close
تبلیغات در اینترنت
خرید دامنه
وارث عذاب عشق (2)
loading...

رمان های ناب رکسانا

سر چهارراه ولیعصرفرشاد از ایینه نگاهی به محبوبه انداخت و با لحنی صمیمی گفت:«خب کجا باید بروم؟»محبوبه به محمد که او نیز منتظر پاسخ بود،وبه طرف او برگشته بود نگاهی کرد و گفت:«فرقی نمیکند فکر کنم مانتویی را کهمیخواهم بخرم همه جا داشته باشند.»فرشاد رو به محمد کرد و گفت:«میخواهی برویم…

وارث عذاب عشق (2)

رکسانا بازدید : 432 پنجشنبه 17 مرداد 1392 نظرات ()
سر چهارراه ولیعصرفرشاد از ایینه نگاهی به محبوبه انداخت و با لحنی صمیمی گفت:«خب کجا باید بروم؟»

محبوبه به محمد که او نیز منتظر پاسخ بود،وبه طرف او برگشته بود نگاهی کرد و گفت:«فرقی نمیکند فکر کنم مانتویی را کهمیخواهم بخرم همه جا داشته باشند.»

فرشاد رو به محمد کرد و گفت:«میخواهی برویم همانجایی که فرانک همیشه از آنجا مانتو میخرد؟»


محمد سوتی کشید و گفت:«نه قربانت،اون سر دنیا به خاطر یک مانتو؟این همه مانتو فروشی دست آخر یکیشمانتویی را که محبوبه دوست داشته باشد دارد.»و بعد دوباره رو به محبوبه کرد و از او پرسید:« نظر تو چیه؟»

محبوبه به علامت تایید حرف محمد سرش را تکان داد.

فرشاد جلوی مانتووفروشی بزرگی در میدان فاطمی نگه داشت.وهرسه پیاده شدند هنگامی که فرشاد پیاده می شد ،محمد به شوخی گفت:«خوب به سلامتی تو کجا تشریف میاوری؟»

فرشاد با خونسردی و بدون اینکه جا بخورد لبخندی زدوگفت :«من وکیل تسخیری محبوبه هستم تا بتواند حقش را کامل از تو بگیرد.»

محمد نیز با خنده سر تکان داد وگفت:«و تا خانه خرابم نکنی دست از سرم برنمیداری؟»

«کاملا درست است.»

محبوبه از اینکه فرشاد نام او را اینچنین صمیمی به زبان اورده بوددچار حس غریبی شده بود. فکر میکرد تمامی این اتفاقات را در خواب میبیند.

در تمام طول خرید فرشاد با انان همراه بود ودر مورد مدل مانتو و رنگ ان اظهار نظر میکرد.محبوبه حتی یادش رفته بود که قرار بوده مانتویی را که از قبل نشان کرده بود بخرد.و هرچه او میگفت محبوبه دربست تایید میکرد.

محمد کم کم کلافه شده بود و با خود فکر میکرد با وجود این همه مانتو چرا محبوبه یکی از انها را انتخاب نمی کند امابرای اینکه دل محبوبه نشکند حرفی نمی زد.هر مانتویی که محبوبه می پوشید با اخمهای فرشاد مواجه میشد.

«نه این خیلی گشاد است!»

«نه این خیلی بلند است!»

«نوچ رنگ ان به پوستت نمی اید!»

اصلا مدلش جالب نیست»

عاقبت در فروشگاهی فرشاد دست روی مانتویی گذاشت که درست مطابق میل محبوبه بود و محبوبهپس از امتحان کردن با ابروهای بازو لبخند فرشاد و محمد روبرو شد.

پس از خرید مانتو فرشاد از همان فروشگاه،روسری همرنگ مانتو محبوبه خرید و به او هدیه داد هر چند که دوست داشت پول مانتوی محبوبه را هم حساب کند ولیچون قراری بود که محمد با او داشت،درست ندید در این کار دخالت کند.

محمد پس از پرداخت پول مانتو نفس راحتی کشید و درحالی که لبخند میزد خطاب به فرشاد گفت :«یادم باشد هیچوقت قول خرید به کسی ندهم ،آن هم به یک دختر»

فرشاد درحالی که به محبوبه نگاه میکرد گفت:«اما من برعکس از گشتن توی فروشگاه لذت می برم خیلی دوست داشتم اخلاق فرانک هم مثل محبوبه بود.
محبوبه که زیر نگاه فرشاد رنگ به رنگ می شد سرش را زیر انداخت و با صدای آرامی گفت :من از شما متشکرم، سلیقه خوب شما قابل تقدیراست.
فرشاد به محمد نگاهی کرد و با خنده گفت : قابلی نداشت.
محمد با اخم تصنعی سرش را تکان داد : هی روزگار می بینی ؟ پول از جیب ما رفته تشکرش نصیب کس دیگری می شود. خوبه دیگه!
محبوبه با خنده به محمد نگاه کرد که با حالت قهر به او می نگریست.جلو رفت و روی پا بلند شد و بوسه ای روی گونه محمد گذاشت : داداش جون خیلی متشکرم.
محمد دستش را بر پشت محبوبه گذاشت و هر سه با هم از در فروشگاه بیرون آمدند.جنب فروشگاه کافی شاپ کوچکی بود که با توجه به سردی هوا نوشیدن شیرکاکائوی داغ می چسبید.پس از آن فرشاد آن دو را به منزل رساند و با وجود اصرار محمد که او را به منزل دعوت می کرد فرشاد نپذیرفت و پس از خداحافظی از آنان جدا شد.محبوبه آن قدر ایستاد تا خودرو فرشاد در پیچ خیابان از نظرش ناپدید شد و ناگهان با صدای محمد به خود آمد:محبوبه چرا خشکت زده ، بیا دیگه. و بعد در حالی که مانتو و روسری اهدایی فرشاد را به خود می فشرد همراه با محمد به منزل رفت.پس از شام وقتی در اتاقش تنها شد مانتو و روسری را جلوی رویش گذاشت و تا نیمه شب در حالی که به آنها خیره شده بود در افکار شیرینی غرق بود وقتی به خود آمد که شب از نیمه گذشته بود با اینکه هنوز خوابش نمی آمد اما از فکر فردا و رفتن به مدرسه و خستگی و خواب آلودگی سر کلاس درس از جا برخاست تا به رختخواب برود اما پیش از آن مانتو و روسری را در کمد لباسش آویزان کرد و دستی به آن کشید و با خود گفت : امروز یکی از بهترین روزهای زندگی ام بود.
البته در این بی خوابی شبانه محبوبه تنها نبود.دو اتاق آنطرفتر محمد نیز روی تختش دراز کشیده بود و در حالی که چشم به سقف اتاق دوخته بوددر تفکرات دور و درازی غرق شده بود.
شب جادویی دارد که روز فاقد آن است.در شب احساسات آدمی بارورتر است و تمام احساسات خفته انسان بیدار می شوند و عشق رنگ بیشتری به خود می گیرد.تاریکی شب انسان عاشق را شیداتر می کندو دلیل آن این است که انسان با خود تنها می شود و تمام افکار روزانه را از خود دور می کند و به دور از چشمان دیگران که ما را زیر ذره بین خود قرار می دهند، می تواند فقط به چیزی بیندیشد که دوست دارد.
محمد نیز به فرشته می اندیشید. به او که دوستش داشت و به اینکه احساس می کرد حتی یک لحظه نیز نمی تواند بدون او زندگی کند.اما این را هم می دانست با وجودی که رسیدن به او مهمترین آرزوهایش به شمارمی رود اما باید به فکر آینده زندگی مشترکشان هم باشد تا بتواند زندگی خوبی برای محبوبش بسازد.او می دانست همانطور که مدتها صبر را پیشه خود کرده است باید درسش را تمام کند و با اینکه عاشق تحصیل و دانشگاه بود اما از کندی گذر زمان احساس عصبانیت و کلافگی می کرد محمد در آن لحظه حالت کودکی را داشت که منتظر رسیدن تعطیلی و فرار از درس و مدرسه بود. نفس عمیقی کشید و با خود حساب کرد که درس فرشته امسال تمام می شود و او می تواند مادر را به خواستگاری او بفرستد، آن وقت خیالش راحت می شود و می تواند یک سال باقی مانده از درسش را بخواند و این مدت او وفرشته نامزد می شوند و سپس همراه با جشن فارغ التحصیلی می توانند جشن عروسی را نیز برگزار کنند برای محمد این رویای شیرینی بود که آرزو میکرد هر چه زودتر به حقیقت بپیوندد.
محمد از جا برخاست ولبه تخت نشست.سرش را به دستانش تکیه داد وبا خود اندیشید که ای کاش می توانست فرشته را عقد کند تا این نگرانی که در وجودش ریشه دوانیده از بین برود.هر چند یک بار این مسئله را با احتیاط به مادر گفته بود وبا مخالفت صریح او روبرو شده بود زیرا مادر عقد را تا پیش ازاتمام تحصیل فرشته به صلاح اونمیدانست. دلیلش هم این بود که مادر خود فرهنگی بود ومی دانست دختر عقد کرده در مدرسه دچار مشکلاتی می شودکه کمترین آن افت تحصیلی می باشد البته محمد این را درک میکرد که مادر حقیقت را می گوید. در این میان خودش هم باید یک پایش شمال ویک پایش تهران باشد.
البته در میان دوستان هم دانشگاهی اش عدهای متاهل وبعضی نیز نامزد داشتند ولی هیچ یک شرایط او را نداشتند,حتی حمید کهنامزدش دختر عمویش بود ودر کرمان زندگی میکرد اما حمید ماه تا ماه حتی تلفنی با دختر عمویش تماس نمی گرفت ومی گفت:نامزدم که فرار نمی کند فعلا درس واجب تر است.
اما محمد میدانست نمی تواند مثل حمید فکر کند وروح او هر لحظه دیدار معشوق را می طلبد .ساکن بودن خانواده دایی در شمال امکان دیدارهای کوتاه را از آنان میگرفت.
اما چیزی که در این شب ظلمانی به او دلگرمی میداد این بود که هانطور که مادر جسته گریخته فرشته را عروس خود می خواند, دایی وهمسرش نیز او را به چشم داماد خود می دیدند و ختی بارها از دایی شنیده بود که داشتن دامادی مثل محمد باعث افتخار وغرور هر کسی خواهد بود.
بارها غیر مستقیم به او اشاره کرده بود که فرشته امانتی در دست ماست که به موقع باید به صاحبش تحویل داده شود.اکثر اوقات به هنگام گفتن این کلام نگاهش را به او میدوخت.
با اینکه تمام شواهد نشان از این داشت که فرشته از آن اوست با این حال محمد نگران بود. او فرشته را حق خود میدانست , اما تاکنون در مورد علاقه اش با او صحبتی نکرده بود .
هر بار تصمیم میگرفت به او ابراز علاقه کند وبا خود شرط می کرد با دیدن او شرم وتعصب را کنار بگذارد وبا کلامی محبتش را بیان کند, اما به محض دیدن او غیرت وتعصب فامیلی جای احساسات عاشقانه را پر میکرد وزبان او را برای بیان مکنونات قلبش می بست. فقط امیدوار بود این شعله فروزان محبت که در قلب او در خال سوختن است , نیمی از آن در قلب فرشته هم جریان داشته باشد. محمد عقیده داشت عشق قلبی بهتر از عشق زبانی است , اما غافل از اینکه فرشته این طور فکر نمی کرد وسکوت محمد را به بی اعتنایی وغرور او تعبیر میکرد.
فرشته دختر محجوب وساکتی بود که قلبی از آتش داشت واین دوگانگی در پس چهره آرام ومتینش مدفون بود . او دختری حساس و دقیق بود که مسائل را از دید خود تجزیه وتحلیل می کرد.
محمد کلافه وسردر گم از روی تخت بلند شد وتاریکی اتاق شروع کرد به قدم زدن. محیط اتاق برایش چون قفس شده بود و در آن احساس خفگی وبی قراری میکرد به طرف میز کارش رفت ودستهایش را به آن تکیه داد. در این لحظه چشمش به تقویم روی میز افتاد. در نور کم رنگ چراغ خواب روزهای باقی مانده تا پنج شنبه را ورق زد:فقط 5 روز دیگر مانده بود .
از حرص با مشت روی میز کوبید،از صدای ایجاد شده توسط دستش بر میز خودش نیز جا خورد.سرش را بلند کرد و به در اتاق چشم دوخت.امیدوار بود این صدا باعث بیداری مادر نشده باشد.پس از چند لحظه که مطمئن شد از بیرون صدایی شنیده نمی شود به طرف تختش رفت تا آن چند ساعت باقی مانده به صبح را کمی استراحت کند.
فصل دوم :
فرشاد روی کاناپه اتاق نشیمن نشسته بود و مشغول تماشای مسابقه فوتبال بود.خانه در سکوت محض فرو رفته بود و جز صدای تلویزیون که آن هم صدای بلندی نداشت صدای دیگری به گوش نمی رسید،با اینکه فرشاد خود جزء تیم والیبال دانشگاه بود،اما فوتبال را دست داشتنی ورزش می دانست و آنچنان با لذت به مسابقه دو تیم خارجی نگاه می کرد که اگر توپ هم زیر گوشش منفجر می شد او توجهی به آن نمی کرد.
فرانک کلاسور به دست وارد منزل شد و به فرشاد سلام کرد.فرشاد در حالی که به تلویزیونچشم دوخته بود با سر پاسخ او را داد.
فرانک به فرشاد که محو تماشای مسابقه فوتبال بود نگاهی انداخت و پرسید:<<مجید زنگ نزد؟>>
فرشاد هیچ نگفت ،در واقع صدای او را نشنید که بخواهد به آن پاسخ دهد.
فرانك با صداي بلند تري پرسش خود را تكرار كردو فرشاد نگاهي كوتاه به او انداخت و پرسيد:
-چيه،چي مي گي؟
-هيچي پرسيدم مجيد زنگ نزد؟
-نه ،نمي دانم،شايد زنگ زده،هيس ببينم چي شد..... واي خداي من......آخ بازهم كرنر.
فرانك با حرص نفس عميقي كشيد و به طرف اتاقش در طبقه بالا رفت.در همان حال با خود غر مي زد:
-اه،امان از اين مردها كه وقتي پاي تماشاي فوتبال مي نشينند خودشان رو هم فراموش مي كنند،چه برسه به همسر و زندگي شان،خدا كند مجيد اينطور نباشد.
هنوز به وسط پله هاي مارپيچ نرسيده بود كه زنگ تلفن باعث شد به طرف آن نگاه كند.تلفن درست كنار دست فرشاد روي ميز بود.فرانك به خيال اينكه فرشاد گوشي را بر مي دارد چند پله بالاتر رفت،اما صداي تلفن را شنيد كه بي وقفه زنگ مي زندو فرشاد توجهي به آن ندارد،به طرف او برگشت.او را ديد كه بي خيال مثل اينكه هيچ صدايي نمي شنود به صفحه تلويزيون چشم دوخته است،از همان جا با صداي بلندي فرياد زد:
-د گوشي را بردار ببين كيه.
فرانك فكر كرد فرشاد آنقدر در مسابقه غرق شده كه هيچ صدايي را نمي شنود اما بر خلاف تصورش فرشاد با خونسردي و با صداي آرامي گفت:
-من منتظر تلفن كسي نيستم.
فرانك با حرص گفت:
-چون منتظر تلفن كسي نيستي نبايد به آن جواب بدهي؟
فرشاد نيشخندي زد و به فرانك كه همچنان روي پله ها ايستاده و منتظر بودتا او گوشي تلفن را بردارد نگاهي انداخت.
-عيب ندارد خودش قطع مي شود،اما من فكر كنم تو گفتي قرار است مجيد زنگ بزند.
به صفحه تلويزيون خيره شد ولي همچنان لبخند مي زد.
فرانك با شنيدن نام مجيد به سرعت از پله ها پايين دويد تا پيش از آنكه تلفن قطع شود آن را جواب دهد.فرشاد با گوشه چشم نگاهي به او انداخت و پوزخندي زدو دوباره به تلويزيون چشم دوخت.دقايق تلف شده آخر بازي بود و تيم فوتبالي كه يك گل عقب تر از تيم حريف بود تلاش مي كرد تا در لحظه هاي آخر بازي با تمركز در كنار دروازه تيم حريف گل بزندتا بتواند با نتيجه مساوي بازي را به پايان برساند.ضربه هاي توپ كه چپ و راست به تيرك دروازه مي خورد تيم برتر را گيج كرده بود.فرشاد به طرفداري از تيم برتر اميدوار بود كه گلي به ثمر نرسد.عاقبت دقيقه هاي تلف شده بازي به پايان رسيد و تيم بازنده نتوانست كاري پيش ببرد.
فرانك كيفش را روي مبل پرت كرد و گوشي تلفن را برداشت.
-بله بفرماييد؟...بله شما؟...گوشي.
فرانك با حرص گوشي را جلوي صورت فرشاد گرفت.فرشاد سرش را بلند كردو به او نگاه كرد.چهره فرانك خيلي عصباني بود.
فرشاد سرش را تكان داد
-چيه،چي شده؟
فرانك نفس عميقي كشيدو به گوشي اشاره كرد
-مثل اينكه با جنابعالي كار دارند!
فرشاد ابروانش را بالا برد و لبخند موذيانه اي بر لب آورد.گوشي را از فرانك گرفت
-بله بفرماييد.
صدايي از آن طرف سلام كرد.صدا براي فرشاد آشنا نبود.به نشانه تمركز لبانش را به هم فشار دادو چشمانش را تنگ كرد.در اين هنگام چشمش به فرانك افتاد كه با خشم همچنان بالاي سرش ايستاده بود.فرشاد گوشي را برداشت و با چرخشي پشت به او كرد.فرانك با اين كار متوجه شد که باید او را تنها بگذارد در حالیکه کیف و کلاسورش را بر میداشت با حرص گفت "واقعا که ..."و بعد با قدمهایی که باحرص آنها را بر سطح پارکت هال می کوبید به طرف طبقه بالا راه افتاد .
فرشاد از حرکت فرانک خنده اش گرفت .صدای پشت گوشی گفت :"چرا جواب نمی دهید ؟"
فرشاد پاسخ داد "داشتم فکرم را متمرکز می کردم تا بینم که آیا قبلا هم صدای شما را شنیده ام ."
"خوب نتیجه ؟"
"نه شما اولین باری است که از پشت تلفن با من صحبت می کنید "
" فکر نمی کنید اشتباه می کنید ؟"
با این کلام فرشاد به فکر فرو رفت .صدا به نظر خیلی آشنا می رسید ،اما فرشاد نمی توانست صاحب صدا را تشخیص دهد صدا ادامه داد "چه زود یادتون رفته "
فرشاد حواسش را جمع کرد تا صدا را که فکر می کرد آن را جایی شنیده به خاطر بیاورد در یک لحظه می خواست نامی را به زبان بیاورد اما با خودش فکرکرد ممکن است اشتباه کرده باشد .بنابراین گفت "یادم که نرفته ولی لازمه صحبت معرفی می باشد ."
"بله حق با شماست .روزی که به نمایشگاه کتاب تشریف میبردید را به خاطر دارید ؟"
"اه بله بله یادم آمد شما شراره ...."
"چه خوب این نام را بخاطر سپردید اما مثل اینکه شماره تلفن شما کف دست من نوشته شد .بنده نسرین هستم دختر خاله شراره "
فرشاد لبهایش را به هم فشار داد و سرش را تکان داد و با خود گفت "عجب اشتباهی .او انقدر تجربه داشت که بفهمد هیچ دختری دوست ندارد جای دیگری گرفته شود.لحن نسرین هم با کنایه بود این را ثابت می کرد فرشاد بدون اینکه نسرین راببیند می دانست با گفتن این مطلب چه احساسی دارد .فرشاد بدون اینکه به روی خود بیاورد با لحن نافذی گفت "خب شما حالتون چطوره .خیلی خوشحالم صدایتان را می شنوم "
"ممنون من خوب هستم شما چطورید راستس حال دوستتون خب شد ؟"
فرشاد از یادآوری اون روز خندید گفت " بله بله حالش خیلی خوب است ما از همان راه یکراست به کلینیک گفتار درمانی رفتیم و او را مداوا کردیم .خوب شما از خودتان بگویید آن روز خوش گذشت ؟"
"نه چندان شاید اگر با شما به نمایشگاه می آمدیم بهتر بود چون خیلی زود برگشتیم "
"مهم نیست وقت زیاد است .می توانیم روز دیگری به نمایشگاه دیگر برویم "
"اتفاقا ما هفته دیگر چند کلاس نداریم و من می توانم ترتیبی بدهم که برای تفریح به پارک برویم "
فرشاد از اینکه نسرین با این سرعت و صراحت قراار ملاقات می گذاشت متعجب شد .نمی دانست چه بگوید به ناچار لبخندی زد و گفت "هر وقت شما وقت داشته باشید ما حرفی نداریم "
"منظورتان شما و دوستتان محمد است ؟"
"بله چطور مگه ؟"
"ولی مثل اینکه دوستتان زیاد خوش اخلالق نیست "
فرشاد با لبخند پاسخ داد "نه اتفاقا محمد یکی از با اخلالق ترین مردهای دنیاست .اگر او را بشناسید با من موافق می شوید."
«امیدوارم این طور باشد. پس قرارمان شد دوشنبه ساعت دو بعدازظهر ،همان جایی که دفعه قبل همدیگر را دیدیم ، اوکی.»
«بله ،من حرفی ندارم .»
«خب من از بیرون تلفن می کنم و تا شیشه باجه نشکسته با شما خداحافظی می کنم .خداحافظ تا بعد .»
«خداحافظ و به امید دیدار»
فرشاد گوشی را سرجایش گذاشت و به فکر فرو رفت .از اینکه این بار تعیین کننده ملاقات کس دیگری بود ، آن هم یک دختر ، لبخندی برلبانش نشست .سعی کرد شراره را به خاطر بیاورد ، اما فقط رنگ چشمان اورا به یاد آورد آن هم به دلیل این که رنگ چشمان شراره او را به یاد شیوا می انداخت .ناگهان از به یاد آوردن شیوا اخمهایش درهم شد . قرار بود ده ونیم صبح به او تلفن کند و حالا که ساعت چهارو نیم بعدازظهر بودتازه یادش افتاده بود .آن هم اگر نسرین زنگ نمی زد معلوم نبود کی به یادش می افتاد .فرشاد از کم حواسی خود سرش را تکان داد . گوشی تلفن را برداشت تا شماره بگیرد ،اما هنوز چند شماره بیشتر نگرفته بود که فرانک چون اجل معلق از بالای نرده سرش را خم کرد و با عصبانیت گفت :«فرشاد چه خبرته ؟»
فرشاد با خونسردی که می دانست فرانک را دیوانه می کند گفت :«چیه ، چه خبره ؟»
«من منتظر تلفن مجید هستم ،اینقدر خط را اشغال نکن .»
فرشاد نگاهی به فرانک انداخت که تا سینه به طرف پایین خم شده بود و گفت :«واسه همینه می خواهی خودکشی کنی؟خوب به اون یکی خط تلفن می زنه ، اینکه دیگه گریه نداره .»
«بی نمک ،اون خط دوروزه که به علت کابل برگردان قطع است ، اذیت نکن گوشی را بگذار.»
«متأسفم که نمی توانم به خواسته ات جواب مثبت بدهم ، تلفن مهمی دارم .»
فرانک با اخم به فرشاد نگاه کرد و با کنایه گفت :«آره می دونم خیلی مهمه!»
فرشاد بدون اینکه حرفی بزند شماره را گرفت وپاهایش را روی هم انداخت و در مبل فرو رفت ..فرانک که دیگر نمی توانست کارهای فرشاد را تحمل کند و از طرفی کاری هم از دستش برنمی آمد، به اتاقش برگشت و در اتاقش را محکم به هم کوبید .
همانطور که فرشاد حدس می زد شیوا خودش تلفن را جواب داد ، فرشاد گفت :«سلام.»
شیوا با شنیدن صدای اوبا عصبانیت شروع به گله گذاری کرد :«ببینم بچگی هایت هم همین طور قول می دادی ؟»
«سلام کردم .جواب سلام واجب است می دونی که ...»
«سلام.ببینم قرار بود ساعت چند زنگ بزنی ؟»
«باورکن یادم نرفته بود ولی گرفتار شدم.»
شیوا بالحن گله مندی گفت :«آره اینم از اون حرفهاست.»
«نه باور کن اگر تصادف نکرده بودم با کله خودم را به باجه تلفن می رساندم.»
این حرف ناگهان از دهان فرشادپرید .او می خواست دلیل موجهی برای فراموشی اش بتراشد و بهتر از اینکه بگوید تصادف کرده چیزی به خاطرش نرسید . با شنیدن خبر تصادف لحن شیوا تغییر کرد.
«فرشاد از کجا تلفن می کنی ؟حالت چه طور است ؟»
فرشادمتوجه شد شیواحرفش را باور کرده است.دستی به موهایش کشید ودنبال کلامی میگشت تا بعد لو نرود.
شیوا بار دیگر پرسید:«فرشاد تو حالت خوب است؟حرف بزن خیلی نگرانم کردی!»

«نترس طوریم نشده فقط یکم پایم.....»

شیوا نگذاشت او حرفش تمام شود و با ترس فریاد زد:«وای،خدای من،راستی راستی پایت شکسته؟تصادف کرده ای؟»

فرشاد هول شد .فکر نمی کرد واکنش شیوا نسبت به این خبر اینطور باشد.
«نه بابا چیزیم نشده من گفتم فقط یکم پایم درد گرفته حالا چرا جیغ می کشی؟باور کن حالم از تو هم بهتره..»

شیوا کمی آرام شد و با لحن نگرانی گفت:«پس امروز می ایم دیدنت،منزل هستی؟»

فرشاددست وسرش را تکان داد و با خود گفت:«حسابی خراب کردی» و با لحنی که فکر میکرد شیوا را از تصمیمش منصرف کند گفت:«من حالم خوب است باور کن حالا خودم می ایم تا تو مطمئن شوی.»

«فرشاد تو مطمئن هستی که حالت خوب است؟»

اگر تو از دست من عصبانی نشوی حالم از تو هم بهتر می شود.»

«فرشاد.....»

«چیه عزیزم؟»

«کی ببینمت؟»

«هروقت که تو بخواهی فردا خوب است؟»

«نه فردا پاپا از انگلیس می آید،از صبح خیلی کار سرمان ریخته،شب هم که باید برویم فرودگاه،پس فردا خوبه؟»

«آره عزیزم خوبه»

«پس چی شد؟ پس فردا ساعت 3 بعد از ظهر کنار در موسسه زبان.یادت که نمی رود؟»

«نه می آیم.»

«فرشاد مواظب خودت باش، باشه؟»

فرشاد لبخندی زد و گفت :«باشه سعی میکنم مواظب خودم باشم. خدا نگهدار.»

گوشی تلفن دست فرشاد مانده بود و خیره به روبرو نگاه می کرد. صدای سوتی که از گوشی برخاست فرشاد را به خود اورد.آن را سر جایش گذاشت و به تلویزیون نگاه کرد.پس از چند لحظه از جا برخاست و تلویزیون را خاموش کرد و از منزل خارج شد.
asalcheshmak آنلاین نیست.


فصل دوم :
فرشاد روی کاناپه اتاق نشیمن نشسته بود و مشغول تماشای مسابقه فوتبال بود.خانه در سکوت محض فرو رفته بود و جز صدای تلویزیون که آن هم صدای بلندی نداشت صدای دیگری به گوش نمی رسید،با اینکه فرشاد خود جزء تیم والیبال دانشگاه بود،اما فوتبال را دست داشتنی ورزش می دانست و آنچنان با لذت به مسابقه دو تیم خارجی نگاه می کرد که اگر توپ هم زیر گوشش منفجر می شد او توجهی به آن نمی کرد.

فرانک کلاسور به دست وارد منزل شد و به فرشاد سلام کرد.فرشاد در حالی که به تلویزیونچشم دوخته بود با سر پاسخ او را داد.
فرانک به فرشاد که محو تماشای مسابقه فوتبال بود نگاهی انداخت و پرسید:<<مجید زنگ نزد؟>>
فرشاد هیچ نگفت ،در واقع صدای او را نشنید که بخواهد به آن پاسخ دهد.
فرانك با صداي بلند تري پرسش خود را تكرار كردو فرشاد نگاهي كوتاه به او انداخت و پرسيد:
-چيه،چي مي گي؟
-هيچي پرسيدم مجيد زنگ نزد؟
-نه ،نمي دانم،شايد زنگ زده،هيس ببينم چي شد..... واي خداي من......آخ بازهم كرنر.
فرانك با حرص نفس عميقي كشيد و به طرف اتاقش در طبقه بالا رفت.در همان حال با خود غر مي زد:
-اه،امان از اين مردها كه وقتي پاي تماشاي فوتبال مي نشينند خودشان رو هم فراموش مي كنند،چه برسه به همسر و زندگي شان،خدا كند مجيد اينطور نباشد.
هنوز به وسط پله هاي مارپيچ نرسيده بود كه زنگ تلفن باعث شد به طرف آن نگاه كند.تلفن درست كنار دست فرشاد روي ميز بود.فرانك به خيال اينكه فرشاد گوشي را بر مي دارد چند پله بالاتر رفت،اما صداي تلفن را شنيد كه بي وقفه زنگ مي زندو فرشاد توجهي به آن ندارد،به طرف او برگشت.او را ديد كه بي خيال مثل اينكه هيچ صدايي نمي شنود به صفحه تلويزيون چشم دوخته است،از همان جا با صداي بلندي فرياد زد:
-د گوشي را بردار ببين كيه.
فرانك فكر كرد فرشاد آنقدر در مسابقه غرق شده كه هيچ صدايي را نمي شنود اما بر خلاف تصورش فرشاد با خونسردي و با صداي آرامي گفت:
-من منتظر تلفن كسي نيستم.
فرانك با حرص گفت:
-چون منتظر تلفن كسي نيستي نبايد به آن جواب بدهي؟
فرشاد نيشخندي زد و به فرانك كه همچنان روي پله ها ايستاده و منتظر بودتا او گوشي تلفن را بردارد نگاهي انداخت.
-عيب ندارد خودش قطع مي شود،اما من فكر كنم تو گفتي قرار است مجيد زنگ بزند.
به صفحه تلويزيون خيره شد ولي همچنان لبخند مي زد.
فرانك با شنيدن نام مجيد به سرعت از پله ها پايين دويد تا پيش از آنكه تلفن قطع شود آن را جواب دهد.فرشاد با گوشه چشم نگاهي به او انداخت و پوزخندي زدو دوباره به تلويزيون چشم دوخت.دقايق تلف شده آخر بازي بود و تيم فوتبالي كه يك گل عقب تر از تيم حريف بود تلاش مي كرد تا در لحظه هاي آخر بازي با تمركز در كنار دروازه تيم حريف گل بزندتا بتواند با نتيجه مساوي بازي را به پايان برساند.ضربه هاي توپ كه چپ و راست به تيرك دروازه مي خورد تيم برتر را گيج كرده بود.فرشاد به طرفداري از تيم برتر اميدوار بود كه گلي به ثمر نرسد.عاقبت دقيقه هاي تلف شده بازي به پايان رسيد و تيم بازنده نتوانست كاري پيش ببرد.
فرانك كيفش را روي مبل پرت كرد و گوشي تلفن را برداشت.
-بله بفرماييد؟...بله شما؟...گوشي.
فرانك با حرص گوشي را جلوي صورت فرشاد گرفت.فرشاد سرش را بلند كردو به او نگاه كرد.چهره فرانك خيلي عصباني بود.
فرشاد سرش را تكان داد
-چيه،چي شده؟
فرانك نفس عميقي كشيدو به گوشي اشاره كرد
-مثل اينكه با جنابعالي كار دارند!
فرشاد ابروانش را بالا برد و لبخند موذيانه اي بر لب آورد.گوشي را از فرانك گرفت
-بله بفرماييد.
صدايي از آن طرف سلام كرد.صدا براي فرشاد آشنا نبود.به نشانه تمركز لبانش را به هم فشار دادو چشمانش را تنگ كرد.در اين هنگام چشمش به فرانك افتاد كه با خشم همچنان بالاي سرش ايستاده بود.فرشاد گوشي را برداشت و با چرخشي پشت به او كرد.فرانك با اين كار متوجه شد که باید او را تنها بگذارد در حالیکه کیف و کلاسورش را بر میداشت با حرص گفت "واقعا که ..."و بعد با قدمهایی که باحرص آنها را بر سطح پارکت هال می کوبید به طرف طبقه بالا راه افتاد .
فرشاد از حرکت فرانک خنده اش گرفت .صدای پشت گوشی گفت :"چرا جواب نمی دهید ؟"
فرشاد پاسخ داد "داشتم فکرم را متمرکز می کردم تا بینم که آیا قبلا هم صدای شما را شنیده ام ."
"خوب نتیجه ؟"
"نه شما اولین باری است که از پشت تلفن با من صحبت می کنید "
" فکر نمی کنید اشتباه می کنید ؟"
با این کلام فرشاد به فکر فرو رفت .صدا به نظر خیلی آشنا می رسید ،اما فرشاد نمی توانست صاحب صدا را تشخیص دهد صدا ادامه داد "چه زود یادتون رفته "
فرشاد حواسش را جمع کرد تا صدا را که فکر می کرد آن را جایی شنیده به خاطر بیاورد در یک لحظه می خواست نامی را به زبان بیاورد اما با خودش فکرکرد ممکن است اشتباه کرده باشد .بنابراین گفت "یادم که نرفته ولی لازمه صحبت معرفی می باشد ."
"بله حق با شماست .روزی که به نمایشگاه کتاب تشریف میبردید را به خاطر دارید ؟"
"اه بله بله یادم آمد شما شراره ...."
"چه خوب این نام را بخاطر سپردید اما مثل اینکه شماره تلفن شما کف دست من نوشته شد .بنده نسرین هستم دختر خاله شراره "
فرشاد لبهایش را به هم فشار داد و سرش را تکان داد و با خود گفت "عجب اشتباهی .او انقدر تجربه داشت که بفهمد هیچ دختری دوست ندارد جای دیگری گرفته شود.لحن نسرین هم با کنایه بود این را ثابت می کرد فرشاد بدون اینکه نسرین راببیند می دانست با گفتن این مطلب چه احساسی دارد .فرشاد بدون اینکه به روی خود بیاورد با لحن نافذی گفت "خب شما حالتون چطوره .خیلی خوشحالم صدایتان را می شنوم "
"ممنون من خوب هستم شما چطورید راستس حال دوستتون خب شد ؟"
فرشاد از یادآوری اون روز خندید گفت " بله بله حالش خیلی خوب است ما از همان راه یکراست به کلینیک گفتار درمانی رفتیم و او را مداوا کردیم .خوب شما از خودتان بگویید آن روز خوش گذشت ؟"
"نه چندان شاید اگر با شما به نمایشگاه می آمدیم بهتر بود چون خیلی زود برگشتیم "
"مهم نیست وقت زیاد است .می توانیم روز دیگری به نمایشگاه دیگر برویم "
"اتفاقا ما هفته دیگر چند کلاس نداریم و من می توانم ترتیبی بدهم که برای تفریح به پارک برویم "
فرشاد از اینکه نسرین با این سرعت و صراحت قراار ملاقات می گذاشت متعجب شد .نمی دانست چه بگوید به ناچار لبخندی زد و گفت "هر وقت شما وقت داشته باشید ما حرفی نداریم "
"منظورتان شما و دوستتان محمد است ؟"
"بله چطور مگه ؟"
"ولی مثل اینکه دوستتان زیاد خوش اخلالق نیست "
فرشاد با لبخند پاسخ داد "نه اتفاقا محمد یکی از با اخلالق ترین مردهای دنیاست .اگر او را بشناسید با من موافق می شوید."
«امیدوارم این طور باشد. پس قرارمان شد دوشنبه ساعت دو بعدازظهر ،همان جایی که دفعه قبل همدیگر را دیدیم ، اوکی.»
«بله ،من حرفی ندارم .»
«خب من از بیرون تلفن می کنم و تا شیشه باجه نشکسته با شما خداحافظی می کنم .خداحافظ تا بعد .»
«خداحافظ و به امید دیدار»
فرشاد گوشی را سرجایش گذاشت و به فکر فرو رفت .از اینکه این بار تعیین کننده ملاقات کس دیگری بود ، آن هم یک دختر ، لبخندی برلبانش نشست .سعی کرد شراره را به خاطر بیاورد ، اما فقط رنگ چشمان اورا به یاد آورد آن هم به دلیل این که رنگ چشمان شراره او را به یاد شیوا می انداخت .ناگهان از به یاد آوردن شیوا اخمهایش درهم شد . قرار بود ده ونیم صبح به او تلفن کند و حالا که ساعت چهارو نیم بعدازظهر بودتازه یادش افتاده بود .آن هم اگر نسرین زنگ نمی زد معلوم نبود کی به یادش می افتاد .فرشاد از کم حواسی خود سرش را تکان داد . گوشی تلفن را برداشت تا شماره بگیرد ،اما هنوز چند شماره بیشتر نگرفته بود که فرانک چون اجل معلق از بالای نرده سرش را خم کرد و با عصبانیت گفت :«فرشاد چه خبرته ؟»
فرشاد با خونسردی که می دانست فرانک را دیوانه می کند گفت :«چیه ، چه خبره ؟»
«من منتظر تلفن مجید هستم ،اینقدر خط را اشغال نکن .»
فرشاد نگاهی به فرانک انداخت که تا سینه به طرف پایین خم شده بود و گفت :«واسه همینه می خواهی خودکشی کنی؟خوب به اون یکی خط تلفن می زنه ، اینکه دیگه گریه نداره .»
«بی نمک ،اون خط دوروزه که به علت کابل برگردان قطع است ، اذیت نکن گوشی را بگذار.»
«متأسفم که نمی توانم به خواسته ات جواب مثبت بدهم ، تلفن مهمی دارم .»
فرانک با اخم به فرشاد نگاه کرد و با کنایه گفت :«آره می دونم خیلی مهمه!»
فرشاد بدون اینکه حرفی بزند شماره را گرفت وپاهایش را روی هم انداخت و در مبل فرو رفت ..فرانک که دیگر نمی توانست کارهای فرشاد را تحمل کند و از طرفی کاری هم از دستش برنمی آمد، به اتاقش برگشت و در اتاقش را محکم به هم کوبید .
همانطور که فرشاد حدس می زد شیوا خودش تلفن را جواب داد ، فرشاد گفت :«سلام.»
شیوا با شنیدن صدای اوبا عصبانیت شروع به گله گذاری کرد :«ببینم بچگی هایت هم همین طور قول می دادی ؟»
«سلام کردم .جواب سلام واجب است می دونی که ...»
«سلام.ببینم قرار بود ساعت چند زنگ بزنی ؟»
«باورکن یادم نرفته بود ولی گرفتار شدم.»
شیوا بالحن گله مندی گفت :«آره اینم از اون حرفهاست.»
«نه باور کن اگر تصادف نکرده بودم با کله خودم را به باجه تلفن می رساندم.»
این حرف ناگهان از دهان فرشادپرید .او می خواست دلیل موجهی برای فراموشی اش بتراشد و بهتر از اینکه بگوید تصادف کرده چیزی به خاطرش نرسید . با شنیدن خبر تصادف لحن شیوا تغییر کرد.
«فرشاد از کجا تلفن می کنی ؟حالت چه طور است ؟»
فرشادمتوجه شد شیواحرفش را باور کرده است.دستی به موهایش کشید ودنبال کلامی میگشت تا بعد لو نرود.
شیوا بار دیگر پرسید:«فرشاد تو حالت خوب است؟حرف بزن خیلی نگرانم کردی!»

«نترس طوریم نشده فقط یکم پایم.....»

شیوا نگذاشت او حرفش تمام شود و با ترس فریاد زد:«وای،خدای من،راستی راستی پایت شکسته؟تصادف کرده ای؟»

فرشاد هول شد .فکر نمی کرد واکنش شیوا نسبت به این خبر اینطور باشد.
«نه بابا چیزیم نشده من گفتم فقط یکم پایم درد گرفته حالا چرا جیغ می کشی؟باور کن حالم از تو هم بهتره..»

شیوا کمی آرام شد و با لحن نگرانی گفت:«پس امروز می ایم دیدنت،منزل هستی؟»

فرشاددست وسرش را تکان داد و با خود گفت:«حسابی خراب کردی» و با لحنی که فکر میکرد شیوا را از تصمیمش منصرف کند گفت:«من حالم خوب است باور کن حالا خودم می ایم تا تو مطمئن شوی.»

«فرشاد تو مطمئن هستی که حالت خوب است؟»

اگر تو از دست من عصبانی نشوی حالم از تو هم بهتر می شود.»

«فرشاد.....»

«چیه عزیزم؟»

«کی ببینمت؟»

«هروقت که تو بخواهی فردا خوب است؟»

«نه فردا پاپا از انگلیس می آید،از صبح خیلی کار سرمان ریخته،شب هم که باید برویم فرودگاه،پس فردا خوبه؟»

«آره عزیزم خوبه»

«پس چی شد؟ پس فردا ساعت 3 بعد از ظهر کنار در موسسه زبان.یادت که نمی رود؟»

«نه می آیم.»

«فرشاد مواظب خودت باش، باشه؟»

فرشاد لبخندی زد و گفت :«باشه سعی میکنم مواظب خودم باشم. خدا نگهدار.»

گوشی تلفن دست فرشاد مانده بود و خیره به روبرو نگاه می کرد. صدای سوتی که از گوشی برخاست فرشاد را به خود اورد.آن را سر جایش گذاشت و به تلویزیون نگاه کرد.پس از چند لحظه از جا برخاست و تلویزیون را خاموش کرد و از منزل خارج شد.

فصل 3 :
- چته پسرف ده دقیقه است با تو حرف می زنم اما فقط برو بر نگاه می کنی، کجایی؟

محمد با تکان فرشاد به خود آمد و با بی حواسی گفت :بله، بله گوش می دم. خوب!؟
- آره جون خودت، تو اصلاً تو دنیا نبودی چه برسه به این که حرف من رو شنیده باشی.
محمد لبخندی زد و گفت :راستش امروز کمی کار دارم باید زودتر بروم منزل، امروز دایی ام از شمال می آید، ممکن است مادر دیر از سرکار برگرددباید برای منزل کمی خرید کنم.
- خوب باشه، ظهر دوتایی از کلاس بعدازظهر جیم می شویم.
-نه من کمی زودتر می روم، در ضمن بعدازظهر کلاس ندارم، تو بمان چون دفعه قبل هم غیبت کردی ممکن است از این درس بیفتی.در ضمن اگر تونستی این جزوه ها را بده به مهران.می شناسیش که ... همان که ....
فرشاد باخنده گفت((آره بابا همون برادر ناتنی مایکل جکسون)) وبعد درحالی که ژست خاصی گرفته بود دستی به موهایش کشید وگفت:
((اوا چی میگی تو..جیگرت رو شغال بخوره..))
محمد از کاراو با صدای بلند خندید . آرام که شد خطاب به فرشاد گفت : میدونی دوستی با تو چه حسنی داره؟حسنش اینه کهادم اصلا" یادش میره چه نگرانیو ناراحتی داره!
فرشاد با همان لحن طنز همیشگی پاسخ داد:خودت میگی آدم مگه تو هم جزو اونهایی؟
محمد خندیدی وجزوه ها رو به او داد فرشاد نگاهی به جزوه ها انداخت وبعد به محمد نگاه کرد وگفت: گفتی مهمان دارید,پس با این حساب نمی توانی بیایی مسابقه مرا ببینی.
محمد با ناباوری به فرشاد نگاه کرد((آه , فردا مسابقه داری؟!مگه امروز چندم ماه است؟))
فرشاد سرش را خم کرد وگفتکدست شما درد نکند!از دوماه پیش تا بحال برای بیست و جهارم بهمن روضه می خوانم حالا میگی اروزچندم است.
محمد از کم حواسی خود سرش را تکان دادفردا ساعت چند؟
فکر می کنم شش الی هفت بعد از ظهر در سالن شیرودی.
محمد سرش را تکان داد و گفتک سعی میکنم بیایم البته حتماگمی آیم میخواهم ببینم چندتا می کاری؟
فرشاد لبخند زد باشه پس میبینمت تا بعد.
محمد پس از خداحافظی به سمت منزل راه افتاد در حقیقت کاری در خارج از منزل نداشت زیرا مادر آن روز مرخصی گرفته بود. او از صبح حال وحوصله کلاسو درس را نداشت فکرش مدام دور وبر منزل می چرخید.شب پیش نیز تا صبح بیدار مانده وفکر می کرد.با وجود بیخوابی شب گذشته احساس خستگی نمی کرد اما دلش بدجوری به شور افتاده بود.شاید هماضطراب درونی چنگ بر روحش می زد وآسایش را از او سلب می کرد.
این حالت از صبح با و بود وسعی او برای منحرف کردن ذهنش ودور کردن این احساس بی نتیجه بود.
نزدیکی منزل که رسید نفس عمیقی کشید تا احساسش را مهار کند.
دسته کیفش را محکم فشرد وبا اینکه کلید در منزل را داشت از آن استفاده نکرد.دستش به هنگام لمس زنگ منزل می لرزید.پیش از فشار دادن زنگ به ساعتش نگاه کرد.هنوز ساعتی به ظهر مانده بود و او نمی دانستدایی وخانواده اش چه وقت به تهران می رسند.
به اطراف نگاه کرد تا شاید خودرو آنان را ببیند اما یادش افتاد داییتازه خودرو اش را عوض کرده و او از مدل و شماره ان اطلاعی ندارد.
با خود گفت:تا به منزل نروم نمی توانم بفهمم آمده اند یا نه.
نفس عمیقی کشید وزنگ در را فشار داد.چند لحظه طول کشید تا در باز شد. در لحظه ورود به حیاط به سرعت چشمش به پشت در هال افتاد وبا دین کفش مردانه ای دلش از جا کنده شد.
آنقدر حواسش پرت شد که متوجه نشد فقط یک جفت کفش پشت در میباشد با قدمهایی که سعی میکرد مثل همیشه محکم ومردانه باشد گام بر میداشت ودر همان حال خود را برای رویا رویی با دایی واز همه مهم تر فرشته آماده میکرد, او تا صبح بیدار مانده بود وبا خود تصمیم گرفته بود این بار راز دلش را با فرشته درمیان بگذارد وبا گفتن کلام مقدسی او را به باغ سبز قلبش دعوت کند.محمد بارها و بارها پیش خود این کلام را تکرار کرده بود ومایل بود این بار دور از هر احساس دیگری آنرا تقدیم فرشته کند.
محمد لحظه ای پشت در ایستاد و با گفتن سلام بلندی داخل شد.
مادر نخستین کسی بود که به استقبالش آمد.چهره او متین و آرام بود اما محمد ته چشمانش حالتی را مشاهده کرد که نمی دانست آن را چه معنا کند.فرصتی برای پرسش و پاسخ نبود.
محمد آهسته پرسید:<<آمدند؟>>
مادر کیف محمد را گرفت و به آرامی سرش را تکان داد و خواست چیزی بگوید که دایی در آستانه در اتاق پذیرایی ظاهر شد.محمد با دیدن او جلورفت و با گفتن سلام در آغوشش جای گرفت.محمد منتظر بود تا فرشته و زن دایی هم از اتاق پذیرایی خارج شوند،اما وقتی دید که ازآنان خبری نیست با نگاهی پر از پرسش به مادر خیره شد.مادر مفهوم نگاه محمد را درک کرد.نفس بلندی کشید و در حالی که لبخند تلخی بر لب داشت گفت:<<دایی جان تنها آمده.>>
محمد احساس کرد آب سردی رویش ریخته شد.لبخند روی لبانش خشکید.خوشبختانه اراده اش قوی تر از آن بود که چون دختر نوجوانی رنگ به رنگ شود.در حالی که حالت چهره اش را خیلی خوب حفظ کرده بود با لبخندی نه چندان حقیقی گفت:
<<جدی،چرا؟مگر اتفاقی افتاده؟حالشان که خوب است؟>>
مادر توضیحاتش را ادامه داد و گفت:طفلی نرگس ،از قرار ناراحتی کلیه اش عود کرده و یک هفته در بیمارستان بستری بوده و حالا در منزل استراحت می کند.مهدی هم چون مأموریت داشته به تهران آمده و قرار است فردا برگردد.>>و بعد لبهایش را جمع کرد و سرش را تکان داد.
محمد با نگرانی به دایی نگاه کرد:<<حالا حالشان چطور است؟>>
<<الحمدلله بهتر است،تا خدا چه بخواهد.>>و آهی کشید.
محمد از دایی معذرت خواست تا چند لحظه او را برای تعویض لباس تنها بگذارد.به سمت اتاقش رفت.بدجوری حالش گرفته بود. احساس بدی داشت.حس کرد از درون تهی شده است.خیلی دلش می خواست تنها باشد تا کمی فکر کند و خودش را قانع نماید .اما با حضور دایی این کار درست نبود.بنابراین با وجودی که خیلی خسته و افسرده بود،اما نقاب خوشحالی به چهره زد و به سرعت به اتاق پذیرایی بازگشت.
مریم نگاهی به پسرش انداخت و در پس لبخند او دل گرفتگی اش را به وضوح مشاهده کرد.دلش برای محمد خیلی سوخت اما کاری از دستش بر نمی آمد.فقط تصمیم گرفت موضوع خواستگاری از فرشته را با برادرش مطرح کند و پیش از تمام شدن درس فرشته،او را برای محمد نشان کند تا بدین ترتیب هم دلگرمی برای محمد باشد و هم آمادگی برای مراحل بعد را پیدا کرده باشد.
محبوبه از مدرسه بازگشته بود و در اتاق پذیرایی با دایی احوالپرسی می کرد و آن قدر از نیامدن زن دایی و فرشته حیران بود که با دیدن محمد مات و مبهوت به او خیره شد.
محمد از چشمان او پی به افکارش برد و فهمید محبوبه بیشتر ازهمه برای او متأثر شده است.با خنده به طرف او رفت و در حالی که او را به طرف در هدایت می کرد با لحن آمرانه ای گفت:<<بدو دختر لباسهایت را عوض کن؛اینقدر هم از دایی سؤال نکن.>>
محبوبه هنگام خارج شدن برگشت و نگاهی به محمد انداخت تا مطمئن شود که او ناراحت نیست.
محمد که افکار محبوبه را به خوبی در چهره اش می خواند با اخم چشم غره ای به او رفت.
محبوبه در حین عوض کردن لباس خیلی پکر بود.دلش خیلی برای محمد سوخته بود.هنگام باز كردن كمد لباسش چشمش به مانتويي افتاد كه محمد براي او خريده بود.دلسوزي اش بيشتر شد.از زن دايي به خاطر اينكه با مريضي بي موقع اش مانع آمدن فرشته شده بود خيلي حرصش گرفت.اما دلش براي زن دايي هم سوخت و از ناراحتي اشك در چشمانش حلقه زد.او به خوبي مي دانست در دل محمد چه مي گذرد واز اينكه او مي توانست احساساتش را اينچنين پنهان كند به حال او غبطه خورد.
پس از شام دايي تعريف كرد كه نرگس چطور دلش مي خواسته به تهران بيايدوديداري تازه كند.همينطور فرشته كه دلش براي عمه و بقيه خيلي تنگ شده بودوبه همه خيلي سلام رسانده وهمچنين از او خواسته كه از طرف او صورت عمه جان و محبوبه را ببوسد.
درهنگام شنيدن اين صحبت ها،محمد به فنجان چايش نگاه مي كردومحبوبه نيز به محمد خيره شده بود.محمد سرش را بالا كردومحبوبه را ديد كه به او چشم دوخته است.با اخم نفس عميقي كشيدو با گردش چشمانش به محبوبه اشاره كرد كه به او زل نزند.
مهدي مهندس ناظر شركتي معتبر در شمال بودوگاهي اوقات براي تهيه بعضي از اجناس مورد نياز شركت و همچنين بستن قراردادتجارتي به مركز مي آمد.اين بار يك هفته ماموريت داشت و قرار بود به اتفاق خانواده اش به تهران بيايد اما بيماري همسرش ،كه البته سابقه اي طولاني داشت باعث شد تا هرچه زودتر كارش را انجام دهد و به شمال باز گردد.مادر از بيماري مجدد نرگس كه باعث نيامدن او وفرشته شده بود احساس تاسف كرد و خطاب به برادرش گفت:
راستي حيف شد،دلم خيلي براي زن داداش و عروس ناز خودم تنگ شده بود.
براي نخستين بار بود كه مادر با اين صراحت فرشته را عروس خود مي خواند.
محمد كه در حال سر كشيدن چايش بود نفهميد آن را چطور قورت بدهد و قطره اي به گلويش پريد كه باعث سرفه او شد.دايي با دست به پشت او زد و با خنده گفت:
-خفه نشي پسرم،ما حالا حالاها با تو كار داريم.
وبعد بازويش را روي شانه محبوبه گذاشت كه طرف ديگرش نشسته بود و در حال خنديدن بود.محمد با تواضع سرش را تكان داد.دايي بي مقدمه پرسيد:
-محمد ،از قرار معلوم انشاالله سال ديگر درست تمام مي شود،درسته؟
محمد با تواضع سرش را تكان داد:
-بله دايي جان،البته تا مقطع كارشناسي،بعد مي ماند ادامه راه كه اگر خدا بخواهد دوست دارم ادامه بدهم.
دايي سرش را به علامت تحسين تكان داد و با رضايت لبخند زد.
-زنده باشي پسرم،تو باعث افتخار تمام فاميل هستي.
و سپس مكثي كوتاه كرد و گفت:
-به اين ترتيب درس فرشته از تو زودتر تمام مي شود،درست است؟
محمد سر در گم به دايي نگاه مي كرد و نمي دانست چه پاسخي بدهد.به ناچارسرش را زير انداخت و با صدايي آرام گفت:-بله دايي جان،فكر مي كنم اينطور باشد.
مهتاب به برادرش نگاهي انداخت و زمينه را براي صحبت مساعد ديد.
-مهدي جان به نظر تو وقتش نشده كه بنشينيم و در مورد اين دو جوان تصميم جدي بگيريم؟من فكر مي كنم كه وقتش رسيده كه كمي جدي تر به اين قصيه نگاه كنيم.نظر تو چيه؟
کلام مادر اینقدر صریح و بی مقدمه بود که محمد احساس کرد سرب داغ به جای خون در رگهاش جاری است سرش را زیر انداخته بود و در خود این توان را نمی دید به ان دو بنگرد.
مهدی نگاهی به چهره نجیب و محجوب محمد انداخت وسرش را به علامت تایید حرفهای خواهرش تکان داد "چرا خواهر محمد مثل پسر خودم می ماند و من هم دوست دارم این امانت را به صاحبش برسانم "
"پس ان شاءالله حال نرگس جون که بهتر بشه ما هم خودمون رو جمع وجور می کنیم تو روز مبارکی به طور رسمی خدمت می رسیم .چطوره ؟"
"ای خواهر این حرف ها مال غریبه هاست تو که عزیز منی و خودت صاحب اختیاری ."
"باشه داداش شما لطف داری ولی بچه های این دوره توقعات دیگری دارند من باید برای فرشته سنگ تمام بگذارم مگر یک پسر بیشتر دارم "سپس اهی کشید و ادامه داد "خدا رحمت کند عباس همیشه آرزو داشت عروسی محمد را ببیند ،اما افسوس عمرش کفاف نداد تا به ارزویش برسد "
با یاد آوردن پدر سکوت جمع را فرا گرفت .در چهره تک تک حاضران می شد فهمید خاطره ای از او در ذهنشان زنده شده است .
در این میان محبوبه بیشتر از همه با به یاد آوردن پدر و روزهای خوبی که او هنوز در کنارشان بود غمگین و افسرده شد برای او که هنوز به محبت خالصانه پدر احتیاج داشت و بیش از هرکس به او وابسته بود رفتن نا بهنگامش دردناک و ملال انگیز بود محبوبه می دانست که هیچگاه غم از دست دادن او را فراموش نخواهد کرد و عظمت این فقدان را تا عمر دارد به دوش می کشد .
محبوبه به خود امد و آهی از سر حسرت کشید به خاطر اورد که وقت غم خوردن نیست اکنون که صحبت از وصل دوتا جوون بود ان هم محمد که پدر همیشه ارزوی دامادیش را داشت پس بی تردید روح پدر هم در شادی انها سهیم بود .محبوبه با این تصور افکار ناراحت کننده را از خود دور کرد و نگاهش را به سمت محمد چرخاند و او را دید که از درون خرسند است .از شادی او ناخوداگاه نفس راحتی کشید .محبوبه از ان لحظه که فهمیده بود فرشته نیامده از اینکه بی مناسبت مانتویی با پول محمد خریده دچار عذاب وجدان شده بود و حالا که می دید صحبت از عقد و نامزدی و اینجور چیزهای خوشایند است وجدانش کمی راحت شد صدای مادر توجه او را جلب کرد .
"داداش ببینم تا حالا نظر فرشته را در مورد این وصلت پرسیده ای ؟"
"اگر فرشته مخالفتی داشت فکر می کنی من اینجور راحت در مورد اینده او صحبت می کردم ؟"
"خب خدا را شکر اینجوری خیال من هم راحت تر است "
مسیر صحبت تغیر پیدا کرد اما محمد نگاهش فقط پیش انان بود و روحش جای دیگری به پرواز یا بهتر بگوییم به رقص در امده بود محمد در رویای شیرینی غرق شده بود در خیالش با لباس دامادی وارد اتاق عقد شد اتاق عقد با ستاره های رنگینی تزیین شده بود و حجله ای از تور فضای سفره عقد را مجزا کرده بود زیر حجله سفره سفیدی پهن شده بود و روی ان خنچه ای به شکل قلب وجود داشت که دو طرف ان را فرشتگانی با بالهای سفید به دست گرفته بودنند و درون ان بادام و فندق گردو شیرینی و تخم مرغ های رنگی قرار داشت زیر انداز سپیدی بالای سفره عقد گسترده شده بود و روی ان عروس رویای او در پوششی از تور و مروارید به تخت نشسته بود ،توری روی صورت عروسش را پوشانده بود و مانع از این بود که محمد روی چون ماهش را ببیند .محمد تپش قلب خود را احساس می کرد . گامی به سمت حجله برداشت که آبی به روی پایش ریخت و از صدای خنده مادر و دایی و بلندتر از همه محبوبه به خود آمد حیرت زده به آنان نگاه کرد در نظر اول تصور کرد متوجه رؤیایش شده اند و به آن می خندند ، اما به سرعت متوجه شد خنده شان به دلیل خرابی است که خودش به بار آورده است . محمد آنقدر در رویایش فرو رفته بود که متوجه نشد که لیوان را سر وته گرفته و در حال خالی کردن پارچ آب بر روی زمین است . محمد شرمزده به مادر نگاه کرد و از خجالت سرش را به زیر انداخت ، مادر با دستمالی آب ریخته شده روی فرش را خشک کرد و در همان حال گفت: «آب روشنایی است ،ان شاالله که خیر است.» وبعد بالبخند نگاهی به محمد انداخت که رنگ چهره اش براثر خجالت سرخ شده بود. برای اینکه بیشتر از این معذب نشود گفت :«محمد جان پاشو مادر ،امروز خیلی خسته شدی .»وبعد رو به برادرش کرد و گفت :«طفلی بچه ام امروز خیلی کار برای من کرده ،کلی خرید داشتم که اگر محمد نبود دست تنها نمی توانستم انجام بدهم .»
محمد می دانست مادر برای اینکه او را از خجالت برهاند این سخنان را می گوید ودردل این همه محبت را ستود.اما صدای خنده ریز محبوبه که پشت دایی پنهان شده و از خنده غش کرده بود کفرش را در می آورد .مادر متوجه شد که محمد از خنده محبوبه حسابی شاکی شده است ،اشاره ای به محبوبه کرد که سرش را به پهلوی دایی چسبانده و زیرکانه می خندید .
«حالا ببینم نوبت اون وروجکی که پیشت نشسته و حالا هم از خنده ریسه رفته برسه چکار می کنه.»

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
Profile Pic
با سلام به دوستان عزیزم.به وب سایت رمان های ناب رکسانا خوش آمدید.منبع رمان های این سایت کاربچه های انجمن سایت 98ia ست .ازشون تشکرکرده وبهشون خسته نباشید می گیم... "رکسانا" ID««««« roksanadanesh@yahoo.com
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نویسندگان
    آمار سایت
  • کل مطالب : 3
  • کل نظرات : 282
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 23
  • آی پی امروز : 8
  • آی پی دیروز : 29
  • بازدید امروز : 92
  • باردید دیروز : 53
  • گوگل امروز : 7
  • گوگل دیروز : 9
  • بازدید هفته : 419
  • بازدید ماه : 3,476
  • بازدید سال : 6,448
  • بازدید کلی : 262,206
  • کدهای اختصاصی
    mouse code|mouse code

    كد ماوس