close
تبلیغات در اینترنت
خرید دامنه
تقاص (9)
loading...

رمان های ناب رکسانا

سریع به ساعت نگاه کردم. ساعت شش و نیم بود. با عجله گوشی رو برداشتم. زود بود برای اینکه داریوش زنگ بزنه ولی من استرس داشتم. همین که گفتم الو صدای دخترونه ای خط کشید روی نیاز قلبم. از بچه های مدرسه بود که می خواست یه سوال درسی بپرسه. بی حوصله سوال رو براش توضیح دادم. اونم که متوجه بی حوصلگی من شد، خودش زود بعد از گرفتن جواب تشکر کرد و گوشی رو گذاشت. دوباره سر جام دراز کشیدم، مرزی تا دیوونگی نداشتم. دو هفته بیخبر یو حالا تشنه و خمار شنیدن صدای داریوش، این یه ساعت و نیم باقی مونده بدجور داشت کش می یومد…

تقاص (9)

رکسانا بازدید : 503 سه شنبه 28 خرداد 1392 نظرات ()
سریع به ساعت نگاه کردم. ساعت شش و نیم بود. با عجله گوشی رو برداشتم. زود بود برای اینکه داریوش زنگ بزنه ولی من استرس داشتم. همین که گفتم الو صدای دخترونه ای خط کشید روی نیاز قلبم. از بچه های مدرسه بود که می خواست یه سوال درسی بپرسه. بی حوصله سوال رو براش توضیح دادم. اونم که متوجه بی حوصلگی من شد، خودش زود بعد از گرفتن جواب تشکر کرد و گوشی رو گذاشت. دوباره سر جام دراز کشیدم، مرزی تا دیوونگی نداشتم. دو هفته بیخبر یو حالا تشنه و خمار شنیدن صدای داریوش، این یه ساعت و نیم باقی مونده بدجور داشت کش می یومد و اعصابم رو خورد می کرد. چشمامو بستم و سعی کردم به خاطراتم با داریوش فکر کنم، تا زمان سریع تر بگذره. یاد یکی از روزایی افتادم که با داریوش از غیبت خاله کیمیا سو استفاده کرده و دو تایی لب آب نشسته بودیم. هر از گاهی موجی می یومد و پاهامونو نوازش می کرد. بر عکس روزای دیگه داریوش خیلی ساکت شده بود و فقط نگام می کرد. آخر سر عصبانی شدم و گفتم:
- داریوش تو چته؟ چرا اینقدر نگام می کنی؟
- خوب هر چی نگات می کنم سیر نمی شم!
سر جام وول خوردم و گفتم:
- یه چیزی بگو. حوصله ام سر رفت.
- ترجیح می دم سکوت کنم تا تو حرف بزنی.
هنوز حرفش تموم نشده بود که صدای خنده بچه گونه ای تو فاصله نزدیک حواس جفتمونو معطوف خودش کرد. دختر بچه خیلی خوشگلی با موهای بور و چشمای عسلی مشغول آب بازی با باباش بود. داریوش چنان محو این صحنه شده بود که منو هم از یاد برده بود. دختر کوچولو لباس بنفش کوتاهی پوشیده بود و حسابی از پدرش دلبری می کرد. همینطور که می دوید فاصله اش با ما کمتر و کمتر می شد. نزدیک داریوش که رسید پاش به تکه سنگی گیر کرد و محکم زمین خورد. داریوش و باباش هر دو برای بلند کردنش خیز گرفتن ولی داریوش زودتر بهش رسید و بغلش کرد. چنان عاشقانه بچه رو بوسید و نوازش کرد که حسودیم شد. ولی نمی تونستم منکر صحنه زیبای جلوی روم بشم. چقدر پدر بودن به داریوش می یومد. از فکر اینکه یه روزی داریوش بچه خودمونو بغل کنه و اینطور عاشقونه ببوسه هم خجالت کشیدم و هم دلم ضعف رفت. داریوش که تازه متوجه من شده بود یه بار دیگه بچه رو بوسید و اونو به باباش تحویل داد و کنار من اومد. قبل از اینکه بتونه حرفی بزنه بدون فکر گفتم:
- بابا شدن خیلی بهت می یاد.
بعد تازه متوجه حرف نسنجیده ام شدم و از شرم سرخ شدم. داریوش از دیدن شرمم خنده اش گرفت و گفت:
- آخی! کوچولوی من خجالت کشیدی؟
از اینکه تو روم آورد بیشتر خجالت کشیدم و معترض گفتم:
- اِ داریوش!
با لذت گفت:
- جانم؟!!
خندیدم و چیزی نگفتم. سرشو آورد پایین طوری که بتونه چشمامو ببینه و گفت:
- نگاه کن منو …
ناچار نگاش کردم. با جدیت گفت:
- هیچ وقت راضی نمی شم برای رسیدن به خواسته خودخواهانه خودم تو رو توی رنج بندازم.
با تعجب گفتم:
- هان؟!
- یعنی اینکه هیچ وقت نمی خوام به خاطر بچه دار شدن تو رو اذیت کنم.
- یعنی چی داریوش؟!
داریوش با کلافگی دست توی موهاش کرد و گفت:
- چطور حالیت کنم؟ بابا من تحمل ندارم ببینم تو درد می کشی. زایمان هم درد داره. حالا متوجه شدی؟
بحث جدی شده بود، پس شرم رو کنار گذاشتم و گفتم:
- آخرش که چی؟ من خودم می خوام.
داریوش برای فیصله دادن به بحث از در شوخی وارد شد و گفت:
- فوقش من یه زن دیگه می گیرم وقتی بچه دار شد اون بچه رو با هم بزرگ می کنیم. چطوره؟
با اینکه داریوش شوخی کرد ولی به من بر خورد. با دلخوری نگاش کردم و وقتی نگاشو دیدم از جا بلند شدم و با قهر به طرف ویلا دویدم. داریوش هم سریع از جا پرید و دنبالم دوید. قبل از اینکه به ویلا برسم، جلوم پیچید و گفت:
- داشتم شوخی می کردم عزیزم! تو جدی گرفتی؟
از کنارش رد شدم و گفتم:
- برو اون طرف داریوش.
داریوش بدون توجه به فرارم دوباره راهمو سد کرد و گفت:
- خوب ببخشید دیگه عزیزم. اصلاً من غلط کردم. مگه من می تونم جز تو به زن دیگه ای دست بزنم فدای تو بشم من؟ ولی باور کن طاقت زجر کشیدن تو رو ندارم!
با غیظ گفتم:
- تو چی کار داری؟ این منم که باید تحمل کنم که می کنم. باز که داری حرف خودت رو می زنی. اگه یه بار دیگه از این حرفا بزنی باور کن دیگه باهات حرف نمی زنم.
خندید و با لذت گفت:
- الهی من دور تو بگردم که قهر کردنت هم درست عین بچه کوچولوهاست.
اون روز بحثمون به جایی نرسید و من نفهمیدم آخر داریوش حرفم رو قبول کرد یا نه؟!!

دوباره با صدای زنگ تلفن از جا پریدم. این بار سپیده هم بیدار شد. ساعت هشت و ربع بود. حتم داشتم که خود داریوشه. اونقدر هیجان زده شده بودم که حد نداشت. دستم می لرزید و قلبم رو توی دهنم خیلی خوب حس می کردم. سپیده از روی تخت پایین اومد و گفت:
- داریوشه؟!!
دستمو بردم سمت گوشی، نمی دونم چرا می ترسیدم جواب بدم، فقط یه صدایی از حنجره ام خارج شد شبیه:
- هوم!
- منم فکر می کنم خودش باشه. می رم بیرون، ولی همین دور و برا هستم. زود خبرم کن.
با استرس گوشی رو برداشتم و همینطور که دستم رو روی دهنی می ذاشتم گفتم:
- باشه …
سپیده از اتاق رفت بیرون. تماس رو وصل کرده بودم اما اونطرف خط جز صدای نفس هیچ صدایی به گوش نمی خورد. منم که کلا زبونم قفل شده بود، اولین کاری که کردم رفتم سمت در و برای اطمینان قفلش کردم. دوست نداشتم وسط حرف زدنم کسی مزاحم بشه. داریوش قصد حرف زدن نداشت، پس خودم با هزار زور نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- الو….
صدای نفس عمیقی هم از اون سمت خط شنیدم و بعد از چند ثانیه مکث:
- رزا … خودتی؟
بغض چنگ انداخت به گلوم ، صدای داریوشم بود. داریوش من حالش خوب بود و این برام از هر چیزی با ارزش تر بود! گفتم:
- سلام عزیز دلم. معلومه که خودمم! خوبی؟ تو که منو کشتی. من الان دو هفته اس که دارم دیوونه
می شم. باز کجا غیبت زد داریوش؟ چطور دلت می یاد با من اینجوری کنی؟ آخه این چه کاریه؟!!

چند لحظه صدایی نیومد و بعد صدای داریوش تو گوشی پیچید. اونم نه با لحن همیشگی. خشن بود و
بی حوصله:

- دیگه داری حوصله منو سر می بری. اَه!
با حیرت گفتم:
- چی؟
- همین که شنیدی!
به تته پته افتادم، یه لحظه شک کردم که خود داریوش باشه، گفتم:
- منظورت چیه داریوش؟
- اینقدر داریوش داریوش نکن. چته اینقدر به من زنگ می زنی؟ خوب اگه می خواستم که خودم بهت جواب
می دادم. همه جا رو تلفن کِش کردی که چی؟

با چشمایی گشاد شده گوشی رو جا به جا کردم و گفتم:
- داریوش تو چت شده؟
- من هیچیم نیست. سالم سالمم! این تویی که داری روانیم می کنی. بابا حالا من یه چیزی گفتم. توی زیگیل سفت چسبیدی؟
نفسم به سختی بالا می یومد. چرا قلبم طاقت سردی داریوش رو نداشت؟! چرا باور نمی کرد که خود داریوش داره با من اینطوری حرف می زنه؟!! هی کسی از درونم داد می کشید دروغه! این داریوش نیست! دروغه! به زور گفتم:
- یعنی چی داریوش؟
- ای بابا چقدر خنگی! هیچی بابا. تو جدی جدی فکر کردی که من می خوام باهات ازدواج کنم؟
زد زیر خنده و ادامه داد:
- کور خوندی خانوم کوچولو! من فقط برای چند روز شمال و کیش تو رو می خواستم که خوش باشم. دستت درد نکنه معشوقه خوبی بودی. زیاد هم جفتک نپروندی. در ضمن بذار به اطلاعت برسونم که تا چند هفته دیگه
می خوام با دختر عموم ازدواج کنم. دختری که از نجابت تکه! نه مثل تو که اینقدر راحت ولت می کردم همه چیزت رو به من واگذار می کردی!

حرفاش درست عین تیشه ای بود که به ریشه ام کوبیده بشه. چونه لرزونم نمی ذاشت درست حرف بزنم. دهنم که شور شد از خودم بدم اومد!! چرا داشتم گریه می کردم؟!! چـــــــرا؟ گفتم:
- ولی داریوش تو … تو عاشق من بودی. من به خاطر تو داشتم غرق می شدم. داریوش تو …
باز خندید، بریده، مقطع:
- هه هه چقدر ساده ای تو دختر! برای خودت می گم. خوب نیست اینقدر ساده باشی. مگه عقلمو از دست دادم که عاشق بشم؟ عاشق کی؟ عاشق یه دختر؟! اونم چه دختری؟!!! دختر زنی که بابامو به خاک سیاه نشوند؟ توام عین مامانتی! درست همون بلایی که مامانت سر بابام آورد رو من سر تو آرودم خانوم کوچولو! اونوقت بیام عاشقت بشم؟!! عمراً! می دونی چیه رزا؟ من توی مدت دوستی با تو به این موضوع پی بردم که بازیگر خیلی خوبی هستم. تا حالا اینقدر قشنگ نقش یه عاشقو بازی نکرده بودم. اونا همه صحنه سازی بود که خوشبختانه یا متاسفانه همگی باور کردید! خیلی خوشحالم که توی این مدت یه نفر دیگه به لیست عشاقم اضافه شد. تو هم یکی مثل اونا. با این تفاوت که تو یه خورده سر سخت تر بودی و من برای به دست آوردنت مجبور شدم یه سیلی هم نوش جون کنم، ولی خوب فدای سرم ارزششو داشت. تو دختر خوشگل و تو دل برویی بودی. به من که خیلی حال داد. به خصوص که انتقام بابامو هم گرفتم. فقط حیف که نشد این جریان رو تا سر سفره عقد طول بدم و اونجا بی آبروت کنم. اونجوری بیشتر برام لذت داشت! اما حیف … مریم داشت از دستم می رفت! برای اینکه مریمو از دست ندم مجبور شدم نقشه مو زودتر از موعد عملی کنم. چندان بدم نشد! مهم این بود که تو عاشق من بشی و با مخ کوبیده بشی به زمین …
دنیا داشت دور سرم می چرخید! همه این کارا بازی بود؟!! همه اش بازی بود؟!! باورم نمی شد! نمی تونستم باور کنم!

قلبمو چنگ زدم، با عجز و به زور گفتم:
- داریوش این کارو با من نکن!
صداش خشن شد:
- برو بابا اینقدر این حرفا رو از اینو و اون شنیدم که دیگه برام تکراری شده. برو خوش باش! الکی هم غرورتو نشکن. دست از سر من بردار. برو دنبال زندگیت.
هق زدم:
- داریوش تو به خاطر من خیلی کارها کردی. حتی … حتی اشک ریختی … باورم نمی شه که تمامشون از روی دروغ و ریا باشه!
- باور کن … چون من بازیگر خوبی هستم. اصولاً دخترا دوست دارن یه پسر به خاطرشون اشک بریزه. ادای گریه رو درآوردن کار خیلی سختی هم نیست. برای کوبیدن تو بدتر از اینو هم می تونستم انجام بدم، ولی زود افتادی تو دام خانوم کوچولو.
نالیدم:
- خیلی نامردی. من می میرم!
چند لحظه سکوت شد، بعد از چند ثانیه که به نظر من قرنی گذشت صداشو که دیگه برام طنین خوشی نداشت و شبیه ناقوس مرگ بود رو شنیدم:
- بهتره نمیری و مثل من زندگیتو بکنی. در ضمن دیگه نمی خوام ببینمت یا صداتو بشنوم. چون دیگه حوصله تو ندارم. تو هم برام تکراری شدی! کارم باهات تموم شده! کاری نداری؟
همینطور که گوشی داشت از دستم سر می خورد نالیدم:
- برو … برو بمیر.
گوشی از دستم روی زمین افتاد. صدای سپیده رو از بیرون می شنیدم که صدام می کرد. نفسم بالا نمی یومد. مدام محتویات معده ام رو تا توی گلوم حس می کردم و وقتی می خواستم همه شو بالا بیارم دوباره برمی گشتن سر جاشون. جریان خونم انگاری برعکس شده بود. دستمو روی سینه ام گذاشتم و چند بار سعی کردم نفس بکشم اما فایده ای نداشت! هوایی برای تنفس نداشتم! باورم نمی شد به اون راحتی رو دست خورده باشم! اسیر یه توطئه شده باشم! باورم نمی شد! به طرف پنجره رفتم و بازش کردم بلکه هوای تازه حالم رو بهتر کنه، ولی فایده نداشت. هوا به من نمی رسید. انگار دور بود! خیلی دورتر از پنجره! خم شدم که خودمو به هوا برسونم، دست لرزونمو دراز کردم جلوتر از بدنم. می خواستم با دستم هوا برسونم به ریه هام! ولی نمی رسیدم. بدنم رو کامل بیرون کشیدم و بعد از حس رهایی، دیگه چیزی نفهمیدم.
****
همه جا تار بود. چیزی رو درست نمی دیدم. پاهام زق می زد. دست راستم خیلی درد می کرد. طوری تیر می کشید که دوست داشتم از اعماق وجودم جیغ بزنم! اما حتی انرژی برای جیغ زدنم نداشتم! سرم که دیگه در حال انفجار بود. تو اتاقی تنها خوابیده بودم. دیوارا سفید بودن. روی تخت بلندی دراز کشیده بودم. نکنه مرده بودم؟ نه زنده بودم! اگه مرده بودم، الان فرشته عذاب به ملاقاتم می یومد. منو توی قبر می ذاشتن نه توی یه اتاق سفید. شایدم تو بهشت بودم! دلم می خواست بخوابم. چیزی یادم نمی یومد. چرا اینجا بودم؟ توی این اتاق سفید بد بو چه غلطی می کردم؟ نکنه اینجا اتاق انتظار بهشته؟ نه بابا کسی که می ره بهشت که درد نداره! یعنی می شه که در اتاق باز بشه و عین توی فیلما یه نور شدید بیاد تو و بعد که چشمم به نور عادت می کنه ببینم که منظره خیلی قشنگی اونور دره؟ بعد برم وسط بهشت؟ چه افکاری داشتم! مرده بودم اما تو فکر فیلم هم بودم! این دیگه چه نوع مردنی بود؟ چشمام دوباره داشت سنگین می شد. گذاشتم پلکام بسته بشه، تا بلکه توی خواب بفهمم قضیه از چه قراره… انگار خیلی خسته بودم، چون دردم لحظه به لحظه کمتر شد و خیلی زود خوابم برد.
دوباره که چشم باز کردم، چیزی روی بینی ام قرار داشت. سرمو که رو به طاق قرار بود به سمت راست بر گردوندم. مامان رو با چشمای گریون دیدم که دستمو تو دستش گرفته و در حال زمزمه کردن حرف هائیه که من قادر به شنیدنش نبودم. بعد از اون خاله شیلا و سپیده و زن عمو گلرخ و زن عمو ناهید و صدف، دختر دایی و ایلناز و شیدا زن مهران و زندایی پروانه ایستاده بودن. چشمای همه از زور گریه سرخ و متورم بود. سپیده که وضعش از مامان هم بدتر بود. اینقدر صورتش و چشماش پف کرده بود که حاضرم قسم بخورم تا همین لحظه در حال گریه بوده. با بی حالی سرمو برگردوندم به سمت چپ. اولین کسایی که به چشمم اومدن، بابا و رضا و سام و ایلیا بودن که چشمای اونا هم سرخ سرخ بود. بعد از اونا هم مهران و دایی شهرام و دو تا عموها بودن. خیلی تشنه ام بود. به زور گفتم:
- آب.
رضا که از همه به من نزدیک تر بود گفت:
- الهی دورت بگردم خواهر گلم! نمی شه آب بخوری. غدقنه.
با التماس و صدایی گرفته گفتم:
- تو رو خدا تشنمه!
هنوز حرفم تموم نشده بود که صدای گریه مامان و سپیده بلند شد. درست مثل اینکه براشون روضه می خوندم. مامان با عجز گفت:
- رزا مامان الهی فدات بشم! الهی پیش مرگت بشم! تو برای چی رفتی روی پنجره؟ مامان تو که قصد خودکشی نداشتی؟ بگو به همه مامان! مگه تو چی کم داری؟
پنجره! هوا! نفس! سقوطم! وای خدا! وای خدایا! تازه یادم افتاد برای چه اومدم بیمارستان. صدای داریوش هنوز داشت توی گوشم زنگ می زد:
- توی مدت دوستی با تو به این موضوع پی بردم که بازیگر خیلی خوبی هستم. تا حالا اینقدر قشنگ نقش یه عاشقو بازی نکرده بودم. اونا همه صحنه سازی بود که خوشبختانه یا متاسفانه همگی باور کردید. خیلی خوشحالم که توی این مدت یه نفر دیگه به لیست عشاقم اضافه شد. تو هم یکی مثل اونا با این تفاوت که تو یه خورده
سر سخت تر بودی و من برای به دست آوردنت مجبور شدم یه سیلی هم نوش جان کنم. ولی خوب فدای سرم ارزششو داشت. به خصوص که انتقام بابامو هم گرفتم. فقط حیف که نشد این جریان رو تا سر سفره عقد طول بدم و اونجا بی آبروت کنم. اونجوری بیشتر برام لذت داشت! اما حیف … مریم داشت از دستم می رفت! برای اینکه مریمو از دست ندم مجبور شدم نقشه مو زودتر از موعد عملی کنم. چندان بدم نشد! مهم این بود که تو عاشق من بشی و با مخ کوبیده بشی به زمین … دست از سر من بردار. در ضمن دیگه نمی خوام ببینمت یا صداتو بشنوم چون دیگه حوصله تو ندارم. تو هم برام تکراری شدی!

دلم می خواست سرمو به دیوار بکوبم. باورم نمی شد که اینقدر ساده داریوش منو هم مثل یه تیکه آشغال از قلبش بیرون انداخته باشه. هنوز باورم نمی شد! کاش مرده بودم. زندگی دیگه معنایی نداشت. بدون داریوش؟ اینقدر منتظر بودم که زنگ بزنه و تاریخ خواستگاری رو معلوم کند، ولی حالا چی شد؟ من باید اینجا باشم، روی تخت بیمارستان و اون کجا؟ حتماً دنبال کارای ازدواجش. آخ خدا کاش مرده بودم!
این بار با صدای رضا به خودم اومدم:
- چرا حرف نمی زنی رزا؟ بگو دیگه. بگو! چرا اینکارو کردی؟
این قدر گیج و منگ بودم که نمی دونستم باید چی بگم؟ آخ کاش همه شون می رفتن گورشونو گم می کردن! می خواستم تنها باشم. می خواستم به حال بدبختی خودم خون گریه کنم! من بازیچه شدم! خدایا من له شدم! لهم کرد. داریوش بی شرف لهم کرد. خدایا طاقت ندارم. بابا که وضعیت منو دید به مامان و رضا تشر زد:
- الان چه وقت این حرفاست؟ نمی بینین حال این بچه خوب نیست. بعداً هم می شه در این روابط صحبت کرد.
حرفای بابا تلنگری بود به احساسات من. اشک از چشمام ریخت بیرون … مامان دستمو فشرد و زمزمه کرد:
- الهی قربونت برم مامان! چرا گریه می کنی؟!! چته؟ خوب حرف بزن …
همون لحظه دکتر اومد توی اتاق و با دیدن جمعیت و وضعیت من غرید:
- چه خبره! چرا اینقدر دور مریض رو شلوغ کردین؟!! بفرمایید بیرون لطفاً! این وضعیت اصلا براش مناسب نیست.
همه انگار منتظر این حرف بودن که رفتن بیرون، فقط مامان و بابا و سپیده موندن. دکتر با اخم ظریفی دفترچه پایین تختم رو برداشت و مشغول ورق زدن شد، همزمان به سمت دستگاه های بالای سرم اومد و مشغول چک کردم وضعیتم شد. بابا دستمو فشار می داد و با نگرانی به اشکایی که دونه دونه روی صورتم سر می خوردن و قصد بند اومدن هم نداشتن نگاه می کرد.دکتر بعد از چک کردن وضعیتم گفت:
- خوبه. همه چیز درست و به جاست! ولی بهتره امشب هم تحت نظر باشه، اگه تا فردا هم همه چی خوب بود می تونین ببرینش.
بابا و مامان با خوشحالی سرشونو تکون دادن، دکتر چرخید به سمت و گفت:
- خب خانوم خانما اول بگو بدونم دلیل این اشکا چیه؟!! نگو به خاطر شکست عشقی دست به خودکشی زدی که اونوقت خودم می کشمت!
اخمای بابا و مامان در هم شد. صدای دکتر تو ذهنم اکو بر می داشت! شکست عشقی! شکست عشقی!!! رزا! رزای مغرور و سرزنده فامیل! دختری که به زمین زیر پاشم فخر می فروخت! شکست عشقی … پسررقیب بابا … داریوش … له شدم! له! غرق خودمو و ضعیت اسف بارم بودم که صدای خودمو شنیدم:
- خودکشی؟!! نه دکتر خودکشی در کار نبود! سرم گیج می رفت، یه کم هم مشکل تنفسی داشتم، سرمو از پنجره بردم بیرون که نفس بکشم ولی بعد نفهمیدم چی شد! فقط می دونم ترسیدم … خیلی ترسیدم …
این من بودم؟!! رزا ! رزای بدبخت مفلوک! ببین کارت به کجا کشیده که برای جمع کردن ذره های شخصیت وجو بی شخصیتت مجبوری دروغ به هم ببافی. باید از درون بشکنی، نابود بشی، بی وجود بشی! اما از بیرون بخندی. بیچاره! تازه کارت در اومده! تا کی می خوای فیلم بازی کنی؟!! تا کی؟!!
صدای هق هق سپیده بلند شد و با گریه از اتاق خارج شد. مطمئناً فهمیده بود که دروغ می گم. سپیده تنها کسی بود توی این جمع که خبر از درون پر تلاطم من داشت! اون به حال من ترحم می کرد و من همیشه از ترحم متنفر بودم. خوش به حال سپیده! به عشقش می رسید. مامان با وجود مخالفت بابا و مامانش با عشقش ازدواج کرد. خاله با عشق ازدواج کرد. خاله کیمیا هم با عشقش ازدواج کرد! این وسط سرنوشت من شبیه سرنوشت خسرو بود! حالا احساس اونو به راحتی درک می کردم. اونم عشقشو باخت و میدان رو برای تاخت و تاز بابای من که رقیبش بود باز گذاشت، من هم باید میدان رو برای رقیب باز می ذاشتم. هرچند که رقیبی نبود. من توی زندگی داریوش عددی نبودم که بخوام خودمو رقیب دختر عموش بدونم! چرا توی اون حالت هیستریک مرگو انتخاب کرده بودم؟!! چرا؟!! من باید زنده می موندم و به دیگرونی که خبر از دل زارم داشتن، می فهموندم که من هنوزم همون رزای مغرور گذشته ام! چیزی تغییر نکرده بود، جز اینکه … تیکه ای از قلبم گم شده بود. می خواستم فریاد بزنم مامان من بزرگ شدم، به خدا دیگه بزرگ شدم ولی به چه قیمتی؟ به قیمت تیکه تیکه شدن قلبم. آخ که بزرگ شدن چه تاوان سختی برای من داشت!
مامان رو به دکتر که با بهت به رفتن سپیده خیره مونده بود گفت:
- دختر خاله شه دکتر از خواهر به هم نزدیک ترن طاقت دیدن این وضعیت رزا رو نداره.
دکتر سرشو به نشونه فهمیدن تکون داد، بعدش هم با خونسردی چیزی توی دفترچه اش یادداشت کرد و گفت:
- می دونستم که دختری با خصوصیات تو خودکشی نمی کنه، ولی می خواستم مطمئن بشم. در هر صورت از یه مرگ حتمی نجات پیدا کردی چون می خواستم خودم راحتت کنم. با اجازه.
خواست از اتاق خارج بشه که بابا گفت:
- آقای دکتر!
دکتر به سمت بابا برگشت و گفت:
- بله؟
- می تونم چند لحظه وقتتون رو بگیرم؟
دکتر همین طور که از در خارج می شد گفت:
- بله خواهش می کنم.
بابا هم دنبالش راه افتاد. مامان نگاهی به من کرد و گفت:
- عزیز دلم چند دقیقه استراحت کن منم الان می یام!
بعد از این حرف سراسیمه دنبال بابا و دکتر دوید. وقتی مامان از اتاق خارج شد، فشار ریزش اشکام روی گونه هام بیشتر شد. مطمئنا همه دلیل این اشکا رو شوک بعد از حادثه می دونستن. اما خودم چی؟!! ای خدا من قرار بود بعد از این چطور زندگی کنم و روزامو به شب برسونم؟!! چطور باید هم رزا می موندم و خوددار و هم برای عشق از دست رفته ام عزاداری می کردم؟!! فقط یه چیز می دونستم، اونم اینکه نباید اجازه می دادم دیگرون شکست خوردن منو بفهمن. کسی که عشق براش بی معنی بود، حالا این طوری از درد جفای معشوقش روی تخت بیمارستان افتاده! همینطور که اشک می ریختم مشتای گره شدم مو هم روی تشک می کوبیدم، کاش می مردم! رزای احمق!!! چه راحت گذاشتی بازیچه ات کنن … تقاص عشق خسرو رو تو پس دادی … خیلی هم بد پس دادی …

توی فکرای عذاب آورم غوطه می خوردم که سپیده اومد تو … وقتی دید کسی توی اتاق نیست یه راست اومد به طرفم، صورتمو با خشونت گرفت بین دستاش و با صدایی که سعی می کرد خیلی بالا نره گفت:
- رزای احمق!!! چرا این کارو کردی؟!!! هان؟!!!
باز فشار روانیم زیاد شد، باز زد به سرم، مثل دیوونه ها زدم زیر خنده و گفتم:
- چند بار باید بگم؟ اومدم هوا بخورم …
فشار دستاش روی صورتم زیاد شد، پرید وسط حرفم و گفت:
- داری دروغ می گی! تو منو هم احمق تصور کردی؟ داریوش بهت چی گفت؟
سعی کردم دستشو پس بزنم، صورتمو به چپ و راست تکون دادم تا دست از سرم برداره. اما بیفایده بود، با چشمای سرخ و اشکی و خشم آلود خیره شده بود توی چشمام و جواب می خواست. مشتی توی مچ دستش کوبیدم و گفتم:
- ولم کن!
- بهت می گم چی گفت؟!!! چی گفت بهت رزا؟!!
- منم می گم ولم کن! هیچی نگفت، هیچ چیز به خصوصی نگفت.
نمی خواستم بفهمه. نمی خواستم بدونه داریوش خوردم کرده! بذار دلیل جدایی من و داریوش براش توی ابهام باقی بمونه. نمیخواستم از بازیچه شدنم خبردار بشه. دیگه نتونست جلوی خودشو بگیره و داد کشید:
- حرف می زنی یا خفه ات کنم؟ ازت پرسیدم چی بهت گفت که خودتو انداختی پایین؟ اون حق نداشته …
این بار من حرفشو قطع کردم و سعی کردم هر طور شده آرومش کنم و بحث رو تموم کنم، گفتم:
- بس کن سپیده! هر چی که بود تموم شد. من خودمو پرت نکردم پایین. هر چی که به دکتر گفتم حقیقت داشت. داریوش فقط چشم منو به روی حقیقت باز کرد. اون راست می گه، من خیلی ساده ام!
چونه اش لرزید، صورتمو ول کرد و صورت خودشو با دست پوشوند. صداش با گریه می لرزید:
- ای خدا!
آره خدا! بشنو!!! بشنو صداشو! اگه صدای منو نمی شنوی صدای اینو بشنو که از بدبختی من به ضجه افتاده. باز داشتم نفس کم می آوردم، ماسکی رو که دکتر از روی صورتم کنار زده بود رو چنگ زدم، ولی قبل از اینکه بذارمش روی صورتم گفتم:
- چته؟ چرا خدا رو صدا می کنی؟ من باید ناراحت باشم که نیستم. همین بهتر که اول کاری چشمام باز شد و از اون سادگی و خیالات خام بچه گونه بیرون اومدم. من نمی تونستم با یه پسر بوالهوس زندگی سعادت باری داشته باشم.
کاش حرفام حقیقت داشت. کاش از از دست دادن داریوش راضی و خشنود بودم. سریع ماسک رو گذاشتم روی بینیم که خفه نشم. سپیده با بغض نالید:
- ولی رزا تو اونو خیلی دوست داشتی اون … اون … یه روز بر می گرده. قول می دم!
از زیر ماسک به زور گفتم:
- چه برگرده … چه بر نگرده … دیگه به من ارتباطی نداره! … دار … یوش …. برای من …. مرده.
سپیده تو سکوت با ترجم بهم خیره شد. متنفر بودم از این نگاهش، چشمامو بستم که نبینم و تو دلم گفتم:
- چقدر سخته آدم حرفایی رو بزنه که توی قلب و دلش جایی نداره و همه دروغه! من … منی که عاشق داریوش بودم … منی که از دو هفته ندیدنش اینطور شیدا و بی قرار می شدم، چطور می تونم به راحتی فراموشش کنم؟!
دوباره اتاق شلوغ شد و همه دورم رو گرفتن به گمون خودشون می خواستن از ذهن من اون خاطره بدو پاک کنند. ولی زهی خیال باطل! این تازه اول درد و غصه و رنج من بود. من داریوش رو از دست داده بودم!!! داریوش رو به گذشته مامان و بابام باخته بودم. داریوش رو به دختری به نام مریم باخته بودم! کسی که به قول داریوش نجیب ترین بود! و من لابد نا نجیب ترین!
* * * * * *
فردای اون روز از بیمارستان مرخص و به علت شکستگی هر دو پا و دست راستم یک ماه از مدرسه محروم و خونه نشین شدم. تو این مدت همه دوستام به ملاقاتم می یومدن و درسایی رو که جزوه برداری کرده بودن، برام می آوردن. تابلوی داریوش به انبار منتقل شد، چون هر بار با دیدنش حالم حسابی بد می شد و ساعتها گریه
می کردم و ضجه می زدم. مامان فهمیده بود، خیلی سعی می کرد خودشو بهم نزدیک کنه اما هر بار با سری من مجبور می شد بیخیال بشه و از پیشم بره. هیچ وقت رک بهم نگفت از دردم خبر داره. منم سعی می کردم به روی خودم نیارم! یاد داریوش آتیشم می زد، قلبم پر بود، پر از نفت و پر از عشق و من میون این همه احساسات متضاد در حال روانی شدن بودم! چه راحت از دستش داده بودم.

اون سال سال سرنوشت ساز من بود، سال کنکورم، ولی اصلاً حوصله درس رو نداشتم. منی که همیشه عاشق درس خوندن و گرفتن معدلای بالا بودم تا بعدش بتونم از بابا جایزه های قلمبه سلمبه درخواست کنم از درس بیزار شده بودم. فقط دلم می خواست یه گوشه بشینم و به خاطراتم با داریوش فکر کنم و اونو حداقل تو عالم خیال داشته باشم. داریوش با من کاری کرده بود که هر لحظه از تصور مرد دیگه ای کنار خودم حالت تهوع بهم دست می داد. حس می کردم دیگه هیچ پسری روی کره زمین پیدا نمی شه که بتونه به اندازه داریوش همه چی تموم باشه! بالاخره این خیالات کار دستم داد و یه روز که تو خونه تنها بودم و مامان با خاله برای خرید بیرون رفته بودن و رضا هم دانشگاه بود، از سکوت و خلوتی اتاقم استفاده کردم. گوشی رو برداشتم و قبل از اینکه پشیمون بشم شماره داریوش رو گرفتم. اصلاً دست خودم نبود. بی اراده به سمتش کشیده می شدم. چون هنوز هم باور اینکه دیگه اونو ندارم برام مشکل بود. بعد از چندتا بوق صدای ظریف و ملوس دختری روانم رو از هم پاشید …

گفت:
- بفرمایید.
جواب ندادم. چی می تونستم بگم؟!! فقط داشتم تند تند توی ذهنم شماره ای که گرفته بودم رو با شماره داریوش تطبیق می دادم که مطمئن بشم اشتباه نگرفتم. دختره دوباره گفت:
- چرا حرف نمی زنی؟
صدای مردی جا افتاده از اون طرف اومد که گفت:
- مریم جان کیه عمو؟
پس این بود! این مریم بود! دختر رویاهای داریوش، حتماً با هم ازدواج کرده بودند که گوشی اش رو اون جواب می داد! دوست داشتم قطع کنم و برم یه گوشه گورخودمو با دستای خودمو بکنم و بعدم خودمو چال کنم، اما نمی تونستم بدون حرف گوشی رو قطع کنم، از این رو گفتم:
- هیچ وقت نمی بخشمت مریم خانم!
بعدم بغضی که داشت خفه ام می کرد رو خیلی راحت شکستم و ارتباط رو قطع کردم. زد به سرم، با فریاد گوشی رو روی زمین کوبیدم و گفتم:
- آشغال عوضی! حالم ازت به هم می خوره! چرا منو بازیچه کردی؟ تو باید تقاص پس بدی. اگه تا امروز هنوز از تب عشقت می سوختم، حالا می گم تا بدونی، دیگه ازت متنفرم! دیگه واقعاً ازت متنفرم! تو روح منو پژمرده کردی. داریوش. داریوش نمی بخشمت! تو باید عذاب بکشی! تو باید جواب این همه ظلمو نسبت به من بدی! نامرد
بی شرف رذل! چطور تونستی با احساسات من بازی کنی؟ مگه من چی کارت کرده بودم داریوش؟ من که به قول تو کوچولو بودم. چرا کاری کردی که دیگه از عشق و دوست داشتن بیزار بشم؟ ای خدا …. من با این درد چی کار کنم؟

نشسته بودم روی زمین ، زار می زدم، مشت توی سرم می کوبیدم و داد می کشیدم. ملاجم داشت متلاشی می شد که دستام خسته و به حال افتادن کنارم، و خودم بی حال تر ولو شدم پایین تختم. همه انرژیم از بدنم رفته بود، همینطور که آروم هنوز هق می زدم،توی خودمو روی پارکت ها یخ کرده مچاله شدم! برای یه عاشق چه دردی سخت تر از این بود که عشقش رو در کنار دیگری ببینه؟

* * * * * *

دو ماه طول کشید تا کم کم تونستم با شرایط جدیدم خو بگیرم و با یاد و خاطراتش نوحه سرایی نکنم و طبیعی تر برخورد بکنم. امارزای قبلی مرده بود و به جاش یه رزایی اومده بود که مثل رباط فقط روزگارش رو سر می کرد. همین و بس! عشق داریوش رو کامل از دلم بیرون کرده بودم و به جاش تخم نفرت کاشته بودم و با یادآوری حرفاش و برخورد آخرش مدام اون تخم رو آبیاری می کردم تا ازش یه درخت تنومند بسازم و بتونم یه روزی ریشه داریوش رو هم باهاش بخشکونم. دیگر حتی با شنیدن اسمش هم حالم بد می شد. دیگه اصلاً احساس دل تنگی براش نمی کردم. امتحان های ترم اولمون شروع شده بود و من بازم سعی می کردم مثل قبل با جدیت فقط درس بخونم و افت شدیدم رو هر طور شده جبران کنم و خودمو به بقیه بچه ها برسونم. قبول داشتم که شکست خیلی سختی خوردم. شکستی که منو داغون کرده بود. اینقدر محکم زمینم زده بود که به سختی تونستم دوباره بلند بشم. اما بالاخره که چی؟!! این زندگی لعنتی جریان داشت و من باید باهاش سازگار می شدم وگرنه نابودم می کرد. دلخوشی اون روزام شده بود درس خوندن و وقت گذروندن توی کلاس پیانو دقیقا از وقتی که از شمال برگشتیم کلاس پیانو ثبت نام کرده بودم اونم به اصرار داریوش. چون اعتقاد داشت استعدادش رو دارم و این تنها چیزی بود که بعد از داریوش نتونستم بیخیالش بشم. خیلی دوست داشتم دیگه کلاس نرم و از خیرش بگذرم فقط و فقط چون داریوش دوسش داشت! اما علاقه خودم بالاخره مجبورم کرد تو این یه مورد کوتاه بیام. مامان و بابا از تغییراتم تعجب می کردن اما چندان هم ناراضی نبودن، دختر سرخوش و الکی خوش و لوسشون یه شبه بزرگ شده بود و دیگه خبری از اون رفتار های جفنگش نبود! یه بار هم که مامان خواست جدی در مورد داریوش باهام حرف بزنه فقط گفتم چیزی بین من و داریوش نبوده و دلیل جمع کردن تابلوی داریوش هم فقط و فقط این بود که حس خوبی بهم نمی داد. تا وقتی نمی شناختمش برام عزیز بود اما وقتی فهمیدم چه جونوریه از زل زدن بهش اذیت می شم. مامان میخواست قبول نکنه، اما جدیت من بالاخره قانعش کرد. اون روزها علاوه بر مشکلات روحی و روانی که داشتم یه مشکل دیگه هم گریبانگیرم شده بود و اون نفرت از همه مردا و پسرای دور و برم بود. غریبه ها رو که اصلا داخل آدم هم حساب نمی کردم، اما این وسط رضای بیچاره بدجور مورد اصابت ترکش های من قرار می گرفت. حالم از همه مردا به هم می خورد. رضای بیچاره اوایل خیلی سعی می کرد دوباره خودشو به من نزدیک کند، ولی وقتی دید هر بار با تندی جوابشو می دهم بالاخره یه روز عصبانی شد و گفت:
- رزا تو معلوم هست چته؟ چند وقته عین سگ پاچه می گیری! البته دور از جون سگ، تو از سگ هم بدتر شدی.
حساس و زودرنج داد کشیدم:
- آره آره من سگم! حالم از همتون به هم می خوره. حالم از هر چی جنس مذکره به هم می خوره برو گمشو از اتاق من بیرون. دست کثیفتو هم به من نزن!
رضا که انگار بالاخره یه چیزی دستگیرش شده بود، گفت:
- به من راستشو بگو رزا. تو اینجوری نبودی. کدوم نامردی این بلا رو به روزت آورده؟
چشمامو بستم و جیغ کشیدم:
- به تو ربطی نداره گمشو بیرون گمشو بیرون!
رضا با خونسردی روی تختم نشست و گفت:
- تا نگی کدوم الاغی باعث شده تو اینقدر بدبین بشی نمی رم بیرون. رزا چرا نمی فهمی؟ من برادرتم! دوستت دارم! نگرانتم! دلم می خواد تو رو مثل گذشته ببینم. شاد و خندون. کجاس اون رزایی که از در و دیوار بالا می رفت و اشک منو در میاورد؟
- مُرد! اون رزا مرد. به تو ربطی نداره. سیریش از اتاق من برو بیرون وگرنه جیغ می زنم.
- نیست که الان نمی زنی؟! در هر صورت هر کاری که می خوای بکنی بکن، من نمی رم تا بگی.
بعدش هم از جا بلند شد و به جای خالی تابلوی داریوش نگاه کرد.

چند لحظه ای حرف نزد، ولی آخر طاقت نیاورد و گفت:
- باید حدس می زدم!
دوباره با پرخاشگری هولش دادم و گفتم:
- چی رو باید حدس می زدی؟ هان؟ چیزی رو که من خودم هم نمی دونم.
با ملایمت وسط جفک پرونی های من دستمو گرفت و گفت:
- داریوش! آره؟
بازم اسم اون لعنتی! جیغ زدم و گفتم:
- خفه شو! اسم اونو نیار. حالم ازش به هم می خوره از تو هم همینطور.
با وجود مخالفت من بغلم کرد و گفت:
- فدای تو خواهر خوبم! بیا برام بگو و خودتو اینقدر عذاب نده. داریوش با روح حساس خواهر من چی کار کرده؟ هان؟
اینقدر آروم و با ملایمت حرف می زد که باعث شد، بغضم بترکه و بزنم زیر گریه. رضا در حالی که بغلم کرده بود، آروم آروم تکونم می داد. دو تایی روی زانو روی زمین نشسته بودیم. همینطور که زار می زدم، گفتم:
- رضا اون منو نابود کرد. اون منو کشت. رضا بهم گفت منو نمی خواد. گفت فقط می خواسته چند روز باهام خوش باشه، ولی رضا اون منو دوست داشت. عاشقم بود! اون به خاطر من حاضر بود هر کاری بکنه! رضا چطوری اون عشقش اینطوری از بین رفت؟ بهم می گه همشو بازی کرده. اصلاً همه مردا دروغ گو هستن. ما زنا رو ساده گیر
می آرن و تا می تونن ازمون سوء استفاده می کنن، بعد هم عین آشغال پرتمون می کنن یه گوشه!

یه دفعه رضا مثل شیر زخمی شد و با فریاد گفت:
- مگه اون عوضی با تو چی کار کرده؟ رزا؟
گریه امون حرف زدن بهم نمی داد. غیرت هم امون صبر کردن به رضا نمی داد:
- رزا با توام!
اصلاً قادر به حرف زدن نبودم و هق هق می کردم. رضا به ضجه افتاده بود:
- رزا … رزا جونم تو رو ارواح خاک باباجون بگو … دِ حرف بزن تو داری منو سکته می دی … بگو که خاک بر سر نشدیم … رزا!
با گریه به زور گفتم:
- عشق من و اون پاک بود رضا! به پاکی گلها، ولی اون منو زیر پاش له کرد و رفت.
رضا آروم شد. نفس عمیقی کشید و دوباره بغلم کرد. چند لحظه توی سکوت فقط کمرمو نوازش کرد و بعد گفت:
- گریه نکن عزیزم! گریه نکن خواهر گلم. اون قدر تو رو ندونسته. اون احمق بوده که از تو گذشته. تو یه جواهری. هزاران نفر حاضرن جونشونو بدن تا تو فقط بهشون نگاه کنی! رزا فراموشش کن. همه جا از این مردای عوضی پیدا می شه. وقتی مامان برام گفت، وقتی تعریف کرد که پسر خاله کیمیا دقیقا کپی خسروئه ترسیدم. برات ترسیدم رز … تو عاشق تابلوت بودی و ا زاین که عاشق خود واقعی نقاشین بشی ترسیدم. اون پسر خسرو بود! کسی که مامان ما بهش نارو زده بود. رزای عزیزم، مقصر منم که زودتر تو رو از این جریان دور نکردم. من احمق سرم گرم مهستی شده بود و تورو از یاد برده بودم. ولی رزا اگه تو بخوای می رم پدرش رو در می آرم. اگه این آرومت می کنه به خدا اینکارو می کنم. رزا اصلاً هر چی تو بگی! تو بگو چی کار کنم که گریه نکنی؟ من طاقت گریه های تو رو ندارم!
با این حرفش یاد حرف داریوش افتادم و گریه ام شدت گرفت. اون روز کلی با رضا درد و دل کردم، ولی این چیزی از نفرتی که نسبت به مردا پیدا کرده بودم کم نمی کرد. اون روز، روز آخری بود که با رضا اینقدر راحت درد و دل کردم. اگه از رازداریش مطمئن نبودم هرگز حرف های دلمو بیرون نمی ریختم. از اون روز به بعد، رضا خیلی هوای منو داشت و نمی ذاشت زیاد با خودم خلوت کنم. پشت سر هم مهمونی می گرفت و دختر پسرای فامیل رو دعوت می کرد. یه لحظه نمی ذاشت توی خودم باشم. اینقدر با سام سر به سرم می ذاشتن که دادم رو در می آوردن. همه فامیل فکر می کردن آروم شدن من فقط به خاطر اون حادثه است و من چقدر خوشحال بودم که کسی خبر از راز من نداره. البته به جز رضا و سپیده و بعدها مهستی … تو تموم مهمونی هایی که رضا می گرفت مهستی هم حضور داشت. دختر خیلی خوبی بود و حسابی منو جذب خودش می کرد. بهد از گذشت یه مدت وقتی خیلی پیله رضا شده بود و دلیل غم توی چشمای منو پرسیده بود رضا جریان رو سربسته براش تعریف کرده بود. البته قبلش به خودم گفت و وقتی گفتم برام مهم نیست مهستی هم بدونه جریان رو به مهستی گفت. برای همین مهستی هم به اکیپ رضا و سام و سپیده پیوسته بود و اینقدر سر به سرم می ذاشتن که دوست داشتم سر به بیابون بذارم. اوایل از دستشون کلافه می شدم و پرخاشگری می کردم، ولی کم کم عادت کردم. مهستی تقریباً هر روز به خونه ما می یومد و کلی با هم حرف می زدیم. از هر دری به جز داریوش! تو این اومد و رفت ها داریوش کم کم کمرنگ شد و من یه درجه یه درجه به سمت رزای قبل متمایل شدم. عید هم اومد و رفت و بعد از دید و بازدید های عید من به کل افسردگی و ناراحتی هامو از دلم بیرون ریختم و به قول معروف دلمو خونه تکونی کردم. پیش می یاد شبایی که با یادآوری یه خاطره از داریوش تا صبح اشک بریزم اما دیگه مثل قبل زندگیم مختل نشده بود و روزها زندگی آروم خودمو داشتم. یه روز بعد از تعطیلات عید داشتم از مدرسه بر می گشتم که ماشین عمو فرشاد جلوی پام زد روی ترمز. با دقت که نگاه کردم دیدم ایلیاست. شیشه رو کشید پایین و با خنده گفت:
- بفرما خانوم در خدمت باشیم.
خیلی وقت بود که ایلیا رو ندیده بودم، و خیلی وقت هم بود که حرفای اون شبش تو مهمونی رضا رو از یاد برده بودم. برای همین هم ابرویی بالا انداختم و با لبخندی کج شبیه زهرخند گفتم:
- برو در خدمت زنت باش.
- اونو که ندارم، هر وقت گرفتم چشم رو چشمم! حالا شیرین زبون افتخار بده و بیا بالا.
از تملق شنیدن بیزار بودم، کاش می شد هر طور شده دکش کنم، گفتم:
- نمی دم آقا، برو پی کارت.
همه داشتن نگامون می کردن.

ایلیا که متوجه این موضوع شده بود گفت:
- بیا بالا دیگه رزا آبروم رفت! همه دارن نگامون می کنن.
با نگاهی به همکلاسی هام که با خنده های پر طعنه بهم خیره شده بودن با حرصو لج در ماشین رو باز کردم سوار شدم. چاره ای نبود! تاکسی مفتی بود دیگه. ایلیا گفت:
- حال عمو فرهاد چطوره؟ زن عمو جون و رضا چطورن؟
- یکی یکی بپرس تا جوابتو بدم. چه خبرته همه رو با هم می پرسی؟ می ترسی خسته شی؟
- خیلی خوب خانم گل. ناراحت نشو. عمو چطوره؟
تو دلم گفتم خانوم گل و زهرمار! اما به زبون گفتم:
- خوبه ولی سلام نمی رسونه. چون خبر نداشت که تو امروز می یای دنبال من.
صدای قهقهه اش توی ماشین پیچید. با دست چپ فرمون رو گرفت و با دست راستش آروم دماغم رو فشار داد که باعث شد یه کم تو خودم جمع بشم. بی توجه به حال من گفت:
- دیوونه! حالا سوال دوم. زن عمو جونم چطوره؟
اخمام یه کم درهم رفته بود. از تماس فیزیکی با مردا بیزار بودم، گفتم:
- اونم خوبه. رضا هم خوبه دیگه زحمت نکش.
لبخند زد وگفت:
- آخ رزا نمی دونی چقدر دلم برای این چرت و پرت گفتنات تنگ شده بود. خیلی وقت بود که تو هم بودی.
رومو برگردوندم و گفتم:
- دستتون درد نکنه. حالا دیگه من چرت و پرت می گم پسر عمو جون؟
از عمد پسر عمو رو با غیظ گفتم، اصلا به روی نامبارکش نیاورد و گفت:
- نه بابا ببخشید. حرفای شما خیلی هم شیرینه و به دل می شینه.
دیگه داشت حرصمو در می آورد، گفتم:
- خوب منظور؟
لبخند مرموزی زد و گفت:
- منظور خاصی نداشتم. همینطوری گفتم که بدونی.
پوفی کردم و گفتم:
- خیلی خوب دونستم. حالا بگو ببینم امروز اینطرفا چی کار می کردی؟
- دم خونه یکی از دوستام کار داشتم، گفتم سر راهم تو رو هم سوار کنم یه خورده بخندم از دستت.
- اِ؟ وقت گریه ات هم می رسه. حالا که اشکتو در آوردم می فهمی
نچ نچی کرد و گفت:
- تو نباید این کارو با من بکنی!
تو دلم پوزخند زدم، ابرومو انداختم بالا و گفتم:
- مثلاً چرا؟
- حالا…
- مرضو حالا. ببین یه کاری می کنی که یادم بره از من هشت سال بزرگ تری.
- تو با من راحت باش هر چی هم که دلت می خواد دری وری بگو. مهم نیست.
باز زهرخند زدم و گفتم:
- مگه من چه فرقی با بقیه دارم؟
داخل خیابونمون پیچید و گفت:
- یه فرق اساسی!
می خواستم اگه زری می خواد بزنه همین جا بزنه تا آب پاکی رو با تشتش با هم بکوبم تو سرش خیالش رو از هفتاد جهت راحت کنم. پس گفتم:
- خوب بگو می خوام بدونم.
جلوی در خونه مون ایستاد، چرخید به طرفم، لبخند محوی زد، دست راستشو گذاشت روی قلبش و گفت:
- ببین قلب من خیلی بزرگه، یه عالمه آدم هم توش هستن که یک یکشون برام عزیزن. اما نکته مهمش اینجسات، این قلب بزرگ برای همه آدمایی که توش هستن یه جایگاهی تعیین کرده. جای همه آدمای این تو …
ضربه ای روی قلبش زد و ادامه داد:
- توی گوشه کنارای قلبمه … اما قلب من یه حاکمم داره که به کلش فرمانروایی می کنه و قسمت اعظمشو هم اشغال کرده. تو … رزا … تو حاکم قلب منی …
آب دهنمو قورت دادم. باز حالت هیستریکم داشت عود می کرد، الان بود که ایلیا رو با شیشه پشت سرش یکیکنم. نسبت به هر گونه حرف عاشقونه ای آلرژی داشتم.

. با تمام توانم سعی کردم جلوی خودمو بگیرم و خونسرد باشم، از این جهت خودمو به کوچه علی چپ زدم و گفتم:
- به عنوان خواهری دیگه؟
به من من افتاد و گفت:
- نه به عنوان …
- به عنوان چی؟
- به عنوان … به عنوان … رزا شاید بهتر باشه این حرف توسط بزرگترا مطرح بشه.
نفسم به شماره افتاده بود. می خواستم حرفش رو بزنه تا بکوبمش. از اینرو با خشم گفتم:
- ترجیح می دم خودت بگی.
سرش رو به طرفم برگردوند. توی چشمام زل زد و گفت:
- حالا که اینطور می خوای باشه … به عنوان همسری!
بعد هم بدون توجه به من و چشمای سرخم و دستای مشت شده ام تند تند ادامه داد:
- خونه دوستم بهونه بود، امروز از قصد اومدم سروقتت که حرفامو بزنم. نمی خوام از دستت بدم رزا … می خوام بابا و مامانو بفرستم خونه تون که درخواستمو رسمی مطرح کنن … احساس منم احساس یکی دو روزه نیست که …
وسط حرفاش با تموم خشمم در ماشین رو باز کردم و در حالی که پیاده می شدم گفتم:
- ایلیا ببند دهنتو! دیگه نمی خوام از این حرفا بشنوم، وگرنه کلاهمون توی هم می ره، می فهمی؟
خیلی جلوی خودمو گرفتم که با مشت نرم توی صورتش و فحشش ندم! با غیظ رفتم سمت در خونه، ایلیا سریع از ماشین پیاده شد و دنبالم راه افتاد و سردرگمی گفت:
- ولی … آخه چرا؟
دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم، چرخیدم به طرفش و تقریبا با داد گفتم:
- محض اِرا! گفتم بار آخرت بود. حالم از این حرفای آبگوشتی به هم می خوره! نمی خوام از هیچ جنس نری این حرفا رو بشنوم.
انگار نمی فهمید من حالم خرابه که ادامه داد:
- ولی رزا تو بالاخره یه روز ازدواج می کنی.
تازه بدتر انگشت گذاشت روی نقطه ضعفم! صدام شبیه جیغ شد:
- نــــــه! نـــــــه! فهمیدی؟!!! من تا زنده ام مجرد باقی می مونم! حالا از اینجا برو. بـــــــرو و دیگه از این چرت و پرتا نگو!!! بــــــــــــرو گفتم!!!!
خیلی جلوی خودمو گرفتم که نگم گورتو گم کن. ایلیا با ناراحتی عقب گرد کرد، دلخور شده بود اما به اندازه ارزنی ناراحتیش برام اهمیتی نداشت. سوار ماشین شد و با سرعت از اونجا دور شد. اندوهگین و عصبی با بدنی لروزن، در رو باز کردم و وارد خونه شدم. مامان و رضا تو هوای پاک بهاری روی ایوون نشسته بودن و روی میز جلوشون پر از میوه و تنقلات بود. با بی حالی سلام کردم و وارد خانه شدم. قبل از اینکه برم تو صدای رضا رو که آروم از مامان پرسید:
- چشه؟
رو شنیدم. مامان هم درحالی که با تعجب نگام می کرد، شونه هاشو بالا انداخت. بی توجه با حالی گرفته رفتم تو یه رسات رفتم سمت پله های مارپیچ که خودمو به غار تنهاییم یعنی اتاقم برسونم. روی اولین پله بودم که رضا یک دفعه دستم رو گرفت:
- هی خانم! کجا با این عجله؟
دستمو کشیدم و گفتم:
- ولم کن رضا حال ندارم. می خوام برم بخوابم.
رضا با نگرانی گفت:
- چی شده رزا؟
- هیچی بابا ولم کن.
دستمو محکم تر چسبید، اومد ایستاد روی پله بالایی من و گفت:
- رزا تو تازه خوب شده بودی. دوباره چت شده؟
عصبی و لای دندونای به هم فشرده ام غریدم:
- من چیزیم نیست.
- داری دروغ می گی. یه چیزیت هست چشمات داره داد می زنه.
- خیلی خوب بهشون می گم داد نزنن.
- یا می گی یا …
پا کوبیدم روی زمین! ول کن نبود این بشر! اه!
- خیلی خوب بابا می گم پسره سمج!
خندید و گفت:
- آفرین دختر خوب.
بدون مقدمه گفتم:
- ایلیا ازم خواستگاری کرد.
چهره رضا درست شبیه یک علامت سوال شده بود. که هی به شکل علامت تعجب در می یومد و بعد دوباره علامت سوال می شد. هر بار دهن باز می کرد چیزی بگه، ولی انگار پشیمون می شد و دوباره دهنشو می بست.

دست آخر با صدایی دورگه گفت:
- ایلیای عمو؟
- بله ایلیای عمو!
دستی توی صورتش کشید و گفت:
- ای … لا اله الا الله من دیگه عقلم به جایی قد نمی ده. پای خواستگارای توی خونه رو بریدم، می یان جلوی راهت، به خودت می گن. رزا تقصیر خودته که اینقدر خوشگلی!
با بغض گفتم:
- تو هم خوشگلی! اینقدر همه می یان توی خیابون ازت خواستگاری کنن؟
رضا از حرف کودکانه من خنده اش گرفت و گفت:
- ببین خره من که دلم می خواد و از خدامه کسی برام نمی یاد، اونوقت تو که نمی خوای از آسمون برات می باره!
- شوخی نکن رضا حوصله ندارم.
- چشم عزیزم جدی می شم. تو خیلی حساس شدی رزا! یه خواستگاری که اینقدر عصبانیت نداره. جواب رد
می دادی بره.

- نه پس می گفتم بیاد همین امشب بریم محضر!
قیافه ای متفکر به خودش گرفت و گفت:
- خب اینم فکر خوبیه.
با جیغ گفتم:
- رضـــــــــا!!!!
خندید و گفت:
- حالا که جواب رد دادی پس دیگه دردت چیه؟ هان؟
ولو شدم روی پله و گفتم:
- هیچی من با خودم مشکل دارم.
اونم نشست کنارم، دست انداخت دور شونه ام و گفت:
- پس اگه با خودت مشکل داری با خودت هم حلش کن و توی جمع بروزش نده، که بخوای همه رو درگیر کنی.
دستمو توی هوا تکون دادم و گفتم:
- چشم آقای واعض.
- چشمت بی بلا. حالا برو لباساتو عوض کن بیا بیرون پیش ما.
سرمو کج کردم و گفتم:
- بازم چشم.
رضا دستشو روی سرم کشید و بعدم خم شد و روی مقنعه مو بوسید. لبخندی بهش زدم که جوابمو داد و گفت:
- بدو برو لباس عوض کن بیا بیرون پیش ما …
سرمو به نشونه موافقت تکون دادم و از جا بلند شدم رفتم از پله ها بالا … واقعاً که داداش خوب داشتن غنیمته! اگه رضا نبود من تا یک هفته حالم گرفته بود، ولی رضا باعث شد که زیاد توی خودم نمونم. بعضی وقتا فقط حرف زدن در مورد مسئله ای که باعث ناراحتی می شه درد رو تسکین می ده. حتی اگر راه حلی هم برای اون درد نداشته باشیم و رضا خیلی راحت منو مجبور می کرد که حرف بزنم. لباسمو تند تند عوض کردم و پیش اونا رفتم. مامان یکی از پاهاشو روی پای دیگه اش انداخته بود و به پشتی مبل تکیه داده بود. رضا هم دستاشو تو هم قفل کرده و اندکی به سمت جلو خم شده بود. روی یکی از صندلیها کنار مامان نشستم. هر دو شون زل زده بودن به من، اخم کردم و گفتم:
- آدم ندیدین؟
مامان خندید و گفت:
- آدم بداخلاق ندیدم. تو این خونه فقط تو خوش اخلاق بودی که چند وقته معلوم نیست چته!
رضا زیر لبی گفت:
- مامان بیخیال …
مامان هم آهی کشید، پاهاشو جابه جا کرد و یه دفعه بی مقدمه گفت:
- یه خبر دارم رزی.
با خونسردی و بی تفاوتی گفتم:
- چه خبری مامان؟ خوب یا بد؟
دونه ای انگور از ظرف جدا کرد، توی دهنش گذاشت و گفت:
- نمی دونم اونش دیگه به تو بستگی داره!
- یعنی چی؟
- برای سپیده خواستگار اومده.
یه دفعه احساس کردم جلوی چشمام سیاهی رفت. دستههای صندلی رو چنگ زدم. داشتم حسادت رو با جز جز بدنم حس می کردم. چرا سپیده بازیچه نشد؟!! خوش به حالت سپیده! خوش به حالت! مامان بی توجه به حال من گفت:
- حالا بگو کی؟
نیازی به پرسیدن نبود، فقط سرمو تکون دادم که یعنی کی؟ مامان اصلاً متوجه وضعیت اسفبار من نبود.

علاوه بر من چشمای رضا رو هم می دیدم که هی به مامان اشاره می کرد، ولی مامان اینقدر هیجان زده بود که رضا رو هم ندید و گفت:
- آرمین، دوست داریوش، پسر کیمیا! یادته؟ من نمی دونم این دوتا چطور از هم خوششون اومد؟ چون سپید هم جواب مثبت داده!
با بغضی کشنده در گلو گفتم:
- مبارکش باشه.
سپیده حتی به من نگفته بود! بازم ترحم! ترحم! ترحم! قیافه ام لحظه به لحظه داشت درهم تر می شد، چه روز کوفتی بود امروز! خدایا من چرا نمی میرم؟!! مامان تازه متوجه حال من شد، به چهره ام دقیق شد و گفت:
- خوب حالا ببینم خوشحال شدی یا ناراحت؟
برای اینکه دلیلی برای ناراحتی ام داشته باشم، گفتم:
- ناراحت شدم. چون اگه سپید ازدواج کنه من خیلی تنها می شم.
بازم دروغ! بازم لاپوشونی! بازم حفظ این غرور لعنتی حال به هم زن! رضا وسط حرفم اومد و گفت:
- دشمنت تنها باشه! پس من کی هستم؟
لبخندی که به رضا زدم تلخ بود، خیلی تلخ، حتی تلخ تر از فنجون قهوه ای که برای خودم ریختم و با مزه مزه کردنش سرم رو گرم کردم. اون روز توی تنهایی خودم و به دور از چشم بابا و مامان و رضا خیلی گریه کردم. سپیده چه آسون داشت به آرزوش می رسید، ولی من بیچاره باید تا آخر عمر بنا به تاوان یه اشتباه می سوختم!

* * * * * *

کنکور نزدیک بود و من سخت مشغول مطالعه و تست زنی بودم. با غرق شدن توی درس خودمو از مشغولیت های فکری رها می کردم. تنها چیزی که باعث می شد به زندگیم ادامه بدم توی اون روزای کوفتی که حسادت از سپیده منو به مرز نیستی می کشوند این بود که درسم رو ادامه بدم. باید دانشگاه قبول می شدم. باید به سپیده و آرمین و رضا و حتی داریوش می فهموندم که ضربه ای که داریوش به من زد اصلاً قابل توجه نبوده. ولی برای اینکه به اونا ثابت کنم اول باید به خودم ثابت می کردم. برای همینم حسابی غرق کتابام شده بودم، سپیده هم مشغول خوندن بود. آرمین یه پاش اصفهان بود و یه پاش تهران، خیلی وقتا توی درسایسپیده به دادش می رسید و سپیده ازم می خواست درسای مشترکمون رو برم با اونا بخونم. اما من اصلاً دلم نمی خواست خلوتشون رو به هم بزنم. از طرفی هم دیدن سپیده و آرمین با هم فقط و فقط منو یاد حماقت خودم می انداخت. برای همین به تنهایی خودم چسبیدم و هر بار به بهونه ای پیشنهادش رو رد کردم. نامزدی سپیده نزدیک بود. اصلاً باورم نمی شد که سپیده اینقدر راحت ازدواج کنه. اول می خواست نامزدی رو بندازه برای بعد از کنکور ولی وقتی رفت و اومدهای آرمین رو دید تصمیم گرفت هر چه زودتر جریان رو رسمی بکنه تا خیال آرمین هم راحت تر بشه. برای مراسم نامزدیش مامان و رضا بیچاره ام کردن. مامان چند تایی ژورنال خریده بود و با رضا می خواستن از داخل اونا برای من لباس سفارش بدن. دو تا سلیقه کاملاً متفاوت! مامان لباسای سر و سنگین رو می پسندید و رضا لباسای عجق وجق امروزی! آخر سر مامان از دست رضا خسته شد و رو به من گفت:
- تو چرا لال مونی گرفتی؟ خوب خودت یکی رو انتخاب کن دیگه. همش که نمی شه ما برات بپسندیم.
با خنده گفتم:
- آخه مامان جون شما مگه مهلت می دید؟
در همین حین رضا که هنوز با هیجان ژورنال رو ورق می زد هیجان زده گرفتش به سمت من و گفت:
- ببین رزا این لباس محشره! به تو هم خیلی می یاد.
بعد با لحن خاصی رو به مامان گفت:
- در ضمن جلف هم نیست.
ژورنال رو گرفتم و با دقت به لباس خیره شدم. لباس بلند قهوه ای رنگی بود که سرتاسر پر از پولک و منجوق بود. تلالوی زیبایی داشت. از بالا تا سر زانوها تنگ تنگ بود و از زانو به بعد چین می خورد و گشاد می شد. یه کم هم دنباله داشت. بالای لباس هم به صورت دکلته بود و شالی از جنس خود پارچه برای پوشوندن گردن و بازوها قرار داده شده بود. برام خیلی هم مهم نبود چی بپوشم، برای همینم سرم رو تکون دادم و گفتم:
- همین خوبه!
مامان گردن کشید و گفت:
- ببینم …
ژورنال رو دادم دست مامان و خودم پا روی پا انداختم. هنوزم نگاه رضا بهم همراه نگرانی بود. از وقتی جریان ازدواج سگیده و آرمین پیش اومده بود باز داشتم توی یه افسردگی خاص فرو می رفتم. و رضا می خواست بازم جلوشو بگیره اما خیلی هم موفق نبود. مامان گفت:
- خوبه! شیکه … همین رنگ رزا؟!!
رضا قبل از من گفت:
- آره … به رنگ موهاش خیلی می یاد.
مامان از جا بلند شد ژورنال رو برداشت، رفت پشت سر مرضا یکی یواش زد پس گردنش و در حالی که ادشو در می آورد گفت:
- خاله زنک! تو رو چه به این حرفا؟!!
قبل از اینکه رضا بتونه چیزی بگه مامان رفت سمت اتاقش تا سوئیچ ماشینش رو برداره و بره برای خرید پارچه.

به محض اینکه مامان، من و رضا رو تنها گذاشت رضا گفت:
- رزا بیا اتاق من کارت دارم.
- چی کار داری رضا؟ حوصله ندارم.
چشماشو گرد کرد و گفت:
- می گم بیا کارت دارم.
به دنبال این حرف از جا بلند شد، دستمو گرفت و از روی صندلی بلندم کرد. با بی حالی در حالی که زیر لب غر غر می کردم، همراه رضا به اتاقش رفتیم. رضا در رو بست و من روی یکی از مبل های راحتی اتاقش نشستم. سر کشوی میزش رفت و بعد از در آوردن پاکتی کنارم نشست. گفتم:
- چی کارم داری؟ این چیه؟
کله شو با انگشت اشاره اش خاروند و گفت:
- رزا قول می دی که عصبانی نشی؟
- چی شده رضا؟
- باید قول بدی.
پوفی کردم و گفتم:
- خیلی خوب سعی می کنم.
- قول بده.
دستمو تو هوا تکون دادم و با عصبانیت گفتم:
- لا اله الا الله خیلی خوب قول می دم!
پاکت رو به سمتم گرفت و گفت:
- بیا این مال توئه.
پاکت رو گرفتم و با تعجب نگاش کردم. رضا گفت:
- چته جن دیدی؟
پاکتو تکون تکون دادم و گفتم:
- این چیه رضا؟
قیافه اش رو کج و معوج کرد و گفت:
- یه نامه اس.
- دارم می بینم، ولی از طرف کیه؟
- از طرف … خوب بخون می فهمی دیگه.
- تا نگی من در این نامه رو باز نمی کنم.
- خوب از طرف … از طرف …
اعصابم خیلی ضعیف شده بود طاقت صبر کردن نداشتم، داد کشیدم:
- مرگو از طرف … دِ جون بکن دیگه!
- اِ ببین از بس بد اخلاقی می ترسم بهت بگم دیگه! بی تربیت.
از جا بلند شدم و گفتم:
- رضا یا حرف می زنی یا …
رضا دستاشو بالا آورد و گفت:
- خیلی خوب می گم می گم. چرا عصبانی می شی؟
بعد چشماشو بست، دستاشو رو به آسمون دراز کرد و گفت:
- خدایا خودمو به خودت می سپرم … از طرف ایلیاس.
با عصبانیت داد کشیدم و گفتم:
- کی؟
رضا با حالتی خنده دار پرید پشت صندلی و گفت:
- هیشکی به خدا تقصیر من نیست! این ایلیا پدر منو در آورد از بس که اومد دم دانشگاه.
با تمسخر گفتم:
- هه هه دلمون خوشه داداش داریم و داداشمون هم غیرت داره!
رضا از پشت مبل بیرون اومد و با جدیت، طوری که مشخص بود بهش برخورده گفت:
- چی داری می گی رزا؟ این ربطی به غیرت نداره. اون که نمی خواد باهات دوست بشه! ایلیا تو رو از من خواستگاری کرد! هزار بار از من خواهش کرد. نمی تونستم باهاش با خشونت رفتار کنم. البته خیلی هم اون اوایل تحویلش نمی گرفتم، ولی بعد کم کم دلم به حالش سوخت.
باز اعصابم تحریک شده بود، چشمامو بستم و جیغ کشیدم:
- تو دلت باید به حال من بسوزه! تو باید به حال من که خواهرت هستم خون گریه کنی! اونوقت …
قبل از اینکه بتونم حرفمو کامل کنم، بغلم کرد و گفت:
- رزا می دونم با این حالی که تو داری نباید این حرفو می زدم، ولی من عملم و عقلم یه کم با هم تاخیر داره. تو باید منو ببخشی! حالا هم اگه نمی خوای اینو بخونی بده برم پسش بدم. من گفتم گرفتن نامه اش و دوباره جواب رد بهش دادن می تونه از رو ببرتش. وگرنه محال بود تو رو اذیت کنم … رزایی … خواهری آروم باشه دیگه … اینقدر نلرز عزیز من … اصلا گور بابای ایلیا هم کرده!
فین فین کردم، کم کم داشتم آروم می شدم. خشمم لحظه ای بود و بی اراده.
خودمو از تو بغل رضا بیرون کشیدم و در حالی که به نامه نگاه می کردم، گفتم:
- از دست تو من نمی دونم چی کار کنم! خوبه می بینی حال منو!
لبخندی زد و گفت:
- حق داری! ببخشید … بده من نامه رو می برم پسش می دم بهش هم می گم دیگه مزاحم تو نشه. خوبه؟
باز به پاک توی دستم خیره شدم. داشتم وسوسه می شدم بخونمش، از اینکه حرفای دروغا پسرا رو بشنوم حرصم می گرفت، اما همین که تجربه تلخ گذشته ام باعث می شد به دروغاشون پی ببرم آروم می شدم. دیگه محال بود گول بخورم. برای همین گفتم:
- حالا که دیگه دادی می خونم چه زری زده! ولی بار آخرت باشه رضاها!
رضا وقتی دید آروم شدم، با خوشحالی، تند و سریع گفت:
- باشه باشه قول می دم.
اشکامو پاک کردم و از جا بلند شدم. می خواستم برم توی اتاق خودم نامه رو بخونم رضا هم جلومو نگرفت . ته دلم خوشحال بودم که ایلیا به جای رضا با مامان یا بابا حرف نزده. اصلا حوصله نداشتم برای رد کردن ایلیا برای بابا و مامان دلیل و منطق بیارم. وارد اتاقم که شدم، روی تخت نشستم و بی حوصله پاکتو باز کردم. باز که نه! تقریباً پاره کردم. نامه خیلی خودمونی نوشته شده بود :

به نام آنکه باعث شد عاشق بشم
رزای عزیزم سلام هیچ نمی دونم از کجا شروع کنم و چی بنویسم اصلاً نمی دونم
حرف حسابم چی هست تنها و تنها اینو می دونم که عاشقت شده ام به حدی که
قابل بیان نیست. رزای عزیزم هیچ میدونی اسم قشنگت برام معنای عشق میده
چون اسم گلیه که بیان عشقه ودلدادگیه هیچ نمیدونم چرا اون روز از حرف من
اینقدر عصبانی شدی شاید من حرف بدی زده باشم ولی باور کن که من جز حرف
دلم چیزی نگفتم اون روز تا شب تو خیابونا پرسه زدم و خودم رو سرزنش کردم
حتماً فکر می کنی که دیوونه شدم خوب شاید هم حق با تو باشه و من واقعاً
دیوونه اون دوتا چشم تو شده باشم همیشه خدا رو شکر می کنم که چشمای منو
با تو یه شکل و یه رنگ آفریده این باعث می شه که دلم زیاد برات تنگ نشه رزا
می دونم که زیاد از حد چرت و پرت می گم ولی باور کن دست خودم نیست همین
که میدونم تو قراره این نوشته ها رو بخونی دست وپامو گم میکنم رزای قشنگم
من از همون روزای اولی که به دنیا اومدی عاشقت شدم ولی این رازو تو دلم نگه
داشته بودم تا عشقم که تو باشی بزرگ بشه خانم بشه فکر می کنم که حالا دیگه
وقت این رسیده باشه که به تنها آرزوی زندگیم که ازدواج با تو باشه برسم رزا اگه
بگی نه منو از آسمون به زمین پرت میکنی ولی اگه جوابت مثبت باشه پرواز کردنو
به من یاد میدی امیدوارم با عشقت یه پرنده بشم نه یه بند باز مرده
فدای تو همیشه خاک پای تو ایلیا

بعد از خوندن نامه کاغذ رو مچاله کردم و داخل سطل آشغال انداختم و با غیظ گفتم:
- آره جون خودت! همتون اولش از این چرت و پرتا می گین، ولی بعد از یه مدت همه اونا یادتون می ره. از هر چی عشقه متنفرم! زندگی منم شده شبیه زندگی تو قصه ها، هیچیش به واقعیت نمی خوره. همه دروغ و ریا!
ایلیای احمق مثل بچه های دبیرستانی برام نامه عاشقونه نوشته بود! کارش به جای اینکه به نظرم قشنگ بیاد مسخره بود و حرص در بیار. اما خیلی زود فراموشش کردم، مثل همه حادثه های دیگه زندگیم … ضربه ای که بهم خورده بود اینقدر بزرگ بود که این ضربه های کوچیک خیلی زود کمرنگ و بعد محو می شدن …

دقیقا یه هفته بعد لباسم آماده شد، و نامزدی سپیده فردای همون روز بود. تو طول این مدت خریدهاشون رو با آرمین انجام داده بودن. و تموم مدت یا سپیده یا آرمین به اصرار ازم می خواستن که همراهیشون کنم. ولی من نمی تونستم. چون مطمئناً با به یاد آوردن بلایی که به روزم اومده بود گریه ام می گرفت و روز اون دوتا رو هم خراب می کردم. لباس اماده شده، درست شبیه طرحی بود که دیده بودم. پارچه اش هم شبیه همون بود. رنگ قهوه ای که به قول رضا بدجور به رنگ موهای حنایی من می یومد. یه جفت کفش قهوه ای رنگ هم خریده بودم که حدود هشت سانت پاشنه داشت. به قول رضا دراز که بودم، حالا دیگه نردبون دزدا شده بودم. نمی دونم چرا هیچ ذوقی نداشتم. اگه تو شرایط دیگه ای بود از کنار سپیده تو این چند روز تکون نمی خوردم و کلی سر به سرش می ذاشتم، ولی حالا دیگه دل و دماغ گذشته رو نداشتم. حتی دلم نمی خواست که فردا به مراسم برم و آرزو می کردم خیلی دیر فردا بشه. چون می دونستم که خونواده های عمو فرشاد و فرزاد هم دعوت دارن، پس مطمئناً ایلیا هم بود. اصلاً دلم نمی خواست باهاش روبرو بشم. حوصله اش رو به هیچ عنوان نداشتم. ولی مثل همیشه بازم کاری از دستم بر نیومد و فردا از راه رسید. مامان از صبح بال بال می زد که هر چه زودتر خودشو برسونه اونجا، اون از من بیشتر ذوق داشت! همینطور به من و رضا و بابا تشر می زد که عجله کنیم. ما هم که یکی از یکی خونسردتر بی توجه به داد و هوارهای مامان با خونسردی آماده شدیم، وقتی سوار ماشین می شدیم که راه بیفتیم مامان بیچاره دیگه نا و قدرتی برای حرف زدن نداشت از بس جیغ جیغ کرده بود. مراسم از ساعت شش عصر شروع می شد، ولی ما زودتر دعوت داشتیم. یکی از روزای آخر ماه اردیبهشت بود. هوا یه کم گرم تر شده بود و سبزی درخت ها از همیشه سبز تر … اردیبهش عروس ماه ها بود! خونه خاله زیاد با خونه ما فاصله نداشت. چند خیابون پایین تر بود. بالاخره رسیدیم و وارد خونه شدیم. سرتاسر باغ رو چراغونی کرده بودن و میز و صندلی چیده بودن. البته مراسم توی خونه برگزار می شد اما برای اینکه افرادی که حوصله موسیقی رو ندارن راحت باشن حیاط رو هم آماده کرده بودن. اون روز قرار بود خطبه ای هم خونده بشه. با دیدن حیاط و ریسه های لامپ آهی از ته دل کشیدم. رضا که کنارم راه می یومد گفت:
- چی شده رزا؟
فقط کم موند رضا بفهمه من حسودیم شده! برای همینم سریع لبخندی نیم بند زدم و گفتم:
- هیچی
- هیچی که خیلی زیاده.
به لبخندم عمق دادم و چیزی نگفتم. رضا با احتیاط گفت:
- رزا …
- بله؟
- راستش از دیشب تا حالا یه سوال برام پیش اومده که داره خفه ام می کنه.
- بپرس.
- اون، دوست آرمین، شوهر سپیده اس مگه نه؟
می دونستم که منظورش از اون داریوشه! برای رعایت حال من اسمش رو نمی آورد. آخ که چقدر رضا خوب و مهربون بود. خیلی آروم گفتم:
- آره.
- رزا به نظر تو ممکنه که … امشب … اونم بیاد اینجا؟
برق سه فاز از کله ام پرید و خشک شدم سر جام. نگام تو نگاه رضا میخ شده بود و انگار منتظر بودم هز آن بگه شوخی کردم! اه! چرا این قضیه به فکر معیوب خودم نرسید؟ مگه نه اینکه داریوش دوست صمیمی آرمین بود؟ پس حتماً امشب هم تو مراسم عقد دوستش شرکت می کرد! باز من باید می دیدمش! لابد کنار همسرش … خدایا چرا این عذابی که من می کشم تموم نمی شه؟!! یه دفعه سردم شد و لرز کردم. از شدت سرما دندونام به هم می خورد. رضا دست پاچه شد و گفت:
- رزا چت شد؟ من احمق باز نسنجیده حرف زدم! رزا چته؟
به زور گفتم:
- چیزیم نیست. فقط بذار یه کم بشینم.
مامان و بابا که جلوتر از ما می رفتن، به ساختمون رسیدن و وارد شدن. بی حال و جون روی یکی صندلی های کنار دیوار نشستم. آفتابی که تو حیاط تابیده بود، باعث گرم شدنم می شد و از به هم خوردن دندونا و سرمای درونم کم می کرد.رضا داشت کنارم بال بال می زد و هی حالمو می پرسید. اما نمی شنیدم، نمی خواستم که بشنوم. شب پیش چشمم پر رنگ و پر رنگ تر می شد. باید با داریوش چشم تو چشم می شدم، باید دست حلقه شده زنشو دور بازوش می دیدم. باید می رفتم جلو بهش تبریک می گفتم و خونسرد لبخند می زدم. باید به روی خودم نمی اوردم. باید می رقصیدم. باید می چرخیدم. باید می خندیدم … باید … باید … دستای رضا شونه هامو فشرد و صداشو بالاخره شنیدم:
- رزا … رزا جان … خوبی؟ رزا داری سکته م می دی! من می رم مامانو صدا کنم …
صدا کردن مامان مصادف بود با خبردار شدن همه اونایی که تو خونه بودن و می دونستم که کم نیستن! پس سریع مچ دستشو گرفتم و گفتم:
- من خوبم! خوبم رضا لازم نیست قشون کشی کنی …
دستمو محکم گرفت، نشست کنارم و گفت:
- بدنت یخ زده دختر!
آهی کشیدم و گفتم:
- فقط یه لحظه شوکه شدم! اصلا یادم نبود … بالاخره … باید با حقیقت روبرو بشم. مهم نیست …
رضا دستمو فشار داد و سرمو چسبوند به سینه اش. داشتم از وجود برادرم انرژی می گرفتم که صدای داد آرمین و سپیده از روی ایوون بلند شد. اومده بودن دنبالمون و حالا هم داشتن فحشمون می دادن که عین عاشق و معشوقا نشسته بودیم کنار هم. اونا چه خبر داشتن از درد من؟!! از جا بلند شدم ، دست رضا رو کشیدم و گفتم:
- بریم تو داداشی … الان برامون حرف در می یارن …
لبخندی رضا هم تلخ بود … مثل خودم…

همه با هم وارد خونه شدیم، سعی می کردم در جواب تیکه ها و مسخره بازی های سپیده و آرمین جوابی بدم که خیلی هم با رزای گذشته فرقی نداشته باشم. زندایی و صدف و خاله و سپیده و آرمین و پدر مادرش، سام و عمو پیمان و مینو و دایی شهرام هم اومده بودن. حوصله هیچ کسو نداشتم، اما کاملا با ظاهری معمولی با تک تکشون دست و روبوسی کردم و روی یه صندلی جدا نشستم. رضا رفته بود تو اتاق سام و من مجبور بودم تنهایی سر کنم. داشتم با انگشتای بلند دستم بازی می کردم که آرمین و سپیده اینطرف و اون طرفم نشستن. آرمین گفت:
- رزا خانوم کم پیدا شدی؟
سپیده سریع گفت:
- مردشور برده کلاس می ذاره.
با دلخوری گفتم:
- من کلاس می ذارم؟ برای کی؟
- نمی دونم والا! اینو باید تو بگی. ببین من چقدر بهت زنگ زدم و التماست کردم که با من برای خریدام بیای تا یه خورده از اون سلیقه ملیحه بگومیت استفاده کنم، ولی تو همش گفتی نه نمی تونم، سرم درد می کنه، پام گرفته، دیسک کمرم عود کرده!
بی جون خندیدم و گفتم:
- گمشو سپید من کی از این حرفا زدم؟
- وقت گل نی. تو اینقدر برای من ناز نکردی؟
آرمین با ملایمت دست سپیده که روی پشتی مبل من گذاشته بود گرفت و گفت:
- ببین سپید حالا یه کاری بکن که بره.
نگام رو دستاشون خشک شد، خیلی از چشمم فاصله نداشت … دیدم … دیدم و سوختم … دیدم و یاد اخرین شب با داریوش بودنم افتادم … شبی که به درخواستش احترام گذاشتم و بعد اون خیلی راحت منو متهم به نانجیبی کرد … شبی که درخواست عشقم شد درخواست خودم و نفهمیدم با این کار دارم خودمو شخصیتمو زیر سوال می برم! صدای پر ناز سپیده همراه با ضربه ای که به بازوم کوبید از افکارم جدام کرد:
- خیلی خوب دیگه دعوات نمی کنم، ولی اگه یه بار دیگه…
انگشت سبابه اش رو که به نشونه تهدید تو هوا تکون می داد، گرفتم و گفتم:
- خیلی خوب مامان بزرگ دیگه تکرار نمی شه. خوبه؟
پاشو رو پاش انداخت و با لودگی گفت:
- بله. حالا پاشو برامون برقص.
می دونستم شوخی می کنه، برای همین هم اخم کوچیکی کردم و گفتم:
- اِ باز تو چرت و پرت گفتی؟
سپیده غش غش خندید و گفت:
- مگه بده؟ برا من نرقصی برای کی می رقصی پس؟! اصلا بیخیال اینو می خواستم بهت بگم، بعدازظهر تو هم با من می یای آرایشگاه دیگه؟
با تعجب گفتم:
- من؟ من دیگه برای چی؟
- وا خوب معمولا زنا برای چی می رن آرایشگاه؟
مسلما نمی رفتم، حوصله این بزک دوزک کردنا رو نداشتم. وقتی حوصله خودمو هم نداشتم دیگه بقیه اش معلومه بود! خشک و بی حوصله گفتم:
- نه من دیگه کجا بیام؟ خودت برو …
چشمای قهوه ای روشنشو گرد کرد و گفت:
- شما غلط می کنی! باید بیای. برات وقت گرفتم.
اینبار نوبت من بود که چشمامو گرد کنم:
- آخه واسه چی؟ من خودم می تونم موهامو درست کنم. آرایشم که نمی کنم، پس دلیلی نداره …
- اگه خودت درست کنی به قول رضا شبیه شعبون بی مخ می شی. تو جای خواهر منی بیشعور! باید همراهم باشی، تو نباشی من کیو با خودم ببرم؟ سامو؟ باید بیای، می خوام امشب غوغا کنی!
پوزخندی زدم و گفتم:
- به چه مناسبت؟!! این تویی که باید امشب نگین مجلس باشی.
ابرو بالا انداخت و گفت:
- برای اینکه من یه چیزی می دونم که تو نمی دونی.
اعصابم خورد شد:
- سپیده مثل آدم حرفتو بزن اینقدر لقمه رو دور سرت نچرخون لطفاً.
- اِ چقدر تو خنگ شدی رزا! امشب قراره یه نفری بیاد اینجا که دلم می خواد جلوش ستاره باشی.
می دونستم کیو می گه، اون تو چه فکری بود و من تو چه فکری! من تو فکر فرار بودم و اون تو فکر ستاره کردن من … بازم سعی کردم خونسرد باشم … بازم سعی کردم لرزش لعنتی بدنمو قطع کنم:
- کی؟
عصبانی شد و گفت:
- سرخکی! عمه من!
برای اینکه عصبی ترش کنم تا از این مقوله پرت بشه، گفتم:
- خوب عمه تو چه ربطی به من داره؟
سپیده نفسشو به نشونه عصبانیت با صدا بیرون داد و گفت:
- بیشعور! امشب داریوش و خاله کیمیا قراره بیان اینجا.

چشمامو بستم، بازم شنیدن اسمش تو دلم غوغا به وجود اورد. وقتی خودم تو ذهنم یادش می کردم اینقدر که دیگرون اسمشو می بردن عذاب نمی کشیدم. کاش سپیده زودتر بهم گفته بود اونوقت هر طور شده بود از زیر مهمونی امشب در می رفتم و نمی اومدم. حتی اگه همه دلخور می شدن، حتی اگه سپیده باهام قهر می کرد. چشمامو باز کردم و با صدایی که می لرزید و هیچ جوره نمی تونستم لرزششو قطع کنم گفتم:
- چرا زودتر به من نگفتی؟
حال خرابمو می فهمید، دستمو گرفت توی دستش و گفت:
- چون می دونستم اگه بفهمی بیست کیلومتری خونه ما هم پیدات نمی شه.
اقت موندن نداشتم، واقعا طاقت دیدنش رو نداشتم. به درک بذار هر کی هر چی می خواد پشت سرم بگه، فقط می خواستم برم. می خواستم فرار کنم. سپیده گفت داریوش و خاله کیمیا ، نگفت با زنش می یاد! اما اگه زنش رو هم دنبالش می دیدم دیوونه می شدم. سپیده لابد مراعات منو کرد، از جا بلند شدم و گفتم:
- الان هم دیر نشده. من ترجیح می دم برم خونه.
سپیده با عصبانیت دستمو کشید و در حالی که می شوندم سر جام، گفت:
- بگیر بتمرگ سر جات!
آرمین که تا اون لحظه سکوت کرده بود گفت:
- ببین رزا این داریوش به سرش زده! اون تو رو خیلی دوست داشت. من حاضر بودم روی عشق اون قسم بخورم. نمی دونم چرا یه دفعه پشت پا زد به همه چیز! ولی تو هم اینو بدون که اگه بخوای جا بزنی نه تنها داریوش، بلکه خونواده ات هم می فهمن موضوع از چه قراره!
به زور جلوی بالا رفتن صدامو گرفتم و گفتم:
- یعنی چه آرمین؟ چی رو قراره بفهمن؟ اصلا بذار بفهمن … همه بفهمن بهتر از اینه که با دوست عوضی و تو زنش چشم تو چشم بشم …
سپیده با تعجب به من نگاه کرد و خواست چیزی بگه که آرمین پیش دستی کرد و با کلافگی گفت:
- هنوز زنی در کار نیست رزا … داریوش با مامانش می یاد. بعدش هم من یه سوال ازت می پرسم … صادقانه جوابمو بده …
سپیده پرید وسط حرفش و گفت:
- آرمین … زن چیه؟!!! یعنی چی؟!!!
آرمین دست سپیده رو گرفت و با چشماش بهش اشاره کرد یعنی فعلاً هیچی نگو، بعد چرخید سمت من و گفت:
- رزا … تو هنوزم داریوش رو دوست داری؟
خندیدم، هیستیریک، بلند، بریده بریده و گفتم:
- جوک می گی؟!!!
- جدی پرسیدم رزا!
خنده م بند اومد، دندونامو روی هم فشار دادم و گفتم:
- معلومه که نه! حالم ازش به هم می خوره. موجودی به آشغالی اون ندیدم!
خیلی خونسرد پا روی پا انداخت و گفت:
- خیلی خوب پس اگه نظرت اینه باید بمونی تا بهش بفهمونی هیچ ارزشی برای تو نداشته و تو خودتو به خاطر اون عقب نکشیدی. باید بهش بفهمونی که این موضوع هیچ ضربه ای به تو نزده. خوب؟
به فکر فرو رفت. آرمین بد نمی گفت، اگه توان انجام این کار رو پیدا می کردم خیلی خوب می شد. که بمونم، که از بالا نگاش کنم، که بهش پوزخند بزنم و بهش نشون بدم من خیلی هم آرومم. که برام پشیزی ارزش نداشته و نداره! ولی اگه می تونستم!!! من اگه از اونجا می رفتم همه اونایی که جریان رو می دونستن فکر می کردن که من هنوزم داریوش رو دوست دارم و طاقت دیدن اونو در حالی که به یه نفر دیگه تعلق داره رو ندارم. من که تا اینجا این همه زجر کشیده بودم، اینم روش! با صدایی که به زور شنیده می شد گفتم:
- خیلی خوب می مونم.
سپیده دو کف دستشو به هم کوبید و گفت:
- عالیه باید با من بیای بریم آرایشگاه.
فکری از ذهنم گذشت که باعث شد بی اختیار لبخند بزنم. گفتم:
- باشه می یام!
آرمین خودش ما رو تا دم آرایشگاه رسوند. وقتی که از ماشین پیاده می شدیم گفت:
– هر وقت که کارتون تموم شد یه زنگ به من بزنید تا بیام دنبالتون.
سپیده ساک لباساشو برداشت و گفت:
- باشه عزیزم.
آه کشیدم، دوتایی با آرمین خداحافظی کردیم و وارد سالن بزرگ آرایشگاه شدیم. به جز من و سپیده مشتری دیگه ای اونجا نبود. وسایلمونو به دختر بیست و سه چهار ساله ای دادیم و سپیده همراه خانوم مسنی که مدیر آرایشگاه هم بود به اتاقی دیگه رفت، چون تقریباً حکم عروس رو داشت و ما تا تموم شدن کار نباید می دیدیمش! همون دختری که وسایلمون رو تحویل گرفته بود رو به من گفت:
- اینجا بشینین …
و به صندلی گردانی جلوی یکی از آینه ها اشاره کرد. مانتومو در اوردم، شالمو هم برداشتم و نشستم روی صندلی.

دستی زیر موهای بلند و پر پشتم فرو کرد و گفت:
- چه مدلی دوست دارین خانم؟
- راستش نمی دونم، ولی خوب یه مدلی می خوام که یه جورایی خیلی خاص و منحصر به فرد باشه!
با لبخند سرشو تکون داد و گفت:
- اوکی … می دونم باید چی کار کنم.
بعد تند تند شروع به پیچیدن موهام با بیگودی های سایز متوسط کرد. یه ساعتی کار پیچیدن موهام طول کشید، بعد از اون کلاه پلاستیکی روی سر باد کرده ام کشید و زیر سشوار داغ نشوندم. همه حواسم پی شب و حوادثی بود که ممکن بود رخ بده. شاید اگه داریوش نمی خواست بیاد می تونستم خودمو راضی کنم که یه کم خوش بگذرونم. اما حالا چی؟! همه اش نگران این بود که بغضم با دیدنش بترکه و بزنم زیر گریه. یا کنترلم رو از دست بدم برم تا می خوره بزنمش! دوست داشتم زل بزنم تو چشماش بگم نا نجیب تویی نه منی که فقط با تو بودم! امشب یه جورایی شب نامزدی رضضا هم محسوب می شد چون مهستی و خونواده اش هم به درخواست بابا می یومدن و حضور مهستی کنار رضا رابطه شون رو رسمیت می بخشید. نمی دونستم استرس روبرو شدن با خونواده مهستی رو داشته باشم، چون بالاخره برخورد اول خیلی مهمه! یا استرس روبرویی با داریوش و خاله کیمیا … خوبه زنش نمی یومد! حدود یه ساعت زیر سشوار نشسته بودم. گوشواره هام حسابی داغ شده بود و پوستمو می سوزوند. وقتی سشوار رو خاموش کرد شروع کرد به باز کردن بیگودی های سرم. موهام حسابی فر خورده بود. موی فر خیلی به صورتم می یومد. موها رو ژل می زد و بالای سرم با گیر سر کوچکی محکم می کرد و ادامه اونو از طرفین صورتم آویزون می کرد. بینش هم یه قسمتایی از موهامو صاف کرد و سیخ سیخ ژل زد که صاف و فر در هم قاطی بشه. مدلش محشر بود! خیلی خوشم اومد. بعد از اتمام موهام سراغ آرایش صورتم رفت. آرایشی ملیح و دخترونه روی صورتم زد که زیباییم رو بیشتر کرد. بعد از اتمام آرایش سراغ ویترین وسط سالن رفت و تاجی کوچیک و خیلی ظریف طلایی رنگی ازش بیرون آورد ، روی میز وسط سالن گذاشت و بعدش به سمت تلفن رفت و با نگهبان ساختمان تماس گرفت:
- مش باقر قربون دستت از گلفروشی پایین پنج شاخه رز نارنجی بخر و بیا.
بعد از اون گوشی رو قطع کرد و گفت:
- امشب حسابی باید مواظب خودت باشی وگرنه به خونه نرسیده می دزدنت!
جوابش فقط یه لبخند جمع و جور بود. همین قر و فر و مسخره بازی ها رو کم داشتم فقط با این حالم! پنج دقیقه بعد زنگ در به صدا در اومد. خانم آرایشگر که اسمش مونا بود، در رو باز کرد و گلا رو از نگهبان تحویل گرفت. سپس با دقت تمام گلا رو کامل از شاخه جدا کرد و با سیم های باریکی به تاج وصل کرد. وقتی کارش تموم شد تاج رو گرفت به طرفم و گفت:
- خوب شد؟
واقعا قشنگ شده بود! گفتم:
- عالیه مونا جون مرسی.
تاج رو با دقت روی سرم البته به صورت کج و روی قسمت راست سرم قرارش داد و با چند تا گیر سر محکمش کرد. تو آینه خودم رو با دقت بر انداز کردم. خوشگل بودم. خودم اینو خوب می دونستم، اریوش چطور تونست از من بگذره؟ درسته که همون دو سه نفر دوست دخترشو هم که من دیدم خیلی خوشگل بودن و چیزی از من کم نداشتن، اما بازم حق نداشت با من چنین معامله ای رو بکنه. داریوش باید عقوبت کاراشو پس می داد. باید می فهمید از چه لعبتی گذشته! لباسمو از داخل کاورش در آوردم و تو اتاق پرو پوشیدم. مونا با پدر براق کننده ای بالا تنه برهنه امو و قسمتی از پامو که از چاک پیرهن بیرون می زد رو براق کرد. دیگه حرف نداشت! ساعت هفت بود. مهمونی از ساعت هشت شروع می شد، ولی کار سپیده هنوز تموم نشده بود. به در اتاق زدم و گفتم:
- سپید تموم نشد؟
خانم آرایشگر گفت:
- تا نیم ساعت دیگه تمومه.
بعد از اون صدای سپیده اومد که گفت:
- یه زنگ بزن به آرمین بگو بیاد.
- باشه.
به دنبال این حرف با تلفن اونجا شماره آرمین رو گرفتم. بعد از چند بوق پی در پی آرمین با صدایی ناراحت گوشی رو جواب داد:
- بله؟
- سلام آرمین منم رزا.
- سلام کارتون تموم شد؟
- آره زنگ زدم که بیای دنبالمون.
- راستش رزا…
لحنش طوری بود که کاملا مشخص بود یه اتفاقی افتاده! نگران شدم و گفتم:
- چی شده؟
نفسشو فوت کرد و گفت:
- من نمی تونم بیام.
با تعجب گفتم:
- نمی تونی؟ یعنی چه که نمی تونی؟ پس ما چی کار کنیم؟ چی شده آرمین؟
آرمین خندید و گفت:
- بابا یکی یکی بپرس. خودم نمی تونم بیام، ولی یه نفر دیگه رو الان می فرستم بیاد دنبالتون. بذار یه نفرو پیدا کنم که بیکار باشه.
- خودت چرا نمی تونی؟
- راستش چیزه … به سپیده نگی ها. داشتم از گلفروشی می اومدم که یه موتور پیچید جلوم. برای اینکه به اون نزنم، زدم به یه درخت و ماشین داغون شد. حالا سعی می کنم یه نفرو پیدا کنم یا سام یا رضا رو می فرستم بیان سراغتون.
با نگرانی گفتم:
- حالا خودت خوبی؟ چیزیت نشد؟
- نه من خوبم. فقط رزا به سپیده نگی ها! الکی نگران می شه فقط …
- خیلی خب نمی گم.
- یه خورده صبر کنین تا من بفرستم بیان دنبالتون. نیاین پایین ها!
- باشه فقط زودتر. اگه کسی نیست هم زود خبر بده تا ما با آژانس بیایم …
- خیلی خوب فعلاً خداحافظ.
- خداحافظ.

بعد از قطع کردن تلفن روی یکی از مبلا لم دادم. مونا هم جلوی یکی از آینه ها مشغول آرایش صورت خودش بود.داشت گرمم می شد، اسمش اردیبهشت بود اما رسماً تابستون شده بود. یکی از ژورنال های روی میز رو برداشتم و مشغول تماشا شدم. هنوز ژورنال رو کامل ندیده بودم که در اتاق باز شد و اول الهه خانم همون آرایشگر سپیده و به دنبالش سپیده با لباس سفید ساده ولی زیبایی که مخصوص امشب دوخته شده بود، بیرون اومدن. خیلی خوشگل شده بود. ابروهای پیوسته و کمونیش، نازک تر از قبل شده بود و دیگه هم پیوسته نبود. همین قیافشو از این رو به اون رو کرده بود. با برداشتن موهای زاید صورتش، پوستش هم سفید تر شده و از تمیزی برق می زد. جلو رفتم و در حالی که گونه اش رو می بوسیدم، گفتم:
- قربونت برم چقدر ناز شدی!
با ناز اخم کرد و گفت:
- تا تو باشی من اصلاً به چشم نمی یام. ورپریده حتی امشب هم از من خوشگل تری.
- غلو نکن دیگه.
هنوز حرفم تموم نشده بود که از نگهبانی تماس گرفته و گفتن که به دنبال من و سپیده اومدن. تند تند برای سپیده گفتم که مشکلی برای آرمین پیش اومده و اون نمی تونه به موقع خودش رو برسونه. با تعجب گفت:
- پس کی اومده دنبالمون؟
- نمی دونم یا رضا یا سام.
- آرمین کجاست؟ چرا نمی تونه؟!
- مثل اینکه ماشینش بین راه خراب شده بود. رفته ماشینو درست کنه، گفت زود خودشو می رسونه.
سپیده با نگرانی گفت:
- طوریش که نشده؟
خندیدم و گفتم:
- نه بابا ، گفتم ماشینش خراب شده خودش که خراب نشده.
سپیده قانع شد، اما تو صورتش هنوزم نگرانی موج می زد. با تشکر از الهه خانم و مونا از آرایشگاه خارج شدیم. به محض باز کردن در به دنبال رضا یا سام چشم چرخوندم اما با دیدن فردی که به ماشین تکیه داده بود و سیگار دود می کرد نفس بریده خشکم زد! نفس تو سینه ام حبس شد و یه قدم رفتم عقب. سپیده که پشت سرم بود غر زد:
- اوی! چته؟!! پامو لگد کردی! برو بیرون دیگه …
باورم نمی شد که خودش باشه، ولی بود! داریوش بود با همون ظاهر اغوا کننده! سرش پایین بود و به ما نگاه نمی کرد. زل زده بود به دود سیگارش … اولین چیزی که اومد تو ذهنم این بود:
- داریوش که سیگار نمی کشید!
دومین چیز:
- چقدر خوش تیپ شده!
کت شلوار مشکی پوشیده بودف با پیرهن مشکی و کروات مشکی. درسته که تیپش سرتا پا مشکی بود اما خیلی بهش می یومد. سپیده که دید از جام تکون نمی خورم، از کنارم رد شد و یه دفعه سر جاش ایستاد. اونم داریوش رو دیده بود، اما داریوش هنوز متوجه ما نشده بود. سپیده چرخید به طرفم و گفت:
- این اینجا چی کار می کنه؟ مگه نگفتی سام یا رضا؟
نمی تونستم چشم از داریوش بدارم. قلبم ازش دلگیر بود چشمام ولی نافرمانی می کردن و می خواستن مدتی که ندیده بودنش رو جبران کنن … یه دفعه سرشو اورد بالا و ما رو دید. نگاش روی من میخ شد، آخرین پکو به سیگارش زد … انداختش روی زمین و زیر پا لهش کرد … سپیده کمرمو گرفت و یه کم فشار داد:
- به خودت مسلط باش رزا … بیا بریم …
بعد از این حرف دستمو گرفت و دنبال خودش کشید … داریوش چشم ازم گرفت، ولی من هنوزم داشتم با نگام می خوردمش! چرا از رو نمی رفتم؟! چرا دست از سرش بر نمی داشتم؟ چرا با نفرت نگاش نمی کردم؟ چرا این شیفتگی لعنتی از نگام پر نمی زد؟ چرا با دیدنش یادم رفت چقدر ازش بیزار بودم؟ چرا هنوزم باورم نمی شه یه بازیچه باشم؟! صداشو شنیدم، معذب از نگاه خیره من سر به زیر شده و همونجوری که نگاش خیره آسفالت کف خیابون بود زیر لب سلام کرد. سپیده بلند جوابشو داد، ولی من جواب ندادم. می خواستمم نمی تونستم جواب بدم! چه برسه به الان که اصلا نمیخواستم باهاش هم کلام بشم!

داریوش به روی خودش نیاورد، به ماشینش اشاره کرد و گفت:
- بفرمایید سوار بشید.
سپیده زودتر از من در عقب رو باز کرد و سوار شد. حیف که نمی شد با اون ظاهر آراسته ام با تاکسی برم، وگرنه حتماً از اونجا فرار میکردم. چیزی که ازش می ترسیدم از همین لحظه اول به سرم اومد. بالاخره نگاه افسار گریخته ام رو به زنجیر کشیدم و رفتم که سوار بشم. محال بود جلو بشینم پس در عقب رو که اسیر دستای سپیده بود باز تر کردم و خواستم کنارش بشینم که آروم گفت:
- خوب نیست دو تا زن عقب بشینن. برو جلو.
دیگه داشتم از کوره در می رفتم. با اخم در حالیکه هنوز از شوک دیدن داریوش صدام لرز داشت گفتم:
- به من چه که خوب نیست؟
- اِ الاغ می گم زشته! تو برو جلو بشین.
صدامو بردم بالا، برام مهم نبود بشنوه، گفتم:
- من نمی رم، اگه خیلی ناراحتی خودت برو.
بی توجه به خشم و حال خراب من، چشمکی زد و گفت:
- شرمنده من شوهر دارم. اگه جلو بشینم سرمو از دست می دم. ولی تو آزادی، پس بپر جلو.
به دنبال این حرف در رو از دستم بیرون کشید و بست. داریوش معذب کنار در ایستاده بود، وقتی این صحنه رو دید در جلو رو برام باز کرد و با التماس خیره شد توی چشمام. براق نگاش کردم، طاقت نیاورد، سرشو انداخت زیر. دستش روی دستگیره در میلرزید. این دیگه چه مرگش بود؟!! این که مرگ رو انداخته بود به جون من، پس خودش چش بود؟ وقت برای کل کل نبود، زمان داشت از دست می رفت، پایین لباسمو جمع کردم و سوار شدم. در رو آروم به هم زد، چند لحظه ای سر جاش پشت به شیشه مکث کرد و بعد ماشین رو دور زد و سوار شد. واقعاً چه وضعیتی بود! حتی تو فکرم هم نمی گنجید که توی چنین موقعیتی قرار بگیرم. دوباره سوار ماشین داریوش بشم، دوباره بشینم کنار دستش! نوار غمگینی توی ضبط می خوند. هر کی نمی دونست فکر می کرد مجلس ختم و عزاداری می ریم. داریوش تموم حواسش به رانندگی بود. چقدر این حالتشو دوست داشتم! در حالی که شش دونگ حواسش به جلو بود، اخمی نازک چهره ش رو مغرورانه تر و دلنشین تر می کرد. تقریباً روی صندلی لم می داد و دست چپش رو دراز کرده روی فرمون می ذاشت. دنده رو با انگشت سبابه دست راستش عوض می کرد. دل لعنتیم با دیدنش توی سینه بی قراری می کرد، دوست داشتم با دو دست گلوی دلمو بگیره اینقدر فشار بدم تا خفه بشه . تا توی دستام جون بده تا دیگه این موجود عوضی رو نخواد! نگامو ازش گرفتم و به مناظر بیرون خیره شدم. نباید فکرم رو مشغول اون می کردم. چند دقیقه ای تو سکوت گذشت که داریوش خیلی آروم درست مثل زمزمه گفت:
- خیلی خوشگل شدی!
باز دلم تکون خورد و باز من سرش داد زدم، دستمو مشت کردم. نباید خودمو می باختم، با خونسردی ظاهری، بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم:
- من خوشگل بودم!
سکوت کرد، اما بعد از چند ثانیه آروم گفت:
- بر منکرش لعنت …
طاقت نداشتم باهام این جوری حرف بزنه، دیگه نداشتم! نمی خواستم بازم بازیچه باشم، نمی خواستم بذارم باز به ریشم بخنده! وسط حرفش پریدم و با عصبانیت گفتم:
- حالم از این حرفا به هم می خوره! لطفاً تمومش کن.
انگشتای داریوش که دور فرمون محکم شده بود محکم تر شد و سکوت کرد. قلبم بدجنسی می کرد، شایدم داشت نوحه سرایی می کرد. کنجکاو بودم که بفهمم امشب تا چه حد بدبختی رو به چشم می بینم، پس پرسیدم:
- مریم خانم رو با خودتون نیاوردید؟
پرسیدم اما به این فکر نکردم که شاید جواب داریوش ریشمو خشک کنه! اخم صورتش عمیق تر شد و گفت:
- نه مریم کار داشت، نتونست بیاد.
به جواب دقت نکردم، سوختم وقتی اسم مریم روی لباش جاری شد. آتیش گرفتم، ذره ذره خاکستر شدم. دلم می خواست خرخره اش رو بجوم. دست خودم نبود، نمی تونستم ببینم جلوی من اسم کس دیگه ای رو به زبون بیاره. مسیر برام طولانی تر از همیشه شده بود، ولی بالاخره رسیدیم. تموم مکالمه من و داریوش تو همون چند تا جمله خلاصه شد و همون چند تا جمله نصف عمر منو گرفت. سپیده هم که کلا روزه سکوت گرفته بود! داریوش، جلوی در خونه خاله شیلا ترمز کرد و من و سپیده پیاده شدیم. آرمین کنار در منتظر بود. از اونجا به بعد سپیده با آرمین همگام شد. دیگه طاقت موندن کنار داریوش رو نداشتم. خیلی سریع خودمو داخل خونه کشیدم و به دو به طرف سالن رفتم. همینطور که حدس می زدم از قبل کسی توی حیا ننشسته بود و همه سالن رو ترجیح داده بودن. جمعیت زیاد بود و کولر کفاف خنک کردن خونه رو نمی داد. داخل سالن هوا خیلی گرم بود و دختر و پسر توی هم وول می زدن. بوی اسفند و عطر در هم مخلوط شده و معجون خوش بویی ساخته بود. مامان با دیدنم به طرفم اومد و بعد از بوسیدنم و تعریف از آرایش آراییشگره، با دست به سمتی اشاره کرد و گفت:
- کیمیا اومده. برو جلو سلام کن. خوبیت نداره.

ارسال نظر برای این مطلب
این نظر توسط ارغوان در تاریخ 1392/4/3 و 20:49 دقیقه ارسال شده است

پس قسمت اخر این کو ؟
رکسانا جون تو رو خدا یه کاری کن دارم از دست میرمشکلکشکلک
بذار اخرین قسمت اینو دیگه من از رزا بیشتر هیجان دارمشکلکشکلکشکلک
پاسخ :
امروزچند قسمتشومیذارم.

این نظر توسط ارغوان در تاریخ 1392/4/3 و 18:23 دقیقه ارسال شده است

سلام رکسانا جون ادامه این داستان پس چی میشه
تو رو خدا یه فکری به حالش بکن من دارم دیوونه میشم
پاسخ :
سلام ارغوان جون.هنوزادامه داره.


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
Profile Pic
با سلام به دوستان عزیزم.به وب سایت رمان های ناب رکسانا خوش آمدید.منبع رمان های این سایت کاربچه های انجمن سایت 98ia ست .ازشون تشکرکرده وبهشون خسته نباشید می گیم... "رکسانا" ID««««« roksanadanesh@yahoo.com
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نویسندگان
    آمار سایت
  • کل مطالب : 3
  • کل نظرات : 282
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 23
  • آی پی امروز : 9
  • آی پی دیروز : 18
  • بازدید امروز : 54
  • باردید دیروز : 34
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 1
  • بازدید هفته : 54
  • بازدید ماه : 1,393
  • بازدید سال : 8,501
  • بازدید کلی : 264,259
  • کدهای اختصاصی
    mouse code|mouse code

    كد ماوس