close
تبلیغات در اینترنت
خرید دامنه
نیازم به تو (9)
loading...

رمان های ناب رکسانا

  همۀ خریدها روهمون جا انجام دادیم . خیابونها شلوغ وهواروبه تاریکی بود . پارسا هم حسابی خسته بود وحوصلۀ گشت وگذارتوی خیابونها رونداشت.ازپاساژخارج شدیم وایستادیم تا پویا ماشین روازپارکینگ خارج کنه. تا جایی که پویا می تونست یه سری ازخریدها رودادیم ببره داخل ماشین بذاره.سه تایی…

نیازم به تو (9)

رکسانا بازدید : 936 شنبه 22 تير 1392 نظرات ()
 

همۀ خریدها روهمون جا انجام دادیم . خیابونها شلوغ وهواروبه تاریکی بود . پارسا هم حسابی خسته بود وحوصلۀ گشت وگذارتوی خیابونها رونداشت.ازپاساژخارج شدیم وایستادیم تا پویا ماشین روازپارکینگ خارج کنه. تا جایی که پویا می تونست یه سری ازخریدها رودادیم ببره داخل ماشین بذاره.سه تایی کنار ورودی پاساژ ایستاده بودیم . یه دفعه گفتم : وای ! مانتوسرخابی وشالموجا گذاشتم توی بوتیک ، شما صبرکنید برم بگیرمش بیام ... پارسا گفت : نمی خواد توبا ساغراینجا صبرکن من میرم می گیرم . اینوگفت ووارد پاساژشد. کمی بعد پویا با ماشین رسید وبغل خیابون پارک کرد تا پارسا بیاد . مشغول تماشای خیابون شدیم . یه موتوری که یک مرد حدودا" چهل ساله با یه پسربچۀ ده ؛ یازده ساله که سفت کمرمرد وچسبیده بود که مبادا ازروی موتورسقوط کنه ازخیابون روبروی ما درحال عبوربود. مرد موتورو گوشه ای گذاشت ازجوی آب رد شد ودستشودرازکرد که بچه روعبوربده. صدای آژیرماشین پلیس اومد . به سمت صدا برگشتم یه پژوبا سرعت درحال پیشروی وماشین پلیس درتعقیبش بود. ناگهان دریک لحظه پژوی فراری ازخیابون منحرف شد وبا شدت به بچه کوبید . بچه به طرفی پرتاب شد وسرش به جدول اصابت کرد... تنها کاری که من کردم دستهاموگرفتم جلوی چشمهای ساغرکه نبینه . مردِ بیچاره سمت بچه یورش برد.همه جمع شده بودن واین ازدحام اوضاع رو بدتر کرده بود وهیچ کس هیچ کاری نمی کرد. تمام این اتفاقها درکمترازیک دقیقه رخ داد ماشین پژوبه خیابون برگشت وبا سرعت ویراژداد وپلیس هم به دنبالش . من وپویا سریع ازماشین پیاده شدیم وپویا با اعصابی خراب به ساغرگفت : ساغی اگه از ماشین پیاده بشی بیای اونجا می کشمت ، شوخی ام ندارم !

طفلی ساغربا رنگی پریده گفت : نه نمیام . توبروببین چی شده ... به سمت جمعیت حرکت کردیم صدای پارسا ازپشت سرم اومد که بلند گفت : پویا کجا ؟ چی شده ؟!

پویا برگشت گفت : پارسا هیچی نپرس بدوکه خوب موقعی اومدی !

پویا جلوی من حرکت می کرد وپارسا هم ازپشت سرم ... جمعیت وشکافتیم رفتیم جلو ... پویا با صدای بلند گفت : برید کناربایستید . شلوغی بدترحال ایناروخراب می کنه وبا یکی دونفردیگه کمی مردموکنارزدن.

طفلی پدره بچه شوگرفته بود توی بغلش وداد می زد یکی کمک کنه بچه م داره ازدستم میره . پارسا به سرعت خودشوبه بچه رسوند وازآغوش پدرش کشید بیرون رفتم جلوآروم دستموکشیدم روی سرش یه دفعه با وحشت گفتم پارسا سرش ؟! پارسا دستشوکشید اون قسمت ونعره زد یه تیغ برام بیارید زودتر! پویا برگشت گفت : یه سوپری اونطرفه الان میرم می گیرم ... پارسا گفت : فقط زود . مرد که وحشت زده شده بود گفت : با بچۀ من می خوای چیکارکنی ؟! چه بلایی می خوای سرش بیاری ؟! هـــــــــــــــان ؟ با توأم !!

بعد سعی کرد بچه روازآغوش پارسا بیرون بکشه که من سریع رفتم جلوگفتم : گوش کن آقا ؛ ایشون جراح مغزه ؛ اگه قرارباشه پسرت خوب بشه خدا بهترین وسیله رو برای بچه ت فرستاده ، پس اجازه بدید کارشوانجام بده .

مرد با دهان بازبه پارسا خیره شد . پارسا شروع کرد با بچه حرف زدن ,,, دم گوشش گفت : عمو جون اسمت چیه ؟

پدره می خواست جای بچه جواب بده که من بهش گفتم : هیچی نگید . همسرم داره سطح هوشیاریه بچه تونه محک می زنه ... پدره با گنگی سری تکون داد وبه پسرش زل زد . بچۀ نازودوست داشتنی ای بود . درحالیکه به پارسا زل زده بود ، سیاهی چشمهاش درنوسان بود ونمی تونست کنترل کنه با صدای گرفته گفت : اسمم سیاوشه .

پویا نفس زنان رسید وتیغ وبه دست پارسا داد . منم سریع مانتوی سرخابیموازتوی نایلکس خارج کردم وزیرسرسیاوش گذاشتم .

پارسا با مهربونی دستی به صورت بچه کشید وگفت : سیاوش جان داشتی کجا می رفتی؟

سیاوش : بابام می خواست برام توپ بخره . داشتیم می رفتیم مغازۀ عباس آقا دوست بابام.

پارسا : اگه قول بدی به حرفم گوش بدی خودم برات یه توپ چهل تیکه می خرم ، باشه ؟

سیاوش با لبخند محوی گفت : راست میگی عمو ؟!

پارسا : آره پسرگلم ، معلومه که راست میگم .

سیاوش : باشه عمو قول میدم نترسم.

پارسا سیاوشو به خودش چسبوند طوریکه صورت سیاوش روی سینۀ پارسا قرارگرفت وآروم با گوشۀ تیغ روی قسمت ورم کردۀ سرِ سیاوش شکاف کوچکی ایجاد کرد . خون ازحفره خارج شد پارسا کمی با دستش به کناره های شکاف فشارآورد وچند تیکه لخته خون زد بیرون . روبه پویا گفت سریع ماشینوبیار... پویا با شتاب به سمتی که ماشین پارک بود حرکت کرد . مانتوم زیرسرسیاوش خون خالی شده بود . پویا ترمزکرد . پارسا سیاوش وبلند کرد روبه پدرش که فهمیدیم اسمش آقا جمشیده گفت : شما با موتورت دنبال ما بیا ... سریع سوارشدیم . ساغررنگ به چهره نداشت وآروم داشت گریه می کرد . خیلی دل نازک بود . پویا ازتوی آینه نگاهی بهش انداخت وگفت : خانمیه من برای چی گریه می کنه ؟

ساغر فین فینی کرد وگفت : حالش چطوره ؟

پویا به زورلبخند زد وگفت : پویا قربونت بره می بینی که خوبه ! توگریه کنی منم گریه می کنما .

دستموروی دست ساغرگذاشتم وگفتم خوبه عزیزم ، شکرخدا پارسا به موقع رسید .

پویا به پارسا گفت : بریم بیمارستان محل کارت ؟

پارسا گفت : نه ، تا اونجا خیلی دوره ممکنه خدای نکرده دیربشه ؛ بروبیمارستان...

پویا پاشوروی پدال گازگذاشت وویراژ داد وبه سرعت به بیمارستان رسوند .

به محض پیاده شدن پارسا به پویا گفت : توساغروببرخونه وبه سیروس وشراره زنگ بزن فی الفورخودشونو برسونن اینجا ، پرسنل شیفت شب زیاد نیستن .

پویا دورزد برگشت وپارسا سیاوشو که دیگه داشت می خوابید درآغوش فشرد ودوید داخل سالن ومنم با اون کفشها به دنبالش . پارسا گفت : جائیت درد می کنه ؟

سیاوش با بی حالی گفت : نه عمو ...

این نشونۀ خوبی نبود. امکان اغماء رفتن سیاوش زیاد بود . اگه پارسا خون رو قبلا" خارج نمی کرد تا الان دیگه زنده نبود .

وارد سالن که شدیم پارسا به نگهبان گفت : اتاق عمل کجاست ؟!

نگهبان گفت : آقا اتاق عمل یعنی چی ببرش اورژانس !

پارسا فریاد کشید گفتم اتاق عمل کجاست . بابا کشیک شیفت شب کیه ؟!

نگهبان سروقت تلفن رفت شماره ای گرفت وگفت : دکترحسامی سریع بیاید یه دیوونه اینجا روگذاشته رو سرش !

پارسا بدون اینکه اهمیت بده سیاوشو روی برانکارد گوشۀ سالن گذاشت وبدو به سمت آسانسوررفت . نگهبان خیزبرداشت جلوشوبگیره که من جلوشوگرفتم گفتم : آقای نسبتا" محترم ! شما به یکی ازبهترین جراحهای مغزواعصاب وستون فقرات دارید می گید دیوونه ! بعدا" منتظرتوبیخ باشید .

ازجلوی چشمهای بهت زده ش عبورکردم وبدون اینکه منتظرآسانسوربمونم پله ها روطی کردم وطبقۀ سوم نفس زنان به پارسا رسیدم .ازسیاوش خبری نبود وپارسا مشغول صحبت با پزشکی که خیلی زود فهمیدم دکترحسامی ورئیس کشیک بوده ... جلورفتم وسلام کردم . موهای کم پشت واندام لاغروعینکی هم به چشم داشت. پارسا گفت : ایشون همسرمن وپرستارهستن .دوست من وهمسرشون هم که همکارهای من هستن توی راه بیمارستانن . کارت پزشکی پارسا توی دست دکترحسامی بود وگفت : بله دکترالان ترتیب همۀ کارهارومیدم . پارسا سری تکون داد وروبه من گفت : سریع برای عمل آماده شو که هرلحظه حیاتیه .

بدو به رختکن رفتم .دوپرسنل زن کمک کردن سریع آماده شدم ولباس استریل جراحی روبه تن کردم ووارد اتاق شدم . یک تیم هشت نفری آماده بودن . به محض شروع شدن جراحی سیروس وشرازه هم رسیدن . کنارپارسا ایستادم. موهای سیاوش تراشیده شده وبیهوش روی تخت افتاده بود . دردلم گفتم الهی به امید تو . پارسا شروع کرد . نیم کرۀ کاسۀ سرروبا ظرافت برش داد. پرستاری که روبروی پارسا ایستاده بود سریع خون رو پاک کرد . کاسۀ سرجدا شد وچتد تیکه لخته خون روی جمجمه ومغزجا خوش کرده بود . با دقت لخته ها روبرداشت . تند تند فرمان صادرمی کرد ومنم ابزاروبه دستش می دادم وعرق پیشونی شو پاک می کردم که توی چشمهاش نره . اولین دستیاری من درکنارش بود . تا حالا با خیلی ازدکترها دراتاق عمل حضورداشتم ولی تا حالا پیش نیومده بود کنار شوهرم باشم . شنیده بودم درحین عمل خیلی خشک وجدی ومنضبطه وتازه بهم ثابت شد . کسی جرأت نداشت جیک بزنه ودرتمام مدت اخمهاش ازهم بازنشد . نیمه های عمل ضربان نبض کند و کندتر شد . ناخوداگاه گفتم : دکترقلب داره می ایسته . صدای فریاد پارسا پیچید توی اتاق : شــــــــــوک سریع ...

دستگاه شوک آورده شد ویکبار بی فایده ... باردوم ... پارسا یک چشمش به مانیتوروچشم دیگه ش به سیاوش بود دوباره فریاد زد دوباره . با وحشت به صفحۀ مانیتورچشم دوختم ... کم کم نبض شروع به زدن کرد . با خوشحالی گفتم : پارسا برگشت . خدای من شکرت . . .

بالاخره نیمه های شب عمل به اتمام رسید . همه خسته ولی خوشحال بودن .

*************

 

سیاوشو به بخش ICU منتقل کردن . آقا جمشید ازبس رنگش پریده بود شبیه روح شده بود ! بیچاره نمی دونست چطوری ازپارسا تشکرکنه ... پارسا ازخستگی روی پا نمی تونست بایسته . طفلی دیروزم جراحی داشته وازطرفی هم خرید رفتنمون خستگی شوتشدید کرد . دکترحسامی وارد رختکن شد . ازچهرۀ پارسا پی به خستگیش برد . کارت پارسا روبه طرفش گرفت و

گفت :دکتراین کارتتونِ . امیدوارم جسارت بنده روعفوکنید ، خودتون که می دونید قانونه وما موظفیم استهلام کنیم ... پارسا با لبخند گفت : اتفاقا" کاردرستوانجام دادید واگه اینکارونمی کردید ؛ کوتاهی کرده بودید . بعد کارتوازدستش گرفت ... دکترحسامی گفت : لطفا"تشریف بیارید اتاق کشیک واستراحت کنید چون باید بیمارتونوتحت نظرداشته باشید که اگه دستوری لازم بود انجام بشه . پارسا سری تکون داد و روبه من گفت : پویا توی بیمارستانه ، توباهاش بروخونه ش ؛ تا صبحم چیزی نمونده . من اینجا می مونم خیالم ازبابت سیاوش راحت شد منتقلش می کنم بیمارستان خودمون .

گفتم : نه ؛ من کنارتخت سیاوش می شینم ، توأم بروبا خیال راحت استراحت کن . اگه خونه برم همه ش دلم اینجاست . پارسا با گفتن : پس مواظب خودت باش به دنبال دکترحسامی روان شد ... با توجه به شغلم برای موندن ایرادی نگرفتن .

تا نزدیکهای روشن شدن هوا بیداربودم . کم کم چشمهام سنگین شد . سرموروی تخت به دستهام تکیه دادم و نفهمیدم کی خوابم برد .

****

با احساس دستی روی شونه م ازخواب پریدم . پارسا بالای سرم ایستاده بود وبا لبخند بهم خیره شده بود . سریع به سیاوش نگاه کردم وپرسیدم : حالش چطوره ؟ به هوش نیومده ؟

پارسا : چرا به هوش اومد ولی دوباره خوابید .

- چرا منوبیدارنکردی ؟

پارسا : همچین غرق خواب بودی که دلم نیومد صدات کنم .

- الان می خوای چیکارکنی ؟

پارسا : بلند شوبریم بیرون می فهمی ... ازروی صندلی برخاستم وهردوبه سمت استیشن به راه افتادیم . هنوزوسطهای سالن بودیم که چهارتا پزشک به همراه چند نفررزیدنت وپرستاربه سمتون اومدن . پزشکی که ازهمه مسن وبا ابهت تربود جلوتروبقیه ازپشت سرش میومدن . به محض اینکه به ما رسیدن دستشوگرفت به سمت پارسا و

گفت : سلام دکتر.ازآشنایی باهاتون خوشبختم ، شجاعی هستم رئیس بیمارستان. پارسا سریع باهاش دست داد وگفت : اختیاردارید آشنایی با شما افتخاریه . بعد با بقیه نیزدست داد وهمه با من وپارسا سلام واحوالپرسی کردن . پارسا گفت : دکتراگه اجازه بدید من بیمارمومی خوام ببرم بیمارستان محل کارم . دکترشجاعی با اخم تصنعی گفت : یعنی افتخارنمی دید ما درخدمتتون باشیم ؟ پارسا : اختیردارید ، این فرمایشو نفرمایید . موضوع اینه که برام سخته دائم بین این دوبیمارستان درحال رفت وآمد باشم وهمونطورکه مستحضرید بیمارباید زیرنظرپزشک معالح باشه .اینه که اونجا باشه فشارکارم کمترمیشه .

دکترشجاعی : یعنی تصمیم دارید افتخارهمکاری با خودتون روازمون دریغ کنید ؟

پارسا : باورکنید چنین جسارتی نکردم .

دکترشجاعی : ظاهرا" حرف ما برش نداره . به هرحال ما ازحضورتون درمیون کادرپزشکی مفتخریم وهرموقع قابل دونستید خوشحال می شیم ازتجربیاتتون استفاده کنیم . خلاصه بعد ازاینکه کلی حرفهای قلمبه سلمبه (قلنبه سلنبه ) به هم زدن بالاخره دکترشجاعی رضایت داد سیاوش وسواربربرانکارد به آمبولانس منتقل کردند ومن وپارسا وآقا جمشید سوارماشین پویا که توتمام شب پایین توی سالن انتظارگذرونده بود حرکت کردیم . دلم برای محل کارم تنگ شده بود . همه با تعجب نگاه می کردن که این بچه کی می تونه باشه خودِ پارسا شخصا" به بیمارستان آورده . سرووضع منم با اون کفشها روسری ومانتودیدنی بود . هرکی می رسید سلام می داد ولی کسی سؤالی نمی پرسید . پارسا همراه دونفری که برانکارد سیاوشوهدایت می کردن به بخش رفت ومنم ازفرصت استفاده کرده وسری به لیلا زدم .

بعد ازروبوسی گلایه کردم چرا برای عروسیم نیومده بود ؟ فهمیدم شوهرخاله ش فوت کرده ونتونسته بود بیاد . خلاصه ازهردری حرف زدیم وبیشتردرمورد پارسا کنجکاوی می کرد که اخلاقش توی خونه چطوریه ؟ وقتی گفتم : حرف نداره حسابی تعجب کرد وباورش نمی شد به قول خودش این میرغضب بلدم باشه بخنده !!

حسابی دلم بازشد . چند دقیقه بعد دوستام اومدن ریختن روی سرموهرکسی یه تیکه بهم می نداخت . بعضیاشون شوخیای بدی می کردن که نمی دونستم بخندم یا کتکشون بزنم ! مشغول بگوبخند بودیم که ویدا یه دخترگوشت تلخ که هرکاری می کردم ازش خوشم نمیومد ، بی مقدمه گفت : ببینم چطوری قاپِ دکترکاویان ودزدیدی اونم با اون اخلاق سفت وسختی که اون داره وهیچکس وحساب نمیاره !

با دهان بازبهش خیره شدم . کمترکسی ازاوخوشش میومد مونده بودم چی بگم که صدای پارسا ازپشت سراومد که گفت : اتفاقا" خانم رشیدی این من بودم که قاپِ همسرمودزدیدم نه او!

همه یه دفعه از جا پریدن . ویدا حسابی رنگش پریده بود و با تِ تِ پِته گفت : دکترباورکنید غرضی نداشتم . پارسا جلواومد وبعد ازاینکه چشم غره ای به ویدا رفت روبه من گفت : عزیزم هرموقع دوستاتودیدی من توی سالن منتظرتم ...

ازاتاق رختکن پرستارها خارج شد ... ویدا که دیگه موندن وجایزندید به سرعت رفت وبچه ها با صدای بلند زدن زیرخنده . پریسا ادای پارسا رودرآورد وگفت : عزیزم منتظرتم .اوه اوه باورم نمی شه دکترکاویان وعزیــــــــــــزم؟؟؟!!!!!!!!

توی دلم گفتم خبرنداری چه حرفهایی که بهم نمی زنه ! اگه اوناروبشنون بدون شک شاخ درمیارن ! اون یکی گفت : وااااای خداجون من عاشق شوهرت بودم ! میشه بگی منم بگیره ؟ باورکن کنیزیتومی کنم !! همه به این شوخی خندیدیم وگفتم : بچه ها خیلی پرچونگی کردید ! من دیگه برم پارسا منتظرمه .

بالاخره رضایت دادن وبدورفتم پایین ... پارسا وپویا مشغول صحبت بودن . رسیدم بهشون گفتم بریم من حاضرم .سه تایی سوارشدیم . پویا مارو رسوند وخودش رفت خونۀ پدرم دنبال ساغرکه برن خونشون . پاموکه توی خونه گذاشتم حوله موبرداشتم یکراست رفتم حموم . چون دیشب بد خوابیده بودم بدنم خشک شده بود وآب گرم حسابی حالموجا آورد. ازحموم خارج شدم پارسا روی کاناپه تقریبا" بیهوش شده بود .رفتم سراغش ، کمربند ودکمۀ شلوارشوبازکردم وزیپشوکشیدم پایین وبا بدبختی شلواروازتنش کشیدم بیرون .انقدرسنگین بود که نمی تونستم تکونش بدم .ترجیح دادم به تی شرتش کاری نداشته باشم . چون اونواگه دست می زدم بیدارمی شد . خودمم رفتم روی تخت ولوشدم وخیلی زود خوابم برد ...

*****

سیاوش روبه روزبهترمی شد وازبیمارستان مرخص شد . طبق قولی که پارسا بهش داده بود یه توپ چهل تیکه براش خرید ولی به دست پدرش داد و قول گرفت تا خوب نشده بهش نده . دومین دورۀ سیکل ماهانه موگذروندم . این دفعه خیلی عصبی بودم . بخاطراسترسی بود که بخاطرسیاوش تحمل کردم . فردا شبم عروسی درسا بود . پارسا سرش توی این مدت خیلی شلوغ بود وبیشتراوقاتشویا دربیمارستان می گذروند ویا آخروقت ازبیمارستان به منزل خاله میومد ومنم که 24 ساعته دراختیاردرسا بودم. تقریبا" دوهفته ای می شد که با پارسا رابطه نداشتم . شاید کلافگیم هم به همین علت بود !

وقتی به خونه برمی گشتیم ازخستگی بیهوش می شدم . اونروزغروب برگشتم خونه که هم یه سروسامانی به وضع خونه بدم و هم اینکه ازمزون تماس گرفتن لباسمو بیارن تحویل بدن ، باید منزل بودم .همه جاروگرد وغبارگرفته بود . حسابی گردگیری کردم ودوش گرفتم . تازه ازحموم خارج شده بودم وبرای خودم یه چای ریختم که زنگ آیفون وزدن.به سمت اف اف رفتم . حدسم درست بود لباسمو آورده بودن . بعد ازتشکرتحویل گرفتم وبه اتاق کناری بردم وازتوی جعبه خارج کردم . اِ ... !!! اینکه لباس من نیست ! لباسوبلند کردم روی دست . یه پیراهن سبزخوشرنگ بالاتنه دکلته وپشتش افتضاح بازبود وبهتره بگم اصلا" پشت نداشت ! دامن دوتکه پارچه وهمون رنگ حریر دنباله دارازروش می خورد ... به سمت تلفن رفتم وشمارۀ سوسن خانم روگرفتم . با چهارمین بوق گوشی رو جواب داد .

سوسن : بله بفرمائید ؟

- سوسن جون سلام ؛ پروا هستم .

سوسن : سلام عزیزم . خوبی پروا جون .

- ممنونم . شما خوبید ؟

سوسن : مرسی گلم ، لباست به دستت رسید ؟ ببینم ایرادی که نداشت ؟

- راستش بخاطرهمین مزاحمتون شدم .

سوسن: چرا عزیزم ؟ ایرادش چیه ؟!

- مثل اینکه اینکه اشتباهی رخ داده ! ظاهرا" لباسواشتباهی فرستادید !

سوسن : مگه میشه ؟غیرممکنه همچین اشتباهی کنم !

- این لباس با اون رنگ ومدلی که من دادم به هیچ وجه مطابقت نداره .

سوسن: اجازه بده نگاهی بندازم ببینم موضوع چیه ؟ چند دقیقه بعد صداش درگوشی پیچید که

گفت : پروا جون این مدل صفحۀ سی وهفته که خودت توی دفترگفتی یادداشت کردم .

- ولی لباسی که من گفتم نقره ای یقه کیپ وآستین سه ربع بود . سوسن خانم بعد ازکمی مکث گفت : حالا متوجه شدم ! مدل تومال صفحۀ سی وهشت بوده وتواشتباهی این صفحه روبه من دادی ! آروم به گونه م زدم وگفتم : وای ! حالا من چیکارکنم ؟ هیچ فرصتی هم ندارم .

سوسن : عزیزم اینم که مدلش خیلی شیکه . چه ایرادی داره اینو بپوش .با عجزگفتم : آخه شما که شوهرمنو نمی شناسید ، اون اگه چشمش به این لباس بیوفته نمی ذاره بپوشمش . سوسن خانم کمی فکرکرد وگفت : یه فکری دارم یه شال بلند ازجنس همین لباس برات می فرستم بندازروی دوشت . میدم بچه هاهم روش کارکنن .

- ظاهرا" چارۀ دیگه ای ندارم . فقط بعد ازظهربفرستید که شوهرم خونه نباشه .

سوسن : باشه عزیزم . خیالت راحت باشه .

بعد ازخداحافظی گوشی روگذاشتم . با خودم گفتم : آخه چطوری خیالم راحت باشه ؟! باید شال به اون گنده گی روبپیچم دورخودم . جعبه روزیرتخت گذاشتم که پارسا نبینه وگرنه قیامت می کرد . سریع آماده شدم رفتم خونۀ عمو ... خاله تا منودید کشید یه گوشه وگفت : پروا جان خاله قربونت بره با درسا حرف بزن ویه کم آگاهش کن که فردا بی گداربه آب نزنه ! گفتم : چشم خاله جون ... خاله گفت : پس خیالم راحت باشه ؟ خودت که می دونی این دختره خیلی سربه هواست ! خنده م گرفته بود ؛ گفتم : اینطوریام که فکرمی کنید نیست !

به اتاق درسا رفتم . مشغول صحبت با تلفن بود تا منودید گفت : وای چرا امروز دیراومدی . پشت چشمی براش نازک کردم گفتم : خجالت بکش ! یک هفته ست منوازکارزندگی انداختی حالا یه چیزم طلبکاری ؟! با خنده گفت : آخـــــی طفلی داداشیم ! یه کمم به اون برس . بالشتوازروی تختش برداشتم کوبیدم توی سرش وگفتم : البته اگه تو بذاری ! حالا بیا بشین می خوام درمورد فردا شب کمی باهات اختلاط کنم . شونه ای بالا اندات وگفت : حتما" مامان گفته آره ؟

- بله با اجازه تون .

درسا : تواگه آدم بودی شب عروسیه خودت مثل خرس نمی خوابیدی .

- عوضش بعدا" به نحواحسنت جبران کردم !

درسا : بمیربابا من عمرا" اگه بخوابم . هوشیاره هوشیارم . خودمم بلدم تولازم نیست به من یاد بدی !

با هم کلکل می کردیم ومی خندیدیم . اصولا" دخترراحتی بود ومدت طولانیه نامزدیش حسابی روشوبازکرده بود وظاهرا" با فرزاد مشکلی نداشت ... پارسا طبق معمول شب اومد . به استقبالش رفتم وسلام کردم . با خوشرویی جوابموداد . با عمو هم دست داد وصورت خاله روبوسید . شاموکه خوردیم دوساعتی درمورد فردا صحبت شد . آخرشب برای رفتن آماده می شدم که درسا اومد توی اتاق وگفت : پروا امشبواینجا بمون دیگه . گفتم : آخه فردا باید آماده بشم پارسا هم یه سرباید به بیمارش بزنه وبیاد لباسهاشوآماده کنم که معطل نشه . درسا دست بردارنبود . پارسا اومد گفت : پروا کجا موندی پس ؟ روبه پارسا گفتم: بذارامشب بمونم پیش درسا ؛ اخرین شبیه که اینجاست .

پارسا آروم ابروهاشوبالا انداخت وگفت : تواینجا باشی درسا نمی خوابه وفردا خسته میشه . درسا دست پارسا روگرفت ونق زنان گفت : پارسا خواهش می کنم بذارپروا بمونه . پارسا نگاه تیزی به من کرد وگفت : آخه پروا نباشه من خوابم نمی بره ! درسا گفت : لوس نشوبذاربمونه پیشم ...

بالاخره پارسا رضایت داد ودرحین بدرقه ش با دلخوری گفت : توچطوری بدون من می تونی بخوابی ؟ آخه مگه زن دورازشوهرش می خوابه ؟!

- عزیزم من خودمم بیام خونه راحت ترم ، ولی نمی تونم دل درسا روبشکنم.

پارسا : دل منوچی ؟!

با دلخوری گفتم : توچه من باشم وچه نباشم راحت می خوابی !!

با موشکافی نگام کرد وگفت : اینطوریه دیگه ؟!

- بله با اجازه تون .

پارسا : اگه دوهفته گذاشتم شب بخوابی نامردم !

نمی دونم این حرف احمقانه ازکجا به دهنم اومد : منکه از خدا می خوام ولی انگار توسرد شدی !

با چشمهای گرد شده زل زد بهم وگفت : من سرد شدم ؟!! بروحاضرشوبریم خونه تا بهت نشون بدم کی سرد شده !

- وای پارسا شوخی کردم می خواستم تحریکت کنم !

پارسا : موفقم شدی ! بدوحاضرشو .

به التماس افتاده بودم : اگه من الان بگم می خوام برم درسا فکرمی کنه من بهت یاد دادم که نذاری بمونم اونوقت ازم دل چرکین می شه ... بعد دستموکشیدم به صورتش گفتم : عزیزم همین امشب . خواهش می کنم . انگارقانع شد ولی قیافه ش حسابی توهم رفت . به سمت ماشین حرکت کرد وگفت : پس صبح زودتربیا خونه که به کارات برسی شب معطل نشیم . با گفتن باشه مواظب خودت باش ازهم خداحافظی کردیم ...

به داخل ساختمون برگشتم ووارد اتاق درسا شدم .نیم ساعتی با هم حرف زدیم که درسا خوابش برد ! انقدرازدستش عصبانی بودم که حد نداشت ! فقط می خواست منوزا براه کنه !

*****

صبح زودترپا شدیم . همه صبحونه خوردیم . درسا رو فرستادم حموم وبه آرایشگاه که رفت منم سریع آماده شدم به خونه برگشتم . نمی دونم موندن من برای چی بود آخه ؟! شکرخدا پارسا خونه نبود . دوساعتی گذشته بود که شال لباسموآوردن . خوب بود ولی زیبایی لباسو پوشونده بود . ولی حداقل خیالموتا حدودی راحت کرده بود . شیرجه زدم توی حموم ودراومدم . یه ناهارمختصرخوردم وبه آرایشگاه رفتم . موهامو مدل بازدرست کردم وآرایشمم مثل همیشه ملایم ومات بود . خودم که راضی بودم . تخت گازبه خونه برگشتم . از صدای شیرآب حموم فهمیدم پارسا اومده.سریع لباسموعوض کردم ومانتوموازروش پوشیدم که پارسا پشت شونبینه ! دورخودم می چرخیدم که پارسا ازحموم خارج شد . حوله رودورکمرش پیچیده بود و درحال دست کشیدن به موهاش وارد سالن شد . زیرلب داشت آوازی روزمزمه می کرد . اومد روبروم ایستاد ونگاهی به سرتا پام انداخت . گفتم : چطورشدم ؟ خوشت میاد ؟! سرشوتکون داد گفت : توکه همه جوره نازی . الان یه کوچولوبهترشدی !

مانتوی عبایی تنم کرده بودم که مخصوص اونروزخریدم با یه گل سینه ازبالا جمع می شد ودکمۀ دیگه ای نداشت . تا به خودم بیام پارسا گل سینه روبازکرد گفت : ببینم لباست چه مدلیه ؟ کمی دستپاچه شدم وخودموخونسرد نشون دادم وگفتم : ببین ... یقۀ مانتوروکمی ازهم بازکردم . زل زد به یقه م گفت : مانتوتودربیارقشنگ ببینم ...

اگه بعدا" توعروسی می دید نمی تونست چیزی بگه ولی الان نمی ذاشت بپوشم . گواینکه شال داشت ولی به شال نمی شد اعتبارکرد !

گفتم : دیره پارسا تا آخره شب فرصت داری ببینی ! برای منحرف کردن فکرش حوله روازدورکمرش بازکردم ومشغول خشک کردن بدنش شدم . چشم ازم برنمی داشت . حسابی دستپاچه بودم وکاملا" زیرچشمهای تیزبینش قرارداشتم . با یه حرکت مانتوروازتنم کشید بیرون وبا دیدن پشتش رنگش سرخ شد .

گفت : که تا آخرشب فرصت دارم ببینم ؟!

گفتم : فقط این نیست که ؛ یه شال بلند داره باورنمی کنی بهت نشونش بدم . حالت نگاهاش عوض شد با یه جهش دستشو گذاشت زیرپام وانداخت روی دوشش به سمت اتاق خواب برد ... شروع به دست وپا زدن کردم گفتم : پارسا ولم کن ، دیره ... گفت : نترس خانم خوشگله به موقع می رسونمت ...

برم گردوند دمرانداخت روی تخت وخودشم کنارم درازکشید وافتاد به جون کمرم . انقدرگازگرفت وفشارداد که به سوزش افتاد . گفتم: پارسا خیلی وقت نشناسی !

اصلا" گوشش بدهکارنبود وهمچنان به کارش ادامه می داد . دیگه ازتقلا کردن خسته شدم وبی حال خودمو به دستهای نیرومندش سپردم ... درکمال تعجب یه ربع بعد بلند شد وگفت پاشوبیا بیرون کارت دارم . بیرون که رفت ازروی تخت بلند شدم . موهام کمی به هم ریخته بود. جلوی آینه رفتم ...

وااااااااااای خداجون !! تمام کمرم قرمزشده بود ومی دونستم بزودی کبود میشه .

اــــــــــــــــــی خدا ! ازدست این پارسا چه خاکی توی سرم بریزم .

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
Profile Pic
با سلام به دوستان عزیزم.به وب سایت رمان های ناب رکسانا خوش آمدید.منبع رمان های این سایت کاربچه های انجمن سایت 98ia ست .ازشون تشکرکرده وبهشون خسته نباشید می گیم... "رکسانا" ID««««« roksanadanesh@yahoo.com
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نویسندگان
    آمار سایت
  • کل مطالب : 3
  • کل نظرات : 282
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 23
  • آی پی امروز : 8
  • آی پی دیروز : 29
  • بازدید امروز : 70
  • باردید دیروز : 53
  • گوگل امروز : 7
  • گوگل دیروز : 9
  • بازدید هفته : 397
  • بازدید ماه : 3,454
  • بازدید سال : 6,426
  • بازدید کلی : 262,184
  • کدهای اختصاصی
    mouse code|mouse code

    كد ماوس