close
تبلیغات در اینترنت
خرید دامنه
تقاص (6)
loading...

رمان های ناب رکسانا

با مهمونای جدید هم سلام و احوالپرسی کردم و سر جام کنار سپیده نشستم. سپیده هی از گوشه چشم بامز هنگام می کرد و من سعی می کردم نگامو ازش بدزدم. دیده بود داریوش اومده دنبال من حالا هی کرم می ریخت. کم کم همه مهمونا اومدن. بیشترشون جوون و مجرد بودن. انتظار داشتم اکیپ دوستای داریوش هم همون شری اینا باشن، ولی خبری نشد ازشون. دخترا مثل پروانه دور داریوشمی چرخیدن و اصلاً هم براشون مهم نبود اگه ذره ذره شخصیتشون آب بشه و بریزه. بنده خدا داریوش حق داشت با یه نه شنیدن از من اینقدر تعجب کنه! به عینه داشتم می دیدم…

تقاص (6)

رکسانا بازدید : 552 دوشنبه 20 خرداد 1392 نظرات ()

با مهمونای جدید هم سلام و احوالپرسی کردم و سر جام کنار سپیده نشستم. سپیده هی از گوشه چشم بامز هنگام می کرد و من سعی می کردم نگامو ازش بدزدم. دیده بود داریوش اومده دنبال من حالا هی کرم می ریخت. کم کم همه مهمونا اومدن. بیشترشون جوون و مجرد بودن. انتظار داشتم اکیپ دوستای داریوش هم همون شری اینا باشن، ولی خبری نشد ازشون. دخترا مثل پروانه دور داریوش
می چرخیدن و اصلاً هم براشون مهم نبود اگه ذره ذره شخصیتشون آب بشه و بریزه. بنده خدا داریوش حق داشت با یه نه شنیدن از من اینقدر تعجب کنه! به عینه داشتم می دیدم تو مرام داریوش نه وجود نداره و همه درخواست نشنیده براش هلاکن! خیلی برام مهم نبود که دخترا دارن براش خودکشی می کنن، چون حواس اون کامل به من بود و حواس منم به اون! قلب من زنجیر شده بود به قلب داریوش. فقط از ترسم بود که ازش دوری می کردم. می ترسیدم ولم کند و من نابود بشم! صدای آهنگ که بلند شد همه دختر و پسرا وسط رفتن. به سپیده گفتم:

- اگه امشب بخوای فقط با آرمین باشی می کشمت! من اینجا کسی رو جز تو نمی شناسم.
خندید و گفت:
- خیلی خوب چرا گازم می گیری؟ من که اینجا پیش توام.
– گفتم که یه موقع سرتو زیر نندازی، عین گاو پاشی بری!
سپیده که همه حواسش به دختر و پسرای اون وسط بود، گفت:
- می بینی چقدر سعی در خودنمایی دارن؟
تکه ای خیار تو دهنم گذاشتم و گفتم:
- ول کن بابا! به ما چه.
- ولی من تصمیم دارم اینا رو مات کنم!
- چه طوری؟
- پاشو ما هم بریم وسط … تو کلاس رقص رفتی. می تونی همه رو بکنی تو قوطی!
خیار توی گلوم پرید و به سرفه افتادم. سپیده چند بار محکم پشتم کوبید. بعد از اینکه به حالت طبیعی برگشتم، سپیده دوباره گفت:
- چه مرگت شد یک دفعه؟ مگه من چی گفتم که هول کردی؟
- داری چرت می گی!
- چرت چیه؟ تو باید اینکارو بکنی! واسه تو که کاری نداره.
- چی داری می گی؟ من جلو این همه چشم که از قضا یه نفرشون رو هم نمی شناسم! عمراً!
- اِ لوس! پاشو دیگه.
- با این لباس نمی تونم سپیده گیر نده دیگه!
- داری بهونه می یاری!
- خوب آره دارم بهونه می یارم. من این کارو نمی کنم!
- بلند شو دیگه. جون من، اصلاً جون داریوش!
اه لعنتی! روی قسم خیلی حساس بودم! چپ چپ که نگاش کردم فهمید کم آوردمف از جا پرید و دستمو کشید. ناچاراً باهاش همراه شدم. رقصیدن برام کار سختی نبود، اما عادت نداشت جلویی کسایی که نمی شناختمشون خودنمایی کنم! اون وسط اینقدر شلوغ بود که نمی شد تکون خورد! غر زدم:
- آخه اینجا می شه رقصید؟!! فقط یه خورده ها. باشه؟
سپیده دستامو ول کرد و گفت:
- باشه، فقط یه خورده.
دوتایی مشغول شدیم، سپیده معمولی می رقصید مثل همه آدمای دیگه، ولی من اصول رقصیدن رو خوب بلد بودم. ضربه های آهنگ رو تو ذهنم می شمردم، یک ، دو ، سه ، چهار ، پنج، شش، هفت ، هشت. حرکت رو عوض می کردم. اصلاً نمی ذاشتم رقصم تکراری بشه و هیچ حرکتی رو دوبار انجام نمی دادم. خوب بلد بودم چطور می شه چشم بیننده رو روی خودم میخکوب کنم به طوری که دلش نیاد به کس دیگه ای نگاه کنه. همونطور هم شد، توی یکی از چرخشام چشمم به داریوش افتاد، با بهت بهم خیره شده بود و با دست راستش مشغول باز کردن کرواتش بود! نگامو ازش گرفتم و به رقصم ادامه دادم، اهنگ حسابی اوج گرفته بود که یهو صدا قطع شد! من و سپیده و چند نفر دیگه که وسط مونده بودن خشک شدیم و صدای هووووو و داد و هوار بلند شد. داریوش کنار ضبط ایستاده بود و با موذماری گفت:
- ببخشید، این ضبط وقتی خیلی داغ می کنه یهو قطع می شه!
می دونستم یه کرمی ریخته … اما دیگه به روی خودم نیاوردم و با سپیده رفتیم نشستیم. هر دو نفس نفس می زدیم. سپیده خندید و گفت:
- خفن حال کردم! دلم که هیچی همه وجودم خنک شد.
- دیوونه ای تو! اما حال داد، دمت گرم! قر تو کمرم داشت وول می زد.
- بله! من تو رو می شناسم! فقط بلدی دماغتو بدی بالا و بگی نه!!
خواستم جوابشو بدم که کسی نشست کنارم


چرخیدم و داریوش رو دیدم، پوزخندی زدم و گفتم:
- که ضبط خرابه!!
نه لبخند زده بود نه اخم کرده بود، با همون صورت ماسکی گفت:
- خرابم نباشه یه وقتایی مجبوره خراب بشه!
- که چی؟!! مسخره!
- چه معنی داره این همه چشم با لذت به تن و بدن تو خیره بشن؟!! چه معنی داره وقتی تو نگاه مردا خیره می شم چیزی جز شه*وت نبینم؟!! چه معنی داره که اینجا راست راست راه برم و به روی خودم نیارم؟!! یعنی متوجه نبودی که وقتی می رقصیدی شالت سر می خورد و بازوهات پیدا می شد؟! متوجه نبودی چطور همه به قوس و فرو رفتگی های بدنت …
با شرم و کمی خشم گفتم:
- بس کن دیگه!!!
تازه صورتش داشت خشم پنهانشو نشون می داد، آب دهنش رو قورت داد و گفت:
- هیش!!! اینجا اگه کسی قراره بقه چاک بده و هوار بزنه منم خانوم نه شما!
- هیچ کار من به تو مربوط نیست …
- هست! همه کارای تو به من مربوطه. ببین رزا این احساسات عجیب غریب به اندازه کافی دارن اذیتم می کنن، تو دیگه بدترم نکن!!
معذب به سپیده نگاه کردم، دوست نداشتم این حرفا رو بشنوه. خیلی راحت از نگاهم پی به حالم برد که از جا بلند شد و گفت:
- من می رم پیش آرمین …
با رفتن سپیده به داریوش توپیدم:
- احساسات عجیب غریب تو به من چه ربطی داره؟!! چرا دست از سر من بر نمی داری؟!! من آزاد بزرگ شدم و آزاد هم می مونم!
خم شد به طرفم و گفت:
- فکر کردی من خوشحالم که آزادیمو از دست دادم؟!! من آدمی بودم که اگه سرمو لای گیوتین هم می ذاشتم نمی خواستم زیر بار ازدواج و زن و زندگی و مسئولیتای بعدش برم! اما چی شد؟!! نفهمیدم چی شد که الان این بلا به سرم اومد! تو … شاید به قول شیخ شیراز آن داشتی … یا هر چیز دیگه ای! رزا …
پوزخندی زدم و گفتم:
- من آن نداشتم! تو مثل بابات عاشق چشم و ابروی من شدی! اگه بلایی سر قیافه من بیاد عشق توام دود می شه می ره توی هوا آقا!
یه جوری گفتم مثل بابات انگار مامان بابای خودم اینجوری عاشق نشدن! پوزخندی که نشست گوشه لبش اعصابمو خورد کرد، با همون پوزخند گفت:
- اشتباه تو همین جاست که فکر می کنی من عاشق چشم و ابروت شدم! دختر تو مگه چند سالته؟!! همه اش هجده سالته!!! یه دختر تو این سن و سال یعنی اوج نیاز! یعنی وقتی یه پسر بیاد دم گوشش به قول تو هی وز وز عاشقانه سر بده دست و پاش می لرزه. اون محکم محکماش هم کم می یارن! اما تو … ببین کم مونده التماست کنم اما بازم می گی نه! بازم خشکی! سردی! مغروری! فکر می کنی با این رفتارت می تونی منو پس بزنی. خبر نداری هر نه که تو می گی من بیشتر اسیرت می شم. رزا یه چیزی رو خوب توی گوشت فرو کن. تو دست و بال من دخترایی بودن که از زور خوشگلی بیش از اندازه نمی شد توی صورتشون نگاه کرد!!! اما همونا با وجود اینکه خیلی هاشون هم رشته خودم و دخترای فوق العاده خوب و نجیبی بودن حتی یه بار هم نتونستن دل منو بلرزونن! دخترایی که هر مردی حسرت یه نگاشونو داره! از لحاظ سنی و موقعیت خونواده گی هم همه جوره با من و خونواده ام جور بودن. اما چی شد که من دلم واسه تو لرزید! دِ لعنتی باور کن خودمم نمی دونم!!! تو که ده سال از من کوچیکتری، تو که قیافه ات در برابر خیلی از دوستای رنگ و وارنگ من معمولیه! تو که تحصیلاتت فعلا در حد دیپلمه! تو که مادرت پدر بابامو در اورده و یه عمر سردی رو به بابام و بدبختی رو به مامانم بخشیده … من حتی نباید به تو نگاه هم می کردم! اما انگار تو منو جادو کردی … من بی اراده دنبالت کشیده می شم! اینا رو می فهمی؟!! می تونی درک کنی؟!!!
به بهت بهش خیره موندم. چی داشت می گفت این؟!! مونده بودم چی جوابشو بدم که از جا بلند شد و بدون اینکه دیگه حتی نگام کنه ازم دور شد. حق با او بود، من زیادی خودمو گم کرده بودم. زیادی خونسرد و مغرور شده بودم! اما اخه مگه راهی به جز این داشتم؟!! چطور نمی فهمید من خودم دارم می میرم!! به سختی جلوی خودمو گرفتم که بهش نگم می میرم واسه چشماش! که نگم قبل از دیدنش می شناختمش! من هم دل داشتم به خدا. به جز جریان خونواده هامون من می ترسیدم از اینکه تب تندش زود فروکش کنه! می ترسیدم از شکست تو عشق. عشق داریوش دروغ نبود، اینو از نگاش می خوندم، ولی داریوش به لاابالی گری و هرزگی عادت کرده بود. چطور
می تونست یک عمر با یک زن و سالم زندگی کنه. اگه یک روز پشیمون می شد چی؟ اون وقت من می موندم و یه دل شکسته و داغون!

- زیاد فکر نکن. با آرمین رفتن توی حیاط هوا بخورن.
صدای سپیده بود که باعث شد از فکرای آزار دهنده خودم دور بشوم. با اخم بشقاب میوه ام رو که توی دستم خشک شده بود، روی میز گذاشتم و گفتم:
- سپیده! تو چرا اینقدر فکرت منحرفه؟ من اصلاً به داریوش فکر نمی کردم.
- اولا که خواهشاً منو خر فرض نکن! من تو رو بزرگت کردم! دوما من فکرم منحرف نیست. این تویی که دو ساعته داری به در حیاط و مسیری که داریوش و آرمین رفتن نگاه می کنی!
و با ابروش به طرف در اشاره کرد. خودم اصلاً متوجه نشده بود! بیخیال پنهون کاری، با غم به سپیده گفتم:
- سپیده نمی خوام زیاد باهاش صمیمی بشم. از عاشق داریوش بودن می ترسم. نمی خوام عاشقش باشم! اصلاً … اصلاً اگه اون یه روزی منو ول کنه چی؟ اگه تب تند کرده باشه چی؟
سپیده با لبخند دستمو گرفت و گفت:
- این چه فکریه که می کنی؟ اون واقعاً تو رو دوست داره. به آرمین هزار بار تا حالا گفته و ازش راهی خواسته که بتونه تو دل تو واسه خودش جا باز کنه، ولی دل سنگ تو نرم نمی شه. به خدا اون دوستت داره! خیلی هم زیاد. پس اینقدر شکاک نباش. بعدش هم باید یه چیزی رو بهت بگم، روابط داریوش با دخترای دیگه خیلی محدود بوده! پس فکر نکن خیلی هم تنوع طلبه …


با تعجب گفتم:
- یعنی چه که محدود بوده؟!
- یعنی اینکه … همه شون دوست اجتماعی محسوب می شدن، به هیچ کدومشون دست هم نزده!
با چشمای گرد شده نگاش کردم، خیاری برداشت، مشغول پوست کندن شد و گفت:
- اونجوری به من نگاه نکن! آرمین بهم گفت که بهت بگم. گفت خود داریوش نمی یاد چنین چیزی رو به تو بگه، اما من بهت بگم که خیالت راحت بشه. هیچ رابطه نامشروعی نداشته تا حالا …
حتی نمی تونستم حرف بزنم! خدای من! مگه ممکنه ؟ تکه ای خیار به زور چپوند توی دهنم و گفت:
- منم وقتی شنیدم همین شکلی شدم، چون همه اش فکر می کردم این و دوست دختراش تا ته خط رو هم لیس می زدن! اما وقتی آرمین بهم گفت چیزی بینشون نبوده کپ کردم! داریوش فقط دور و برش رو پر از دخترای رنگ و وارنگ می کرده که حوصله اش سر نره!
- اما … آخه …
- بله، می دونم چه مرگته! مگه می شه یه پسر تا این سن غریزه نداشته باشه؟!! منم این یهو ا زدهنم در رفت جلو آرمین حیثیتمم رفت، ولی آرمین اصلا به روم نیاورد و بعدش هم گفت داریوش عقاید مخصوص خودش رو داره … یعنی وقتی بهم گفت داریوش نظرش در مورد بقیه دخترا چی بوده کپ کردم!!! همیشه می گفته این دخترا امانت دست من هستن، من تو امانت خیانت نمی کنم. آرمین می گفت بودن دخترایی که خودشون می خواستن با داریوش رابطه داشته باشن، اما داریوش همیشه می گفته اینا الان داغن دو سه سال دیگه مثل سگ پشیمون می شن! پس هیچ وقت این کار رو نمی کنم.
وقتی قیافه بهت زده منو که پلک هم نمی زدم دید گفت:
- مطمئن باش به زودی عشقی که اون به تو داره، به دل خودت هم سرایت می کنه و این بدبینی ازت دور می شه. داریوش لیاقت عشق رو داره … برای یه ذره شیطنت که هر پسری ممکنه انجام بده نمی شه کسی رو دار زد!
بی اراده یه لبخند نشست گوشه لبم ولی بازم چیزی نگفتم. بقیه شب یه گوشه نشستم و به رقصیدن بقیه نگاه کردم. آرمین و داریوش هم بعد از چند دقیقه برگشتن تو. اما قیافه داریوش عجیب پکر بود! آخر شب بعد از شام همه سر جاشون نشستن. آرمین وسط رفت و گفت:
- طرفدارای سالسا آماده باشن.
صدای جیغ و هورا بلند شد و چند تا دختر و پسر آماده وسط رفتن. منم خدای رقص سالسا بودم! اما نمی دونستم با کی باید برقصم! داریوش از جا بلند شد و یه راست رفت سمت یکی از دخترایی که تنها یه گوشه نشسته بود، دختره لباس کوتاه قرمز رنگی تنش بود. قیافه خیلی قشنگ و ملوسی هم داشت. پاهای برهنه اش رو با جوراب نازک مشکی پوشونده بود اما اون جوراب ها چیزی از قشنگی پاهای کشیده اش کم نمی کردن. در جواب پیشنهاد رقص داریوش سرشو تکون داد و با لبخند دستشو توی دست داریوش گذاشت و بلند شد. قلبم داشت می زد توی دهنم! داریوش می خواست با یه نفر دیگه برقصه؟!!! وای خدا جون! دیدنش از جون کندن سخت تر بود. وقتی که دیدم دوتایی با هم رفتن وسط و منتظر موسیقی ایستادن. هر دو تا دست دختره تو دست داریوش بود. نگام پر عجزم کشیده شد سمت ارمین، جلوی سپیده وایساد و ازش تقاضا کرد. ولی سپیده سالسا بلد نبود، برای همین هم پیشنهادشو رد کرد. آرمین اخماشو در هم کرد و رفت سمت ضبط ، در همون حالت با صدای بلند گفت:
- قبول نیست! سلطان رقص سالسا بی پارتنر مونده! اما باشه … طوری هم نیست … شما خوش باشین!
خواست موسیقی رو پلی کنه که از جا بلند شدم. نمیخواستم لج داریوش رو در بیارم، اما می خواستم بهش حالی کنم که منم سالسا بلدم برقصم! می خواستم بیخیال اون دختره بشه. نگاه داریوش مات موند روی من، رفتم سمت آرمین و گفتم:
- تنها نمی مونی، اگه منو به پارتنری قبول داشته باشی!!
آرمین با تعجب نگام کرد و گفت:
- بلدی رزا؟!
نیازی نبود آرمین بدونه سالسا رو زیر نظر یکی از بهترین اساتید سالسا توی انگستان یاد گرفتم! پس گفتم:
- ای … همچین!!
آرمین ذوق زده دستمو گرفت و گفت:
- ایول! پس بزن بریم …
موسیقی رو پلی کرد و منو کشید وسط، همه نرم نرم شروع کردن. چشمم خیره به داریوش بود، و چشم اون خیره به دستای جفت شده من و آرمین. بیا دیگه داریوش … بیا … آرمین اینقدر حرفه ای می رقصید که مجبور شدم بیخیال دید زدن داریوش بشم و حواسم رو بدم به آرمین … اما دلم خون بود. توی ایران جز با رضا هیچ وقت سالسا نرقصیده بودم. چون سالسا یه تماس های بدنی خاصی داره که جز با محرم با کس دیگه رقصیدنش باعث عذاب می شه! مثل من که داشتم عذاب می کشیدم و کم کم داشتم به گه خوردن می افتادم! وقتی که آرمین پای منو بلند می کرد و دور کمرش تاب می داد. وقتی که دستش از نزدیک گردنم تا روی کمرم سر می خورد، وقتی گردنم رو تا روی گونه ام لمس می کرد … وقتی که هر دو بازوم اسیر دستاش می شد … بیچاره آرمین از هیچ کدوم از تماساش حس بدی بهم دست نمی داد چون کاملا بی منظور و فقط برای زیباتر شدن رقص اون کار ها رو می کرد. اما چون عادت نداشتم مور مورم می شد. توی انگلیس هم استادمون خانوم بود و خودش پارتنرم می شد. گاهی هم با رضا با هم می رقصیدم چون دو تایی برای آموزش رفته بودیم. اونم به خواست بابا که عاشق سالسا بود، یه وقتایی با مامان می نشستن و منو رضا براشون سالسا می رقصیدیم. یا گاهی اوقات من باله می رقصیدم … بالاخره آهنگ تموم شد. همه دست و سوت و جیغ می کشیدن! نفس نفس زنون با چشم دنبال داریوش گشتم، ولی نبود. پارتنرش رو دیدم که تنها روی یکی از مبل ها نشسته و برای ماهایی که رقصیده بودیم دست می زنه. اما خبری از خودش نبود

. آرمین یواشکی کنار گوشم گفت:
- چه غلطی کردم رزا! امشب داریوش با چاقو می یاد بالای سرم …
خنده ام گرفت و گفتم:
- فعلاً که فکر کنم رفته یه جا خودشو سر به نیست کنه!
- من نمی دونم چرا هی جدیداً یادم می ره این داریوش خیلی غیرتیه!
دوتایی با هم خندیدم و آرمین گفت:
- دیدمش که رفت توی باغ، وسطای رقص بود. همون موقع می خواستم تمومش کنم، چون تازه فهمیدم چه غلطی کردم! اما نمی شد … می ری دنبالش؟ الان فقط به تو نیاز داره …
آهی کشیدم و گفتم:
- کجا برم آخه؟
- برو توی باغ، باهاش حرف بزن تا بفهمه عمدی در کار نبوده …
خودمم می خواستم برم پیش داریوش، با اینکه از دستش دلخور بودم، اما نمی خواستم به خاطر این قضیه ناراحت باشه. حس آدمای مقصر رو داشتم. وارد محوطه ویلا شدم، نسیم خنکی از سمت پشت ویلا و دریا می وزید، خبری از داریوش نبود. حدس زدم پشت ویلا باشه، پس ویلا رو دور زدم و اون طرف رفتم. دقیقا روی یکی از نیمکت های چوبی روبروی دریا نشسته بود و به دریا زل زده بود. نمی دونم این چه حس عجیبی بود که دوست نداشتم ناراحتیش رو ببینم اما به درخواستش هم نمی تونستم جواب مثبت بدم. حتی با وجود اینکه الان می دونستم داریوش هرزه نیست، ولی بازم نمی تونستم بهش بگم که دوسش دارم. آروم آروم به نیکمت نزدیک شدم، ماه فقط یه کم کم داشت تا کامل بشه ، شاید چیزی حدود یه هفته … هر وقت ماه کامل می شد یادم می یومد به اون شبی که نقاشی داریوش رو کشیدم و دلمو بهش باختم. زیر نور مهتاب از پشت چه تندیسی ساخته بود!! بی حرف روی نیمکت کنارش نشستم و زل زدم به دریا. نسیمی که می وزید باعث می شد شالم هی سر بخوره … با دو دست شونه هامو بغل کردم. با دیدنم جا خورد، اما هیچ عکس العمل خاصی نشون نداد و بازم به دریا خیره موند … زمزمه کردم:
- چرا نذاشتی رقص سالساتو ببینم؟!!
آهی کشید و سکوت کرد … گفتم:
- چرا همه اش فرار می کنی؟!
صداش ناله مانند بلند شد:
- رز …
چقدر دلم می خواست بگم جان دل رز؟!!! اما به بله ای کوتاه اکتفا کردم … آهی کشید و گفت:
- تو پاکی … تو زلالی … اونقدر پاک … اونقدر شفاف و نجیب که من به خودم اجازه نمی دم حتی دستتو بگیرم! رز … فکر می کنی آسون بود دیدن تو تو بغل آرمین؟! می دونی چقدر داشتم به خودم فشار می آوردم که نیام تو رو از توی بغلش بکشم بیرون و وادارت کنم با خودم برقصی؟ که با عطش دست بکشم روی بدنت؟!! که پاتو بچسبونم به خودم؟!! که سرمو فرو کنم توی گردنت و هزار بار گردنت رو ببوسم؟!! فکر کردی راحت بود جلوی خودم رو بگیرم که بغلت نکنم؟ که کمر باریکت رو توی دستام فشار ندم و هیکل محشرت رو به خودم نچسبونم؟!! فکر می کنی راحت بود؟!!! ولی رز … اومدم بیرون … اومدم بیرون تا بغلت نکنم … تا نبو … نبوسمت!!
حال من تو اون لحظه گفتن نداشت، رو به موت بودم!!! چی داشت می گفت داریوش؟!!! ادامه داد:
- جونم داره در می یاد! اما صبر می کنم، صبر می کنم تا خانومم بشی … پس نابودم نکن! نکن با من این کارا رو … من طاقت ندارم! چه اون پسر دوست صمیمیم باشه چه هر کسی … دیدن تو توی بغل دیگرون می کشتم رز …
محو و مات داشتم نگاش می کردم، لای دهنمم نیمه باز مونده بود. یهو از جا بلند شد، جلوم پام روی ماسه ها زانو زد، گوشه پایین لباسم رو گرفت سرشو خم کرد، کشیدش روی پلکاش و گفت:
- رز من … خاک زیر پاتو به چشم می کشم اگه مال من بمونی … بهم قول بده دیگه اتفاقی که امشب افتاد هیچ وقت تکرار نشه! قول بده شکنجه ای که امشب منو دچارش کردی دیگه تکرار نکنی … قول بده رز …
قلبم داشت تند تند می زد، بی اراده شدم، بی اختیار شدم، دستمو بردم جلو. می خواستم دستاشو بگیرم، می خواستم لمسش کنم! می خواستم بغلش کنم. به خصوص الان که می دونستم آغوشش تن هیچ زنی رو لمس نکرده بیشتر تشنه و شیفته می شدم. اصلاً می خواستم جونمو فداش کنم!!! با چشم دست لرزونمو که به جستجوی دستاش می رفت رو دنبال کرد، ولی همین که دستم بهش رسید از جا بلند شد، یه قدم عقب رفت و با عجز گفت:
- نه رز … نه عزیز من … نه قشنگ من … الان وقتش نیست … بذار برای وقتی که مال من شدی … بذار برای وقتی که تونستیم بدون استرس با هم باشیم … بذار ناب بمونه! بذار پاک بمونه …
نفسم بالا نمی یومد دیگه … از جا بلند شدم و قبل از اینکه اختیار از دستم بره و خودمو پرت کنم توی بغلش دویدم سمت ویلا …
- کاش می دیدم چیست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست
حالم بد بود … همه بدنم می لرزید. نیاز به تنهایی داشتم… نیاز به یه جایی داشتم که توش داد بکشم .. اینقدر داد بکشم که همه غمام زا یادم بره! مگه من چقدر توان داشتم؟!! چقدر؟!!
- کاش می گفتی چیست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست
وارد ویلا شدم، همه داشتن تو هم می لولیدن و کسی منو نمی دید. به دو رفتم سمت پله ها و رفتم بالا. تنهایی اتاقم رو نیاز داشتم … اشکام روی گونه روون شدن. من عاشق داریوش بودم. شاید بیشتر از عشقی که اون نسبت به من داشت. ولی تردید داشت مثل خوره وجودمو می خورد و می سوزوند. دلم می خواست بدون توجه به آینده به آغوش گرمش پناه ببرم و بگم منم تو رو دوست دارم، داریوش بیشتر از جسمم محتاج روحم بود و من … من چی؟!! حاضر بودم جسممو بهش بدم اما از دادن روحم امتناع می کردم. چون امکان نداشت، مسلماً خونواده ها این اجازه رو به ما نمی دادن. بابای اون و بابای من دشمن هم بودن، وصلت ما غیر ممکن بود! حتی اگر بابای منم راضی می شد محال بود بابای داریوش رضایت بده. مگه نه اینکه خاله کیمیا گفت خسرو کینه به دل گرفته؟! کینه می تونست خرمنی رو به آتیش بکشه و اون خرمن مسلماً عشق من بود. شاید این وسط مامان و خاله کیمیا هم دوباره مجبور می شدن از دوستیشون بگذرن. برای اینکه این دوتا دوست دوباره از هم جدا نشن، برای اینکه بابامو با دشمنش روبرو نکنم، برای اینکه داریوش رو رودرروی خونواده اش قرار ندم، مجبور بودم مهر خودمو به طور کامل از دل اون بیرون کنم و خودمم کم کم فراموشش کنم. ولی مگه می تونستم بعد از داریوش دل به یه مرد دیگه ببندم؟! محال بود!


با اشک و آه و ناله و بغض لباسمو در اوردم و یه دست لباس راحتی تنم کردم. تنم بی حس بود، از بس به خودم فشار آورده بودم دیگه جون توی تنم نمونده بود. صداهای پایین داشت لحظه به لحظه کم و کمتر می شد. روی تخت دراز کشیدم تا بخوابم و همه چیو برای چند ساعت هم که شده فراموش کنم، هنوز حتی چشمم هم گرم نشده بود که تقه ای به در خورد. با این فکر که سپیده است، گفتم:
- بیا تو …
در باز شد و توی تاریک و روشن اتاق یه مرد رو دیدم، از قد بلند و حالت موهاش فهمیدم داریوشه، از جا پریدم و بی توجه به ظاهرم که فقط یه تی شرت و شلوارک جین تنم بود گفتم:
- چی شده داریوش؟!
بمیرم که هنوزم نگرانش می شدم! می خواستم کاری کنم از من بیزار بشه اما هنوزم طاقت ناراحتیشو نداشتم! انگار همه تصمیماتم مال چند دقیقه اول بود. داریوش بدون اینکه بهم خیره بشه سرشو زیر انداخت و گفت:
- رز … از تاریکی می ترسی … بیا اتاقامون رو عوض کنیم امشب …
الهی این رز فدای تو بشه که اینقدر به فکرشی! نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- نیازی نیست، دیشب هم خوابیدم، اگه نصف شب بیدار نشم نمی ترسم.
به در اشاره کرد و گفت:
- نیازه … نمی خوام اذیت بشی. برو توی اون اتاق من وسایلت رو برات می یارم، لباسای خودمو هم جمع کردم. می یارم اینجا ….
- ولی داریوش …
رفت سمت کمدم و گفت:
- برو عزیزم …
آهی کشیدم و راه افتادم سمت در، همون لحظه صدای یکی از دوستای داریوش رو شنیدم که اومده بود طبقه بالا:
- داریوش … کجایی پسر؟! کل ویلا رو دنبالت گشتم، گفتن اومدی بالا … داریــــوش! بچه ها می کن تا پیانو نزنی نمی رن!
داریوش پرید سمت در و به من که دم در بودم اشاره کرد:
- بمون تو اتاق تا صدات کنم …
سرمو تکون دادم، داریوش رفت بیرون و صداشونو شنیدم که از پسره خواست بره پایین، گفت تا چند دقیقه دیگه می ره و براشون پیانو می زنه. بعد از رفتن پسره، اومد تو اتاق و گفت:
- برو عزیزم تا دوباره یه مزاحم پیداش نشده …
چند لحظه نگاش کردم که زیر نگام کم اورد و نفسش سنگین شد، سرشو زیر انداخت و چند بار نفس عمیق کشید. نور مهتاب اتاق رو روشن کرده بود … یه قدم بهش نزدیک شدم، برای تشکر، اما اون یه قدم رفت عقب، بهم نگاه نمی کرد. به خودم نگاه کردم، یه شلوارک کوتاه جین پوشیده بودم با یه تی شرت جذب صورتی … اما جلوی داریوش معذب نبودم. راست می گفت که می گفت عوض شده. این داریوش با اون داریوش چشم پلشت فرق داشت. عشق باهاش چی کار کرده بود؟ چطور می تونستم این همه عشقو تو وجودش از بین ببرم؟! آهی کشیدم و رفتم به طرف در … حرف نزنم سنگین ترم. به سرعت وارد اتاق داریوش شدم و به تختش خیره شدم. بالش و پتوشو می خواست یا نه؟! نشستم لب تختش و منتظر موندم تا بیاد … انگار نه انگار که پایین همه منتظرشن، یه ربع بعد با ساک لباسام اومد. همه رو با نظم تا کرده بود و چیده بود توی ساک. خواست ساکو باز کنه و لباسا رو دوباره توی کمد آویزون کنه که گفتم:
- ممنون داریوش … لازم نیست … صبح خودم درستش میکنم.
- نه … تو بخواب … خودم درست می کنم.
- بیا برو پایین همه منتظرن بری براشون پیانو بزنی …
دستش روی ساک خشک شد، چند لحظه کوتاه نگام کرد و گفت:
- کاش توام بودی …
بی اراده لبخند زدم و گفتم:
- من از همین جا می شنوم … برو منتظرشون نذار … فقط قبلش، بالش و پتوتو هم ببر توی اون اتاق …
به بالش و پتو خیره شد و زمزمه کرد:
- نمی تونی ازشون استفاده کنی؟!
فهمیدم بد برداشت کرده! من از خدام بود! اما گفتم شاید خودش دوست نداشته باشه سریع گفتم:
- نه منظورم این نبود …
بی توجه راه افتاد سمت در و گفت:
- برات یه بالش و پتوی دیگه می یارم … اما مال خودت رو دیگه بهت نمی دم. از امشب می شه مال من … می خوام با بوی عطر تنت بخوابم … اینو دیگه نمی تونی ازم دریغ کنی.
قلبم دوباره بی قرار شد، بغض کردم، اما جلوی بغضمو گرفتم و گفتم:
- داریوش … نیاز نیست … با همینا می خوابم …
تو قاب در ایستاد. برنگشت به طرفم فقط با صدای خسته اش گفت:
- مطمئنی؟
- اوهوم …
سرشو تکون داد و گفت:
- خوب بخوابی …


با رفتنش روی تخت وا رفتم! همه وجودم صداش می زد … جز جز اعضای بدنم بهش نیاز داشتن. از قلبم گرفته تا دستام، تا چشمام ، تا لبهام … حس کردنش نیازم بود … نیاز!
من نیازم تو رو هر روز دیدنه … از لبت دوستت دارم شنیدنه!
پتوشو تا گردنم بالا کشیدم و سرمو بین بالش خوش بوش فرو کردم. اشکام ریختن از چشمام بیرون … می دونستم بالشش با ریمل چشمام سیاه می شه … اما برام مهم نبود. اجازه دادم چشمام ببارن تا بلکه یه کم خالی بشم …صدای پیانوش که از پایین بلند شد شدت اشکای منم بیشتر شد … انگار رابطه مستقیم داشتن با هم … نوای غمگینش منو به مرز جنون می کشوند … چشمامو بستم و گذاشتم روحم با قدرت جادوی انگشتان داریوش تو آسمون به پرواز در بیاد ….

****
صبح طبق معمول زود از خواب بیدار شدم. یاد اتفاقات شب قبل باز خنجر کشید روی دلم. از جا بلند شدم و با بی حالی رفتم از اتاق بیرون. ویلا غرق سکوت بود، بعد از مهمونی دیشب همه حسابی خسته بودن. در اتاق قبلی من و اتاق فعلی داریوش باز بود، بی اختیار سرک کشیدم. پیرهن و کرواتش رو در آورده بود ولی با همون شلوار رسمی خوابیده بود. پتو از روش کنار رفته بود، دلم می خواست برم پتوشو بکشم روش، اما امروز دیگه نباید به حرف دلم گوش می کردم. امروز روزی بود که تصمیم گرفته بودم هر طور شده داریوش رو از خودم بیزار کنم. سعی کردم در دلم رو بذارم و از کنارش بی تفاوت رد بشم. دست و صورتمو شستم و میزو چیدم. نیره بیچاره هم خواب بود. چییدن میز حدود یه ربعی طول کشید، سرمو روی میز گذاشتم و به فکر فرو رفتم. چطور یم تونستم داریوش رو از خودم زده کنم؟!! من که تا امروز اصلا باهاش خوش رفتاری نکرده بودم و این شده بود وضعش! پس باید چی کارش میکردم؟ اونقدر تو فکر فرو رفته بودم که متوجه بیدار شدن بقیه نشدم، اول مامان و خاله و نیره اومدن توی آشپزخونه و با دیدن من و میز اماده کلی خوشحال شدن. ناگفته نمونه که مامان کلی بابت زود خوابیدنم شب قبل مواخذه ام کرد و گفت باید می موندم با مهمونا خداحافظی می کردم. منم سعی کردم سکوت کنم، چون اگه جواب می دادم بحث بالا می گرفت. نفرات بعدی که بیدار شدن، سپیده و آرمین بودن، داریوش هم نفر آخر سر میز حاضر شد. نیره برای همه چایی ریخت و روی میز گذاشت، هم من از نگاه داریوش فرار ری بودم و هم اون از نگاه من. فقط وقتی خاله کیمیا گفت:
- این صبحونه خوردن داره ها ، چون کار رزا خانومه …
نگاهش چند لحظه سرزنش گر با نگام تلاقی کرد. انگار از کارم زیاد هم خوشش نیومده بود. خوب معلومه وقتی یه کمد رو هم اجازه نمی ده خودم مرتب کنم، دوست نداره چنین کاری هم بکنم! سریع نگامو ازش دزدیم، نه من اسیر نمی شم، من کم نمی یارم! من کم نمی یارم! سعی می کردم از نگاهش پرهیزکنم، ولی دست خودم نبود! هربار بی اراده نگاش می کردم و اون آسماون آبی و سراسر عشق رو روبروم می دیدم. تو دلم نالیدم: « ای خدا کمکم کن که بتونم همین امروز اونو از خودم متنفر کنم.» چقدر احمق بودم که فکر می کردم عشق به اون شدیدی به راحتی تبدیل به نفرت می شه. بعد از صبحونه سپیده گفت:
- امروز بیاید بریم بازار. من می خوام یه خورده خرید کنم. این چند روزه اصلاً بازار نرفتیم.
آرمین اول از همه موافقت کرد و بلند شد، ولی داریوش بدون حرف سر جاش نشسته بود و برای خودش لقمه می گرفت. انگار اصلاً تو این دنیا نبود. مامان و خاله هم تصمیم گرفتن همراه آرمین و سپیده برن. من که اصلا حوصله بیرون رفتن رو نداشتم و از طرفی منتظر یه فرصت برای تنهایی با داریوش و عملی کردن نقشه ام بودم، به دروغ گفتم:
- شما برید من یه خورده سر درد دارم، ترجیح می دم امروز استراحت کنم.
نگاه داریوش در جستجوری چشمام بالا اومد، اما من بی تفاوت از خیر نگاه کردن به چشمای نگرانش گذاشتم. مامان گفت:
- حوصله ات سر می ره بیا بریم یه هوایی بهت می خوره خوب می شی، قرص هم بهت می دم. اینجوری من نگرانم. نمی شه که تو رو تنها بذاریم.
- نه مامان می خوام بخوابم من خیلی زود بیدار شدم الان دوباره خوابم گرفته. باور کنین اینقدر کسلم که اگه بیام شما رو هم کسل می کنم.
مامان با تردید گفت:
- مطمئنی؟
- آره.
- پس نیره هم می مونه ویلا که تو تنها نباشی …
- برام مهم نیست ولی اگه باعث می شه شما راحت تر باشی باشه حرفی نیست.
مامان از جا بلند شد و از آشپزخونه خارج شد. سپیده و آرمین هم رفتن که حاضر بشن.



خاله کیمیا رو به داریوش گفت:
- داریوش منو ببر همونجایی که دفعه قبل لباساتو خریده بودی. خیلی شیک بود. می خوام برای بابات خرید کنم. بد نیست اگه براش سوغات بخریم.
داریوش با خونسردی گفت:
- به آرمین می گم ببرتتون.
خاله کیمیا با ترسی آشکار پرسید:
- مگه تو نمی یای؟
- نه من منتظر یکی از دوستام هستم. قراره امروز بیاد اینجا.
خاله زیر چشمی به من نگاه کرد و سریع گفت:
- زنگ بزن کنسلش کن. باید بیای بریم. نمی شه تو اینجا بمونی.
نمی دونم چرا ولی حرفای خاله رو توهینی به خودم حساب کردم. بهم برخورد و از جا بلند شدم تا آشپزخونه رو ترک کنم. داریوش داشت با نگرانی نگام می کرد، ولی توجهی نکردم و بی حرف زدم از آشپزخونه. دم در با شنیدن صدای اوج گرفته داریوش بی اراده ایستادم و گوشامو تیز کردم:
- یعنی چی؟ چرا نمی تونم بمونم؟ مامان شما می فهمی چی می گی؟
- آره می فهمم. بهت می گم امروز نباید توی ویلا بمونی. درست نیست تو و رزا …
- مامان دیگه داری توهین می کنی. یعنی شما نفهمیدی که رزا ناراحت شد و بلند شد رفت؟ منم بودم بهم بر
می خورد. من بیست و هشت سالمه بچه که نیستم تا با یه دختر تنها شدم دست و پام بلرزه. این حرفا از شما بعیده.

- تو بچه نیستی ولی اون یه دختره. تو از مکر و فریب دخترا خبر نداری اگه بخواد می تونه…
بغض گلومو گرفت. بیا رزا خانوم تحویل بگیر! هنوز نه به باره نه به دار اینجوری دارن در موردت قضاوت می کنن! حالا بازم بذار دلت بره سمت داریوش! ولی با این وجود باورم نمی شد که خاله این حرفها رو در مورد من می زنه. مگه منو نشناخته بود؟ دلم می خواست سرمو بکوبم به در. خواستم برم توی اتاقم و بیخیال بقیه حرفاشون بشم ولی صدای داریشو مانعم شد. صداش از زور خشم می لرزید و مشخص بود به زحمت جلوی خودشو گرفته که داد نکشه:
- بسه! بس کن این مزخرفاتو! داری در مورد اون فرشته اینا رو می گی؟ مامان برات احترام قائلم ولی اجازه هم
نمی دم راجع به رزا این حرفو بزنی. توهین به رزا یعنی توهین به من. اون بچه سرش درد می کرد رفته بخوابه. یعنی شما اونو اینقدر پلید می دونین که فکر می کنین می خواد منو از راه به در کنه؟ نه … نه مامان هیچ وقت
نمی بخشمت اگه راجع به رزا این فکرا رو بکنی.

خاله بی توجه به حرفای داریوش گفت:
- پس حدسم درست بود! تو بهش علاقه پیدا کردی.
داریوش بدون مکث گفت:
- آره آره بهش علاقه پیدا کردم ولی علاقه ام مربوط به اون نمی شه. اون برای من دلبری نکرده. فکر می کردم پسر خودت رو تا حالا خوب شناختی اگه قرار بود دلم واسه دلبری دخترا بلرزه تا حالا هزار بار لرزیده بود. ولی من دلم واسه پاکی رزا لرزید. دقیقاً همون چیزی که شما داری زیر سوال می بریش.
- این چرندیاتو بریز دور داریوش. تو نامزد داری. همینجور که دیروز هم بهت گفتم گرم گرفتن زیادی با این دو تا دختر شایسته تو نیست. اگه آزاد بودی حرفی نبود ولی حالا نمی شه. نه من و نه پدرت بهت اجازه نمی دیم که بخوای با رزا ازدواج کنی. بهتره اون دخترو هم هوایی نکنی.
این بار صدای داریوش واقعاً اوج گرفت:
- نامزد نامزد! کدوم نامزد؟ شما بریز دور این چرندیاتو. اصلاً تو ذهنتون به این قضیه فکر هم نکنین که من یه روز با مریم ازدواج کنم. من جز رزا حاضر نیستم حلقه تو دست هیچ دختر دیگه ای بکنم.
به دنبال این حرف صدای کشیده شدن صندلی رو شنیدم. حس کردم که هر آن ممکنه یه نفرشون از آشپزخانه خارج بشه. برای همین دست از استراق سمعم برداشتم و به حالت دو بالا رفتم. وقتی وارد اتاق شدم و در رو بستم پشت در تا خوردم و هق هق گریه ام بلند شد. فقط دعا می کردم که مامان برای خداحافظی به اتاقم نیاد. از سپیده مطمئن بودم. وقتی قرار بود با آرمین باشه اصلاً چیز دیگه ای رو نمی دید. چه برسه به اینکه بخواد بیاد با من خداحافظی کنه. از شنیدن صدای ماشین نفس راحتی کشیدم و فهمیدم که رفته اند. با خیال راحت روی تخت افتادم و گریه رو از سر گرفتم. تقه ای به در خورد و قبل از اینکه بتونم حرفی بزنم در باز شد و داریوش اومد تو. با دیدن من تو اون حالت لبخند از صورتش پر کشید و به سرعت نزدیک شد. دوباره سرم رو تو بالش پنهون کردم و زار زدم. داریوش لب تخت نشست و با صدایی پس رفته گفت:
- رز .. منو نگاه کن… چی شده عزیز دلم؟ الان داریوشو می کشیا. تو رو خدا بگو چی شده؟ سرت درد می کنه؟
دیگه طاقت نیاوردم، سرمو از روی بالش برداشتم و به او پریدم:
- هنوز اینقدر نی نی نشدم که به خاطر سر دردم گریه کنم.
داریوش از نگرانی داشت پس می افتاد و این از نگاش کاملاً مشخص بود. گفت:
- پس چته لعنتی؟ چرا اینجوری داری اشک می ریزی؟ من … من …
حس کردم بغض گلوشو گرفت که نتونست حرفشو ادامه بده. به جاش مشت محکمی روی تشک کوبید. گریه ام شدت گرفت. با خودم فکر کردم الان بهترین فرصته تا هر چه از دهنم در می یاد بارش کنم. هم مرهمی می شد به غرور زخمی خودم و هم اون از من متنفر می شد. سخت بود خیلی سخت! هر چقدر هم دلم از خاله کیمیا گرفته بود نمی تونستم روی سر داریوش خالی کنم! با این وجود باید همه تلاشمو می کردم، زیر لب گفتم:
- خدایا منو ببخش! خدایا کمکم کن.

بغض لعنتی اعصاب خورد کنم رو قورت دادم و داد کشیدم:
- دلیلش تویی! این تویی که هر روز مزاحم آسایش من می شی. دارم از دستت کم کم دیوونه می شم. چرا منو ول نمی کنی؟ چرا هر روز باید در گوش من اینقدر چرت و پرت بگی؟ ازت متنفرم! متنفر! چند بار باید اینو بهت بگم؟ چرا نمی فهمی؟ حالم از حرف زدنت، صدات، حرکاتت، حرفات، به هم می خوره. تو عوضی ترین پسری هستی که در تموم طول عمرم دیدم. از ریختت حالم به هم می خوره. چرا ولم نمی کنی؟ هان؟ چرا داری زجرم می دی؟ من یه نفر دیگه رو دوست دارم! اصلاً عاشقشم! نمی خواستم بهت بگم ولی مجبورم کردی. حالا ولم می کنی یا نه؟ با زبون خوش دارم بهت می گم، یا فراموشم می کنی یا من می دونم و تو!
خیلی جلوی خودمو گرفتم که گریه مانع حرف زدنم نشه. با بی رحمی زل زدم توی چشماش! اشک توی چشمای آسمونیش حلقه زده بود. چشماش ناباوری رو فریاد می زدن. انگار باور نداشت یه دختر اینطوری غرورشو ویرون کنه. آخ بمیرم الهی برات! چه پست فطرتی بودم من! خدا سزامو بده. قدمی رفت عقب، ولی نگاشو از نگام نمی گرفت، بغض داشتم. درد داشتم، اما بازم سرتقانه سعی می کردم نگاه پر از نفرت باشه! نفرتی که باید نثار مامانش مر کردم رو داشتم تزریق نگاه عشقم می کردم. با صدایی گرفته گفت:
- می خوام شکایت کنم از تو به چشمای خودم که از روی دیوونگی بی خودی عاشقت شدم.
با زدن این برگشت و با سرعت از اتاقم خارج شد. فرو ریختم. هر چی تا اون لحظه استوار وایسادم و خودمو محکم نشون دادم یهو فرو ریخت. سرمو تو بالش فرو کردم و با صدای بلند گریه رو سر دادم. چطور می تونستم فراموشش کنم؟ کسی که همه زندگیم بود! ای خدا به دادم برس! خدا جون به فریادم برس! سرم واقعاً داشت منفجر می شد. نه می تونستم بخوابم نه می تونستم آروم بگیرم! باید یه کوفتی می خوردم تا سر دردم بهتر بشه. از جا بلند شدم و پایین رفتم. خبری از داریوش نبود و فقط نیره مشغول نظافت بود. یه لحظه زد به سرم که ازش همون جوشوندنی اون دفعه رو بگیرم. اما یه لحظه از نگاه های کنجکاوش به خودم خوشم نیومد. با بدجنسی فکر کردم خاله کیمیا اونو مسئول کرده که منو بپاد تا نکنه پسرشو از راه به در کنم. برای همینم بیخیال جوشوندنی یه قرص مسکن از داخل یخچال برداشتم و با یه لیوان آب بالا انداختم. دوباره با قدمای ناموزون به اتاقم برگشتم و روی تخت ولو شدم. چون بدنم زیاد به مسکن عادت نداشت خیلی زود خوابم گرفت و چیزی طول نکشید که خوابم برد. تنها چیزی که باعث می شد همه چیزو فراموش کنم خواب بود!
کنار دریا وایساده بودم. یکی داد می زد و کمک می خواست! به همه طرف نگاه می کردم، ولی کسی نبود. شروع کردم به دویدن. دریای آروم، طوفانی شد. هر چی من می دویدم، دریا خشمگین تر می شد و صدا واضحتر! صدا برام آشنا بود! خیلی آشنا! کی بود که منو به اسم صدا می زد و از من کمک می خواست؟ می شناختمش! خودش بود. آره صدا، صدای خودش بود. داریوش بود! شروع کردم به داد زدن. ازش می پرسیدم کجایی؟ و اون فقط صدام می زد! همه طرفو نگاه می کردم و می دویدم. آخر سر پیداش کردم. وسط دریا بود! بدون ترس به آب زدم، موج ها سنگین بودن ولی با هر بدبختی بود با شنا خودمو بهش رسوندم و خواستم دستشو بگیرم. ولی یهو یه موج بلندی از راه رسید و داریوشو برد! با داد از خواب پریدم. خدایا این چه خوابی بود دیگه؟ حتی توی خوابم راحت نبودم. تعبیر این خواب چی می شد؟ سر جام نشسته بودم و نفس نفس می زدم. گلوم خشک خشک بود. لیوان آبی که روی عسلی کنار تخت بود یه کم آب داشت. همه رو خوردم تا یه کم از التهاب درونم کم بشه. روی تخت نشستم و زانوهامو بغل کردم. چطور می تونستم فراموشش کنم؟ می گن اولین عشق، هیچ وقت فراموش نمی شه. من ناتوان، هیچ وقت توان فراموش کردن اون چشما رو نداشتم. به ساعتم نگاه کردم، ساعت چهار بود. از سکوتی که به ویلا حاکم بود، حدس زدم که هنوز کسی برنگشته. از جام بلند شدم. از پنجره به بیرون نگاه کردم، بارون به شدت می بارید. حسابی عرق کرده بودم و لباسام به تنم چسبیده بود. به سمت کمد رفتم و بلوز شلوار سفیدی از بین لباسام بیرون کشیدم و پوشیدم. موهامو هم بافتم که به گردنم نچسبه. دلم می خواست دوش بگیرم، ولی حالشو نداشتم. دوباره تشنگی به سراغم اومد و گلوم خشک شد. در اتاقو باز کردم و بیرون رفتم. جلوی در اتاق داریوش چند لحظه مکث کردم و وقتی صدایی نشنیدم با این تصور که خوابه از پله ها پایین رفتم. خبری از نیره نبود و حدس زدم اونم کارش تموم شده و رفته. رفتم توی آشپزخونه، با اینکه نهار نخورده بودم، ولی گرسنه نبودم. فقط لیوانی آب خوردم و از آشپزخونه خارج شدم. میخواستم برم سمت پله ها، که یهو داریوش رو دیدم که سر تا پا سیاه پوش روی کاناپه نشسته. با دیدن یهوییش ترسیدم و جیغ آرومی کشیدم، ولی حتی تکون هم نخورد چه برسه به اینکه بخواد نگام کنه. از حالتش ترسیدم. منطق می گفت توجهی نکنم و بالا برم، ولی احساسم منو به کنارش نشستن دعوت می کرد. بالاخره احساس پیروز شد و کنارش نشستم. بازم توجهی نکرد. سعی کردم نسبت به کم محلیش بی توجه باشم. گفتم:
- چرا اینجوری شدی؟ گرسنه ات نیست؟
بدون اینکه نگام بکنه، سرد و خشک گفت:
- به تو مربوط نیست؟
از سردی صداش بیشتر از اینکه جا بخورم دلم گرفت. تموم شد رزا، به اون چیزی که می خواستی رسیدی! داریوش ازت بیزار شده، قلبم ولی باور نمی کرد. پس با سماجت ادامه دادم و به دروغ گفتم:
- داریوش من گرسنه مه اگه تو چیزی نخوری منم چیزی نمی خورما! آخه تنها از گلوم پایین نمی ره.
دوباره با بی توجهی و با همون لحن گفت:
- به من چه؟
خیلی ناراحت شدم، ولی هر چی که می گفت، حق داشت. من خیلی باهاش بد حرف زده بودم. خواستم از جا بلند شم و برم که چشمم به دستاش افتاد. مشتشون کرده بود و سفت فشارشون می داد. این نشون از حال خراب خودش داشت. بازم احساسم داشت نافرمونی می کرد. دوست نداشت داریوش ازش دلخور باشه. انگار تصمیم قبلی خودمو از یاد برده بودم. اون لحظه از حرفای خاله کیمیا اینقدر دلخور شده بودم که دق و دلی اونو هم سر داریوش بیچاره در آوردم. حالا خودمو موظف می دونستم که هر طور شده از دلش در بیارم. با دلخوری گفتم:
- با من قهری؟
با حالتی عصبی گفت:
- می شه از جلوی چشمام دور شی؟ نمی خوام ببینمت!
چشمام گشاد شد. باورم نمی شد خود داریوش باشه. انگار داریوش واقعی رفته و به جاش این آدم
قصی القلب اومده بود. اگه دستای مشت شده اش رو نمی دیدم، یه لحظه هم طاقت نمی آوردم. اما خوب می دونستم داریوش داره فیلم بازی می کنه. من پشیمون بدم، نمی خواستم داریوش دوستم نداشته باشه. من به عشقش محتاج بودم. شاید خودخواهی بود که بدون اینکه عشقی بهش بدم دوست داشتم ازش عشق دریافت کنم.


اما دوست داشتم دیگه! کاریشم نمی شد کرد، پس می خواستم هر طور شده دلخوریشو رفع کنم. گفتم:
- تو چت شده؟ اصلاً بیرونو نگاه کردی؟ داره بارون می یاد. این هوا برای پیاده روی خیلی جون می ده! می یای بریم قدم بزنیم؟ هوا خیلی شاعرانه شده!
با داد داریوش تقریباً چسبیدم به سقف:
- چرا پا نمی شی از جلوی چشام گم بشی؟ حوصله تو ندارم! داری با حرفات سرمو درد می یاری!
بعد به تقلید از من گفت:
- هوا شاعرانه اس ! جون می ده برای قدم زدن! هه هه. برو بابا دلت خوشه ها!
بغض به شدت به گلوم چنگ زد. جلوشو گرفتم که نشکنه و همین نفس کشیدنو برام سخت کرد. طاقت این همه تحقیر رو نداشتم! داریوش دیگه دوستم نداشت! از من بیزار شده بود! دیگه همه چی تموم شده بود! چونه ام به لرزه افتاد و یه قطره اشک از گوشه چشمم افتاد پایین. وقتی دید من حرف نمی زنم، به طرفم چرخید. نگاش اول سرد سرد بود، ولی وقتی چونه لرزون و بغض کشنده مو دید، یهو نگاش عوض شد. دوباره همون داریوش عاشق خودم شد. همونی که طاقت اشکامو نداشت. خودشو به طرفم کشید و دستشو آورد جلو … اما دستاش بین راه خشک شدن. با کلافگی و پریشونی خاص خودش گفت:
- ببخشید رزا. غلط کردم! مرض داشتم! ببخشید. تو رو خدا بغض نکن فدات شم! بغض نکن من طاقت ندارم. ببخشید غلط کـــــردم!
دیگه طاقت نیاوردم و زدم زیر گریه. کلافگی و پریشونیش به اوج رسید و گفت:
- تو رو خدا گریه نکن. بیا منو بزن. بیا فحشم بده. اصلاً بیا منو بکش! فقط گریه نکن. اونم به خاطر حرفای چرت و پرت من. من کی هستم که بخوام این حرفا رو به تو بزنم؟ اونم به کسی که بیشتر از جونم دوسش دارم!
با حرفاش گریه ام بیشتر شدت می گرفت، گفت:
- ببین منو! نگام کن، ببین از صبح تا حالا به چه روزی افتادم! فکر می کنی دلیلش چیه؟! خوب تویی! می بینم که کنارمی، ولی نمی تونم داشته باشمت! دارم داغون می شم رزا! دارم جون می کنم! آخه چرا از من متنفری؟ نفرت تو منو به جنون می کشه دختر.
به دنبال این حرف بلند شد. با تعجب نگاش کردم که ببینم چرا بلند شده، سرشو به چپ و راست تکون داد و زیر لب چساریی گفت که نشنیدم. قبل از اینکه بتونم چیزی بگم، به حالت دو از ویلا خارج شد. سریع بلند شدم و از پنجره بیرون رو نگاه کردم. دیوونه وار به سمت دریا می دوید و قطرات بارون هم بی رحمانه به بدنش می کوبیدن. وقتی تنشو به دریای طوفانی زد یه دفعه خوابم جلوی چشمم اومد. وحشت کردم و بی اراده جیغ زدم:
- نه …
بدون تعلل از ویلا بیرون دویدم و به سمتی که اون رفته بود رفتم. موج ها به بدنش کوبیده می شدن ولی اون
بی توجه پیش می رفت. داشتم از ترس سکته می کردم. جیغ می کشیدم گریه می کردم صداش می زدم ولی
نمی شنید. وقتی به دریا رسیدم یه دفعه ترسیدم. دریا عجیب طوفانی بود! نگاهی به داریوش کردم که موجها اونو به جلو می بردن. من از آب می ترسیدم. دریا هم فوق العاده خشمگین بود! باید چی کار می کردم؟ نه، من باید به ترس خودم غلبه می کردم. نباید می ذاشتم دریا هستیمو بگیره. ترس رو کنار گذاشتم. یا علی گفتم و به طرفش دویدم. دریا اول می خواست از رفتنم جلوگیری کنه، ولی وقتی اصرارم رو برای پیش روی دید خشمگین شد و با شدت موجهاشو به طرفم فرستاد و منو جلو کشید. انگار می گفت بیا که تو طعمه دوممی. آب تا گردن داریوش بالا اومده بود. با سرعت خودمو جلو می کشیدم و موجا هم کمکم می کردن. تو چند قدمیش که رسیدم، صداش زدم، ولی فریادم تو خروش آب گم شد. چند قدم باقی مونده رو هم به زور طی کردم، تا بهش رسیدم. از پشت بلوز مشکیشو چنگ زدم و به طرف خودم برش گردوندم. با دیدن صورتش بغضم ترکید. پوست سفیدش سفیدتر و رنگ پریده تر شده بود. لبای سرخ رنگش سیاه شده و چشماش تیره تر از همیشه به من خیره شده بود. همین که سالم جلوم ایستاده بود خودش به دنیا می ارزید. با دیدنم بهت زده داد کشید:

- تو کجا اومدی؟ خطرناکه برگرد! اینجا جای تو نیست. برو. من باید آروم بشم.
اشکام با قطره های بارون و آب دریا مخلوط شده بودن. جیغ کشیدم:
- تو رو خدا داریوش بیا برگردیم. اگه از این جلوتر بری می میری. من نمی خوام تو بمیری. بیا برگردیم. تورو قرآن داریوش با من برگرد.
داریوش با تعجب گفت:
- داری به خاطر من گریه می کنی؟ از مردن من می ترسی؟ چرا؟ چرا نگران منی؟ مگه از من متنفر نیستی؟
حرف که می زدیم آب شور دریا توی دهنمون می رفت و هی مجبور بودیم خالی کنیم دهنمونو. با شنیدن حرفاش چشمامو بستم. باید تصمیم می گرفتم. نه! اون برام از همه مهمتر بود! دیگه کسی رو جز اون نمی دیدم. من به خاطر اون از همه چی می بریدم. حتی از جونم! چشمام رو باز کردم و گفتم:
- نه نه به خدا نیستم! اگه تو بمیری منم می میرم! مگه نمی دونی که چقدر دوستت دارم؟ مگه نمی دونی از همون بار اول که دیدمت دیوونه شدم؟ هان نمی دونی؟! حالا بدون! ببین منو! منی که دیگه جز تو چیزی برام اهمیت نداره. آره داریوش. تو موفق شدی! من عاشقت شدم! حالا اگه راضی به مرگ من هستی برو. برو تا آب ببرتت و بمیری. مطمئن باش که من زودتر از تو می میرم. اگه می خوای برو. اصلاً با هم می ریم!
نگاه متعجب و عصبی اش مهربون تر از همیشه و هر لحظه شد. رنگش طراوت و تازگی همیشه را به دست آورد. لب زیرینش از شادی می لرزید. هی لباس به لبخند باز می شدن و دوباره جمع می شدن، باز دستاش اومد بیاد سمت صورتم ولی کشیدشون عقب. چشماش زلال تر از همیشه شدن. لباشو از هم باز کرد و اولین چیزی که گفت این بود:
- بگو اونی که گفتی دوستش داری و عاشقشی فقط منم! بگو که جز من کسی رو دوست نداری!
آب داشت بالا تر می یومد، اما دیگه مهم نبود، از ته دل گفتم:
- خودتی داریوش. به خدا قسم که من جز تو هیچ کسو دوست ندارم!
خندید. اینقدر شیرین و از ته دل که دلم براش ضعف رفت. خواستم دست بندازم دور بازوش تا دوتایی برگردیم و تولد یکی شدن روحمون رو توی ساحل جشن بگیریم. اما هنوز دستم به دستش نرسیده بود که ماسه های زیر پام کنار رفتن و در کسری از ثانیه، من زیر آب فرو رفتم. اینقدر ناگهانی بود که شنا رو فراموش کردم. دست و پا می زدم که بالا بیام، ولی بی فایده بود و من پایین تر می رفتم! نمی دونم چرا اینهمه پایین اومدم! انگار تو یه چاله افتاده بودم که همه جاش سیاه بود. نفسم گرفت. دیگه هوایی برای تنفس نبود! بی حال شدم. توانی برای دست و پا زدن هم دیگه نداشتم. همینجور پایین تر می رفتم. همه جا سیاه تر شد. چشمام بسته شد و دیگه چیزی نفهمیدم. دریا طعمه شو بلعید.]



چشمامو که باز کردم، داخل اتاق سفید رنگی خوابیده بودم و اطرافم پر از دستگاه بود. چشمامو یه بار محکم باز و بسته کردم. می خواستم به یاد بیارم کجام. دستمو اوردم بالا که شروع کرد به سوختن. حس می کردم چیزی توی دماغمه، داشت اذیتم می کرد. یهو یاد اتفاقی که افتاده بود افتادم! وای خدای من! من … داریوش … اعترافم … دریا … باورم نمی شد که زنده مونده باشم! مطمئناً اینجا بیمارستان بود. فکر کنم اولین بیماری بودم که همه چیز رو به خاطر داشتم و نیاز به کمک اطرافیان برای یادآوری نبود. کسی تو اتاق نبود. یهو یاد داریوش افتادم! چه بلایی سر اون اومده بود؟ یعنی الان کجا بود؟ صدام در نمی یومد و نمی تونستم کسی رو خبر کنم. نمی دونم چقدر گذشت که پرستاری در رو باز کرد و داخل شد. با دیدن چشمای باز من با خوشحالی گفت:
- خدای من! بالاخره به هوش اومدی؟
بعد از زدن این حرف به سرعت اتاق رو ترک کرد. طولی نکشید که اتاق پر شد! مامان و سپیده و آرمین و دکتر، ولی داریوش نبود! خاله کیمیا هم نبود! یعنی کجا بودن؟! چشمای همه شون سرخ بود! این گریه برای من بود یا برای داریوش؟! خدایا حالا که داشتم به دستش می آوردم نکنه اونو از من گرفته باشی؟ دلم می خواست داد بکشم، ولی حتی نمی تونستم از کسی بپرسم! صدام خیلی ضعیف بود و به ناله شباهت داشت. خدا رو شکر سپیده متوجه منظورم شد و آروم در گوشم گفت:
- فدات شم حالش خوبه.
نفس راحتی کشیدم و با بی حالی پرسیدم:
- کجاست؟
باز در گوشم پچ پچ کرد:
- می یاد دیدنت. یه کم حوصله داشته باش!
صبر و حوصله دیگه چی بود؟ من اونو می خواستم! فقط اونو! خدایا کجا بود؟ چرا چیزی به من نمی گفتن؟ دکتر اعلام کرد که تا دو روز دیگه حالم کاملاً خوب می شه و می تونم مرخص شم. مامان خدا رو شکر کرد و گفت که دو روز بوده من بیهوش بودم! دکتر گفت که دورم رو خلوت کنن و فقط یه نفر بمونه. مامان
می خواست بمونه که سپیده نذاشت و به زور اونو راضی کرد تا خودش بمونه. می گفت مامان سه روز بالای سرم بیدار بوده! برای همین به زور فرستادش که بره استراحت کنه. مامان بعد از بوسیدن عمیق پیشونیم و دوباره شکر گفتن خدا همراه آرمین از اتاق بیرون رفتن و سپیده وقتی از رفتنشون مطمئن شد در رو بست و با غیظ گفت:

- شما دوتا عشقتون هم خرکیه! ببین چی به روز هم آوردین؟!
یعنی چی؟ مگه من با داریوش چی کار کرده بودم؟ داریوش کجا بود؟ کجا بود؟! سپیده که دید دارم از ترس پس می افتم، با خنده گفت:
- نترس دیوونه. آقای مجنون خوب تشریف دارن! چند اتاق بالاتر اونم کله پا شده! البته اون توی دریا اتفاقی براش نیفتاده. تو رو که رسونده بیمارستان، دکترا بهش گفتند که امید زیادی برای زنده موندنت نیست و اگه خدا بخواد قراره زحمت رو کم کنی و ریق رحمت رو سر بکشی. اونم در جا از حال می ره! الان دو روزه که تو اینجا بستری شدی و اون توی چند تا اتاق اون طرف تر در حال موته.
باورم نمی شد. خواستم از جام بلند شم که محکم گرفتم و گفت:
- کجا لیلی خانم؟ شما نمی تونین از تخت بیاین پایین.
با همون صدای ضعیفم که ناشی از فشاری بود که به حنجره ام و ریه هام وارد شده بود گفتم:
- می خوام ببینمش!
- خیلی خوب. به آرمین گفتم خاله ها رو ببره ویلا، بعد بره داریوشو بیاره اینجا.
- من می رم کنارش. مگه نمی گی حالش بده؟!
- تو نمی تونی الاغ! انگار سرت نمی شه، داشتی می مردی! اونم اینقدر حالش بد نیست که نتونه بیاد تو رو ببینه. بشنوه تو بهوش اومدی می تونه بره مسابقه دوی ماراتون بده.
به ناچار دوباره سر جام دراز کشیدم. توی یه ساعتی که آرمین موفق شد مامان و خاله رو ببره ویلا، من صد بار مردم و زنده شدم. چون خاله کیمیا نمی خواست پسرش رو ول کنه و بره، ولی آرمین با هزار دوز و کلک برده بودش. بعد از اینکه از ویلا برگشت، اومد توی اتاق من و با خنده گفت:
- وای وای عجب پیله است این خاله کیمیا!
سپیده با تعجب گفت:
- چرا؟
- راضی نمی شد بره که! نمی دونی با چه زوری بردمش، قربونش برم خاله شکیلا هم هیچ کمکی نکرد. فقط نگاه
می کرد.

چشمامو بستم. خوب می دونستم که عشقمون برای خاله کیمیا از پرده بیرون افتاده و اون دیگه راضی نیست حتی لحظه ای از داریوش جدا بشه. فکر کنم مامانم متوجه حساسیت خاله کیمیا شده بود و حسابی به غرورش بر خورده بود. آرمین بحث رو ادامه نداد و گفت:
- من می رم داریوش رو بیارم. کم مونده بیمارستانو روی سرش خراب کنه!
به دنبال این حرف از اتاق خارج شد و سپیده به آرومی دست منو فشرد. همون چند دقیقه ای که طول کشید تا داریوش به اتاق من برسه من شش بار مردم و زنده شدم و ده سال برام طول کشید. اما بالاخره در باز شد و داریوش و آرمین وارد اتاق شدن. با دیدن داریوش همه درد خودم یادم رفت! حتی اگه ذره ای به عشقش شک داشتم پرید! رنگش پریده پریده بود و حسابی لاغر شده بود! تو این دو روز چی به روزش اومده بود؟ چشماش گود افتاده و زیرش کبود شده بود! ریش طلایی رنگ چند روزه ای هم روی صورتش خودنمایی
می کرد که خیلی اونو خواستنی کرده بود، ولی به هر حال حسابی داغون شده بود! آرمین و سپیده بی صدا از اتاق بیرون رفتن. داریوش کنار تخت نشست. چند لحهظه خیره به چشمام نگاه کرد و بعد بی حال و بی حرف پیشونیشو روی دستم که سوزن سرم توش بود گذاشت.



لرزش شونه هاشو که دیدم قلبم لرزید و با بغض آهسته گفتم:
- داریوش! عزیزم! من خوبم. هیچیم نشده. ببین!
سرش رو بالا آورد. صورتش خیس خیس و چشماش سرخ سرخ بود. گفت:
- رز… به من گفتن که داری می میری. بهم گفتن عشقم نمی تونه به مرگ غلبه کنه. رز من … من نمی تونستم کاری برات بکنم. من خیلی ناتوانم. رزا … رز! بیچاره شدم! کاری از دست من احمق بر نمی یومد. تو … تو اون روز دنبال من اومدی. همه اش تقصیر من بود! رز اگه بلایی سرت می اومد من … چه خاکی … چه خاکی توی سرم
می ریختم؟ تو می خواستی ترکم کنی! می خواستی از پیشم بری! اونم تنهایی! چشمای قشنگت داشت برای همیشه بسته می شد.

به اینجا که رسید انگار دردش مضاعف شد. سرشو با دستاش محکم فشار داد و نالید:
- وای نه رزا رزا رزا …
صداش لحظه به لحظه داشت می رفت بالا. انگار من واقعاً مرده بودم و الان جسدم رو گذاشته بودن جلوی روش! سرشو دوباره روی دستم که سوزن سرم توش فرو رفته بود گذاشت و گفت:
- من چی کار می کردم؟ من بی تو چی کار می کردم؟ نمی دونی این دو روز من چی کشیدم! هزار سال برام طول کشید. هر لحظه آرزوی مرگ می کردم، نمی خواستم بمونم تا شاید یکی بیاد و بهم بگه رزات … دیگه نفس نمی کشه! آخه … آخه اونا که نمی دونستم این نفس لعنتی من به نفس تو بسته است. اگه نفست قطع می شد خودم با دست خودم نفسمو می بریدم. رز اونا نمی دونستن که من نفس می کشم به خاطر تو! زنده ام به خاطر تو! حرف می زنم به خاطر تو! راه می رم به خاطر تو! اصلاً همه کارام به خاطر توئه! اگه می دونستن ازم انتظار نداشتن صبور باشم. رز من دوستت دارم. به خدا دوستت دارم! بیشتر از دنیا دوستت دارم! بیشتر از جونم دوستت دارم!
اگه… اگه بهوش نمی اومدی …

بغض راه نفسش رو بست و دیگه نتونست ادامه بده. دست آزادم رو آروم بردم سمت موهای سرش، سرش رو دستام بود. می ترسیدم بازم مخالفت کنه، اما ریسک کردم و انگشتامو آروم توی موهای خوش حالت و نامرتبش فرو کردم. تکونی خورد اما هیچی نگفت، نیاز داشت به اینکه نوازشش کنم، آرومش کنم. با همون صدای خش خشیم گفتم:
- داریوش من حالم خوب خوبه! دوست داشتنت رو باور می کنم چون خودم دوستت دارم! دیگه هیچی نمی تونه منو از تو جدا کنه. هر جا که بریم با هم می ریم.
سرش رو بالا آورد و نگام کرد. چشمای آبیش با سرخی سفیدی چشمش صحنه ای دردناک ساخته بودن! دلم به درد اومد. گفت:
- قول می دی؟
- هر قولی که تو بخوای من می دم.
- قول بده هیچوقت ترکم نکنی! تو این دو روز فهمیدم که اگه ترکم کنی هیچی ازم نمی مونه.
از ته دلم گفتم:
- محاله عزیزم. قول می دم که همیشه و هر لحظه با هم باشیم.
نفس راحتی کشید و همانطور که سرش روی دستم بود، و دست منم توی موهاش چشماشو بست. مطمئناً این دو روز نتونسته بود راحت بخوابه. دقیقاً عین یه بچه معصوم شده بود. آرمین و سپیده وارد شدن. چشمای هر دوشون خیس از اشک بود. حرفامونو شنیده بودند.

* * * * * *

دو روز توی بیمارستان موندم تا نفس کشیدنم طبیعی شد. داریوش همون روز که من بهوش اومدم مرخص شده و به ویلا رفته بود. مامان یه لحظه هم تنهام نمی ذاشت. بیچاره داریوشم به خاطر سختگیری های خاله کیمیا مجبور بود فقط ساعتای ملاقات به دیدنم بیاد. دل هر دومون برای لحظه ای با هم بودن پر می زد، ولی امکانش نبود. آرمین و سپیده همه سعیشون رو می کردن که بتونن لحظه ای موقعیت تنها بودنمون رو فراهم کنن ولی نه مامان رضایت به رفتن می داد و نه خاله کیمیا لحظه ای چشم از داریوش بر می داشت. البته خود داریوش که حرفی از رفتار بی منطق مامانش نمی زد من همه چیزو از طریق سپیده می فهمیدم. تو ساعتای ملاقات نگاه داریوش به قدری غمگین بود که دلمو ریش می کرد. واقعاً چرا خاله کیمیا با ازدواج ما موافق نبود. چرا
می خواست مانعی باشد بین من و داریوش؟ مشکل گذشته ها بین مامان و بابای داریوش بود. این وسط تنها کسی که حق مخالفت داشت بابایداریوش بود! حتی مامان و بابای منم نباید حرفی می زدن. چون ظلم در حق خسرو شده بود نه هیچ کس دیگه! پس چی این وسط باعث می شد خاله کیمیا مخالفت کنه؟

مامان به این باور رسیده بود که من توی دریا مشغول شنا بودم که موج منو جلو می بره و بعد داریوش برای نجات من می یاد، اما خودش هم گرفتار قدرت موجها می شه و بعد به وسیله غریق نجاتا هر دو به بیمارستان منتقل می شیم. فقط مامان اینطور فکر می کرد، ولی بقیه می دونستن قضیه از چه قرار بوده! هر چند که حس می کنم مامان هم فقط تظاهر به ندونستن می کنه. چون رفتار داریوش تابلوتر از این حرفا بود. بالاخره دو روز دیگه هم سپری شد و مرخص شدم و همه با هم رفتیم ویلا. اتاقم به طبقه پایین منتقل شده بود و آرمین و سپیده اتاقای بالا رو برداشته بودن و داریوش دوباره اتاق بغلی منو اشغال کرده بود. حتی یه لحظه هم چشم از من برنمی داشت. با وجود مراقبتای خاله کیمیا، بازم تا فرصتی پیدا می کرد خودشو به من می رسوند و مراقبتای افراطیش شروع می شد. گاهی اینقدر برام جوک تعریف می کرد که از خنده دل درد می گرفتم. حتی نمی ذاشت یک پر کاه جا به جا کنم و همه چیزو به دستم می داد. وقتی زیاد از حد وسواسی می شد، می خندیدم و می گفتم:
- داریوش داری زیادی لوسم می کنی! فکر کنم بعد از ازدواجمون هم بکن! بیچاره ت می کنما!
بادی به غبغب انداخت و گفت:
- همین که هست! همین که منت می ذاری و سرور خونه ام می شی واسم بسه. من تا آخر عمر نوکرت هم هستم. هر چی لوس تر واسه من بهتر …


بعد از دو روز استراحت مطلق هوس خرید زد به سرم. خسته شده بودم از توی ویلا موندن. منتظر بودم تا داریوش دوباره با شیطنت بپره توی اتاقم تا درخواستمو مطرح کنم. قبل از اینکه داریوش بیاد تو مامان در رو باز کرد و با دیدن من کنار پنجره لبخند زد. در جواب لبخندش منم لبخند زدم و شونه بالا انداختم. مامان شونه هامو میون دستای پر مهرش گرفت و آروم منو لب تخت نشوند و گفت:
- می بینم خیلی بهتری که پا شدی ایستادی!
- آره مامان امروز خیلی حالم خوبه دیگه نیازی به استراحت ندارم.
- خوب شکر خدا … این چند وقت که حالت بد بود ذره ذره جون من داشت از بدنم بیرون می رفت. اصلاً طاقت دیدن بد حالی تو رو ندارم یکی یه دونه.
با محبت شونه هاشو بغل کردم و گفتم:
- قد دنیا عاشقتم مامانی!
- منم دوستت دارم دختر عزیزم …
- مامان … شما که به بابا و رضا چیزی نگفتی؟
مامان آهی کشید و گفت:
- نه عزیزم ولی تحمل این بار به تنهایی برام خیلی سخت بود. به اصرار کیمیا چیزی بهشون نگفتم. هر چند که مطمئن بودم اگه … اگه زبونم لال اتفاق بدی برات بیفته فرهاد هیچ وقت منو نمی بخشه. روزای آخر دیگه
می خواستم خبرش کنم که لطف خدا شامل حالم شد و تو بهوش اومدی.

به اینجا که رسید خم شد و به نرمی گونه مو بوسید. چقدر از عشق مامان شارژ می شدم. سرمو تو سینه اش پنهون کردم و گفتم:
- مامان حوصله ام سر رفته.
دستشو زیر چونه ام قرار داد و گفت:
- می خوای بری بیرون عزیزم؟
ذوق زده سرمو تکون دادم. مامان اخم ظریفی کرد و گفت:
- با کیمیا از دو روز قبل قرار گذاشته بودیم که امروز بریم ویلای یکی از دوستامون. حالا نمی تونم برنامه رو به هم بزنم. ولی اگه صبر کنی شب که برگشتیم می برمت کنار ساحل.
نق زدم:
- می خوام برم خرید.
- پس باید صبر کنی تا فردا عزیزم.
- مامان…
- جونم؟
حرفم یادم رفت و با خنده گفتم:
- چقدر مهربون شدی! قبلاً فقط دعوام می کردی مامانی ولی حالا …
مامان با خنده دستمو فشرد و گفت:
- اون روزای گند که فکر می کردم ممکنه از دستت بدم مدام به خودم فحش می دادم که چرا همیشه بهت سخت می گرفتم و اجازه نمی دادم راحت باشی. با خودم عهد کردم اگه حالت خوب شد دیگه هیچ وقت بهت نگم شیطونی نکنی. حالا قدر شیطونیاتو می دونم. من زودتر از موعد از تو تقاضا داشتم که بزرگ بشی.
نیشم که باز شد مامان خنده اش گرفت و گفت:
- حالا بگو ببینم چی می خواستی بگی؟
- هان؟
- یه چیزی می خواستی بهم بگی … یادت رفت دختره فراموشکار؟
خندیدم و گفتم:
- هان یادم اومد! می خواستم بگم می شه با بچه ها برم؟
مامان به فکر فرو رفت و لحظاتی بعد گفت:
- می دونی که برام مهم نیست تو با آرمین و داریوش به گردش بری، چون دیگه به هر چهار نفرتون اعتماد دارم ولی راستشو بخوای پشت چشم نازک کردنای کیمیا عصبیم می کنه. یه جوری برخورد می کنه که انگار بقچه تو زیر بغل منه و منتظر نشستم تا داریوش از تو خواستگاری کنه و منم زود بگم باشه! انگار ارزش تو اینقدر کمه!
با تعجب به مامان خیره شدم. واقعاً که حق با اون بود. با ناراحتی گفتم:
- واقعاً چرا خاله کیمیا اینجوری می کنه؟
مامان از جا بلند شد و با ناراحتی گفت:
- مطمئن نیستم. تو نمی خواد فعلاً به این چیزا فکر کنی. بهتره بازم استراحت کنی. به سپیده سفارش می کنم نهارتو برات زود بیاره. منم سعی می کنم زود برگردم. باشه عزیزم؟
- باشه مامان عزیزم.
به دنبال این حرف مامان دوباره گونه مو بوسید و از اتاق خارج شد. دوباره از جا بلند شدم و کنار پنجره وایسادم. هوا برعکس روزای دیگه آفتابی بود. چقدر دلم برای داریوش تنگ شده بود! از دیشب تا حالا ندیده بودمش. چند لحظه بیشتر از رفتن مامان نگذشته بود که در باز شد و عطر داریوش تو اتاق پیچید.


با شادی به سمتش برگشتم و تو سلام کردن پیش قدم شدم:
- سلام… مامان اینا رفتن که تو اومدی؟
بی توجه به سوالم لبخند زد و گفت:
- سلام عزیزم. چرا از جات بلند شدی؟ حالت بهتره؟ سرت دیگه گیج نمی ره؟
- با وجود پرستار ماهی مثل تو مگه می شه خوب نشم؟
در جوابم لبخندی سرشار از عشق زد و سینی رو که دستش بود روی میز کنار تختم گذاشت و گفت:
- بشین.
نشستم و با کنجکاوی داخل سینی سرک کشیدم. جگر و ریحون و ماست موسیر بود. قیافه مو در هم کردم و گفتم:
- اه من دوست ندارم اینا رو.
با جدیت گفت:
- چیزی که برات لازمه رو باید بخوری اینکه دوسش داری یا نه زیاد مهم نیست.
- اِ داریوش آخه مگه ازم خون رفته؟
لقمه ای جلویم گرفت و گفت:
- بخور شیطون اینقدر غر نزن.
مگه می شد که داریوش برام لقمه بگیره و من دوست نداشته باشم؟ اون لقمه گوشت می شد از گلوم می رفت پایین. با ولع لقمه رو قاپیدم و خوردم. داریوش خنده اش گرفت و گفت:
- خوبه دوست نداشتی!
همونطور با دهن پر گفتم:
- از دست تو زهر مار هم برای من خوشمزه است.
داریوش که مشغول گرفتن لقمه بعدی بود دست از کار کشید و زل زد توی چشمام. خدایا چرا جز عشق چیز دیگه ای نمی تونستم تو نگاه داریوش پیدا کنم؟ چند لحظه تو نگاه هم غرق شدیم تا داریوش سکوت رو شکست و با صدایی آروم زمزمه کرد:
- عاشقتم عشق من!
آخ که چقدر دلم می خواست همون لحظه بپرم توی بغلش ولی خودمو کنترل و با لبخند سرمو به بازی با ناخنام گرم کردم. داریوش آروم خندید و دوباره مشغول کارش شد. وقتی به زور همه جگرها رو به خورد من داد لیوانی آب پرتغال هم به دستم داد و مجبورم کرد بخورم. داشتم با غرغر و نق نق و ناز کم کم می خوردم که یهو در باز شد. داریوش از ترس تو چشم بهم زدنی پرید توی کمد لباس. مامان با لحظه ای مکث وارد اتاق شد و همین باعث شد متوجه حضور داریوش نشه. خواست چیزی بگه که با دیدن سینی روی پای من حرفش یادش رفت. خودمم تازه یاد سینی افتادم و آه از نهادم بر اومد. ورود مامان به قدری ناگهانی بود که به کل فراموش کردم سینی رو قایم کنم. مامان کمی این طرف اون طرف رو نگاه کرد و بعد گفت:
- کی برات نهار آورده؟
یهو دروغی به ذهنم رسید و گفتم:
- سپیده برام جیگر خریده بود. با اینکه دوست نداشتم مجبورم کرد همه اشو بخورم.
لبخند روی لبای مامان نشست و گفت:
- آخی عزیزم! من تازه می خواستم برم ازش بخوام نهارتو یادش نره بیاره. نگو خودش زودتر به فکرت بوده!
مامان مشغول تمجدید از سپیده بود و من خدا خدا می کردم سپیده یک دفعه وارد اتاق نشه یا بعد از بیرون رفتن مامان از اتاق جلوی راهش سبز نشه که مامان هوس تشکر به سرش بزنه و همه چیز لو بره. از اینکه مامان بفهمد داریوش برام غذا آورده واهمه نداشتم چون می دونستم مامان چیزی نمی گه. تو این مسافرت با دیدن رفتار و منش داریوش نظرش نسبت بهش عوض شده بود. ولی با این حال نمی دونم چرا ازش خجالت می کشیدم. برای اینکه حرف رو عوض کنم پرسیدم:
- مامان مثل اینکه کاری باهام داشتی؟
- آهان آره اومدم بگم من و کیمیا داریم می ریم. تو کاری نداری؟ چیزی از بیرون نمی خوای؟
از اینکه خاله کیمیا داشت می رفت خوشحال شدم و گفتم:
- نه مامان جون. خوش بگذره.
- قربونت برم عزیزم. مواظب خودت باش زیاد هم به خودت فشار نیار.
- چشم.
بعد از اینکه مامان از اتاق بیرون رفت داریوش از داخل کمد بیرون اومد. نفس عمیقی کشید و گفت:
- آخیش داشتم خفه می شدم.
با خنده گفتم:
- آخه عزیزم توی کمد هم شد جا؟
- خودت که دیدی خاله چه سریع اومد توی اتاق من اصلاً وقت نکردم یه جای مناسب برای قایم شدن پیدا کنم.
نیشم باز شد و گفتم:
- چقدر این کارای قایمکی کیف می ده.
داریوش هم خندید و گفت:
- واسه تو که اینقدر شیطونی بله …. ولی واسه من که نمی خوام از چشم مادر خانومم بیفتم نخیر.
از شنیدن لفظ مادر خانم قند توی دلم آب شد و وسعت نیشم گشادتر. داریوش از دیدن قیافه من خنده اش شدت گرفت.



تازه یادم افتاد که حوصله ام سر رفته بود. با ناز گفتم:
- داریوشی؟
- جان دلم؟
- دوسم داری؟
داریوش قیافه ای متفکر به خودش گرفت و گفت:
- اجازه هست یکم فکر کنم؟
بدون اینکه چیزی بگم، همونطور نگاش کردم تا اینکه گفت:
- نه دوستت ندارم.
می دونستم شوخی می کنه برای همینم اخم کردم و گفتم:
- حالا که اینطور شد منم دوستت ندارم.
یه کم به سمتم خم شد و با صدایی بم تر از همیشه نالید:
- آخه دوست داشتن چیه؟! وقتی که من عاشقتم وقتی که دیوونه اتم وقتی که خونه خرابتم!
دوباره نیشم شل شد. داریوش اخم کرد و گفت:
- هنوزم می گی دوسم نداری؟
- خب دوستت دارم ولی به شرطی که …
داریوش پرید وسط حرفم و گفت:
- رز … عزیزم … هیچ وقت برای دوست داشتنت شرط تعیین نکن. دوست داشتن چیزی نیست که به خاطر چیزی باشه. با اینکار فقط ارزششو کم می کنی. تو هر چی که بخوای می تونی به جای خودش بخوای نه در مجاورت دوست داشتنت. هیچ وقت دوست ندارم بگی دوستت دارم به شرطی که اینکارو بکنی … اون کارو بکنی … بگو دوستت دارم فقط به خاطر شخص خودت. همینطور که من تو رو دوست دارم عزیز دلم. متنفرم از زنهایی که از دوست داشتن سو استفاده می کنن و فکر می کنن وقتی شوهرشون از همیشه بیشتر به محبتشون نیاز داره اون لحظه می تونن از آب گل آلود ماهی بگیرن و درخواستاشون رو مطرح کنن. درست عین این می مونه که دارن عشقشون رو می فروشن. بد تر از اون زمان رابطه جنسیشونه … مرد محتاج علاقه زنه و زن ایرانی متاسفانه یاد گرفته درست توی همون زمان هر چیزی که می خواد به زبون بیاره. چون می دونه مرد محتاجشه! این کار درست عین تن فروشی می مونی … خلوص رابطه و علاقه رو از بین می بره.
صورتم در جا سرخ شد و سرمو زیر انداختم. دستشو تا نزیدک چونه م آورد و گفت:
- سرخ نشو که دیوونه ترم می کنی! فقط بگو قبول داری؟
حرفاش اینقدر منطقی بود که نمی تونستم مخالفتی بکنم. سرمو تکون دادم و گفتم:
- اوهوم.
- قربون اوهوم گفتنت برم… پس؟
منظورش رو فهمیدم و سریع گفتم:
- پس دوستت دارم به خاطر خودت. دوستت دارم تا وقتی که نفس می کشم بدون هیچ ولی و امایی.
داریوش در حالی که خیره شده بود به چشمام یه لحظه چشماشو محکم روی هم فشرد. مشخص بود که اونم دوست داره منو محکم بغل کنه و عشقشو بهم نشون بده! اما داره جلوی خودشو می گیره. وقتی می دیدم اینقدر جسمم براش ارزش داره که نمی خواد آلوده اش کنه بیشتر دیوونه اش می شدم. وقتی نفس عمیقی کشید و با کلافگی دستشو توی موهاش فرو برد دلم برای هر جفتمون سوخت. چون معلوم نبود تا کی باید همینطور تو عطش بسوزیم. لحظاتی توی سکوت گذشت تا اینکه داریوش دوباره نفسی کشید و گفت:
- خیلی خب عزیزم حالا بگو چی می خواستی بگی؟
بدون طفره رفتن و ناز و ادا گفتم:
- دلم می خواد برم بیرون. حوصله ام سر رفته.
- کجا دوست داری بری؟
- خرید … حالا هر جایی که شده برام مهم نیست.
داریوش بدون حرف از جا بلند شد. در کمدم رو باز کرد و مانتو شلوار سفیدم رو به همراه شال سفید و فیروزه ایم بیرون کشید و جلوم گرفت:
- بیا عزیزم تا تو اینا رو بپوشی منم می رم آماده بشم.
داشتم از ذوق می مردم. هم به خاطر اینکه بی حرف تقاضامو قبول کرد و هم به خاطر اینکه عین یک همسر واقعی برام لباسم انتخاب کرد. لباسا رو گرفتم و بعد از اینکه از اتاق خارج شد تند تند پوشیدم. چقدر بهم
می یومد. هیچ وقت لباس هامو اینطوری ست نکرده بودم. آرایش کم رنگی هم کردم که رنگ پریدگی ام رو بپوشونه و با خوشحالی از اتاق خارج شدم. در کمال تعجب متوجه شدم که سپیده و آرمین هم حاضر شدند. گفتم:

- اِ شما هم میاین؟ آخ جون!


داریوش از پشت سرم گفت:
- آره عزیزم من بهشون گفتم بیان چون دیدم اگه همه با هم باشیم هم بیشتر خوش می گذره هم …
خواستم سریع بپرسم هم چی؟ ولی خودمو کنترل کردم چون می دونستم منطورش چیه. اگه خاله و مامان
می فهمیدن همه با هم بودیم کمتر ناراحت می شدن. به خصوص خاله کیمیا! داریوش هنوزم نمی دونست که من از مخالفت مامانش خبر دارم. نمی خواستم بفهمه چون حس می کردم ممکنه به غرورش بر بخوره. همه این فکرا در کمتر از چند ثانیه از ذهنم گذشت و تازه متوجه داریوش شدم. بلوز آستین بلند سفید پوشیده بود با شلوار کتون سفید. سوئی شرت فیروزه ای خوشگلی هم همراهش داشت که آستین هاشو دور گردنش گره زده بود. مثل همیشه جذاب و نفس گیر! سپیده با مارموذی گفت:

- اِ چه خوب با هم ست می کنین!
با خنده گفتم:
- تقصیر این داریوش بدجنسه.
داریوش گردنشو کج کرد و خیره به چشمام گفت:
- دستتون درد نکنه. حالا دیگه ما بدجنس شدیم؟
نگاش کردم و بی توجه به حضور بقیه از ته دل گفتم:
- الهی من فدات بشم! اگه بدجنس نبودی که من اینطوری عاشقت نمی شدم.
خودمم از لحنم جا خوردم. تا حالا این طوری از اعماق وجودم به داریوش ابراز علاقه نکرده بودم. اونم جلوی بقیه! داریوش از خود بیخود چند قدم جلو اومد و روبروم ایستاد. توی چشماش یه دنیا عشق موج می زد. فاصله مون با هم کمتر از یه قدم بود. از چشماش خوندم که دیگه خودداریشو از دست داده، اون همه فشاری که به خودش می اورد تا دست از پا خطا نکنه سوخت شده بود رفته بود تو هوا. داریوش کم آورده بود! اینبار نوبت من بود که خوددار باشم. پس قبل از اینکه بتونه جلوتر بیاد گفتم:
- خوب دیگه بهتره بریم که تا قبل از اومدن مامان اینا برگردیم.
داریوش یهو به خودش اومد، حالت نگاش عوض شد و با کلافگی نگام کرد. تو نگاش شرمندگی رو می شد دید. قبل از اینکه چیزی بگم، سریع تر از همه از سالن خارج شد و ما هم به دنبالش. درکش می کردم خفن چون حال خودمم بهتر از اون نبود! توی ماشین طبق معمول همیشه من و داریوش بیشتر سکوت کرده بودیم و آرمین و سپیده مشغول حرف زدن بودن. وقتی به بازار بزرگی رسیدیم، داریوش ماشینو پارک کرد و آرمین گفت:
- بهتره جدا جدا بریم. دو ساعت دیگه اینجا باشیم خوبه؟
داریوش که از خدایش بود درهای ماشینو با دزدگیر قفل کرد و در حال تکوندن پاچه شلوارش، گفت:
- عالیه.
سپیده و آرمین جدا شدن و از طرف دیگه ای رفتن. من و داریوش هم همراه هم وارد شدیم. چند روزی بود که می خواستم حرفی به داریوش بزنم، ولی نمی دونستم چطور باید بگم. از جلوی مغازه ها بدون هدف رد
می شدم و می رفتم. داریوش که متوجه شد حواسم نیست، گفت:

- صبر کن ببینم!
با تعجب ایستادم و گفتم:
- با منی؟!
- بله خانوم خوشگله با شمام، می شه بپرسم چه چیزی توی سرته که باعث شده اصلاً حواست نباشه؟
از اینکه دستم براش رو شده بود هول کردم و گفتم:
- من؟ من چیزیم نیست!
- چرا عسل خانم یه چیزیت هست. خیلی کم حرف شدی.
شاید زمان مناسبی بود که حرفمو بزنم. با تردید گفتم:
- داریوش … راستش … من یه خورده می ترسم.
- از چی عزیز دلم؟ چی توی این دنیا وجود داره که تورو ترسونده؟
- می ترسم ما نتونیم با هم ازدواج کنیم.
با تعجب گفت:
- یعنی چه؟ مگه می شه؟! منظورت رو نمی فهمم!
دستامو تو هم پیچ دادم و گفتم:
- خوب آره امکانش هست. بابات با بابای من دشمنه! مسلماً اجازه نمی ده که من و تو با هم ازدواج کنیم.
نفس راحتی کشید. خندید و گفت:
- تو از این می ترسی؟ کوچولوی دیوونه! ترسوندی منو! خوب اجازه نده!
با تعجب گفتم:
- یعنی چی که اجازه نده؟ یعنی برات مهم نیست؟
- چرا عزیزم برام مهمه خیلی هم مهمه. ولی اگه فوق فوقش و در کمال بدبینی بخوایم حساب کنیم و بگیم اجازه نمی ده اصلاً مهم نیست. چون تنها کاری که می تونه بکنه اینه که طرد و از ارث محرومم کنه. دنیا که به آخر
نمی رسه. من اینقدر پس انداز دارم که نذارم به خانومم بد بگذره و بتونم خوشبختش کنم.

- یعنی تو حاضری از پدرت بگذری؟
چند لحظه در جا ایستاد و با جدیت به من خیره شد. بعد از چنه لحظه سکوت دهن باز کرد و با دنیایی اطمینان به طوری که مطمئن بودم حرفش حقیقت محضه گفت:
- بابا که چیزی نیست. به خاطر تو حاضرم از همه دنیا، حتی از جونم هم بگذرم.]

با خنده گفتم:
- لازم نکرده از جونت بگذری. چون من بهش حالا حالا ها احتیاج دارم. کی به بابات خبر می دی؟ من دلم
می خواد راضیش کنی. اینطوری خیلی بهتره.

- خوب صد در صد اینطوری بهتره، مطمئن باش تمام سعی و تلاشم رو می کنم تا بتونم راضیش کنم. ولی یه چیزی رو آویزه گوشت کن خانومم. فقط یه چیز می تونه تورو از من بگیره. اونم مرگه! راحت به دستت نیاوردم … پس مطمئن باش برای نگه داشتنت تا پای جونم می ایستم.
از تصور مردن اون بدنم لرزید و موهای تنم سیخ شد. با ترس گفتم:
- اِ لوس بی مزه! این حرفا چیه که می زنی؟ انشاالله که صد سال زنده باشی.
اون که به ترسم پی برده بود چشماشو ریز کرد وگفت:
- نترس عزیزم داریوشت حالا حالا ها زنده است. چون برای داشتنت خیلی خیلی حریصه!
گونه هام ارغوانی شدن و سرمو زیر انداختم. داریوش که از خجالت کشیدنم خنده اش گرفته بود گفت:
- باز که سرخ شدی! رز … عزیزم … خواهشاً به چیزای بیخود فکر نکن. خوب به مغازه ها نگاه کن و هر چی که خواستی بخر… خیلی خوب؟
نفسمو فوت کردم، خیالم نسبت به قبل خیلی راحت شده بود، گفتم:
- باشه.
- آفرین دختر خوب.
اون روز کلی لباس و خرت و پرت خریدم که پول همه شو داریوش حساب کرد. بعد از اون هم سر قرارمون با آرمین و سپیده رفتیم و چهار نفری با خنده و شوخی به طرف ویلا به راه افتادیم. داریوش اون روز به من قول داد که وقتی از شمال برگشتیم با پدرش صحبت کنه. از همون روز دچاره دلشوره شدم. باید یه طوری می شد، یا قبول می کرد یا نمی کرد. ولی نمی دونستم چرا اینقدر دلم شور می زنه!

بالاخره روز عروسی پسر دوست مامان و خاله رسید. اونم با یه هفته تاخیر که به خاطر بارندگی شدید هفته پیش بود. گویا باغی که می خواستن توش عروسی رو برگزار کنن حسابی آسیب دیده بود و مجبور شده بودن عروسی رو یه کم عقب بندازن. در هر صورت اصلاً حوصله عروسی رفتن نداشتم و به همین خاطر مشغول نقشه کشیدن شدم که هر طور شده از زیر بار رفتن شونه خالی کنم. داریوش هم از روز قبل گفته بود تولد یکی از دوستاش دعوت داره و عروسی نمی یاد. بدون وجود اون دیگه اصلاً دلم نمیخواست برم! صبح روز عروسی دوباره زودتر از همه بیدار شدم و برای قدم زدن از ویلا خارج شدم. کمی کنار ساحل پیاده روی کردم و فکر کردم تا اینکه نقشه مناسبی به ذهنم رسید. لبخند روی لبم نشست و به ویلا برگشتم. همه بیدار شده بودند و سر میز صبحونه نشسته بودند. فقط صندلی کنار داریوش خالی بود. خوشحال شدم و با لبخند خواستم کنارش بشینم که یه دفعه خاله کیمیا که کنار مامان نشسته بود از جا بلند شد و گفت:
- بیا خاله جان بشین کنار مامانت.
حرف خاله کیمیا با اینکه در ظاهر دوستانه بود ولی در باطن معنایی دیگه داشت. بی اراده صورتم درهم شد و کنار مامان نشستم. نگاهم به سمت داریوش کشیده شد و با دیدن اخم غلیظش ناراحتی خودم از یادم رفت. دستمالی لوله شده تو مشتش بود و محکم اونو فشار می داد. آرمین و سپیده هم دست کمی از داریوش نداشته و هر دو اخم کرده بودن. دلخوری مامان هم مشهود بود. این بین فقط خاله کیمیا با خونسردی صبحانه شو می خورد. کمی با نون جلوم بازی کردم و بعدش از جا بلند شدم. مامان گفت:
- کجا می ری عزیزم؟
وقت اجرای نقشه ام بود. برای همین گفتم:
- سرم خیلی درد می کنه مامان. می رم یه کم استراحت کنم.
مامان با نگرانی گفت:
- چند روزه خیلی سرت درد می گیره رزا …
من که می دونستم یک در میون سر درد هام قلابیه کم مونده بود خنده ام بگیره ولی جلوی خودمو گرفتم و با قیافه ای درهم گفتم:
- نه این با بقیه خیلی فرق داره، حالت تهوع هم دارم. خیلی شدیده!
مامان نگران تر شد و گفت:
- وای خدای من! دوباره!
میگرن تو خونواده ما ارثی بود. هم بابا هم مامان و هم رضا هر از گاهی سر دردای کشنده می گرفتن. خدا رو شکر من خیلی دچارش نمی شدم. ولی گاهی سو استفاده می کردم و خودمو به سر درد می زدم. دستمو به پیشونی ام فشردم و گفتم:
- آره مامان از صبح زود شروع شده و هی هم داره شدید تر می شه.
سپیده با ناراحتی گفت:
- کی خوب می شی؟
از سوالش خنده ام گرفت. ولی جلوی خودمو گرفتم و نالیدم:
- معلوم نیست.
نگام به داریوش افتاد که با یه دنیا نگرانی و همون اخم روی صورتش به من نگاه می کرد. سریع نگاهمو دزدیدم و از آشپزخونه خارج شدم. صدای مامانو شنیدم که گفت:
- الهی بمیرم. این سردرد لعنتی دست از سر ما بر نمی داره. اگه مثل خودم باشه تا فردا صبح نمی تونه از تختش بیاد بیرون.
سپیده با ناراحتی گفت:
- پس عروسی چی می شه؟
از پله ها که بالا رفتم دیگه صداشون رو نشنیدم. خودمو روی تخت انداختم و با شالی محکم پیشونیمو بستم. باید نقشمو درست بازی می کردم تا بتونم اونا رو متقاعد کنم. چند دقیقه بعد مامان با لیوانی شیر گرم و قرصی وارد اتاق شد. سریع خودمو به خواب زدم که مجبورم نکند قرص رو بخورم. مامان که دید خوابم آروم پتوم رو روم مرتب کرد و قرص و لیوان شیر رو روی عسلی کنار تخت گذاشت و از اتاق خارج شد. بعد از رفتن مامان سریع قرص رو از پنجره بیرون انداختم و لیوان شیر رو هم سر کشیدم. دوباره توی تخت رفتم و پتو رو سرم کشیدم. با اینکه خوابم نمی یومد کم کم خوابم گرفت و چشمام بسته شد. با نوازش دستی چشمامو باز کردم. مامان بود که کنارم لب تخت نشسته بود و موهای پریشونمو نوازش می کرد.



وقتی دید بیدار شدم پیشانیمو بوسید و گفت:
- بهتری؟
دستمو به پیشونیم گرفتم و به دروغ گفتم:
- نه دارم می میرم.
مامان زیر لب نوچی گفت و زمزمه کرد:
- بمیرم برات. مرده شور منو ببرن با این ارثی که دادم به بچه هام.
ناراحت شدم و گفتم:
- اِ مامان یعنی چی؟ مگه تقصیر شماست؟
مامان بی توجه به حرف من گفت:
- بگیر بخواب مامان. اومدم ببینم اگه بهتری بریم عروسی ولی حالا که بهتر نشدی بگیر بخواب منم نمی رم
می مونم کنار تو.

دوست نداشتم مامان بمونه. چون اگه می موند مجبور بودم حالت خودمو حفظ کنم. سریع گفتم:
- نه مامان جون شما باید برین اگه بمونین من تازه عذاب وجدانم می گیرم که شما رو از برنامه تون باز کردم.
- فدای سرت مامان مگه من دلم تاب می یاره تو رو بذارم و برم؟
- مامان خواهش می کنم برین. به خدا من اینجوری راحت ترم. شما که برین منم راحت می گیرم می خوابم تا وقتی که برگردین.
وقتی دیدم مامان دو دل شده از جا بلند شدم و دستشو کشیدم و گفتم:
- برین دیگه تا دیر نشده زودتر حاضر بشین.
- آخه اینجوری همه اش نگرانم.
- نگران نباشین مامان جون. من وقتی بخوابم نیاز به مراقب ندارم.
دیگه اجازه ندادم حرفی بزنه و به سمت در هلش دادم. مامان که از کار من خنده اش گرفته بود با لبخند گونه مو نوازش کرد و گفت:
- باشه … تا حاضر شدم دوباره بهت سر می زنم.
با رفتن مامان دوباره روی تخت ولو شدم. هنوز درست نخوابیده بود که سپیده وارد شد. لباس شبش رو پوشیده بود و حسابی هم آرایش کرده بود. با دیدن قیافه پف آلود من و لباس خوابم قیافه اش در هم شد و گفت:
- نمی یای؟
با دلخوری گفتم:
- چه عجب شما یادتون افتاد بیاین بپرسین من می یام یا نه!
با لبخند بغلم کرد و گفت:
- عزیزم …
- خوب بسه بسه … خودتو لوس نکن.
- باور کن نمی خواستم مزاحم خوابت بشم.
نمی خواستم عروسی رو زهرمارش کنم برای همین هم موضوع رو کش ندادم و گفتم:
- خیلی خب قبوله.
دستمو گرفت و گفت:
- حالا نمی یای؟ هنوز سرت درد می کنه؟
- نه بابا سر درد بهونه است، حوصله عروسی رو ندارم.
- وا! چرا؟ می خوای تنها بمونی چی کار کنی؟ داریوش هم که می خواد بره تولد.
- خب بره من که کاری به اون ندارم. خودم حال عروسی رو ندارم. شما که رفتین می رم کنار ساحل.
- خره اونجا که بیشتر بهت خوش می گذره.
- نه الان تنهایی رو بیشتر دوست دارم.
- عاشق شدیا!
خندیدم و گفتم:
- پاشو برو گمشو … نیست که خودت نشدی.
- ولی مثل تو به تنهایی نیاز پیدا نکردم.
- هر آدمی بعضی وقتها نیاز پیدا می کنه که …
پرید وسط حرفمو گفت:
- خیلی خب حالا دوباره فیلسوف نشو واسه من … اومدم یه چیزی بهت بگم.
- چی؟
- راستش داریوش خیلی نگرانته. البته خیلی شاید کم باشه بیشتر از این حرفا نگرانته. از صبح تا حالا مثل مرغ پر کنده شده. الان هم حاضر شده بود بره تولد ولی از من خواست حال تو رو بپرسم.
با دلخوری گفتم:
- چرا خودش نیومد؟
- این چه سوالیه؟ خب معلومه دیگه . خاله کیمیا یه لحظه هم ولش نکرده که بتونه بیاد سراغ تو. از وقتی فهمیده داریوش چقدر عاشق توئه مدام حواسش به داریوشه. نبودی ببینی چقدر داریوش کلافه است! به خدا دلم براش کباب شد. چند بار از من خواست بهت سر بزنم. هر بار اومدم خواب بودی. یه بار هم دیگه طاقت نیاورد و به مامانت گفت اگه صلاح می دونه ببریمت دکتر که خاله قبول نکرد و گفت با استراحت بهتر می شی.
از شنیدن حرفای داریوش لبخند روی لبم نشست. ولی باز هم غر زدم:
- پس چرا هنوز می خواد بره تولد؟ چرا نمی مونه پیش من؟
- واسه اینکه خاله کیمیا از یه ساعت پیش سر کرده تو جونش می گه پاشو برو تولد دیرت می شه! داریوش هم با اینکه اصلاً دلش نمی خواد بره ولی مجبوره. تازه اون فکر می کرد که خاله پیشت می مونه، ولی الان که دید خاله هم باهامون می یاد یهو قیافه اش خشن شد و حسابی رفت تو فکر. می دونم اونم دل تو دلش نیست که تو تنها ….
هنوز جمله اش تموم نشده بود که در باز شد و مامان مرتب و شیک وارد شد. با دیدن ما لبخند زد و گفت:
- بهتری عزیزم؟
- یکم بهترم ولی نه خیلی.
- بهت اصرار نمی کنم بیای چون می دونم اگه بیای و اون صداها تو سرت بپیچه شب بدتر می شی.
- آره درسته بهتره شما برین تا دیرتون نشده.
- باشه عزیزم مواظب خودت باش و استراحت کن. ناهارت رو هم که نخوردی گذاشتم روی گاز هر وقت گرسنه ات شد گرمش کن و بخور.
تو دلم عروسی گرفته بودم، اما سعی کردم نمود خارجی نداشته باشه و گفتم:
- چشم.
- چشمت بی بلا .
سپس رو کرد به سپیده و گفت:
- سپیده خاله پاشو بریم که آرمین و کیمیا خیلی وقته حاضرن … داریوش هم باهات کار داشت.
- باشه خاله جون بریم.
بعد از رفتن اونا پشت پنجره رفتم و به آسمون که کم کم داشت تیره می شد خیره شدم. چقدر به این تنهایی نیاز داشتم. از پله ها پایین رفتم و آهنگ ملایمی تو ضبط صوت گذاشتم. لیوانی آبمیوه هم برای خودم ریختم و روی کاناپه نشستم. چقدر از شنیدن صدای خواننده و موسیقی ملایم پیانو احساس لذت می کردم. یهویی نگام به سمت پیانو چرخید. چقدر دلم می خواست بلد بودم و الآن برای دل عاشق خودم می زدم. دلم داریوش رو
می خواست و دستای هنرمندشو. چقدر بهش محتاج بودم. حق با سپیده بود من حسابی عاشق شده بودم. لیوان خالی رو روی میز گذاشتم و از جا بلند شدم. آروم به پیانو نزدیک شدم و کلاویه هاش رو لمس کردم. صدای ملایمی از پیانو بلند شد. روی صندلی نشستم و دستم رو روی پیانو قرار دادم و چشمامو بستم. تا همین حد هم احساس خوبی داشتم.

 

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
Profile Pic
با سلام به دوستان عزیزم.به وب سایت رمان های ناب رکسانا خوش آمدید.منبع رمان های این سایت کاربچه های انجمن سایت 98ia ست .ازشون تشکرکرده وبهشون خسته نباشید می گیم... "رکسانا" ID««««« roksanadanesh@yahoo.com
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نویسندگان
    آمار سایت
  • کل مطالب : 3
  • کل نظرات : 282
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 23
  • آی پی امروز : 21
  • آی پی دیروز : 29
  • بازدید امروز : 39
  • باردید دیروز : 54
  • گوگل امروز : 14
  • گوگل دیروز : 1
  • بازدید هفته : 378
  • بازدید ماه : 991
  • بازدید سال : 9,846
  • بازدید کلی : 265,604
  • کدهای اختصاصی
    mouse code|mouse code

    كد ماوس