close
تبلیغات در اینترنت
خرید دامنه
وارث عذاب عشق (5)
loading...

رمان های ناب رکسانا

محبوبه...محبوب.>>محبوبه یکه خورد و از جا پرید ولی با دیدن محمد لبخند زد و گفت:<<وای چه بی صدا آمدی، ترسیدم.>>ببینم تو اینجا چه میکنی؟چرا تو اتاقت نخوابیدی؟>>هیچی خوابم نمی برد.>>ولی اگه اشتباه نکنم وقتی صدات کردم خواب بودی.>>نمی دونم چی شد که یک دفعه چرتم برد.>>خوب…

وارث عذاب عشق (5)

رکسانا بازدید : 413 پنجشنبه 17 مرداد 1392 نظرات ()
محبوبه...محبوب.>>
محبوبه یکه خورد و از جا پرید ولی با دیدن محمد لبخند زد و گفت:<<وای چه بی صدا آمدی، ترسیدم.>>
ببینم تو اینجا چه میکنی؟چرا تو اتاقت نخوابیدی؟>>
هیچی خوابم نمی برد.>>
ولی اگه اشتباه نکنم وقتی صدات کردم خواب بودی.>>
نمی دونم چی شد که یک دفعه چرتم برد.>>
خوب مثل اینکه منتظر من بودی .درست است؟>>
اگر راستش را بخواهی بله؟>>
خوب خیر باشد،دیگر چه خبری داری؟>>
محبوبه نمی دانست چه بگوید.زیر نور لامپ حیاط محمد می توانست چشمان محبوبه را ببیند که برای پیدا کردن پاسخ مناسب مژه بر هم می زند.
دیر کرده بودی نگرانت شدم،بیدار ماندم تا اگر شام نخوری برایت گرم کنم.>>
محبوبه احساس کرد صورتش داغ شده و از این می ترسید محمد از سرخی چهره اش پی به احساسش ببرد.خوشبختانه نور لامپ حیاط آن قدر قوی نبود تا سرخی صورت او را نمایان کند.محبوبه دستهایش را زیر بغلش گذاشته بود و خود را جمع کرده بود،محمد متوجه شد که او سردش شده است.بارانی اش در آورد و آن را روی دوش محبوبه انداخت و دستش را دور شانه ی او حلقه کرد و در حالی که او را به طرف در اتاق هدایت می کرد،آهسته زیر گوشش گفت:قربون این خواهر با محبت بروم،شام خوردم ولی اگر می خواهی لطفی بکنی یک چای دم کن تا با هم بخوریم.
محبوبه با خوشحالی به طرف آشپزخانه رفت.نمی دانست چطور سر صحبت را با محمد باز کند.از طرفی دلش نمی خواست محمد بویی ببرد که او چه احساسی نسبت به فرشاد دارد.محمد برای تعویض لباس به اتاقش رفت. چند لحظه طول کشید تا چای آماده شد.محبوبه دو استکان روی میز گذاشت.روی صندلی همیشگی خود نشست و آرنجهایش را به میز تکیه داد.محمد بی سر و صدا وارد آَشپزخانه شد.هر دو سعی داشتند سکوت را برهم نزنند و باعث بیداری مادر نشوند.محمد به محبوبه نگاه کرد و لبخند زد.حالت محبوبه نشان می داد که گیج خواب است و فقط تظاهر می کند که خوابش نمی آید.او اخلاق محبوبه را خوب می دانست.می دانست اگر او چیزی بخواهد و یا حرفی داشته باشد درست مثل پروانه ای پرپر می زند.محمد می دانست محبوبه برای بیدارماندنش تا این ساعت دلیلی دارد اما هرچه فکر می کرد دلیلی برای آن نمی یافت.محمد سعی کرد تفکرات گوناگون را از خود دور کند و منتظر بودن و بیدار ماندن او را به حساب حسن خلقش بگذارد.
محبوبه به او لبخند زد و آهسته گفت:
-پس شام خوردي،حيف شد،چون شام امشب رو من درست كرده بودم،خيلي هم خوشمزه شده بود،حسابي از دستت رفت.
محمد ابروانش را بالا انداخت و گفت:
-هوم،پس براي همين تا اين وقت شب بيدار مانده بودي،درسته؟
چشمان محبوبه برقي زد و از اينكه ناخواسته دليلي براي بيدار ماندن او پيدا شده بود خوشحال شد.به اين ترتيب او مي توانست بدون اينكه محمد را نسبت به خود مشكوك كند در مورد مسابقه از او بپرسد.در حالي كه استكان محمد را لبريز از چاي مي كرد سرش را تكان داد و گفت:
-ولي چه فايده،تو كه چيزي نخوردي تا ببيني دستپخت من چطور است.
محمد با تاسف سرش را تكان داد و گفت:
-متاسفم،اگر مي دانستم باور كن لب به غذاي بيرون نمي زدم،اشكالي نداره،در عوض فردا ظهر كه خيلي گرسنه هستم به خدمتش مي رسم،خوبه؟
محبوبه به نشانه موافقت سرش را تكان داد.سپس چند لحظه سكوت كرد و با احتياط پرسيد:
-مسابقه چطور بود؟
آنقدر اين پرسش را ناشيانه و مصنوعي بيان كرد كه محمد با تعجب به او نگاه كرد.محبوبه سرش را زير انداخته بود و با استكان چاي خود را سرگرم كرده بود تا نگاهش به محمد نيفتد.فكري در ذهن محمد جان گرفت.با شوخي در حالي كه استكان را به لبش نزديك مي كرد خطاب به محبوبه گفت:
-شيطون،نكند به خاطر شنيدن نتيجه مسابقه تا اين موقع شب بيدار مانده اي؟مي توانستي اين را صبح از من بپرسي.
با اينكه محمد اين حرف را خيلي عادي و به شوخي عنوان كرد اما محبوبه انتظار شنيدن چنين حرفي را نداشت.سرخ شد و در حالي كه هول شده بود و ناخود آگاه در صندلي جابه جا مي شد گفت:
-نه همينطوري پرسيدم و منظوري نداشتم. فقط از روي كنجكاوي.
محمد استكان چايش را روي ميز گذاشت و به نشانه پذيرفتن حرف او سرش را تكان داد.
-عالي بود،با اينكه تيم حريف خيلي قوي بود اما بچه ها كم نگذاشنتد و حسابي سوسكشون كردند.در كل مشابقه خيلي خوبي بود.
محبوبه دستهايش را به هم قلاب كرد و با شادي گفت:
-واي چه خوب ،حدس مس زدم برنده شوند.
محمد ابروانش را بالا برد و در حالي كه سعي مي كرد نخندد گفت:
-چرا؟
هيجان محبوبه فروكش كرد و با سر درگمي گفت:
-خوب همين جوري ديگه،مگر خودت نمي گفتي رو دست تيم دانشگاه كسي نمي تواند بلند شود.
محمد خنديد و گفت:
-خواهر كوچولوي ورزش دوست و كنجكاو من،از چاي ممنونم بايد بروم استراحت كنم.تو هنوز خوابت نمي آيد؟
محبوبه نفس راحتي كشيد و گفت:
-چرا ديگه دارم از خستگي تلف مي شوم.تو برو من هم استكانها را مي شويم و مي روم بخوابم.
محمد شب بخير گفت و به طرف اتاقش رفت ولي يك چيز برايش خيلي عجيب بودواينكه چرا محبوبه براي شنيدن خبر پيروزي تيم دانشگاه اين قدر علاقه نشان داد.سعي كرد در اين باره فكر نكند.او محبوبه را دوست داشتني تر از آن مي دانست كه بخواهد در موردش افكار مسمومي به خود راه بدهد.

روزها از پی هم میگذشتندو زمستان کم کم سپری میشد.طبیعت برای رستاخیز دیگر اماده میشد.
هواسوز خود را از دست داده بودو ملایم شده بود.بوی بهار مردم را به تکاپو انداخته بودوحس شیرینی به انها القا میکرد.حس بودن.زندگی کردن.دوست داشتن
رسیدن بهار برای محمد نیز نوید شادی به همراه داشت.همین انگیزه باعث شده بود تا اوپشتکار زیادی برای درس خواندن از خود نشان دهد واز همان موقع برای گذراندن ترم پایانی برنامه ریزی کند تا بتواند مثل همیشه از پس امتحانات با موفقیت براید.همین سخت کوشی او را از فکر و خیالات رها کرده بود.
به تنها چیزی که فکر میکرداین بود که بتواند با موفقیت سال تحصیلی را پشت سر بگذارد.محمد میدانست با فرارسیدن سال جدید انتظار سخت او نیز به پایان می رسد و میتواند برای خواستگاری از فرشته اقدام کند.
در این میان فرشاد نیز درگیر مسائل درس و دانشگاه بود وبه دلیل جدا بودن رشته ی دانشگاهی اش با محمد کمتر میشد او را ملاقات کند زیرا برای کسب مهارت و کار ورزی مجبور بود به همه ی شهرهای
دیگر مسافرت کند.اما با وجود درس و مشغله ی کاری او همچنان با محمد در تماس بود.هر چند که این تماس ها بیشتر با تلفن صورت میگرفت اما به هر حال برای نشان دادن محبت و دوستی شان کافی بود.
محبوبه هم تغیرات زیادی کرده بود.گویی رسیدن سال نو برای او نیز نوید تازه ای داشت وباعث شده بود روحیه ای شاد تری پیدا کند.او بیش از حد به خود میرسید و رفتارش جا افتاده تر از گذشته بود.لباسها و مدل موهایش را به پیروی از مد روز انتخاب میکرد و زمانی که در منزل بود صدای موسیقی های تند و شاد قطع نمیشد.مهتاب تحول روحی او را طبیعی میدانست و انقدر تجربه داشت بفهمد گرایش محبوبه به زیبایی و شادی در این سن تقاضای سن اوست.اما رفتار محبوبه برای محمد تعجب برانگیز و کمی مشکوک بود
و با اینکه جوانی روشنفکر بود اما هر گاه به این می اندیشید که ممکن است محبوبه در دام عشقی گرفتار شده باشد ناخوداگاه احساس ناخوشایندی به او دست میداد البته او کسی نبود که عشق رافقط برای خودش بخواهد اما از این میترسید که مبادا محبوبه ندانسته در راهی اشتباه قدم بگذارد.
اسفند ماه به سرعت به پایان رسید و نوروز باستانی با تمام زیبای هایش ا ز راه رسید.این نوروز برای خانواده ی مهر نیا با تمام نوروز های سالهای گذشته یک تفاوت عمده داشت و ان اینکه برخلاف سالهای پیش که منتظر میماندند تا مهمانی از شهرستان برسد.خود عازم سفربودندو قرار بود به شیراز بروند.
محبوبه از دو روز مانده به سفرساکش را بسته بود و به انتظار زمان سفر لحظه شماری میکرد مهتاب هم خیلی خوشحال بود زیرا پس از چند ماه دوری از دختر بزرگش مهشید دوباره میتوانست او و دامادش راببیند کامران همسر مهشید جوانی خوب و متین اهل شیراز بود که وقتی تو تهران دانشجو بود نزدیک منزل انان خانه ی اجاره کرده بود و در بین رفت و امدهایش مهشید را دیده و به او علاقه مند شده بود
که البته این علاقه یک طرفه نبوده وهمین علاقه باعث ازدواج و پیوند مشترک بین ان دو شده بود.کامران پیش از ازدواج اعلام کرده بود که نمیتواند در تهران زندگی کند و دوست دارد پعد از اتمام درسش به شیراز برود و دوره ی تخصصیش را در دانشگاه شیراز بگذراند و همانجا زندگی کند از انجا که عشق و محبت میتواند حلال خیلی از مشکلات شود مهشید به خاطر او مخالفتی از خود نشان نداد به خصوص که مهتاب نیزاز خود رفتار بزرگ منشانه ای از خود نشان داد و به عنوان یک مشاور خوب و فهمیده مهشید را راهنمایی کرد
بدین ترتیب زندگی این دو جوان شکل گرفت وتا ان زمان که وارد دومین سا ل از زندگی مشترکشان میشدند اختلافی که بخواهد به زندگیشان رنگ تیره ای بدهد بروز نکرده بود وان دو درکمال ارامش و صفا زندگی مشترکشان را میگذراندند.فقط میماند ناراحتی حاصل از دل تنگی و دوری از خانواده که مرتب با تلفن با انان در تماس بود و هرگاه مهشید دلتنگ دیدار خانواده اش میشدد کامران چند روزی مرخصی میگرفت واو را برای دیدار به تهران می اورد و حدود یکسال بود که مهشید در مدرسه ای مشغول به کار شده بود و انقدر سرش گرم شده بود که کمتر دلتنگی به سراغش می امد .از روزی که مهشید فهمیده بود عید خانواده اش به شیراز می ایند ارام و قرار نداشت به خصوص که میدانست این سفر مربوط به محمد میشود و مادرش به شیراز می اید تا از خانواده ی کامران که حدود یکسال پیش مادرشان را از دست داده بودند اجازه بگیرند تا به خواستگاری فرشته بروند.مهشید با اینکه ازاینکه خیلی وقت پیش لباس مشکی اش را در اورده بود اما هنوز به مجلس عروسی نرفته بود
دهم فروردین مصادف بود با نخستین سالگرد درگذشت مادر کامران و پس از ان میتوانست برای مراسم عقد و عروسی برادرش لحظه شماری کند
اما محمد حال دیگری داشت.حالی که خودشم نمیتوانست ان را توصیف کند احساس خوبی که گاهی اوقات سایه ای از اضطراب ان را فرا میگرفت .درست مثل روزی افتابی که لکه ای ابر جلوی خورشید را بگیرد
محمد با این احساس کنار می امد و ان را بروز نمی داد اما شبها که این حالت به اوج خود می رسید او را وادار میکرد تا پاسی از شب در اتاقش قدم بزند.محمد امیدوار بود با تمام شدن تعطیلات عید و رفتن به شمال این اضطراب پایان یابد و او بتواند روال عادی زندگی اش را از سر بگیرد
با فرا رسیدن تعطیلات نوروزی خانواده رهام نیز طبق عادت هر سال به ویلای با صفایشان در شمال رفتند و قرار شد چند خانواده از اقوام نزدیک در این تعطیلات به انها بپیوندند.با اینکه وسایل راحتی و بساط مهمانی وامکان هرگونه تفریح و سرگرمی وجود داشت اما فرشاد احساس میکرد که انسال مثل سال های گذشته نیست.برخلاف محمد او احساس گنگ و نامطبوعی داشت.احساس میکرد زندگی برایش یکنواخت و خسته کننده شده است.حوصله تفریح و سرگرمی و حتی مهمانی را هم نداشت.حتی به ورزش که انقدر علاقه داشت و به محض دیدن چند نفربساط فوتبال و والیبال را راه می انداخت.
بی علاقه و بی توجه شده بود

کننده بود.روزها تا ظهر میخوابیدو بعد از ان یا تلویزیون تماشا میکردویا در محوطه جلو ویلا روی صندلی می نشست و به جنگل چشم می دوخت حتی برای اینکه در جاده میان جنگل که ان همه به ان علاقه داشت قدم بزند حال و حوصله نداشت . فقط گاهی کنار دریا میرفت و زود برمیگشت . او به دنبال چیزی بود که خودش هم نمیدانست ان چیست.از روزها و شبهای تکراری و بعد تر از ان مهمانی های پشت سر هم و خسته کننده بیزار بود و دلش سکوت و تنهایی را می طلبید.با جمع بود اما خود را در جمع احساس نمیکرد
انسانی بود بی هدف و برنامه که رشته کار از دستش در رفته بود .
هوای لطیف شمال انقدر دلپذیر بود که هر جنبنده ای را به وجد می اورد.اما برای فرشاد از همان روز اول کسل کننده بود و تصمیم گرفت روز دوم به تهران برگردد.احساس می کرد به سکوت احتیاج دارد که ان را فقط در تهران ودر جایی بدون حضور دیگران پیدا خواهد کرد . وقتی تصمیمش را با پدر و مادرش در میان گذاشت انان اعتراضی نکردند . زیرا بی حوصلگی و بی تکلیفی او باعث نگرانیشان شده بود . منیژه عقیده داشت او به یه مسافرت خارج از کشور احتیاج دارد تا بتواند روحیه ای تازه کند . اما فرشاد به هیچ وجه قصد نداشت به مسافرت برود و اصرار محمود و منیژه مبنی بر رفتن او به اروپا بی نتیجه بود . فرشاد به ان دو گفته بود مسافرت بی فایده است زیرا اسمان همه جا همین رنگ است .این طرز و فکر اخلاق فرشاد که همیشه عاشق تفریح و مسافرت بود برای محمود و منیژه غریبه بود.اما چاره ای برای ان نمی دیدند جز اینکه او را به حال خود بگذارند تا دوباره خودش را پیدا کند

روز دوم فروردین بود. هواابری بود و باران از صبح یکسره باریده بود. برخورد باران به تنه ی خیس خورده درختان سپیدار و راش شفافیت خاصی ایجاد کرده بود و این وضوح و شفافیت در همه جا به چشم می خورد. مثل این بود که باران, غبار و زنگ طبیعت را شسته و رنگ ملایم آن را پر رنگ تر کرده باشد. شیارهایی از آب روی آسفالت به راه افتاده بود و در نهایت به جوی پرآبی که کنار خیابان روان بود می پیوست.
بارش باران در شمال یک اتفاق همیشگی به حساب می آید, اما این تکرار برای فرشته هیچ گاه عادی و بی ارزش نمی شد. فرشته باران ا دوست داشت. آنقدر که وقتی باران می بارید, دوست داشت سرش را رو به آسمان بلند کند و همپای باران ببارد, وقتی کوچکتر بود همیشه فکر می کرد هنگامی باران می بارد که آسمان از غم و اندوه لبریز باشد. همیشه در این هنگام برای آسمان دل می سوزاند. فرشته دارای طبع لطیف و حساسی بود. روح او چون پیکر ظریفش آسیب پذیر و شکننده بود.
باران همچنان ادامه داشت .دل فرشته نیز همپای آسمان گرفته بود .از یک طرف بیماری مادر و از طرف دیگر غمی گنگ به خانه کوچک قلبش هجوم آورده بود .فرشته پشت پنجره اتاقش ایستاده بود وبه رقص برگهای تازه شکفته در زیر ریزش باران چشم دوخته بود.خانه در سکوتی سنگین فرورفته بود.مادر تازه داروهایش را خورده بود وبه خواب رفته بود.بنابراین فرشته کاری نداشت تا انجام دهد جز اینکه بایستد وبه فکر فروبرود.هرکارمی کرد نمی توانست فکرش را از خانه دوستش ترانه منصرف کند دلش آنجا بود واینکه آنجا چه خبر است .آن روز بله بران دوستش ترانه بود وبااینکه او هم به این جشن دعوت داشت اما می دانست اگر هم بخواهد نمی تواند به آن جشن برود .غم عمیقی وجود فرشته را گرفته بود باینکه سعی می کرد روز نامزدی دوستش خوشحال باشد اما قلبش شکسته تر از آن بود که بتواند جلوی ریزش اشکهایش را بگیرد.
او ترانه را دوست داشت .او صمیمی ترین و بهترین دوستی بود که تاکنون به خود دیده بود .احساس می کرد این ازدواج ترانه را از او جدا خواهد کرد . با فکر کردن به کوروش ،نامزد ترانه، ناخودآگاه خار حسادتی برقلبش می خلید.
کوروش جوانی سبزه رو و میانه بالا بود که بیست وپنج سال سن داشت واز خانواده ای ثروتمند و صاحب اعتبار در شهرشان بود.مهمتر از همه خود کوروش مردی تحصیل کرده و نجیب بود که پس از گرفتن فوق دیپلم ،خدمت سربازی اش را انجام داده بود وهم اکنون نیز در کارخانه پدرش سرپرستی کارگران زیادی را برعهده داشت .پدر کوروش صاحب کارخانۀ چوب بری بزرگی بود و خیلی از خانواده هایی که اورا می شناختند و دختر دم بختی داشتند ،آرزو داشتند او روزی در خانۀ آنان را به صدا دربیاورد ودخترشان را برای پسرش خواستگاری کند اما کوروش از بین این همه دختر زیبا فقط خواهان فرشته شده بود وبرای رسیدن به او خیلی تلاش کرد.هرروز سرراه مدرسه می ایستاد.واورا نگاه می کرد .بارهابرای فرشته پیغام فرستاده بود که اورا دوست داردوبرای رسیدن به وصالش حاضر است حتی جانش راهم بدهد.
خاطرات گذشته در ذهن فرشته زنده شد واورابه روزی برد که تنها از مدرسه بازمی گشت .ترانه سرمای سختی خورده ودرمنزل بستری بود .فرشته درفکر این بود که چگونه پیغام خانم ناصری ،مادرکوروش رابه مادربدهد .می دانست پاسخ مادر چیست ،بااین حال نمی توانست پیغام خانواده ناصری را نرساند .وقتی به منزل رسید مادررا دید که مشغول پاک کردن برنج می باشد .مادر سرحال تر از روزهای دیگر بود واز ناله های همیشگی اش خبری نبود .این برای فرشته نوید خوبی بود .به سرعت لباس هایش را عوض کرد وکنارمادرنشست ومشغول کمک به او شد.پس از اتمام کار فرشته با کلی من و من کردن ،باصدایی ضعیف که لرزش خاصی درآن شنیده می شد گفت:«مادر...خانم ناصری...ازمن...یعنی ازشما خواهش کردند که...اجازه بدهید... فردا شب...خدمت برسند.»مادرطوری به فرشته نگاه کرد که گویی خلاف بزرگی مرتکب شده وبالحن خشنی که کمی رنگ تعجب درآن بود گفت:«فرشته چه می گویی؟مگر عقل از سرت پریده؟»
«من که چیزی نگفتم ،فقط پیغام ایشان را رساندم.»
توکه می دانی جواب من وپدرت چیست .می خواستی موافقتی نشان ندهی .»
«نظر شما وپدر را می دانم ولی آیا شماهم نظر من را می دانید؟»
«به به،چشمم روشن ،حرفهای جدیدی می شنوم ،ازکی تاحالانظر تو غیر از نظر ماست؟»

«مادر چرا چنین تصوری دارید؟ مگر من آدم نیستم،چرا فکر میکنید من مثل هر دختر دیگری نباید فکر کنم و تصمیم بگیرم؟»

«ببین فرشته سر بحث را باز نکن تو خودت خوب میدانی که ما صلاح کار تو را بهتر از خودت میدانیم، هر پدرو مادری بد فرزندشان را نمی خواهند بخصوص من و پدرت که جز تو فرزند دیگری نداریم.»

«میدانم مامان ولی من دوست ندارم دوستانم فکر کنند که من...تو رو به خدا اجازه بدهید خانواده ناصری فردا به منزل ما بیایند. مهم نیست که به آنها چه می گویید فقط برای یک بار هم که شده یک نفر به این خانه بیاید.»

«بیایند که چی؟ می خواهی مردم چه فکری کنند؟ تو چه احتیاجی داری که کسی به خواستگاریت بیاید، تو که نامزد به آن خوبی داری؟»

چشمان فرشته پر از اشک شدند این کلمه را بارها شنیده بود با بغضی که کم کم به ریزش مداوم اشک منتهی میشد گفت:«نامزدم؟ کو؟ پس چرا من چیزی حس نمیکنم.شما دو سال است که با این حرفها مانع ابراز احساسات جوانی من شده اید.فکر میکنید دختر 14ساله ام مادر من 19 سال دارم پس قبول کنید من بچه نیستم و با من نثل یک طفل رفتار نکنید.اکثر خواستگاران منرا بدون اینکه حتی اجازه بدهید پا به منزل بگذارن با این حرف رد کردید.ولی ایا یکبار از من پرسیدید من چه میخواهم؟و ایا تمایلی به این وصلت دارم؟» فرشته دستانش را جلوی صورتش گرفت و هق قه گریست.

رنگ نرگس پریده بود انتظار شنیدن چنین حرفهایی را از فرشته نداشت.نمیدانست چه بگوید ایا میبایست دخترش را دلداری دهد یا به خواست او عمل کند و بعدها شاهد بدبختی و زجر او باشد و یا با مهر و غضبیمادرانه با او برخورد کند تا در اینده که فرشته به حرف او رسید از او متشکر باشد.با خود فکر کرد ای کاش فرشته هم عین او فکر میکرد. برای او مثل روز روشن بود که ازدواج فرشته با محمد سرنوشت خوبی را برایش به ارمغان اورد. او عقیده داشت عشق پس از ازدواج پایدارتر و با ثبات تر است. عشق پیش از ازدواج جز فریب و هوس چیز دیگری نمیتواند باشد.اما فرشته مثل او فکر نمیکرد و عشق را لازمه ازدواج میدانست و معتقد بودهمین عشق است که میتواند حلال بسیاری از مشکلات باشد. به هر حال نه فرشته حرف نرگس را میفهمید و نه نرگس میتوانست او را درک کند.

نرگس از جا برخاست با اینکه ناراحتی اعصاب حس و رمقش را گرفته بود دستی به موهای طلایی دخترش کشید وبا کشیدن نفس بلندی گفت:«بلند شو دست و رویت را بشور بسیار خب،خانواده ناصری میتوانند فردا شب به منزلمان بیایند ولی این را بدان این چیزی را عوض نمیکند تو روزی میفهمی که منو پدرت هرچه خواستیم برای سعادت تو بوده حالا بلند شو و با گریه ات مرا ناراحت نکن.»

کوروش دوبار خانواده اش را برای خواستگاری از فرشته به منزل انان فرستاد نخستین بار خانواده فرشته درس او را بهانه کردند و گفتند که فرشته در حال حاضر تصمیم به ازدواج ندارد.

کوروش وقتی پاسخ منفی شنید باز هم مادش را وادار کرد تا به منزل انان برود و تقاضای خواستگاری را دوباره تکرار کند.کوروش توسط خانواده اش برای انان پیغام داد که مخالفتی با درس خواندن او ندارد و به غیر از ان هر شرطی که داشته باشند قبول میکند .اما دومین بار که پدر و مادر کوروش برای خواستگاری فرشته رفتند با این پاسخ روبرو شدند که فرشته نامزد پسر عمه اش می باشد و قرار است پس از گرفتن دیپلم با او ازدواج کند. این پاسخ آب پاکی را روی دست کوروش و خانواده اش ریخت. با شنیدن پاسخ منفی کوروش چند ماهی غیبش زد. پس از سه ماه غیبت کوروش بازگشت و این بار خواهان ازدواج با صمیمی ترین دوست او یعنی ترانه شد. شاید این ازدواج از سر لجبازی بود و شاید هم از فرشته دل کنده بود. به هر حال هرچه بود چراهای فراوانی در ذهن او باقی مانده بود. صدایی از اتاق مادر برخاست. فرشته نفس عمیقی کشید و به طرف اتاق مادر رفت و او را دید که با ناله در رختخواب جا به جا می شود. فرشته به او نزدیک شد و آهسته دستش را به پیشانی او گذاشت و از اینکه مادر تب نداشت خیالش راحت شد. وقتی مطمئن شد مادر راحت خوابیده به اتاقش بازگشت. این بار به سمت پنجره نرفت و روی صندوق چوبی قدیمی که گوشه اتاقش قرار داشت رفت و روی آن نشست دستهایش را زیر چانه اش گذاشت و به فکر فرو رفت. این بار هم فکر او حول و حوش منزل دوستش به پرسه زدن مشغول شد. یاد روزی افتاد که ترانه با چهره ای به رنگ گل سرخ و با چشمانی که احساس گناه و شرم به خوبی در آن مشهود بود به او خبر داد که خانواده ناصری از خانواده اش او را خواستگاری کرده اند. شاید ترانه هم فکر می کرد فرشته ازشنیدن این خبر جا می خورد ولی فرشته خوددارتر از آن بود که حساسیتی در این مورد نشان بدهد. او با خوشحالی به ترانه تبریک گفت و به این وسیله قلب ترانه را که فکر می کرد با قبول کوروش به دوستش خیانت کرده لبریز از شادی کرده بود. اما پس از رفتن ترانه به منزلشان به هوای پیدا کردن چیزی به انباری رفته بود و تا توانسته بود با گریه خود را سبک کرده بود. فرشته عاشق کوروش نبود و نمی دانست چه احساسی نسبت به او دارد. اما او میدانست کوروش عاشقانه او را دوست دارد و این چیزی بود که می توانست او را راضی به این وصلت کند. فرشته به دنبال عشقی پر شور بود ، عشقی توام با هیجان و جنجال. دوست داشت با مرد محبوبش قرار بگذارد، نامه بنویسد، قهر کند، ناز کند و خیلی از کارهایی را انجام بدد که بین یک عاشق و معشوق معمول و مرسوم است؛ مثل هدیه دادن و هدیه گرفتن.
کوروش بارها سر راهش سبز شده بود و هر بار سر راهش دسته ای گل گذاشته بود. با اینکه فرشته هیچ گاه به او روی خوش نشان نمی داد و گلهایی را که او با خود می آورد زیر پایش له می کرد اما کوروش از رو نمی رفت و روز دیگری دسته گل دیگری جلوی راهش می گذاشت. فرشته از سمجی او خوشش می آمد و با وجود اخمی که به هنگام دیدن او بر چهره اش نقش می بست به حضور او و محبت هایش عادت کرده بود. فرشته از این ناراحت نبود که پدر و مادرش کوروش را رد کرده اند و یا ترانه به او بله گفته است، زیرا این حق ترانه بود که آینده و مرد مور علاقه اش را انتخاب کند. فرشته ف ترانه را بیشتر از آن دوست داشت که بخواهد به او حسادت کند اما دل او از این شکسته بود که در طول مدتی که خانواده کوروش به منزل آنان رفت و آمد داشتند، پدر و مادرش، حتی یک بار هم از او نپرسیده بودند که نظر او نسبت به کوروش و خواستگاری او چیست، گویی اصلاً کسی به نام فرشته در منزل زندگی نمی کرد. فرشته طالب هیجان و شوری عاشقانه بود، درست مثل دختران دیگر. البته نمی شد برافکار فرشته خرده گرفت. وجود این خواسته برای دختری به سن او خیلی عادی بود به خصوص که فرشته هم زیبا بود و هم نجیب. زیبایی او هم استثنایی بود. با تمام این توصیفات خواستگاران فراوانی نداشت.اگر هم کسی ندانسته با دیدن زیبایی آسمانی او خواهان ازدواج با او می شد از دور ونزدیک می شنید که او نامزد داردو این برای فرشته خیلی زجر آور بود,
زیرا خودش هم نمی دانست آیا واقعا" نامزد دارد یا ندارد.تاکنون دو سال از عنوان کردن نامزدی او با پسر عمه اش که آن هم توسط پدرومادر خودش عنوان شده بود می گذشت اما در عرض این دو سال اتفاق خاصی که نشان دهد او به راستی دختری نشان شده است وجود نداشت و فرشته کم کم احساس میکرد مورد تمسخر دوستان وآشنایانش قرار گرفته است.
به همین دلیل احساس می کرداز محمد که او را انگشت نما کرده بودبدش می آید. فرشته هر بار که از پدر ومادرش تعریف محمد را می شنید دلش می خواست فریاد بکشد وگوش هایش را با دست بگیرد.
البته او از محمد متنفر نبود شاید اگر احساس نمی کرد این انتخاب از طرف پدر ومادرش می باشد وتحت فشار آنان قرار ندارد چه بسا به او علاقه مند هم می شد,ولی از اینکه بدون توجهبه احساسات وخواسته او محمد را به عنوان داماد پذیرفته بودند , سخت ناراحت ودلگیر بود.فرشته احساس میکرد محمد علاقه وحتی تمایل به ازدواج با او ندارد زیرا رفتارش با او مانند مردی نبود که دختری را بخواهد.
رفتار او منطقی ومعقول که فرشته ان را دوست نداشت.
محمد هیچ کلامی به او نگفته بود که نشان از علاقه خاصی باشد. او هیچ گاه سعی نکرده بود فرشته را در خلوت ملاقات کند چه رسد به اینکه در گوشش زمزمه عاشقانه سر دهد.
محمد هیچ گاه به چشمان او خیره نمی شد وهیچ وقت با دیدن او دست وپایش را گم نکرده بود.
در ذهن فرشته این چه معنی می توانست داشته باشد جرز اینکه محمد او را دوست ندارد واین پدر ومادر خوش خیالو ساده او هستند که فکر می کنند محمد عاشق وبی قرار اوست وفقط او می توانددخترشان را خوشبخت کند.
.
فرشته آهی کشید وبه پنجره اتاق چشم دوخت.تیغه نور خورشید که از پنجره سرک کشیده بود نشانه آن بودکه باران بند آمده است. از جا برخاست وبه طرف پنجره رفت.
با دیدن رنگین کمان در آسمان لبخند زد و در همان حال احساس کرد که دل گرفته او هم باز شده وشوق رفتن به خارج از منزل او را به طرف در اتاق کشاند.شمش به لیوانآب مادر افتاد وبا دیدن آن به یاد چشمه زیبای منزل افتاد.
آنجا تنها مکان زیبا ودنجی بود که او در ان احساس راحتی وسبکی می کرد.دلش برای دیدن رودخانه ای که می دانست هم اکنن پر اب تر شده لک زده بود او وترانههر روز به بهانه آوردن آب به آنجا سر میزدند. آن مکان برایشان حکم محراب مقدسی را پیدا کرده بود که هر روز بایستی برای نیایش و عبادت به آنجا برود. حتی نرگس هم می دانست دخترش عاشق محیط زیبای چشمه می باشدوچون می دانست انجا محیط امنی است از رفتن فرشته به آنجا ممانعت نمی کرد.
او آب گوارا و زلال چشمه را به آب لوله کشی منزل ترجیح می داد به خصوص که از ناراحتی کلیه رنج میبرد.
فرشته می دانست که امروز خودش باید به تنهایی به چشمه برود وباز با به یاد آوردن ترانه آهی کشید.آهسته به طرف در اتاق رفت وآن را باز کرد .
مادرغلتی خورد وچشمانش را لحظه ای گشود.
فرشته آهسته گفت:مادر من به چشمه می روم.
صدای خواب آلود مادر بلند شد.فرشته هنوز باران می بارد؟
نه مدتی است باران بند آمده است.
پس مواظب خودت باش سعی کن زود بیایی.
چشم شما کاری دارید؟>>
مادر پاسخ نداد گویی به خواب رفته بود.فرشته آهسته در اتاق را پشت سرش بست وکوزه گلی کوچک را از گوشه ی تراس منزل برداشت و سراپایی های سفید و زیبایش را که پدر برای تولدش خریده بود به پا کرد.در حالی که دامن پرچین و بلندش را بالا می گرفت تا به زمین گِلی کشیده نشود به طرف چشمه به راه افتاد.
فرشته می دانست برای رفتن به چشمه باید از جلوی منزل ترانه عبور کند،اما دلش نمی خواست کسی او را ببیند زیرا به ترانه گفته بود قرار است برای دید و بازدید به منزل خاله اش بروند،بدین ترتیب شرکت نکردنش را در جشن نامزدی توجیه کرده بود.بنابراین برای اینکه از جلوی منزل ترانه عبور نکند مجبور شد راه را دور بزند.
هوای لطیف و دلپذیر پس از باران،روحی سبز و جسمی شفاف به طبیعت عطا کرده بود و فرشته چون گلی شکننده و ظریف که باران طراوت و شادابی خاصی به او هدیه داده باشد با نفس هایی عمیق این جاده سرسبز و بهشتی را طی می کرد تا به میعادگاهش برود.
روز دوم فروردین ساعت از دوازده ظهر گذشته بود و فرشاد هنوز در رختخواب بود.شب گذشته تا دیروقت مشغول دیدن تلویزیون بود.بعد هم تا کنار دریا پیاده رفته بود و پس از دمیدن سپیده صبح به منزل بازگشته بود.
فرانک تقه ای به در اتاق او زد.وقتی صدایی نشنید حدس زد فرشاد هنوز در خواب باشد. مردد بود چه کند ،آیا باز هم منتظر بماند و یا او را بیدار کند.شب گذشته فرشاد گفته بود که به تهران بازمی گردد و فرانک قصد داشت اتاق او را برای مجید که قرار بود به اتفاق خانواده اش به شمال بیایند آماده کند.
فرانک وارد اتاق شد و به طرف پنجره رفت و پیش از هر کاری پرده ضخیم اتاق را کنار کشید.هوا نیمه ابری بود و باران تازه بند آمده بود .قسمت هایی از آسمان آبی و شفاف بود و در بعضی از جاهای آن لکه های ابرمانند پنبه حلاجی شده به چشم می زد.با کشیدن پرده نور از پنجره
بزرگ به داخل اتاق تابيد.با روشن شدن اتاق،فرشاد چشمانش را باز كرد.او مي دانست غير از فرانك كسي جسارت انجام دادن اين كار را ندارد.براي اينكه اهميتي به كار او ندهد پتو را روي سرش كشيد و چشمانش را بست.هنوز چند لحظه اي نگذشته بود كه ناگهان پتو از رويش كشيده شد و متعاقب آن صداي نازك فرانك گوشش را آزرد.
-دِ،عجب رويي داريريالبلند شو ديگه،ظهر شده و همه كارامون مونده،ناسلامتي امروز مهمان داريم،يك ساعت هم هست كه مامان سراغت رو مي گيره.
فرشاد دستانش را باز كرد و خميازه اي كشيد،بي خوابي شب گذشته او را كسل و بي حال كرده بود.با اين حال احساس بد خلقي نمي كرد.با چشماني كه هنوز خسته بود و خواب آلود به فرانك نگاه كرد و با بي حالي پرسيد:
-مامان چكارم داره؟
-نمي دونم،ولي لابد كار مهمي داره كه چند بار ازت سراغ گرفته؛حالا بلند شو هزار تا كار مونده كه بايد انجام بديم،تازه بايد اين اتاق را هم براي مهمونا آماده كنيم.
فرشاد خيلي دوست داشت براي اذيت كردن فرانك هم كه شده دوباره بخوابد،اما خواب از سرش پريده بود.روي تخت نيم خيز شدو به فرانك نگاهي انداخت،فرانك موهايش را با بيگودي پيچيده بود و تور روي سرش كشيده بود.قيافه جدي و مصممي كه به خود گرفته بود شباهت زيادش را به منيژه نمايان مي كرد.فرانك دستش را به كمر زده بود و مانند كدبانويي منتظر از جا برخاستن او بود.فرشاد از ژستي كه فرانك به خود گرفته بود و با آن موهايي كه مانند بقچه اي بالاي سرش پيچيده شده بود خنده اش گرفت.با صدايي كه آهنگ خنده داشت خطاب به فرانك گفت:
-چيه،باز مجيد مي خواد بياد خونه تكوني راه انداختي؛ مي خواي نشون بدي خيلي كدبانويي،لابد اين اتاق را هم براي مجيد جونت مي خواهي،حيف كه مي خوام برم تهران وگرنه كاري مي كردم مجيد توانبار ته حياط بخوابه.
احمهاي فرانك تو هم رفت و چشمهايش را تنگ كرد و با حرص به فرشاد نگاه كرد.بعد روبدوشامبر فرشاد را از روي ميز بغل تخت برداشت و آن را روي سرش پرت كرد وگفت:
-فرشاد سعي نكن منو عصباني كني،بلند شو اينقدر حرف نزن،تا دوش بگيري،ميگم صيحانه كه چه عرض كنم ظهرانتو بيارن.
فرشاد روبدوشامبر را از روي تخت برداشت و به موهاي به هم ريخته اش دستي كشيدوپاهايش را از تخت پايين آوردولبه تخت نشست.
فرانك به سمت پنجره رفت و آن را باز كردتا هواي اتاق عوض شود.در همان حال به فرشاد گفت:
-اگه خودت بخواي ،امروز براي تو هم ميتونه روز خوبي باشه،چون قراره آقاي رستمي هم با پري سيما جونشونتشريف بيارن.همينطور فرناز جون و طلا جون و خلاصه گروهي از عشاق دلخسته جنابعالي هم اكنون در راه هستند و به زودي خدمت مي رسند،پس بهتره زودتر بلند شي دستي به سر و صورتت بكشي.
فرشاد ابروانش را بالا برد و لبهايش را جمع كرد و با لبخند طوري كه فرانك را تحت تاثير قرار بدهد شانه هايش را بالا انداخت و گفت:
-آخ جون،خيلي خوب شد،با اين حرمسرايي كه مامان جون ترتيب داده حسابي سرمون گرم مي شه،بهتره منم برم تهران دو سه دست كت وشلوار و چند جفت كفش براي خودم بيارم.
فرانك متوجه منظور فرشاد شد و نيشخندي زد و گفت:
-آره جون خودت می خوای مثل اون دفعه در بری .راستی می دونی که اگه بری کی از همه خوشحالتر می شه ؟
"برایم فرقی نمی کنه ،چه همه خوشحال بشن چه بشینن و عزای رفتتن منو بگیرن امشب تهرون را عشقه ولی فکر کنم اگه بمونم تو از همه ناراحت تر می شی .چون اون وقت نمی دونی مجید را باید کجا جا بدی "
فرانک با اخمی نگاهش را از فرشاد گرفت و در حالی که به طرف در اتاق می رفت "بی مزه "
فرشاد با خودش فکر کرد اگر قرار نبود جایی برم با این وضعی که پیش امده باید زودتر فلنگ را ببندم .چون اصلا حوصله قر و غمزه های دختر های نانازی و از ما بهترون و هم چشمی ننه های نانازی ترشون رو ندارم از اون بدتر چشم غر ه های مامان جون خودمه که عرصه را تنگ می کنه .سپس اهی کشیدو با خود زمزمه کرد :کاش می شد خودم را جایی گم و گور می کردم .
فرانک که هنوز از در اتاق خارج نشده بود برگشت و گفت :چیزی گفتی ؟"
فرشاد سرش را تکان داد و گفت :با تو نبودم داشتم به خودم می گفتم امروز چه روز خوبیه !"
فرانک نیشخندی زد و از در اتاق خارج شد .
سر حالی چند دقیقه پیش چون بخار از سر فرشاد پرید حدس می زد که باید روز خسته کننده ای را پشت سر بگذارد در این فکر بود که اگر به مامان قول نداده بود که تا امدن مهمانان صبر می کند همین الان بارش را به مقصد تهران می بست .
فرشاد نفس عمیقی کشید و دو دستش را در موهایش فرو برد از جا بلند شد و به طرف حمام رفت تا اصلاح کند و دوش بگیرد .
از در حمام که بیرون امد سینی بزرگی شامل صبحانه مفصلی بود کنار میزش مشاهده کرد .فرشاد به مخلفات داخل سینی نگاهی انداخت اما اشتهایی برای خوردن نداشت .بدون توجه به سینی صبحانه لباسش را پوشید و از اتاق خارج شد در حالی که از پله ها پایین می رفت صدای نازک و جیغ جیغوی فرانک را شنید که خطاب به عاطفه خانم دستورهای مختلفی می داد .
:عاطفه خانم اتاق فرشاد مونده "
عاطفه خانم نرده ها یادتون نره "
"عاطفه خانم ....عاطفه خانم ...."
فرشاد چهره اش را درهم کرد و در دل گفت "خدای من چقدر نفس داره بیچاره عاطفه خانم من که بودم استعفا می دادم .
فرشاد به طرف در ویلا رفت .هنوز از در خارج نشده بود که صدای مادرش را شنید که او را به نام می خواند .
"فرشاد کجا می ری ؟"
فرشاد به طرف او چرخید و با دیدن او لبخندی زد و سونی کشید ."چقدر خوشگل شدی .این لباس چقدر بهت می یاد "
منیژه از تعریف پسرش خوشحال شد .می دانست فرشاد حقیقت را می گوید .او فرشاد را به اندازه تمام هستی اش دوست داشت و تنها او بود که قلق او را در دست داشت .
منیژه لباس قرمز رنگ خوش دوختی به تن داشت موهای طلایی رنگ و کوتاهش با نواری به همان رنگ پشت سرش جمع کرده بود .در این حالت سن او کمتر از سن حقیقی اش به نظر می رسید .
فرشاد به طرف او رفت و خم شد و صورتش را بوسید و در همان حال گفت "خوش به حال پدر ،شما روز به روز جوان تر و خوشگل تر می شید "
منیژه نگاهی به اندام برازنده پسرش انداخت و از خوش هیکلی و خوش لباسی او غرق لذت شد و در همان حال با لحن ملایمی گفت:«فرشاد قولت که یادت نرفته، صبر می کنی تا خانواده رستمی و آقای ستوده بیان. درسته؟»
فرشاد خندید و سرش را به علامت تأیید تکان داد.«آره عزیزم، می مانم تا به مهمانان عزیز برنخورد، ولی فقط تا امشب. بعد از آن قراردادمون خود به خود فسخ می شه، قبول؟»
منیژه با دلخوری به فرشاد نگاه کرد ولی حرفی نزد و سرش را تکان داد.«خوب الان کجا می ری؟»
«می رم یه گشتی بزنم، همین دوروبرا هستم،شاید تا ساحل برم، شاید هم جایی نرم، ببینم چی پیش بیاد.»
«با ماشینت می ری؟»
فرشاد خندید،منظور مادر را به خوبی متوجه شده بود.
«برای اینکه خیال شما راحت بشه،ماشین نمی برم.»
منیژه هم خندید و به طرف اتاقش رفت و در همان حال گفت:«سعی کن زود برگردی.»
فرشاد بدون گفتن کلامی به طرف در ساختمان راه افتاد و به سرعت پله های جلوی در ویلا را طی کرد. حوصله مهمان و مهمانی را نداشت. مثل انسان بی هدفی بود که فقط به یک چیز فکر می کرد و آن فرار کردن از محیطی بود که احساس می کرد تحمل آن برایش سخت شده است.
هوای نمناک و دلپذیری بود.باران تازه بند آمده بود و محیط را حسابی شسته و رفته کرده بود. همه چیز در نهایت تمیزی و زیبایی بود. فرشاد دستهایش را از هم باز کرد و نفس عمیقی کشید. او همیشه طبیعت را دوست داشت و از دیدن زیبایی های آن احساس آرامش عجیبی به او دست می داد.
هر چقدر از ویلا دور می شد آرامش بیشتری احساس می کرد. بی حوصلگی و افکار ناراحت کننده جایش را به احساس شیرینی داده بود که فرشاد آرزو می کرد همیشگی باشد. نفس عمیقی کشید و با صدای بلند خطاب به خود گفت: عجب هوای لطیفی،فرشاد،بدبخت این دو روز گذشته را هدر کردی،حیف نبود روزها تا ظهر تو رختخواب باشی و شبها عین جغد شبگرد راه بیفتی به تفریح و قدم زدن و راه به این قشنگی رو تو تاریکی طی کنی.
فرشاد با شگفتی مناظر اطرافش را نگاه می کرد.با اینکه سالی چند بار به شمال می آمد اما هیچ گاه منظره های اطراف ویلا را به این خوبی ندیده بود. همه جا سر سبز و زیبا بود، گویی درون یک نقاشی پر از گل و سبزه قدم گذاشته بود.
در مسیر چشمش به جاده آسفالته ای افتاد که انتهای آن به ساحل منتهی می شد. با به یاد آوردن ساحل، شوق زیادی برای دیدن امواج سرکش دریا در او به وجود آمد. به خصوص که می دانست هم اکنون دریا ناآرام و طوفانیست و همین اشتیاق دیدن دریا را در او تقویت می کرد.
فرشاد عاشق دریای ناآرام و طوفانی بود و همیشه فکر می کرد در این مواقع دریا چون انسانی روی دوم خود را که همان خشونت و تجاوزگریست آشکارا نمایان می کند که اغلب اوقات این سرکشی و خشونت را در پس چهره ای آرام و مهربان پنهان می کند.
روزی فرشاد پیش دوستانش تفسیر جالبی از دریا کرد که آنان را به حیرت و خنده واداشت.او دریای آرام و آبی را به زنی افسونگر و طناز با چشمانی آبی و دریای طوفانی را به مردی جذاب و خشن با موهای خاکستری تشبیه کرد که این مرد حسود و عاشق پیشه گاهی اوقات با قرياد و سيلي به صخره ها و گاهي غرق كردن كشتي ها آنان را از تجاوز به زندگي اش باز ميداشت.
شوق ديدن دريا فرشاد را به سمت جاده آسفالته كشاند همانطور كه از جاده زيبا و سرسبز عبور مي كرد كه درختان اطرافش حصاري در دو طرف آن بوجود آورده بودندچشمش به لاك پشتي افتاد كه به اندازه يك كف دست بود.
لاك پشت وسط جاده قرار داشت و مانند اين بود كه مي خواهد به طرف ديگر برود.
فرشاد با ديدن لاك پشت جلو رفت و خم شد تا او را بهتر ببيند.لاك پشت كه احساس كرد كسي مراقب اوست وست و پايش را درون لاكش فرو برد.
براي فرشاد ديدن لاك پشت سبز و خاكستري خيلي جالب بود.چند لحظه به آن خيره شد و سپس از جايش برخاست وتا به راهش ادامه بدهد چند قدم از لاك پشت دور شد كه از فكرش گذشت نكند خودرويي از آنجا عبور كند و او را زير بگيرد.
از تصور چنين فكري اخمي بر پيشاني اش نمايان شد. به طرف لاك پشت برگشت او را ديد كه صامت و بي حركت چون تكه سنگي بر كف جاده قرار گرفته است. فرشاد به آرامي او را با دو دست بلند كرد و به سمتي كه لاك پشت قصد رفتن به آنجا را داشت حركت كرد.
طرف ديگر جاده با شيب كمي به جاده خاكي كنار جاده منتهي ميشد و كنار ان جوي پرآبي قرار داشت كه علف و سزه زيادي اطراف آنرا گرفته بود.
فرشاد مردد بود كه لاك پشت را كجا قرار دهد كه به سادگي راهش را پيدا كند در حالي كه اطراف را نگاه ميكرد تا جاي مناسبي پيدا كند چشمش به راهي باريك و شني افتاد كه به نظرش زيبا و اسرار آميز رسيد. درختاني بلند با شاخه هايي درهم گره خورده چون حصاري دو طرف جاده را پوشانده بودند و راهي به اندازه گذر يك انسان به طرفي نامعلوم امتداد داشت. فرشاد لاك پشت را در دو سه متري جوي آب روي تپه اي شني قرار داد تا هر طرف كه دوست دارد برود.خود نيز به لاك پشت خيره شد. چند لحظه گذشت و لاك پشت كه گويي بوي آب را احساس كرده بود آهسته و با احتياط سرش را از لاكش بيرون آورد و پس از چند لحظه تامل دست و پايش را به كندي بيرون آورد و اهسته و با احتياط به سمت جوي آب راه افتاد.
فرشاد از ديدن چنين صحنه جالبي به شوق آمده بود وبا لبخند تلاش لاك پشت را براي رسيدن به جوي آب مشاهده ميكرد و لذت ميبرد.آب نگاه كرد واز اينكه لاك پشت را كمي نزديكتر به جوي آب نگذاشته بود پشيمان شد.زماني به خود امد كه متوجه شد مدتي است آنجا ايستاده و به لاك پشت چشم دوخته است. با خود گفت:اگر بخواهم از رسيدن لاك پشت به جوي آب مطمئن شوم بايد تا شب اينجا بايستم. آهسته و آرام گامي به عقب گذاشت تا از شيب جاده بالا رود. در همين هنگام جاده شني به خاطرش آمد.به طرف آن نگاه كرد و براي قدم گذاشتن به جاده وسوسه شد.با ترديد ايستاد و براي تصميم گيري دستي به پيشاني اش گذاشت و نگاهش را به نقطه اي متمركز كرد.
عاقبت تصميم گرفت جاده شني را طي كند. نگاهي به مسير انداخت و حدس زد از این راه هم می تواند به طرف ساحل برود. با قدم گذاشتن به جاده شنی گویی در دنیای دیگری قدم گذاشته بود. به راه ناشناخته و اسرار آمیزی پا گذاشته بود که از همان ابتدا لذت خاصی در روحش به وجود آورده بود. صدای شنها زیر قدمهایش ملودی زیبایی به وجود آورده بود. فرشاد چشمانش را بست و به صدای قدمهایش گوش سپرد. با هر قدمی که به جلو بر می داشت ریتم خاصی با گامهایش نواخته می شد و این آهنگ درست مثل این بود که گروهی نوازنده، سمفونی زیبایی را بنوازند. نفس عمیقی کشید و چشمانش را گشود و به اطرافش نگاه انداخت. منظره ای زیبا و شگفت آور در اطرافش دید. درختان باران خورده و شفاف، طبیعت بکر و دست نخورده دو طرف جاده شنی، صدای دلنشین پرندگان و بوی دلچسب چوبهای خیس خورده درختان که با بوی سبزه و گل آمیخته شده بود همه دست به دست هم داده بودند تا فضای سحرآمیزی بوجود آورند. قلب فشاد از هیجان فشرده شده بود. دوست داشت ساعتها در این جاده زیبا قدم بزند و طبیعت را با تمام وجودش احساس کند. هر چقدر جلوتر می رفت جاده عریض تر می شد. جوی آبی که از کنار آن می گذشت نیز پهن تر شده بود. فرشاد به پیچی رسید و وقتی از آن عبور کرد چند مرغابی سبز و زیبا را دید که در آب شنا می کردند. فرشاد ایستاد و به مرغابی ها نگاه کرد. مرغابی ها نیز با دیدن او با سر و صدا به طرف دیگری فرار کردند. فرشاد از فرار مرغابی ها که همدیگر را هول می دادند و جیغ می کشیدند خنده بلندی سر داد و با سرخوشی گفت : خانمها، آقایان مزاحمت بنده را ببخشید که سرزده مزاحم استحمامتان شدم. و راهش را ادامه داد. کمی جلوتر کلبه ای چوبی با سقف سفالی نظرش را جلب کرد. کلبه ای کوچک و زیبا که دور تا دور آن را حصاری از شمشادها در بر گرفته بود. درخت یاس قرمز رنگی از یک طرف و پیچک پر گل لاله عباسی از طرف دیگر دیوار چوبی کلبه را در بر گرفته بود. پنجره های چوبی بلوطی رنگی که پرده های سفیدی به آن آویخته شده بودند، منظره زیبایی به این کلبه کوچک و خواستنی داده بود. فرشاد با حیرت به کلبه نگاه می کرد و در دل زیبایی آن را می ستود. او سالها آرزوی داشتن چنین کلبه ای را در سر می پروراند تا در مواقعی که از اطرافیانش خسته و دلزده می شود به آن پناه ببرد. فرشاد به خوبی می دانست این کلبه چوبی و محقر در مقایسه با ویلای پر شکوه و بزرگ پدرش مثل قطره ای در یک رود می باشد. اما چیزی که این کلبه را در ظرش خواستنی جلوه می داد صفا و سادگی آن بود؛ سادگی و زیبایی که دست طبیعت به آن عطا کرده بود. سکوتی زیبا بر محیط حکم فرما بود. سکوتی که با صدای چکاوک ها در لابه لای شاخه ها و قدم های فرشاد بر جاده شنی جلوه ای اسرارآمیز پیدا کرده بود. فرشاد به اطراف کلبه نگاهی انداخت. به نظر می رسید کسی ساکن کلبه نباشد زیرا اثری از زندگی و حیات دیده نمی شد. جاده شنی هنوز امتداد داشت و فرشاد امیدوار بود با طی کردن این مسیر بتواند کسی را ببیند تا بتواند در مورد کلبه و صاحب آن پرس و جو کند. به سختی چشم از کلبه برداشت و راهش را ادامه داد. با هر قدم که بر می داشت متوجه می شد جاده پهن تر می شود.عرض جاده به قدری شده بود که یک خودرو به راحتی می توانست از آن عبور کند. کمی جلوتر، سمت چپ، کلبه ای دیگر نظر او را جلب کرد. کلبه دوم بزرگتر ازقبلی بود ولی منظره چشمگیر آن با زیبایی کلبه اول برابری می کرد. فرشاد مطمئن بود که عاقبت می تواند کسی را در این مسیر پیدا کند وبا این فکر راه را ادامه داد.با خود فکر کرد که لابد این کلبه ها متعلق به کسانی می باشد که از ان به عنوان خانه ییلاقی استفاده می کنند.
کمی جلوتر کلبه ای دیگرو کمی پس از آن خانهای آجری با سقف شیروانی جلب نظر می کرد فرشاد به خانه آجری نظری انداخت و از قفلی که به در حیاط زده بودند متوجه شد ساکنان آن در منزل نیستند.
خانهای دیگر از پشت درختان به چشم فرشاد خورد.برای رفتن به طرف آن چند قدم برداشت وپیش از این که به کلبه برسد پلی چوبی در سمت جاده نظرش را جلب کرد.
رودخانه خروشان از زیر پل میگذشت و صدای خروش آب آن به وضوح به گوش فرشاد می رسید واو را برای دیدن رودبه طرف پل کشید.
زمانی که به پل نزدیک شد حضور کسی را روی پل احساس کرد کمی نزدیکتر شد.
اندام ظریف وکوچک زنی را دید که پشتش به او بود. او یک دستش را به تیرک چوبی پل تکیه داده بود ودر دست دیگرش کوزه ای کوچک قرار داشت.لباس محلی بلندی به تن داشت که با وجود چین وشکن های لباس ظرافت اندام زن مشهود بود.شالی نیز روی سرش انداخته بود که با وجود بلندی دنباله موهای بلند وخوش رنگش از زیر آن بیرون آمده بود.
فرشاد با خود فکر کرد بی شک این اندام ظریف وزیبا متعلق به دختر جوانی میباشد واز اینکه کسی را پیدا کرده تا از او در مورد نام محل بپرسد خوشحال شد وبه طرف او رفت.
پلی که فرشاد از روی آن پا گذاشته بود پلی کم عرض بود که رودخانه پر اب از زیر آن رد می شد.تیرک های چوبی به فاصله روی پل کار گذاشته شده بودند وسه ردیف طناب تیرک های چوبی را به هم متصل می کردند.با وجود بارندگی وگل الود بودن اب سنگهای کف رودخانه دیده می شدند.
فرشاد به دختر نزدیک تر شد واو را دید که با حالت قشنگی ارنجش را به تیرک چوبی تکیه داده وسرش را روی دستش گذاشته وبه آب خروشان و گل آلود رود چشم دوخته است.
فرشاد به ارامی گفت:ببخشید , می توانم سوالی بپرسم؟
دختر تکان نخورد گویی صدای او را نشنیده است. فرشاد متوجه شد که صدای بلند رود مانع از رسیدن صدای او به گوش دختر می شود.کمی جلوتر رفت وپس از صاف کردن صدایش با صدای بلندی گفت:ببخشید , خانم...
دختر جوان که کسی غیر فرشته نبود از صدای فرشاد یکه خورد وبا ترس به طرف او برگشت.
از دیدن غریبه ای آنقدر نزدیک به خود ناخوداگاه قدمی به عقب گذاشت.با این کارش پایش به طنابی که بین تیرک های چوبی پل کشیده شده بود گیر کرد وتعادلش را از دست داد وبرای اینکه زمین نخورد دستی را که با آن کوزه را گرفته بود به طرف طناب دراز کرداین کار باعث رها شدن کوزه شد.کوزه غل خوردوداخل رود افتاد وهمان اول با رخورد به سنگهای کف رودخانه صدای شکستنش بلند شدو به گوش آنان رسید.
واکنش ناگهانی فرشته مانع از ادامه صحبت فرشاد شد واو که خود از ترسیدن دختر به شدت جاخورده بود,سرجایش میخکوب شده بود وبا رنگی پریده به او که روی زمین به زانو افتاده بود ویک پایش ازروی پل آویزان مانده بود خیره شد.
طناب دور پای فرشته پیچ خورده بود واو سعی میکرد تا موقعیت خود را روی پل حفظ کند فرشاد زمانی که به خود آمد دستهایش را به حالت تسلیم جلوی سینه اش گرفت و با لکنت گفت:<<باور کنید قصد ترساندن شما را نداشتم،من فقط...>>
فرشته با نگاه خشمگینی به فرشاد که بالای سرش ایستاده بود نگاه کرد و خطاب به او گفت:<<ولی شما مرا خیلی ترساندید آقا،فکر کردید من کر هستم که اینطور فریاد می زنید.>>
فرشاد به چهره دختر که از ناراحتی و خشم کمی سرخ شده بود نگاهی انداخت.چشمان خوشرنگ و زیبا در عین حال خشمگین دختر دریای طوفانی را در ذهن فرشاد تداعی کرد.صورت چون یاس او و همچنین لبان غنچه ای و خوش ترکیبش به همراه بینی متناسب و کوچکش،چنان فرشاد را غافلگیر کرده بود که با حیرت به این موجود ظریف وزیبا چشم دوخته بود.فراموش کرده بود که باید به او کمک کند.تمام وجود فرشاد یک جفت چشم شده بود و به این دختر زیبا و فرشته آسا دوخته شده بود که تلاش می کرد خود رااز گره طنابی که به سختی دور پایش پیچیده شده بود خلاص کند.
فرشته وقتی دید نمی تواندبه تنهایی کاری از پیش ببرد،سرش را بالا کرد و با لحن تندی به فرشاد گفت:<<مگر نمی بینی طناب به پایم گره خورده،به جای آنکه بایستی و منو نگاه کنی،بیا کمک کن.>>
فرشاد مانند دانش آموزی کودن با گنگی سرش را به اطراف چرخاند و با لکنت گفت:<<بله،اما باید چکار کنم.>>
فرشته دندانهایش را از حرص به هم فشرد.او خیلی ناراحت بود و همچنین درد پایش خیلی آزارش می داد.با این حال با لحن آرامتری نسبت به قبل گفت:<<دو سرطناب را به هم نزدیک کن تا شل شود و من بتوانم پایم را در بیاورم.خواهش میکنم سریعتر،فکر می کنم پایم آسیب دیده.>>
فرشاد کنار دختر زانو زد ودو سر طناب را گرفت و به آرامی آن را به هم نزدیک کرد.فرشته با ناله ای از درد پایش را بیرون آورد.خود را بالا کشید و دستش را روی مچ پایش گذاشت و آن را محکم گرفت.چهره ی درهمش نشان می داد که درد می کشد.لبهایش را به دندان گرفته بود و چشمانش را بسته بود .
فرشاد جرأت نزدیک شدن نداشت.به ناچار دستی به موهایش کشید و با احتیاط پرسید:<<می توانم کمکتان کنم؟>>
فرشته چشمانش را گشود و به فرشاد که با ناراحتی به پای او چشم دوخته بود نگاه کرد و در همان حال گفت:<<خیر،همان قدر که کمک کردید کافی بود.>>
فرشته سعی کرداز جا بلند شود.فرشاد دستانش را جلو برد تا به او کمک کند.فرشته با لحن ملایمی به او گفت:<<احتیاجی نیست،من خودم می توانم بلند شوم.>>
فرشاد از جا برخاست و به او که سعی می کرد از جا بلند شود نگاه کرد.با ناراحتی دستش را به هم قلاب کرده بود و حضورش را بی معنی می دید.فرشته سعی کرد از جا بلند شود،اما برای برخاستن احتیاج به تکیه گاهی داشت که فرشاد بار دیگر با ناامیدی دستش را دراز کرد واین بارفرشته بدون اینکه نگاهی به فرشاد بیندازد کمک او را قبول کرد و برای بلند شدن دست او را گرفت.
وقتی فرشته از روی زمین بلند شد چهره اش از شرم سرخ شده بود.فرشاد هم دست کمی از او نداشت،دستان لطیف و ظریف فرشته جریان برقی را مستقیم به قلب او وصل کرده بود.فرشته دستش را ازدست فرشاد که آن را محکم گرفته بود وقصد رها کردن نداشت بیرون کشید.
دستش را به تيرك چوبي تكيه داد و از آن بالا به جايي كه كوزه اش افتاده بود نگاه كرد.فرشاد با لحن پوزش خواهانه اي گفت:
-واقعا متاسفم
فرشته بدون اينكه به او نگاه كند،سرش را تكان داد و به آرامي گفت:
-مهم نيست،به هر حال اتفاقي است كه افتاده.
وبار ديگر به رود نگاه كردتا اثري از سر پايي اش بيابد.وقتي مطمئن شد لنگه سر پايي اش را آب برده نگاهي به فرشاد انداخت كه به او خيره شده بودو گفت:
- شما خودتان را ناراحت نكنيد،من هم مقصربودم،زيرا حضور شما رو احساس نكردم.
سپس با صداي آرامي گفت:
-خداحافظ
فرشاد مثل آدمي كه تازه از خواب برخاسته باشد،تكان خورد و با كلامي ملتمسانه گفت:
-خواهش مي كنم نرويد.
اما وقتي متوجه نگاه فرشته شد،حرفش را تصحيح كرد وادامه داد:
-منظورم اينه كمي صبر كنيد،اگه اجازه بدهيد شما را به يك درمانگاه ببرم،يا دست كم به منزل برسانم.
فرشته لبخندي زد و گفت:
-ممنون،لازم نيست،من حالم خوبه،منزلمان هم همين دور وبر است و خودم مي توانم به تنهايي بروم،متشكرم
وبدون گفتن كلامي ديگر به طرف جاده شني راه افتاد.فرشاد خيلي دلش مي خواست نگذارد فرشته به اين زودي برود.ولي با وضعي كه پيش آمده بود مي دانست نمي تواند كاري كند.فرشاد از پشت سر او را مي ديد كه با پايي آسيب ديده و برهنه نمي تواند درست راه برود اين صحنه آنقدر او را متاثر كرده بود كه حتي نتوانست قدم از قدم بردارد.آنقدر در فكر بود كه حتي متوجه نشد مسير دختر كدام طرف مي باشد.وقتي به خود آمد متوجه شد مدتها روي پل ايستاده و به راهي كه دختر از آن رفته نگاه مي كند.
خورشيد كاملا بالا آمده بود و از لكه هاي ابر چند ساعت پيش خبري نبود.انوار زرين خورشيداز لابلاي در ختان سر به فلك كشيده به روي پل مي تتابيد و با برخورد امواج رود،رنگين كماني هزار رنگ بوجود آورده بود.اما اين مناظر با تمام زيبايي براي فرشاد فقط يك مفهوم داشت.او با احساسات رنگارنگي روبرو شده بود.از حادثه پيش آمده خيلي متاثر بودهمچنين نگاه زيبا و چشمان خوشرنگ دختر لحظه اي از نظرش محو نمي شد.لرزشي كه در هنگام گرفتن دست او به قلبش وارد شده بود چيز تازه اي بود كه تا كنون آن را تجربه نكرده بود.سكوت بر محيط حكمفرما بود گويي زمان ايستاده بود تا فرشاد بتواند فكر كند و كسي مزاحم افكار شيرين او نباشد.نفس عميقي كشيدو نگاهي به رود انداخت.آب كمي صاف تر شده و تكه هاي شكسته كوزه گلي كف رودخانه به چشم مي خورد.به راهي كه دختر را در خود گم كرده بود نگاه كرد.دستش را به تيرك چوبي كشيد كه دختر به آن تكيه داده بود و در همان حال اندام موزون او را به خاطر آورد.با تاسف لبانش را گزيدو دستي به موهايش كشيد. در حال نگاه كردن به جريان آب بود كه چشمش به توده اي چوب افتادكه روي هم انباشته شده بودند.قلبش ناگهان فرو ريخت.در كنار شاخ و برگ روي هم انباشته شده روي آب سرپايي كوچكي كه فرشاد به خوبي مي دانست متعلق به دختر مي باشد گير كرده بود.فرشاد با شتاب از پل گذشت و از كنار شيب رود پايين رفت و به سختي و در حالي كه با كفش داخل آب شده بود توانست به كمك تكه چوبي سرپايي دختر را از آب بگيرد.وقتي كفش را گرفت،آنرا چون شيئي با ارزش در دست گرفت وآن را لمس كرد.سرپايي سفيد و زيبايي كه مثل كفش سيندرلا ظريف و كوچك بود .لبخند لبان فرشاد را از هم گشود چشمانش را از کفش برداشت و به اب روان رود چشم دوخت .چهره زیبا و دوست داشتنی دختر پیش چشمش نمایان شد .چشمانش را بست و آه بلندی کشید آرزو کرد در شرایط بهتری دختر را می دید .فرشاد متاسف بود از اینکه نام دختر را نم یدانست وحتی نشانی او را نداشت .
صدای اواز پرنده ای او را از خیالات دور و دراز بیرون کشید و به ساعتش نگاه کرد ساعت چهارو نیم بعداز ظهر بود .برای نخستین بار در این چند روز وقت برایش به سرعت باد سپری شده بود از سراشیبی کنار رودخانه بالا امد و از روی پل به جاده شنی قدم گذاشت .نگاهی به دو طرف جاده انداخت .برای ادامه راه وسوسه شده بود خیلی دوست داشت کفش را به صاحبش برساند و از فکر دیدن دوباره دختر که در خیالش او را به خاطر چشمان زیبا و قشنگش دریا نام نهاده بود هیجانی در قلبش احساس کرد .
فرشاد از به یاد اوردن خشم او که به اندازه ارامشش زیبا بود ابرو وانش را بالا زد و با لبخند سرش را تکان داد او حاضر بود خشم و غضب تمام عالم را به جان بخرد اما یک بار دیگر او را ببیند .
عاقبت تصمیم گرفت راه را ادامه دهد شاید نشان یاز منزل دختر پیدا کند .
کمی جلوتر خانه ای بزرگ دید و بعد از ان دو کلبه دیگر همینطور که جلو تر می رفت تعداد خانه ها بیشتر می شد و تصور فرشاد از اینکه منزل دختر را به راحتی پیدا خواهد کرد کمرنگ شد .حدود دویست متر جلوتر راه به دو قسمت تقسیم می سد .فرشاد با تردید و سر درگمی به هر دو راه نگاه کرد .از این دو راه یک راه پهن تر از دیگری بود و فرشاد قدم به ان گذاشت .هر چقدر جلو تر می رفت .تعداد خانه های روستایی بیشتر می شد .در حیاط وسیعی بعضی از خانه ها کودکانی با لباسهای محلی دیده می شدند که مشغول بازی بودند در سمت چپ جاده شالیزی به نسبت وسیع قرار داشت که هنوز چیزی ددر ان سبز نشده بود .
فرشاد بعید می دانست که دریا این همه راه را امده باشد .با تردی به پشت سرش یعنی همان راهی که امده بود نگاه کرد .در تردید رفتن یا برگشتن بود که صدای موتوری به گوشش رسید .کمی بعد موتو که مخصوص حمل و نقل بار بود از پیچ جاده نمایان شد .
فرشاد با دیدن موتور خودش را کنار کشید تا رد شو د در همان حال سرش را به علامت سلام برای راننده تکان داد .راننده نیز دستش را تکان دادو کمی جلوتر متوقف شد .فرشاد به سمت او رفت .در این فاصله فکر کرد چه می تواند بپرسد .می دانست که نم یتوانست با صراحت نشانی های دریا را بدهد و از او نشانی منزلش را بپرسد .فکری به خاطرش نرسید جز این که نام محل را از راننده بپرسد .
راننده به عقب برگشته بود و به فرشاد نگاه م یکرد با نزدیک شدن او راننده با لبخندی دوستاده به او سلام کرد .فرشاد نیز لبخند زد و پاسخ سلام او را با خوش رویی داد راننده با لهجه غلیظی پرسید :"داداش کجا می ری ؟
فکری به ذهن فرشاد رسید به او گفت :راستش می خواستم برم ساحل فکر کردم از این راه میانبر بزنم اما مثل اینکه گم شده ام "
راننده خنید و گفت "ای داداش جان ،اینجا جایی برای گم شدن نداره از این راه که رد شدی پشت شالی اقا توری ساحل رو پیدا می کنی ."
فرشاد به پشت سر نگاه کرد و گفت "این راه چی ؟اون کجا می ره ؟"
«این راه به شیب رود می ره .شما کجا رو می خواستی؟»
فرشاد شانه هایش را بالا انداخت وبالبخند گفت :«جای خاصی نمی خواستم برم ،فقط داشتم از اینجا رد می شدم اتفاقی چشمم به کلبه های قشنگ انتهای این راه افتاد ،فکر کردم شاید بشود یکی از این کلبه ها را برای مدتی اجاره کنم.»
راننده که جوانی خوش مشرب بود خنده ای کرد و گفت:«ای آقا ،اینجا که چیزی برای دیدن نداره ،اگر به دره کلات بری اونوقت چی می گی ؟»
فرشاد با تعجب پرسید:«درۀ کلات؟»
«آره از اینجا که رد شدی یک را باریک است ،اونجا که رودخانه پهن می شود.کلبه های کلات را پیدا می کنی .هوای خوب ،درختان گردو و انجیل وزیتون ،آب فراوون ،جای خیلی قشنگیه ،دیدنش ضرری نداره ،اغلب شهری ها اونجا خونه دارند ،چند تا کلبه هم هست که میتونی هرکدوم رو که خواستی اجاره کنی .»
فرشاد متوجه شد منظور راننده همان دوراهی است که او دیده بود .سرش را تکان داد و گفت:«بله ،فکرمی کنم بدونم کجارو می گی .»
جوان ادامه داد:«در ضمن اگر خواستی کلبه اجاره کنی من می تونم برات ردیف کنم .آقا علی کلبه های اجاره ای داره که بعضی وقتها به شهری ها اجاره می ده ،کلبه هاش جای خوبی قرار داره ،دیدش که عالیه...»
مرد همچنان از کلبه های ییلاقی کنار رودخانه تعریف می کرد اما فرشاد حواسش جای دیگری بود،او نمی دانست چه باید بکند.
«هی عموحواست کجاست؟نگفتی چه می کنی ؟»
فرشاد به خود آمد ولبخند زد و گفت :«باشه درباره اش فکر می کنم ،راستی اگر خواستم کلبه اجاره کنم باید کجا شما را پیدا کنم ؟»
مرد جوان خنده ای کرد وعرق صورت آفتاب خورده اش را با پشت دست پاک کرد و گفت:«من غلام شما عزت هستم ،غروبا توقهوه خونۀ برات خان کار می کنم ،همون جا هم می خوابم ،از هرکس بپرسی نشونی قهوه خونه رو بهت می ده .»
فرشاد دستش را به طرف عزت دراز کرد وگفت :«بسیار خوب عزت خان اسم من هم فرشاد.میام بهت سر می زنم .خداحافظ.»
عزت با خجالت درستش را به طرف فرشاد دراز کرد و گفت:«اگه بخوای می تونم شمارو تا ساحل برسونم .»
فرشاد با لبخند گفت :«نه ممنون می خوام کمی قدم بزنم .»
«هرجورکه دوست داری .پس یا علی .»
«خدانگهدار.»
پس از رفتن عزت ،فرشاد به راهی که او رفته بود نگاه کرد اما حوصله ادامه راه را نداشت .به ناچار راهی را که رفته بود بازگشت.
به هنگام بازگشت کلبه های مسیر را به دقت برانداز می کرد به امید این که نشانی از دریا پیدا کند.اما هیچ نیافت .لحظه ای به تردید افتاد نکند تمام اتفاقات وهم وخیالی بیش نبوده است .اما سرپایی سفید وکوچکی که دردست داشت از واقعی بودن اتفاقات خبرمی داد .
وقتی فرشاد درطول راه از حدس و گمان هایی که می زد به خود آمد،خود را کنار پل دید.نفس عمیقی کشیدوبا ناامیدی به جاده نگاه کرد .سپس پا روی پل گذاشت واز روی نرده های چوبی آن به رودخانه نگاهی انداخت .به تکه های کوزه شکسته قلبش را تکان داد و اشتیاقش را برای دیدن دریا بیشتر کرد.احساس کسی را داشت که چیزی را گم کرده باشد.با کلافگی دستی به موهایش کشید.به سرپایی سفید نگاهی انداخت و آن را روی تیرک چوبی که دریا به آن تکیه داده بود گذاشت و بعد نفس عميقي كشيد و شانه هايش را بالا انداخت و چند قدم به عقب برداشت و با چرخشي در مسير بازگشت به منزل قرار گرفت.
فرشاد بدون اينكه به پشت سر نگاهي بيندازد به طرف منزل حركت كرد.به جايي رسيد كه براي نخستين بار كلبه كوچك وزيبا را ديده بود مدت كوتاهي ايستاد و به كلبه نگاه كرد و بعد به راهش ادامه داد.
چند لحظه بعد به جايي رسيد كه جاده كوچك و شني به جاده آسفالت منتهي ميشد.با بي تفاوتي به جايي كه لاك پشت را آنجا گذاشته بود نگاهي انداخت حدس ميزد لاك پشت تا الان به جوي آب رسيده و در لابلاي سبزه ها خودش را گم كرده باشد،اما با كمال تعجب لاك پشت را ديد كه فقط چند قدم با جوي آب فاصله دارد.
فرشاد جلو رفت و كنار لاك پشت به زمين نشست وبعد با انگشت لاك زبر او را لمس كرد و با صداي ارامي گفت:«سلام دوست من هنوز اينجايي،منو باش كه فكر ميكردمالان حسابي از اينجا دور شدي.»لاك پشت دسدت و پاهايش را به داخل لاكش كشيد و چون تكه سنگي بي حركت شد.
فرشاد لبخندي زد و با دو انگشت دو ضربه آهسته بر پشت لاك او زد و گفت:«هي با تو هستم ميدونم در خونتو بستي كه من فكر كنم خونه نيستي ولي گوش كن تو باعث شدي امروز اتفاق جالبي براي من بيفتد،اتفاقي كه بيشتر به يك رويا شبيه بود.»
فرشاد به جايي خيره شد و بعد نفس عميقي كشيد و ادامه داد:«آره مثل يك رويا بود،درست مثل يك خواب قشنگ از همون خوابهايي كه آدم وقتي دستش را دراز ميكند چيزي را لمس نميكند، اما باور ميكني من رويا را لمس كردم،دستش را گرفتم ،نميدوني چقدر ظريف و لطيف بود.»
فرشاد چشمانش را بست و لبش را به دندان گرفت و سرش را تكان داد دوباره به لاك پشت نگاه كرد و گفت:«خيلي ممنون ساكت موندي تا من حرفمو بزنم.حالا بجنب تا شب نشده خودت را به جايي برسون . ما كه امروز به جايي نرسيديم شايد تو به جايي رسيدي.»
فرشاد بلند شد و آهسته لاك پشت را بلند كرد و انرا كنار جوي اب گذاشت و قدمي به عقب برداشت.كمي بعد لاك پشت سرش را با احتياط بيرون اورد گويي بوي آب را احساس كرده باشد و بعد به ارامي دست و پايش را بيرون آورد و به سمت جوي آب حركت كرد.
فرشاد با سكوت حركت كرد و سعي كرد سرو صدايي نكند تا لاك پشت از حركت باز بماند.سپس از شيب كنار جاده بالا امد و در جاده آسفالته قرار گرفت.
با قدم گذاشتن به جاده با افسوس به پشت سرش نگاهي انداخت.لبهايش را فشار داد و با دو دست به موهايش دست كشيد.احساس عجيبي داشت يك حس غريب كه تاكنون انرا تجربه نكرده بود. احساس ميكرد در دلش غوغايي برپاست نمي دانست چرا بي جهت دلش به شور افتاده و اضطراب امانش را بريده است. اين حالت برا ي خودش هم غريب بود. مدتي از ظهر گذشته بود و با اينكه صبحانه هم نخورده بود اما احساس گرسنگي نميكرد.
به جاده نگاه كرد يك راه به منزل ختم ميشد و راه ديگر به دريا ميرسيد.به راه شني نيم نگاهي انداخت ميدانست دلشوره اشبا اين راه بي ارتباط نيست. براي منحرف كردن فكرش به راهي كه به دريا منتهي ميشد چشم دوخت و شكوه ساحل و عظمت دريا را به خاطر آورد. اما احساس كرد اگر از دريا در و گوهر هم بريزد او اشتياقي براي ديدن آن ندارد.
فرشاد برای دلشوره ای که به سراغش آمده بود توجیهی پیدا کرده بود. با خود گفت: امروز خیلی خسته شدم، بهتر است به منزل برگردم، یک دوش آب سرد و یک ناهار دلچسب می تواند مرا از این حالت نجات بدهد. مطمئن هستم از گرسنگی به این حال افتادم. سپس به طرف ویلا حرکت کرد.فکر کرده بود توانسته خود را قانع کند اما با هر قدم که از جاده شنی دور می شد اضطرابش شدت می گرفت. با کلافگی ایستاد و خطاب به خود گفت: تو امروز چه مرگت شده؟ الان می ری خونه، غذاتو کوفت می کنی، این بازیها چیه درآوردی؟ ولی در همان حال می دانست دلشوره اش از گرسنگی نیست. دوباره ایستاد و به پشت سر نگاه کرد. با دست به پیشانی اش فشار آورد و در همان حال در فکرش به بررسی اتفاقاتی مشغول شد که از صبح تا به آن لحظه برایش پیش آمده بود. به لحظه ای رسید که سرپایی سفید دختر را روی تیرک چوبی کنار پل جا گذاشته بود، دلشوره اش را با آن بی ارتباط ندید. در یک لحظه متوجه شد که از دست دادن لنگه کفش یعنی هیچ و هیچ یعنی از دست دادن بهانه برای دیدا مجدد دختر. همه چیز برایش روشن بود جز این موضوع که چرا باید طالب این باشد که بخواهد دختر را دوباره ببیند. شاید می خواست از اینکه او را ترسانده و کوزه اش را شکسته و باعث شده سرپایی اش را آب ببردعذرخواهی کند. ولی به هرحال این اتفاقی بود که افتاده بود و او از قصد آن کار را نکرده بود. تازه سرپایی او را هم که با زحمت از آب گرفته بود و آن را در مسیر راهش قرار داده بود تا آن را ببیند. پس دیگر چه بود. بدون اینکه بخواهد خود را گول بزند به حرف دلش گوش سپرد. شنید دلش به او می گوید که می خواهد بار دیگر آن دختر را ببیند و صدای ظریف و گوش نوازش را بشنود و در دریای چشمانش غرق شود. این خواسته آنقدر شدید بود که ناخودآگاه چون تیری که از چله کمان رها شده باشد به طرف جاده شنی شروع به دویدن کرد. سرعت دویدنش طوری بود که گویی چیزی یا کسی او را تعقیب می کرد. وقتی به جاده شنی رسید کمی از سرعتش کم کرد زیرا زمین شنی مانع از دویدن سریع او می شد. با ه قدم که به پل نزدیک می شد غوغای دلش شدت می یافت. حالا دیگر می دانست اضطرابش از چیست. از این می ترسید که مبادا بهانه دیدار یا همان سرپایی کوچک وظریف را از دست داده باشد. وقتی پل را از دور دید، ضربان قلبش همراه با ضربه های حاصل از دویدن به هم آمیخته بود و مثل این بود که قلبش درون سینه به رقص درآمده باشد. مانند کسی که منتظر حادثه ای باشد با احتیاط و با قدمهای بلند روی پل پا نهاد و با دیدن سرپایی به طرف آن رفت و با احتیاط آن را به دست گرفت و بعد نفس عمیق کشید. سپس چشمانش را تنگ کرد و به فکر فرو رفت. چند لحظه بعد راضی از تصمیمی که گرفته بود نگاهی به اطراف انداخت و خوشحال از آرامشی که تمام وجودش را گرفته بود به طرف منزل به اه افتاد. وقتی کنار جاده اصلی رسید اثری از لاک پشت ندید. با لبخند گفت: هی رفیق، خوشحالم عاقبت به مقصد رسیدی. و به طرف ویلا راه افتاد. خورشید در حال غروب بود و فرشاد با خود نقشه فردا را مرور می کرد. خیلی زود به منزل رسید. از خودروهایی که در محوطه جلوی ویلا پارک شده بودند متوجه شد مهمانان از راه رسیده اند. از تعداد مهمانان و اینکه چه کسانی آمده بودند خبر نداشت ولی از بی حوصلگی و کلافگی ظهر هم خبری نبود و سرپایی سفید را از یقه لباسش به داخل بلوزش انداخت تا کسی آن را نبیند سپس دو تا یکی از پلکان ویلا بالا رفت.
فرشته با قدم هایی کند به طرف منزل راه افتاد سنگریزه هایی که به پایش فرو می رفتند او را مجبور میکردند با احتیاط بیشتری قدم بر دارد.
آنقدر ناراحت بود که به تنها چیزی که فکر می کرد رسیدن به منزل بود از یک طرف پابرهنگی واز طرف دیگر درد مچ پایش که باعث آزارش شده بود مانع از فکر دیگری می شد.وقتی در خانه را دید, نفس راحتی کشید.تازه آنوقت بود که به فکر افتاد چه توضیحی برای شکستن کوزه وگم شدن کفشش بدهد.نفس عمیقی کشید وبا خود گفت بهتر است اول به منزل بروم تا بعد ببینم باید چکارکنم.
هنوز به در خانه نرسیده بود که ترانه رو دید که قصد داخل شدن به منزلشان را داشت.
فرشته اورا صدا کرد.ترانه با صدای او برگشت ومنتظر شد تا فرشته به او برسد فرشته درد پایش را تا حدی فراموش کرد وقدمهایش را تندتر کرد.
در چندقدمی در فرو رفتن سنگی به پایش باعث شد تا اوبا فریاد خم شود.
ترانه با تعجب به او نگاه کرد.وقتی فرشته دامن لباسش را بالا زد تا سنگ را از کف پایش جدا کند ترانه از دیدن پای برهنه او و مچ پایش که قرمزو کبود شده بود تعجب کرد.ظرف پر از میوه و شیرینی را به زمین گذاشت و به طرف او رفت و با آه بلندی با دست به صورتش زد و با ناراحتی گفت:خدا مرگم بده چی شده؟پات چطور شده؟ کفشت کو؟>>
فرشته از پرسشهای پی در پی او که با لحن تندی ادا می شد لبخند به لب آورد و گفت:به کدومش جواب بدم؟صبر کن یکی یکی بهت میگم.>>
ترانه خم شد و دامن فرشته را بالا زد تا نگاهی به کبودی مچ پای او بیندازد.وقتی حلقه کبود و بنفش را دید که دور تا دور مچ فرشته را گرفته و خراشیدگی هایی در اطراف آن ایجاد شده با ناراحتی لبش را به دندان گرفت و دستش را جلوی دهانش گرفت.سرش را بالا گرفت و به او نگاه کرد.
دختر چه بلایی سر خودت آوردی؟این کبودی جای چیه؟>>
فرشته با آرامش گفت:نترس چیزی نشده،فقط زمین خوردم.>>

آخ بمیرم برات،چرا مگه حواست کجا بود؟>>
فرشته بازوان ترانه را گرفت تا او بلند شود وگفت:جریانش مفصله،همه رو برات تعریف میکنم.حالا این موضوع رو ولش کن،تو برام از بله برونت بگو.>>
ترانه با نگرانی به فرشته نگاه کرد و گفت:راستی چرا نیامدی؟خیلی منتظرت بودم،فکر می کردم خونه ی خالت رفتی عید دیدنی،وگرنه می اومدم دنبالت.>>
فرشته جلو رفت و صورتش را بوسید و گفت:اونقدر هول شدم که یادم رفت بهت تبریک بگم.امیدوارم خوشبخت بشی.ما هم می خواستیم بریم خونه ی خالم ولی مادرم کمی کسالت داشت،گفتیم تکونش ندیم بهتره.پدر هم برای دیدن یکی از دوستانش که توی بیمارستان بستری بود رفته.خلاصه قسمت نبود بیایم،انشاالله عروسیت.>>
ترانه سرش را با لبخند تکان داد و گفت:خیلی ممنون.انشاالله روزی برای تو این مراسم برگزار بشه.>>
فرشته به دوستش نگاه کرد.نگاه او حرفهای نهفته زیادی در خود داشت بطوری که ترانه احساس کرد حرف خوبی نزده است.برای اینکه صحبت را عوض کند پرسید:نگفتی چه اتفاقی برایت افتاد؟>>
فرشته به راهی که از آن آمده بود نگاه کرد و بعد تمام ماجرا را برای ترانه تعریف کرد.دهان ترانه از تعجب بازمانده بود.وقتی صحبت فرشته تمام شد پرسید:تو اونو شناختی؟>>
نه،من تا به حال ندیده بودمش.>>
چه شکلی بود؟>>
فرشته فکری کرد اما چیزی به خاطرش نرسید،سرش را تکان داد و گفت:راستش یادم نیست چه شکلی بود فقط یادمه بلوز سرمه ای آستین کوتاه و شلوار مشکی به تنش بود،قدش هم بلند بود.>>بعد شانه هایش را بالا انداخت و گفت:دیگه چیزی یادم نمیاد چون اونقدر ناراحت بودم که فقط دوست داشتم بیام خونه.>>
ترانه پوزخندی زد و گفت:چه مشخصات دقیقی.خوب خدا را شکر که به خیر گذشته،حالا بریم خونه تا من برات تعریف کنم خونه ی ما چه خبر بوده.>>سپس فرشته و ترانه به منزل رفتند.
نرگس ازجا برخاسته بود.برای اینکه فرشته و مهدی در این روزهای عید احساس ناراحتی نکنند با وجود بیماری اش رختخوابش را جمع كرده بودو مشغول پاك كردن برنج براي شام شب بود.نرگس با ديدن ترانه لبخند زد و به او تبريك گفت و برايش آرزوي خوشبختي كرد.از اينكه اينقدر به فكر فرشته بوده كه برايش شيريني نامزدي اش را آورده،خوشحال بود و در دل آرزو مي كرد روزي شيريني نامزدي دخترش را براي دوستان و آشنايان بفرستد.فرشته پس از اينكه دور از چشم مادر دور مچ پايش را باند پيچيد به تراس آمد و برنج را از مادرش گرفت و او را وادار كرد تا براي استراحت به اتاق برود.خود مشغول درست كردن شام شد.در همان حال ترانه برايش از اتفاقاتي كه در طول مراسم نامزدي پيش آمده بود صحبت كرد.عجيب بود كه فرشته ديگر احساس ناراحتي و بغض نمي كردوخوشحال بود.ترانه ساعتي پيش او ماند و پس از اينكه برادر كوچكش به دنبال او آمد،به همراه او به منزلشان بازگشت.فرشته هم پس از درست كردن شام و اطمينان از اينكه ديگر كاري ندارد به اتاقش رفت و در كمدش را باز كردو دفترچه خاطراتش را بيرون آوردتا مثل هرروز هر چه را برايش پيش مي آمد يادداشت كند.او در دفترش نوشت:
امروز مراسم نامزدي ترانه،يكي از بهترين دوستانم بود.از صبح باران يكسره مي باريدومن با خودم فكر مي كردم كه ترانه آنقدر ته ديگ خورده كه عاقبت كار دست خودش داد.بارندگي تا ظهر ادامه داشت.وقتي باران بند آمد براي آوردن آب به چشمه رفتم.
فرشته به اينجا كه رسيد مكث كرد،نمي دانست حادثه بعدي را چطور بنويسد.اوتمام حواسش را روي چهره مرد جوان متمركز كرد.در خيالش شروع به كاويدن چهره او كرد.از تمام خصوصيات ظاهري او فقط چشمان زيبا و روشن،نگاه جذاب و پراز حرف و ابروان گره خورده او را به خاطر آورد.عجيب بود كه با به ياد آوردن او قلبش در سينه لرزيد.نگاهي به دستانش انداخت.از به ياد آوردن لمس كردن دستانش توسط او دلش فرو ريخت.دستانش را به هم قلاب كردوآن را روي قلبش گذاشت و به قفسه سينه اش فشار آورد.لبانش را به هم فشرد تا مانع از بوجود آمدن بغضي شود كه در گلويش شكل مي گرفت.چند لحظه به همان حال ماند تا احساس كردكه مي تواند افكارش را براي نوشتن متمركز كند.به دفترش نگاه كردودر آن چنين نوشت:
كنار پل رويايي يه سراغم آمد كه فكر مي كنم خيلي شيرين بود.آنقدر شيرين كه بدون اينكه متوجه شوم به زمين خوردم و كوزه ام شكست.مچ پايم آسيب ديدوسرپايي خوشگلم كه پدر براي روز تولدم خريده بود گم شد.با اين حال نمي دانم چرا ناراحت نيستم،حتي مچ پايم هم درد نمي كند.شايد هنوز در رويا به سر مي برم،آخه خيلي شيرين بود.
فرشته چشمانش را بست.از بين پلكهاي بسته اش دو قطره اشك به بيرون را پيدا كرد.با تاسف چشمانش را باز كردو به خاطر آورد او حتي اجازه نداره به مردي غير از نامزدش فكر كند،نامزدي كه معلوم نبود كي قرار است از راه برسد،كسي كه او را خودش انتخاب نكرده بود.فرشته خم شدوبه مچ پايش نگاه كرد.آهسته باند دور آن را باز كرد.از قرمزي دور پايش خطي كبود و بنفش باقي مانده بود.دستي روي آن كشيد.دردي احساس كرد،اما دلش گرفته تر از آن بود كه احساس درد آزارش بدهد.با بي حوصلگي باند را دوباره بست و از اتاق خارج شد.
فرشته روی پلکان جلوی خونه نشسته بود وبه خورشید در حال غروب نگاه می کرد .نسیمی که از جانب دریا می وزید بوی نم و شوری دریا را باخود به همراه داشت .خلی دلش می خواست به ساحل برود و غروب دریا را تماشا کند اما می دانست با فرا رسیدن شب مادر این اجازه را به او نخواهد داد با بی حوصلگی از روی پله های چوبی ایوان بلند شد و به طرف باغچه کوچک و پرگل خانه رفت .نشست و به گل ها و سبزه ها خیره شد .منزل ییلاقیشان را خیلی دوست داشت .طبیعت بکر و دست نخورده ان با طبع لطیف و حساسش سازگاری داشت اما حالا احساس می کرد خانه برایش حکم قفسی پیدا کرده و ارزو می کرد تا بتواند لحظه ای از ان خارج شود .
در این هنگام چند کیلومتر انطرف تر در محوطه بیرون ویلای بزرگ و با شکوه اقای رهام خودروهای زیادی پارک شده بود و منزل مملو از مهمان بود چندین دیس بزرگ میوه شامل میوه های کمیاب فصل در گوشه و کنار اتاق پذیرایی به چشم می خورد .ظرفهای میوه و اجیل و شیرینی مرتب توسط مستخدمان پر می شدند .مهمانها در این طرف و ان طرف اتاق پذیرایی بزرگ ویلا در گروههایی نامشخص نشسته بودند .مردهای مسن تر دسته ای به بازی شطرنج مشغول بودند و برخی در مورد معاملات و برنامه های شرکتهایشان و همچنیین در مورد بورس سهام و از این موارد صحبت می کردند .
جوانها نیز در گروهای مجزا نشسته بودند .عده ای از جوانها مشغول بازی با فوتبال دستی در محوطه بیرون بودند و عده ای از دختر و پسرها انها را تشویق می کردند عده ای دیگر هم در تراس ویلا روی راحتی های حصیری دور هم نشسته بودند و در مورد مسائل مختلف روز مانند مدجدید اروپا و چهرهای جدید و از این قبیل چیزها صحبت می کردند .
در این میان فقط فرشاد بود که مانند مجسمه ای روی صندلی راحتی نشسته بود و به تنها درخت بید جلوی ویلا چشم دوخته بود و در افکار دور و دراز ی غرق شده بود .انقدر ساکت و در خود غرق شده بود که برای انان که او را می شناختند جای بسی تعجب داشت زیرا فرشاد همیشه عضو شاد و شلوغ اینگونه جمع ها بود اما اکنون انقدر ارام و متین بود که به سختی می شد باور کرد او همان جوان شلوغی است که پسرها از دستش کللافه و دخترها برایش می مردند .میوه داخل بشفابش دست نخورده بود و همچنین قهوه اش سرد شده بود .چهره جذاب و مردانه فرشاد انقدر غرق در تفکر بود که حس کنجکاوی دخترها و پسرها را برمی انگیخت .
خورشید در حال غروب بود و چراغهای رنگی محوطه ویلا روشن شده بود پسرها دست از بازی کشیده بودند و دور هم جمع شده بودند و صحبت می کردند .پری سیما کنار فرانک نشسته بود .طرز نشستن او طوری بود که براحتی می توانست فرشاد را ببیند از اینکه او را اینقدر ارام و متفکر می دید مانند دیگران تعجب کرده بود .سرش را جلو برد و اهسته از فرانک پرسید "چرا فرشاد ناراحت است ؟"
فرانک که تازه متوجه فرشاد شده بود با تعجب به او نگاه کرد و سرش را تکان داد و پاسخ داد "نمی دونم ظهر که حالش خوب بود شاید ...."وبعد از مکثی کرد و ادامه داد "قراره امشب بره تهران .شاید خسته است .به هر حال نم یدانم چش شده .برای منم عجیبه که اینطور بی سروصدا یک گوشه نشسته "
فرانک از دیدن مجید از پری سیما عذر خواهی کرد و از جا برخاست و به طرف او رفت
قلب پری سیما از حرف فرانک فشرده شد، اگر فرشاد به تهران می رفت او هم حوصله ماندن نداشت . اوبار دیگر به فرشاد نگاه کرد دلشبرای نگاه نافذ فرشاد ضعف می رفت ولی حالا این نگاه به آسمان دوخته شده بود
آرزو می کرد کاش میتوانست آنقدر جسارت داشته باشد تا این گره را با دست خود باز کند و به فرشاد ابراز عشق کند. برای خودش هم که تمام سالهای زندگی بیست ساله اش را در آمریکا گذرانده بود خیلی تعجب آور بود که در مورد فرشاد نمی توانست راحت رفتار کند . در نگاه او نیرویی وجود داشت مجبورش می کرد نتواند خیلی راحت و ساده او به بگوید دوستش دارد.
شارونتا که نام او در شناسنامۀ ایرانی اش پری سیما بود ،تنها فرزند یکی از کارخانه داران بزرگ وثروتمند بود که علاوه بر کارخانۀ بزرگ تولید چرم در ایران ،صاحب امتیاز کارخانۀ بزرگی در شهر میلواکی امریکا بود.
مهردادرستمی حدود یک سالی بود که برای تغییر روحیه دخترش به ایران ،سرزمین آبا واجدادی خود آمده بود.
جسیکا ،مادر شارونتا ، زنی بسیار زیبا و دلفریب اهل لانسینگ امریکا بود.در دانشگاهی که تحصیل می کرد با مهرداد آشنا شده بود واین آشنایی به ازدواج ختم شده بود .هردوآنان تحت حمایت مالی پدر و مادرهایشان خیلی زود توانستند در شمار یکی از ثروتمندان جامعه درآیند .اما از آنجا که خوشبختی همیشه نسبی می باشد ،جسیکا چهار سال پس از به دنیا آوردن شارونتا در یک حادثۀ رانندگی جان خود را از دست داد .
مهرداد پس از مرگ متوجه نیستی؟ش که اورا خیلی دوست داشت دیگر ازدواج نکرد .سعی کرد تا دخترش را که خیلی شبیه به او بود بزرگ کند .پری سیما تحت حمایت عاطفی پدرش روزهای رشدش را سپری کم انگاررد تا اینکه به مردی به نام مایکل که اهل کانادا و مدیر مالی پدرش بود دل باخت .
او ومایک دوسال پیش نامزد شده بودند .این نامزدی پس از یک سال از طرف مایک به هم خورد دلیل آن هم این بود که مایک عاشق یک ستاره کاباره شده بود و فقط با یک معذرت خواهی ساده نامزدی اش را با شارونتا به هم زد .
این اتفاق برای او که دختری عاطفی و حساس بود ضربۀ سنگینی بود.رستمی که شاهد ذره ذره آب شدن او بود برای اینکه مبادا اورا هم از دست بدهد دخترش را از سرزمینی غریب که انسانهایی با دل هایی از سنگ داشت ،به ایران آورد تادر محیط صمیمی زادگاهش بتواند اورا دوباره سرحال وشاد ببیند .
این تغییر و تحول ، تأثیر خوبی در روحیه واعصاب به هم ریخته پری سیما داشت .دلیل آن هم آشنایی با خانوادۀ رهام ،بخصوص فرشاد بود .
با اینکه فرشاد تاکنون توجه خاصی به او نکرده بود ولی پری سیما هنوز امیدوار بود با گذاشت زمان و استفاده از موقعیت مالی پدرش بتواند اورا بدست بیاورد .اما کم کم به این باور می رسید که یکی از چیزهایی که پول نمی تواند رسیدن به آن را تضمین کند عشق است .
در این میان فریدون به شدت دلباخته پری سیما بود و او نیز این را به خوبی می دانست .اما او فرشاد را دوست داشت.
پری سیما هربار که هربار فرشاد را ملاقات کرده بود اورا شاد و خوشرو و سرحال دیده بود اما اکنون اورا متفکر و جدی می دید .با خود کرد این حالت او همانقدر جذاب و خواستنی است که خنده اش شیرین و دوت داشتنی میباشد.
صدای فریدون که فرشاد را به نام می خواند در محوطه ویلا پیچید و توجه حاضران را به سوی فرشاد جلب کرد.
(هی قهرمان تیم دانشگاه یه دست شرطی بزنیم؟)
فرشاد انقدر در افکار خود غرق بود که صدای فریدون را نشنید
(هی با توام مثل اینکه تو باغ نیستی؟)
وقتی فریدون پاسخی نشنید رو به خسرو نگاه کرد و گفت:این چش شدده؟
خسرو شانه هایش را بالا انداخت و گفت:(نمی دونم الان دو ساعت اونجا نشسته و به یکجا خیره شده.
فریدون به فرنک اشاره کرد که فرشاد را صدا کند فرانک اهسته به طرف فرشاد رفت و دستش را روی شانه فرشاد گذاشت و او را تکان داد
(فرشاد حواست کجاست؟ حالت خوبه؟
(بله کاری داشتی؟
(بچه ها صدات می کنن اما تو انگار اصلا اینجا نیستی
فرشاد لبخندی زد و به فرانک نگاهی کرد و گفت : اره اینجا نبودم )و نفس عمیقی کشید سپس به فریدون که منتظر جواب او بود نگاه کرد
(چیه فری چکار داری؟
(هیچی گفتم یه دست شرطی میزنی؟
(نه چون دلم نمیخواد از مهمونم ببرم
(خیلی به خودت امیدواری اگه راست میگی ثابت کن
فرشاد خندید و گفت:نه اقا جون الان حال ندارم تو هم سعی کن وسوسه ام نکنی
فریدون و سایر پسرها خندیدند و مشغول بازی شدند
فرانک با خنده گفت:نکنه از اینکه زود بیدارت کردم بی حالی؟
(اتفاقا بهترین کاری که کردی این بود که منو زود از خواب بیدار کردی
فرانک متوجه منظور فرشاد نشد و متعجب او را نگاه کرد و پرسید:راستی شب شده مگه نمیخواستی بری تهران؟
فرشاد نیشخندی زد و گفت:چیه میتری مجید امشب رو تو حیاط بخوابه؟
فرانک اخم کرد و گفت:خیلی بی مزه ای اصلا نمیشه از تو چیزی پرسید)سپس بلند شد و به طرف دخترها رفت.
فرشاد دستهایش را بلند کرد و انها را پشت سرش گذاشت . در حالی که در صندلی رحتی فرو میرت رو به فرانک گفت:به هر حال به فکر یه جا برای نامزدت باش چون من تصمیمم عوض شده
فرانک با تعجب برگشت و به فرشاد نگاه کرد
(یعنی چه؟
(یعنی اینکه بنده امش جایی نمیرم و به اتاق هم احتیاج دارم
(ولی من چمدان مجید را توی اتاق تو گذاشتم
(خوب میتونی بری برش داری
فرانک با حرص به طرف ساختمان رفت فرشاد همانطور که با لبخند رفتن او را نظاره میکرد چشمش به پری سیما افتاد که مشتاقانه او را نگاه می کرد فرشاد سرش را برای او تکان داد و لبخند زد ...


ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
Profile Pic
با سلام به دوستان عزیزم.به وب سایت رمان های ناب رکسانا خوش آمدید.منبع رمان های این سایت کاربچه های انجمن سایت 98ia ست .ازشون تشکرکرده وبهشون خسته نباشید می گیم... "رکسانا" ID««««« roksanadanesh@yahoo.com
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نویسندگان
    آمار سایت
  • کل مطالب : 3
  • کل نظرات : 282
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 23
  • آی پی امروز : 8
  • آی پی دیروز : 29
  • بازدید امروز : 83
  • باردید دیروز : 53
  • گوگل امروز : 7
  • گوگل دیروز : 9
  • بازدید هفته : 410
  • بازدید ماه : 3,467
  • بازدید سال : 6,439
  • بازدید کلی : 262,197
  • کدهای اختصاصی
    mouse code|mouse code

    كد ماوس