close
تبلیغات در اینترنت
خرید دامنه
گل مریم من (2)
loading...

رمان های ناب رکسانا

نميدونه اگه من ديوونه بشم با شيشه كارخودموميسازم تو اين مدت انقدر عذاب كشيدم كه ديگه ظرفبتم تكميل شده راستس يادم رفت اسم اين خانم مهربان رو بپرسم بعدازاين وت اولين كسيه كه ازش محبت ديدم باقدي كوتاه وتيلي ولي مثل فرفره ست صورتي گردوسفيد كه نگاه به چشمان سبزش بهم ارامش داده شايد چون منو ياد مامان انداخت ازش خوشم امده مثل امن زن زندانبان نيست كه انگار نگهبان جهنمه بازم ميخوابم نميدونيد چه حسي كه پاهات رو دراز كني وبخوابي نه اينكه مثل دوران جنيني پاهات رو توي شكمت جمع كني .بافروشدنه سوزني دردستم بيدارشدم…

گل مریم من (2)

رکسانا بازدید : 287 چهارشنبه 16 مرداد 1392 نظرات ()
نميدونه اگه من ديوونه بشم با شيشه كارخودموميسازم تو اين مدت انقدر عذاب كشيدم كه ديگه ظرفبتم تكميل شده راستس يادم رفت اسم اين خانم مهربان رو بپرسم بعدازاين وت اولين كسيه كه ازش محبت ديدم باقدي كوتاه وتيلي ولي مثل فرفره ست صورتي گردوسفيد كه نگاه به چشمان سبزش بهم ارامش داده شايد چون منو ياد مامان انداخت ازش خوشم امده مثل امن زن زندانبان نيست كه انگار نگهبان جهنمه بازم ميخوابم نميدونيد چه حسي كه پاهات رو دراز كني وبخوابي نه اينكه مثل دوران جنيني پاهات رو توي شكمت جمع كني .
بافروشدنه سوزني دردستم بيدارشدم مردي ميانسال كنارم نشسته وتندتند داروهايي به زن مهربان توصيه ميكند دكتر:تواين چندروز ابگوشت يا سوپ رقيق بهش بديد چون هضم بقيه غذاها بعدازاين مدت براش سخته ابميوه زياد بخوره منم بهش امپول تقويتي زدم براي زخمهاي بدنش ازاين پماد بماليد صبح وشب ........... .
منكه خسته شدم چرا انقدر خودشونو به زحمت ميندازن من كه داشتم ميمردم چرا اين زن رو به دردسر انداختن.
خداروشكرعرائزش تمام شد كيفش رو برداشت رفت زنكنارم مينشيند:ديدي عزيزم دكترت چي گفت خيلي ضعيف شدي اون ازخدابي خبرها چه بلايي سرت اوردن وقتي دكتر معاينت ميكرد يه جاي سالم تو بدنت نمانده بود مادرجون .با دستمال اشكهاش رو پاك كردميپرسم:من هنوز اسم شما رو نميدونم .
دستي به موهام ميكشد ناله ام بلند ميشه بيچاره دست پاچه شده ميگويد:چي شد مادر ؟
ميگوييم:هيچي پوست سرم درد ميكنه ولي شما هنوز اسمت رو به من نگفتي.
چشمان سبزش ميخندد:سرهنگ گفته بود دختره سرسختي هستي ولي حالا ميبينم خيلي هم سرتقي اين همه درد داري اونوقت اسم منو ميپرسي اسمم بيبيگله عزيزم .
ارام موهام رو كنارزداشكاش دوباره جاري شده او از ديدنه وضعيت اسفبارمن اينچنين ميگريد اونوقت اردشير از شكنجه من لذت ميبرد ميگوييد:مادرجون بايد موهاتو كوتاه كني واي چه موهايي هم داري چه چوري دلشون اومده اخه بعدازظهر يه ارايشگر ميشناسم ميگم بياد كوتاهشون كنه تا تقويت بشن اينجوري اين موهاي بلند بنيه بدنيت رو ميگيره.
ميرود وخيلي زود برميگردد با غذا ميخوام از خوردن امتناع كنم ولي شرمنده محبتش شدم اولين قاشق رو ميبعم به محض فرو دادنش انگار معده ام اتش گرفته با سرعتي زياد پس ميدهد دستم رو جلوي دهانم ميگيرم بيبيگل سطل كناره تختم را جلوي دهانم ميگرد همه رو پس دادم حتي يك ذره هم تو معدم نمانده .
خودش هم ديگه اصرار نميكندم نگراني در چشمانش پيداست ميگوييد:به دكتر خبر ميدهم .
الان نزديكه يك هفته گذشته هرازگاهي فقط قدم ميزنم اونم فقط 3يا4قدم چون سرم سريع گيج ميره تواين مودت با رسيدگي بيبيگل بهترشدم ديگه رنگم مثل زردچوبه نيست ميتونم كمي غذا بخورم اگه معدم نگهش داره هنوز جناب سرهنگ رو نديدم از بيبيگل هم هرچي ميپرسم جوابي نميدهد يا طفره ميرود از ارايشگر هم خبري نشد چون بيبيگل گفت:نبايد هيچكس بفهمه تو اينجايي يا هنوز زنده اي .
خودش موهام رو كوتاه كرد نذاشتم زياد كوتاه بشه تا زيره گردنم شده موهايي كه تا نصفه رونهاي پام بود براي از دست دادنشون حسرت نخوردم چون چيزاي بزرگتري رو از دست دادم بيبيگل برام چندتا كتاب از دكتر شريعتي فروغ اورده هرچقدرميگويماز صادق هدايت برام كتاب بياره ميگوييدسرهنگ گفته اين كتابها به دردت نميخورد.
مگه اينكه اين جناب سرهنگ رو نبينم چكاره منه كه به كتاب خواندنه من هم نظارتداره.
تواين مدت مدام چهره بازجوجلويه چشمامه كاري كه با من كرد غيره قابل بخشش بودشايد روزي اردشير رو فرامئش كنم تمام عذاببهايي كه بهم داد ولي اين بازجو رو هيچوقت ازلحاظي بايد ممنونش باشم كه مثل عروسك ازاين دست به ان دست نشدم چون زهره برام تعريف كرد همزمان مورد تجاوزه چندنفر قرار گرفته بوده نميدانسا بچه اي كه در شكم دارد براي كيست ولي به جز بازجو ديگه كسي كاري به كارم نداشت.
تو روزنامه خبرهاي ازاعدام افراد ميخوانم كه همشون مثل من يا به جرم قاجاق يا ادمكشي ميرن بالاي دار از اين همه ناحقي بيزارم امديم حقمان را بگيريم كه اين بلاها سرمون امد.
از پنجره اتاق بيرون را مينگرم بايد تويه باغ باشيم كه انطرف هم يه عمارت هست كه معلومه خيلي بزرگ وقديميه از معماي عمارت مشخصه حياطه بزرگ همه جاش پرازدرختاي بلند وزيبا ولي برف روشون نشسته همه را پير وميانسال نشان ميدهد
گلي تويه باغچه نيست همشون عين من پژمردن گرماي افتاب در اين برف لذت بخشه مثل موقعي كه با مامان لباسهاي همسايه رو ميشستيم وقي او اب داغ شده رو داخل تشت ميريخت به دستاي بي حسم ازسرما جون ميداد به طوري كه داغي اب رو حس نميكردم واي مامان بالاخره از اين همه عذاب راحت شدي ميدونم الان نگران مني ولي حيف كه خدا گلچينت كرد وگرنه منو از اين قفس نجات ميدادي بايش شعرميخوانم:
توهمان به كه نيانديشي
به من و دردروان سوزم
كه من از دردنياسايم
كه من از شعله نيافروزم.
امروز قراره بعدازيكماه جناب مرا به حضور بپذيرد ديگه ميتونم خودم تا طبقه پايين بروم اضطراب دارم نكنه منو برگردونن به همانجا نه نهههههههههههه ديگه طاقت ندارم.
بيبيگل موهام رو شانه زده لباس زيبايي هم بهم ميده تا بپوشم ميگويم:بيبيگل جان لباس ديگه اي نبود يه چيزه ساده تر.
با لبخند هميشگيش ميگوييد:سفارشه جناب سرهنگه عزيزم.
همراهش با پاهاي لرزان پيش ميروم هيچ صدايي از پذيرايي نمياييد فقط صداي سوختنه هيزمها در شومينه ميايد بيبيگل ميگويد:اقا رويا خانوم اومدن خدمتتون.
دوروبر را نگاه ميكنم هيچكس به جز من در اينجا نيست بيبيگل مرا به جلو ميكشاند روي صندلي مينشينم از كسي كه روبه رويم نشسته خون تو رگهام ايستاد سريع ميايستم با چشمانه گشاد اورا ميبينم چندبار پلك ميزنم شايد اشتباه كرده باشم ولي نه حقيقت محضه مخصوصا با ليخند هميشگي كناره لبش بازجوووووووو.
ميگويد:انتظاره ديدن منو نداشتي نه؟
زبونم به سقه دهان چسبيده ادامه ميدهد:خب من كلا ادم بدقولي نيستم قولم كه فراموشت نشده؟
قول چه قولي من كه يادم نمياد همه حرفاش هميشه توهين بوده از چه چيزي حرف ميزنه فنجان قهوه اش را برميدارد مزه مزه ميكند چشمانش هم ميخندد ميدونه دارم به دنباله قولش ميگردم مگه اين فنجانه لعنتي چه قدر گنجايش دارد كه تمام نميشود ميخواد با اعصابه من بازي كنه خودش گفت كه شكنجه گر ماهريه .
درحاليكه بهم خيره شده ميگوييد:بهت قول دادم تا ارزوي مرگ تو دلت بمونه درسته .
يعني اين مدت منو نگه داشته تا به قوله لعنتيش عمل كنه نه نبايد فكركنه ترسيدم باپوزخند ميگوييم:نه فراموش نكرده بودم موقع اعدامم خيلي بهت خنديدم كه فقط لاف زدي ولي ميبينم اهله عمل هم هستي جنابه سرهنگ بخاطره شكنجه گر قهاري كه هستيد نو اين سن كم سرهنگ شديد ؟
تصويره اتش توي چشمانش باعث وحشتم شده ميگوييد:زنه با هوشي هستي .
به تجاوزش بهم اشاره ميكند كه ديگه دختره بكرو دست نخورده نيستم عوضي اشغال ادامه ميدهد:نمرات درست كه عالي بود راستي نفره دوم هم شده بودي نه؟؟
با ياداوري حقه پايمال شدم با حرص ميگوييم :دوم نه اول ولي امثال ادمايي مثل شما حقم رو ازم گرفتن .
قهقه ميزند ميگويد :اسم اون دختر هم فروغ معين الملك نيست.
مريم :چرا هست .
سرهنگ:خب مثل اينكه بهترين فرصتها رو خاندان معين الملك ازت ميگيرن ميدوني اسم من چيه؟؟
مريم :برام مهم نيست جناب بازجو.
سرهنگ:بهتره ازاين به بعد منو سرهنگ صدا كني اسم من هم شاهرخ مين الملك .
با بهت بهش مينگرم يعني برادر فروغ نه خدايا نه .
سرهنگ :من پسر عموي فروغ هستم براي اون موفقيت چه جشني براش گرفتيم خودم فرستادمش فرانسه تا بگرده خب لايقش بود.
همه ي حرفاش كنايست يعني من لياقت نداشتم اون به سفر مشهد نرفت چون نيازي نداشت اعتقادش رو هم نداره ولي براي من ارزو بود تا با مامان برم دورترين مسيري كه رفتم همين بهارستان بود دارم از تو داغون ميشم داره خردم مينه بخاطره فقير بودنم.
صداي بيبيگل:اقا شام حاضره .
يعني انقدر زمان زود گذشته بجاي غذا زهرمار بخورم
ميگويد:خب ادامه حرفها باشه براي بعد بايد الان اشتهاي زيادي براي شام داشته باشي.با قهقه به سمت ميز رنگارنگ ميرود خودش در بالاي ميز مينشيند ميگويد:بيا كناره من .
روي اخرين صندلي مينشينم دورترين فاصله از او اخه ميزش دوازده نفرست .
ميگويد:خب مثل اينكه حتي طناب دار هم از شجاعتت نكاسته ميخواي شكنجه ام رو الان شروع كنم زن گستاخ.
درست ميگه شكنجه گر ماهري چون با روحم سركار داره بيبيگل با ظرف سوپ وارد مشود اول براي او غذا ميكشد بعد براي من از بوي سوپ حالت تهوع دارم بازم اومده سراغم خودم را نگه ميدارم نميخوام مسخره ام كنه .
ديگه نميتونم ادامه بدم با عجله از سر ميز بلند ميشم تو دستشويي استفراغ ميكنم چشمام ميخواد بزنه بيرون بيبيگل مدام از پشت در صدام ميزنهبا بيحالي بيرون ميروم بيبيگل زير بغلم راميگيردخطاب به سرهنگ ميگوييد:اقا خانوم حالش خوب نيست اگه اجازه بديد...
حرفش را قطع ميكند بدونه نگاهي به ما مشغوله خوردنست ميگويد:بزارش رو مبل خودتم ميتوني بري.
بيبيگل:ولي اقاااااا
سرهنگ :ولي واما نداره همون كه گفتم.
روي مبل مينشينم سرم رو بين دستام ميگيرم خارو ذليل شدم يه چيزي مثل خوره داره منو ميخوره .
سعي ميكنم قواي لز دست رفتم رو بدست بيارم تا لاقل تا اتاقم دوام بيارم.
روي همان صندلي قبلي مينشيند بهم زل زده ايكاش خدا بهم يه قدرتي ميدادتا چشماش رو از كاسه در مياوردم ولي حيف كه ندارم همچين زوري تا از پسه اين قول بيابوني بربيام.
بدونه حرف بهم چشم دوخته بيبيگل ميگويد:اقا كاري با من نداريد.
چي ميخواد بره منوبا اين تنها بزاره نه نه سرهنگ با لبخند ذرحالي كه چشم ازو برنداشته ميگويد:نه ميتوني بري در ضمن هيچكس اين دوروبر نباشه.
گريه ام گرفته با نگاه بيبيگل رو راهي ميكنم ترس رو از نگاهم خوانده من كه اولين بارم نيست بلند ميشوم ميگويم:من حالم خوب نيست ميروم به اتاقم.
سرهنگ:تامن بهت اجازه ندم نميتوني بري
به حرفش وجهه اي نميزارم به طرفه پله ها ميروم استخوانه شانه هام داره ميشكنه از بس از شت فشارميده ميگويد:ازاين به بعد بايد به حرفم گوش كني خوشگل خانوم.
بغلم ميكنداز پلهها بالا ميرود هرچقدر تقلا ميكنم بي فايدست در اتاق رو به ضرب پا باز ميكند با مشت به سينه اش ميكوبم بالبخند شاهد كارهاي منست با يك دست هردو مچ دستم را ميگيرد عاجز ميشم بهش لگد ميزنم انگار دارم قلقلكش ميدهم كه ميخندد خسته شدم حالا رنگ نگاهش عوض شده با وحشيگري ميبوستم اين موجود خستگي ناپذيرست فكركنم لبها و گردنم كبود شده باشه حيوون رذل ديگه كاري به كارم نداره از اتاق بيرون ميره سرم رو تو بالش فشارميدهم ازته دل ميگريم شدم معشوقه اقا چقدر مامان بهم سفارش ميكرد كه با مرد تنها يهجا نباشم كجايي كه ببيني چه بلاهاي داره به سرم مياد نفهميدم كي خوابم برد.
پشت شيشه برف ميبارد
پشت شيشه برف ميبارد
درسكوت سينه ام دستي
دانه اندوه مي كارد
موسپيد اخرشدي اي برف
تا سرانجامم چنين ديدي
دردلم باريدي......اي افسوس
برسر گورم نباريدي
وصف حالم رو كرده فروغ خوش به حالش با شعر خودشو خالي ميكرد من چكاركنمتواينجا حبس شدم مثلسلولم ولي ديگه از سوسك وموش خبري نيست محيطش دلبازه ازاينجاصدام به هيجا نميرسه فاصله ام با عمارت جلويي خيلي زياده حتي اگه فرياد بزنم.
از ديشب تاحالا خبري از بيبيگل نيست بجاش برام زندانبان ديگري اورده كه فقط اوامر اقارو اجرا ميكنه فقط مات بهم زل ميزنه ديگه ازاينجا هم خسته شدم شوق قبلي رو ندارم ديگه هواي ازاد برام لذتبخش نيست .نميزارن حتي نزديكه اشپزخونه بشم تامبادا چاقويي هر وسيله تيزي بردارم درحمام هم به همين شكله اينه نداره واقعا عذابش از اردشير بيشتره به پوچي رسيدم .
يك هفته ست فقط غذام روميارن كه همونجورهم برميگردونن دكترداره معاينه ام ميكنه از حالت چهرش ميفهمم راضي نيست چون خيلي وزن كم كردم مخصوصا تو اين يك هفته خطاب به زن خدمتكارميگويد:مگه سفارش نكرده بودم غذاهاي مقوي بهش بديد ؟
زن خدمتكار:تواين مدت ظرف غذاش رو دست نخورده برميگردونه وقتي بهش اصرار ميكنم عصباني ميشه .
دكتر نگاه عميقي بهم ميكنه :ميخواي خودتو بكشي درسته؟
با اشاره سرم جوابه مثبت ميدهم :با اينكارا نميميري فقط خودت رو ازار ميدي راهي رو كه شروع كردي تااخرش ادامه بده مقاوم باش تعريف سرسختيت رو خيلي شنيدم پس كو اون همه شجاعت .......... .
حرفاش رو نميشنوم بريدم جاندارم ازيهدختره17ساله چه انتظاري دارن سنگبود خرد شده بود من كه ادمم چي بگم .يه سري دارونوشت سفارش كرد ورفت تنها وظيف اش رو انجام داد.نزديكه ساعن8 شب زن امده با چشمانه سردش ميگويد:اقا ميخواد شام رو باشما بخوره منتظره شماست.
پوزخندي ميزنم ميگويم:من ميلي به شام ندارم.
زن:ولي اقا گفتن بدونه شما پايين نرم.
مريم درحاليكه نگاه عصبانيش رو به اودوخته :منم گفتم بگو ميل ندارم برو از اتاق بيرون تاعصباني نشدم.
بدون حرف خارج ميشود جلوي پنجره ايستاده ام هوا خيلي سرد شده بااينحال بازم برف ميبارد دراتاقم با ضرب باز ميشود بازجوست مردك احمق رويم رو دوباره به طرف پنجره برميگردانم صداش از پشت سرم ميگويد:چراوقتي بهت امر ميكنم اطاعت نميكني؟
جوابم سكوته سرش رو بين موهام فرو ميبرد از نفسهاش كه به گردنم ميخورد مورمورم ميشود ميگويد:بهتره بيايي شام بخوري تا اينكارم رو ادامه ندم .
ازش فاصله ميگيرم به سمت در ميروم صداي خنده اش ميايد كه ميگويد:بهتره هميشه اينطور عاقل باشي تااذيت نشي.
زن با پيروزي نگاهم ميكند انتهاي ميز مينشينم برام غذا ميكشد اشتها ندارم فقط بازي ميكنم از سر ميز زيره نظرم گرفته ميگويد:تا نخوري ازجات تكان نميخوري در ضمن نميخواي كه امشب مهمانت باشم.
خدا جنس زن رو بدبخت افريده مردها از اين طريق بهشان زور ميگويند اين ضعفه بزرگيه براي زنها .با اكراه مقدار يغذا ميخورم .
ميخواهم به سلولم برگردم ميگويد:بشين ميخوايم قهوه بنوشيم.
ميدونم حرف حرفه خودشه روي مبل مينشينم زن خدمتكار مثل ادم اهني برامون قهوه ميريزد از ساختمان خارج ميشه ميفهمم دستوره اقاست ميگويد:بيبيگل مدام حالت رو ميپرسه .
سكوت ..... :زبونت رو موش خورده يا خودم چيدمش؟
سكوت خب مثل اينكه سر عقل اومدي هيچ فكر كردي وعده هايي بهت دادم هنوزبهشون عمل نكردم؟
خيره نگاهم رو بهش ميدوزم ميخواد مطلبي رو بگه داره مقدمه چيني ميكنه برق چشماش شيطانيه معلوم نيست چه نقشه اي كشيده .
ادامه ميدهد:توگفتي17سالته درسته ديگه ولي اندازه دختربچه7ساله هم عقلت نميرسه رشتتم كه طبيعي بوده هيچ متوجه تغييراتي توبدنت نشدي؟
چرا تواينمدت معده ام خيلي اذيتم كرده به محض خوردنه غذا پس ميده بيرون وايييييييي من وقت عادتمه ولي الان بيشتر از 2هفته از موعدش گذشته يه فكري مثل برق از سرم گذشت نه نه امكان نداره يعني من .......من.
هراسان بهش چشم ميدوزم بالبخندميگويد:من دارم از معشوقم بچه دار ميشم جالب نيست؟؟؟؟؟؟؟
زبانم باز شده:داري دروغ ميگي عوضي اشغال اينم يه روش ديگست درسته؟
به خودم كه نميتونم دروغ بگم علائمش چي تواين مدت كلا ازخودم غافل شدم فكركردم به خاطره التماسام به خدا عادتم عقب افتاده تو محيطه زندان تمام بدنم الوده ميشد پس دليلش اينه ولي من نميخوام من هنوز ازدواج نكردم شناسنامم سفيده با صداي بلند ميگريم بغض اين چندماهه ازادشده مثل سيل روان نميتوني جلوش رو بگيري .
اوهم نشسته بالبخندبهم مينگرد به جزاون يكبار ديگه بهم نزديك نشد يعني همون موقع ازاين ابليس حامله شدم ديگه ضربه از اين بزرگتر ميشد.
باعصبانيت بهش حمله ور ميشم جاخورده ازاين حركتم نميدونم اين زور از كجا اوردم نشستم تو بغلش به صورتش چنگ ميندازم سيلي ميزنم اب دهانم رو به صورتش پاشيدم ازاينكه عكسالعملي نشان نميده تعجب كردم با خونسردي نشسته با مشت به سينه اش ميكوبم ميگويم:اشغاله حرومزاده من اين بچه و خودمو ميكشم فهميدي ؟؟؟
با عجله به سمت پله ها ميروم روي هشتمين پله ميايستم خودمو پرت ميكنم پايين هم خودم ميميرم همين بدبخت ازهمه جا بيخبر دنيا هيچي نداره من كه انقدر تلاش كردم واسه اومدن الان اين روزگارمه توكه ديگه حرومزاده ام هستي.
وقتي اماده شدم همونطور كه رو صندلي نشسته ميگويد:اسم زهرا محمدي برات اشنا نيست؟
خشكم زده زهرا دوستم رو ميگويد ادامه ميدهد:همچنين محمد رضايي ملقب به مسعود كه ميخواست باهات ازدواج كنه همه رو با نام فعاليت هاشون نام ميبره يعني شناسايي شدن من كه حرفي نزدم.
سرم گيج ميره دستم رو به نرده ميگيرم تا نيافتم حالا پايين پله ها ايستاده ميگويد:هر وقت خواستي خودتو بكشي اين حرف يادت بمونه كه سرهمشون بالاي داره مخصوصا دلت به زهرا بسوزه چون با مسعود نامزد كرده البته تصميمات از اون بالاترهاست ميدوني كه نميتونيد با يه ادم معمولي ازدواج كنيد حتما بايد از تو گروه باشه تابه فعاليت هاتون ادامه بديد ديگه طاقت از دست دادن مسعود رو مثل كبير نداره من اون بچه رو ميخوام لازمش دارم فكركردي واسه چي بهت نزديك نميشم تا اون اسيب نبينه .
ديگه به هقهق افتادم من چرا بايد همچين سرنوشتي داشته باشم ميگويم:اين .....اين بچه رو ميخواي چيكار توكه از پابند شدن متنفري حالا چي شده اين حرومزاده برات مهم شده .
سرهنگ:اخرين باري باشه كه ميگي حرومزاده در ضمن اين يكي از دستم در رفت من تا الان با هزار نفر شايدم بيشتر بودم ولي هيچ كدومو قبول نداشتم هنوز يه ماه نگذشته ميگفتن حامله ام امار همشون هم داشتم همشون پالونشون كج بودولي از اين بچه مطمئنم كه كسي غيره خودم بهت دست نزده كه شك كنم.
براي اينكه حرصش رو دربيارم ميگويم:ازكجاميدوني شايد با اردشيرم بوده باشم.
قهقه ميزندميگويد:هنوز دهنت بوي شيرميده كوچولو اردشير روفرستادم قم همون شبي كه ميخواست بهت نزديك شه با اين حرفا من ازكوره درنميرم درضمن منو ديوونه نكن صبرم براي اون بچست كه با اومدنش شكنجه هاي زيادي رو همراش مياره خودتو اماده كن خانومي هرچه تقويت بشي همونقدر به نفعته حالا پاشو بريم بخوابيم.
دستش رو به طرفم دراز كرده پسش ميزنم تابلند ميشم سرگيجه سراغم مياداگه از پشت نگرفته بودم سقوط ميكردم مثل پرگاه تو بغلش ميگيره روي تخت ميزاره لباسهاش رو درمياره با ترس نگاهش ميكنم پوزخندي ميزند:نترس كاريت ندارم عادتمه شبا راحت بخوابم با ارامش استراحت كن دكترگفته نبايد مضطرب بشي خاله سوسكه.
كنارم ميخوابد ازش فاصله ميگيرم حكايت منو او همانند فيل و فنجانه بيشتر تخت رو با هيكل گندش اشغال كرده ازپشت منو توي بغلش ميگيره مقاومت فايده نداره دم گوشم زمزمه ميكند:وقتي فهميدم سوزي حامله ست وازمن پنهان كرده انقدر زدمش تا بچه افتاد ميدونستم حتما براي من نبوده كه بهم الاع نداده هيچوقت عصبانيم نكن چون تواون حالت نميفهمم مرتكبه چه كاري ميشم خب ؟
جواب نميدهم محكم ميفشاردم ميگويم:باشه .
بهتره تا حالش خوبه ازش بخوام بزاره برم تو باغ يه قدمي بزنم من كه براي هميشه پرهام رو كندن فكرپرواز رو بايد ازيادم ببرم ميگويم:سرهنگ ميتونم از فردا كمي تو باغ قدم بزنم ؟
جوابي نميدهد صورتش را هم نميبينم شايد به خواب رفته اهي ميكشم خوش به حالش چه زود به خواب رفت برعكس من كه تا نيمه هاي شب بيدارم برميگردم نگاهي به اوكه در كنارم ارميده ميكنم خوابه ارام بلند ميشم ميام كناره پنجره نور ماه همه جا پاشيده چراغهاي عمارت جلويي هم خاموشه .حالا خودم دارم مادر ميشم هيچي از دوران بارداري و زايمان ونگه داري بچه نميدانم اگه مامان كنارم بود ديگه هيچ غمي نداشتم ولي بهتر كه نيست تا منو با اين ابروريزي ببينه ارام اشك ميريزم تا بيدار نشه به حال خودم بچه حتي سرهنگ كه خيانتهاي زيادي ديده منو قرباني خودش انتخاب كرده صدايش گفت:بيا بخواب منم بدخواب كردي.
بدونه حرف دراز ميكشم اشكام بالش رو خيس كرده چه ارزوهايي براي اينده داشتم خانم دكتر زهي خيال باطل حتي سال سوم رو هم تمام نكردم لاقل سايه شوهر هم بالاي سرم نيست تابهش تكيه كنم از زمين واسمان برام ميباره.
امروز بيبيگل امده بجاي اون افريته باكلي غذاي مقوي برام اشك ريخت بعدازظهر سرهنگ با يه اقا اومده گفت:سريع حاضرشو بيا پايين.
ميرم پايين مرد روي مبل نشسته به احترامم بلند ميشود سرهنگ هم كنارم نشست مرد از حفظ ايه هايي را ميخواند ازم جوابه بله ميخواهد با ناباوري به سرهنگ نگاه ميكنم ميخوام ازش بپرسم كه چرا رويا معيني كه ميگويد:فقط جوابه بله بده .
اينچنين به صيغه او درامدم بازم شاكرم وقتي بهم دست ميزد حس گناه سراسر بدنمرو فرا ميگرفت بعداز رفتنه او ميگويد:مريم راستين مرد اعدام شد ميفهمي حالا تو رويا معيني هستي ازاين به بعد بايد به اين اسم عادت كني .
روزها سريعتر ميگذره حالا ميتونم توباغ با بيبيگل قدم بزنم شكمم هم بالا اومده انگار توپ زيره لباسم قايم كردم بيبيگل مدام قربان صدقم ميره ميگه بچت درشته با اين كه پنج ماهمه همانند هفت ماهه هاست راه رفتنم خيلي كند شده تو نشستن برخاستن مشكل دارم سرهنگ كمتر سراغم مياد بيشتر توعمارت جلويي كه هنوز نديدمش اوقاتش رو ميگذرونه جديدا مهماني ميگيره كه ما بايد چراغا رو خاموش كنيم تا هيچكس نفهمه كسي اينجا زندگي ميكنه .
ديگه ازش نفرت ندارم بايد روراست باشم دوستش دارم خب شوهرمه وقتي از پشت پنجره ميبينم كه همه دور ميز نشستن زنها خودشونو بهش ميچسبونن انگار دارن خفام ميكنن همه رفتن تنها عده اي باقي موندن زني نميدونم به شاهرخ چي ميگه كه بلند ميشه چشمام عينه عقاب تيزبين شده مقداري قدم ميزنن الان روبروي اتاق منن زنه دستش رو دور كمراو ميندازد قدش نميرسه گردنش را ميبوسد نميتونم پلك بزنم نكنه صحنه اي رو از دست بدم شاهرخ هم اورا ميبوسد واي نه.
به تختم ميخزم ارام اشك ميريزم مشت ميزنم به شكمم :براي چي ميخواي دنيا بيايي هيچكس تورو نميخوادحتي من كه مادرتم .نه نبايد كم بيارم به پشت پنجره برميگردم هنوز يكديگر را ميبوسن تكه سنگي اينجاست برميدارم ميندازم طرفشان هراسان از يكديگرجداميشن اطراف را مينگرن خوب عيشتون رو بهم زدم .
شب از نيمه گذشته خوابم نيبره در اتاقم باز ميشه چشمام رو ميبندم بوي مشروبي كه خورده بينيم رو ازارميده ميگويد:مگه نگفته بودم وقتي مهمان دارم اصلا هيچ صدايي ازتون نبايد دربياد براي چي سنگ انداختي؟
جواب نميدهم حسابي سرمسته قهقه ميزند :تازه خوشم اومده بودچه بوسه اي ميداد معلومه حرفه اي حالا درس عبرتي بهت ميدم تاازين غلطا نكني.
بهم حملهور ميشه معلومه بازنه خودشو تخليه نكرده اومده سراغ من كه عين پنگوئني شدم كه منتظره جوجه شه نزديك صبح رهام ميكنه نفسم بالا نمياد بچه مدام لگدميزنه تقصيره من نيست باباش بي فكره ولي ازاينكه اون افريته بيشتر نتونست پيش بره خوشحالم .عينه خرس كنارم افتاده لباسام رو ميپوشم ميرم طبقه پايين بيبيگل ازصبح زود هميشه بيداره برام صبحانه درست ميكنه .ساعت از 12ظهر گذشته ولي او هنوز بيدار نشده بيبيگل براش شربت عسل درست كرده ميگويد:براش خوبه معلومه بازم زياده روي كرده الان يه سردردي داره كه نگو جلوي چشمش ظاهر نشو.
ديگه هرروز جشن ميگيره ميخواد عذابم بده زناي جورباجور مياره جلوي پنجره اتاقم معاشقه ميكنه بزار بارم رو زمين بزارم بعد عذابم بده ديگه كلافه ام بايد از بيبيگل بخوام از اين جهنم دره نجاتم بده .
درحاليكه دستاي بيبيگل رو گرفتم :تورو جونه هركي دوست داري كمكم كن هرروز مثل شمع دارم اب ميشم خودتم ميدوني غم رو تو چشات احساس كردم فقط از اينجا برم بيرون ديگه بقيش با خودم.
باهقهق دستش رو چندين بار ميبوسم سرم را در اغوش ميگيردباهم ميگرييم:عزيزم نميدونم چرااين بچه اينجوري ميكنه اگه بيشتر ادامه بده خودم خلاصت ميكنم.
همون شب با زني وارد ساختمان شد درحاليكه زن مست بود در اغوشه شاهرخ وارد اتاق ميشود انقدر تاريك هست كه منونبينن شاهرخ مست نيست از لحن صحبتش ميفهمم زن انقدر عشوه ميايد كه حالت تهوع گرفته ام به زور جلوي دهانم رو ميگيرم جلوي چشم من بااين زن.......... .
وقتي هردو بخواب رفتن روي انگشتاي پام از اتاق خارج ميشم بيبيگل با نگراني به بالاي پله ها چشم دوخته خودم رو دراغوشش ميندازم ميگويد:اروم باش همين امشب ميبرمت مردك عوضي حيف اون همه زحمت كه براش كشيدم.
بعدازخوردنه صبحانه ميروند غذا از گلوم پايين نميره حسرت اين بچه رو با رفتنم به دلش ميزارم .شب شده صداي موسيقي ميايد از فرصت استفاده ميكنيم همراه بيبيگل از در پشتي فرار ميكنيم ماشين از قبل منتظرمان است سواره ماشين ميشوم بيبيگل خطاب به مرد جوان ميگويد:مواظبش باش علي جان من بايد زودتر برگردم تاشك نكرده .دستش را ميبوسم :درحقم مادري كردي.
جاي تعلل نيست ماشين حركت كرده بسوي مقصدي نامعلوم بعداز يكساعت جلوي خانه قديمي ميايستد ميگويد:رسيديم خاله منتظره شماست

از جايي كه اومدممطمئنم حتماامن بوده وگرنه بيبيگل منو هرجايي كه نميفرسته چنربار به در حياط ميكوبم صداي لخ لخ دمپايي مياد معلومه مسنه كه درست نميتونه راه بره به محض باز كردن در وارد حياط ميشوم ميترسم كسي دنبالم باشد خانم ميانسال روبرويم ايستاده درحال برانداز كردنه منه حدودا بايد 35 ساله باشه ولي شكسته شده تازه فهميدم سلام ندادم ميگويم:ببخشيد انقدر حواسم پرته كه سلام ندادن سلام خانم.
بالبخندميگويد:سلام دخترم بيا بريم تو يااين وضعيت سرپا نگه داشتم منظره خانه راازنظرميگذرانم حوض كوچكي وسط اتاقه باغچه گوشه حياط پراز گل محمديه كه بوش مستم كرده چندتاپله ميخوره تاوارد اتاقابشيم همه چي كهنه ولي تميزه چنددست لحاف وتشك مرتب كنار ديوار چيده شده پرده ساده اي هم اويزانه بساط چايي وسماور گوشه اتاق براهه واي دلم چقد چايي ميخواد تواينمدت ازخوردنش دورنگه ام ميدارن دستوره سرهنگ دستم روبه پشتي تكيه ميدهم تاراحت بشينم دلم براي روي زمين نشستن هم تنگشده زن مراتنهاگذاشته توي اشپزخانه ست ميگويم:زحمت نكشيد بياييد بشينيد .
باظرف ميوه اي در دستش كنارم مينشيندميگويد:چندوقتته ؟
باخجالت ميگويم:شش ماهمه .
باحسرت بهم مينگردازنگاهش كه روي شكمم ثابت مانده اب ميشوم خيلي ناگهاني دستش را روي شكمم ميگزارد از شانس بچه هم تكان ميخورد بهم لبخندميزنه ازگوشه چشمانش اشك ميايد:خداروشاكرباش من تو حسرتش سوختم .
با چادرش اشكهايش رو ميروبد سوال نميكنم تاخودش سروقت برايم تعريف كند .ميگويد:بيبيگل خيلي سفارشت رو كرده من كه تااخره عمرم بهش مديونم خدا هرجاكه هست نگه دارش باشه.
ميگويم:اگه رسيدگي هاش نبود منتاالان دوام نمياوردم راستي من اسم شمارو نميدونم؟
بالبخندميگويد:اسمم اكرم توهم بايد رويا باشي ؟
ميگويم:بله اسمم روياست.
اكرم:خب واقعا هم چهرت روياييه اسمت برازندته برم برات اسفند دود كنم دخترم.
هرچقدر اصرار ميكنم كه نيازي نيست به كارش ادامه ميدهدمعلومه پاهاش خيلي درد داره كه به سختي راه ميره چهرتن زيباست متوسط قد با چشمان قهوه اي پوست سفيد معلومه مهربانه از نگاهش پيداست به قول مامان چشم دريچه قلب ادمه پس چشمها هيچوقت دروغ نميگن.
اسفندرا دوره سرم ميچرخانه زيرلب چيزهايي زمزمه مانندي ميگويد اي كاش همه ادمها انقدر قلباي رئوفي داشتن ديگه دنيا گلستان ميشد .نگاهي به ساعت ميندازم از12هم گذشته يعني تاالان متوجه غيبت من شده حالا چه عكسالعملي نشان ميده خداعالمه با اين حرف بخواب ميروم نبايدمنتظره بيبيگل باشم چون حتما تحت مراقبته اكررم خانم صبحانه مفصلي برام تهيه كرده ازش خجالت ميكشم شدم سربارش.
ميگويم:اكرم خانم من بايد چكار كنم؟
بامهرباني نگاهي از بالاي عينكش بهم ميكند:فقط استراحت.
مريم:خب اينجوري كه نميشه از صبح بيكار باشم اينجوري حوصله مم سرميره چون معلوم نيست تاكي اينجاباشم بايدمنبع درامدي داشته باشم اگرنه بيشتر ازاين نميتونم اينجابمونم .
اخمهاش رو درخم كشيده ميگويد:اين چه حرفيه درضمن خرج خوردوخوراك شما رو بيبيگل ميده نه من پس منتي نيست ولي اگه ميخوايي سرت گرم باشه ميتوني لباساي بچهتو اماده كني برات عصري ميرم بيرون مقداري پارچه ميخرم تادوخت و دوزت رو شروع كني .
به دستانش مينگرم كه با چه سرعتي بافتني ميبافد معلومه كارش همين است واينها رو ميفروشد ميگويد:اگه حوصله اش رو داري ميتوني غذا درست كني تا سرگرم باشي حالا هرچي دلت خواست .
با خوشحالي ميگويم:من كه دلم استانبولي ميخواد خوشتون مياد تا درست كنم.
با لبخندميگويد:ازكجا تو دل من بودي الان داشت از نظرم ميگذشت .
با تبسمي از روي رضايت وارد اشپزخانه كوچكشان ميشوم خب همه چي هست سيب زميني ها رو پوست ميكنم واي چه لذتي داره خيلي وقته اشپزي نكردم خدابيامرز مادر هميشه بهم ميگفت :بايد اشپزي بلد باشي تا هيچوقت گرسنه نماني .براي كنارش هم سالاد شيرازي درست ميكنم .
تواون خونه كه براي همه چي خدمتكاربود البته تعداد معدودي رو من ديدم چون سرهنگ فقط بعضيهارو برام ميفرستادكه فكركنم بهشون اعتماد نداشت .
زنها هرچقدرهم در مراتب بالا قرار گيرند بازاين علائق رو همراهشان دارن مثل اشپزي و....... .
اكرم خانم انقدر از دستپختم تعريف كرد كه خودمم خوشحال شدم بعدازهمه مدت همه چي بخوبي خاطرم مونده.
يك هفته گذشته ديگه با اكرم خانوم صميمي شدم با پارچه هاي كه برام خريده براي بچه لباس ميدوزم البته او برشش رو ميزد من ميدوختم اونم با راهنمايي خودش از ديدن لباس بچه تمام وجودم غرق لذت ميشه درسته كه من نخواستمش ولي خب باعث بوجودامدنش من بودم .
من هم بافتني ميبافم اولين كارم خيلي ابروريزي بود همش شل شده با اينحال ادامه ميدم با اينكه نشستن زياد خستم ميكنه ولي به پول نياز دارم تاكي به بيبيگل اتكا كنم بايد خودم بتونم گليمم رو از اب بكشم بيرون.
شبا با اكرم خانم توحياط ميشينيم از خاصرات دختريش برام تعريف ميكند ولي به ازدواجش اشاره اي نداره من هم نميپرسم بارها ديدم به شكمم مينگرد ياوقتي شكمم را لمس ميكند همينجوراشك ميريزد.
امشب اكرم حال وهواي ديگري دارد از صبح كه بيرون رفته دگرگون شده مثل مرغ پركنده يه جا بند نميشه.
اكرم:ميدوني امروز صبح كيو ديدم ؟
جوابي ندارمكه بدم من خانه بيرون نميرم انگارباخودش حرف ميزند:امروز ديدمش الان يكسال بيشتره چشمم به درخشك شدولي نيومد اون مادر افريته اش نذاشت مدام از سه ماه از عروسيمون نگذشته ميگفت اجاقم كوره خب منم سني نداشتم كه فقط16سالم بود انقدر علي رو دوست داشتم كه نهايت نداشت اونم دوسم داشت ولي به زبون نمياورد كه بيشترعاشق همين اخلاقش بودم مادرش يكسال گذست ديگه ول كن نبود يه يارخيلي عصبانيش كرداونم گفت كه من فعلا بچه نميخوام برام خونه جداگرفتتاراحت باشم خرحمالي مادروخواهرش نكنم رفتيم دكتر هرچقدر دوا دكتر كردم فايده نداشت پيش دعانويس رفتم بازم افاقه نكرد ديگه علي هم ول كرد چون هردفعه كه از دكتر برميگشتيم تايك هفته خوراكم اشك و غصه بود منم براي رگرمي بافتني بافتن رو يادگرفتم براي روزمباداپس انداز ميكردم مادرش قيدمون رو زده بود 10سال گذشت يه يوز مادرش كه به نظرم جوونتر هم شده بود اومد سراغم كلي اه وناله كرد كه من ارزوي ديدن نوه پسريم رو دارم بياخانومي كن بزار زن بگيره توهم سروريت رو كن.
قبول نكردم من علي رو فقط براي خودم ميخواستمنشست زيره پاي علي مدام ميكشوندش خونش علي هم احترامش رو داشت يه چندمدت اخلاقش عوض شده بود به هربهانه اي موكتك ميزد كسي كه به از گل نازكتر نميگفت ديرفهميدم مادرش يه دتره 15ساله براش گرفته بدون اطلاع من وقتي موضوع روبهعلي گفتم درجوابم گفت تو خانوميت رو بكن نون يكي ديگه رو دادن ثواب هم داره سر يكماه دختره حامله شد اون شب خون گريه كردم رفته رفته علي ديگه بهم سرنميزدبابدنيااومدن بچش كه به كلي فراموشش شدم يه شب كه اومده بود بهم سربزنه ازش خواستم طلاقم بده خيلي راحت قبول كرد برام اين خونه رو خريد دينش رو بهم ادا كرد .بعدازطلاق سركوچشون نونوايي بود توصف ميايستادم تا ببينمش صبح زود دوسال گذشت ديدم جلوي خونه ايستاده سلام كردم رفتم داخل حياط پشت سرم امد ازپشت بغلم كرد كه دلم برات تنگ شده از اين حرفا دوباره ميخواد عقدم كنه من ديگه به علي روياهام عادت كردم به جسم فيزيكيش نياز نداشتم بعداز اون خيلي اصراركرد قبول نكردم ديگه پيگير نشد تا اينكه امروز تو سبزي فروشي ديدمش خيلي پير شده اكثر موهاش سفيد شده ولي با اين حال بازم دوستش دارم.
باصداي بلند ميگريد منم ياد درداي خودم افتادم پابه پاش ميگريم .
وقتي پوله اولين كارم رو اكرم خانوم داد عين بچه ها ذوق كردم يكماه گذشته اخراي تازه وارد هفت ماه شدم ديگه لگدهاس هم پرزورشده.
اكرم خانوم رفته سبزي بخره در ميزنند پشت در ميايستم صداي بيبيگل در حال سلام واحوالپرسي مياد سريع درو باز ميكنمخودمو تو اغوشش ميندازم با خنده ميگويد:واي حواست به اين طفل معصوم باشه .
مرا از خودش دور ميكند نگاهي به سرتاپام كرده:خوب اب زيره پوستت رفته ها معلومه اكرم بهت خوب ميرسه.
برايش چايي ميارم دارم از فضولي ميميرم ولي او خونسرد چايش را مينوشد معني نگاهم را ميخواند :چي بهم زل زدي؟
شانه هام رو بالا ميندازم :خب دلم براتون تنگ شده اشكالي داره نگاتون كنم؟
بيبيگل:خودتي منتظره خبرايي . يه دفعه جدي شد :بهتره تااومدن اكرم همه چي رو برات تعريف كنم بعدازمهماني نيمه مست اومد خونه مستقيم رفت اتاقت وقتي ديدنيستي ازتواتاق پريسد بيبيگل مريم كو؟
منم دادزدم:تو اتاقشه اقا.
مثل برق اومد بيرون گفت:تو اتاق نيست .
واي مادر همه جارو گشت مثل اين ديوونه ها بلندصدات ميزد رفت تو باغ وقتي همه جا گشت اومدسراغم:بيبيگل پس مريم كو؟
مادرازبچگي كه بزرگش كردم اينجوري نديده بودمش همچين نگام ميكرد كم مونده بود سنگكوب كنم خلاصه با تته پته گفنم:نميدونم اقا.
يه فريادكشيدمادرگوشام گرفت تواينمدت همش زيره نظرم داشت دلش نميومد بهم بي حرمتي كنه اگه يكي ديگه از خدمتكارا بودتواون حال حتما ميكشتش .مدام توخونه رژه ميرفت با مشت به كف دستش ميكوبيد چنرروز سركار نرفت خودش داشت دنبالت ميگشت به محله قديميتون سرزد خلاصه هرجا كه حدس ميزد رفته باشي الانم كه اينجام براي ماموريت رفت مشهد ديگه دلم طاقت نياورد اومدم بهت سربزنم ولي اگه باد به گوشش برسونه كه اينجايي بايد جفتمون اشدمون رو بخونيم مثل ببر زخميه مادر........با صداي در فهميديم اكرم خانوم اومده ديگه ادامه نداد چون براي اوهم دردسر درست ميشه دليل امدنم شوهر قاچاقچيمه بخاطره همين پناهم داده.
لباسهاي رو كه دوختم بهش نشون دادم بيبيگل مدام قربون بچه نديده ميشد بعد ازخوردن ناهار رفت از عذاب كشيدنش غرق شادي ومسرت شدم حالا نوبت توكه بفهمي عذاب يعني چه؟
باخوشحالي براي شام غذا درست كردم عينه پرنده سبكبال به ايطرف انطرف ميرفتم حتي اكرم جون هم تعجب كرده:واي روياجان انقدرازديدن بيبيگل خوشحال شدي؟
ميگويم:خيلي ........خيلي خوشحالم.
ازشدت هيجان خوابم نميبره ولي صداي خروپف اكرم مياد خواب هفت پادشاه ميبينه
خب اقا شاهرخ حسرت ديدن بچه رو به دلت ميزارم .
تازه چشمام گرم شده كه صداي بازشدن درحياط امد با عجله بدون توجه به وضعم پشت پنجره امدم ولي هيچكس نيست نفس راحتي ميكشم وقتي برميگردم كسي جلوي دهانم روگرفته لباش رو به گوشم ميچسبونه:بهتره سروصداراه نندازي تااينزنرو نكشتم عين بچه ادم ميايي بريم.
اين صداروخوب ميشناسم شاهرخه ميدونم ديوونست بلايي سر اكرم مياره خوابش انقدر سنگينه كه نهايت نداره همونجور ميريم بيرون ازترسم پاهام توان نداره منو كشون كشون ميبره توماشين هولم ميده درو اروم ميبنده نفسم حبس شده تو سينه ام اگه عزرائيل رو ميديم انقدر وحشت نميكردم با عصبانيت پشت فرمون قرار ميگيره :خب كه ازدست من فرارميكني بدكاري كردي خانم كوچولو بدكاري كردي.
سرعتش زياده از ترسم به صندلي چسبيدم وارد باغ ميشه بغلم كرده وارد سلول قديميم ميشم هيچكس اينجا نيست توجه اي به وضعيتم نداره صورتم روميگيره انقدربهم سيلي ميزنه كه سرم گيج ميره خون دماغ دهنم جاري تازه اول ماجراست اقا كمربندش رو باز ميكنه واي دوباره كتك هرضربه اش از ديگري دردناكتره داره عقدش رو خالي ميكنه فرياد ميكشم ولي هيچكس به دادم نميرسه همه انگار مردن كنارم روي زمين ميشينه روي زمين مچاله شدم با دستاش گردنم رو گرفته با تمام قوا فشارميده صداي استخونام مياد بچه مشت ولگد ميزنه شاهرخ متوجه حركت بچه شد چون كاملا بهم چسبيده رهام كرده به سرفه افتادم ازحال ميرم.
بايدظهرباشه چون افتاب وسطه اسمونه همه لباسام پارهوخونيه نميتونم بلندشم لب تخت رو ميگيرم بلند ميشم يه دفعه دراتاق باز ميشه واي بازم اومد با پوزخندميگويد:خب وقته ورزشه صبحگاهيه.
بازوم رو ميگره وارد حياط ميشيم لباس ورزشي تنشه فقط صداي قارقاره كلاغها ميادانگار همه رو فرستاده مرخصي دلم براي بيبيگل و اكرم شورميزنه .داره خودشوگرم ميكنه ميدوه دادميزنه:بايدپابه پام ورزش كني .
من با اين شكم بدوم كه 0.5مترازخودم جلوتره با هر بدبختي كه شده قدمهاي تند برميدارم نصفه حياط رودورنزده ديگه نفسم بالا نمياد ميايستم برميگرده ميگويد:بايد بدويي اينا تازه اولشه زودباش.
مريم:نم......نميتونم.
از موهام ميگيره منودنبال خودش ميكشونه روي زمين ولوشدم همونطوركه ازموهام گرفته منو ميبره طرف استخر هيچكس از اطراف به اينجاديدنداره لباساشو درمياره انگارهمه چي از قبل اماده بوده .
شاهرخ:خب حالا وقته شناست .
منتابحال شنا نكردم ميگويم:مگه وضع منو نميبيني؟
شاهرخ نگاهي به شكمم ميكنه دست روشميزاره لمسش كرده:ميخوام بچه ام ورزش كنه مامانش تاالان خوره خوابيده بسه زود لباستو دربيار .
فقط نگاش ميكنم با يه حركت لباسام رو در مياره خجالت ميكشم بااين وضعيت منوببينه هرچندبه اصطلاح زنشم بزور از پله هاش پايين ميريم واي ابش هم خوبه زياد سردوگرم نيست شروع كردم دست وپازدن مدام ميرم زيره اب خودش خيلي راحت تعادلش رو حفظ كرده بالبخندمراميپاه از موهام گرفت سرمو كرد زيره اب واي چه لحظه هاي بدي تاعمردارم ازخاطرم نميره مدام سرم ميره تواب مياره بيرون گريه ام گرفته زيره دلم تيرميكشه خب مثل اينكه تاحدودي خودشو خالي كرده ميارتم بيرون بهم حوله ميده كنار استخر مينشينم هاي هاي ميگريم .
قهقه ميزنه:واي خاله سوسكه چرا گريه ميكني خب شنا كردي ديگه مگه بهت بدگذشت.اين حرغهارو بالحن بچگانه ادا كرد خودش وارد ساختمون ميشه منم با هزار زحمت خودمو رسوندم رو كاناپه لم داده نميتونم از پلهها بالابرم همونجا ميشينم زيره شكمم هنوز تيرميكشه پشت سرهم .
شاهرخ:انقدربهت بدميگذشت كه گذاشتي رفتي اونم بدون اجازه به خودم ميگفتي حتما بهت اجازه ميدادم .قهقه ميزنه حالابه ديوونهبودنش شك ندارم.
مريم:بقيه كجان؟
شاهرخ:زحمت نكش هيچكس نيست كه به دادت برسه همشونو فرستادم مرخصي خب اونام بالاخره به زن وبچه هاشون بايد برسن مثل من كه دارم ازت پذيرايي ميكنم خب براي ناهار چي ميل ميفرمايين؟
مريم:زهرمار ميخورم .
شاهرخ:حنما برات سفارش ميدم.
دستم زيره ديم گذاشتمهرچه ميگذره دردش بيشترميشه خودش ميزروميچينه بوي غذا حالم رو دگرگون ميكنه دارم بالا ميارم ولي نميتونم بلندشم اشاره ميكنم سطل زباله رو جلوي بينيم ميگيره از بوي بد زباله ها حالم بدتر ميشه ميخنده از عذابم لذت ميبره بره زور سرميز مينشونه ناهار فقط چشم گوسفنده با مفزش منم ازهردو متنفر لقمه ميگيره دولپي ميخورهبزور يه چشم تو دهانم ميزاره خدايا منوبكش راحتم كن فقط فرو ميدهم همه رو خودش خوردروي مبل مينشينم .
شايد وقتش باشه با بلايي كه اين سرم اورد نميدونم چطور زنده موندم مثل سگ هفتا جون دارم توخونه قدم ميزنم هروقت دردسراغم مياد ميايستم به دسته صندلي چنگ ميزنم شاهرخ هم نشسته كارهاي منو زيره نظر داره از شدت درد فرياد ميزنم روي زمين ميشينم مثل ماربه خودم ميپيچم دردش وحشتناكه ايندرد وراي اون شكنجه هاست .



ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
Profile Pic
با سلام به دوستان عزیزم.به وب سایت رمان های ناب رکسانا خوش آمدید.منبع رمان های این سایت کاربچه های انجمن سایت 98ia ست .ازشون تشکرکرده وبهشون خسته نباشید می گیم... "رکسانا" ID««««« roksanadanesh@yahoo.com
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نویسندگان
    آمار سایت
  • کل مطالب : 3
  • کل نظرات : 282
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 23
  • آی پی امروز : 17
  • آی پی دیروز : 28
  • بازدید امروز : 55
  • باردید دیروز : 36
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 11
  • بازدید هفته : 256
  • بازدید ماه : 789
  • بازدید سال : 11,308
  • بازدید کلی : 267,066
  • کدهای اختصاصی
    mouse code|mouse code

    كد ماوس