close
تبلیغات در اینترنت
خرید دامنه
نیازم به تو (10)
loading...

رمان های ناب رکسانا

  با غرولند به اتاق دیگه رفتم . مایوتنش کرده بود وبا بدن برهنه برای خودش جولان می داد. وارد اتاق شدم وگفتم : ببین کمرموبه چه روزی انداختی ؟ اومد پشتم ایستاد به کمرم دست کشید ونچ نچی کرد وگفت :آخـــی بذاربوسش کنم خوب بشه ! روی کمرموبوسید ؛ جیغ زدم پارســـــــــــــــا ... پارسا : چیه…

نیازم به تو (10)

رکسانا بازدید : 1527 شنبه 22 تير 1392 نظرات ()
 

با غرولند به اتاق دیگه رفتم . مایوتنش کرده بود وبا بدن برهنه برای خودش جولان می داد. وارد اتاق شدم وگفتم : ببین کمرموبه چه روزی انداختی ؟

اومد پشتم ایستاد به کمرم دست کشید ونچ نچی کرد وگفت :آخـــی بذاربوسش کنم خوب بشه !

روی کمرموبوسید ؛ جیغ زدم پارســـــــــــــــا ...

پارسا : چیه عزیزم ؟ چرا انقدرعصبانی هستی ؟!

- حالا من با این دست گلی که به آب دادی چیکارکنم ؟

پارسا : مگه نگفتی لباست شال داره ؟ پس مشکل چیه ؟!

- بابا شاید یه دفعه شال ازروی دوشم افتاد ، اونوقت من باید چیکارکنم ؟

یک قدم بهم نزدیک شد ، صورتشوآورد جلو وبا صدای خفه گفت : اونوقت اونیکه کاری می کنه منم نه تو!

فک ش منقبض شده بود . راستش یه کم ترسیدم وبه زورگفتم : تومثلا"چیکارمی خوای بکنی ؟

با چشمهایی که به سرخی می زد گفت : پوست بدنتو می کنم !

داشتم زهره ترک می شدم . با حرص لباسوازتنم درآوردم پرت کردم گوشۀ اتاق وگفتم : من اصلا"اینونمی پوشم . وقتی تودوسش نداری منم نمی خوامش !

یه کم ملایم ترشد وگفت : حالا شدی دخترخوب !

لباموجمع کردم گفتم : خب خودت یکی ازلباساموجدا کن بده بپوشم .

با ابروهای بالارفته گفت : یعنی من هرلباسی بدم نه نمی گی ؟!

- قول میدم چیزی نگم . حوصلۀ توپ وتشرتوندارم !

به سرتا پام نگاه کرد . نگاه خیره ش باعث شد به خودم بیام . تازه متوجه شدم بدون لباس جلوش ایستادم ! یه دفعه با جیغ پا به فرارگذاشتم وپارساأم دنبالم.

درسته شوهرم بود ودیگه بایدعادی شده باشه ولی بی شرف انقدر بد نگاه می کرد ازخجالت آب می شدم... وارد اتاق شدم ، ازپشت گرفت توی بغلش وبا خنده گفت : حیف که دیره فعلا"باهات کاری ندارم ؛ باشه واسه آخرشب . درِکمد روبازکرد ازطبقۀ پایینش یه چمدون کوچیک طوسی کشید بیرون . با کنجکاوی رفتم کنارش نشستم روی زمین ... دوسه باری ازش پرسیده بودم که توش چیه ؟ ولی هربار جواب سربالا بهم داده بود . منم دیگه کنجکاوی نکردم. یعنی درکل این خصلت و از بچگی نداشتم که تو کارکسی سرک بکشم.

پارسا درچمدون و بازکرد وازتوش یه لباس شبِ خوشگل خارج کرد . چهارچشمی زل زده بودم به لباس . پارچه ش ابریشم قرمز وخیلی لطیف وبراق بود. یقه گرد تا زیرباسن تنگه وبه پایین دامن کلوش که جلوش چاک می خورد ولبه های دامن با حریرقرمزتیکه ای مثل حاشیه اضافه شده بود . یه شال خوشگلم داشت که با بست به سرشونه وصل می شد. جلوی سینه تا روی شکم کارشده بود. با کفشهای ست خودش .مثل بچه ها ذوق کردم گفتم : اینوکِی خریدی که من متوجه نشدم.

با لبخند گفت : اینوازاونطرف برات آوردم .

بیشترخوشحالیم ازاین بود که چون خودش گرفته بود نمی تونست ایراد بگیره !

به قصد خارج شدن ازاتاق برخاست وازکنارم که داشت رد می شد آروم زد به باسنم وگفت : زود باش خانمی دیرشد .

سریع لباسوپوشیدم . دقیقا"سایزتنم بود .. هم پوشیده وهم شیک وازهمه مهمترشوهرپسند بود !

به سالن رفتم روبروش ایستادم گفتم : چطوره خوشت میاد ؟

لبخند رضایت آمیزش خیالم وراحت کرد. مشغول بستن دکمه های پیراهنش بود . تیپش رسمی بود.کت شلوارمشکی وپیراهن سفید وپاپیون مشکی . کمک کردم دکمه هاشوبست . زل زده بود به صورتم . بدون اینکه نگاش کنم لبخند زدم. با صدای بم گفت : خوب ازدستم دررفتیا .

- ازبس که فرصت طلبی !

پارسا : عزیزم الان که فرصت نبود ! ایشالا (انشالله) شب ازخجالتت درمیام .

- وای پارسا چرا توشبایی که من خسته ام فیلت یاد هندوستان می کنه .

پارسا : آخه وقتی خسته ای بی حال میشی ؛ هرکاری می کنم اعتراض نمی کنی !!

خدایا چقدرجنس این بشرخراب بود .

- بیچاره ما زنها که گیرشما جونورا میافتیم .

پارسا : عزیزم من فکرمی کردم حسابی بهت خوش می گذره !

با خودم گفتم اگه بفهمه ازوجودش چه لذتی می برم دیگه شب وروز ولم نمی کنه !

وقتی جواب ندادم گفت : بقیۀ میتینگ بمونه برای شب تورختخواب !

با خنده لباسهاشوپوشید . یه شلوارجین وتی شرت برداشتم که بعد ازعروسی اززیرمانتوبپوشم.اذیت می شدم با لباس شب .

*****

درست قبل ازعروس وداماد رسیدیم . اوه چه خبربود . من فکرمی کردم هنوزخیلی ها نیومدن ولی با تعجب پیست رقص پربود وصدای ارکستربرگهای درختها رومی لرزوند ! وارد سالن شدیم . عاقد ده دقیقه ای می شد اومده بود . درسا ماه شده بود . وقتی بوسیدمش درگوشش گفتم انقدرصورتت معصوم شده که هیچکس باورش نمی شه چه ابلیسی هستی !

چپ چپ نگام کرد گفت : منکه همیشه تواین لباس واینجا نیستم ؛ بالاخره گیرت میارم دیگه .

هردوداشتیم لبخند می زدیم... من با سرخوشی ودرسا با حرص ! گفتم : اصل کارالانه که هیچ غلطی نمی تونی بکنی !

حسابی کفری شده بود . لحظۀ آخرگفتم آخه توکه یکسال تولنگِ شوهرت می خوابی دیگه عقد دوم برای چیه ؟!

دیگه حسابی اتصال کرده بود ، با خندۀ موذیانه ای ازکنارش رد شدم وقندها روبه دست گرفتم شروع به سائیدن کردم ...

بعد ازخوندن خطبه که صوری بود دوباره همون تشریفات تکراری. پارسا برای درسا یه سرویس جواهروبرای فرزاد هم یه زنجیرضخیم طلاسفید گرفته بود. سرویس درسا رومن دادم وزنجیروخود پارسا ... یه سرویس طلاهم پدرگرفته بود .. خیلی شلوغ وسروصدا بود . این چند وقتی که توی خونه وبه دورازهیاهوبودم به سکوت عادت کرده بودم وشلوغی اذیتم می کرد . با پارسا به میون مهمونها رفتیم وبه همه خوشامد گفتیم . چشمم به پویا افتاد که کناریه پسرهم قد وقوارۀ خودش ولی سبزه ولاغراندام ایستاده بود . چند لحظه بعد ساحل وساغرم کنارشون رفتن. ساغرچشمش به من خورد . رفتم جلووبا همه شون سلام واحوالپرسی کردم.انتظارم طول نکشید . پویا روبه پسرجوون کرد وگفت : ایشون آقا مهران وکیل کارخونه و باجناق آیندۀ بنده هستن. پسرمؤدبی به نظرمیومد. محجوب وخجالتی بود . چطورمیشه دوقطب مخالف شایدم مکمل همدیگه باشن . به جفتشون تبریک گفتم. ساحل که اوایل برام پشت چشم نازک می کرد حالا به طرزشگفت آوری مهربون وخوش اخلاق شده بود ! تا آخرعروسی سرپا بودم وپاهام ذوق ذوق می کرد .شامو نفهمیدم چطوری خوردم. خاله دائم برای کارهاش به من مراجعه می کرد ، اصولا" اخلاقش اینطوری بود ونمی ذاشت غریبه ها توی کارهاش دخالت کنن . ازوقتی عروسش شده بودم تقریبا"همه کاره ش هم شده وروی من حساب می کرد برای همین شش دونگ حواسم بهش بود وخدایی هم قدرشناسی می کرد .

********

مهمونها یکی یکی عزم رفتن کردن . قراربود درسا وفرزاد فردا برای ماه عسل به ترکیه برن ومن چقدردلم گرفت که نتونستم به ماه عسل برم ولی با به یاد آوردن پارسا فکرکردم داشتن اوبه تمام لذتهای زندگی می ارزه .

بالاخره عروس وداماد وتا منزلشون مشایعت کردیم ... درسا لحظۀ خداحافظی گفت : پروا حواست به مامانم باشه ، یه وقت تنهاش نذاریا . بوسیدمش گفتم : خیالت راحت باشه عزیزم . توبهتره به فکرامشب باشی که دلم ازحالا برات کبابه !

موذیانه خندید گفت : فردا توبرام صبحونه بیاریا .

با خنده گفتم : بروبابا من امشب تا صبح می خوام به داداشت برسم .دوهفته ست برام زندگی نذاشتی وداداشت امشب برام خط ونشون کشیده !

درسا : به من ربطی نداره . خلاصه ش کن.

- من مشکلی ندارم . داداشت طولش میده !

حسابی باهم خنیدیم ودرآخرگفتم : فردا خودم میام خیالت راحت باشه .

جلوی منزل عمو می خواستیم ازهم جدا بشیم که خاله اومد گفت : پروا کجا؟!

با تعجب گفتم : خاله جون بریم خونه دیگه .

خاله : توامشب نمی مونی اینجا ؟

- برای چی خاله ؟ فردا میام دیگه .

خاله : اوه ! فردا تا بخوای بیدارشی وحاضر بشی بیای اینجا که درسا اینا رفتن.

پارسا سریع گفت : نگران نباشید من فردا صبح زود میارمش .

خاله با تحکم گفت : نه ! پروا امشب بمونه اینجا خیال من راحتتره وگرنه ا صبح ازاسترس خوابم نمی بره . ضمنا" به درسا گفتم اگه نیمه شب کاری داشت به اینجا زنگ بزنه وبا پروا صحبت کنه .

توبد مخمصه ای گیرافتاده بودم ! پارسا روی حرف پدرومادرش حرف نمی زد و چنان نگاهی بهم انداخت که دلم غنج رفت . بعد تقریبا" بیست روزامشبوقراربود باهاش باشم . آروم گفتم : عیبی نداره ، عوضش درسا فردا پاتختی نداره وصبحونه شودادم زود میام خونه.

مأیوسانه نگام کرد وگفت : شانس آوردی ! امشب توپ ِ توپ بودم .

زدم زیرخنده حرصش گرفت گفت : بخند عزیزم ، تونخندی کی بخنده ؟!

خنده م شدیدترشد . نمی دونست خودم بیشتربه وجودش احتیاج داشتم ... بطرف ماشین رفت . با دیدن قد وهیکلش دلم ضعف می رفت یه دفعه گفتم : صبرکن لباساموبردارم ،تو سالن که یادم رفت بپوشم.دارم تواین لباس خفه می شم.

با اخم لباسموبهم داد وایستاد تا وارد خونه شدم وصدای ویراژماشینش اومد.

داخل سالن رفتم . پدرومادرم اونجا بودن وداشتن کم کم می رفتن . پدرموقع خداحافظی صورتموبوسید وگفت : خوب کاری کردی امشبواینجا موندی ، حواست به خاله وعموت باشه . سری تکون دادم با گفتن چشم سراغ مادررفتم که گفت : پارسا رفت خونه آره ؟

- بله رفت . لباساش راحت نبود .

مادر: خوبه گذاشت توبمونی ؟

- گذاشت ولی با چشم وابروکلی برام خط ونشون کشید !

هردوزدیم زیرخنده مادرگفت : قربونش برم که انقدرنجیبه ! کم بهش ظلم کن !

خندمون قطع نمی شد گفتم: نترسید تلافی می کنه ؛ یه گرگیه که دومی نداره !!

خلاصه بعد ازخداحافظی رفتن . عمو وخاله حسابی کلافه بودن . عمو گفت : عزیزم توچرا زحمت کشیدی ؟ می موندی پیش شوهرت .

لبخند زدم وگفتم : فکرکنید من درساأم که تواین خونه ام. دوست ندارم شما وخاله غصه بخورید .

سرمودرآغوش گرفت وگفت : توعزیزمنی ، کمترازدرسا نیستی . ناسلامتی ناموس پسرمی .

کمی سرخ وسفید شدم . روی موهاموبوسید گفت : پیرشی الهی . سلانه سلانه به سمت اتاق خواب رفت . خاله اومد گفت : پروا جان خاله هرجا راحتی بخواب .

- اگه اشکال نداره میرم تواتاق پارسا .

خاله : بمیرم که امشب بخاطرخودخواهیم ازشوهرت جدات کردم.

- خاله این چه حرفیه من خودمم دوست داشتم امشب اینجا بمونم "تودلم گفتم آره جون خودت !!"

خاله : خدا می دونه پارسا چقدرازدست من حرص خورده .

- شما نگران اون نباشید انقدرخسته ست که قول میدم الان بیهوش شده .

خاله : بروبخواب عزیزم.اتاقش دست نخورده ست .

با گفتن شب بخیربه طبقۀ بالا رفتم . وارد اتاق شدم . هنوزبوی عطرشو حس می کردم. نمی دونم شایدم خیالاتی شده بودم .

یاد اونروزیکه اومده بودم اینجا افتادم. همه چیزسرجاش بود بجز خودش وکتابخونه ش که به خونۀ خودمون منتقل شده بود ...

لباسموعوض کردم . اصلا" حواسم نبود که شلوار جین برداشتم . الانم درست نیست برم دم اتاق خاله . ناچارا" با همون لباس روی تخت پارسا درازکشیدم. یک ربعی ازاین پهلوبه اون پهلوشدم که با صدای زنگ تلفن اتاق پارسا پریدم هوا . به خیال اینکه درساست سریع گوشیه کنارتخت وبرداشتم وگفتم : بله ؟

صدای گوش نوازپارسا پیچید توی گوشی : خانم شما تواتاق بنده چیکارمی کنید ؟

دهنمو به گوشی چسبوندم وگفتم : ببخشید اشتباه گرفتید! اینجا اتاق آقامونه !

پارسا : آقاتون کجا هست حالا ؟

- امشب منوتنها گذاشته .

پارسا : آقاتون چطوری دلش اومده خانم خوشگلشوتنها بذاره ؟

- نمی دونم . حتما"دیگه منودوست نداره !

با نازواطوارباهاش حرف می زدم . دلم بهونه شومی گرفت .

پارسا : پس باید خیلی کج سلیقه باشه که ازت چشم پوشی کرده .

- شما ندیدینش ؟

پارسا : چطورمگه کارش داری ؟1

-ااگه دیدینش بگید پروا داره برات هلاک میشه !

صدای نفسهای بلندش توگوشم می پیچید . نمی دونم چه مرگم بود . داشتم آزارش می دادم ولی دست خودم نبود . با ذره ذرۀ وجودم می طلبیدمش .

پارسا : چرا بهش نگفتی پیش ت بمونه ؟!

- آخه فکرکردم اگه دوست داشت می موند ! حتما" من دیگه براش جذابیت ندارم که گذاشت رفت !!

کمی مکث کرد وصدای بوق ممتد گوشی بلند شد . قطع کرده بود ؛ فکرکنم بهش برخورده بود . گوشی روگذاشتم وروی تخت غلت زدم . لباسهام راحت نبود واذیتم می کرد چون اصولا"عادت داشتم با لباس خواب یا تاپ وشلوارک بخوابم ؛این بود که اذیت می شدم . با خودم گفتم : کسی که اینجا نیست درمیارم صبح قبل ازاینکه خاله برای بیدارکردنم بیاد بیدار میشم می پوشم .

لباسهامو انداختم پایین تختم وپشت به دردرازکشیدم .فقط لباسهای زیرم تنم بود . تازه چشمهام گرم شده بود که صدای دراتاق اومد . با تصوراینکه خاله ست ، زود پتوروتا گلوبالا کشیدم که یکدفعه دستی پتوروازروم برداشت وتوچند لحظه کنارم درازکشید . تا می خواستم جیغ بکشم دستشوگرفت جلوی دهنمووگفت : نترس عزیزم منم !! سرموبرگردوندم با حیرت گفتم : پارسا ؟! توچطوری اومدی ؟!

ازپشت سفت بغلم کرد گفت : با کلید !

- خاله اینا متوجه شدن .

درحال بوسیدن زیرگلوم گفت : نه جیگر.ماشینوتوی کوچه پارک کردم ، به به حاضروآماده ام که هستی !

- حاضروآماده برای چی ؟!

پارسا : برای خوردن !

یه تکون خوردم گفتم : اگه خاله الان بیاد بالا چی ؟

برم گردوند سمت خودش گفت : نمیاد عزیزم . انقدرخسته ان که الان بیهوش شدن .

- حالا اگه بیاد ببینه من چیزی می خوام یا نه چی ؟!

پارسا : توهرچی می خوای پیش منه . انقدروول نخوربذارکارموبکنم . اگه بدونی چه شبهایی که به یادت روی این تخت خوابیدم و جای خالیت پدرمودرآورد ...

تخت یک نفره بود ودوتایی به سختی روش جا شده بودیم . اونم با این کارهایی که پارسا می کرد . همه ش منوازاین طرف به اون طرف می غلتوند .

فشاردستهاش ازهمیشه بیشتربود . اجازه نمی داد نفس بکشم . مثل تشنه ای که به آب رسیده باشه . عطش ش فروکش نمی کرد . بالاخره تموم که شد نفس نفس زنان یه بوسۀ محکم ازلبام گرفت وبا لبخند گفت : خیلی چاکرتیما .

زدم زیرخنده که دوباره بوسید وسرشوگذاشت روسینه م . . .

******

صدای بازشدن دروحس کردم وپشت سرش صدای خاله ؛ داشت اسمموصدا می کرد که یکدفعه ساکت شد . چشمهاموبازکردم ببینم چه خبره . هوا کاملا" روشن شده بود . پارسا کمی خودشوازتخت بالا کشیده بود ومنودرحالیکه سرم روی بازوش بود ازپشت بغل کرده بود . پتوروتازیرگلوم بالا کشیده بود ولی خودش تا زیرسینۀ برهنه ش بیرون بود .متوجه موقعیتم نبودم ، فقط یادم افتاد که باید برای درسا صبحونه می بردم . یکدفعه خواب ازسرم پرید وگفتم : وای خاله ببخشید دیرشد ! درحالیکه اصلا نمی دونستم ساعت چنده ؟!!

تا می خواستم بلند بشم پارسا هم خودمو هم پتوروسفت گرفت نذاشت تکون بخورم.

گفتم : اِههههه ... بذاربلند شم زشته جلوی خاله.

با خنده گفت : مامان خودش می دونه من برای چی نمی ذارم بلند شی !

مشغول سبک سنگین کردن حرفش بودم ... خاله خنده شوخورد گفت : پسرتوچرا دیشب رفتی دوباره برگشتی ؟ خب می موندی دیگه !

پارسا جواب داد : آخه لباسام راحت نبود ، نمی تونستم که با اونا بخوابم .

خاله گفت : قربونت برم الهی الانم که لباس تنت نیست !!

تازه فهمیدم چرا پارسا نذاشت ازجام بلند بشم ! داشتم ازخجالت آب می شدم . با نهایت پررویی به خاله گفت: اینوکه بخاطرپروا درآوردم.

پتوروکشیدم روی سرم گفتم : پارسا خیلی بی حیایی !

با خندۀ صدا دارگفت : می دونم عزیزم.

صدای خندۀ خاله هم اومد که گفت : عزیزم خجالت نداره که ، شوهرته . ماهام این روزاروگذروندیم . بلند شید بیایید صبحونه بخورید .

صدای بسته شدن دراتاق که اومد اززیرپتوبیرون اومدم . برگشتم به پارسا نگاه کردم. با خنده زل زده بود بهم . حمله کردم بهش با متکا می زدم توی سروکله ش . با صدای بلند می خندید وهرکاری می کرد نمی تونست متکاروازدستم بگیره. یه دفعه دیدم بی حرکت داره به سرتا پام ازاون نگاها می کنه . به خودم نگاه کردم . هیچی تنم نبود . بگو بی شرف چرا عکس العمل نشون نمی ده. فقط افتادم روش گوششو گازگرفتم که دادِ ش بلند شد.اولین چیزی که دستم اومد عرق گیرش بود.سریع کشیدم توی تنم. مثل لباس خواب بود. بلندیش تا زیرباسن می رسید ولی بالاتنه م بیرون بود ! پارسا چشم ازم برنمی داشت . گفتم : به چی داری نگاه می کنی ؟!

با خندۀ بدجنسی گفت : حواسم به اون ژله های لیموئه !!!

آخه یکی نیست به من بگه می میری اگه لال بشی ؟ تواخلاق اینونمی دونی ؟! حالا خوبه همیشه یه چیزی میگه می چسبی به سقفا ؛ بازحیا نمی کنی ؟!

با چشم غره حوله ای که خاله توی اتاق گذاشته بود وبرداشتم وبه سمت حموم رفتم. پارسا معترض گفت : می ذاشتی اول من برم که زود درمیام !

گفتم : شما تشریف ببرید حموم تهِ هال . پشت سرِمن بلند شد وبرای استحمام ازاتاق خارج شد .

ازحموم دراومدم.تی شرت وشلوارموپوشیئم به طبقۀ پایین رفتم.عمووخاله وپارسا پشت میزمشغول صرف صبحونه بودن . پارسا مثل هیشه با اشتها داشت می خورد . عموبا دیدن من سلام مو به گرمی پاسخ داد . روی صندلی تکِ میزنشسته بود وپارسا سمت راستش . صندلی سمت چپ ونشونم داد گفت : بیا اینجا عزیزم بشین پیش من.رفتم کنارش وروبروی پارسا نشستم.تا چشمش بهم میفتاد لبخند میزد ؛ منم براش پشت چشم نازک می کردم. عمو بی مقدمه به پارسا گفت :آقا شما که دیشب رفته بودی چی شد پشیمون شدی ؟!

فنجون چای روبه دهان بردم که پارسا جواب داد : بخاطرپروا !

با چشمهای ازحدقه دراومده نگاش کردم که ادامۀ حرفش موبه تنم راست کرد !

گفت : بابا دوهفته ست زنموازم گرفتید انگارنه انگاریه وظایفی هم داره .

چای پرید توگلوم وبه شدت سرفه کردم.عموسریع برام آب آورد گرفت جلوم گفت : چت شد عزیزم ؟ این آب وبخوربذارسرفه ت رد بشه . آب ولاجرعه سرکشیدم نفسم برگشت سرجاش . روم نمی شد به صورت عمونگاه کنم . انگارمتوجه شد وروبه پارسا گفت: خیلی پروارواذیت می کنی ها . حواست باشه !

بچه پرروبا خنده گفت : چشم .

با پارسا که تنها شدم رفتم کنارش ایستادم گفتم : آقا پارسا بریم خونه می دونم چیکارت کنم.

همونطورکه نشسته بود دستشوانداخت دورکمرم گفت : جیگرمن ازخدامه تو کاری کنی !

دیگه داشت گریه م می گرفت . با عصبانیت گفتم : پاشو منو ببرخونۀ درسا ... ازآشپزخونه که خارج شدم خاله وعموپشت درایستاده بودن ومی خندیدن . شیرین کاریه شازده شون خنده هم داره . . .

 

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
Profile Pic
با سلام به دوستان عزیزم.به وب سایت رمان های ناب رکسانا خوش آمدید.منبع رمان های این سایت کاربچه های انجمن سایت 98ia ست .ازشون تشکرکرده وبهشون خسته نباشید می گیم... "رکسانا" ID««««« roksanadanesh@yahoo.com
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نویسندگان
    آمار سایت
  • کل مطالب : 3
  • کل نظرات : 277
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 23
  • آی پی امروز : 1
  • آی پی دیروز : 23
  • بازدید امروز : 4
  • باردید دیروز : 33
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 4
  • بازدید ماه : 2,207
  • بازدید سال : 7,612
  • بازدید کلی : 267,465
  • کدهای اختصاصی
    mouse code|mouse code

    كد ماوس