close
تبلیغات در اینترنت
خرید دامنه
گل مریم من (5)
loading...

رمان های ناب رکسانا

وقتي حرفاي شاهرخ رو براي مسعود تعريف كردم چهرش واقعا ديدني شده از عصبانيت مثل لبو قرمز شده وطاقت نمياره ميگويد:بله ديگه عشق وحالش رو كرده وديگه نيازي به تو وتولت نداره.عصباني بلند ميشم يه سيلي در گوشش ميزنم ميگويم:حرف دهنت رو بفهم من بخاطر امثال شماها اين بلا سرم اومده حالا دوقورتو نيمتم باقي احمق رذل.اميري جلوي مسعود رو گرفت كه داشت به طرفم ميومد دادميزنم:بزار بياد ببينم چه غلطي ميخواد بكنه .اميري خطاب به زهرا گفت:مريم رو ببر اتاقش تا دردسر نشده.با التماس زهرا به اتاقم برگشتم واشكان رو بهش غذا…

گل مریم من (5)

رکسانا بازدید : 304 چهارشنبه 16 مرداد 1392 نظرات ()
وقتي حرفاي شاهرخ رو براي مسعود تعريف كردم چهرش واقعا ديدني شده از عصبانيت مثل لبو قرمز شده وطاقت نمياره ميگويد:بله ديگه عشق وحالش رو كرده وديگه نيازي به تو وتولت نداره.
عصباني بلند ميشم يه سيلي در گوشش ميزنم ميگويم:حرف دهنت رو بفهم من بخاطر امثال شماها اين بلا سرم اومده حالا دوقورتو نيمتم باقي احمق رذل.
اميري جلوي مسعود رو گرفت كه داشت به طرفم ميومد دادميزنم:بزار بياد ببينم چه غلطي ميخواد بكنه .
اميري خطاب به زهرا گفت:مريم رو ببر اتاقش تا دردسر نشده.
با التماس زهرا به اتاقم برگشتم واشكان رو بهش غذا دادم از خوشحالي چندبار بوسيدمش چون وقتي نگاهم ميكنه انگار شاهرخ بهم خيره شده چندبار ميچرخونمش كه غرق لذت شده وقهقه ميزنه.صداي مسعود هنوزم قطع نشده مثل قليون يه سره داره غر ميزنه مردك.
دادميزنه:من اين اجنبي رو زنده نميزارم حالا ميبيني .
از تهديدش ترسيدم ولي بعد از لحظاتي با فكر اينكه جيگر اينكارو نداره شانه اي بالا انداختم وبه كارم ادامه دادم .
يك هفته گذشت مسعود ديگه دوروبرم نميچرخه وفقط خيره نگاهم ميكنه ومعلومه داره نقشه ميكشه .اميري هم عصبي تر از قبل شده ميگفت همه سوراخ سمبه هايي رو كه براي كارهاشون داشتن شاهرخ پيدا كرده وفقط يكي دوجا براشون باقي مونده ويكيش هم همينجاست.
دنبال جاي ديگري هستن هر روز صبح مسعود ميره دنبال جا تا هم دنج باشه وهم امن كه كسي سر از كارمون درنياره وهرچقدرم ميگرده پيدا نميكنه از اينور هم دستگاهي كه خراب كردم كلا داغون شده واز اينطرفم دستشون بستست چون دستگاههاي چاپ ديگه هم توسط مامورين گرفته شده .
بعد از صبحانه اميري هراسان وارد شد وگفت ميخواد باهام حرف بزنه "مطيع دنبالش رفتم درب اتاق رو بست گفت:بهتره برم سراغ اصل مطلب با نظرات موافق اكثر بچه ها قرارمون اين شد كه كلك اين جناب سرهنگ رو بكنيم .اگه اينجوري پيش بره هممون دستگير ميشيم خيلي از رده بالايي ها هم از دستش شكارن وموقعيت خوبي براي اينكه ترتيبش رو بديم .
انگار قلبم از حركت ايستاد تير قبليشون به هدف نخورد ولي ايندفعه از چشماي مصمم اميري ميترسم به روي خودم نميارم ميگويم :چه كاري از من برمياد؟
اميري:ميخواييم باهاش وارد معامله بشيم تو واشكان رو تحويل ميديم البته نقشست كه بكشونيمش سر قرار وترتيبش رو بديم نظرت چيه؟
اب دهانم را به زور قورت ميدهم ميگويم:حرفي ندارم باشه.
اميري نفس راحتي كشيد وگفت:خب خوشحالم كه توام بامايي بااينكارت اعتماد همه رو به خودت جلب ميكني .براي فردا شب اماده باش باهم ميريم تا ببينتت.
بعد از رفتنش عذاب وجدان داره مثل خوره وجودم رو ميخوره "از اينطرفم اشكان بدقلقي ميكنه انگار فهميده سر باباش قراره چه بلايي سرش بياد چون مدام نحسي ميكنه وازم اويزون ميشه انگار داره التماسم ميكنه از خونه هم نميتونم برم بيرون چون مسعود مثل سگ نگهبان مواظبه وچارچشمي حواسش به ماست .
سرم دردميكنه از بس فكر كردم وبه هيچ نتيجه اي نرسيدم ..........................اهان اين شد.
احمد رو ميگيرم تا زهرا به كارش برسه ميگويم:زهرا تو مدت دوستيمون ازت چيزي خواستم ؟
زهرا با تعجب نگاهم كرد:نه هيچوقت.
مريم:حالا ازت يه درخواستي دارم كه اگه انجامش بدي تا اخر عمر مديونت ميشم .
زهرا :هرچي باشه قبول.
ارام ميگويم:ميخوام به سرهنگ زنگ بزني.
چشماش چهارتا شد ترس رو تو نگاهش خوندم به تته پته افتاده .دستاش رو ميگريرم ميگويم:اون منو نجات داد مهمتر از همه شوهر منه وپدر بچم بهت التماس ميكنم.
زهرا:اون حتي بخاطر بچش حاضرنشد باهات كنار بياد حالا تو داري براش اينكارو انجام ميدي ميدوني اگه اميري و مسعود بفهمن چه بلاي سرت ميارن.
مريم:اون زرنگتر از اين حرفاست ولي ايندفعه مياد چون ميخواد گيرم بندازه ودر ضمن نميخواد براش ضعف بگيرين اگه كوتاه ميومد همين مسعود ازش مدام سواري ميگرفت تو بودي قبول ميكردي هان؟
زهرا :نميدونم والا حالا شمارش رو يادداشت كن و دقيق بگو چي بهش بگم.
چنربار صورتش رو ميبوسم وشماره رو در تكه كاغذي يادداشت ميكنم ميگويم:فقط بايد با خودش حرف بزني بگو مريم گفت نياد سر قرار واگرم مياد تنها نياد جونش در خطره وبگو مريم گفت كه باهم بي حساب شديم .
زهرا:حالا اين مسعود رو چيكار كنيم نميزاره بريم بيرون.
فكري به ذهنم رسيد :زهرا قرص ارامبخش داري.
زهرا :اره خودم استفاده ميكنم چطور؟
مريم:يه چندتا ميخوام تا اقا مسعود بخوابه اخه خستست.
زهرا خنديد:خوب فكر همه جاش رو كردي ولي بدون اگه بفهمه جفتمون رو خفه ميكنه شك نكن.
چندتا از قرصها رو ريختم تو ليوان ابميوه وبراش بردم براي اينكه شك نكنه براي هرچهارتامون درست كردم واخريش كه نشون شده هم بود دادم به مسعود .
گفت:نميخورم.
ميخوام بكشمش ولي حرفي نميزنم همونطور ميزارمش رو ميز ميگويم:هرطور ميلته .
با اشكان مشغولم كه با لذت شربتش رو ميخوره وتمام روي لباسش ريخته وقتي ديد همه خوردن انگارم كه تشنش باشه برداشت يه سره سر كشيد انگار تودلم قند اب ميكنن خب الان ميره لالا.
اصلا نگاهش نميكنم تا شك نكنه كم كم داره خميازه ميكشه ولي مقاومت ميكنه بالاخره چشماش بي اجازه خودش بسته شد اخه پنجتا چهارتا قرص ريختم توش فيل بود تسليم شده بود معلومه از فيلم قويتره.
زهرا هم احمد رو سپرد به من وسريع رفت تا از اطراف بهش زنگ بزنه
لحظه ها خيلي كند ميگذره مدام دارم صلوات وايت الكرسي ميخونم كه يه موقع سروكله ي اميري پيدا نشه از طرفي بچه ها رو ساكت نگه ميدارم احمد دنبال مادرش ميگرده ونق ميزنه گرفتمش بغلم وارام كنار گوشش لالايي ميگم .اشكانم حسوديش شده مدام دامنم رو ميكشه ميگويد:بغل .........بغل "ميخواد او را هم بغل كنم از اون موقعي كه امديم اينجا لاغرتر شدم همين احمد رو بزور نگه داشتم چه برسه به اشكان .بچه هم مدام جيغ ميزنه ميترسم يه موقع مسعود بيدار بشه هر چند اون قرصا تا بعداز ظهر ترتيبش رو ميده ولي بازم استرس دارم .
الان نزديكه چهل و پنج دقيقس كه رفته تو دلم دارن رخت ميشورن از بس به ساعت نگاه كردم همه جا رو به شكل ساعت ميبينم .
صداي درب امد سريع رفتم جلوي در خودمم از سرعتم تعجب كردم با احمد كه هنوزم تو بغلمه ميگويم:چي شد؟
زهرا بچه را ازم گرفت واشاره كرد بريم اشپزخانه دنبالش راه افتادم ميگويد:زنگ زدم انگار كه منتظر كسي باشه سريع گوشي برو برداشت وقتي حرفات رو گفتم اولش خوب گوش كرد برات پيغام داد.
ميگويم:چي گفت زهرا "جون به لب شدم.
زهرا:گفت كه انقدر ساده نيست كه همينجوري بيام درضمن به مريم بگو به نظرش حساب به حساب شديم ولي اينطور نيست براي بدست اوردنش حاضرم از جونمم بگذرم ولي از دوست داشتن نيست بهش بگو اگه يه ثانيه به اخر عمرم مونده باشه گيرش ميارم وبهش حالي ميكنم كه پاپيچ شدن به شاهرخ چه عواقبي داره براي من نقشه ميكشه بلايي سرش ميارم كه مرغاي اسمون به حالش گريه كنن وقبل از اينكه بخواد منو زير سوال ببره هم خودش وهم تولش رو فرستادم به جهنم همه رو مو به مو بهش بگو زهرا خانوم.ديدي مريم حتي منم ميشناخت در حاليكه من خودمو معرفي نكردم.
لبخندي ميزنم:مثل اينكه خيلي از دستم شكاره "نميدونستم انقدر ارزش دارم .
زهرا با نگراني گفت:مريم" طوري حرف ميزد كه ادم ميترسيد اگه گيرت بياره واويلاست من اگه جاي تو بودم خودم رو ميكشتم تا بخوام به دست اون بيافتم.
مريم:نگران نباش من مثل خر پوستم كلفت شده از اين چيزام نميترسم اون شكنجه ها باعث شده اوج درد رو حس كنم وبا خود شاهرخ عذاب روحي كشيدم ديگه چيزي نمونده كه بخواد سرم بياره در ضمن نگران نباش به بچه شير ميدي براش ضرر داره .
خيلي دلم ميخواد باپاي خودم برم پيشش ببينم ميخواد چيكارم كنه "البته اينم بگم كه دلم براش تنگ شده يه چيزي ته دلم ميگه كه اونم دوسم داره وچه دليلي داره كه دربه در دنبالم بگرده ولي عقلم جوابم رو ميده كه براي اين دنبالته كه ميتونن از طريق من رسواش كنن بخاطر همين زود ميخواد پيدام كنه كه كسي دستش بهم نرسه .اون الان فروغ رو داره ونيازي هم به من نداره الكي دارم به خودم اميدواري ميدم .
مسعود بعداز ظهر بيدارشد واميري هم امد وگفت:مريم حاضري؟
مريم:بله حاضرم كي ميريم سر قرار؟
اميري:قرارمون ساعت 11 شبه تا كسي مزاحممون نشه معلومه خيلي ارزش داري كه امروز ده نفر از بچه ها رو طبق قرارمون ازاد كرده وحالا نوبت ماست كه تو رو تحويلش بديم ولي ديگه نميدونه عجل اين فرصت رو بهش نميده .
مريم:من قراره چيكار كنم؟
اميري:هيچي تو توي ماشين ميشيني تا نشونت بديم وقتي ميخواد بياد طرفت ماهم با اسلحه ميزنيمش همين كار سختي نيست.
از تجسم اين صحنه هم حالم دگرگون ميشه مسعود:زنايي مثل ميرم كمن كه اينجوري دل داشته باشن از جنمت خوشم مياد.
مريم:با اون بلاها ديگه چيزي براي از دست دادن ندارم بخاطر همين واهمه اي ندارم.
بعد از شام كه يه لقمه هم از گلوم پايين نرفت اشكان رو خوابوندم تا موقع رفتن اذيت نكنه.
موقع رفتن فرا رسيده ساعت ده حكرت ميكنيم من پشت ميشينم وهمراه مسعود راه ميافتم اميري خودش نمياد كه يه موقع شناسايي شه .مسعود رو ابرها پرواز ميكنه يه لبخند گوشه لبشه كه ديوانم ميكنه انگار ادم كشتن هم خوشحالي داره مردك رذل .نيم ساعت اون اطراف نزديك كوه گشتيم تا ساعت 11 شد ميدونم الان اميري وچند نفر ديگه تو محلاي موردنظرشون قرار گرفتن براي شليك به مسعود.
دستام يخ كرده مثل بيد يملرزم اشكان رو محكم در اغوشم ميفشارم خوش به حالش كه از همه چي بيخبره وقتي بزرگ بشه وبفهمه كه من باعث مرگ پدرش شدم چيكار ميكنه مطمئنن منو نميبخشه .اي خدا ايكاش زمان برميگشت به سه سال پيش ومن احمق به درسام ادامه ميدادم چقدر مامان بهم گفت كه فقط به فكر درست باش "نرود ميخ اهنين در سنگ"حكايت من بود حالا بايد بكشم چون خودم مسير رو انتخاب كردم پس بايد تا اخرش برم.
با صداي كشيده شدن لاستيك روي خاكها به خودم اومدم همه جا بيابونه وتاريكي مطلق چراغهاي ماسين روبرو روشنه وچشمام رو ميزنه مسعود ميگويد:خب حضرت اشرف هم كه نزول اجلال فرمودن .
مسعود ازمون فاصله ميگيره از ديدنش تمام بدنم مثل ميت شده سرم ذق ذق ميكنه چشمام سياهي ميره .كسي داره بهمون نزديك ميشه از صداي پاش ميفهمم چشمام رو بستم صداي گلوله از چند طرف بلند ميشه هنوز تو همون حالت موندم نميخوام مرگش رو ببينم خودمو به زير صندلي ميكشانم تا گلوله بهمون اصابت نكنه اشكان تو بغلمه اگه تيري هم بهم خورد لااقل اين چيزيش نشه كه طاقت اين يكي رو ندارم.
صداي فرياد مياد:به ماشين شليك نكنيد.
همه جا ساكت شد طوري كه صداي جيريجيرك سنجاقك رو ميشه شنيد ارام چشمام رو باز ميكنم .تاريكي مطلق مارو فراگرفته چراغاي ماشين روبرويي هم خاموشه حتما گلوله خورده وشكسته .كمي خودم رو بالا ميكشم ارام اشكان رو داخل ماشين قرار ميدم وخودم پياده ميشم چيزي كنار پامه با ترس عقب ميروم ديگه چشمام به تاريكي عادت كرده ونور مهتابم كمكم ميكنه براي بهتر ديدن نزديكم يه جنازست كنارش ميخزم برش ميگردونم از چيزي كه ميبينم جيغ ميزنم ......... .
ته دل جيغ ميزنم باورم نميشه ايكاش قبول نميكردم بيام ايكاش قلم پام ميشكست و فرار نميكردم تا همه رو تو دردسر نمينداختم قبل از من بچه ها راحت فعاليت ميكردن ولي با اومدن من گردن شكسته همه چي ريخت بهم ديگه دارم باور ميكنم كه قدمم نحسه .حالا به زهرا چي جواب بدم مسعود سوراخ سوراخ شده هنوزم كه هنوزه چشماش بازه بقول مادرم از دنيا سير نشده هنوز بهش چشمداشت داره كنارش ميشينم اشك تمام صورتم رو خيس كرده هنوزم باور ندارم همين چند دقيقه پيش باهم بوديم درسته ازش بدم مياد ولي نميخواستم اينجوري بشه مدام داد ميزنم و تكانش ميدهم :مسعود پاشو با توام الان زهرا منتظره مسعوددددددددددددد................ .. .
كسي پگفت:زهرا خانومم دستگير شده نگرانش نباش .
سريع به پشت سرم برميگردم خودشه عزرائيل جان من به طرفش ميدوم و محكم به سينش ميزنم :اي اشغال كثافت "رذل "چي بگم اخه بهت كه فحشم برات كمه .............. .
همچنان ميزنمش دستام رو با يك دستش ميگيره :مگه پيغام ندادي تنها نيام حالا چي ميگي؟
دادميزنم:گفتم تنها نيا كه يه موقع نكشنت ايكاش زبونم لال ميشد چرا اين بيچاره رو كشتي من جواب زن و بچش رو چي بدم هانننننننننننننن .خواستم حواست جمع باشه نه اينكه همه رو به رگبار ببندي اشغال .........
شاهرخ:خب تقصير خودشون شد ميخواستن سره منو بكنن زيره اب ولي نميدونن من از اين حرفا زرنگترم اين جوجه فكليا چيرو ميخوان ثابت كنن كه خيلي زرنگن نه عزيزم هيچكس رو دست شاهرخ نميتونه بلند شه .من دستور دادم تا اينها شليك نكردن كسي حتي يه گلوله هم نزنه خود كرده را تدبير نيست .
رو زمين ميشينم ميگريم مدام زهرا جلوي چشمامه وپسرش احمد اخه من چرا انقدر احمقم با اينكارم ببين چندنفر بيخودي مردن .با صداي گريه اشكان سرم رو از روي خاكها بلند ميكنم شاهرخ به طرف ماشين ميره بچه رو بغلش ميگيره گريه اشكان بند اومده شاهرخ رو شناخته او را ميبوسه به خودش ميفشاره معلومه دلش براش تنگ شده اين همون ادمه كه ميگفت اگه تيكه هاش رو بفرستن براش اهميتي نداره كاملا مشخصه بخاطرش معلوم نيست چند نفر رو كشته .
اشكان دستاش رو دور گردن او حلقه كرده ومثل بچه گربه خودش رو بهش ميماله .از جام بلند ميشم خب اينم بچش منم يه خاكي به سرم ميكنم با قدمهاي سست راه ميافتم مقصدم مشخص نيست از خودم بيزارم دوست دارم كسي منو تكه تكه كنه تا راحت بشم از اين زندگي لعنتي مگه من چه هيزم تري به دنيا فروختم كه سر ناسازگاري باهام گذاشته از خدا شاكيم من رو فراموش كردم مگه به خواست خودم دنيا اومدم اونم تو اون خانواده كه اينم بشه عاقبتم مگه خودش نميگه هر انچه بگويم باش ميشود پس كو ؟من كه چيزي نميبينم هيچ لطفي در حقم نكرده اون از وضع خانواده كه باعث شدن من حسرت خيلي چيزا رو داشته باشم وبراي گرفتن حقم تو اين راه وارد بشم .....................همينجور با خودم حرف ميزنم وراه ميروم باصداي ترمز ماشيني به خودم ميام نگاهي گنگ به ماشين ميكنم چرا دست از سرم برنميداره ميگويد:بيا سوار شو تا كسي نيومده .
ميدوم مثل ديوانه ها تو دل شب گم ميشوم با ماشين دنبالمه چشماش همانند عقاب تيزه ويه لحظه از طعمه غافل نميشه .ديگه نفسم درنمياد ميايستم ولي او با همان سرعت داره پيش مياد ميخواد زيرم بگيره با لبخند چشمام رو ميبندم ولي ماشين روي كفشم توقف كرد .
پياده شد معلومه خيلي عصبانيه به طرفم مياد از موهام ميگيره وبه زور پرتم ميكنه تو ماشين درم محكم ميكوبه خودش پشت فرمان ميشينه ميگويد:جيك بزني خفت ميكنم صليته.
نه كه بترسم نه ديگه نا نداردم براي جروبحث كردن با صداي بلند ميگريم اشكانم با من همصدا شده واشك ميريزه شاهرخ داد ميزنه:خفه شو بچه رو هم گريش انداختي .
دادميزنم:اين توله منه به تو ربطي نداره بزار انقدر گريه كنه كه بميره .
ماشين رو نگه داشت يه سيلي محكم به دهانم زد وگفت:بهتره ببنديش انرژيت رو نگه دار لازمت خواهد شد .
ادامه ميدهم :نميبندم خسته شدم از اين زندگي چرا نميزاري به درد خودم بميرم هان چي از جونم ميخواي بچه رو كه برات گذاشتم داشتم ميرفتم چرا نميفهمي ظرفيتم پره به اينجام رسيده(روي بينيم رو نشانش ميدهم)اگه منو بكشي بزرگترين عمل نيك رو انجام دادي زنگي سگ بهتر از منه چرا همون موقع نزاشتي اعدامم كن تا اين روزا رو نميديدم اين بچه هم اينجوري بدبخت نميشد بابا من عقده داشتم ميفهمي ميخواستم حق نداشتم رو از حكومت بگيرم مگه چي ميخواستم كه اين بلاها رو سرم اورديد. خدا پس كجايي ازت بدم مياد كافر شدم حالا راحتم كن .
شيطان هم منو به بندگي پذيرفت اين فكر رو به سرم انداخت كه خودمو از ماشين بندازم پايين داشت ميپيچيد كه از فرصت استفاده كردم درو باز كردم تا اومدم بپرم كف سرم داغ شد از موهام گرفته "كنترل ماشين از دستش خارج شد به درخت زد .
فقط توانستم جيغ بزنم اشكان به جلو پرتاب شد اگه شاهرخ نگرفته بودش با سر ميرفت تو شيشه .نفس نفس ميزنم همگي خوبيم اشكان هول كرده و گريه ميكنه به شاهرخ كارد بزني خونش در نمياد زبان به دهان گرفتم هر سه پياده ميشويم شاهرخ:خوبه بازم نزديكه خونه اين اتفاق افتاد وگرنه ........................ .حرفش رو ادامه نداد نگاهي به اطرف ميندازم يه باغ كوچك پيش رو مونه كه خانه اي وسطش قرار داره وچراغش هم روشنه يعني اينجا ميخواييم بريم .
بچه رو در اغوش گرفته با دست ديگرش بازوي منو فشار ميده تمام حرصش رو داره سر بازوي من درمياره استخوانهام داره صدا ميده از صداش لذت ميبره ميگويد:شيكوندن استخوانهات نميدمني چه حسي بهم ميده.
وارد خانه ميشويم نميدونم كدوم حوالي هستيم چون شبه به هيجا ديد ندارم دوتا اتاق داره كه تو در تو واشپزخانه اي هم گوششه و وسايلش هم قديميه .ديوارهاش طوسي رنگه سقفش چندتا ترك داره ياد خونه خودمون افتادم شبيه اونجاست چند دست لحاف و تشك هم مرتب كنار ديوار جمع شده كه به عنوان پشتي هم ازش استفاده ميشه .
ميگويم:اينجا كجاست ما رو اوردي؟
شاهرخ:قراره اينجا بموني تا ابا از اسياب بيافته .در ضمن درم قفل ميكنم .................
وسط حرفش ميپرم:همين كه يه سر پناه امن داشته باشم بدون زندانبان فكر فرار به سرم نميزنه .
شاهرخ:بهتره كه نزنه چون در به در دارن دنبالت ميگردن اون مسعودي كه براش زجه ميزدي به همه دستيگير شده ها اسم تو رو به عنوان سرپرست گفته تا در اعترافاشون بگن كه اگه تو هچل افتادن ايندفعه جون سالم به در نبري .در ضمن اون اميري هم كشته شد بهتره بدوني كه ديگه پناهگاهي بجز من نداري.
مريم:چي؟
شاهرخ با لبخند گفت:همون كه شنيدي از خيلي وقت پيش دنبالشم امروزم براي اين سر قرار اومدم كه تو رو از اون باغ بكشونم بيرون چون اونجا هم لو رفته بود وقرار بود شبانه همه رو دستگير كنن برو شكر كن.
با دلهره ميپرسم:زهرا رو چي اونم دستگير شده؟
شاهرخ:با اجازتون .
اشكام رونه ميگويم:ولي اون بي تقصيره مسعود مجبورش ميكرد ميفهمي. نزديكش شدم به چشماش زل زدم دلم براي چشماي گستاخش تنگ شده بود ولي الان بايد يه زهرا فكركنم استينش رو ميگيرم:بخدا شاهرخ اون امروز بهت زنگ زد بخاطر من بخاطر اشكان اين حقش نيست به كي قسم بخورم شاهرخ ميدوني كه از بچه براي شكنجش استفاده ميكنن .........
شاهرخ:ميگي چيكار كنم الان خودم تحت نظرم با اينكار حكم تيربارانم رو امضا كردم.
مريم:بهت التماس ميكنم شاهرخ هر كاري بگي انجام ميدم تو رو خدا ....................... .
شاهرخ با بي حوصلگي كنارم زد:وقتي اين .....ميخوردي به اينجاشم فكر ميكردي از من كه پدر بچتم فرار كردي رفتي پيش اين اراذل يعني از من بهترن "ميدوني ميخواستن ازت بعنوان طعمه استفاده كنن كه منو گير بندازن وبعد تو رو به همون حكم قبلي بفرستنت بالاي دار كه مبادا منافع اون ها رو هم به خطر بندازي چرا فكر نميكني اخه دختره احمق.
دادميزنم:من احمقم برام تو اون جنتت جهنم درست كردي يادت رفته ايناهاش(انگشت كوچكم رو جلوي چشماش ميگيرم)خودت فلجش كردي .ميخواستي بمونم كه بازم خردم كني كه فروغ جونت بياد هرروز بهم امرونهي كنه هان جوابم رو بده الانم كه اونو داري بهت قول ميدم برم گمشم بدون هويت باشه.
پوزخندي زد :ميگم احمق قبول نميكني عكست همه جا چاپ شده تو اين مدت ميدوني چند نفر رو بخاطر شباهت به تو دستگير كردن منم از ترسم اول خودم ميرفتم ميديدمشون دنبال اينن كه رابطه تو با مريم راستين چيه ايا خودشي "شده يه ابهام بزرگ براشون حتي رفتم نبش قبر كردن ولي من جنازه زني ديگر رو اونجا دفن كردم همه گيج شدن اونموقع ميگي برم بيهويت زندگي كنم حالا بسه فكم درد گرفت اصلا حوصلت رو ندارم.
اشكان رو كه خوابيده براش جا ميندازم ميگويم:اينجا كجاست؟
شاهرخ:خونه مادري بيبيگله اينجام اطراف تهرانه .حالام پاشو لباست رو عوض كن برات بيبيگل لباس گذاشته.
در اتاق كناري لباسم رو عوض ميكنم دست وصورتم رو ميشويم كنار اشكان مينشينم مدام چهره احمد جلوي چشمامه الان دارن چيكار ميكنن من اون لحظه ها رو تجربه كردم "زهراي پاك من دامنش توسط اون روانيها الوده ميشه واخرشم ميكشنش بيچاره احمد چون مادرم ميتونم حس كنم زهرا چه حسي داره وهمه چيو بخاطر بچشم كه شده ميگه البته فايده نداره چون اعضاي اصلي كشته شدن ديگه گروه هم معني نداره .به كاراي زمانه هم فكر ميكنم از امروز صبح تا الان چه اتفاقاتي افتاد اونا كه نقشه مرگ شاهرخ رو كشيدن حالا جسم خودشون بي روح مونده عجب بازي داره روزگار.
نگاهي به شاهرخ ميكنم زل زده بهم وقتي ديد متوجه اش شدم:خيلي لاغر شدي ؟
بي حوصله جواب ميدهم :انتظار داري با اضطراب زندگي كردن مثل گاو پروري بشم.
لبخندي ميزنه:اينهمه بلا سرت اومد بازم اين زبونت رو كوتاه نكردي؟
مريم:من اينجوري به دنيا اومدم اينجوريم ميميرم .
شاهرخ:حيف تو بميري هنوز برات برنامه دارم.
نگاه عصبيم رو بهش ميدوزم همين باعث ميشه بخواد اذيتم كنه نزديكم بياد به چشمام خيره شده ديگه ازش نميترسم منم مستقيم بهش مينگرم گستاخ شدم وقتي صورتش رو نزديك مياره با دستام به عقب هولش ميدم
خودمو عقب ميكشم ودستش رو پس ميزنم از تصور اينكه اين دستها به فروغم خورده باشه حالم بد ميشه .
شاهرخ با پوزخندي كنار لب ميگويد:يه مدت ازم دور بودي بازم افسار گسيخته شدي ولي خب درستت ميكنم مثل دفعه هاي قبل.
هردو سكوت كرده ايم ومن به اطراف مينگرم واو به من زل زده ميگويد:تو اينمدت با اميري ومسعود بهت خوش گذشت يا اونا مثل من قدرتمند نيستن هان؟
بي حرف يه كشيده محكم تو گوشش ميزنم كه دستاي خودم به ذق ذق افتاده ميگويم:دهن كثيفت رو ببند فكر كردي همه عين توان واون زنيكه بدتر از خودت.
انگار قلقلكش داده باشم ميخندد:نه جسارتت هم بيشتر از قبل شده نگو كه پاك و طاهر موندي .از ظاهرجذاب اميري نميشه گذشت هرچقدر هم كه قسم بخوري باور نميكنم.
بخاطر اينكه اشكان خوابه ارام ولي باحرص ميگويم:افرين خوب حدس زدي توبه گرد پاشم نميرسي از بس كه عاشقانه رفتار ميكنه عزيزم خب منم ازاد بودم وگناهي مرتكب نشدم سه سال صيغه تو بودم سه ماه صيغه اون چه اشكالي داره تازه تو كه بيشتر بامن بودي غيرازاينه.
از نگاهش ترسيدم وحرفم رو ادامه ندادم وگوشه اتاق كز كردم .فكر زهرا راحتم نميزاره ومدام خاطرهامون مثل فيلم جلوي چشمم به نمايش درمياد نگاهي به شاهرخ ميكنم كه داره سيگار ميكشه و توخودش نيست تنها راه چارم اينكه باهاش مدارا كنم تازهرا رو بتونه نجات بده مثل من .
بلندميشم كنارش مينشينم موهاش رو نوازش ميكنم :خيلي بدبيني شاهرخ تواين سه سال هنوز منو نشناختي كه اين حرفا رو بهم ميزني خب حرص منو درمياري منم مجبورم جوابت رو بدم ....نگاه موشكافانش رو بهم ميدوزه بايد زا صلاح زنانه استفاده كنم لبخندي بهش ميزنم وبه نوازش موهاش ادامه ميدهم برخلاف ميلم صورتم رو نزديك ميبرم وگونه اش رو ميبوسم .
هنوز بدون حرف مات بهم خيره شده نه مثل اينكه راه بيا نيست غرورم رو زير پام ميگذارم ودوباره ميبوسمش وهمينجورم ادامه ميدهم.
بعد از لحظاتي خودمو كنار ميكشم ميگويد:براي دوستت ميبينم كه دست به هركاري ميزني مگه هنوز صيغه اون اميري نيستي مگه به دينت ايمان نداري الان زن شخص ديگري هستي وداري با من معاشقه ميكني .اون موقع ميخواي حرفات رو باور كنم.
اشك تو چشمام جمع ميشه اخه چرا بايد هميشه فكر منو بخونه با هق هق گريه ميگويم:من هيچوقت اينكارو نميكنم عروسك نيستم كه هرروز بغل يه نفر باشم بهت دروغ گفتم چرا باور نميكني ايكاش خودش زنده بود بهت ميگفت كه تو اين سه ماه فقط تو خونه مادريش زندگي كردم اونم خيلي كم بما سرميزد وهمون دفعه ها هم وسايل موردنيازم رو مياورد .باور كن شاهرخ راست ميگم به هرچي بخوايي قسم ميخورم به ارواح خاك مادرم................ .
هقهق گريه مجال صحبت بهم نميدهد شايد اوليش الكي بود ولي الان واقعيته نميدونم سرچشمه اين اشك كجاست از مرگ بچه ها ناراحتم يا زا دستگيري زهرا بخاطر احمد يااينكه از ديدار شاهرخ خوشحالم يا از اينكه تونستم جون سالم بدر ببرم از ياداوري شكنجه ها موهاي تنم سيخ ميشه .
موهام رو نوازش ميكنه كه اونم خشنه انگار داره موهام رو ميكشه ولي من برام عادي شده ميگويد:باور كردم چون به روح مادرت قسم خوردي تو اين سه ماه از فكر اينكه تو با كي هستي وچه بلايي سراشكان اومده داشتم ديوانه ميشدم تا اينكه وقتي بيبيگل نگرانيم رو ديد كه از چه بابت ميترسم گفت تو با اميري ملاقات داشتي منم براش نگهبان گذاشتم ادم زرنگي بود چنددفعه تونسته بود قالش بزاره ولي ميدوني كه من دست بردار نبودم تا اينكه جاتون رو پيدا كردم اون موقع اكثر بچه هاتون رو دستگير كردم نميدوني وقتي تو بازجويي اسم تو رو مياوردن دوست داشتم كنارم بودي تا گردنت رو ميشكستم وبهت نشون ميدادم گير چه گرگهايي افتادي و خبر نداري بعدام كه ميدونستم طاقت نمياري ويجوري بهم خبر ميدي چون به اخلاق گندت وارد كه نميزاري زير دين كسي بموني اون حرفا رو زدم تا مصممتر بشي اينجوري از اون خونه كشيدمت بيرون وخدمت بقيه رسيدم .مدام تصوير اشكان كه با نامردي بهش ميگفتي پشت گوشي بگه بابا ميخواستي ديوانه ام كني كه موفقم شدي وبراي خونه نگهبان گذاشته بودم اگه بلايي سرش ميومد باهمين دستام ميكشتمت شك نكن ديگه از رحم و مرئت خبري نبود.
به انتهاي حرفش كه ميرسه از پشت موهام ور ميكشه تا صورتم رو ببينه ادامه ميدهد:يادت باشه فقط بخاطر اشكان اين دردسرهارو به جون خريدم وگرنه اگه اين بچه نبود ميدادم بگيرنت وبلاهايي سرت بيارن كه دلت هواي اردشير رو بكنه .حالا براي من ارتيست بازي در مياري ومنو تهديد ميكني اره ؟
نميدونم چرا يدفعه انقدر تغيير موضع داد هر لحظه كه ميره عصباني تر ميشه با تته پته ميگويم:خب ...............خب راه ديگه اي نداشتم .
شاهرخ:خب منم چاره اي ندارم الا اينكه دوست گرامت رو بفرستم بالاي دار عزيزم.
كوتاه ميام با ارامش ميگويم:بخاطر لجبازي با من جون مردم رو ميگيري واقعا كه نامردي بويي از مردانگي نبردي .بهت گفتم زهرا مجبور بود كه باهامون باشه مسعود اذيتش ميكرد بزار حقايقي رو برات بگم منم وقتي رفتم پيش اونها و حرفا واهداف واقعيشون رو فهميدم مثل سگ پشيمون شدم ولي چاره نبود بايد ميسوختمو ميساختم چون مسعود عين عقاب بالاي سرمون بود وميتونست بزنه سيم اخر و منو تحويل بده وميدوني اونموقع چقدر برات بد ميشد نميتونستي كاري كني چون اشكان ميشد نقطه ضعف تو .ازت ميخوام كه كمكش كني لااقل بخاطر بچش خودت ميدوني بچه كوچيك داشتن يعني چي پس دركش كن شاهرخ هر بلايي ميخوايي سرمن بيار ولي اون رو بچه نجات بده فقط يكسالشه .از اشكانم كوچكتره .
شاهرخ:ميگي چيكار كنم موقعيت خودمو بخطر بندازم براي توله يه نفر ديگه؟
نخير ملايمت فايده نداره با عصبانيت ميگويم:چطور براي يه توله ميخواستي همه ي مارو به كشتن بدي ولي توله ديگرون ارزش نداره هان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/
شاهرخ:خودت ميگي توله من پس برام ارزش داره ولي بقيه بي ارزشن مثل تو كه فقط بخاطر اين توله اينجا نشستي داري بلبل زبوني ميكني.
جوابش را نميدهم "نرود ميخ اهنين در سنگ "اين دل نداره كه بخوام نرمش كنم.
بحث فايده نداره خفه خون ميگيرم وميتمرگم سرجام ايكاش اين زبونم لال ميشد وبه زهرا نميگفتم بره پيش اين كافر والان اون دنيا تشريف داشت وبا مامورين عذاب دست و پنجه نرم ميكرد ولي خب خوشحالم كه بخاطر اون دوتا رذل شاهرخ كشته نشد .
در حال بلند شدن ميگويد:قهركردن فايده نداره هموني كه گفتم قيدشون رو بزن .
ميگويم:برو به جهنم .
با عصبانيت بطرفم امد :ميخوام باهم بريم ته جهنم خوبه .
با حركتي غير منتظره بهم حمله ور شد خوبه تا الان خودشو بزور نگه داشته بوده .با سپيده صبح رهام ميكنه وميگويد:درها رو قفل ميكنم وبيبيگل رو ميفرستم پيشت كله شق بازي درنياري؟
با عصبانيت ميگويم:هر غلطي دلم بخواد ميكنم .حالام گمشو بيرون.
با خنده ميگويد:حرص نخور برات خوب نيست .
ميرود ودرهارو پشت سرش ميبندد از حرصم ميخوام اين خونه رو خراب كنم ولي بجاش ميخوابم .ميبينم احمد رو جلوي زهرا گرفتن وميگن:حرف بزن د هرزه .
زهرا هم مدام گريه ميكنه لونها هم سيخ داغ ميزارن رو دست بچه كه جيغ بلندي زد واز حال رفت ولي زهرا حرفي از من نميزنه :من شخصي رو به اين نام نميشناسم ولم كنيد....با جيغ هاي زهرا از خواب ميپرم اشكان كنارم نشسته وبا دستاش صورتم رو نوازش ميده ميگيرم بغلم واز ته دل ميگريم بوش ميكنم ميدونم زهرا چه حسي داره خودم مادرم دركش ميكنم ولي چه كاري از دستم برمياد.
بايد براي اشكان غذا درست كنم داره نق ميزنه مشغول شدم چندبار دستام رو سوزوندم بخاطر اينكه هواسم نبود اشكان انگار از قحطي در رفته باشه با هر دو دست غذا ميزاره دهنش اين غذا به دلم ميشينه نون پدرشه و منت كسي رو هم نداره وقتي اونجا بهش غذا ميدادم معذب ميشدم خيلي اوقات غذاي خودم رو هم بهش ميدادم تا دوباره غذا نكشم.
كمي تو باغ كوچكش قدم ميزنيم واشكان سوار تاب ميشه و تو دنيايي خودش سير ميكنه.
با باز شدن قفل در اشكان رو بغلم ميگيرم وپشت درختان قايم ميشوم زني چادري وارد شد واي شناختمش خودشه بسويش پرواز ميكنم خودمو تو اغوشش جا ميدم ميگريم اوهم با من ميگريد .با صداي اشكان به خودمون مياييم بيبيگل تازه متوجهش شده انقدر ميبوستش كه بچه صداش درمياد وبا دستاش اورو هول ميده با هم وارد خانه ميشيم از خوشحالي سريع چايي دم ميكنم وكنارش ميشينم كه با لذت به اشكان خيره شده.
ميگويم:بيبيگل دلم برات يه ذره شده بود .دوباره ميبوسمش .
ميگويد:راست ميگي اونجوري بيخبر ميزاري ميري به فكر من پيرزن هم نيستي .
با خنده ميگويم:شما كه از منم جونتري ماشاالله.
ميخندد:برو خودتو مسخره كم دختر ولي نميدوني تو اين سه ماه من چي كشيدم از يه طرف نگراني تو واشكان از طرفي شاهرخ خان كه مثل مارزخمي به خودش ميپيچيدوبه همه گير ميداد مادر نميتونستيم جيك بزنيم باور كن وقتي بشقايب از دست كسي ميافتاد و ميشكست انقدر هوار ميزد كه بدبخت پشيمون ميشد وبه غلط كردن ميافتاد .مدام همه رو زير نظر داشت واي مادر خدا اون روزا رو ببره ديگه برنگردوه هيچوقت از بچگي اينجوري نديده بودمش مادرجون.
ميگويم:چاره اي برام نذاشته بود خودت شاهدي كه ميخواست جلوي چشم من عروسي راه بندازه واون اواخرم كه انقدر زدم كه انگشتم فلج شد تو كه خوب يادته مادر بازم حقو به من نميدي؟
بيبيگل:چرا عزيزم همه چي يادمه ولي خودمم دلم خنك شد ولي ضربت كاري بود تو عمرش براي اولين بار ازتو رودست خورد براش گرون تموم شد.
ميگويم:از فروغ چه خبر بيچاره تازه عروس باهاش چه رفتاري داشت.
بيبيگل بلند ميشود:بهتره به فكر شام باشم مادرجون فروغ رو ميخوايي چيكار؟
دستاش رو ميگيرم:اينهمه شما به من خدمت كرديد حالا نوبت منه از اين به بعد حق نداريد دست به سياه وسفيد بزنيد كه ناراحت ميشم حالام شما با اشكان مشغول باشيد تا منم غذا رو اماده كنم.حالا چي دوست داريد براتون درست كنم .
اشكان دست وپا شكسته ميگويد:گوس گوس.
هردو ميخنديم بيبيگل طاقت نياورد وچندتا ماچ ابدار ازش كرد:پپدر سوخته زبون وا كرده براي من .توام پاشو براش چلو گوشت بزار كه بچم هوس كرده .
خلاصه اونروز با بگوبخند به پايان رسيد هر روز بيبيگل با اشكان مشغول بود ومنم به كارهام ميرسيدم وبراي اشكان شيريني درست ميكردم وزنش هم بيشتر شده وگونه هاش درحال انفجاره ولي دست از خوردن برنميداره از ترسم هر صبح با خودم ميبرم قدم ميزنم اينجوري پيش بره براش ضرر داره.

يك ماه ونيم گذشته وخبري ازش نيست بازم تمام دلخوشيم به بيبيگل چون حوصله اشكانم ندارم جديدا خيلي بيحوصله و كلافه ام .
صبح وقتي داشتم حياط رو تميز ميكردم ديدم بيبيگل رنگش پريده سريع وارد خانه شد به محض ديدن من چيزي رو زير چادرش قايم كرد منم پشت سرش وارد شدم واز گوشه چشم ديدم لاي پتوي خودش گذاشت شستم خبردارشد كه خبري شده .اشكان رو به دنبال بيبيگل به اشپزخانه ميفرستم تا سرگرمش كنه همينطورم شد .
لاي پتو رو گشتم روزنامه است خودشم اطلاعات وقتي بازش ميكنم اين خبر با تيتر بزرگ در صفحه اول درج شده:
احضار سرهنگ شاهرخ معين الملك به دادگاه نظامي .
بند دلم پاره شدصفحه موردنظر رو ميارم :در انحدام گروه....ودستگيريهاي به العمل امده وبازجويي از افراد سرپرست خود را رويا معيني معرفي كرده كه گويا اين خانوم پرستار فرزندخوانده سرهنگ معين الملك بوده وحالا بدنبال رابطه اين شخص با سرهنگ ميباشند وبه همين دليل دادگاه ايشان رو احضار كرده براي حل كردن اين مسئله وافشاي شخصيت اصليه رويا معيني .كه حتما اسم مستعار اين خانوم بوده و.................. همچنين با تاييد تيمسار اماني در صحت اين مسئله وپيگيريهاي ايشان ........................... .
بر سرم امد از انچه ميترسيدم همونجا روي زمين ولو شدم بالاخره اين تيمسار زهر خودش رو ريخت وشاهرخ رو تو هچل انداخت .حالا چه بلايي سرش مياد وچه دلايلي ميخواد بياره كلا من ادم نحسيم اشكام روان شده پس بيخودي رنگ بيبيگل نپريده بود ميروم اشپزخونه با روزنامه باديدن من حالش عوض شد بدون حرف ازم گرفت و خوند زيرلب ميگويد:پير سگ وقته مردنشه ولي دست از كثافتكارياش برنميداره اگه تو رو ميداد الان مثل شير ازت دفاع ميكرد نه اينكه شاهرخ رو بكوبونه مردك خودشم مسئوليت اين پرونده رو قبول كرده....... .
هردو انگار پرهايمان رو كنده باشن يه طرف افتاديم .
بيبيگل ميگويد:اگه بتونه اثبات كنه بچمرو زبونم لال تيرباران ميكنن براي نظاميها سختتره و صداشم درنميارن مادرجون.
صداي گريه هردومون خورده بهم اشكان با تعجب بما مينگردومثل هميشه اماده گريستن ميگيرم بغلم وهمگي ميگرييم .اشكان به سكسكه افتاده وخوابش ميبره .
يك هفته بعد كه جلسه دادگاه تشكيل شد در روزنامه درج كرد:
سرهنگ معين الملك گفت:اين خانوم هيچ نسبتي با من نداشته وفقط پرستار بچم بوده وهمين چندماه پيش با ربودن مداركي از گاوصندوق متواري شده وتهديد كرده بود از انها عليه ما استفاده خواهد كرد ومنم از همان زمان با استشهاد دوستان به دنبال اين شخص بودم وتوانستم اين گروه وسركرده هايش منجمله افسر اميري رو دستگير كنم كه متاسفانه با درگيريهاي پيش امده فوت كردن ومن توانستم اون مدارك رو از مخفيگاه انها پيدا كنم ونتوانستيم اين خانوم رو دستگير كنيم وهدف ايشون از پرستاري فرزندخوانده من اشنايي با سران وگرفتن خبرهاي روز ودرجه يك بوده تا به اطلاع همكارانش برساند ومن جا دارد از زحمات تيمسار اماني بخاطر پيگيري اين پرونده تشكر به عمل بياورم................................. .
بيبيگل با ذوق در اغوشم گرفت :اون شيري رو كه بهش دادم حلالش باشه از بچگيشم انقدر باهوش و اب زيركاه بود خوب حال اين تيمسار رو گرفت :اخ قربون قدوبالاش برم من.
براي خودمان جشن سه نفره گرفتيم سر سفره وقتي بيبيگل غذا رو اورد با حالت تهوع پريدم تو دستشويي وهمه چي رو پس دادم .با بيحالي اومدم بيرون وبا كمك بيبيگل دراز كشيدم وخوابيدم حتما از هيجان اينطوري شدم .
با سوالات بيبيگل به خودم امدم يعني ممكنه بازم ............واي نه تو اين هيرووير اين سروكلش از كجا پيدا شد .از حرصم در نبود بيبيگل وسايل سنگين بلند ميكنم وميپرم وميدوم ولي چه فايده بهم چسبيده وولم نميكنه با تقدير كنار ميام چاره اي نيست .حرف شاهرخ به ذهنم رسيد كه فقط بايد براش بچه بزام وفروغ خانوم "خانومي كنه .
ديگه نميزاره دست به سياه سفيد بزنم واشكانم خودش مهار ميكنه تا اذيتم نكنه برعكي اشكان اين يكي مدام اذيت داره ويه لحظه حالت تهوع رهام نميكنه وقتي باباش نيست خوب بلده جاش رو پر كنه ومنو بچزونه .
شكمم كوچولو وبا اينكه پنج ماهمه زياد مشخص نيست بيبيگل مدام سرزنشم ميكنه كه حتما ضعيفه ولي منم اين حرصو جوشام كه دست خودم نيست خودمم لاغر شدم اگه تقه اي به در بخوره انگار بنددلم پاره ميشه .
روي تاب نشستم واشكانم به حساب خودش داره شعر ميخونه البته موسيقي بيكلامه وباهم تكان ميخوريم با باز شدن در باغ نفس تو سينه ام حبس شد ولي برعكس انتظارم خودش در چارچوب در ظاهر شد با ته ريش در صورت ولاغرترم شده.
اشكان به طرفش پرواز ميكنه درسته بامن لجه ولي اينو ميشه گفت ميپرسته .سروروش رو بوسه باران كرده با لبخند نزديكش ميروم ميگويم:سلام.
نگاهي از بالا تا پايين بهم ميكنه از اين نگاهش متنفرم ولي خب چاره چيه ميگويد:عليك سلام بيبيگل كجاست؟
انگار نه انگار منم ادمم با بيخيالي با سر با داخل اشاره ميكنم خودمم برميگردم روي تاب :هميشه حرصم رو درمياره ولي اگه منم مقابله به مثل نكنم تا الان صدتا كفن پوسونده بودم .بيبيگل:مادربيا تو اقا باهات كارداره.
ميرم تو بچه رو پاش نشسته وداره ابنبات ميخوره بدون توجه به من ميگويد:بهتره خودتو براي سفر اماده كني ؟
نگاه معناداري بين منوبيبيگل ردوبدل ميشه اونم با وضعيت من ولي حرفي نميزنم تا حرفش رو تمام كنه.
شاهرخ:قراره از مرز كردستان ردت كنم بري تركيه پي سرنوشتت.
چه سرنوشتي با اين تحفه اي كه بارم به ارمغان اوردي بيبيگل ميگويد:حالا چرا اونجا ميتونه تو يكي از اين شهرهاي دورافتاده ساكن بشه اخه ...................
شاهرخ مانع حرفش شد:دارن دربه در دنبالش ميگردن مخصوصا اين اماني پدر سگ اونموقع ميگي بمونه ايران براي پيدا كردنش جايزه گذاشتن كجاي كاري بيبيگل.
بيبيگل:اخه نميتونه كه به سفر بره...........
وسط حرفش ميپرم ميگويم:چندوقت ديگه بايد راه بيافتم.
نگاه مشكوكي به منو بيبيگل ميكنه :چيزي شده؟
سريع جواب ميدهم:نه چطور مگه نگفتي كي بايد برم.
شاهرخ:بيبيگل چرا گفتي نميتونه بره سفر؟
بجايش جواب ميدهم:طاقت دوري ازهمو نداريم همين.
شاهرخ نگاه عصبيش رو به بيبيگل دوخته:با شما بودم چرا خودت جواب بده.
بيبيگل داره من من ميكنه ميگويم:حالا يه حرفي زد تو هم پيله كرديها كي بايد بريم.
شاهرخ:تو پاشو برو بيرون تا بيبيگل راحت حرف بزنه .زود جواب بده.
بيبيگل اصلا نگاهم نميكنه وارام ميگويد:اخه وضعيت مريم طوري نيست كه بتونه مسافرت كنه.
شاهرخ بچه رو زمين گذاشت ونگاه مستقيمش رو به او دوخته:گفتم بگو چرا؟
بيبيگل:اخه .............اخه ...اقا مريم ابستنه.
خيالش راحت شد ونفس اسوده اي كشيد .شاهرخ حالا با نگاه عصبي بهم خيره شده ميگويد:بيبيگل بچه رو ببر حياط بازي كنه.
يعني ميخواد سوالپيچم كنه اوهم بدون حرف ميرود. شاهرخ:چرا لال شدي حرف بزن.
مريم:چي بگم بيبيگل اصل مطلب رو گفت ديگه.
شاهرخ:نه اصل كاري رو تو بايد بگي از كيه ؟
با تعجب بهش ميگويم:چي از كيه ؟
شاهرخ:همون توله كه تو شكمته.
با حرص ميگويم:توله خودته نگران نباش.
سريع خودش رو بهم ميرسونه وچندتا سيلي مهمانم ميكنه :ميگم اين حرومزاده كيه ؟
ميگويم:مگه كري ميگم از خودته نكنه اون شب يادت رفته حضرت والا.
فكم رو محكم گرفته:از كجا بدونم؟
خودم رو كنار ميكشم بايد تلافي امروز رو دربيارم:اين ديگه به خودت مربوطه ميتوني باور كني يا نكني "خودداني.
موهام رو ميگيره:كه ميتونم باور كنم يا نكنم اره .تحويلت بدم كه روزي صددفعه ارزوي بودن با منو ميكني اشغال .
ميگويم:تو تحويلم بده نگران بقيش نباش.
شاهرخ:راستشو بگو از منه يا از ديگري.
تف ميكنم به صورتش :اشغال منم يا تو كه هردفعه يه تحفه ميزاري تو دامنم .
اروم شده از چشمام ميخونه كه حقيقت ميگويم كنارم مينشينه وسيگارش رو ورشن ميكنه عميقا به فكر فرو ميرود.
نه او حرفي ميزنه نه من در سكوت به روبرو خيره شديم .ميدونم كلافست از پك زدن به سيگارش مشخصه حرصش رو سر اون داره درمياره بلند شد از اتاق رفت بيرون بيبيگل وارد شد .
ميگويم:كار خودت رو كردي بيبيگل؟
بيبيگل:مادرجون ميدوني قاچاق رفتن چه دردسري داره با اين وضعيت كجا ميخوايي بري من بخاطر خودت گفتم فردا عذاب وجدانش ميمونه براي من .الانم بيچاره كلافه شد رفت تو حياط قدم بزنه اشكانم پيش خودش نگه داشت ولي مادرجون برق چشماش رو ديدي از شنيدن اين خبر خوشحال شد ولي نميدونم چرا اينجوري بهم ريخت اخه؟؟/
از پنجره نگاهي به بيرون ميندازم اشكان رو سوار تاب كرده وهولش ميده ولي تو اين دنيا نيست حواسش پرته حتي متوجه افتادن اوهم از روي تاب نشد .
براي ناهار اومد بدون حرف غذاش رو خورد كه البته بازي كرد بيشتر ورفت دراز كشيد .بيبيگل مدام با چشم وابرو اشره ميكنه كه برم پيشش ولي نميرم غرورم اجازه نميده اخرش خودش صدام زد:مريم.............مريم.
ته دلم يه جوري شد تابحال اينجوري مستقيم به اسم كوچك صدام نزده بود خيلي قشنگ تلفظش ميكرد ولي خودمو حفظ كردم وبا فاصله نشستم .
شاهرخ نگاهي بهم كرد:ميترسي بخورمت اونجا نشستي؟
مريم:نه اينجا راحتترم.
شاهرخ:توراحتي ولي من ناراحتم.
شانه هام رو بالا انداختم:اون مشكل من نيست.
شاهرخ:خيلي دوست دارم يه روز به اخر عمرم مونده باشه زبونت رو از حلقومت بكشم بيرون .
مريم:اين ارزوت رو با خودت به گور ميبري.
شاهرخ:تو روهم با خودم ميبرم نگران نباش.هرجا دلت ميخواد بشين با اين وضعت چندشم ميشه ازت چون به موجوديتش شك دارم.
ميخواد ديوانه ام كنه با لبخند ميگويم:بازم مشكل خودته.
شاهرخ:بهتره زبونت رو كوتاه كني صدات نكردم تا وجود نحست رو زيارت كنم بهتره خوب به حرفام گوش كني.چاره اي ندارم جز اينكه صبر كنم تا تحفه ات دنيا بياد بعدش بايد راهيت كنم ولي اشكان پيش من ميمونه واين يكي رو ميتوني با خودت ببري...
وسط حرفش ميپرم:اين يكي هم مال خودت ميخوام برم "بايد بال وپرم باز باشه .
شاهرخ:باشه قبول به شرطي كه بعد چندسال نيايي ادعاي مادري دربياريها؟
مريم:نه نترس .خب بعدش؟
شاهرخ:بعدي نداره ميري دنبال سرنوشتت وديگه منو بچه ها رو نميبيني همين.مگه دنبال ارزوهاي بزرگ نبودي دارم زمينه اش رو برات فراهم ميكنم تابهشون برسي.
اون ارزوها براي چندسال پيش بود وقتي بچه نداشتم الان به چه دردم ميخوره با دوتا بچه كه تمام فكرم پيششون ميمونه نميتونم درس بخونم از همه مهمتر خودش كه با همه ازاراش بازم بهش دلبسته ام .نگاهي بهش ميكنم داره عكس العملم رو پيش بيني ميكنه .
ميگويم:بايد فكر كنم ؟
شاهرخ با پوزخندي كنار لب ميگويد:چه فكري مگه ارزوت نبود؟
مريم:كي از بچه ها نگهداري ميكنه ؟
شاهرخ:اونش بهت مربوط نميشه براي تو هدفت مهمه وبايد دنبالش بري غير از اينه؟
اي حقه باز خودش ميدونه با دوبند پاهام رو بسته ولي برخلاف ميليم ميگويم:باشه قبول .با پوزخندي كنار لب ادامه ميدهم:بچه هاي توان به من ربطي نداره چه بلايي سرشون مياري خب ناسلامتي پدرشوني.
پدرشوني رو با لحن مسخره اي ميگويم حرصش درامده ولي با لبخندميگويد:افرين خوب فهميدي ولي بدون چهارماه ديگه نميتوني منو از تصميمم منصرف كني يادت باشه؟
تا چهارماه ديگه معلوم نيست چه اتفاقاتي قراره بيافته خدا بزرگه .
روزها پشت سرهم ميگذرند ومهلت من به پايان ميرسه وهروز سنگينتر از روز قبل" تو اينمدتم بهمون سر زده ووسايل لازم رو برامون اورده تا معطل نباشيم .
بيبيگل ميگويد:اينا همش بهانست مياد تا ببينه حالت خوبه اخه ديگه روزاي اخرته وميخوايي بارت رو زمين بزاري .
قرارمون شده بيبيگل خودش بچم رو بدنيا بياره چون شاهرخ به هيچكس اعتماد نداره ومجبوريم اينكارو بكنيم اخه چاره چيه .امروز با ساكي از لوازم موردنياز خودش اومده ميدونم توصيه بيبيگل تا حواسش به اشكان باشه تو اون وضعيت هم ميترسه وهم مزاحم بيبيگل ميشه .
بهم اهميت نميده واكثرا با اشكان مشغوله وزير چشمي راه رفتن پنگوئن وار من رو نگاه ميكنه تو اين حالت دوست دارم چشماش رو دربيارم حتي بزرو جواب سلامم رو ميدهد.چه برسه به حال پرسيدن از من ميدونم از طريق بيبيگل حواسش بهم هست بخوره تو سرش .
سر شب زير دلم درد ميكنه اهميتي نميدهم شايد براي خوردن زياد غذا باشه .سرجام دراز كشيدم يه چيزي مثل رعدوبرق زيره دلم زد كه صاف سرجام نشستم اوهم متوجه شد چون داشت با اشكان بازي ميكرد كه يه دفعه سرش رو به طرف من بلند كرد .
ميگويم:بيبيگل بيا .
سراسيمه امد :چي شده مادر؟
با صداي لرزان ميگويم:انگار وقتشه بيبيگل.
بيبيگل با نگراني :چطور مگه مادر؟
مريم:زير دلم درد ميگيره ول ميكنه.
بيبيگل دور خودش ميچرخه دست وپاش رو گم كرده .شاهرخ:چيزي شده بيبيگل؟
بيبيگل:وقتشه اقا .
نگاه نگراني بهم ميكنه كه تا حالا نديده بودم .ارام سرجام دراز ميكشم مدام حضرت فاطمه رو صدا ميزنم ياد دفعه قبل افتادم ترس برم داشته دلم مادرم رو ميخواد انگار همين بهانه بود تا اشكام روان شه ارام ميگريم .بيبيگل با ديدن صورت خيسم ميگويد:انقدر درد داري مادر؟
با هقهق ميگويم:نه بيبيگل دلم مادرم رو ميخواد.
نگاهش باراني ميشه ميدونم اين اشكا از اضطرابشه كه دست تنها ميخواد اينكارو انجام بده پابه پاي هم ميگيريمم. شاهرخ:بيبيگل بيا كارت دارم.
ميرود پيشش حرف شاهرخ رو نميفهمم ولي بيبيگل ميگويد:مادرش رو ميخواد راستم ميگه اكثرا اين موقع ها مادرشون پيششونه ولي اين نه سر اشكان نه سر اين يكي هيچكس پيشش نبود .
ديگه حرفي نميزنن "دردم شديد شده پتو رو گاز ميزنم هنوز براي جيغ كشيدن زوده.بيبيگل مدام ميگويد:مادر خودتو خالي كن هرچقدر ميخوايي داد بزن.
از ته دل جيغ ميزنم همه چي براي ورودش امادست الا خودم .شاهرخ اشكان رو برده حياط تا سرگرمش كنه .
از اين ورم بيبيگل مدام ميگه :زور بزن مادر اينجوري هرجفتتون خفه ميشيد.
صدام از بس جيغ زدم درنمياد ريشه چشمامم درد ميكنه انگار داره از حدقه درمياد .ساعتها گذشته ولي خبري ازش نيست نميخواد ازم جدا شه بيحال شدم .شاهرخم اشكان رو خوابونده وپشت در اتاق كشيك ميده :بيبيگل چي شده پس؟
همه صورت بيبيگل از عرق خيس شده ميگويد:هنوز هيچي نشده اقا.
ديگه سپيده صبح زده وما همچنان منتظر .تمام لباسم خيس شده به تنم چسبيده وناخنهام شكسته از بس زمين رو چنگ زدم "شاهرخم كلافه شده ومدام غر ميزنه .
بعد از كلي تلاش بيبيگل ميگويد:سرش پيدا شد .چندبار نتونست سرش رو بگيره واز دستش در ميرفت .شاهرخ وارد اتاق شد ميگويد:پس داري چيكار ميكني بيبيگل؟
بيبيگل:اقا بچه سرش ليزه از دستم در ميره.
ميگويد:بيا اينور كار خودمه .
نگاه بي رمقي بهش ميكنم ميگويد:دروه اينم ديدم نگران نباشيد.
با تلاش فراوان بچه رو گرفت كشيد بيرون منم از ته دل فرياد ميزنم بيچاره اشكان به صداي من از خواب پريد وبناي گريه گذاشت خلاصه بيهوش شدم.
با صداي ظريفي از خواب بلند شدم مثل ناله گربه است .خودشه كنارم توي پتوي كوچكيه وصورتش رو نميبينم .
بيبيگل با ديدن چشماي بازم با خوشحالي ميگويد:واي مادرجون اين بچه هلاك شد.
زيره سينه ام قرارش ميده واي چقدر ضعيفه دستاش خيلي كوچيكه صورتشم قرمزه.
ميگويم:بيبيگل چي هست؟
انگار ناراحت شد ميگويد:دختره مادر جون .
واي دختر هميشه دلم خواهر ميخواست ولي همون بهتر مه نداشتم كه به روزگار من دچار بشه ولي اين ميتونه جاي همه رو برام پركنه هميشه مادرمم بخاطر داشتن من هميشه خدارو شاكر بود با لبخند صورتش را يمبوسم معلومه بد اخلاقه كه به محض جدا كرئنش از سينه ام داره جيغ ميكشه .
بيبيگل پكر شده ومدام لبش رو گاز ميزنه نگران شدم ميگويم:اشكان كجاست ؟
بيبيگل:پيش اقاست .
ميگويم:بيارش خواهرش رو ببينه.
بيبيگل:بهتره اينكارو نكني مادر اقا عصبانيه.
با تعجب ميگويم:براي چي؟
بيبيگل:هيچي مادر به فكر خودت باش بيا كاچي بخور.
مريم:اونم ميخورم ولي بگو چرا عصبانيه؟
بيبيگل:مادر اخه چي بگم؟
با نگراني ميگويم:ميگيد چي شده يا با اين وضعم برم بيرون.
بيبيگل:نه مادر از جات تكون نخور برات ضرر داره "ميگم باشه اقا وقتي ديد بچه دختره مثل ديوانه ها بچه رو برداشت رفت بيرون.
كمي نيمخيز ميشم كه دلم درد ميگيره:چي بردش كجا؟
بيبيگل:هيجا همين تو باغن نميتونه بره بيرون ولي مادر نميشه نزذيكش شد.
براي اينكه حواس جفتمون رو پرت كنم ميگويم:اسمش رو چي بزاريم بيبيگل؟
بيبيگل لبخندي به لبش امد:هرچي دوست داري مادر.
ميگويم:كمكم كن بچه ها همشون فرشته ان .........
ميگويم:بزاريم پري؟
بيبيگل:اره مادر جون ولي يه ماهم يهش اضافه كن اخه بچم مثل ماه شب چاردست.
ميخندم:اخه بيبيگل اينكه هنوز چيزيش مشخص نيست كجاش شبيه ماهه.
بيبيگل:ميشه مادرجون .
ميگويم:پس باشه پريماه خوبه.
بيبيگل ذوق زده ميگويد:اره مادر اقام حتما خوشش مياد.
دستاي پريماه كوچك رو ميبوسم ميگويم:خوش اومدي پريماه خانوم.
با كاچي هايي كه خوردم حالم بهتره ولي نيمتونم از جام بلندشم .اشكان وقتي از در تو اومد بسويم پرواز كردوخودش رو بغلم انداخت سرورويش رو ميبوسم بچه رو نشانش ميدهم با دست پس ميزنه خوشش نيامده و اوهم گريه ميكنه خدا اخروعاقبت منو با اين دوتا ختم بخير كنه.
شاهرخ مثل برج زهرمار نشسته وبا چشماي خونبار نگاهم ميكنه نميدونم از چي انقدر عصباينه اخه دليلي نداره.
بيبيگل اشكان رو برد فهميد شاهرخ حرفي براي گفتن داره. شاهرخ:بالاخره زهر خودت رو ريختي اره؟
با بهت ميگويم:از چي حرف ميزني؟
شاهرخ:از توله جنابعالي .ميدوني من از دختر متنفرم .با داد ميگويد:متنفر ميفهمي؟
چشمام پراز اشك شد بعد از اون همه درد اينه مزدم ميگويم:مگه دسته من بود؟
شاهرخ به طرفم اومد:اره تقصيره تو "تو اشغال من اين بچه رو نميخوام بايد سربه نيستش كني؟
اشكام بند اومد:چي سربه نيستش كني ميفهمي چي داري ميگي؟
حالت عادي نداره تو چشماش پراز كينه ونفرته :ازش ميترسم بچه رو به خودم ميفشارم.شاهرخ:من از دختر بدم مياد هميشه بدم ميومده از بچگي چون براي تفريح خوبن ولي نميخوام دختره من اسباب تفريح يه نفر ديگه باشه اونم كي شاهرخ معين الملك .
با پوزخند ميگويم:بگو از كجا ناراحتي ميترسي بلاهايي كه سردختراي مردم درمياوردي سر دختر خودت بياد هان .حالا ميبيني چه حسي داره وقتي دخترا وزناي مردم رو بي سيرت ميكرديد خودت يادت رفته چه بلاهايي سر من نياوردي هان خوشحالم خوشحالم .ولي من ط.ري بارش ميارم تا اسير ادماي اشغالي مثل تو نشه وعشق و حالشون رو تامين كنه...
دستش رو بالا برد تا بزنه تو صورتم ولي همونجا نگهش داشت نگاهي به هرجفتمون كرد وگفت:تو بمون با دخترت.
با لبخند ميگويم:اين دختر اسم داره اسمشم پريماه .وخودم مثل شير مراقبشم.
شاهرخ وقتي از در ميخواست بيرون بره برگشت وبا پوزخند گفت:قرارمون يادت نره كه رفتني هستس خودتو زياد درگيرش نكن .
حرفي نميزنم چون قبلش سنگ دل شده بودم ولي حالا باوجود پريماه خانوم چطوري ازش دل بكنم نگاهي بهش ميكنم كه تو پتوش گم شده .
اشكان مدام بهانه ميگيره وقتي به پريماه شير ميدم او هم ازم اويزوون ميشه انتظار داره به او هم شير بدهم وقتي هم كه منعش ميكنم كتكم ميزنه ويا موهام رو ميكشه دلم نمياد بزنمش ميدونم بچست واينها همش بهانه است به محض اينكه حواسم نباشه بهش حمله ور ميشه چندبار نزديك بود خفش كنه .تو دهان بچه ابنبات گذاشته بود ديدم بچه رنگش سياه شده بيبيگل از دهانش ابنبات رو بيرون اورد انقدر عصباني شدم كه خيلي ارووم با پشت دستم زدم تو صورتش لب برچيد ويه گوشه كز كرد هرچقدر براش تنقلات اوردم فايده نداشت واز خوردن ابا ميكرد انقدر نوازشش كردم تا كمي غذا بخوره بخاطر همين برناممون شد كه وقتي اشكان خوابه پريماه رو در اغوش بگيرم يا وقتي شير ميدادم روي پام مينشست ونوازشش ميكردم.
حتي وقت نميكنم حمام درست و حسابي برم وهمچنين بيبيگل .خونه كثيف شده ولي كو حوصله كه تميزش كنيم.بيبيگل اگه نبود از دست اين دوتا ديوانه ميشدم ولي خب چاره چيه روزي صدبار به شاهرخ فحش ميدهم كه تازه قهرم فرمودن كه چرا دختر زاييدم انگار دست منه .
امروز به محض خوابيدن جفتشون بيبيگل گفت:مادر پاشو دستي به سروصورتت بكش ادم وحشت ميكنه .نگاهي در اينه به خودم انداختم پشت لبم سياه شده ابروهامم مثل اولش پر شده "ديگه براي خودم ارايشكر شدم ابروهام رو كمي خلوت ميكنم به نظرم هنوزم چهرم دخترونست وموهاي صورتمم برميدارم واقعا تغيير كردم بيبيگل برام اسپند دود كرده:از اونموقع كه پريماه اومده اب زيره پوستت رفته مادر خيلي خوشگل شدي.شانس اوردي ها خيليها بعد زايمان صورتشون لك مياره ولي برايتو نياورد الان بايد اقا ببينتت به دلم افتاده امروز فرداست كه سروكلش پيدا بشه.
شانه اي بالا ميندازم :ماه قبلم به دلت افتاد ولي خبري ازش نشد بيخودي به خودت اميدواري نده مادر "حالا انگار ما چشم به راهيم تا حضرت والا تشريف فرما بشن.
بيبيگل با لبخند ميگويد:به اينجاي ادم دروغگو (به بينيش اشاره ميكند).
مريم:واقعا هم لعنت به ادم دروغگو.
بيبيگل:خدا از دلت بشنوه مادر جون حالا تا اين ول وله ها خوابن برو يه دوش بگير.
كمي زير اب داغ ميايستم واي چقدر خوبه ادم با خيال راحت بشينه زير اب .بعد دوساعت اومدم بيرون به سفارش بيبيگل با سفيداب به جونم افتادم رنگم باز شده وگونه هام گل انداخته.
كمي كه موهام رو خشك شد بيبيگل برام بافتشون واز دوطرف كنارم انداخت عين زناي قجر .اشكان تو حياط مشغول بازيه وپريماهم بعد شير خوردنش دوباره خوابيد انداختمش رو پام وارام ارام تكانش ميدهم كه صداي جيغ اشكان اومد حتما بازم جونوري پيدا كرده كه انقدر ذوق كرده .
در باز شد وپريد تو ميگويد:بابا اوفده.
حتما خيال كرده ولي كسي كه جلوي در ايستاده خودشه خيال نيست روم رو برميگردونم .ميگويد:قبلاها سلام بلد بودي .
مريم:خودت ميگي قبلا ولي رفته رفته با همنشيني با تو اينجوري شدم.
شاهرخ:بعد اينهمه وقت اومدم اينجوري استقبال ميكني ؟
با پوزخند نگاهش ميكنم:يادمون رفت گاوي گوسفندي قربوني كنيم شما ببخشيد .
فقط با اشكان كار داره حتي نگاهي به پريماه نكرد ومدام به بچه ابنبات ميداد دلم به بچم سوخت چون دختره باهاش اينجوري برخورد ميكنه مثل خيلي از دوروبريام كه تو محلمون براي پسر داشتن ميرفتن زن ديگه اي ميگرفتن همه چي خاطرم هست واقعا ماها بدبختيم براي پسر قرباني ميدن ولي براي دختر مشت ولگد.
طاقت نميارم:اينم بچته ها سراغي نميگيري مردست زندست.
شاهرخ:زنده بودنش از صداش مشخصه كه اعصابم رو به هم ميريزه خفش كن.
مريم:اگه ناراحتي ميتوني بري كسي اصراري نداره بموني.
شاهرخ:خونه تو مگه كه ازت اجازه بگيرم تو اينجا مهموني يادت رفته.
مريم:نه من صاحبخونم نه تو پس حرف نزن.
شاهرخ:من صاحب همه چيزم اينو بدون هرچي كه بخوام بدست ميارم اينجا رو به دوبرابر قيمتش ميخرم چي خيال كردي هان.
مريم:با پول مردم "بله ميتوني بخري.
شاهرخ:اونش به خودم مربوطه ولي محض اطلاعت من ارث خانوادگيمون بهم رسيده كه انقدر پولدارم .جد مباركم برامون گذاشته نه مثل بعضيها.
نبايد جروبحث كنم كه فايده نداره اخرش خودم خرد ميشم نميخوام جلوش گريه كنم بچه رو ميزارم پايين .تو اشپزخونه براي خودم چايي ميريزم ميخوام برم كه به خودم نهيب ميزنم كه رسم مهمان نوازي نيست سه تا ميريزم وميبرم بهم خيره شده .تو دلم به بيبيگل احسنت ميگويم كه انقدر خوشگلم كرده تا چشم اين دربياد.
شاهرخ:چه خبره به خودت رسيدي؟
مريم:قراره چه خبر باشه اونم از كي .؟
شاهرخ نگاهي به قدوبالام ميكنه ميدونم كه اقا ميخواد اذيتم كنه بي حرف مينشينم وچاييم رو ميخورم دست از نگاه خيرش برنميداره كلافه شدم ميگويم:ادم نديدي؟
شاهرخ:ادم چرا ولي فرشته نه نديدم.
پوزخندي ميزنم:بهتره اين حرفارو به كسي بزني كه زود خر شه نه من.
شاهرخ:اون موقع تو چه فرقي با بقيه خرها داري؟
مريم:من خر نيستم اقا .شما خودت چون خري فكر ميكني همه مثل خودت خرن دليلش اينه.
قهقه ميزنه:حال اين اقا خره دلش ميخواد اين فرشته خانوم رو ببوسه اشكالي داره.
اشكان رو ميفرسته حياط "ميخواد كلافم كنه بلندميشم تا برم حياط با يه خيز بازوم رو گرفت :كجا عزيزم؟
پسش ميزنم :برو كنار الان بيبيگل مياد.
شاهرخ:اون بيشتر از اين حرفها ميفهمه ميدونه خيلي وقته ازهم دور بوديم نياز به تنهايي داريم ولي تو نميفهمي كه من بعد چندمدت اومدم اينجا اينجوري باهام رفتار ميكني .
فكري مثل برق از سرم گذشت بايد حسابش رو برسم با لبخند ميگويم:نه عزيزم ميفهمم حالام ميخوام كه اجازه بدي كه برم اب بخورم چون خيلي تشنمه.
با لخند ميگويد:باشه ولي فقط برو اب بخور بيا چيزي هم نميخواد به صورتت بزني همين جوري هم خوشگلي .
پدري ازت درارم كه كيف كني هرچند خودم بيشتر عذاب ميكشم رفتم اشپزخونه بدون اينكه طعمش رو حس كنم مقداري فلفل ماليدم رو لبام .به طرفش ميروم ورو پاهاش مينشينم :حالا دختره خوبي شدم نه؟
شاهرخ:اره الان خوبي هميشه اينجوري باشي خوبه.
تو دلم ميگويم تا هربلايي دلت خواست سرم بياري.ميبوستم اولش متوجه نشد ولي بعدش مثل برق گرفته ها ازم جدا شد ورفت اشپزخونه "صداي اب مياد داره اب ميخوره فلفلش خيلي تنده حالا حالا ها اثرش نميره.
ميگويم:تند بود عزيزم .
برگشت سمتم معلومه ديوانش كردم ميگويد:نه تند نبود عزيزم.
به طرفم مياد ايندفعه لج كرده فكر اينجاش رو نكرده بودم چون نميشد پيش بينيش كرد تمام لبم داره ازش خون مياد حالا چه حسي كه فلفلم بره رو زخمهام .
صورتم رو زيره اب ميگيرم داره ميخنده :خوب بود عزيزم نه.
بيبيگل با اشكان اومد تو از همون نگاه اول فهميد اوضاع قمر در عقربه "ميانه داري ميكنه :اقا چايي خوردين.
شاهرخ با لبخند ميگويد:چقدر هم خوش طعم و خوش بو بود .
بيبيگل دوزاريش نيافتاد ميگويد:چايي صندوقي اقا "من بعد از اين چايي ميخرم.
شاهرخم قهقه ميزنه:اره بيبيگل بخر بخر.
بيبيگل با تعجب نگاهش ميكنه وبا اشاره ازم ميپرسه چي شده با اشاره جواب ميدهم زده به سرش.شامش رو خورد وگفت:بعد كاراتون بياييد باهاتون حرف دارم.
سريع وسايل رو جابجا ميكنم وبا بيبيگل ميرويم از پنجره به بيرون خيره شده هيچوقت نديده بودم اينطور غرق بشه در فكروخيالاتش.
ميگويم:چي كارمون داشتي .
شاهرخ نشست :قراره براي اخر هفته هر سه تاتون رو بفرستم بريد.
مريم:كجا؟
شاهرخ:يادت رفته "بايد بريد تركيه .
بيبيگل:اخه الان كه ابا از اسياب افتاده ديگه چرا اقا.
شاهرخ:هيچي تغيير نكرده منتظر فرصت مناسبن تا گيرم بندازن اگه شما اينجا باشيد همه چي خراب ميشه بهتره اماده باشيد بحثم نكنيد چون اصلا حوصله ندارم.الانم ميرم چون شبانه كسي نميتونه چهرم رو تشخيص بده .
مقداري مدارك گذاشت رو فرش :اينها مدارك مورد نيازتونه وتوش پولم هست هرچند زياد نيست يه موقع وسط راه گيرتون نندازن بخاطر پول اين كسي كه داره ميبرتتون اشناست برادرش تو چنگ منه "بهش قول ازادي دادم هرچند قاچاق ميكنن ولي چاره چيه ريشم گروشه .وسايل زياد برنداريد .
بيبيگل:مادر با بچه كوچيك كجا بريم؟
شاهرخ دستي به موهاش ميكشه :منم تا الان به خاطر اين بچه صبر كردم ديگه جا براي موندن نداريد.
شاهرخ:چه خبره وسايل برداشتين.
ميدونم داره بهانه ميگيره همه عصبانيتش رو سرمن خالي كنه ميگويم:من كه وسايل براي خودم بجز سه دست لباس هيچي برنداشتم وسايل بچه ها زياده .
lوقع رفتن فقط اشكان رو كه خواب بود بوسيد وبدون حرف رفت.بيبيگلم بخاطر من اسير شده اخه من دست تنها با دوتا بچه كوچيك كجا بزارم برم اونم كشور غريب تو هموطنام جايي ندارم چه برسه به اونجا.از لحاظ زبان مشكلي ندارم چون اصالتا ترك زبان هستيم ميتونم گليمم رو از اب بكشم بيرون فقط براي بيبيگل سخت ميشه چون اهل شمال وزبان تركي نميدونه ومسئوليت همه چي روي دوش منه.مدام در اين چندروز بيبيگل تو فكره ووقتي بچه ها خوابن به يه گوشه خيره ميشه ووقتي دليل ناراحتيش رو ميپرسم ميگويد:چيزي نيست مادرجون .
كل وسايلمان يك چمدان با ساك دستيست كه بيشتر لوازم بچه هاست تامن.امشب ساعت 8راه ميافتيم بيبيگل رفت ته باغ به خيال خودش كه من متوجه نشم داره گريه ميكنه به دل بزرگش حسرت ميخورم خيلي دلش ميخواست قبل رفتن يه سر بره سرقبرپدرومادرش دل منم داره پرميكشه ولي از ترسم نميتونم بيرون برم واوهم قبر عزيزاش شهرستانه "براشون نماز خواندم تا خودمم به ارامش برسم غذاي بچه ها رو دادم وهردوشون خوابن كه شاهرخ اومد وسايل رو جابجا كرد با اخمي بين ابروهاش نميتونم حرف بزنم ميدونم بشكه باروت نياز به جرقه داره براي تركيدن .
حرفي نميزنه اشكان بغل بيبيگل وپريماهم بغل من نشستيم وراه افتاديم از ترس اينكه كسي پيدامون كنه خودش مارو تا كردستان ميبره .تو ماشين كسي حرف نميزنه وهركس در فكر خودش غرق شده .چون هوا تاريكه فقط نور ماشين روي جاده افتاده وهيچي معلوم نيست .بيبيگلم خوابش برده چون ديشب تا صبح نخوابيد خودمم همچنين ولي خواب به چشمام نمياد .
صداي پريماه درامده شير ميخواد .شاهرخ:صداش رو قطع كن تابقيه رو بيدار نكرده.
جوابش رو نميدم وپريماه ساكت ميشه جاشم عوض ميكنم تا ديگه نق نزنه وبخوابه.شاهرخ سرعتش بالاست وسفت به صندليم چسبيدم ميگويم:ارومتر شاهرخ با اين سرعت تصادف ميكنيم ها.
شاهرخ:بايد قبل از صبح اونجا باشيم تا راحت ردتون كنه وگرنه بايد تا شب صير كنيد نميخوام وقت تلف شه.
نميدونم چقدر گذشت كه ماشين رو نگه داشت وگفت:تا نگفتم پياده نشيد .مدام سرك ميكشم تا جايي رو ببينم شاهرخ به سمتي كه چراغ كم سويي روشنه ميرود سايه يه نفر ديگه هم هست باهم انگار دارن حرف ميزنن وشاهرخ به سمت ناشين برگشت وگفت:بيبيگلم بيداركن وپياده شيد.
وقتي همگي از ماشين پياده ميشويم مردي جلويمان ايستاده وصورتش واضح نيست چون ريش تمام صورتش رو پوشونده ولي خيلي خوب فارسي حرف ميزنه .شاهرخ وسايل رو كنارمون گذاشت وگفت:به محض رسيدن به اسماعيل بگيد بمن زنگ بزنه منتظرم.
اشكان رو از بيبيگل گرفت وبوسيد واز برق چيزي كه تو دستشه فهميدم طلاست كه انداخت به گردنش .ناراحتم از اينكه يه بارم به صورت پريماه نگاه نكرده ولي در كمال ناباوري از م گرفنش وبوسيد به گردن اوهم زنجير انداخت وگفت:مواظب هرجفتشون باش.
كمي از انها فاصله ميگيرم وميگويد:اين برگه رو بگير صيغه نامته واينم مدارك بچه ها اين دفترچه هم براي بچه هاست كه اگه اتفاقي براي من افتاد پشتوانه داشته باشن تو خارج هم هرچي داشتم فروختم وبراتون اونجا خونه خريدم تا اذيت نشيد وشخصي به اسم اسماعيل خان رابط من باشماست كه البته فقط من خبر از شما دارم .درضمن گوشات رو خوب باز كن حق ازدواج نداري چون بايد مواظب بچه ها باشي در غير اينصورت از طريق وكيلم بچه ها رو ميگيرم وخودتم ميندازم تو خيابونها "شك نكن كه ميتونم چه اينجا چه تركيه "هميشه تو مشت مني اينو فراموش نكن.
ميگويم:چه خيري كه شوهر باشي ازت ديدم كه از يكي ديگه ببينم .من بچه هام رو با دنيا عوض نميكنم درضمن همه مثل تو نيستن هرروز يه زن عوض كنن .من پايبندم اينم" تو فرو كن توي گوشت .
شاهرخ:اين لحظه اخرم دست برندار از اين زبون درازي حيف كه مجبورم بزارم بري وگرنه من تو رو به عنوان كنيز خريدم حالام برو تا عصباني نشدم.
تو لحظه اخر كه ميخواستيم سوار ماشين شيم بيبيگل كنار گوشم گفت:ازش خداحافظي نميكني.
ميگويم:خداحافظي كردم .
بيبيگل:زن و شوهر اينجوري خداحافظي ميكنن برو بوسش كن مادر.بعدا حسرت امروز رو نخوري.
به ناچار نزديكش رفتم ميگويد:چيزي يادت رفت .
ميگويم :نه بيبيگل گفت ازت درست وحسابي خداحافظي كنم .حالا صورتت رو بيار پايين.
ميخندد:خوب بيبيگل رو بهانه ميكني ها ولي بيا اينم صورت.
گونه هاش رو ميبوسم وميگويم:خداحافظ با اينكه بهم خيلي ظلم كردي ولي من بخاطر بچه ها بخشيدمت .
بازوم رو گرفت:منم بخاطر بچه ها از اين زبون تلخت ميگزرم .واو هم منو بوسيد "دلم گرفته ولي نميزارم چشماي نمناكم رو ببينه وبه ريشم بخنده .سريع سوار ماشين ميشوم وراه ميافته بيبيگل براش دست تكان ميدهد ولي من نه يعني نميخوام اشكام رو ببينه براي اخرين بار وقتي كه ازش دور شديم به عقب نگاه كردم وديدم همچنان ايستاده .بيبيگل روش رو كرده اونمور تا راحت گريه كنم .
بعد از لحظاتي مرناشناس گفت:پياده شيد.
وقتي همگي پياده شديم كوهي رو نشانمون داد وگفت اونورش ميشه تركيه بايد از اينجا بريم بالا .
صدايي گفت:خوشامدي شركو خان.
اسم مرد پس شركوست ميگويد:اومدي ايرج .زود بايد راه بيافتيم كه وقت تنگه.از بس ماشينش داغون بود تمام بدنم درد گرفته بيچاره بيبيگلم با اشكان بيشتر اذيت شد ولي منو شرمنده خودش كرده حرفي نميزنه اگه شخص ديگه اي بود كلي اه ونله ميكرد
مرد نگاهي به ما كرد وبي حرف وسايل رو برداشت وشركو هم اشكان رو بغل گرفت ومنم پريماه رو بستم پشتم تا راحت راه برم .مسير اولش سخت نيست ولي رفته رفته داره نفسمون رو ميگيره بيچاره بيبيگل وسط راه ايستاد ونفسي تازه كرد اشكام كه بين راه بيدار شد با ديدن مرد كه او را به پشتش بسته تازه خوشش هم امد فكركرده داره سواري ميدهد .
مسيري كه خيلي شيبش تنده جلومون قرار گرفت كه شركو گفت:اينجا رو بايد تكي برويم .
اول ايرج خان ميرود با وسايل وبعدش با صلم صلوات من ميروم شركو ميگويد:به پايين نگاه نكن ومستقيم برو .
اخر راه كم سنگي از زير پام سرخورد اگه ايرج خان دستم رو نگرفته بود قل ميخوردم ميرفتم پايين .صداي فرياد بيبيگل خاموش شد وقتي به مقصد رسيدم رنگ خودش پريده ولي بااين حال ميايد مدام لبش تكان ميخوره داره صلوات ميفرسته .خداروشكر همگي سالم رد شديم ونزديك شب روز بعد وارد خاكشون شديم .اون طرف هم مثل ايران ساكنان كوهستانهاشون كردهايشان هستن كه به زبان خودشان حرف ميزنن .
با رسيدن ما چند نفر دور اتش نشسته بودن وحرف ميزدن كه به محض ديدن ما حرفشان را قطع كردن وبما خيره شدن .لباسهاي محلي پوشيده بودن ودورتادور كمرشون هم گلوله بسته بودن وهمه بلا استثنا سيبيل گذاشته بودن كه حتما توشون نشانه مردانگيست .شركو بلند گفت:اينم مهمانانمان.
همه بما دقيق شدن زير نگاهشان ذوب ميشوم مخصوصا كه زني بينشان نيست يكي از انها كه جوانتر از بقيست ميگويد:حكومتيا دنبال اين جغله هان .
شركو با عصبانيت ميگويد:دهنت رو ببند شرمان .
اوهم ساكت شد ولبخند از لبانش محو شد .شركو خطاب بما گفت:ايرج وسايلتان رو مياره به خونه بريد استراحت كنيد كه صبح عازم انكاراييم .
ايرج بدون حرف چمدانها رو برداشت وراه افتاد ماهم پشتش رفتيم كه بيبيگل ديگه نتونست اشكان رو بغل كنه از ديروز هممون رو اذيت كرده چون مسير بد بود نميزاشتيمش زمين عصباني شده بود مدام پيله ميكرد چندبار خواستم تنبيه اش كنم كه شركو نذاشت وبا خودش برد .شركو امد واشكان رو كه خواب بود بغل كرد وراه افتاديم بقيه رفتن تو من دم در اول پريماه رو گذاشتم زمين ورفتم جلوي در تا اشكان رو بگيرم شركو داخل نيامد وقتي خواستم اشكان رو ازش بگيرم ديدم بهم خيره شده اخم كردم كه باعث شد لبخندي به لب بياره وبرود.بدم امد منظورش از لبخندي كه بهم ميزنه چيه همه افتادن از خستگي ولي من خوابم نبرد ميترسيدم يه نفر بياد تو من و بيبيگل با دوتا بچه چكار ميتونستيم بكنيم دربرابر اينهمه مرد با تقه اي به در بلند شدم رفتم پشت در اهسته گفتم:بله؟
صداي خودشه:اين غذا رو بگير بخور .
از ترسم درو باز نميكنم با اينكه دلم داره از گشنگي ضعف ميره ميگويم:ممنون ميل ندارم.
شركو:من غذا رو ميزارم پشت در برش دار.اينجا چون همه خستن صداي بچه اذيتشون ميكنه بهتره بخوري تا سيرش كني .درضمن نترس ما خودمون ناموس داريم ميدونيم امانتداري از ناموس مردم يعني چه.
كمي از اضطرابم كم كرد ولي رفعش نكرد به محض شنيدن صداي پاش درو باز كردم غذا رو برداشتم .تخم مرغ با ماست ونون محلي از بوش به هوس افتادم كمي خوردم كه اشكان بيدار شد فهميدم گشنشه چون به محض ديدن غذا نشست .براش لقمه گرفتم انگار از قحطي در رفته باشه ميخوره "دور دهانش ماستي شده از بس خوشش اومده به محض سير شدنش پريماه بيدارشد سريع شيرش دادم تا صداش بيرون نره وبعد لحظاتي همگي خوابيديم .نميدونم چقدر گذشت كه با تقه اي به در بلند شديم ايندفعه بيبيگل سيني صبحانه رو گرفت وخورديم اماده شديم هنوز افتاب نزده شنيده بودم فعالن نه تا اين حد سرهم 3ساعتم نخوابيدن ولي همگي قبراق مشغول كارشونن.
يكي از مردان گفت:بهتره ببريشون يه موقع بيهوا بهمون حمله ميكنن .
سريع راه افتاديم وبعداز ظهر رسيديم به انكارا البته هيچي از محيط اطراف نفهميديم چون خواب بوديم به محض رسيدنمان مردي به استقبالمان امد ودست شركو رو فشرد وخطاب بكا با زبان تركي گفت:خوش امديد .
كه به تركي جوابش رو دادم بيچاره بيبيگل مونده چي بگه براش ترجمه ميكنم لبخندي ميزنه وبا سر تشكر ميكنه لوازم رو كه گذاشتيم داخل شركو گفت:من ديگه ماموريتم تمام شد ولي اگه اون شوهرت برادرم رو ازاد نكنه ........با اشاره سر بهم فهماند كه از ما استفاده ميكنه وادامه داد :اگه يه موقع كاري داشتين تو بازار محلي شخصي به اسم ولي خان هست اگه بگي با من كار داريد بهم خبر ميده فعلا خداحافظ.
خيلي لفظ قلم ازش تشكر كردم كه امگار خوشش نيامد ورفت.خونه جديدمان دلبازه وفكر كنم خود شاهرخ عاشق دارو درخت كه همه جاهايي كه براشه پر از درخته ولي سبك خانش مثل روستايي هاست ومحل زندگيمان پر رفت و امد وبازارها نزديك خانست.
امروز به اتفاق بيبيگل وبچه ها ميريم بازارشان انقدر برام جالب بود همه بساط كردن واز مغازه انچناني خبر نيست منو بيبيگل از قسمت تره بارش خوشمون اومد مقداري ماهي داديم برامون تميز كردن با مقداري مواد ديگر خريريم وراه افتاديم اشكان به خوردنيها گير داده ومجبورن مقداري برا شميخرم اخه چون باز بودن ميترسم مريض شه اخه محيط اينجام كمي الودست بوي مرغ وماهي وسبزيجات همه چي خورده بهم .خيابان ما هم سبك ساخت خانه ها شبيه به همه ومردمش هم خوبن تو برخوردايي كه داشتم فهميدم اتفاقا همسايه بقلي ما هم باهامون صميمي شده اسمش سوداست وچهارتا بچه داره دو دختر ودوپسر .خودش هم خيلي خوب ومهربان وقتي ازمون پرسيد كجا بوديم الان اينجا چكار ميكنين گفتم شوهرم تاجره والانم رفته سفر نمتونم به هيچكس ماهيتم رو لو بدم ميترسم برام مشكل ساز بشه هر صبح به خواسته خودم بچه هايش ميامدن به حياط ما وبازي ميكردن پسرهاش با اشكان همسنن ولي دختراش بزرگترن هرچند شير به شير هستن .
پريماهم ديگه بزرگ شده وشكل خودش رو نشون داده بيبيگل وسودا ميگن شبيه خودمه وانقدر دوسش دارن كه نهايت نداره اوهم اخه بامزست وتوجه همه رو به خودش جلب ميكنه از زيبايي.بهش يواش يواش غذا ميدم تا بيافته به غذا "بيبيگل ميگويد كمي موهاش رو كوتاه كنم تا تقويت شه ولي ميخوام موهاش رو بلند كنم وببافم .
اسماعيل خان هم برامون سنگ تمام گذاشته وحواسش بهمون هست ومدام با شاكان بازي ميكنه سودا ميگه:زنش الان نزديك يازده سال ازدواج كرده ابستن نشده وبا زور دعا وجادو جنبل مردرونگه داشته.
هميشه خبر همه همسايه ها رو از سودا داريم با اون موهاي قرمز وصورت كك دار بامزست با اينكه تپله ولي خيلي زبله ومثل فرفره دور خودش ميپيچه وعاشق فضولي وقتي از خبري سردرنياره كلافه ميشه وبه همه بند ميكنه .
اين اواخر از نگاه اسماعيل خان خوشم نمياد طوري نگاهم ميكنه كه انگار خريداره "بهش رو نميدهم وبه بهانه هاي مختلف از سرم بازش ميكنم يا وقتي مياد بيبيگل رو ميفرستم سراغش ولي پررو تر از اين حرفاست وهردفعه به بهانه خبر مهم مياد پيشم كه هيچكدوم هم مهم نيست چندبار درباره شاهرخ سوال كردم خوشش نيامد وبحث رو عوض ميكرد تا اينكه امروز گفتم:اسماعيل خان از شاهرخ خبري نداريد؟
ابروهاش رو درهم كشيد :نه خبر ندارم خودش زنگ ميزنه احوال شما رو ميپرسه وقطع ميكنه الان نزديك سه ماه زنگ نزده .
با لبخند شيطنت بار ميگويد:فكركنم سرش گرم باشه خانوم.قهقه اي هم ميزنه ودندانهاي نداشتش رو به نمايش ميزاره هروقت اينجوري ميخنده حرصم درمياد .
از اين حرفش دلم گرفت بله ديگه با بودن فروغ ديگه سراغي از ما نميگيره وپي خوشي خودشه خطر رو هم كه ماباشيم از خودش دور كرده ولي با اينحال جواب ميدهم:من به شاهرخ اطمينان دارم ومنتظرش ميمونم.
دهن گشادش رو بست وبا اخم گفت:فعلا خداحافظ كار دارم بايد برم.
بيبيگل وارد شدوگفت :گمونم گلوش پيشت گير كرده مادر .
با حرص ميگويم:غلط كرده مردك اشغال "از اون شاهرخ چه خيري ديدم كه از اين ببينم هركدوم يه بچه ميزارن تو دامنم و ولم ميكنن.
بيبيگل:مادر اين چه حرفيه ميزنه شاهرخ به خاطر تو خودشو از ديدن بچه هاش محروم كرد بي انصافي نكن .
ميگويم:حقيقت ميگم بيبيگل منو فرستاده كشور غريب اون موقع خودش با فروغ جونش خوشه منم ويلون سيلون اين كشور غريب شدم .
بيبيگل:نه عزيزم اگه زنگ نزده حتما دليل داشته در ضمن زود قضاوت نكن كه بعدا پشيمون ميشي.
مريم:بيبيگل اخه چرا بايد باور كنم با زنگ نزدنش اين مردك رو پرو كرده ميخواد از اب گل الود ماهي بگيره "ببينه ما مرديم يا زنده ايم .
بيبيگل سري تكان ميدهد وميرود ميدونه الان كه عصبانيم هيچ حرفي رو قبول نخواهم كرد براساس قضاوت خودم جلو خواهم رفت .اين هم يكي از خصوصيات اخلاقي منه كه فكر كنم تا بحال باهاش اشنا شده باشيد وچوب همين اخلاقم رو هم خوردم چقدر مادرم گفت دنبال اين برنامه ها نرو بيا اينم نتيجه اش منم با دوتا بچه تو دامنم.
هر روز كه ميگذره عصباني تر ميشم وبه بچه ها پيله ميكنم بيچاره بيبيگل از جلوي چشمم دورشون ميكنه تا مبادا كتكشون بزنم اخه از اين طرف هم اين اسماعيل خان پيله كرده ومدام ميگه شاهرخ ديروز زنگ زد وبا همسرش مسافرت هستن بخاطر همين نتونسته زنگ بزنه .
منم مثل اسپند رو اتيش مدام بالا وپايين ميپرم بيبيگلم اين مردك رو نفرين ميكنه ميگويد:با حرص خوردن چيزي درست نميشه ودستت به شاهرخ نميرسه اينجوري شيرتم خشك ميشه.
پريماه ديگه جون گرفته ميتونه بشينه واصوات بي معني از خودش ايجاد كنه .تا چشم گذاشتم يكسالشم شد وبراش با سودا تولد گرفتيم وكلي خوش گذشت .جديدا فكري تمام ذهنم رو مشغول كرده وتا صبح بهش ميانديشم .اسماعيل خان مابين صحبتهاش گفت:منم تو حسرت اولادم به زني كه بتونه برام يه پسر بياره زندگيم رو بپاش ميريزم .موقع اداي اين كلمات مستقيم به چشمانم مينگرد مخصوصا وقتي ميگويد اون زن .منظورش منم خوب درك ميكنم كه داره زمينه چيني ميكنه تا اصل حرفش رو بزنه .اخه منم تا كي بي سرو همسر بمونم وشاهرخم كه اصلا به ياد من نيست در ضمن انقدر بچه ها رو دوست داره كه هردفعه دست خالي نمياد واشكانم بهش ميگه عمو "خب چه بهتر كه بالاي سر اينها هم سايه پدر باشه ولي خودم ميدونم منشا اين فكر لج ولجبازي با شاهرخ ميخوام اذيتش كنم وبفهمه با شخص ديگري بودن چه مزه اي داره از اين تفكراتم لبخندي ميزنم .
بدون اينكه بخوام قبل امدن اسماعيل خان روزهاي خاصي مياد سرميزنه به خودم ميرسم واوهم با نگاه تحسين برانگيزش نظاره ام ميكنه وداره با بچه ها بازي ميكنه ولي چشمش به منه وهرجا برم با نگاهش تعقيبم ميكنه وبه بهانه هاي مختلف برام هديه مياره كاري كه شاهرخ هيچوقت انجام نداد حتي سره بدنيا اومدن بچه ها دريغ از يك هديه.تازه هميشه خدا طلبكارم بود "بيبيگل هم مدام حواسش بماست ولبش رو ميگزه .خدا شاهده از اين مرد بدم مياد وقتي حتي نگاهم ميكنه چندشم ميشه چه برسه به اينكه بخوام زنش بشم حالم بد ميشه ولي نميدونم چرا شيطون رفته تو جلدم ودوست دارم اذيتش كنم البته شايد هم........ .
اسماعيل خان:امروز اومدم تا حرف اصليم رو بزنم .
مريم:گوش ميدم اسماعيل خان.
اسماعيل:حتما متوجه شدي كه من زنم ابستن نميشه وحسرت اولاد به دل دارم ميخوام زن بگيرم.
مريم:خب مباركه .
اسماعيل:ولي زني كه در نظر گرفتم بايد قبول كنه.
سكوت ميكنم تا ادامه حرفش رو بزنه همين موقع بيبيگل وارد اتاق شد وكنارم نشست ميگويم:اسماعيل خان قصد تجديد فراش دارن.
بيبيگل ميگويد:خب به سلامتي ما بايد بريم خواستگاري.(با لحن تندي اين كلمات رو ادا كرد).
اسماعيل :ميخوام شما راضيش كنيد.
بيبيگل نگاه بدي بهم كرد گفت:حالا كي هست ؟
اسماعيل :با اجازه شما مريم خانوم.
انقدر بي پروا گفت كه شوكه شدم بيبيگل:ولي مريم شوهر داره.
اسماعيل با پوزخندي گفت:ايشون كه خودشون مشغولن ودر ضمن صيغه اي بوده وتمام شده.
بيبيگل:حالا زن داره يا نداره به مريم مربوط ميشه ومريمم با اين قضيه مخالفه وشما هم بهتره دنبال يه نفر ديگه باشيد .
اسماعيل:بهتره مريم خانوم حرف بزنه.
مريم:بايد فكر كنم وبعدا جوابتون رو ميدم.
بيبيگل رنگش مثل لبو قرمز شده وديگه حرفي نزد موقع بدرقه كردنش اسماعيل خان گفت:دفعه بعد بايد دست پر بيام .
به محض برگشتنم بيبيگل اخم كرده فهميدم شمشير رو از رو بسته با حرص پريماه رو در اغوشم ميگذارد وميگويد:مريم تصميمي نگير كه بعدا پشيمون بشي ؟
ميگويم:بيبيگل چيزي نشده كه شما اينجوري مثل اسپند رو اتيش شدي يه پيشنهادي داد شما چقدر جدي گرفتيش.ولبخند ميزنم تا رد گم كنم.
بيبيگل:من تو اين چندسال خوب شناختمت مثل مادرت "سعي نكن منو گول بزني از چشمات ميخونم كه قصد چكاري داري ولي بدون اين تو بميري از اون توبميريها نيست از شاهرخ خبري نداريم كه بفهمه چه دسته گلي به اب دادي .در ضمن منم از اين خونه ميرم چون ديگه بي سروسامون نيستي ومنم برميگردم ايران .
با بهت بهش مينگرم تابحال هيچوقت بيبيگل رو انقدر جدي نديده بودم ميگويم:جدي نميگي بيبيگل؟
بييگل به سمت ساكش رفت:نه مادر كاملا جديم وهمين امروز ميرم انقدر كه از وجنات ايشون معلومه اتيشش هم تنده وهمين چندروزه عقدت ميكنه .
مريم:بيبيگل اگه بخوام كسي نميتونه مانعم بشه ولي بدونيد به خاطر همون شازده از اين جنس بيزارم مخصوصا اين يكي كه مثل اون شاهرخ خيانتكاره وداره تجديدفراش ميكنه اونم بخاطر بچه ولي ميدونيم اين حرفا بهونست يه مدت هم كه با من باشه دلش رو ميزنم وولم ميكنه ميره با يه بچه تو بغل من .ولي ازت انتظار نداشتم بيبيگل بخاطر شاهرخ منو بفروشي يعني الان كه اينجايي به خواست اونه ومن هيچ اهميتي برات ندارم .
گوشه اتاق كز ميكنم بيبيگل لبهايش رو ميفشاره هميشه وقتي بخواد حرفي بزنه ولي مانعي جلوش باشه اينكارو انجام ميده .
بيبيگل:نه مادر جون من بخاطر پول اقا اينجا نيستم به خواست قلب خودم اينجام انقدر برام عزيز بودي كه از خاكم دست كشيدم اسير اينجا شدم ولي نميخوام اشتباه كني چقدر تا اان چوب تصميمهاي اشتباهت رو خوردي هان "دوست ندارم پشيمون بشي اخه به چه زبوني بگم تا باور كني اخه دختره كله شق.
حرفي نمزنم اوهم تنهايم ميگذارد تا با خودم كنار بيام اين ارزو رو دارم شاهرخ بياد ومنو با اين مرد ببينه اونم همسر قانوني كه هيچكاري از دستش برنمياد واي خيلي جالب ميشه ولي بيبيگل راست ميگه تا الانم با لجبازي پيش رفتم به اينجا رسيدم .
اسماعيل خان سه روزي پيداش نشد ولي در روز چهارم با دست پر امد بدون حرف بقچه اي رو پيش روم قرار داد چندتا النگو وگردنبند با پارچه هاي خيلي زيبا كه از لمسش غرق لذت ميشم معلومه ابريشم خالص وبراي بچه ها اسباب بازي .بقچه رو ميبندم وكنار خودش قرار ميدم ميگويم:من فكرامو كردم من وشما به درد هم نميخوريم در ضمن من نميتونم به مرد زن دار بروم وبشوم هوي زنش خدارو خوش نمياد.
اسماعيل دستي به سبيلش ميكشه وميگويد:اگه مشكل اينه كه حلش ميكنم.
منتظر نگاهش ميكنم :همه ميدونن اجاقش كوره راحت طلاقش ميدم در ضمن من ميتونم چهارتا زنم بگيرم اين حقه منه .
دوست دارم بلندشم خرخرش رو بجوم مردك اشغال چه راحت حرف ميزنه به اينجا كه ميرسه همه دنباله رو سنت پيغمبر ميشن ولي به حرفاش عمل نميكنن با عصبانيت ميگويم:لطفا از اين خونه بريد بيرون ووقتي ببهتون نياز داشتم براتون پيغام ميفرستم .
با عصبانيت بلند ميشه:اراده كنم صدتا زن برام صف ميكشن نوبرش رو اورده تا زياده زن .
رفت ومحكم هم درو پشت سرش بست طوري كه زمين لرزيد بيبيگل با خنده در اغوشم گرفت:وقتي شاهرخ بياد ميفهمي اگه بهش جواب مثبت ميدادي تا اخر عمر حسرت ميخوردي .
با چنر روزي كه گذشت اسماعيل با توپ پر امد:اقا ديگه برام پول نميفرسته چنديم ماه منم تاالان از جيب خودم خرج كردم .
بعد ليست بلند بالايي رو نشان داد:اينها همه پولايي كه خرج كردم اگه الان ميديد كه هيچ در غير اينصورت ............ .
مريم:در غير اينصورت چي ؟
اسماعيل:مجبورم اين خونه رو بردارم ما بقيشم بهتون پول بدم تا فردا وقت داري جواب بدين.
وقتي قضيه رو بيبيگل فهميد:غلط كرده مردك شاهرخ به اندازه كافي براش پول گذاشته نميتونه كاري كنه.
با اين حرفا كمي دلم اروم گرفت .اقبال من هميشه سياه بوده اسماعيل امد:خب چي شد؟
مريم:قراره چي بشه ما از كجا بفهميم شما راست ميگيد؟
اسماعيل:برو حاضرشو بريم بانك تا خودت ببيني.
بچه ها رو پيش سودا ميگذارم وبا بيبيگل ميرويم متصدي اعلام كرد اين حساب مصدود شده .اونم نزديك سه ماه .
با گيجي راه ميافتيم شاهرخ به فكر بچه هاش نيست اونكه لااقل از اشكان نميتونست دل بكنه حالا پريماه رو هيچي از دختر خوشش نمياد.بيبگل از من بدتر نگرانه رنگ هردويمان پريده واسماعيل:خب ديديد باورتون شد.منم سر گنج نشستم وپولم رو ميخوام.
با صداي ضعيفي ميگويم:چند روز وقت بديد شايد تونستيم جورش كنيم.
اسماعيل با پوزخند ميگويد:شما دوتا زن چجوري يمخواييد اينهمه پول رو جور كنيد بهتره تو اين چند روز وسايلتون رو جمع كنيد تا شكايت نكردم.
من كه تو كشور خودم حقم رو نميدن چه برسه به اين كشور بيگانه اگه شكايت كنه قانون طرف او رو ميگيره مخصوصا اگه بفهمن مداركم هم قلابي معلوم نيست چه بلايي سرمون مياد .موقع رفتن وقتي ميخواست درو ببنده ميگويد:من رو حرفم هستم هنوز ميتونم صبر كنم.
درو محكم به رويش ميبندم ميخواد منو تو عمل انجام شده قرار بده تا صبح خوابمون نبرد بيبيگل تا خود صبح مدام غلت ميخورد .وسايل رو جمع كرديم تا با پليس سراغمون نيامده ومقداري پول هم بهمون داد كه نصف اون مبلغ موردنظر بود به اصرار سودا چندروزي مهمان خانه شان شديم تا خاكي به سرمان بريزيم ولي ديشب موقع خواب صداي شوهر سودا رو شنيدم :من بايد تا بوق سگ جون بكنم تو بريزي تو شكم اين مهمونات كي ميخوان برن.
سودا:هيس چه خبريه ابروم رفت جايي ندارن برن ميگي بيرونشون كنم .
شوهرش:فردا بيام ببينم اينجان تو هم با اينها ميري بيرون .
جگرم اتيش گرفت تا بحال انقدر خرد نشده بودم فردا هر طور شده از اينجا ميروم حتي شده تو خيابان بمونم .اخه خيابونم باشم پليس ميگيرتم انقدر فكر كردم تا ياد شركو افتادم موقع رفتن بهم گفت اگه باهاش كار داشتم پيش ولي خان بروم .همين يه جرقه اي شد كمي خوابيدم با طلوع خورشيد سريع بلند شدم وبچه ها رو به بيبيگل سپردم بسوي بازار ميروم هميشه از صبح زود باز هستن .
از اولين نفري كه سر راهم قرار گرفت پرسيدم:ببخشيد اقا ولي خان رو ميشناسيد.
نگاهي به سرتاپام كرد وبا دست به جايي اشاره كرد:اونجاست .
به مغازه موردنظر رفتم وگفتم:سلام من با ولي خان كار دارم.
مرد صاحب مغازه با بدبيني نگاهم كرد وگفت:همچين كسي رو نداريم.
با خواهش ميگويم:اقا تو رو خدا كارش دارم.
همچنان مسر ميگويد:گفتم نداريم برو بيرون مزاحم نشو.
اشكام روون شده ميگويم:بخدا فقط ميخوام پيغامي رو برام برسونه به شركو خان همين.
مشكوك نگاهم ميكنه وبلند يمشه برون رو ديد ميزنه ميگويد:كي بهت گفته من ميتونم پيغامت رو برسونم .
ميگويم:خودش گفت بخدا.جايي ندارم برم با دوتا بچه "فقط بهش اطلاع بديد كه معرف من سرهنگ بوده خودش يادش مياد.
ميگويد:حالا برو تا ببينم چي ميشه .
به التماس ميافتيم:اقا تو رو جون هركي دوست داري بهش خبر بده چند روزه مهمون كسي هستيم ولي اونم ديگه بيرونم كرده خدا از اون اسماعيل نگذره كه مارو به اين وضع انداخت .
مرد:از كجا باور كنم؟
مريم:بگيد مريم گفت اسماعيل خان خونه رو بالا كشيد والان خونه سودا همسايه كناريمون هستيم .اهان بگيد برادرش رو سرهنگ ازاد كرد اينو بگيد حتما ميفهمه .
مرد:شوان رو ميگي؟
مريم:اسمش رو نميدونم ولي ميدونم برادري داره كه به جرم قاچاق گرفته بودنش .
مرد:باشه خبر ميدم بهتره ديگه بري.
مريم:كي بيام خبري بگيرم.
مرد:خودش مياد سراغت همين امروز بهتره بري تا كسي شك نكرده.
با خنده از مغازش اومدم بيرون چقدر دعاش كردم .بيچاره سودا كلافست وعصبانيتش رو سر بچه هاش خالي ميكنه وقتي خبر رفتنمان رو دادم برقي از خوشحالي توي چشماش ديدم ولي سريع جايش رو به هاله اي از غم داد وبا اشك ازمون خواست بمانيم .
بعدازظهر در زدن رنگ هممون پريد حدس زديم شوهر سوداست ولي در كمال تعجب شركو رو ديدم.تا بحال از ديدن هيچكي انقدر خوشحال نشده بودم به محض امدن كمي براش توضيح دادم وگفت:الان ميرم حقش رو ميزارم كف دستش .
ميگويم:اينجوري تو دردسر ميافتم .
از سودا و بچه ها خدا

شركو:خبرش اومده كه گرفتنش.
با هراس ميگويم:كيا گرفتنش؟
شركو:خب حكومتيها ديگه .البته منم از بچه ها شنيدم دقيق خبر ندارم.ولي اونجور كه شنيدم يه چندوقتي ميشه گرفتنش وخوب ميدوني ادمايي اين چنيني رو تيرباران ميكنن تا گند مسائل درنياد.............. .
ديگه چيزي نميفهمم چون دنيا داره دوره سرم ميچرخه وفقط صدايي دادوبيداد ميشنوم وكلا صداها برام قطع ميشه.با پاشيده شدن ابي به صورتم به هوش امدم اولش همه چي برام گنگه ودليل بيهوش شدنم رو نفهميدم ولي با چشماي سرخ بيبيگل همه چي به خاطرم اومد .از ته دل ميگريم بچه هاي بي پدرم رو دراغوشم ميگيرم مخصوصا اشكان رو كه انگار شاهرخ داره نگام ميكنه .بيچاره بچم ماتش برده وبهم خيره شده بيبيگل هم نمبتونه ارومم كنه چون خودش حال درستي نداره هرچي ياشه از بچگي بزرگش كرده وشاهد قدكشيدنش بوده "مني كه فقط چندساله باهاشم اينجوري بهم ريختم چه برسه به او .اخه موقعيت منم فرق ميكنه با دوتا بچه اونم با سابقه سياسي كه از كشورم رونده شدم الانم كه توكشور غريبم "ناله هاي بيبيگل از زمين تا اسمون توفير داره من ضجه بچه هامم بزنم اخه دست تنها چه اينده اي ميتونم براشون فراهم كنم .هميشه از فقر بيزار بودم ولي بازم به سراغم اومد نه تجصيلاتي دارم نه كاري بلدم اينهاست كه منو ديوانه كرده دل خودم به درك بره اين بچه ها از من بوجود امدن فردا ميگن برام چيكار كردي به چشم قاتل نگام ميكنن كه باعث مرگ پدرشون شدم .
شركو هم كمي باهامون حرف زد وقتي ديد فايده نداره رفت ومارو تنها گذاشت تا به درد خودمون بميريم.شب وقتي همه خوابيدن "خواب ديدم شاهرخ تو سياه چاله تمام بدنش خون الود و كبود وقتي به صورتش نگاه كردم حتي نتونستم به چشماش نگاه كنم از بس متورم بود حالا تو اين هاگيرواگير كمي دلم خنك شد كه جلوي چشماش اردشير منو كتك ميزد واوهم سيگار ميكشيد خب ديت خودم نيست هركس ديگه اي هم جاي من بود اين حال بهش دست ميداد .ديدم هرلحظه دارم ازش دور ميشم وفقط ناله شاهرخ كه ميگويد:كم.................ك ..كمكم كن مريم.ويه دفعه صداي گلوله امد وصداي شاهرخ قطع شد.
با جيغ از خواب پاشدم بيبيگل هول كرده :چي شده مادر "طوريت شد؟
با گريه خوابم را براش تعريف ميكنم اوهم در سكوت به حرفام گوش ميده وپشتم رو نوازش ميده به محض ساكت شدنم ميگويد:منم به دلم افتاده زندست مادر نميدونم چرا؟
اشكام رو پاك ميكنم :يعني تو هم بيبيگل "ميگي چيكار كنيم؟
بيبيگل سري از روي ندانستن تكان داد:چكاري از دستمون برمياد با اين دتا بچه.
ارام زير لب ميگويم:من ميرم ..........بايد برم .
بيبيگل هراسان نگاهم ميكنه :كجا مادر جون؟
ميگويم:من نميتونم اينجا بمونم" اگه شاهرخم مرده باشه بايد مطمئن بشم وگرنه تا اخر عمرم نميتونم دراين شبه زندگي كنم از كجا معلوم اين شركو درست شنيده باشه .بهم حق بده بيبيگل.
بيبيگل:اخه چي بگم مادر اين دوتا طفل معصوم چي؟
تو با بچه ها اينجا بمونيد تامن برم سري بزنم وخبرهاي واقعي رو بشنوم.
براي اينكه بيبيگل زير دلم رو خالي نكنه زود از جا بلند ميشم وبسوي چادري كه شركو رو ميشه توش پيدا كرد ميروم.
مريم:اقاي شركو................شركو.
شركو سرش رو از چادر بيرون كرد :ها ...بله؟
ميگويم:ميخوام باهات حرف بزنم.
پوتينهاش رو پوشيد اومد بيرون واتشي روشن كرد وكتري سيا سوختش رو روي حرارت گذاشت ميگويد:گوشم با تو بگو.
بدون مقدمه چيني ميگويم:من ميخوام برم ايران.
با تعجب نگام كرد وگفت:زده به سرت دخترجون.
ميگويم:پولش رو هم بهت ميدم هرچند اندازه پولي كه شاهرخ بهت داد نيست .
شركو:ديوونگي منم تو خطر ميافتم.
ميگويم:فقط اگه يه نقشه كامل برام بكشي خودم ميرم لازم نيست تو بيايي.
شركو با لبخندميگويد:اولي زنه جيگر داري كه تنها اونم دست خالي ميخوايي بزني به كوه وكمر.
با جديت در چشمانش خيره ميشوم:من از هيچي نميترسم.
شركو:گير اين حكومتيها نيافتادي داري اين حرفم ميزني .
ميگويم:اتفاقا چندماه مهمانشون بودم وضرب شستشون رو خوب تجربه كردم پس ترسي نميمونه .
دستام رو بهش نشان ميدهم جاي چندتا ناخنم خاليست وهمچنين چندجاي سوختگي سيگار رو هم نشانش ميدهم:اينها هم يادگاريشونه بهتره منو نترسوني.
با بهت بهم خيره شده:سرهنگ نگفته بود كه گرفتنت فكركردم فقط دنبالتن .
ميگويم:حالا چي ميتوني كمك كني يا نه بايد فكر ديگه اي بكنم.
شركو:بهم وقت بده .
ميگويم:زود جواب بده چون ميترسم ديرشه .
وقتي ازش دور شدم ديدم هنوز به اتش خيره شده وعميقا به فكر فرورفته .به چادر خودمان ميروم حوصله اونجا سروصداي بچه هارو هم ندارم كمي در اطراف قدم ميزنم از يه طرف كوه هاي كه فكرميكنم مرز ايران باشه وبقيه جاها هم تا چشم كار ميكنه ويرووني .همه جه برهوت فقط چندتا بته هست كه براي اتيش ازش استفاده ميكنن ولي اسمونش دلگيره هوا گرفتست ومثل دل من خيال باريدن داره اما بغض كرده يعني چيزي مانع شكستن اين بغضه.
عواقب كارم مدام مياد جلوي چشمام اگه بگيرنم يا به دست ادماي ..........اين افكارو كنار ميزنم تا روي هدفم متمركز باشم اون ريسك كرد ومنو نجات داد حالا نوبت منه وارد ميدان بشم.
تا شب خبري از شركو نشد البته اگه هم نميومد من خودم ميرفتم حالا هرطور شده بايد از اين كار سردربيارم شاهرخ ادمي نيست كه انقدر راحت تو هچل بيافته وسرش بره بالاي دار .اون هفت خط رو من ميشناسم هرچي باشه هم زنش بودم هم مادر بچه هاش هرچند منم نتونستم كارهاش رو پيش بيني كنم .
شب بعد از خوردن شام كه نون تازه با مرخ رو اتيش سرخ شده بود شركو اومد سراغم بخاطر اينكه راحت باشيم كنار اتيش نشستيم .
شركو:ميخواي چي بفهمي از سرهنگ اون مرده؟
مريم:بايد بفهمم چي شده در ضمن اينا همش خبراي رسيده به شماست ودرست وغلط بودنش رو نميدونيم من بايد مطمئن بشم ودليل لو رفتنش رو هم بدونم.فردا اين بچه ها منو شماتت ميكنن كه چرا از پدرشون خبري نگرفتم.
شركو:حالا فرض كن مرده باشه وبفهمي كي باعث مرگش شده ميخوايي چيكاركني يعني چكاري ازت برمياد كه انجام بدي .
مريم:خيلي كارا ازم برمياد به اين زن بودنم نگاه نكن جيگر شير دارم واز هيچي نميترسم درضمن من دلم گواهي ميده شاهرخ زندست.
شركو:بعد اينكه حالا باعث وبانيش رو پيدا كردي وكشتيش چي نصيبت ميشه هان تو بچه داري بايد به فكر اونها هم باشي.
مريم:من جوونيم سر همين كارام رفت پس بقيش مهم نيست "دليل اصلي رفتنم همين بچه هان لالقل بتونم پولاي شاهرخ رو زنده كنم وگرنه بايد بميريم از گشنگي لابد تا كي هم ميتونيم اينجا واونجا باشيم بالاخره سرپناه ميخواييم يا نه اينده داريم يا نه؟
شركو كه عميقا تو فكر بود بعد از كمي مكث گفت:من ميتونم كمكت كنم همينجاها زندگي كني ولي از رفتن بايد منصرف بشي فهميدي؟
مريم:ممنونم نميخوام زير منت باشم .
شركو:منتي نيست در ضمن همسر من چند سال پيش سر زايمان مرد .من ميتونم تو رو عقدت كنم.
سريع ايستادم:پس همه ي اين حرفا براي اين بود كه حرف اصليت رو بزني نه اقا من نميخوام شوهر كنم اگه ميخواستم ميرفتم به همون اسماعيل خان كه از تو هم وضعش بهتر بود .من همين الان با بچه ها ميريم .
شركو هم بلندشد:منظور منو بد برداشت كردي.
مريم:من حرفي براي گفتن ندارم چيزي رو كه بايد ميشنيدم شنيدم.
به را افتادم از پشت امد و بازوم رو گرفت:الحق لجبازي .
بازوم رو بيرون كشيدم:به من دست نزن .
شركو:بهتره گوش كني چون ديگه تكرار نميكنم من عين بعضي مردا نيستم ناز زن رو بكشم زنم هم هيچوقت ابراز محبت منو نديد پس بهتره ناز وادا براي من نيايي "ميخوام بگم شوهرت ميشم تا منتي برات نباشه مرداي ديگه باهات كاري نداشته باشن سايه سرم بالاي سرت باشه حالا هرجور ميخوايي يا زن من ميشي وفكر رفتن رو از سرت بيرون ميكني يا ميبرمت وتا اخرشم باهات هستم .
كمي از عصبانيتم كم شد ونرم شدم وگفتم:مرد باش فقط منو برسون اونور مرض بقيش ديگه با خودم .
شركو:بهتره بري حاضرشي تا قبل طلوع افتاب بريم.
راه ميافتم از مردانگشي خوشم اومد ولي بين راه ميگويم:من با پريماه چكار كنم .
شركو:ميديمش به عروس ننه زينب تا بهش شير بده مواظبش باشه.
سريع پيش بيبيگل ميروم وميگويم:بيبيگل رفتني شدم.
بيبيگل با اينكه زبونش گفت:باشه مادر به سلامت بري .ميدونم ته دلش ناراحته داره فكر ميكنه اگه منم برم برنگردم ميخواد چيكار كنه.
بچه ها خوابيدن ومن تا دمدماي صبح بيدار بودم .دوباره حس ترس سرتاسر وجودم رو دربرگرفت طوري كه جاي ناخن هاي كشيده شدم هم با اينكه زمان زيادي از اوم موقع ميگذره به سوزش افتاده ايندفعه دارم با پاي خودم دارم ميرم تو باتلاق كه راه نجاتي نداره يعني ديگه شاهرخي نيست كه كمكم كنه .ودامنم الوده ميشه وديگه روي نگاه كردن به هيچكس را نخواهم داشت ضربان قلبم افزايش پيدا كرده هنوزم چهره اردشير با جزئيات خاطرم هست يه لحظه انگار تو روياهام جون گرفت وكنارم احساسش كردم دستم رو جلوي دهنم گذاشتم تا جيغ نكشم لبخندي گوشه لباشه وهمين طور نگاهم ميكنه ولي لحظه اي بعد از نظرم محو شد .
صبح با صداي شركو امدم بيرون گفت:بهتره اماده شي وقتي افتاب طلوع كرد راه ميافتيم در ضمن بقيه رو هم بيدار كن تا ببرمتون پيش ننه زينب اينجا جاشون امن نيست.
بچه ها رو اماده كردم وراه افتاديم ماشينش داره از بين ميره ولي با اينحال فعلا كار راه انداز هست .به محض رسيدن پيرزني داشت وضو ميگرفت لب چاهشون "مرغ وخروسها هم صداشون همه جارو پر كرده بود با ترمز ماشين متوجه ما شدوبطرفمان امد وقتي از نزديك ديدمش بايد سنش زياد باشه ولي سرحاله وتندهم راه ميره ولي چين وچروكهاي صورتش خبر از زندگي سخت ميدهد كه پشت سر گذاشته.
شركو گفت:سلام ننه زينب .
اوهم با نگاهي دقيق سرتاپاي مارا ميكاود وميگويد:عليك سلام ننه اينن مهمانانمان.
شركو:اره مادر بهتره بريم تو.
با تعارفش پشت سرش راه ميافتيم ووارد خانه ميشويم همه وسايل با اينكه كنه هستن ولي تميزن واز سليقه صاحبخانه حكايت داره .ننه زينب با سيني صبحانه واردشد وجلويمان گذاشت بچه ها خواب بودن فقط ماسه تا صبحانه خورديم واو تماشايمان كرد .
ننه زينب:خب ميخوايي بري پي شوهرت.
ميگويم:بله بايد مطمئن بشم مرده يا زنده است.
ننه زينب:ميدوني چي تو انتظارته هان اماده اي.
ميگويم:بله قبلا هم تجربه داشتم پس از هيچي نميترسم.
ننه زينب:خب خوبه خوبه "بهت مياد شيرزن باشي از چشات مشخصه من مواظب بچه هات هستم اگه امدي كه خب ميبريشون ولي اگه نيامدي مثل بچه هاي خودم بزرگشون ميكنم همه دلير و بزرگوار .ترست نباشه عين شير به دندان ميكشمشون بلندشيد بريد به سلامت.
از حرف زدنش فهميدم بايد ادم ركي باشه "بيبيگل كنار نشسته وفقط نگاهمون ميكنه ميرم بغلش ميكنم بدون حرف بچه ها رو ميبوسم ووسايلي رو كه از قبل اماده كردم برميدارم.
ننه زينب :با اين لباسا ميخوايي بري؟
با تعجب نگاهي به خودم ميكنم وميگويم:بله ايرادي داره.
ننه زينب:صبر كن الان ميام.
رفت به اتاق پشتي وبا لباسي بيرون امد وگفت:بهتره اينو بپوشي اينجوري راحت از كوه كمر بالا ميري.
لباس رو پوشيدم به محض ديدنم اهي سوزناك كشيد و گفت:ياد جووني هام افتادم خيلي زود به خودش مسلط شد وگفت :خير پيش.
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
Profile Pic
با سلام به دوستان عزیزم.به وب سایت رمان های ناب رکسانا خوش آمدید.منبع رمان های این سایت کاربچه های انجمن سایت 98ia ست .ازشون تشکرکرده وبهشون خسته نباشید می گیم... "رکسانا" ID««««« roksanadanesh@yahoo.com
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نویسندگان
    آمار سایت
  • کل مطالب : 3
  • کل نظرات : 282
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 23
  • آی پی امروز : 16
  • آی پی دیروز : 28
  • بازدید امروز : 28
  • باردید دیروز : 36
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 11
  • بازدید هفته : 229
  • بازدید ماه : 762
  • بازدید سال : 11,281
  • بازدید کلی : 267,039
  • کدهای اختصاصی
    mouse code|mouse code

    كد ماوس