسی به منزل آنان برود.مهتاب بار دیگر نشانی را به غزل داد و پس از خداحافظی گوشی را به مهشید داد که برای صحبت با غزل کنار او ایستاده بود و خیلی هم عجله داشت.
مهشید با شنیدن صدای غزل با فریادی از سر خوشی با او احوالپرسی کرد و او گفت که خیلی دلش برای او تنگ شده و متتظر است هر چه زودتر پنجشنبه شود تا او را ببیند.
غزل گفت:"مهشید جان پنجشنبه که فکر نمیکنم اما جمعه شب حتماً می آیم."
مهشید گفت:"نخیر نشد.اصل کار پنجشنبه است که حنابندان است و مراسم خیلی قشنگی است."
غزل سکوت کرد و به فکر فرو رفت.کلاسهایش از شنبه آغاز می شدند و او تا شنبه کاری نداشت و می توانست در مراسم حنابندان هم شرکت کند.
مهشید که متوجه سکوت او شد گفت:"خب مبارکه ، سکوت علامت رضاست.خب ما پنجشنبه ساعت چهار می آییم دنبالت."
"نه خودم میام ، نمیخوام مزاحم بشم."
"باز داری تعارف می کنی؟"
"نه جون مهشید ، اینطور راحت ترم.به هر حال میام اونجا میبینمت ، باشه؟"
"خب حالا که اینطور راحتی منم حرفی ندارم.اما قول دادی که بیایی."
"آره عزیزم ، حتماً حتماض میام."
"پس قرار کی شد؟"
غزل چندید و گفت:"از پنجشنبه ساعت چهار تا جمعه شب به صرف شام و صبحانه و ناهار و دوباره شام و شیرینی و میوه."
مهشید خندید و با خوشحالی گفت:"قدمت رو جفت چشام.پس می بینمت."
وقتی مهشید با غزل خداحافظی کرد به طرف اتاق محمد رفت و او را دید که آماده شده تا به مطب برود.
"خب آقا داداش من غزل خانم را دعوت کردم و قرار شد ایشان از پنجشنبه به اینجا بیایند.خب حالا قرار شد بعد از اینکه به او تلفن کردم تو بگی که منظورت از اون حرف که گفتی تا چند ماه دیگه من به اینکه کسی را برایم در نظر بگیرید اعتراضی نمیکنم چیه؟"
محمد به مهشید نگاه کرد و با لبخند گفت:"منظور خاصی نداشتم ، خب تو این مدت من میتونم تمام فکرهایم را بکنم بعد انتخاب را به عهده شما میگذارم."
"یعنی تو از کتایون خوشت نیامده؟"
محمد نفس عمیقی کشید و گفت:"ببین مهشید ، پیله نکن.گفتم تا چند ماه دیگه هر کسی رو که خودتون خواستید میتونید در نظر بگیرید.پس تا چند ماه دیگه راحتم بگذارید ، باشه؟"
مهشید که گویی قانع نشده بود گفت:"پس چرا اصرار داشتی غزل را برای پنجشنبه دعوت کنم؟"
"یعنی تو نمی خواستی این کار را بکنی؟"
"چرا.اما پیشنهادش از طرف تو برایم کمی عجیب بود و این فکر را تو کله من انداخته که نکنه تو از او خوشت آمده است ، اینطور نیست؟"
محمد یقه لباسش را درست کرد و کتش را پوشید و در همان حال گفت:"به نظر تو اشکالی دارد؟"
مهشید متعجب به او نگاه کرد و گفت:"راستی میگی؟تو از او خوشت آمده؟"
محمد نیشخندی زد و گفت:"به خاطر نمی آورم این حرف را زده باشم."
"تو که پاک منو گیج کردی ، خوشت آمده یا نه؟"
"من چنین حرفی نزدم اما دوست دارم بیشتر بو او آشنا بشم."
مهشید با خوشحالی دستهایش را به هم قلاب کرد و گفت:"وای خدای من مامان بفهمه از خوشحالی غش میکنه.عاقبت پسرش از انزوا در اومد."
اخمی بر پیشانی محمد نشست و بدون کلامی از اتاقش خارج شد.
مهشید با ناراحتی لبش را گزید.او فهمید حرف خوبی نزده و با این حرف محمد را به یاد گذشته انداخته است.از ناراحتی سرش را تکان داد و از اتاق محمد خارج شد.
صبح روز پنجشنبه غزل به اتفاق منیژه برای خرید به محلی رفتند که منیژه همیشه لباسهایش را آنجا تهیه میکرد.
منیژه دوست داشت غزل همراه او به مهمانی برود که یکی از دوستانش به مناسبت برگشتن از امریکا تریتیب داده بود .اما میدانست که او به جشن عروسی یکی از دوستانش که در تهران بودند دعوت دارد.منیژه در مورد اینکه دوست غزل چه کسی می باشد و چگونه با او آشنا شده هیچگونه کنجکاوی نکرد.این خود غزل بود که برای او توضیح داد با مهشید در هواپیما آشنا شده و به همراه آنان به منزل آمده است.
منیژه پس از انتخاب دو دست لباس نظر غزل را در مورد آنها پرسید.غزل از سلیقه او خیلی تعریف و تمجید کرد و از او خواست به سلیقه خودش لباسی برای او انتخاب کند.
منیژه از اینکه غزل از او خواسته بود تا لباسش را او انتخاب کند خیلی خوشحال شد و همین باعث شد تا تمام سلیقه اش را به کار گیرد.
آن دو پس از خرید از فروشگاه بیرون امدند و اجناس خریداری شده را در خودرو منیژه گذاشتند و برای خوردن فنجانی قهوه وارد رستوران کوچکی شدند.
هر دو از با هم بودن احساس خوبی داشتند.غزل که پس از مرگ مادرش و ازدواج فرزانه خیلی تنها شده بود احساس میکرد که وجود منیزه خلئی را که در اثر نداشتن همدمی از جنس خود داشته پر کرده است.
منیژه احساس میکرد غزل او را به زندگی خالی از تنفر و احساس پوچی برده است.او مدتی بود که قرصهای اعصابی که روح او را فرسوده تر میکرد استفاده نکیرد.تازگی یادگرفته بود که لبخندش را در پس پرده ای از غرور پنهان نکند و دنیا را با دید بهتری ببیند.این طرز فکر در روابط او با همسرش نیز تأثیر زیادی گذاشته بود.او دیگر از محمود متنفر نبود و با تندی زبانش کمتر او را می آزرد.
وقتی به منزل رفتند قرار شد هر دو لباسی را که خریده بودند بپوشند و همانطور که قرار است به مهمانی بروند خود را اماده کنند.چند دقیقه بعد غزل برای نشان دادن لباسش به اتاق منیژه رفت.منیژه با دیدن او متعجب شد و بعد از خنده ریسه رفت به طوری که محمود که همان لحظه به منزل آمده بود از صدای خنده بلند منیژه فکر کرد او دچار جنون شده و با ترس و وحشت به سرعت به اتاق خوابشان رفت.او را دید که روی تخت نشسته و به غزل که خود را به صورت عجیبی آرایش کرده نگاه میکرد و از خنده ریسه میرفت.
محمود هاج و واج به غزل نگاه کرد.غزل با مداد دنباله ابروهایش را تا پایین صورتش کشیده بود و با رژ لب لبها و قسمتی از بالا و پایین و همچنین گونه هایش را سرخ کرده بود.دور تا دور چشمهایش را هم سیاه کرده بود.موهایش را هم آشفته در بالای سرش جمع کرده بود.خلاصه چهره او آنقدر خنده دار و در عین حال عجیب شده بود که محمود هم با خنده کنار همسرش نشست که هنوز مشغول خندیدن بود.
غزل با لبخند به محمود نگاه کرد و گفت:"اِ ، عمو جان چرا می خندید ، خب قرار است امشب مطابق مد روز رفتار کنم."
اشک در چشمهای محمود جمع شده بود.با آنکه می خندید اما احساس میکرد دلش می خواهد گریه کند زیرا او سالها منتظر لحظه ای بود که صدای خنده همسرش را که خیلی هم به او علاقه داشت بشنود.او به منیژه نگاه کرد و او را چنان دوست داشتنی یافت که احساس کرد میخواهد او را در آغوش بکشد.محمود خود را بطرف منیژه که هنوز با خنده به غزل نگاه میکرد کشید و بازویش را دور او حلقه کرد.غزل که جلوی آیینه ااق ژستهای مختلفی را برای مهمانی تمرین میکرد عمویش را دید.پاورچین به سمت در اتاق رفت و در همان حال گفت:"مجلس خودمانی شد ، اینجا دیگر جای من نیست."
محمود و منیژه با لبخند به او نگاه کردند و غزل لبخندی زد و از اتاق خارج شد.هنگامی که غزل از اتاق عمویش خارج شد با فرشاد روبرو شد که او هم از اتاقش خارج میش تا بیرون برود.
غزل حتی فکرش را نمیکرد که در این حال فرشاد او را ببیند.او با تعجب به فرشاد نگاه کرد که با چشمانی از حدقه در آمده به او زل زده بود به سرعت دستهایش را جلوی صورتش گرفت و دوان دوان خود را به اتاقش رساند.
خنده از وجود غزل محو شد.همچنان که به در اتاقش تکیه داده بود از خودش بدش آمد.او دوست نداشت فرشاد او را با این سر و وضع ببیند.اما دیگر نمی شد کاری کرد و اتفاقی بود که افتاده بود.غزل با تأسف باز دیگر خود را جلوی آیینه اتاقش نگاه کرد و در حالی که از چهره نقاشی شده اش بدش آمد برای پاک کردن آرایش صورتش به حمام رفت.
فرشاد با نگاه متعجبش غزل را تا در اتاقش تعقیب کرد.چند لحظه همان جا ایستاد و در حالی که نیشخندی بر لب داشت بیرون رفت.
رفتار غزل برایش عجیب بود.تاکنون دختری را ندیده بود که این چنین شیطنت داشته باشد.دخترانی که تا آن زمان شناخته بود هیچکدام خصیصه ای مانند غزل نداشتند.فرشاد پشت فرمان نشست و غزل را با آرایشی که بر چهره داشت به یاد آورد و خندید.خنده او ابتدا عادی و کم کم به حالت عصبی در آمد و پس از چند لحظه با مشت به فرمان ضربه زد و سرش را روی دستانش گذاشت و زار گریست.
فرشاد با خود عهد بسته بود که پس از فرشته به هیچ دختری فکر نکند اما میدید که این دختر سیاه چشم شیطان که دختر عمویش هم بود گاهی مانند تکه ابری در آسمان خیالش می نشیند و چون جادوگری افکار او را اسیر طلسم خود میکند.
ساعتی بعد فرشاد در بهشت زهرا بود و در حالیکه روی زمین نشسته بود زانوانش را در آغوش گرفته بود و به سنگ سیاه گور فرشته خیره شده بود.در همان حالی که فرشاد در کنار مزار فرشته با خود خلوت کرده بود غزل آماده میشد تا به منزل مادر مهشید برود.
با وجود اصرار غزل که نمیخواست مزاحم عمویش شود و اصرار داشت تا با تاکسی تلفنی به منزل دوستش برود اما محمود تصمیم گرفت خودش او را به مقصد برساند.غزل پس از خداحافظی با منیژه به همراه محمود به طرف مقصد راه افتاد.
چون مسیر بزرگراه را انتخاب کردند زودتر از آنچه فکرش را میکردند به مقصد رسیدن.منزل مادر مهشید ساختمان دو طبقه قشنگی بود که در حوالی میدان نارمک قرار داشت.چندین ریسه چراغ چشمک زن جلوی در نصب شده بود که نشان میداد به مقصد رسیده اند.
محمود صبر کرد تا غزل داخل شود.بعد دور زد و به طرف متزل برگشت.غزل به او گفته بود که معلوم نیست تا چه وقت مراسم به طول بیانجامد و به آنان اطمینان داده بود که در هنگام برگشتن به منزل با اکسی تلفنی بر میگردد و از عمویش خواسته بود نگران او نباشد.
مهشید و کتایون به استقبال غزل آمدند و او را با شادی به داخل بردند و به مادر و محبوبه که آماده میشد به آرایشگاه برود معرفی کردند.
مهتاب و محبوبه با وجودی که برای نخستین بار بود که او را می دیدند اما از صمیمیتی که غزل از خود نشان میداد خیلی از او خوششان آمده بود.
محمد منزل نبود و گویی برای انجام کاری رفته بود.
از طرف خانوده حمید آمدند تا محبوبه را به آرایشگاه ببرند.محبوبه از غزل و کتایون خواست همراه او بروند اما غزل ترجیح داد کنار مهشید بماند و با او در کارهایی که قرار بود انجام دهند همکاری کند.
پس از رفتن محبوبه به آرایشگاه مهشید با وجودی که هشت ماهه باردار بود شروع کرد به کمک به مادر برای انجام کارهایی که باید تا شب انجام میشد.غزل هم همراه آن دو شد.اصرار مهشید و مادرش برای اینکه او دست به کاری نزند و به میان مهمانانی برود که در طبقه پایین بودند و از خود پذیرایی کند بی نتیجه بود.
ساعتی بعد کارها انجام شده بود جز اینکه کف اتاقها کمی تمیز شود.مهشید جاروبرقی را از داخل کمد دیواری در آورد و شروع کرد به جارو کشیدن که غزل با اصرار جارو را از او گرفت و مهشید را روی مبل راحتی نشاند.پس از دادن لیوانی چای به او خودش شروع کرد به جارو کشیدن.مهتاب که ناظر کارهای غزل بود به مهشید نگاه کرد ، مهشید با بالا انداختن ابرویش اشاره ای به غزل کرد و سرش را تکان داد.مهتاب با لبخند به غزل نگاه کرد که گویی در منزل خود مشغول به کار است و نفس عمیقی کشید.
مهتاب و مهشید هر دو یک فکر میکردند و اینکه غزل دختر مناسبی برای محمد میباشد.با اینکه کتایون هم دختر خوبی بود اما محمد در این مدت نشان داده بود که تمایلی نسبت به او ندارد.اما بخاطر دعوت غزل برای شب حنابندان دست به دامان مهشید شده بود.مهشید این موضوع را به مادرش گفته بود.این تنها یک چیز را میرساند و آن اینکه ممکن است محمد به این دختر علاقه پیدا کرده باشد.اما هیچکدام از آن دو خبر نداشتند که اصرار محمد برای دعوت از غزل برای اجرای نقشه خاصی بوده است.نقشه ای ماهرانه که مجری آن خود محمد بود وبرای رسیدن به هدفی که فقط خودش از آن آگاه بود.
مهشید و مهتاب در آشپزخانه مشغول پختن آش رشته بودند که طبق رسمی که داشتند باید این آش توسط مادر عروس در شب حنابندان پخته میشد.
غیر از مهتاب و مهشید و غزل کسی در طبقه بالا بنود.چند تن از اقوام که در منزل بودند در طبقه پایین جمع شده بودند و فقط گاهی کسی سری به بالا میزد و از مهتاب میپرسید اگر کاری دارند کمکشان کنند.صدای بلند موسیقی از طبقه پایین منزل به گوش میرسید.غزل با دقت مشغول کشیدن جارو به کف هال بود و چیزی نمانده بود که کارش تمام شود.همچنان که سرش را زیر انداخته بود و مشغول بود به صدای موسیقی که از طبقه پایین می آمد گوش سپرده بود.در همین هنگام وجود یک کفش مردانه تمیز و براق که سر راه جارویش قرار گرفته بود باعث شد سرش را بلند گند و به صاحب کفش نگاه کند.
آن شخص که کسی جز محمد نبود روبروی غزل ایستاده بود و به او چشم دوخته بود در همان حال از اینکه او جارو به دست داشت خیلی تعجب کرده بود.
غزل با دیدن او لبخند زد که باعث شد چال قشنگی روی گونه اش بیفتد.به محمد گفت:"سلام ، خوشحالم که باز هم می بینمتان ، اگر ممکن است از جلوی جاروی من کنار بروید."
محمد که تازه متوجه شده بود راه او را سد کرده قدمی به عقب برداشت و گفت:"سلام من هم از دیدن شما خوشحالم.چرا شما زحمت میکشید؟"
غزل به او نگاه کرد و گفت:"زحمت ، من فکر میکردم فقط خانمها تعارفی هستند ، باور کنید زحمتی برایم نبود."
محمد نگاهش را از چشمان او برگرفت و به طرف اتاقش رفت.پیش از اینکه به اتاقش برود به طرف آشپزخانه رفت و مادرش و مهشید را دید که مشغول ریختن رشته درون قابلمه بزرگی هستند.
مهشید با دیدن محمد با لبخند به او سلام کرد.مهتاب هم به طرف او پرگشت و گفت:"سلام پسرم ، چه خوب شد آمدی ، الان به خواهرت میگفتم کاش محمد زودتر بیاید تا آش خمیر نشده آن را از سر اجاق بردارد."
محمد پاسخ سلام مادر و مهشید را داد و به طرف آن دو رفت و در حالی که صدایش را آهسته کرده بود گفت:"مهشید اینجور مهمون دعوت میکنی؟جارو به دستش می دی؟"
مهشید به برادرش که اخمی بر چهره داشت نگاه کرد و گفت:"باور کن خودش به زور جارو را از دستم گرفت ، مگه نه مامان؟"
مهتاب سرش را تکان داد و گفت:"غزل دختر خانمی است.هر چه اصرار کردیم که دست به چیزی نزند قبول نکرد.حتی به اصرار محبوبه که میخواست او هم به آرایشگاه برود گفت دوست دارد بماند و به ما کمک کند ، میگفت اینطور احساس صمیمیت بیشتری میکند."
محمد با همان اخم گفت:"اما این دلیل نمیشود که اجازه بدهیدجارو بکشد."بعد از آشپزخانه خارج شد.
مهتاب و مهشید به هم نگاه کردند.مهشید با ناراحتی گفت:"شاید راست میگوید."وبرای گرفتن جارو از غزل به هال رفت که کار او تمام شده و مشغول جمع کردن سیم جارو می باشد.
محمد به اتاقش رفت تا لباسش را عوض کند.او پنجشنبه ها به مطب نمیرفت و آن روز صبح که کشیک را در بیمارستان تحویل داده بود برای انجام کارهای مادر از صبح در رفت و آمد بود.به همین دلیل احساس خستگی میکرد.محمد با برداشتن حوله به سمت حمام رفت تا با گرفتن دوش خستگی را از تنش بیرون کند.در همان حال به غزل فکر میکرد ، به او که از نظر اخلاقی خیلی شبیه فرشاد بود و درست مانند او بی ریا و خودمانی رفتار میکرد.از به یاد آوردن فرشاد مشتهای محمد در هم گره شد و احساس کرد خیلی دوست دارد فریاد بکشد.با حرص آب سرد حمام را باز کرد و بدن خود را زیر دوش گرفت.آب سرد همچنان بر روی سر و بدنش فرو میریخت کم کم التهابش را تسکین میداد.
در تمام طول برگزاری مراسم محمد لحظه ای چشم از غزل برنداشت و تمام حرکتهای او را زیر ذره بین نگاه خود قرار داده بود.غزل پر حرارت و شاد بود.او سرشار از شادی و شور بود و تمام حرکاتش نشان از رفتار بی غل و غشش داشت.مهتاب و مهشید و همچنین محبوبه او را خیلی پسندیده بودند.چندین بار مهشید و حتی مهتاب متوجه نگاه عمیق محمد به غزل شدند و در دل آرزو میکردند که محمد با بیان این حقیقت که غزل را میخواهد آنان را به خواستگاری او بفرستد.
پس از مراسم حنابندان غزل از مهشید خواست تاکسی برای او خبر کنند.مهشید گفت کمی صبر کند ، اما در حقیقت میخواست به محمد بگوید که زحمت رساندن غزل را به منزل عمویش متقبل شود.
محمد با بردن غزل حرفی نداشت و از مهشید خواست اجازه بدهد خودش به تنهایی غزل را به منزل برساند.
مهشید با تعجب به محمد نگاه کرد و گفت:"آخه خوب نیست ، میترسم غزل ناراحت بشه."
"اگر بخواهد با تاکسی برود باید تنها برود ، فکر نمیکنم تو بخواهی با او بروی."
"خب آره ، اما تاکسی فرق دارد.من نمی فهمم تو چرا اینطوری شدی ، خب اگه دخترو رو میخوای بگو تا برات دست بالا کنیم ، آخه این کار چیه؟"
"تو کاری نداشته باش ، هر ازدواجی اول باید زمینه اش آماده بشه."
"آره جون خودت ، زمینه اش اینه که نصف شبی دختر مردمو به تنهایی ببری او ن سر دنیا."
"چیه به من اطمینان نداری؟"
"نه به خدا منظورم این نیست ، اما میترسم عموش از اینکه تو به تنهایی اونو رسوندی ناراحت بشه."
"مثل اینکه تو باغ نیستی ، من میدونم که ناراحت نمیشه."
"از کجا میدونی؟"
"مهشید با من بحث نکن ، برو کاری که گفتم انجام بده."
مهشید با ناراحتی نفس عمیقی کشید و گفت:"تو خیلی عوض شدی ،یادم میاد یک زمانی از تنها بودن با یک دختر احساس ناراحتی میکردی و میگفتی از نظر شرعی درست نیست اما حالا..."
محمد بدون گفتن کلامی پشتش را به مهشید کرد.او هم با حرص از اتاق بیرون رفت.
مهشید به طرف غزل رفت و به او گفت اگر اشکالی ندارد اجازه بدهد محمد او را برساند زیرا اینطور خیال او و مادرش راحت تر است.
غزل بدون اینکه ناراحت شد به او گفت اگر برای محمد زحمتی نیست از نظر من اشکالی ندارد.مهشید که فکر نمیکرد واکنش غزل این باشد نفس راحتی کشید و رفت تا محمد را صدا کند.
غزل پس از خداحافظی از مهتاب و مهشید و محبوبه و کتایون به سمت در رفت.مهشید او را تا جلوی در حیاط مشایعت کرد.
کنار در غزل رو به مهشید کرد و گفت:"از نظر برادرتان اشکالی ندارد که من کجا بنشینم."
مهشید مردد بود که چه پاسخ بدهد که محمد در جلو را باز کرد و به غزل اشاره کرد تا سوار شود.خودش هم بطرف در دیگر رفت و سوار شد.
مهشید به غزل نگاه کرد و گفت:"آقا داداشم خودش تعیین کرد که کجا بنشینی ، غزل جون اگه احساس ناراحتی میکنی میتوانم من هم بیایم باور کن جدی می گویم."
غزل نگاهی به شکم او انداخت و با لبخند گفت:"من نه تنها احساس ناراحتی نمیکنم بلکه به هیچ وجه اجازه نمیدهم تو این کار را بکنی."
بعد صورت او را بوسید و خداحافظی کرد.
محمد حرکت کرد و مهشید با کشیدن نفس عمیقی به داخل منزل برگشت.
پس از پشت سر گذاشتن چند چهارراه محمد رو به غزل کرد و گفت:"به نظرت از داخل شهر برویم بهتر است یا اینکه از بزرگراه برویم؟"
غزل به محمد نگاه کرد و با لبخند گفت:"اگر اینجا شیراز بود من به شما میگفتم که کدام راه بهتر است اما در مورد تهران چنین آگاهی ندارم."
محمد به او نگاه کرد و گفت:"بله متوجه شدم."و خود مسیری را انتخاب کرد.او مسیر حرکتشان را از داخل شهر انتخاب کرد تا بدین ترتیب زمان بیشتری در راه باشند.
چند لحظه به سکوت سپری شد تا ایمکه محمد رشته کلام را به دست گرفت و از غزل پرسید:"شما کلاس چندم هستید؟"
"امسال دیپلم گرفتم و قرار است در کلاسهای آمادگی کنکور شرکت کنم تا برای شرکت در دانشگاه آمادگی پیدا کنم."
"رشته مورد علاقه تان چیست؟"
"خیلی دوست دارم یک مترجم قابل بشم."
محمد ابروانش را بالا برد و گفت:"رشته جالبی ست.امیدوارم موفق شوید."
آن دو همچنان صحبت میکردند.محمد نام مؤسسه ای را به غزل گفت و به او پیشنهاد کرد برای آمادگی بیشتر در آن مؤسسه ثبت نام کند.غزل از پیشنهاد او تشکر کرد و گفت در مؤسسه دیگری ثبت نام کرده است.
محمد ابروانش را درهم کشید و گفت:"گفتید نام این مؤسسه چه بود؟به نظرم خیلی آشنا آمد."غزل نام مؤسسه و همچنین مکان آن را به او گفت و محمد در ذهن نام و نشانی آن را به خاطر سپرد.
محمد با صمیمیت با غزل صحبت میکرد.غزل هم از این صمیمیت تا حدی متعجب و هیجان زده شده بود.محمد گاهی به او خیره میشد و در همان حال صحبت میکرد.غزل احساس میکرد نیرویی که نمیدانست چیست مانع از برگرفتن چشمانش از نگاه او میشود.
او دختری نبود که بی جهت به چشمان مردی خیره شود اما نگاه محمد چیزی نبود که باعث میشد چشمانش چون تکه اهنی جذب آهنربای نگاه او شود.محمد به این امر به خوبی واقف بود و با همان نگاه غزل را اسیر خود کرده بود.
در زمان نه چندان طولانی به مقصد رسیدند.محمد به غزل نگاه کرد و با لحن صمیمانه ای گفت:"اجازه میدهی فردا بیایم دنبالت؟"
غزل سرش را زیر انداخت و محمد با وجود تاریکی داخل خودرو سرخی شرم را روی گونه های غزل احساس کرد.
"اگر اجازه بدهید فردا با عمویم به منزلتان می آیم."
محمد لبخند زد و با لحن آرامی گفت:"هر چند که این افتحار را به من نمیدهی اما هر طور که تو دوست داشته باشی منم راضیم."
غزل برای تشکر به محمد نگاه کرد.وقتی چشمان با نفوذ او را خیره به خود دید قلبش چون گنجشکی هراسان به تپش افتاد.او تاکنون چنین نگاهی را تجربه نکرده بود.نگاه محمد چون تیغ تیزی بر قلب او نفوذ کرده بود و غزل احساس میکرد طاقت قرار گرفتن زیر نگاه او را ندارد.اما محمد چون هنرپیشه قابلی که مشغول ایفای بهترین نقش خود میباشد دستش را بطرف غزل دراز کرد و گفت:"شبت بخیر."
غزل انتظار چنین برخوردی را نداشت و نمیدانست آیا باید به او دست بدهد و یا دست او را نادیده بگیرد.البته برای غزل این نوع برخورد عادی بود اما میدانست برای مهشید و خانواده اش مرسوم نیست که زن و مرد بیگانه با هم دست بدهند.حالا برادر مهشید دستش را برای گرفتن دست او دراز کرده بود.غزل با تردید به محمد نگاه کرد و دستش را در دست او گذاشت.خواست دستش را پس بکشد که محمد دست او را در دستش نگه داشت و با لبخند به او گفت:"به شیطنتت نمیاد اینقدر پرهیزگار باشی."و بعد دست او را رها کرد.
غزل گیج تر از آن بود که بخواهد به معنی حرف محمد توجه کند.او دستگیره در را گرفت و پس از باز کردن آن با گفتن شب بخیر پیاده شد.محمد صبر کرد تا غزل با کلید در را باز کند.سپس حرکت کرد.
محمد مسافت زیادی را طی نکرده بود که عرق از سر و گردنش راه افتاد.او حالت بازیکن فوتبالی را داشت که نود دقیقه بی وقفه در زمین دویده باشد.کم کم اعضای بدنش بی حس می شدند و در عین حال لرز او را فرا گرفت.گوشه ای نگه داشت تا حالش کمی بهتر شود.احساس غریبی داشت.حس میکرد دستش سنگین شده و به سختی حرکت میکند.او به دستی که با آن دست غزل را گرفته بود نگاه کرد و با صدای بلندی به خود گفت:چه میکنی محمد؟هیچ متوجه کاری که میخواهی انجام بدهی هستی؟چند لحظه چشمانش را بست و دستش را داخل جیب بغل کتش کرد.کیفش را در آورد و از جیب مخفی آن عکسی از فرشته را بیرون آورد که مدتها پیش از آلبوم خانوادگی شان برداشته بود.به ان چشم دوخت.نگاه فرشته مظلومانه به او دوخته شده بود.محمد چند لحظه به عکس نگاه کرد و آن را سر جایش گذاشت و با صدای آرامی گفت:"من همان کاری را میکنم که باید انجام بدهم."
غزل وقتی در حیاط را بست چند لحظه پشت در ایستاد تا قلبش تپش عادی خود را از سر گیرد ، سپس آرام آرام به مست منزل رفت.او نگاهی به محل پارک خودروها انداخت.خودرو منیژه سر جایش بود اما از خودرو عمو خبری نبود.غزل متوجه شد محمود و منیژه هنوز از مهمانی برنگشته اند.غزل به دنبال خودرو فرشاد سرش را به اطراف چرخاند و آن را در گوشه ای دیگر دید.
چراغهای محوطه روشن بودند.غزل به پنجره های طبقه دوم نگاهی انداخت.تمام اتاقهای طبقه بالا در تاریکی فرو رفته بودند و نوری از آنها خارج نمیشد ، حتی اتاق فرشاد که هر شب تا دیر وقت چراغش روشن بود در آن موقع در تاریکی وهم انگیزی فرو رفته بود.فقط نور ضعیفی از داخل هال ورودی به بیرون ساطع میشد.
غزل امیدوار بود در ورودی قفل نباشد که او مجبور به بیدار کردن رحمان شود.نگاهی به ساعتش انداخت و متوجه شد کمی از دوازده گذشته است.به آرامی و در حالی که سعی میکرد پاشنه های بند کفشش در برخورد با سنگ راهرو صدایی ایجاد نکند بطرف در ورودی ساختمان رفت.
خوشبختانه در قفل نبود و غزل به راحتی داخل شد.پس از ورود با تعجب فرشاد را دید که روی کاناپه نشسته و دستهایش را روی پیشانی اش گذاشته و پاهایش را روی میز گذاشته است.
غزل ابتدا فکر کرد فرشاد خوابیده است.نخواست مزاحمتی برای او ایجاد کند و پاورچین به سمت پله ها حرکت کرد که صدای فرشاد را شنید که میگوید:"تا این موقع شب تک و تنها کجا بودی؟"
غزل به فرشاد نگاه کرد و او را دید که همچنان دستش روی سرش قرار دارد و حرکتی نمیکند.
به آرامی گفت:"با من بودی؟"
فرشاد دستش را از روی چشمانش برداشت و گفت:"به غیر از من و تو کس دیگری هم اینجا هست؟"
غزل لحظه ای فکر کردو بعد با طعنه گفت:"به غیر از تو من اینجا هتسم ولی به غیر از من کس دیگری اینجا وجود ندارد که مجبور باشم پاسخش را بدهم." فرشاد تکانی به خود داد و صاف نشست و پاهایش را از روی میز پایین
گذاشت.در حالیکه به سرتا پای غزل نگاه میکرد با لحن خشکی گفت:"منظورت چیه؟با این حرف چه چیز رو میخواهی بگی؟"
غزل بطرف او چرخید و گفت:"منظور خاصی ندارم!"بعد چرخی زد تا از پله ها بالا برود که فریاد بلند فرشاد او را روی همان پله اول میخکوب کرد.
"تا من اجازه ندادم حق نداری قدم برداری ، تو چطور به خود اجازه میدی به من توهین کنی و بدون ایکنه دلیلت را عنوان کنی راهت را بکشی و بروی؟"
غزل با تعجب به طرف فرشاد برگشت و با لحن آرامی گفت:"من منظور بدی نداشتم اما مثل اینکه تو از چیز دیگه ای ناراحتی ، اینطور نیست؟"
"ناراحتی من به تو ربطی نداره ، فقط میخواهم دلیل تیکه پرونی هاتو بدونم."
غزل لبهایش را به هم فشرد و علت ناراحتی فرشاد را فهمید.شاید او حق داشت که تا این حد ناراحت باشد.زیرا غزل احساس میکرد در مورد نادیده گرفتن فرشاد تا حد افراط پیش رفته است و کم کم این کار او از حالت شوخی در آمده است.
غزل دختری منطقی و صریح بود و اگر متوجه اشتباهی از جانب خودش میشد به سرعت آن را قبول میکرد.در این مورد متوجه شد که حق با فرشاد میباشد و او حق نداشته با مردی که حدود نه سال از او بزرگتر است شوخی کند.او میدانست پدرش هم کار او را تأیید نمیکند و از این کار او ناراحت میشود.
غزل به فرشاد نگاه کرد که با چهره ای درهم و عصبانی به او چشم دوخته بود.چند قدم به طرف او برداشت و پس از گذاشتن کیفش روی میز ، مبل روبروی فرشاد را انتخاب کرد و روی آن نشست.در حالیکه دستهایش را به هم قلاب کرده بود با لحنی که صداقت او را کاملاً مشخص میکرد گفت:"معذرت می خواهم ، در این مورد حق با توست و من احساس میکنم شوخی که با تو آغاز کرده ام کم کم از حالت شوخی در آمده و رنگ زشتی به خود گرفته ، اما باور کن من نمیخواتسم اینطور بشه."
فرشاد در دل صراحت او را ستود اما همچنان با چهره ای اخم آلود به او نگاه میکرد.
فرشاد مانند مستنطقی که در حال بازوجویی باشد از غزل سوال میکرد و عجیب اینکه غزل بدون کوچکترین ناراحتی مقابل او نشسته بود و به پرسشهایش پاسخ میداد.پاسخهای غزل آنقدر رک و صریح بود که فرشاد را کاملاً خلع سلاح کرده بود.
"میخواهم بدانم دلیلت برای آغاز کردن این شوخی چی بوده؟"
"دلیل من فقط تو بودی."
"یعنی چی؟واضح حرف بزن."
"یعنی اینکه چون به تو علاقه داشتم میخواتسم به این طریق راهی برای نفوذ به درون قلبت پیدا کنم."
فرشاد نیشخندی زد و گفت:"جلب توجه به همه طریق دیده بودیم اما فکر این یکی را نمیکردم."
غزل بدون اینکه به فرشاد نگاه کند گفت:"خب این هم برای خودش راهی است."
"اما تو از همان روزی که پا به اینجا گذاشتی شروع کردی به نادیده گرفتن من.درست است؟پس نخواه که باور کنم پیش از دیدن من در فکر اینکار بودی."
غزل مانند متهمی که به گناهش اقرار کند سرش را تکان داد و گفت:"آره ، پیش از اینکه تو را ببینم در فکر راهی بودم تا بتوانم تو را که چون قله ای تسخیر ناپذیر بودی فتح کنم."
فرشاد از تشبیه غزل خندید.پس از چند لحظه ناگهان ساکت شد و گفت:"چطور چنین چیزی ممکن است؟من و تو تقریباً پنج سال است که همدیگر را ندیده ایم ، چطور ادعا میکنی پیش از آمدن به اینجا در فکر تسخیر من بودی؟"فرشاد سرش را تکان داد و منتظر پاسخ شد.
غزل به فرشاد نگاه میکرد و در ذهن تمام نقشه هایش را برا آب دید.با خود گفت لزومی ندارد که بخواهم چیزی را پنهان کنم.بنابراین نفس عمیقی کشید و گفت:"خیلی دوست داری بدانی؟"
"آره."
غزل سرش را زیر انداخت و گفت:"درسته که به قول تو من از پنج سال پیش تو را ندیده بودم ، اما گاهی صحبت تو در خانه ما پیش می آمد.ازوقتی که اون تصادف در انگلیس پیش آمد و تو پس از برگشتن متوجه شدی که دختری را که قرار بود به همسری بگیری بر اثر حادثه ای در گذشته و پس از آن بلایی که سر خودت اوردی من گاهی اوقات به تو فکر میکردم که بخاطر عشق به دختری حاضر شدی از زندگیت بگذری.این یک حس احترام نسبت به تو در من بوجود می آورد و کم کم این حس تبدیل به علاقه شد و مسائل دیگر را پیش آورد که موجب شد من اینجا بنشینم و مثل متهمی مبور به اعتراف بشم."غزل سرش را بالا کرد و با حالت به خصوصی به فرشاد نگاه کرد و در حالیکه از جایش بلند میشد با لحن آرامی گفت:"حالا میتونم به اتاقم بروم؟"
فرشاد به او چشم دوخته بود و در دل شهامت این دختر چشم سیاه و زیبا را ستود.او نمیدانست چه بگوید.او همیشه غزل را خندان و پر از شیطنت دیده بود.اکنون چشمان سیاه غزل انقدر غمگین بودند که فرشاد را متأثر کرد.چیزی نگفت و سرش را تکان داد به این معنی که میتواند به اتاقش برود.
غزل کیفش را برداشت و بدون گفتن کلامی به سمت پله ها رفت اما هنوز به پله ها نرسیده بود که فرشاد با صدای آرامی گفت:"غزل تو از فرشته چه میدانستی؟"
غزل متوجه شد منظور فرشاد همان دختری است که به خاطرش حاضر شد جانش را بدهد.با اینکه غزل برای نخستین بار نام اورا می شنید اما به خوبی میدانست منظور فرشاد چه کسی است.
غزل شانه هایش را بالا انداخت و گفت:"من چیز یادی از او نمیدانستم ، پدر هیچوقت در این باره به من حرفی نزده بود ، اما یک روز دیدم خیلی ناراحت است ف کمی سر به سرش گذاشتم اما حال خوبی نداشت.البته گاهی اوقات که پدر به یاد مادرم می افتاد همین حالت میشد ولی با اذیت ها و سر به سر گذاشتنهای من خیلی زود از آن حالت غمگین بیرون می آمد ، ولی آن روز حتی نمایشهای کمدی من هم نتوانست او را از ان حالت خارج کند.وقتی خیلی پاپیش شدم گفت فرشاد دختری را دوست داشته که او را از دست داده ، همین من حتی نام آن دختر را نمیدانستم تا اینکه الان خودت نامش را به زبان اوردی."


ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
Profile Pic
با سلام به دوستان عزیزم.به وب سایت رمان های ناب رکسانا خوش آمدید.منبع رمان های این سایت کاربچه های انجمن سایت 98ia ست .ازشون تشکرکرده وبهشون خسته نباشید می گیم... "رکسانا" ID««««« roksanadanesh@yahoo.com
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نویسندگان
    آمار سایت
  • کل مطالب : 3
  • کل نظرات : 282
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 23
  • آی پی امروز : 16
  • آی پی دیروز : 28
  • بازدید امروز : 34
  • باردید دیروز : 36
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 11
  • بازدید هفته : 235
  • بازدید ماه : 768
  • بازدید سال : 11,287
  • بازدید کلی : 267,045
  • کدهای اختصاصی
    mouse code|mouse code

    كد ماوس